تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

تهران شهر زندگی نیست

تهران محیط زیست خود را به خطر انداخته، آبهای جاری و زیرزمینی را غارت می کند، سامانه بهینه ای برای فاضلاب و دفع زباله ندارد، مشکلات حمل و نقل در آن بیداد می کند، ترافیک مسئله ای عادی است و شهر با اندک بارندگی دچار گره های کور و آب گرفتگی های فراوان می شود، در زمستانها پدیده وارونگی (اینورژن) شهر را به اتاق گاز تبدیل می کند، قیمت زمین چنان بالاست که هرگونه بهسازی و نوسازی هزینه های گزافی برای شهرداری ها به دنبال دارد و حتی مرده های تهران هم با مشکل جا و مکان مواجه اند! تهران از لحاظ معماری و شهرسازی زشت و بی قاعده است و از نظر اقتصادی شهری گران و بی رحم و همین واقعیت هاست که زندگی مردم آن را می سازد.

حاشیه نشینی اقسام فساد و انواع جرایم را در تهران گسترش داده، شکاف طبقاتی و معضلات اجتماعی بیش از همه جا در تهران دیده می شود و با وجود انفجار جمعیت مهاجرت به تهران و اقمار آن همچنان ادامه دارد. تمرکز ادارات دولتی و علمی ـ دانشگاهی خود به خود سیل جمعیت را به سمت تهران می کشد و بیکاری و نبود امکانات رفاهی در مناطق دیگر مردم را از آب و خاک شان بیگانه و به سوی تهران می آورد. همه به تهران می آیند که پول در بیاورند، که راحت زندگی کنند، و این قید پول و راحت طلبی برای هر فرهنگی مصیبت بار است.

تهران شهری مضر برای محیط زیست، غیرایرانی، ناسالم، بی قاعده و قانون و به طور خلاصه مرکزی دودآلود برای اتلاف وقت و آزمایشگاهی برای ابتلا به انواع بیماری های روانی و اجتماعی است. با این وضع تهران شهر زندگی نیست و برای اکثریت مردم آن به شهر زنده ماندن تبدیل شده است. حتی از نظر سیاسی هم تهران پایتختی خوش یُمن برای ایران زمین نبوده است، در عمر پایتختی 200 ساله این شهر بدترین بلاهای ممکن بر سر کشور آمده و جز تحولات مثبت سیاسی ـ که لاجرم در پایتخت اتفاق می افتند ـ خیر چندانی از این شهر نوظهور نصیب کشور نشده است.

زلزله ما را خواهد کشت!؟

شاید بتوان همه مشکلات تهران را تحمل کرد اما زلزله مهلکت ترین خطری است که تهران را تهدید می کند. پایتخت ایران در معرض زلزله ای به قوت بیش از 8 ریشتر قرار دارد. حداقل صد گسل در تهران وجود دارد که سه تای آنها خطرناک تر از بقیه هستند؛ گسل 200 کیلومتری مشا، گسل 90 کیلومتری شمال تهران و گسل 20 کیلومتری جنوب ری. احتمال لرزش شدید هر یک از این گسل ها خطر یک ویرانی بزرگ و اتلاف نفوس فراوان را هشدار می دهد، زلزله ای که ممکن است مشکلات امنیت ملی ایجاد کند و خطراتی مانند تجزیه یا تهدید بیگانگان را هم به دنبال بیاورد. زلزله ای به این شدت اگر همزمان شهرهای پرجمعیت اطراف تهران مانند شهرری، ورامین، کرج و حتی قزوین را تحت تأثیر قرار بدهد بی گمان فاجعه ای مرگبار برای کشور اتفاق افتاده است.    

بنابراین و با توجه به تمرکز 14 میلیونی جمعیت در استان تهران (19 درصد از جمعیت کشور) زلزله فقط شهر تهران را تهدید نمی کند، این کل کشور است که با زلزله ای در استان تهران و شهرهای اطراف آن تهدید می شود. بخش بزرگی از جمعیت و امکانات کشور در این منطقه متمرکز شده و زلزله ای مهیب می تواند همه سرمایه ها و کرور کرور جمعیت آن را نابود کند. با این وضع به هیچ وجه نمی توان خطر زلزله را نادیده گرفت. تهران اگر پایتخت هم نماند تا مدتها قطب اقتصادی کشور باقی خواهد ماند و برای پیشگیری از مصیبت، همین امروز هم دیر است. بیش از سه دهه است که خطر زلزله تهران آشکار شده و سالهاست است که موضوع تغییر پایتخت به تعویق می افتد و حالا پس از سیطره ساختمانهای بساز و بفروشی با هر زلزله کوچکی زمزمه ای فراموش شده دوباره بر سر زبانها می افتد که: «پایتخت را باید تغییر داد!»

پایتخت آینده کجا و چگونه خواهد بود؟

انتقال پایتخت هر مقدار که هزینه داشته باشد و هر زمان که طول بکشد باز هم بر پایتختی تهران امتیاز دارد. کشورهای هستند که پایتخت های اقتصادی و سیاسی مجزا دارند و کشورهای هم هستند که به دلایل امنیتی، یا اقتصادی و جمعیتی پایتخت خود را تغییر داده اند (مانند مالزی، برزیل و قزاقستان). پس نباید از این دوگانگی ها و تغییرها در هراس شد.

این اتفاق کمابیش وجود دارد که پایتخت کشور باید عوض شود اما بحث ها و مطالعه ها درباره مکان جایگزین به اتفاق نرسیده است. شهرهای کوچک جنوب استان مرکزی و غرب استان اصفهان بیشترین احتمال را برای انتقال پایتخت و ساختن شهری جدید با امکانات پیشرفته و پیش بینی شده دارند و بهترین گزینه نیز انتخاب شهری کوچک و ساختن شهری جدید در کنار آن است. این اقدام هم پایتخت را به مرکز کشور نزدیک می کند و هم می تواند فرصتی برای شهرسازی و بازسازی فرهنگی فراهم کند. تغییر پایتخت این فرصت را در اختیار دولتمردان قرار می دهد که توان و داشته های خود را در به رخ کشیدن داشته های کشوری کهن و قدرتمند به نمایش بگذارند.  

اما شهر آینده چگونه خواهد بود؟ به زودی این سوال به وجود خواهد آمد که در آینده چگونه پایتختی خواهیم داشت؟ آیا شهری می خواهیم مثل همه شهرهای مدرن و امروزی که تنها زور بشر را برای بالابردن آجر و شیشه و سیمان نشان بدهد؟ یا یک مدل تکراری و تقلیدی و از اساس بی هویت مثل آستانه قزاقستان یا خوابگاهی اداری مانند پوتراجاریای مالزی؟ یا شهری می خواهیم متفاوت از همه، که صیت شهرتش فراگیر شود و از همه جای دنیا خواهان زیارت و سیاحت در خیابانهایش شوند؟ می خواهیم نسخه دسته دوم نیویورک و شانگهای و توکیو یا حتی «تهران دوم» را بسازیم یا به دنبال شهری جوان و سربلند از تبار پایتخت هایی مانند نیشابور و قزوین و اصفهان می گردیم؟

در شهر آینده می خواهیم اول از همه به فکر برج ها و طرح های تخیلی برای تجارتخانه ها و مراکز خرید باشیم یا می خواهیم پیش از همه مصلای جامع شهر را بسازیم؟ می خواهیم به فکر حقوق ماشین ها و قطارها و آزادی ترددشان باشیم یا می خواهیم حرمت انسان را در باغ و بازار و مسجد و مدرسه و دانشگاه ایرانی نگه داریم؟ می خواهیم خوابگاهی بسازیم که وزارتخانه ها و کاخ های دولتی آن چشم ها را خیره کند یا شهری می خواهیم با محله هایی متفاوت و متنوع که مردمش حق زندگی و تنفس در هوایی فرهنگی را داشته باشند؟ ... هر چه خواهد بود اینبار باید که با احتیاط فکرد کرد، با احتیاط سخن گفت و با احتیاط دست به اقدام زد. نباید فکر کنیم همه مشکلات و احتمال ها را می دانیم و همه پاسخ ها در پناه بردن به مهندسی و نسخه کردن شهری از شهرهای پرمشکل دیگران نهفته است.

مشکلات قانونی و اجرایی

غیر از هزینه های بالا و کُندی دولت در اجرای طرح های بزرگ و خطر غلبه افکار مهندسی و بساز و بفروشی و راه یافتن دستهای فساد بر ساخت شهر جدید مشکلات قانونی هم بر سر راه تغییر پایتخت قرار دارند. اولین مشکل یعنی خلأ قانونی با مصوبه اخیر مجمع تشخیص مصلحت نظام حل شده است. این مصوبه دولت را ملزم می کند که تا سال 1404 یعنی تا پایان چشم انداز 20 ساله پایتخت سیاسی کشور را منتقل کند. همه مراکز و نهادهای دولتی تا 16 سال آینده باید به پایتخت جدید منتقل شوند، تهران پایتخت اقتصادی باقی خواهد ماند و شهری دیگر پایتخت رسمی و سیاسی ایران خواهد شد.

اما یک مشکل لفظی از قانون اساسی نیز بر سر راه این تغییر خودنمایی می کند. طبق اصل 54 قانون اساسی: «دیوان محاسبات کشور مستقیما زیر نظر مجلس شورای اسلامی است. سازمان و اداره امور آن در تهران و مراکز استانها به موجب قانون تعیین خواهد شد.» تنها مشکل موجود در این است که در اصل 54 شهر تهران تلویحا به عنوان پایتخت معرفی شده و تغییر پایتخت هم به نوعی مخالفت با این اصل و یا مستلزم تغییر قانون اساسی با همه تشریفات آن(!) خواهد بود. با این وجود مشکلات تهران و هراس از احتمال زلزله چنان بالاست که در تغییر پایتخت کسی به الفاظ قانون اساسی توجهی نخواهد کرد.

 


تتمه: برای ساختن «شهر» باید به سراغ فرهنگ و هنر رفت و از متفکران و اندیشمندان کمک خواست و کار را به هنرمندان و معماران متعهد سپرد، افکار مهندسی اگر به غیر از عمران (امور حمّالی) استفاده شوند جز همین بلبشو و افسردگی ای که همه کلان شهر ها را گرفته نصیب  کسی نمی شود. | همین مطلب در پارسینهپس از پاره کردن مای بی بی همدیگه و به جون هم انداختن مردم اوضاع به حالت عادی برگشته کارمند دیکتاتورها بودن و نون خوردن زیر دستشون برای معترضین به دیکتاتوری(؟) هیچ اشکالی نداره، از اون طرف اشتغال سران کودتای مخملی هم برای حکومت هیچ قبحی نداره | و جنگ پنهان درنفت كمتر از جنگ نظامي نيست این یکی + را هم بد نیست ببینید | به شدت از دست ندهید سخنرانی مصدق: ملتی که می خواهد با شرف زندگی کند برای حقوق حقه خود نباید از شورای امنیت بترسد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 19:28 |

 

در عالم اندیشه دو اشتراوس نام آشنا وجود دارد، یکی همان لئو اشتراوس متفکر فلسفه سیاسی و اندیشه لیبرالیسم و دیگری که روز سه شنبه 12 آبان (3 نوامبر) در سن یکصدسالگی در گذشت کلود لوی ـ اشتراوس مردم شناس معروف فرانسوی است.

