تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری - نقدی بر مدعیات یک اصلاح طلب خط امامی درباره استان شدن قزوین

 

وبلاگ تورجان از علی اشرف فتحی از وبلاگهایی است که معمولا می خوانم، به آن پیوند داده ام و حتی آن را به صفحه ام در فرندفید اضافه کرده ام تا خوانندگان بیشتری پیدا کند. با اینحال معتقدم تورجان هر وقت اسنادی و تاریخی بحث می کند خوب قلم می زند و بر عکس هر وقت سراغ تحلیل سیاسی می رود نوشته هایش شکل دیگری پیدا می کند. اخیرا از نوشته ای که درباره ستاد تبلیغاتی میرحسین داشت به مطلبی قدیمی تر درباره استان شدن قزوین راه پیدا کردم که از مصادیق همان نوشته های تحلیلی مورد انتقاد است:

 

 

مردم شهر قزوین ترک زبان نیستند و تنها روستاها و شهرهای کوچک غربی آن به تدریج ترک زبان شده اند. قزوینی ها از شاه دلخور بودند که به خاطر شهبانو فرح[!] که اصالت زنجانی داشت، زنجان را مرکز استانی قرار داده بود که قزوین را در تابعیت خودش داشت. سال 73 مردم قزوین که از وضعیت خدمات رسانی استانی ناراضی بودند و صدای اعتراض مکررشان هم به جائی نمی رسید برای جدایی از زنجان دست به شورش و تظاهرات خشم آلودی زدند که می گویند خسارات شهری فراوانی هم داشته است، اخبار ضد و نقیضی از گستردگی شورش و مقابله مردم با نیروهای ضد شورش از افواه به گوش می رسد که بهتر است فراموش شود و اصلا محل اعتنا قرار نگیرد.

بنابراین ریشه مسئله به زمان پهلوی ها برمی گردد که در تقسیمات کشوری شان یک تبعیض عجیب اتفاق افتاده بود و ضمن آن استانی به مرکزیت زنجان شهری به نام قزوین(!) را در خودش جای داده بود. منطقی است که شهری مانند قزوین با آن استعداد جمعیتی و سابقه فرهنگی و تاریخی که زمانی پایتخت کشور بوده نباید تابع شهری شود که در مقایسه با آن حداکثر یک شهر کوچک به حساب می آید (که اگر رشد و اهمیتی هم پیدا کرده مرهون همان تقسیم نادرست استانی در زمان پهلوی ها بوده). خود تورجان هم دراینباره نوشته است: «واقعیت آن است که در دوران پهلوی به لحاظ نفوذ خوانین ذوالفقاری زنجان در دربار به واسطه نسبت خویشاوندی آنها با فرح پهلوی و آذربایجانی الاصل بودن فرح، زنجان در جریان تقسیمات کشوری آن دوره به مرکزیت استانی رسید که هم همسایه پایتخت بود و هم شهر مهمی چون قزوین را در خود جای می داد.»

وقتی استانهای کوچکتری تشکیل می شود معمولا اعتراضی در مرکز استان بزرگ قبلی صورت نمی گیرد اما در مورد قزوین این اتفاق افتاد و زنجانی ها خودشان را در ادامه تبعیض علیه قزوینی ها محق دانستند! اعتراض عجیب و غریب زنجانی ها به استقلال قزوین محلی از اعراب نداشته و ندارد و شاید به همین خاطر تورجان هم از پس توجیه برنیامده و موضوع را اینطور پیچانده است که: «نزدیکی قزوین به تهران و غیر بومی بودن غالب استانداران زنجان منجر به رشد سریع قزوین و عقب ماندگی زنجان شد. طبیعتاً با جدایی قزوین از زنجان علاوه بر آنکه بین استان زنجان و تهران فاصله می افتاد، عملاً زنجانی ها همه سرمایه گذاری هایی را که با بودجه استانی شان در قزوین صورت گرفته بود  از دست می دادند. اینگونه بود که زنجانی ها به شدت مخالف جدایی قزوین از استان خود بودند.» اما اگر واقعا سرمایه گذاری های قبلی متوجه قزوین شده بوده معنی اش این است که بودجه های قبلی هم از کف زنجانی ها رفته و باقی ماندن قزوین در استان زنجان سودی به حال آنها نداشته و جدا شدن قزوین می توانست جدا شدن یک مزاحم تلقی شود، یعنی در حالت خوشبینانه فقط گستردگی استان زنجان در این قضیه منفعت و دلخوشی زنجانی ها به حساب می آمده است.

اما علت اصلی در جای دیگری بوده است. از خود نوشته تورجان هم مشخص است که تحریکات سیاسی و زیاده خواهی بعضی مسئولین و نمایندگان زنجانی مسبب ماجرا و انتقال موج اعتراض به مردم زنجان بوده است. تورجان می نویسد: «نماینده زنجان در آن روزها احمد حکیمی پور (آقایاری) بود ... همان کسی [که عضو شورای شهر تهران!!! هم بود و ] سعید حجاریان را پس از ترور به بیمارستان رساند ... او در مجلس چهارم با شدت و حرارت تمام مانع از جدایی قزوین از زنجان شد و در این راه متحمل انتقادات فراوانی گردید ولی با قانع کردن نمایندگان راست گرای آن دوره، لایحه استان شدن قزوین را با رأی منفی مجلس مواجه کرد. این درحالی بود که او از نمایندگان اقلیت چپ(خط امامی) به شمار می رفت».

