آقا اخلاص! آقا اخلاص! رفیق جان اخلاص! شما را به خدا اخلاص! هی من به شما بگویم اخلاص هی شما شوخی بگیر؛ حتما باید ثابت کنم؟ ... آره؟
1- همین تازه گی ها بود که بعد از نود بوقی یک مطلب انقلابی آنهم بنا به احساس تکلیف از دستمان در رفت اما عدل یک نفر پیدا شد طلبه گی مان را به مطلب سنجاق کرد و کوبید توی سرمان! خدائیش هم رسمش نبود که کسی بردارد از آبروی اسم طلبه استفاده کند و یک مطلب خاص را ابزار فرصت طلبی خودش و ضایع کردن دیگری قرار بدهد. البت ما هم به محض متوجه شدن جوابش را دادیم فقط حیفمان آمد که استقبال مورد نظر به عمل نیامد. اما چه باک؟ بالاخره «اخلاص» کار خودش را کرد و حاج خانوم مربوطه در یک مطلب مفتضح «هفته دفاع مقدس» را هم دستاویز فرصت طلبی وبلاگی اش قرار داد و نوشت: شروع جنگ خانمان برانداز، بزرگداشت دارد؟ و متعاقبا هم ماستمالی ناموفقی نمود (+). (اینجا اصلا در موضع نقد نیستم، اصلا چرا آدم باید هر چرندی را نقد کند؟ با اینحال آهستان و ابوذر و نجمی و دیگران جوابهایی داده اند)
2- حالا با این گاف فیل آسا راحت تر می توانم حرفم را بزنم: من نمی دانم چرا هر کس از مادرش قهر می کند هوس نوشتن و استدلال کردن به سرش می زند؟ چرا هر کس چهار تا کتاب ترجمه فرنگی عهد دوغ می خواند احساس عقلانیت می کند؟ چرا هر کس مدرک می گیرد باورش می شود چیزی بارش شده؟ چرا هر وبلاگ نویسی که فنی تر می شود احساس می کند داناتر هم هست؟ چرا بعضیها فکر می کنند دیگران خنگ و گول تشریف دارند و پس ذهن آنها را نمی خوانند؟ چرا بعضیها برای سوء استفاده کردن هم توان تفکیک بدیهیات را از غیربدیهیات ندارند؟ ... چرا؟ واقعا چرا؟
3- در نوشته ای که سرکارِ مزبوره را فرصت طلب خوانده بودم حتی محافظه کاری کردم ـ بیشتر به خاطر مونث و مذهبی بودنشان ـ و نخواستم از ایشان ایرادهای پیش پا افتاده و ملانقطی بگیرم، یک نمونه اش اینکه ایشان اینقدر هول بوده که فرق مصالحه کردن و به مسلخ بردن آرمانها را ـ نه در تیتر و نه در متن ـ متوجه نشده بعد آمده برای ما با ادای روشنفکری از فونکسونالیسم و تاریخ مرجعیت دم زده است! ... جان «هخا» مضحک نیست؟
4- فکر می کنم این مطلب از وبلاگ zahra-hb خیلی خوب چیزی رو که من حدس می زدم اما بهش مطمئن نبودم روشن کرده. (راهنمائی برای خواندن مطلب: کاربر اول=کمانگیر، کاربر دوم=حاج خانوم مربوطه) اینجا لازم شد کمانگیر را از نگاه خودم و از روی برخوردهای سابقی که در بالاترین داشته ام برای کسانی که کمتر می شناسند معرفی کنم:
«کمانگیر (آرش آبادپور) یک لیبرال عقب مانده است که برای ارزشهای نخ نمای قرن نوزدهمی سینه چاک می دهد و عزاداری برگزاری می کند، تیم کفن پوش راه می اندازد تا برای حفظ جان قاتلین مرزبانان ایرانی اعتراض کنند، دلسوزیشان را کانالیزه کنند و هرجا منفعتشان اجازه داد از جان یک انسان چیزی ارزشمندتر از شعور یک ملت بسازند و وقتی اتفاقی علیه شان بود ـ اتفاقی مثل کشتار کودکان بی گناه افغان ـ پشت تبلیغات و عقاید عوامانه پنهان شوند که خب! توی جنگ که حلوا پخش نمی کنند، لابد لازم بوده! عمق افکار کمانگیر و امثال کمانگیر را که بکاوید همین است وهرگز از فهم یک شهروند مشنگ آمریکایی که پای فاکس نیوز چیپس می خورد و با شنیدن اخبار جنگ افغانستان و عراق سرگرم می شود فراتر نمی رود، فروختن مملکت و مردم خودش را هم بد نمی داند، در ضمن ابدا اهل بحث و منطق نیست، به شدت خودشیفته است و بیمارگونه احساس می کند از بدو تولد در موضع حقانیت قرارگرفته! به قول یک وبلاگ نویس نکته سنج جواب دادنش هم طوری است که: انگار داره میگه خوب این عقلش تکمیل نشده، یک کروموزوم کم داره، آدم های زیادی هم مثل این یا بدتر هستند! ما هنوز با این ها طرفیم و باید آدمشون کنیم چون خودشون نمی فهمن!»