 

کلود لوی ـ اشتراوسشاید درگذشت لوی اشتراوس برای ما ایرانیها چندان مهم نباشد اما او درباره اندیشه وحشی تحقیقاتی کرده و به نکاتی اشاره کرده که با تاریخ ایران و غرب و نگاه سنتی غرب به ایران بی ارتباط نیست. این ارتباط درباره ترس از وحشی ها و از اندیشه وحشی دانستن دیگران ناشی می شود. نوشته زیر اشاره کوتاهی است به این اندیشه و به بهانه مرگ کسی که تعریف متفاوتی از وحشی بودن ارائه کرد.

ایران باستان امپراطوری بزرگ و تمدنی بی نظیر بوده است و جز یونان همآوردی در کنار خود نداشته است. یونان باستان هم از لحاظ اندیشه و هم در تمدن و نظامیگری رقیبی برای ایران به حساب می آمده است. یونانیان با وام گرفتن از اندیشه های دیگران و زدودن زوائد و خرافات آنها روش عقلی جدیدی را به عنوان «فلسفه» بنیان گذاشتند، اما یونان فقط مهد فلسفه نبوده و جامعه یونانی هم مظهر کامل عقلانیت نبوده است. جامعه یونانی جامعه ای مملو از شرک و پرستش خدایان، جنگ طلبی و سلحشوری، مبتلا به فساد اخلاقی و شخصیت یافته با برده داری و تحقیر دیگران بوده است. اندیشه یونانی وقتی که در نسبت با دیگران دیده می شود مظهر خودپسندی و احساس استعلا است.

یونانیها زنان را موجوداتی نیمه انسان ـ نیمه حیوان می دانستند، وقتی درباره شهروند سخن می گفتند منظورشان مرد یونانی آزادی است که صاحب ملک و دارایی باشد و اجدادش به خدا یا خدایانی می رسد که نگهبان شهر بوده است. تمدن یونانی بر پایه ی وجود دولت ـ شهر و هم بر تمایز یونانی و غیریونانی استوار بوده است، از نگاه مرد یونانی انسان ها یا یونانی هستند و یا بربر (وحشی). حقوق بشر و شهروندي فقط به يونانيان آزاد مربوط مي شود نه بردگان،‌ خارجيان و يا زنان و كودكان. يونانيان همه خارجيان را «بـربـر» مي ناميدند و چون ايشان را از اعقاب خدايان المپ نمي دانستند در نظرشان خوار و خفيف بودند و مرتبه ای پائین تر از انسان داشتند.

نقش یونان باستان در شکل دادن تمدن غرب جدید بی نیاز از توضیح است. پس از قرون وسطی و رنسانس و در عصر روشنگری بازگشت به ارزشهای تمدنی یونان و تمایلات یونانیگری در بسیاری از اندیشمندان و متفکران غربی دیده می شود. در غرب امروز به دانش آموزان می آموزند که تاریخ «ما» با یونانی ها آغاز شده است و آنها بوده اند که آزادی و دمکراسی را ابداع کرده اند، بنابراین «ما» وارث تنها تمدن جهانشمولی هستیم که بر تمام تمدنها برتری دارد و اساسا قابل مقایسه با دیگران نیست. بی اغراق غرب جدید بر پایه های کهن یونان باستان استوار شده و بسیاری از عناصر فرهنگی و تمدنی آن را به همراه دارد. غرب امروز نیز صاحب همان روحیه برتری جوئی و احساس استعلائی است که نظیر آن را در میان یونانیان دیده ایم و برتری مرد سفیدپوست صاحب قدرت و دارایی را به عنوان اصل مسلم پذیرفته و آن را با افتخار بر دیگران تحمیل می کند.

غرب به صورت سنتی از شرق و تمدن و فرهنگ ایرانی در هراس است، غرب از اساس در همین تقابل با شرق شخصیت گرفته است. شکست های نظامی از ایران باعث ایجاد عقده حقارت در میان یونانیان شده بود و آنها چاره ای جز تحریف تاریخ درباره ایران و تحقیر سبک زندگی و اندیشه ایرانیان به روشهای مختلف نداشتند و این با فلسفه بربر دانستن دیگران هم هم آوا بود. ایرانیان به تاریخ اهمیت نمی دادند اما یونانیان برای ارضای خودشان هم که شده به تاریخ نیاز داشتند. هرودوت پیروزی یونانی ها بر ایرانیان را پیروزی بر «توحش»! معرفی می کند. اینکه امروز و بعد از دو هزاره و در دوره جنگ های جدید، اشغال کشورها و کشتار انسانها مبارزه ای برای آزادی و دمکراسی و علیه «تروریسم»! تبلیغ می شود ادامه گرفتاری غرب در همان «افسون یونانی» است.

بعد از اشغال آتن توسط خشایارشا، آشیل نمایشنامه ای به نام «ایرانیان» می نویسد و به عقده گشایی و تحقیر ایرانیان می پردازد بطوریکه حتی طرف شکست خورده جنگ را تغییر می دهد! واضح است که تماشای نمایشنامه آشیل جز تسکینی بر غرور شکست خورده یونانیان نبوده است. امروز هم بعد از چند ده قرن، سیمانمای هالیوود اثری درباره نبرد ترموپیل می سازد که چیزی جز بازسازی رویاپردازانه از نبردی کوچک و تحریف شکست یونانیان نیست؛ در 300 «مردان» سفیدپوست و قدرتمندی که برای آزادی می جنگند در برابر خیل سیاه پوستان وحشی و دور از تمدن (با اندام هایی «زنانه») قرار می گیرند که مردنشان البته بهتر از زنده بودنشان است. فرمانده اسپارت ها سفیر پارس را بی دلیل و بهانه می کشد و به سربازانش دستور می دهد که زندانی زنده نگیرید! مسلم است که غربی ها بدون یادآوری اصول اخلاقی با قهرمانان اسپارت همذات پنداری می کنند و از تماشای وحشی کشی آزادانه و با افتخار آنها لذت می برند چرا که: «وحشی ها سزاوار رفتاری متکی بر قوانین مقدس انسانیت نیستند» و «معنی تمدن قتل عام وحشی هاست».

انسان دوستی و انسانمداری شاید مهمترین عنصر فرهنگ یونانی و به تبع آن غرب جدید معرفی می شود اما این انساندوستی هم در چنبره تفسیر مضیق از «انسان» و همان کهن افسون یونانی گرفتار است. تاریخ جهان هیچ گاه آدم کشانی ندیده است که توان رقابت با موجود غربی را داشته باشند، حتی اقوام وحشی ترک و مغول که آوازه کشتار و ویرانگری تاریخی آنها از پس قرنها رعشه بر اندام هر منصفی می اندازد، حداقل در میزان آدم کشی، در مقابل آدمکشان غربی سربلند و روسپید هستند. نسل کشی ها و جنگ های صلیبی، جنگ های استعمار، جنگ های جهانی و جنگ افروزی های بعد از آن بخش های اساسی از تاریخ غرب و نشان دهنده عوامل واقعی و نهفته در ذات اروپا، و تمایلات امپریالیستی تمدن اروپائی هستند.

اما اگر لفظ تمدن را واجد بار ارزشی بدانیم متمدن واقعی کسی است (یا فرهنگی است) که بتواند انسانیت دیگران را تشخیص بدهد و تفاوت روش زندگی خودش با دیگران را دلیل بر برتری یا اصالت روش خود قرار ندهد و از آن بر فروتر بودن دیگران از مقام انسانیت دلیل نیاورد. بنابراین فرهنگی که شخصیت خود را بر مبنای نفی و تحقیر دیگران تعریف کرده باشد به واقع دور از تمدن و ارزشهای واقعی انسانی است.

از این رو باید در مفهوم «وحشی» و «توحش» نیز تجدید نظر کرد. به قول لوی ـ اشتراوس: «وحشي کسي است که معتقد است جماعت يا فردی کاملا به بشريت تعلق ندارد و شايسته رفتاري است که خودش در حق خودش بهيچوجه نمی پذیرد». و در عبارتی ساده تر وحشی کسی است که دیگران را وحشی بداند. همانطور که تودوروف در تأیید لوی ـ اشتراوس می نویسد: «ترس از وحشي ها خطري است که ما را وحشي بار مي آورد و شري که بر پا مي کنيم، از آنچه در ابتدا هراسش را داشتيم، بسیار فراتر خواهد رفت».

 

+ همین مطلب در پایگاه خبری تحلیلی پارسینه 

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 9:0 |

 

همه نظامها و جریانهای بزرگ سیاسی در معرض قضاوت تاریخ قرار می گیرند، این قضاوت گرچه به تدریج آشکار می شود و رخدادهای تاریخی باید مشمول مرور زمان شوند تا چهره تاریخی شان هویدا شود اما در زمانی نزدیک به اتفاقات هم می توان به حدسها و آینده نگری هایی درباره قضاوت تاریخ دست زد و راههای تغییر آن را پیشنهاد داد:

 

پس از فروکش کردن شورش های پس از انتخابات سوال مهمی که متوجه نظام جمهوری اسلامی شده این است که «تاریخ درباره جمهوری اسلامی چطور قضاوت خواهد کرد؟» آیا جمهوری اسلامی حکومتی زبون و ذلیل است که نمی تواند از پس چند مخالف سبکسر و هتاک بر بیاید؟ بزرگترین جرائم در کشور اتفاق بیافتد اما مجازات که هیچ! کمترین خطری هم متوجه مجرمین و محرکین اصلی ماجرا نشود و حتی بخشی از توان دستگاههای امنیتی برای حفظ جان آنها هزینه شود!؟ و تریبون های رسمی با داعیه حفظ حرمت اشخاص مانع صراحت و شفافیت درباره خیانت های صورت گرفته به حکومت شوند!؟ مسلم است که اگر به سوال تاریخ چنین جوابی داده شود هیچ چیز جز فاجعه اتفاق نیافتاده و به هر صورت ممکن «بـایـد» جلوی فاجعه را گرفت، گرچه دیر شده است اما هنوز فرصت برای کاستن از ابعاد فاجعه وجود دارد.