خُب! جناب فتحی فکر نمی کنند همین اصرار بیجا و درک نکردن مردمی که خواسته ای منطقی دارند باعث بحران آفرینی بعدی شده است؟ یعنی همانطور که خودشان نوشته اند: «هرچند مجلس چهارم لایحه استان شدن قزوین را رد کرد ولی قزوینی ها دست بردار نبودند و در مجلس پنجم که به برکت نظارت استصوابی، امثال حکیمی پور، دیگر موی دماغ نبودند ابتدا قزوین جزء استان تهران شد و سپس استان جداگانه ای گردید.» واقعا چرا قزوینی ها دست بردار نبودند؟ زیادی حق زنجانی ها را خورده بودند و از سر شکم سیری دست به شورش زدند؟ نکند نظارت استصوابی را هم قزوینی ها علم کردند تا بتوانند با خیال راحت استان بشوند؟

قسمت ناراحت کننده آنجاست که آقای فتحی به کرسی نشستن خواست قزوینی ها را به نابرابری قومیتی!!! ربط داده اند و از سر انفعال و ضعف تحلیل خودشان در برابر سیاسی کاری یک عده، به نتیجه عجیب «قومیت گرائی» رسیده اند، یعنی به خاطر یک دستمال کوچک قیصریه را در معرض آتش گرفتن قرار داده اند! در همین راستاست که نتیجه گیری عجیب بعدی را ارائه می کنند: «این نابرابری قومیتی بین قزوینی های فارس و زنجانی های ترک، در سال 76 منجر به رأی بسیار بالای زنجانی ها به محمد خاتمی شد. این رأی صراحتاً پاسخی به عملکرد ناعادلانه دولت هاشمی در حق زنجانی ها بود.» این ادعای ایشان آنقدر بی پایه و سست است که اولا نمی توان آن را ثابت کرد و ثانیا اگر فرض ایشان را درست بدانیم در آنصورت رأی بالای مردم قزوین به خاتمی و نمایندگان اصلاح طلب را چگونه باید تفسیر کنیم؟ رأی بالای مردم تهران به خاتمی را چطور؟ آیا این یکی هم به پیوستن قزوین به تهران و بعد مستقل شدن از آن مربوط است؟

البته جناب فتحی خودشان خوب می دانند که قزوین چه جزو استان زنجان باقی می ماند و چه از آن جدا می شد باز هم آدمهای موسوم به خط امامی که استعداد عجیبی در شلوغ کردن دارند و به طرز خارق العاده ای «حزب اللهی بازی» و «مخالف خوانی رادیکال» را به هم جوش داده اند در خیابانهای زنجان راه می افتادند و شعار می دادند: «دولت زوری نمی خوایم! ناطق نوری نمی خوایم!». و مطمئنا اگر آن شورش و تظاهرات قزوینی ها برعکس اتفاق افتاده بود الان امثال آقای فتحی سانسوری خبری آن را علم یزید کرده بودند، آن را به سیاست های هاشمی رفسنجانی مربوط می کردند و بعد به نفع قومیت خودشان شعار می دادند. 

تورجان در ابتدای نوشته اش هم (که در تمام آن مردم قزوین را به حساب نیاورده) با یک کنایه سیاسی کل قائله غائله را به وعده بشارتی! ربط داده و او را با صفت «احمدی نژادی» توصیف کرده است. تصور کنید بشارتی یک روز از خواب بیدار شده و به خودش گفته است باید قزوین را استان کنیم و مردم قزوین هم فقط و فقط به خاطر حرف آن روز صبح بشارتی احساس کرده اند که حقی ازشان ضایع شده و باید استان بشوند! خودمانیم اگر ایشان بشارتی را به خاطر حرفهای عجیبش احمدی نژادی می دانند نظرشان درباره آن نماینده اصلاح طلب تبریز با آن سخنرانی عجیب درباره امام حسین(ع) چیست؟ لابد باید او را «امام احمدی نژادی ها» به حساب بیاورند! ... و البته همه مان می دانیم تا وقتی که منش سیاسی و حزبی و قبیله ای را مبنای سخن گفتن قرار می دهیم هرگز زبان و عملکرد نادرست هم قطارانمان را لایق انتقاد و اعتراض و تمسخر نمی بینیم.  

حقیر فکر می کنم که اشکال خیلی از ما این است که در سیزده سالگی و از طریق خانواده و بستگان و قوم و قبیله مان اهل سیاست می شویم و خلاصه با واسطه عقل سیاسی پیدا می کنیم. اما اگر عجله نکنیم، به خودمان (خود مستقل از خانواده و قومیت مان) فرصت بدهیم تا در فضایی منتزع از این مسائل رشد کند و دچار پرستش های باطل نشود آنوقت اگر جائی مسئله عشیره و قومیت مان هم مطرح بشود محتمل است که فارغ از احساسات نوستالژیک و دور از تعصب و طرفداری های جانبدارانه قضاوت کنیم، البته فقط «محتمل» است.

 


تتمه: این را هم محض تذکر و پیشگیری از سوء تفاهم عرض می کنم؛ بنده قزوینی نیستم، اهل همین تهران دود زده، شهر مهاجرهای تازه به دوران رسیده هستم

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 30 فروردین1388 و ساعت 7:4 |