حالا شما حسابش رو بکنید این حاج خانوم با سواد! و باهوش! داره انرژی شو تو چه تیمی هدر می ده و دنباله روی چه کسی رو می کنه؟ جانِ «ساکاشویلی» زندگی قشنگ نیست؟ (گمان کنم منظور ابوذر از «غضنفر پلخمونی خارج نشین» همین لیدر وبلاگهای اوا خواهری ـ کمانگیر ـ باشه).
5- وبلاگ نویسی هم عجب بچه بازی ای شد! محتوا به فنا رفت و چیزی که مانده فید و خوارک و قالب و برنامه و کوفت و زهرمار است. البته دست کسانی که وبلاگستان را به این روز انداختند درد نکند، جمهوری اسلامی نگران وبلاگهایی بود که با محتوای سیاسی علیه مواضع رسمی می نوشتند و به جریانات سیاسی به دیده انتقادی نگاه می کردند، اما حالا با این دست گل هایی که غضنفرهای عشق اپوزیسیون به آب می دهند و کلاس نقد و حرف را به اسفل السافلین می نشانند فکر کنم یواش یواش جمهوری اسلامی فیلترینگ را هم شل کند پس؛ اختگی وبلاگستان هم مبارک باد!
6- در پایان این مطلب را تقدیم می کنم به دوست عزیز محمد الیاس که هنگام برداشت من از نوشته قبلی اش درباره سرکار فوق الذکر ناراحت شده بود و حالا در دو مطلب متوالی (+ و +) به مزخرفات همان سرکار انتقاد کرده، مخصوصا در مطلب دوم طنز جالبی به کار برده و شیوه استدلال فضائی را خوب تصویر کرده است. من هم این را اضافه می کنم؛ «طبق مرام بچه های پائین شهر اگر حرفی از دهن کسی دربره باید محکم بایسته و بگه: من گفتم! اگر هم لازم شد باز باید محکم بایسته و بگه: من گفتم و اشتباه گفتم! اما تربیت بالاشهری طوری است که حتی قدرت نداره بگه: من گفتم، چه رسد به اینکه اعتراف به اشتباه هم بکنه، تنها هنرشون همینه که به شعور دیگران توهین بکنن و بگن «منظورم چیز دیگری بود و شما بد فهمیدید!» حتی عرضه ندارن بگن: «بدگفتیم یا بد نوشتیم که سوء تفاهم شد» ... و چه می ماند جز تاسف؟؟؟
تتمه: جدی است: فاتحه بخوانید برای عزیز از دست رفته ی کلاشینکف، ... اگر دوستی وبلاگی به یک فاتحه نیرزد پس اصلا به چه دردی می خورد؟ | مصاحبه احمدی نژاد با لری کینگ موفق تر از حد انتظارم بود، با اینکه سوالها تکراری و جوابها قابل پیش بینی بود اما رعایت ادب و متانت مجری آمریکائی ـ برخلاف مجریهای بیشعوری که قبلا با احمدی نژاد مصاحبه کرده بودند ـ فضای خیلی جالبی درست کرد، فکر می کنم این مصاحبه خیلی از آمریکائی ها رو به فکرکردن ـ کار سختی که از عهده هر آمریکائی ای بر نمی آد ـ واداشته باشه | حالا جان من حال کردید فرصت طلبی رو؟ کیف کردید چطور ریاکارانه اخلاصم رو به رختون کشیدم؟ دلتون بسوزه! می خواستید خودتون هم اخلاص داشته باشید! (ببخشید شکلک زبون نذاشتم! به هر حال با زبون یا بی زبون پروژه پروژه خودشیفتگی است) | تکمیلی +