«دستورالعمل نویسی» در سیاست همیشه کار منطقی و موجهی نیست، بسیاری از سیاسیون به این عارضه دچار می شوند و با افراط در دستورالعمل نویسی از فضای واقعی جامعه فاصله می گیرند و به تدریج در چارچوب های ساختگی و انتزاعی ذهن خود گرفتار و محصور می شوند. با اینحال در بعضی موارد دستورالعمل نویسی ضروری ترین فعالیت سیاسی است، در مورد اخیر که نظام به وضوح دچار چالش سیاسی شده است و در مجازات مجرمین به تاکتیک همیشگی و نمایشی «مجازات آفتابه دزدها» پناه برده و در تلاش است تا این تصور را که «برخوردهای لازم انجام شده» را دامن بزند، به ناچار باید به دستورالعمل های عینی و صریح و تلاش برای عملی کردن آنها پناه برد و این تنها راه باقیمانده برای نظام است تا آبروی تاریخی و در معرض خطر خود را بازیابی کند.  

مهدی و فائزه هاشمی را محاکمه کنیدبرخورد با خانواده هاشمی ها مخصوصا دو فرزند هاشمی رفسنجانی (فائزه و مهدی) که دیگر کسی در ارتکاب جرایم علیه امنیت ملی از طرف آنها شک و شبهه ای ندارد واضح ترین پیام ها را به موافقین و مخالفین نظام صادر خواهد کرد. اکنون تسویه حساب با دانه درشت ترین صحنه گردان ماجراهای پس از انتخابات ضروری ترین مسئله برای این مقطع از تاریخ انقلاب است. خانواده هاشمی ها آنقدر بدنام و فاسد هستند که مطمئنا قاطبه مردم واکنش منفی ای به برخورد با آنها نشان نخواهند داد. بنابر شواهد، بسیاری از مخالفین هم از این حرکت استقبال خواهند کرد و محاکمه آنها را به مثابه بازگشتن نظام به اصول خود تلقی خواهند کرد. تنها واکنش منفی از سوی خود هاشمی ها و دارودسته شان خواهد بود که نمی توانند هزینه های سنگینی را به نظام تحمیل کنند و اگر هم بتوانند و بخواهند دست به چنین کاری بزنند باید از پیش مقدمات بستن دست و سلب اختیار از آنها آماده شود.

واضح است که کلید این ماجرا به دست مقام رهبری است و ایشانند که باید دستور پیگیری بدون تعارف را صادر کنند و در روند محاکمات هم پشتیبان قوه قضائیه باشند. قضیه حاضر از موقعیت هایی است که اجرای عدالت جز به خواست و دستور صریح رهبری محقق نخواهد شد. شجره خبیثه هاشمی ها را تنها یک دست می تواند از زمین بیرون بکشد و آن هم دست رهبری انقلاب است. با استناد به عملکرد گذشته، قوه قضائیه ضعیف تر و ناتوان تر از آن است که قادر باشد بدون پیگیری خصوصی ماجرا از طرف رهبری کاری در پرونده هاشمی ها پیش ببرد و با جوّی هم که از طرف شخص رهبری در پرهیز از ادامه ماجراها و یقه گیریهای تعیین کننده ایجاد شده است ضعف و محافظه کاری بیش از پیش بر قوه قضائیه چیره شده است، اما اکنون زمان محافظه کاری و رفع و رجوع اختلافات نیست، زمان زمان برخورد و تاوان گرفتن از محرکین فتنه پس از انتخابات است.  

اگر این برخورد در سالهای پیش انجام شده بود اثرات سیاسی آن متوجه خود نظام می شد و اکنون یک موضوع فرعی و شخصی بهانه ای برای چالش درونی و مخالفت علنی با نظام ایجاد نمی کرد. در صورتی که مسئله هاشمی ها پیش از این حل شده بود یک حربه مهم، که مهمترین حربه، از دست احمدی نژادی ها خارج می شد. در میانه های دولت نهم و پس از قطعی شدن امتناع احمدی نژاد از افشای «فهرست بلندبالای مفسدین اقتصادی» پیش بینی شده بود که او بر خلاف تمام قولهایی که به مردم داده است استفاده از این سلاح را به شب انتخابات و به نفع شخصی خود موکول خواهد کرد. علت خونسردی و اعتماد به نفس احمدی نژاد در دورانی که سبزها با تمام قدرت مشغول لجن پراکنی و دروغ سازی علیه دولت بودند هم همین قضیه بود، او سلاحی داشت که می دانست شلیک کردن آن بی برو برگرد جواب می دهد و خصم را، هر که باشد، به جای خودش خواهد نشاند. اما استفاده از این سلاح در شب مناظره با رقیب آنقدر تحریک آمیز اتفاق افتاد که بسیاری از خواص فاسد و سابقه داران در انقلاب را علیه دولت متحد کرد و تبعات آن نیز گریبانگیر همگان شد.

آیت الله خامنه ای بیش از دوازده سال است که وفاداران به نظام را بر سر قضیه هاشمی خون دل داده اند. از زمانی که در انتخابات ۷۶ پای صندوق رأی رو به مردم اعلام کردند که: «هیچ کس برای من هاشمی نمی شود» و رسما دوستی شخصی خود را آنقدر ارزشمند دانستند که ارزش چنین تأییدی را داشته باشد داستان هاشمی وارد مرحله حاد خود شد. پس از تحمل رانت خواری ها و رایج شدن فساد اقتصادی در فضای مدیریتی کشور اولین تاوان جدی، افشا شدن قتلهای زنجیره ای بود. زخم بعدی، افتضاح انتخابات مجلس ششم در تهران بود، (در آنزمان هاشمی برای اصلاح طلبان رادیکال حکم بهانه مخالفت و دشمن ضروری را داشت و تقلب و جلوگیری از ورود او به مجلس از اوجب واجبات). اقدامات و سخنان با زاویه هاشمی نسبت به آرمانهای انقلاب هیچ گاه متوقف نشده و با توهین به همه ارزشهای انقلابی و اسلامی در تبلیغات انتخاباتی سال 84 خودش را نمایان کرده است. پس از آن، ادعای تقلب و متهم کردن بسیجی ها به دست بردن در انتخابات هم مطرح شده و کارشکنی های چهارساله باند هاشمی علیه دولت در آستانه انتخابات دهم به اوج خودش رسید. نامه بدون سلام و والسلام هاشمی و کثافت کاری ها و خیانت های بعدی که هیچ نیازی به بازگویی آنها نیست تعیین کننده ماهیت واقعی این شجره خبیثه بوده است.

رهبری وقتی با تقاضای جدی دانشجویان در برخورد با محرکین اصلی اتفاقات پس از انتخابات و اعلام اسامی فائزه و مهدی هاشمی روبرو شد تنها یک راه برای فرافکنی داشت و آن اینکه در کمال تعجب رو به دانشجویانی که کمی بعد به افسران جوان جنگ نرم تبدیل شدند بگوید: «شما همه دانشجویان کشور نیستید!» یعنی خواسته تان فقط خواسته بعضی هاست و چون همه دانشجویان کشور نیستید خواسته هایتان چندان مهم و شایسته پیگیری نیست! شاید این هم قسمتی از پروژه خودشیرینی نظام برای مخالفین و قربانی کردن نیروهای اصیل در برابر مخالفین باشد اما دانشجویان نباید از چنین واکنشی دلسرد شوند یا قیافه اطاعت و مدارا به خود بگیرند. برعکس، باید کاری کنند که اینبار رهبری هم متوجه شوند که اگر آنها همه دانشجویان کشور نیستند اما ارزشمندترین دانشجویان کشور و صاحب قدرتمند ترین جریانهای دانشجویی هستند و اگر نبود همین محافظه کاریها و مصلحت سنجی های حکومت، تا به حال طومار بسیاری از مفاسد را در هم پیچیده بودند.

بنابراین جوانان دانشجو در بسیج دانشجویی، جنبش عدالتخواه، جامعه اسلامی و انجمن های مستقل دانشجویی نباید هیچ موضوعی را بر این موضوع مقدم کنند. در فضای تقریبا ثبات یافته حاضر نیروهای وفادار انقلاب باید تمام هم و غم خود را روی پیگیری همین قضیه متمرکز کنند و فعلا همین یک خواسته را از حکومت و قوه قضائیه بخواهند؛ «محاکمه غیرصوری آقازاده های گردن کلفت و قبل از همه محاکمه فائزه و مهدی هاشمی». این موضوع باید یک بار برای همیشه پیگیری شود و تا نرسیدن به نتیجه هیچ کس از حرکت و مطالبه باز نایستد. باید ثابت شود که اگر قرار باشد در این کشور گروهی با قدرت مطالبات خود را پیگیری کنند و به پیروزی برسند آن گروه وفاداران به نظام جمهوری اسلامی هستند. همراهی و همکاری با طلاب جوان و عدالتخواه حوزه های علمیه کمک فراوانی به دانشجویان خواهد کرد، آنها اگر بتوانند از این فرصت استفاده کنند و یک حرکت جمعی در بین این دو گروه ایجاد کنند تا مدتها بعد فضای حوزه و دانشگاه را به سمت و سوی عدالتخواهی و مبارزه با مفاسد سوق خواهند داد.

بنابر آنچه گفته شد پیگیری محاکمه هاشمی ها هم «ضرورت» دارد و هم «اضطرار». وجه ضروری آن توضیح داده شد و وجه اضطراری آن هم در اینست که این قضیه باید در زمان حیات دو نفر انجام شود. محاکمه فرزندان هاشمی باید قبل از فوت خود هاشمی رفسنجانی و در زمان حیات رهبر فعلی انجام شود والا محاکمه شدن آنها هیچ ارزش و آبروی تاریخی برای نظام به دنبال نخواهد داشت. آنچه ایستادگی نظام را بر اصول اولیه خود ثابت می کند و جمهوری اسلامی را در مقابل قضاوت نسل های آینده آبرومند و سربلند خواهد ساخت کنار گذاشتن محافظه کاری و مصلحت سنجی و اجرای صریح و سریع عدالت در مورد مهم ترین چالش درونی نظام است، جمهوری اسلامی با محاکمه هاشمی ها به جای متهم شدن در تاریخ می تواند سربلند و با آبرو باشد و در زدودن مفاسد درونی خود به تاریخ فخر بفروشد!   

