تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری - خوب شد مرد!

کمتر می شود که از مرگ کسی خوشحال شوم مگر اینکه آن فرد چیزی شبیه صدام، فهد، منتظری یا رفسنجانی باشد. از مرگ رسول ملاقلی پور به هیچ وجه خوشحال نشدم اما آنچه باعث نوشتن این مطلب شد چیز دیگری بود. همه می دانیم که مردم ما به کفن کردن زنده ها و تجلیل و تقدیس رفته ها علاقه دارند و بزرگ کردن آدمها بعد از مرگشان به عادت آنها تبدیل شده است. مرده پرستی مسلما کار خوبی نیست اما چون مطمئن نیستم که مرده کُشی هم کار نادرستی باشد، با استفاده از اصل حلیت و استصحاب، بدون نگرانی این کار را درباره یک تازه رفته انجام می دهم. با دانستن این موضوع این تحلیل را بخوانید، امیدوارم که تاثیری در جهت عکس مرده پرستی بر ذهن دوستانم باقی بگذراد . . .

 

تحلیلی با طعم چایی لیمو بر حقی که درباره "عمورسول" اجرا شد

 

رسول ملاقلی پوربه جز سفر به چزابه که در آن نمایش هجم آتش دشمن، واقعی به نظر می رسید و بعضی صحنه های بیرحمانه از جنگ در فیلمهای رسول ملاقلی پور، نکات مثبتی چندانی در فیلمهای او دیده نمی شود و برعکس، اشتباهات و اشکالات فراوانی هستند که می توان به آنها اشاره ها کرد. از عمده نکاتی که می توانم به عنوان نقطه ضعف برای کارهای این ناکارگردان ذکر کنم وجود آدمهای مریض با مشکلات احساسی شدید است. آنهم احساسات رقیقی که جز نزد هنرمندانی از جنس همکاران عمورسول پیدا نمی شود، حضور دائمی این آدمها در فیلمهای او عمده ترین ضعف فیلمهایش به حساب می آید. بریدن از وابستگی ها شاید قهرمانانه ترین کاری است که سربازان فداکار در هر جنگی انجام می دهند اما این موضوع درباره ذهنیات ملاقلی پور کاملا معکوس بود؛ قهرمان از نظر او کسی بود که در سخت ترین لحظات جنگ و در زیر شدید ترین آتش دشمن، یاد و خاطره همسر و فرزندش را مرور می کند و با درآوردن عکس آنها از جیبش ....!!( خوب شد زمان جنگ تلفن همراه دوربین دار نیامده بود و الا بازیگران عمو رسول در اوج نبرد، فیلمهای خانوادگی شان را هم تماشا می کردند!)

عشق های زمینی و پابست های پلشت و ناچیز از مشکلات بازیگران ملاقلی پور بود که با تیپ های ژیگول دهه هفتاد و هشتاد، نقش رزمندگان و فرماندهان کچل! و خاکی جنگ دهه شصت را بازی می کردند. در عین حال ساختن اسطوره های فرابشری از فرماندهان جنگ و گرفتن موضعی که حکایت از ناشناختگی!!! این گروه از خیل رزمندگان فدایی داشت را باید به کارنامه سیاه عمو رسول اضافه کنیم. ممکن است عده ای حضور عمورسول در جنگ را محمل ایجاد حقی برای امثال او در روایت آدمهای جنگ بدانند اما به نظر حقیر نباید اجازه داد که هر کسی که زمانی در فضای جنگ قرار داشته حق سوء استفاده از سوژه خام جنگ را به نفع تخیلات منفی و غیر واقعی خود پیدا کند و الا نتیجه ای جز تحریف جنگ نخواهیم داشت. ملاقلی پور در واقع جنگ و آدمهای آن را روایت نمی کرد، او ژانر جنگی را بهانه خوبی برای روایت خودش انتخاب کرده بود.

استفاده مکرر از شیوه های روایی خیالپردازانه که بی شباهت به سبک موسوم به رئالیسم جادویی نیست از دیگر افتخارات عمورسول به حساب می آید.(مشخصا سفر به چزابه، هیوا و مزرعه پدری با استفاده از این تکنیک ساخته شده اند). ملاقلی پور در استفاده از این شیوه ها هیچ چیره دستی ای از خودش نشان نمی داد و کاملا ناشیانه عمل می کرد به طوری که بعضا، تناقض های ایجاد شده در فیلم هایش مخاطب را کاملا گیج می کرد.

رسول ملاقلی پور ظاهرا از حمایت های خوبی از طرف صدا و سیما و معاونت سینمایی وزارت ارشاد برخوردار بود و از این جهت او مصداق کارگردانانی بود که حاتمی کیا آنان را با این شناسه معرفی می کرد؛ با یک اشاره تانک و هواپیما و مواد منفجره در اختیارشان قرار می دهند ... در حالی که او یک ژـ 3 آژانس شیشه ای را هم با رابطه و از طرف یک دوست به دست آورده بود.

فیلمنامه های عمورسول ضعف های جدی داشت و شاید آخرین کار سینمایی اش ـ م مثل مادر ـ مثال خوب و واضحی برای این ضعف باشد. گویا ملاقلی پور علاقه خاصی به رنجرهای آمریکایی داشت و دوست داشت با دست خودش این آدمها را در جنگ ایران هم، پیدا کند. این نکته ای بود که حضور جمشید هاشم پور را در فیلمهای او توجیه می کرد. به نظر حقیر کمی هوشمندی در برداشت از رفتارهای افراد نشان می دهد که سطح فکری آنها چقدر عمیق یا چقدر سطحی و بچه گانه است. با گفتن این مطلب، باید اضافه کنم که هیئت ـ تیپی ـ که عمورسول از خودش می ساخت ـ با آن عینک آفتابی بی قواره اش ـ بی شباهت به کارگردانان هالیوودی نبود و عشق او را به سینمای مشنگ! امریکایی برای آدمهایی از جنس مشنگ غربی که تخیل آماده ای برای پذیرفتن فضای اغوای سینما دارند را آشکار می کرد.

چون خوردن چایی لیمو از این بیشتر طول نمی کشد و عمو رسول هم بیشتر از این مهم نبود به همین مقدار کفایت می کنیم. اگر زمانی که زنده بود چنین تحلیلی درباره او ـ یا اشباه او ـ منعکس نشد، علت این است که در واقع او ـ یا اشباه او ـ چندان قابل توجه نیستند اما چون تاثیر منفی ای که با تبلیغاتِ پس از عنایت حضرت عزرائیل درباره این افراد منتشر و مشاهده می شود، مهم است! این تحلیل را نوشتیم. و حالا با وجدان آسوده می گوئیم؛ م مثل مُرد که مُرد، م مثل مهم نبود، م مثل مرگ هم چیز بدی نیست ها!...

 

تتمه : همانطور که گفتم از مرگ آدمها خوشحال نمی شوم، بنابراین باید توضیح بدهم که تیتراین مطلب را از اظهارنظر یکی از اساتید فلسفه درباره مرگ احمدآرام _ مترجم پرکار متون فلسفی _ گرفته ام . طعم چایی لیمو هم بر می گردد به فیلم هیوا،( آنها که دیده اند می دانند). و اصطلاح عمو رسول هم از گفته های خود عمو رسول، وقتی خاطره ای از یک دختر شهید را نقل می کرد، اخذ شده است. و  هیچ هم ناراحت نمی شوم اگر درباره مرگ دانشطلب چنین قضاوتی انجام شود، چون همانطور که می دانید؛ من هم خیلی مهم نیستم . . .

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 24 اسفند1385 و ساعت 14:11 |