 


تتمه: محاکمه فرزندان هاشمی این فرصت را ایجاد خواهد کرد تا شخص هاشمی رفسنجانی اشتباهات بیشتری مرتکب شود و زمینه تصمیم گیری ها و برخوردهای بزرگتر را به دست خودش مهیا کند. | دامنه تأثیر برخورد با خاندان هاشمی آنقدر وسیع است که بر شمردن ثمرات آن واقعا دشوار است، موضوع هاشمی ها از آن تهدیدهایی است که در دل آن فرصت های بسیار بزرگی نهفته و صرف نظر کردن از آن به معنای چشم پوشی از اصلاح در حوزه های علمیه، در میان سابقین در انقلاب، در الگوهای مدیریتی و روابط سران نظام، در قوه قضائیه، در نفت و زمین و در خیلی جاهای دیگر است | توضیحات آیت الله مکارم شیرازی درباره تخلف از حکم حاکم شرع از نظر بنده ابدا موجه نیست. حرفهای ایشان حرفهای جدیدی نیست و در رساله های عملیه هم نوشته شده که اگر کسی به اشتباه بودن مستند حکمی یقین داشته باشد می تواند، بلکه بر او واجب است که، بر خلاف حکم عمل کند اما این فقط در حیطه تکالیف شخصی است و موضوعی که پیش آمده، تکالیف شخصی نیست. موضوع، مخالفت علنی و عمومی با حکم حاکم شرع است که باعث «تفرقه» در میان مسلمین می شود. بنده فکر می کنم مشکل در مورد شخص آقای مکارم از آنجا ایجاد شد که قبل از رویت هلال اعلام نمودند که نماز عیدفطر قم را ایشان اقامه خواهند کرد اما بعد از اینکه یک روز زودتر از پیش بینی ها، عید اعلام شد ایشان به بهانه کسالت از حضور در نماز خودداری کردند. هر چند در این تصمیم ندانم کاری صورت گرفته است اما به هر حال وسواس در این قضیه هم نادرست است و اگر شخص مراجع اعتراف می کنند که با مستندات فقهی با حکم مخالفت کرده اند بهتر است حساسیت کمتری خرج شود و جز تبیین فقهی، قضاوت خصوصی در مورد اشخاص صورت نگیرد. بنده هم در نوشته خودم گرچه کمی تند رفته بودم اما از قضاوت شخصی پرهیز کرده بودم | پیشنهاد می کنم احمدی نژاد و دوستانش بعد از ریاست جمهوری جمع شوند و دانشگاه جنگ روانی تأسیس کنند، با تاکتیک هایی که احمدی نژاد در سفر به نیویورک به کار برد و با این سفر جدیدش به مشهد ثابت کرد که اگر لیاقت ریاست جمهوری را هم نداشته باشد لیاقت ریاست دانشگاه جنگ روانی را حتما دارد

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 7:10 |

 

مطلبی که می بینید درباره وارد نشدن روحانیون به کارهای حکومتی (خصوصا قوه مجریه) است که از ابتدای انقلاب مورد بحث و اختلاف بوده است. واجب موکد شرعی نیست که قبل از این نوشته این یکی را بخوانید، اما اگر بعد از آن، مطلب حاضر را ببینید خیلی بهتر خواهد بود:

 

 «... و من اين يک کلمه را عرض بکنم - شايد قبلا هم عرض کرده باشم - و آن اينکه من از اول که در اين مسائل بوديم و کم کم آثار پيروزى داشت پيدا مى شد، در مصاحبه هايى که کردم، چه با کسانى که از خارج آمدند، حتى در نجف و در پاريس و چه در حرفهايى که خودم زدم، اين کلمه را گفته ام که روحانيون شغلشان يک شغل بالاتر از اين مسائل اجرايى است - و چنانچه اسلام پيروز بشود، روحانيون مى روند سراغ شغلهاى خودشان. لکن وقتى که ما آمديم و وارد در معرکه شديم، ديديم که اگر روحانيون را بگوييم همه برويد سراغ مسجدتان، اين کشور به حلقوم امريکا يا شوروى مى رود. ما تجربه کرديم و ديديم که اشخاصى که در راس واقع شدند و از روحانيون نبودند، در عين حالى که بعضيشان هم متدين بودند، از باب اينکه آن راهى که ما مى خواستيم برويم و آن راهى که مستقل باشيم و با نان و جو خودمان بسازيم و زير فرمان قدرتهاى بزرگ نباشيم، آن راه، با سليقه آنها موافق نبود.

و لهذا، چون آنجا ديديم که ما نمى توانيم در همه جا يک افرادى پيدا بکنيم که صد در صد براى آن مقصدى که اين ملت ما براى آن، جوانهاشان را دادند و اموالشان را دادند، نمى توانيم پيدا بکنيم، ما تن داديم به اينکه رئيس جمهورمان از علما باشد. و گاهى - رئيس فرض کنيد که - نخست وزيرمان هم همين طور. و در جاهاى ديگر هم که قبلا گفته بوديم، بنا نداريم اينطور باشد و الان هم عرض مى کنم هر روزى که ما فهميديم که اين کشور را يک دسته از اين افرادى که روحانى نيستند، به آن طورى که خداى تبارک و تعالى فرموده است، اداره مى کنند، آقاى خامنه اى تشريف مى برند سراغ شغل روحانى بزرگ خودشان و نظارت بر امور و ساير آقايان هم همين طور.

امام خمینیما اينطور نيست که هر جا يک کلمه اى گفتيم و ديديم مصالح اسلام [است]، حالا ما آمديم ديديم اينجور نيست، اشتباه کرده بوديم، بگوييم ما سر اشتباه خودمان باقى هستيم. ما هر روزى فهميديم که اين کلمه اى که امروز گفتيم اشتباه بوده و ما قاعده اش اين است که يک جور ديگر عمل بکنيم، اعلام مى کنيم که آقا اين را ما اشتباه کرديم، بايد اينجورى بکنيم. ما دنبال مصالح اسلام هستيم، نه دنبال پيشرفت حرف خودمان.

به من مهلت بدهيد که عرايضمان را به آقايان عرض بکنم - بنابراين، مسئله يک چيزى نيست که آقايان به ما بگويند: شما آن روز اينجورى گفتيد. راست است، ما آن روز خيال مى کرديم که در اين قشرهاى تحصيلکرده و متدين و صاحب افکار، افرادى هستند که بتوانند اين مملکت را به آن جورى که خدا مى خواهد، ببرند، آنطور اداره کنند. وقتى ديديم که نه، ما اشتباه کرديم، آمدند بعضيشان خودشان را به ما جا زدند - ما هم که غيب نمى دانيم. و بعضيشان هم خوب بودند لکن رايشان با راى ما مخالف بود - ما از حرفى که در مصاحبه ها گفتيم، عدول کرديم و موقتا تا آن وقتى که اين کشور را غير روحانى مى تواند اداره کند، آقايان روحانيون به ارشاد خودشان و به مقام خودشان برمى گردند و محول مى کنند دستگاههاى اجرايى را به کسانى که براى اسلام دارند کار مى کنند و تا مسئله اينطور است که ابهام پيش ما هست، احتمال هست.

اگر در يک ميليون احتمال، يک احتمال ما بدهيم که حيثيت اسلام با بودن فلان آدم يا فلان قشر در خطر است، ما ماموريم که جلويش را بگيريم تا آنقدرى که مى توانيم. هر چه مى خواهند به ما بگويند، بگويند که کشور ملايان، حکومت آخونديسم و از اين حرفهايى که مى زنند. و البته اين هم يک حربه اى است براى اينکه ما را از ميدان به در کنند. ما نه، از ميدان بيرون نمى رويم...»

سخنرانی 31 خرداد 1361 ـ صحیفه امام ـ جلد 16

 

«... آنچه مهم است اين است که ما مى خواهيم مطابق شرع اسلام مسائل را پياده کنيم. پس اگر قبلا اشتباه کرده باشيم بايد صريحا بگوييم اشتباه نموده ايم. و عدول در بين فقها از فتوايى به فتواى ديگر درست همين معنا را دارد.وقتى فقيهى از فتواى خود برمى گردد يعنى من در اين مسئله اشتباه نموده ام و به اشتباهم اقرارمى کنم. فقهاى شوراى نگهبان و اعضاى شورايعالى قضائى هم بايد اين طور باشند که اگر در مسئله اى اشتباه کردند صريحا بگويند اشتباه کرديم و حرف خود را پس بگيرند، ما که معصوم نيستيم.

پيش از انقلاب من خيال مى کردم وقتى انقلاب پيروز شد افراد صالحى هستند که کارها را طبق اسلام عمل کنند، لذا بارها گفتم روحانيون مى روند کارهاى خودشان را انجام مى دهند. بعد ديدم خير، اکثر آنها افراد ناصالحى بودند و ديدم حرفى که زده ام درست نبوده است، آمدم صريحا اعلام کردم من اشتباه کرده ام. اين براى اين است که ما مى خواهيم اسلام را پياده کنيم. پس در اين رابطه ممکن است من ديروز حرفى را زده باشم و امروز حرف ديگرى را و فردا حرف ديگرى را، اين معنا ندارد که من بگويم چون ديروز حرفى زده ام بايد روى همان حرف باقى بمانم امروز مى گويم مادام که احکام اسلام پياده نشده است و افراد صالحى نداشتيم تا طبق اسلام عمل کنند، علما بايد مشغول به کارهايشان باشند...»

بیانات 20 آذر 1362 ـ صحیفه امام ـ جلد 18

 


تتمه: ایشان در ادامه بیانات 20 آذر 62 تحلیلی هم درباره مشروطه می دهند که بی تناسب با شرایط امروز ما نیست: «من حالا هيچ نگرانى ندارم چون اکثر افراد رامى شناسم و مى دانم که اکثرا متعهد و متدين هستند، بلکه نگرانى من از اين است که نکند سستى کنيم و در پياده کردن اسلام دقت لازم را ننماييم بعدا اشکال پيش بيايد. نکند مثل مشروطه شود که آقايان تلاش کردند و مشروطه را بنا گذاشتند، آن وقت چند نفر از سياسيون مستبد، مشروطه خواه شدند و حکومت را گرفتند و هر دوره مجلس را بدتر از دوره قبل تشکيل دادند. امروز من هيچ ترسى ندارم، ولى ترسم از آن است که مبادا ما مسائل را به صورتى محکم تحويل دسته بعد ندهيم، ترسم از آن است که مبادا از حرفهاى خارجي ها بترسيم و در پياده کردن احکام خدا سستى کنيم. ما بايد همه چيز را به همان قوتى که امروز دارد، تحويل دسته بعد دهيم، و آنها هم کوشش کنند که به همان قوت تحويل دسته بعد دهند. ما بايد بنيان را محکم کنيم و به دسته بعد دهيم تا پيش خدا مقصر نباشيم. بايد هيچ سستى نکنيم و از اين ترس نداشته باشيم که فلان راديو يا دولت خارجى چه مى گويد، راديوها بايد به ما فحش بدهند.»

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 20:49 |

 

دکتر ابراهیم فیاض تحلیلی تاریخی درباره مدل های توسعه در ایران دارد که فکر می کنم آن را در تیر ماه 86 بیان کرده است. بنده مستند مکتوبی از ایشان درباره ریز تحلیل هایشان سراغ ندارم و فقط یک گزارش وبلاگی از جلسه مزبور دیده ام. به مناسبت نکته ای که در بحث قبلی مطرح شد برداشت شخصی خودم را با الهام گرفتن از دانسته های اجمالی از تحلیل دکتر فیاض می نویسم:

 

دو شخصیت تأثیرگذار در تاریخ معاصر هستند که الگو شده اند، حتی از سطح الگو گذر کرده اند و به اسطوره تبدیل شده اند، اسطوره هایی که نمی توان به قصد تحلیل و نقد وارد حیطه مقدس شان شد و جز تجلیل و تکریم درباره آنها چیز دیگری در اذهان جامعه ما وجود ندارد. به همین دلیل این اسطوره ها همچنان حالت زایندگی دارند و همان مشکلات تاریخی را که سابقا در فکر و زندگی ایرانیها ایجاد کرده اند به دست افراد تازه به دوران رسیده ای که سعی می کنند پیرو همانها باشند مجددا تکرار می کنند.

اولین این شخصیت ها میرزا تقی خان امیرکبیر است. اسطوره امیرکبیر اسطوره کفایت و قاطعیت در عمل و سازندگی است اما چیزی که در این اسطوره نهفته بی توجهی به تاریخ خودی و نظر به تقلید از غرب است. کار بزرگی که امیرکبیر با آن شناخته و ستوده می شود تأسیس دارالفنونی است که نمونه واضح خیانت به تاریخ علم ایران زمین و یک چرخش دستوری به سمت پارادایم علم و فن غربی است. دکترفیاض می گوید امیرکبیر با تاسیس پلی تکنیک، بنیانهای تکنوکراسی منفک از فرهنگ را پی ریزی کرده و تکنوکراسی در ایران هم از همان اول با دزدی و رفاه زدگی سردمداران همراه بوده است. از اولین نمونه هایش هم دزدیهای آقازاده ها(شاهزاده ها)ی همان دوره مانند صنیع الملک است.

حاصل زایش الگوی امیرکبیر در زمان ما کسانی هستند که فکر می کنند می شود با حفظ همین فرهنگ دینی علم و تکنیک غربی را وارد کرد و در کنار کشورهای قدرتمند و با آبروی(!) جهان قرار گرفت. الگوی «ژاپن اسلامی» که به دنبال رفع سرافکندگی با واردات ظواهر تمدن غربی بود آرزوی فن سالاران یا تکنوکرات هایی است که آنها را بیشتر در حزب کارگزاران سازندگی دیده ایم. پیشوای این چنین تفکری هاشمی رفسنجانی و اعوان و انصار او مانند کرباسچی و جاسبی هستند که اتفاقا با صفت «امیرکبیر ایران» هم ستوده شده اند. همانطور که فیاض می گوید فرزندان این مدل، دولت کارگزاران سازندگی و تکنوکراتهای مدرن امروز ایرانند که فساد و آقازاده سالاری هم عینا در آنها بازسازی شده است.

شخصیت دوم سید جمال الدین اسدآبادی است. اسدآبادی نماد روحانی روشنفکر اروپا دیده ای است که گرچه نظر به تحول فکری و فرهنگی مسلمانان دارد اما چشمش به اروپاست و راه حل های غربی را پیشنهاد می کند. در تفکر اسدآبادی حقیقتی واحد برای سامان اجتماع وجود دارد که غرب در رسیدن به آن حقیقت پیش افتاده، پس مسلمانان هم باید بجنبند و خود را به غرب برسانند. جمله مشهوری که منسوب به اسدآبادی است فحوای اندیشه ای را نشان می دهد که از این اسطوره در اذهان ایرانی به جامانده: «در غرب اسلام دیدم اما مسلمان ندیدم، اما در ایران مسلمان دیدم ولی خبری از اسلام نبود». این تفکر ساده انگارانه که حاصل نگاه هگلی به تاریخ است، هدف و پیام دین را رسیدن به همان مسیر یگانه ای می داند که غرب به آن رسیده است است. این تفکر منشأ اعتقاد عوام الناسی شده که دنبال فرمول ساخت موشک در قرآن می گردد یا حتی روش متفکری مثل بازرگان را توجیه می کند که قوانین ترمودینامیک را با آیات قرآنی تطبیق می کرد!

غربگرایی اسدآبادی به آنجایی می رسد که با ابزار فراماسونری و ساختن لژهای متعدد سعی در بیداری نخبگان کشورهای مسلمان می کند. شاید بتوان در این رفتارها مسامحه کرد و گفت که او به مقتضای شرایط تاریخی نگاه ابزاری به راهکار فراماسونری داشته اما به گفته دکتر فیاض، که معتقد است در فراماسون بودن او تردیدی نیست، بنیادهای روحانیت روشنفکر درباری به دست همو بنا شده است. سیدجمال همچنین در فروکاستن عدالت خواهی به آزادیخواهی هم بی تقصیر نیست، مشکل اساسی در این سرزمین و شعار توده های مردم همواره عدالت خواهی بوده است اما هر بار توسط نخبگان تجدد زده شعار عدالتخواهی به آزادیخواهی غربی و البته تقلید از سامان اجتماع غربی بدل شده است.

حاصل زایش الگوی سیدجمال الدین اسدآبادی در زمان ما روشنفکران دینی هستند که نگاه التقاطی به تفکر فلسفی غرب و دین اسلام دارند. جریان سیاسی دوم خرداد هم مبتنی بر همین الگوی تجددزده شکل گرفته است، محمد خاتمی بازسازی همان روحانی روشنفکر اروپا دیده ای است که می خواهد تحول فرهنگی در جامعه ما ایجاد کند اما با عاریت گرفتن از ترجمه کتابهای جدید غربی و آمیختن آنها به الفاظ اسلامی به دنبال این هدف می گردد. همچنین در دوم خرداد طیفی از نخبگان غربگرا هستند که پیش می افتند و آزادی را (به جای عدالت) تبدیل به شعار سیاسی همه مردم می کنند. به گفته دکتر فیاض علت ارتباط مداوم دولت اصلاحات باسفارتخانه های غربی را نیز باید در پیوندهای بنیادین اینها در حوزه ی نظری با فضاهای روشنفکری و غربزده تحلیل کرد و آنچه که از طرف رهبر انقلاب خطر «اسلام امریکایی» خوانده می شد حاصل دست همین طیف از نخبگان تجددزده است. 

 


تتمه: سومین مدلی که فیاض به آن می پردازد الگوی فقهی شیخ انصاری [یا صاحب جواهر؟] است که با بالندگی حوزه سیاسی قم (در مقابل حوزه ی انتزاعی نجف)  شکل می گیرد و با رهبری امام خمینی و تأکید بر عناصر «ایران محور» و «مردم محور» طی مدت نیم قرن است که با شعارهای اسلامگرایی و عدالتخواهی وارد اجتماع شده است. فیاض به درستی معتقد است که با وجود پایبندی دولت جدید به این مبانی، همچنان در عرصه اجرا نمودهای این اندیشه ببار ننشسته و دولت به نوعی ارگان مناسکی تبدیل شده و تئوریهای اجرایی خاص خود را بازتولید نکرده است. | مهندس ها از انتقاد به امیرکبیر و سیدجمال تعجب نکنند، عصبانی هم نشوند! این تقصیر القائات کتابها و معلم های مدرسه و سیستم غیرانتقادی دانشگاه است که اجازه نمی دهد نگاههای متفاوت و انتقادی به این اسطوره ها شکل بگیرد. بخواهید یا نخواهید اسناد و عکسهای شرکت کردن سیدجمال در مجالس فراماسونری قابل انکار نیست، عبارت «حرف شما دارالفنونی است» هم کم کم به فحش در مباحث تاریخی تبدیل می شود

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 13:50 |

 

پدر و مادری که به هر علتی از داشتن فرزند محروم هستند فرزند مجهول الهویه ای پیدا می کنند و با زحمت و دلسوزی او را در دامان خودشان می پرورانند اما همینکه فرزند رشد می کند و به دوره ای از بلوغ می رسد دست به نافرمانی می زند و باعث عذاب والدین خودش می شود. این حکایت از بازگشت اشیاء به طینت اصلی شان چه به شکل واقعی و چه به صورت تمثیلی در طول تاریخ بارها اتفاق افتاده و تکرار شده است.

 

نطفه دانشگاه خلف ایرانی هرگز بسته نشده که به دنیا بیاید، شرایط سیاسی و اجتماعی ای که بر تاریخ ایران معاصر  رفته است مانع از این شد که فرزندی خلف که وامدار داشته های ایران زمین باشد و بتواند به سلامت با زمانه خودش رشد کند پا به عرصه وجود بگذارد. در عوض فرزند ناخلفی در دامان ایران گذاشته و پرورانده شد که هیچ تناسبی با محل توطن جدیدش نداشت. دانشگاه فرزند غریبه ای بود که غرب او را می زائید و به دامن دیگران می انداخت و یا چون صورت فریبنده ای داشت والدین ساده لوح داوطلبانه به نگهداری و پرورش او رغبت می کردند.

 امیرکبیر دارالفنون (1268) را تأسیس کرد تا کسانی را از غرب بیاورد و به غرب بفرستد مگر که داشته های غرب را بگیرند و به این طرف بیاورند، اما تالی فاسدهای اقدامی که امیرکبیر انجام داد بزرگ تر از محسناتی بود که تأسیس دارالفنون دربر داشت. امیرکبیر راه را برای تحویل گرفتن فرزندی ناخلف و رشد دادن آن در دامان ایرانیان باز کرد. البته محاکمه گذشته گان و وسواس به خرج دادن در چند و چون این اتفاق و جنجال بر سر اقدامات افرادی به خوشنامی امیرکبیر کار بی فایده ای است، مهم این است که به اقتضای شرایط تاریخی اتفاق ناروایی رخ داده و چندان مهم نیست که بالاخره مباشر اولیه این اشتباه چه کسی بوده و چرا به چنین کاری دست زده است. دارالفنون قاجاری محصلانی را تربیت و به فرنگ فرستاد که بعدها در انقلاب مشروطه (1285) با فریادهای آزادی خواهی شان و دست و پا زدنشان برای «کنستیتوسیون» موی دماغ قاجاریه شدند.

پس از مؤسساتی مانند دارالمتعلمین و مدرسه عالی فروغی، دانشگاه نیز در سنت ترجمه و تقلید زائیده شد. حکومت پهلوی که علاقه وافری به واردات سخت افزار مدرن داشت و تلاش می کرد زندگی غربی را از سر صدقه و مرحمت یا حتی به زور! به مردم ایران هدیه کند دانشگاه را هم به عنوان مظهر تجدد پایه گذاری کرد. دانشگاه تهران (1313) هدیه ای بود که دیکتاتور بزرگ آن را به ایرانیان هدیه می کرد و این ادامه و توسعه یافته همان دارالفنونی بود که دیگر لازم نبود استادانی از فرنگ برایش استخدام کنند. کلنگ سایر دانشگاههای کشور هم به تقلید از همان اولین دانشگاه و بر همان رویه و منوال زده شد. اما فرزند ناخلف به پهلوی ها هم وفا نکرد، سنت های دانشگاهی از غرب می آمد و میانه فکر غربی با تفکر سلطنتی بهم خورده بود. نفس سلطنت بهترین بهانه برای دانشجوی غربزده با آن درک مبهم و آشفته از آزادیخواهی و آن شهوت های فروکش ناپذیر فریاد کشیدن و خراب کردن بود. این شد که حکومت پهلوی تا پایان کار همیشه بادانشگاه درگیر بود و آخر سر هم نتوانست بفهمد که کلنگ تأسیس دانشگاه چطور به پایه های خودش برخورد کرده است.

انقلاب اسلامی (1357) از دانشگاه کمک گرفت اما ریشه و خاستگاه دانشگاهی نداشت. هر چند رهبر انقلاب بر بسیج توده های مردم متکی بود و از نیروهای جوان دانشجویی هم که علائقی خام و هنوز ناگسسته نسبت به فرهنگ بومی داشتند استفاده می کرد اما تکیه نظری و عملی او بر دانشگاه نبود. نظریه انقلاب و حکومت اسلامی نظریه ای ایرانی ـ اسلامی، پیوسته با تاریخ و برخاسته از متفکران حوزوی بود و به همین مناسبت بود که رهبر انقلاب سعی می کرد بـا تفکر وحدت (و نه اتحاد) حوزه و دانشگاه آن حد فاصل و جدایی را جبران کند و دانشگاه را به راه مردم بیاورد. اما نمی توان به این سادگی و با پیام وحدت! نیروی گریز از مرکز دانشگاه را مهار کرد و چنین شد که جمهوری اسلامی هم در تمام سی سال خود دانشگاه را «تحمل کرده است».

انقلاب فرهنگی (1359) شروع برخورد حکومت تازه تأسیس با دانشگاه افسارگسیخته بود اما نه شروع خوبی بود و نه نتیجه معناداری داشت. خلاصه کارنامه انقلاب فرهنگی تصفیه دانشگاه از استادان ضدانقلابی و برچیدن اتاق های جنگی بود که به بهانه کار سیاسی و فعالیت انقلابی ایجاد شده بودند. این به اصطلاح انقلاب فرهنگی ـ که گاهی به اشتباه با اتفاق بسیار بزرگتری که در چین رخ داد و به همین نام ترجمه شده مقایسه می شود ـ به نوعی مسابقه رادیکالیسم و افتخارطلبی در میان دانشجویان انقلابی هم بود؛ عده ای می خواستند از آنهایی که با اشغال سفارت به افتخار انقلاب دوم نایل شده اند عقب نمانند! انقلاب اول، انقلاب دوم و انقلاب فرهنگی هر کدام صاحبان و مدعیان خودشان را داشتند.  

بازگشایی دانشگاه با ستاد انقلاب فرهنگی انجام و ادامه کار به شورای عالی انقلاب فرهنگی (1363) منتهی شد، لیکن دیگر چنان حیطه کاری آن وسیع شده بود که عملا تمرکزی بر اصلاح دانشگاه نداشت. بنابراین انقلاب فرهنگی پس از تصفیه دانشگاه در سطح تغییر بعضی مواد و متون درسی و گنجاندن واحدهای معارف اسلامی و یا تعریف رشته های جدید دانشگاهی و یا ایجاد موسسات انتشاراتی (مانند سمت 1363) درجا زد. تشکیل بسیج دانشجویی (1367) و ایجاد نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها (1372) هم تنها مرهم هایی موضعی و محدود بر زخمی غیربومی و فرزندی ناخلف به نام دانشگاه بوده اند.

هدف از تحول دانشگاه، خروج از فرهنگ غربی و جایگزین شدن فرهنگ آموزنده اسلامی و ملی بود. با اینهمه و پس از سی سال از انقلاب اسلامی روح حاکم بر دانشگاه ها تغییری نکرده است، محیط دانشگاه محیط خودباختگی وناباوری بوده و هست و در محیط خودباختگی جز وادادگی و تقلید حاصلی به وجود نمی آید. اخیرا و پس از اظهار نظر مقام رهبری درباره فارغ التحصیلان رشته های علوم انسانی (شهریور 1388) چنین گفته می شود که دانشگاه به تحول اساسی نیاز دارد اما بسیاری از کسانی که به طبل چنین انگاره ای می کوبند خود گرفتار افکار دانشگاهی و غربزده اند و پیش از این افتخارات و دستاوردهای علمی را جز با «شاخص های توسعه دانشگاه» نمی سنجیده اند.

وقتی تصویر درستی از آنچه باید به آن رسید وجود ندارد چگونه می توان برای رسیدن به هدف تلاش کرد؟ وقتی تحول بدون دگرگونی های اساسی در افکار ممکن نیست چگونه می توان به آینده ای که بر گذشته های پیشین استوار است امیدوار بود؟ آیا چنین تلاشی به تقلای بی هدف کسی نمی ماند که از ترس چشم بند به چشم بسته و با اینحال سعی می کند راه درست آینده را خود پیدا کند؟

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 6:30 |

 

توسعه و تجویز احساسات به همه حوزه های زندگی امری به غایت اشتباه است، وقتی که عواطف به حوزه عمومی راه پیدا می کنند و در مقام نابجایی به کار گرفته یا بدتر از آن «تئوریزه» می شوند چیزی جز انحراف و عقب ماندگی پدید نمی آورند. عقلانیت را نباید به مسلخ احساسات کشاند و چون در حوزه عمومی بیش از هر چیزی به «رویکرد عقلانی» و «حسابگری منطقی» نیاز است تجویز محبت به عنوان یک امر تأثیرگذار ممکن است باعث تحول منظومه های فکری و سیاسی به انگاره های احساسی و عاطفی شود. این اشتباه ممکن است حتی به تعویض «حکمت سیاست» منجر شود؛ امر سیاسی برای سامان دادن به امور جامعه یا رسیدن به آرمانهایی خاص و یا هر دو مورد به کار می افتد اما اگر پیوندهای عاطفی ذیل امر سیاست موضوعیت پیدا کنند و درباره آنها نظریه پردازی شوود ممکن است حکمت سیاست به محبت کردن و محبت ورزیدن تغییر یابد و روش سیاست ورزی به رابطه مرید و مرادی و اطاعت محض مبدل گردد.

شخص پرستی حداقل نتیجه ای است که عاید قائلان به تجویز اصولی محبت می شود. تفکر سیاسی ای که مبتنی بر حب و بغض باشد همواره به نگاه سیاه و سفید و غیرانتقادی مبتلا می شود و زمینه مناسبی برای انگیزه های سطحی و ایدئولوژیک فراهم می کند. از طرفی چون احساسات، شخصی و غیر یکدست هستند «هر کسی از ظن خود» و با تکیه بر احساسات شخصی خودش با امر سیاسی ارتباط پیدا می کند. به این ترتیب مجموعه ناهمپیوسته ای از وابستگی های فرد به فرد درکنار هم شکل می گیرد که اشتراکشان در محبت به امری واحد به اشتباه «وحدت سیاسی» خوانده می شود. این ناهمپیوستگی و ناهماهنگی کمترین اقبال را برای «تفاهم درونی» و «گفتمان انتقادی» دارد چون بر احساسات شخصی مبتنی است، در حالی که دوستی ها و دشمنی های سیاست باید بر تفکرات و انتقادات روشمند بنا شود. در غیراینصورت تا وقتی که بحرانی در کار نباشد مشکلی به وجود نمی آید، اما به محض کوچکترین تغییرات ناخواسته انواع و اقسام تفاسیر متضاد از یک پدیده واحد و از جمعی به ظاهر متحد صادر می شود که در همه آنها هم مستنداتی از نگاه عاطفی و احساسی ملاحظه می شود.

اما بزرگتر از این مشکلات، مانعیتی است که احساسات بر سر راه عقلانیت پدید می آورد. احساسات می تواند فضای عقلانیت را تنگ کند و حتی منطق را به خدمت بگیرد و مجموعه ای سراسر مغالطه آمیز از توجیهات را به جای یک روش فکری جایگزین نماید. همچنین احساسات می تواند نوعی «سرسپردگی» و پیروی عاطفی را دامن بزند که مانع بروز استعدادها، خلاقیت ها و توانائی های اشخاص می شود. برای ایضاح این مفهوم مخرب از احساسات و مانعیت وابستگی عاطفی از رشد عقلانی گریزی به یک تمثیل داستانی خالی از لطف نیست؛

در فیلم «من سام هستم» (I Am Sam) قصه پدر عقب مانده ای روایت می شود که تلاش می کند حضانت دختر هفت ساله خود را نگه دارد. داستان فیلم حکایت دشواری های زندگی این مرد برای از دست ندادن حق مراقبت دخترش است. یکی از مشکلاتی که پدر با آن مواجه می شود از جانب مدرسه دخترک است، او را به مدرسه فرا می خوانند و به او تذکر می دهند که دخترش با وجود استعداد بالا دچار افت تحصیلی شده و اخیرا «درجا می زند». مربی مدرسه صراحتا به پدر می گوید که رابطه عاطفی بین او و دخترش باعث افت یادگیری او شده است! چون توان ذهنی پدر بیش از هفت سالگی رشد نکرده و دختر هر آنچه را که یاد می گیرد با پدرش در میان می گذارد و با او درس می خواند کم کم نسبت به آنچه پدرش توان آموختن و گذر کردن از آن را ندارد بی علاقه شده و نمی خواهد به چیزی بیشتر و جلوتر از پدرش گذر کند.

وقتی پدر مشکل را متوجه می شود تندی می کند و سعی می کند دخترش را مجبور کند تا هر چه را که در مدرسه از او می خواهند یاد بگیرد. اما همیشه و در جهان واقعی چنین اتفاقی نمی افتد. این مشکل به نوعی معضل عمومی بشر است، آمیخته شدن احساسات و عواطف به معرفت انسانی باعث اعتقاد به درستی قضایا و عالی بودن مرتبه ی القای داده ها و باورها می شود. آموزه های بستگان و معلمانی که طرف محبت کودکان هستند در ذهن آنها «حک» می شود و نمی توان به سادگی اشتباهاتی را که در ذهن آنها شکل گرفته است پاک نمود. نگاه فرزندان به زندگی و تفسیرشان از احوالات دنیا تا مدتهای مدیدی همان چیزی است که از والدین خود دیده و شنیده اند و کسانی که بدون تغییر شرایط به مرحله ای از «رشد انتقادی» می رسند و در این باورهای اساسی تجدید نظر می کنند به غایت اندک هستند. منشأ تمام این دشواری های طبیعی آنجاست که آموزه های واقعی زندگی از ابتدا با «احساسات و وابستگی ها»ی عاطفی آمیخته می شوند.   

 گریزی از این سیر طبیعی در زندگی انسانی نیست اما تکرار پدیده ای مشابه در مرحله ای پس از بلوغ و در حوزه هایی آمیخته به عقلانیت و حسابگری غیرقابل قبول است. استفاده از احساسات در سیاست می تواند تلطیف کننده امر سیاسی و مانند روغنکاری چرخ دنده های خشک آن انگاشته شود، اما احساسات نمی تواند به صورت یکی از پایه ها،اصول و یا حتی یکی از مواد مهم امر سیاسی در بیاید و از آن بدتر نمی تواند به محور فکر سیاسی تبدیل شود. خودسانسوری، پرهیز از انتقاد، احساس گناه از جولان فکری و فراگرفتن هاله ای از تقدس به دور اشخاص که همواره متضمن اغراق ها و بزرگنمائی های شاعرانه و فرابشری می شود از کمترین آسیب های اصالت یافتن احساسات در سیاست هستند.

 اشکال بزرگی که به منظومه های عرفانی وارد می شود این است که خالی از میزان عقلانیت و حسابگری لازم هستند و به همین دلیل نمی توانند در سپهر عمومی نقش محوری داشته باشند. الگوی عرفانی الگوی مناسبی برای نظام های سیاسی نیست. فراتر از این، هنگامی که بنای معارف بر پایه احساسات به عادت قومی تبدیل می شود و معرفت منشأیی آمیخته با عشق و وابستگی پیدا کند همزمان رکود و کهنگی نیروهای عقلانی جامعه نیز آغاز می شود، چنانچه تجربه تاریخی ایرانیان نیز موید چنین حقیقتی است. تمایل به احساس ارادات و کشش به سمت منظومه های عرفانی (که همواره ادبیات را به عنوان ابزار قدرمتند خود به خدمت می گیرد) با خوی اشعریگری جامعه ما تناسب زیادی دارد و مردمان ندانسته به دام مغالطه «هر چه آن خسرو کند شیرین بود» می افتند. تهدیدی که پیش روی چنین جوامع وجود دارد همین است که منظومه های سیاسی، فلسفی، حقوقی، فقهی و کلامی رفته رفته به زیر سایه منظومه های عرفانی می روند و شیفتگی ها و وابستگی ها جای منطق و عقلانیت را اشغال می کند.  

«اعرف الحق تعرف اهله» نماد تفکر انتقادی تشیع و تقدم اندیشه بر اراده و احساسات است؛ حق را بجوی تا اهل حق را بشناسی! این دستور مبتنی بر نظریه و تفکر است نه مبتنی بر عشق و وابستگی، و در مقابل «حب الشیء یعمی و یصم» اخطار مکملی است که اثر مخرب احساسات در قضاوتهای انسانی را هشدار می دهد. مستندات فراوانی برای تأکید بر صحت این اصل وجود دارد اما ارجاع به همین دو فقره عقلی و شرعی به این منظور کفایت می کند. احساسات می تواند فرع و حاشیه امر سیاست باشد اما نمی تواند موضوع امر سیاسی قرار بگیرد، حساسیت و طبیعت امور عمومی شعر و شاعرانگی و ابـراز محبت را بر نمی تابد. بنابراین سامان یافتن امور انسانی در سپهر عمومی با پذیرش احساسات جز به شیوه «وفاداری انتقادی» و یـا «وفاداری پرسشگرانه» که معطوف به اصالت دانایی، ارتقاء سطح تشخیص و مشاوره و مشارکت عمومی است ممکن نمی باشد و این چیزی است که کمابیش از سیره سیاسی ائمه تشیع نیز قابل استفاده است.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 18 شهریور1388 و ساعت 21:28 |

 

مدتی پیش که سر و کار بیشتری با تاریخ داشتم به سندی برخورد کردم که توجه ام را جلب کرد. سند مربوط به اولین بازجوئی از آیت الله خمینی در زندانهای شاه است و جالب اینجاست که ایشان تنها یک جمله در برگه بازجوئی نوشته اند: «چون استقلال قضايي در ايران نيست و قضات محترم در تحت فشار هستند نمي توانم به بازپرسي جواب دهم. روح الله خمینی». عجیب بود که اطلاعات برگه بازجوئی (تاریخ و عنوان و ...) تکمیل نشده بود. علیرغم قرار گرفتن برگه در میان اسناد مربوط به آیت الله خمینی و دستخط و امضای آن که نشان می داد نوشته متعلق به بازجوئی خود ایشان است دلیل دیگری بر صحت انتساب آن وجود نداشت. تصویر سند مزبور را در زیر می بینید:

سند اعترافات آیت الله خمینی در زندانهای شاه

بنابراین موضوع را جستجو کردم و چیزی در روزنامه جمهوری اسلامی پیدا کردم که باعث شد شک ام برطرف شود. صفحه حوزه روزنامه جمهوری اسلامی مورخ ۸۷/۱۱/۱۴ به نقل از کتاب «سير مبارزات امام خميني در آينه اسناد به روايت ساواك» به سند دیگری از گزارشات سرلشکر خلعتبری ارجاع داده و جمله مذکور در آن برگه را هم عینا بازگو کرده است:

در سندي از قول سرلشگر خلعتبري ـ بازپرس حضرت امام در دوران زندان ـ آمده است: «هرگز مردي با اين نيرو و قدرت نديدم. اين شخص علنا براي مرگ خود را حاضر مي نمايد و در جواب بازجويي سكوت اختيار كرده است »

سكوت امام خميني در برابر بازجوها و بي پاسخ گذاشتن پرسش هاي آنان مهم و جالب است در يكي از اين گزارش ها آمده است: «نسبت به بازجويي از نامبرده بالا اقدام لازم به عمل آمد. ليكن طي دو دفعه بازجويي از دادن جواب به سئوالات مطروحه خودداري و در دفعه اول اظهار نموده: چون استقلال قضايي در ايران نيست و قضات محترم تحت فشار هستند نمي توانم به بازپرسي جواب دهم. ضمن بازجوئي مجدد مشاراليه اظهارات مذكور را مجددا تاييد و اضافه مي كند: استنباط نموده ام كه شما من را محكوم مي كنيد لذا چه لزومي دارد كه به سئوالات جواب دهم و به علاوه چنانچه دادگاهي تشكيل گردد اگر از قضات دادگستري در دادگاه متشكله حضور نداشته باشند اينجانب در آغاز نيز از اداي جواب خودداري خواهم نمود».

لازم است یادآوری شود که این نوع پاسخ دادن به بازپرس ها در حالی است که احتمال اعدام آیت الله هم وجود داشته و کمترین مجازاتی که انتظار ایشان را می کشیده حبس یا تبعید و جلای وطن بوده است. در ادامه جملات دیگری هم نقل شده است:   

«آيه الله خميني علاوه بر اين كه از تبعيد و زندان نمي ترسد به وسيله تيمسار پاكروان و تيمسار عزيزي پيغام داده است كه به هيچ وجه حاضر نيست با دولت سازش نمايد مگر جريان را وسيله راديو يا روزنامه در اختيار ملت ايران بگذارد بدين معنا كه اجازه دهند نامبرده از راديو و روزنامه جات استفاده كند و چون دولت هم به اين امر راضي نيست قرار است خميني و قمي را به كرمان و محلاتي را به تبريز تبعيد نمايند.»

 


تتمه: یکی از دوستان نظریه ای دارد که می گوید: «آنکسی که خیلی ادعا می کند من حزب اللهی هستم فی الواقع حزب اللهی نیست» حالا حکایت کسانی است که ادعای خط امامی و انقلابی بودنشان سقف فلک را می شکافد اما حال و روزشان کمترین نسبتی با اندیشه ها و گفتار و کردار امام ندارد، به حکم همان نظریه از کسانی که اوج افتخارشان آویزان بودن مقطعی به بنیانگذار انقلاب است انتظاری جز این نمی رود. | میرحسین هم خواستار مجازات سران اصلی آشوب‌ها شد! دوست دیگری اشاره طنز آمیزی داشت به اینکه: جمعیتی دنبال دزدی افتاده بودند و فریاد می زدند آی دزد! آی دزد! دزد هم که می دید اوضاع خراب است خودش هم شروع کرد به فریاد زدن که: آی دزد! بگیریدش! آی دزد!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 16 شهریور1388 و ساعت 6:28 |

 

وقتی به یک مطلب مضحک بر می خورید نمی توانید درباره اش طنز بنویسید، طنز نوشتن درباره اتفاقی که خود به خود خنده دار است کار بسیار دشواری است، بعید هم نیست اصل ماجرا را خراب کنید و با اضافات خودتان نمکش را بگیرید. وقتی هم مطلبی بیش از حد ساده باشد توضیح دادنش سخت می شود، مثلا شما نمی توانید درستی دو دو تا چهار تا را به راحتی توضیح بدهید و به هزار و یک دلیل ثابت کنید که دو دو تا حتما چهار تا می شود، دو دو تا چهارتا فقط یک دلیل دارد و آنهم خودش است؛ دو دو تا چهار تا!

 

در ده دلیل... نوشته بودم: «به محض اینکه به گوشم می رسید که عده ای برای مخالفت با دولت و حکومت جمهوری اسلامی شعار مرگ بر روسیه و مرگ بر چین داده اند و حتی پرچم روسیه را آتش زده اند نظرم از این عده بر می گشت. شاید باورتان نشود ولی این قوی ترین دلیل من برای محکوم کردن سبزهاست، آنقدر ساده که توضیح دادنش برایم دشوار است. کسانی که آنقدر احمق باشند که فریب این فرصت طلبی مضحک را بخورند می خواهند برای کشور چکار کنند؟». اما همین بهانه شد که بعضی ها سوال کنند و از من بخواهند که این را توضیح بدهم و من هم وعده دادم که می نویسم. داعیه شعاردهندگان مرگ بر روسیه و مرگ بر چین از دو حال خارج نبود؛ آنها یا مخالف دولت بودند و یا چون از اساس با حکومت مشکل داشتند این شعارها را برای محکوم کردن حکومت سر می دادند.  

. . .

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

. . .

خلاصه اینکه؛ ارتباط مسالمت آمیز دولت و حکومت جمهوری اسلامی با چین و روسیه به هیچ وجه نمی تواند مستند شعارهای مسخره ای مانند مرگ بر روسیه و مرگ بر چین باشد. موقعیت اقتصادی و سیاسی چین و روسیه بزرگتر و امن تر از آنست که بتوان آن را نادیده گرفت. آمریکائی ها به خاطر کسری بودجه شان از چینی ها قرض می گیرند و با همان پول از بازار چین اجناس ارزان قیمت خریداری می کنند! سفر هیلاری کلینتون به چین که در آن هیچ صحبتی از حقوق بشر نکرد و تا توانست مسئله بحران اقتصادی را بزرگ و مهم جلوه داد و سفر او به روسیه که خواهان کنار گذاشتن تنش های پیشین و ریست کردن روابط شد نقش واقعی روسیه و چین را ثابت می کند. 

در آخر بد نیست گریزی به یک حکایت طنز بزنم تا شمای کلی ماجرا مشخص شود؛ «می گویند دزدی به خانه ای رفت اما هر چه گشت چیز به درد بخوری پیدا نکرد، عصبانی شد و موقع برگشت دید که بچه ها خوابیده اند و دفتر مشق شان هم پهن است، قلم برداشت و از لجش تمام مشق بچه ها را خط خطی کرد!» ... این تمثیل را وقتی نقل می کنند که کسی چیزی برای گفتن نداشته باشد(کم آورده باشد) اما ناگهان موضوع بحث را تغییر بدهد و به موضوع بی ربطی اعتراض کند، یعنی بخواهد با این حربه دست پیش بگیرد تا بازندگی و عقب ماندگی اش به چشم نیاید. بنابر این حکایت دزدی که مشق بچه ها را خط می زد و جوانی که شعار می داد؛ مرگ بر روسیه، مرگ بر چین حکایتی واحد است.

 


تتمه: الیاس قبلا نوشته بود: جمهوری اسلامی هر کاری بکند همیشه محکوم است | بنده شخصا نقش افسانه جومونگ را که در آن احساسات ضد چینی رواج دارد را موثر تر از هر موضوع دیگری در سرایش شعار مرگ بر چین می دانم | جسدزنده گفت: بگو مرگ بر چین! | گفتم که مطلب مضحک را فقط می شود هجو کرد، قبلا هم در اینباره نوشته بودم. طنزنویس های ناشی (وحتی غیرناشی) همین اشتباه را مرتکب می شوند، می خواهند طنز بنویسند اما تنبل اند و می روند دنبال مطالبی که خود به خود خنده دار هستند، فکر می کنند هنر است! بعد هم از زور طنزنویسی (که نمی دانم از کجا آمده) به تمسخر کردن می افتند و به جای طنز، هجو و دری وری و فحش می نویسند | یک دلیل ساده که اقدامات طرفداران موسوی برای جر زدن در انتخابات و نپذیرفتن شکست احتمالی را ثابت می کند اینست که قبل از رأی گیری شعار می دادند: «اگه تقلب بشه، شنبه قیامت می شه» با در نظر گرفتن آن مناظره کذایی و له شدن موسوی دلیل به شدت ساده می شود، توضیح دادن و طنز نوشتن درباره اش هم بسیار سخت است | همه دنیا می گویند دریای کاسپین، عربها هم می گویند بحر قزوین، ما چرا می گوئیم خزر؟ یا مازندران؟ |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 2:35 |

 

جمهوری اسلامی برای اینکه خودش را موجه جلوه بدهد به یک «قربانی» نیاز داشت تا با سر بریدن آن در مقابل کسانی که اعتمادشان را به حکومت از دست داده اند به خیال خودش دوباره به روزهای خوش! پیشین بازگردد. متأسفانه همانطور که پیش بینی می شد قربانی از میان نیروهای وفادار به انقلاب انتخاب شده است و بهانه این «ذبح ناجوانمردانه» اشتباهاتی است که به وسیله عده ای خودسر در قضیه کوی دانشگاه و بازداشتگاه کهریزک اتفاق افتاده است. حالا جمهوری اسلامی برای اینکه ضعف خودش را در مدیریت بحران، مهار اغتشاشات و کنترل خودسری ها لاپوشانی کند به چنین انتخاب ذلیلانه ای روی آورده است و متأسفانه رهبری نیز دانسته یا ندانسته از چنین حربه ای استفاده می کنند.  

در دیدار اخیری که رهبر نظام با نمايندگان تشكلهاي دانشجويي، و «نخبگان علمي و فرهنگي دانشگاهها» داشتند صحبت هایی از ایشان شنیده شد که موید همین نگرش است. ایشان از بعضی نهادهای مسئول در جریانات اخیر اسم آوردند و تذکر دادند که نباید جرائم منتسبین به این نهادها نادیده انگاشته شود. آنطور که خبرگزاری های رسمی گزارش کردند: «حضرت آيت الله خامنه اي با تشكر و تقدير از خدمات پليس امنيت، پليس انتظامي و بسيج خاطرنشان كردند: اين خدمات بزرگ نبايد موجب رسيدگي نكردن به برخي جرائم شود و اگر كسي با وابستگي به هر كدام از اين سازمانها، تخلف و جرمي مرتكب شده، بايد كاملاً رسيدگي شود.»

فی نفسه اشکالی در پیگیری جرائم و مجازات عوامل خودسری که باعث نقض قانون و آبروریزی برای کشور شده اند وجود ندارد اما تبعیضی که در این میان رخ داده است غیرقابل چشم پوشی است. آقای خامنه ای از بسیج و نیروی انتظامی اسم آورده اند اما متأسفانه «فـقـط» از اینها اسم آورده اند و مسببین و محرکین اصلی ماجرا را فراموش کرده اند و همچنان به ملاحظه کاری و مدارا درباره بزرگترین اتفاقی که در طول سی سال اخیر حیثیت نظام را مخدوش کرده است ادامه می دهند. اگر قرار باشد از خطاکاران کوچک و گمنام این ماجرا نامی برده شود و از انتساب مبهم آنها به بعضی نهادهای حکومتی یاد شود چرا از دانه درشت ها و گردن کلفت ها و انتساب مسلم آنها به نهادهای قانونی نظام نامی برده نمی شود؟

چرا از بعضی سران «مجمع تشخیص مصلحت نظام» خصوصا هاشمی رفسنجانی که چنان نامه تهدید آمیزی برای مقام رهبری (و نه فقط شخص آقای خامنه ای) می نویسند و چنان خطبه ای را در نماز جمعه می خوانند نامی برده نمی شود؟ چرا از خانواده و اعوان و انصار او که تحریکات آنها دیگر بر هیچ کس پوشیده نیست نامی برده نمی شود؟ چرا مثلا از اشتباهات و خیانت های «مسئولین سابق نظام» نامی برده نمی شود؟ چرا از نخست وزیر سابقی که رهبر انقلاب به خوبی به کینه های قدرت طلبی او و دشمنی او با شخص خودشان واقف هستند نامی برده نمی شود؟ چرا از رئیس جمهور پیشین نظام محمد خاتمی که چنان خواسته های بیشرمانه ای را به زبان می آورد نامی برده نمی شود؟ چرا از جماعت «مویدین و یاران امام» نامی برده نمی شود؟ چرا از امثال کروبی که ریاست نهادهای مهمی مانند بنیاد شهید و مجلس شورا را داشته اند و کارنامه های کثیفی بهم زده اند نامی برده شود؟

چرا از میدان داری بعضی «نمایندگان مجلس» خصوصا رئیس محترم(؟!) آن که حین برگزاری انتخابات در تماسی با آن مردک متوهم به او نوید پیروزی می دهند و در صدا و سیمایی که ملک طلق خود می دانند حتی زبان به انتقادات مضحک از شورای نگهبان باز می کنند نامی برده نمی شود؟ چرا اقدامات و سخنان او (که بارها در صحن علنی درباره مجتمع سبحان و خسارت خوردن به چند خودرو نمایندگان داد سخن سر داد اما در برابر قانون گریزان و تحریک کنندگان اصلی ماجرا و خسارت های جانی اغتشاشگران سکوت اختیار کرد) نکوهیده نمی شود؟ و چرا از تحریکات بعضی اعضای «بیت رهبری» که بر اساس دشمنی خود با رئیس دولت به فتنه آفرینی در پس ماجرا مشغول بودند نامی برده نمی شود؟ چرا از جناب ناطق نوری که گفته می شود هم در حین برگزاری انتخابات و هم در نیمه شب انتخابات تماسهای مشکوک و تحریک آمیزی با نامزد بازنده داشته اند و او را در خیالات خود مصمم کرده اند نامی برده نمی شود؟

... سوالها بسیار بیش از این است اما جواب همه این سوالها جوابی واضح و صریح است، دیوار همه اینها بلند است اما دیواری کوتاه تر از دیوار بسیج پیدا نمی شود، زبان اینها دراز و قدرتشان غالب است اما بسیج هیچ زبان گویا و مقام مدافعی ندارد، اینها گردنهایشان کلفت است اما در کشوری که بدون تردید وامدار و مدیون بسیج و بسیجی است گردنی به نازکی گردن بسیج و صدایی کوتاه تر از صدای نیروهای وفادار به انقلاب پیدا نمی شود. در نظامی که نام اسلامی را یدک می کشد طلبکارها و مدعیان به اصول لایتغیر تبدیل شده اند و وفادارن و فداکاران بی ادعا طفیلی حکومتی هستند که تنها در بحران ها و سختی ها به وجودشان احتیاج پیدا می شود.  

آقای خامنه ای در این مدت تنها به انتقاد از بعضی نخبگان اکتفا کرده اند و اصطلاح مبهم نخبگان و مبهم تر از آن اصطلاح «مردودی نخبگان» را به کار برده اند. استفاده از این واژگان که چند صباحی ورد بعضی رسانه ها می شود و  پس از تکرار طوطی وار آن از بعضی نابغه های ولایت پرست! به زودی از سر زبانها می افتد چه سودی به حال کشور دارد؟ کیست که نداند این نخبگانی که از مردودی آنها سخن گفته می شود حداقل یک دهه پیش مردود شده اند و تنها این نظام است که خوشبینانه و ساده لوحانه مردودی آنها را نادیده انگاشته تا برای بار چندم مردود شوند، یا خیانتهایشان نادیده گرفته شود و یا در کمال اطمینان مورد عطوفت و رأفت اسلامی! قرار بگیرند. هزینه این حرکت های قهقرائی و خسارت های فراوان باقیمانده از آن به عهده چه کسی است؟

نظام اکنون از موضع قدرت با متخلفان و متهمان این قضایا برخورد می کند اما آیا تضمینی برای پایداری این وضعیت وجود خواهد داشت؟ آیا نظام آماده است تا یکبار دیگر دست روی دست بگذارد و شاهد ماجرایی مشابه با خسارت ها و هزینه هایی غیرقابل پیش بینی باشد؟ اغتشاشات تهران ادامه همان ماجرای هجده تیریی است که با ده سال مدارای نابجا و نادرست با مقصرین و محرکین آن به چنین مرحله دامنه داری کشیده شد. نامهای تاجزاده و حجاریان و عطریانفر و ابطحی و ... که هم اکنون نمایش تازه ای برای «سیکل محاکمه و بخشش» آنها به پا شده است برای مردم کوچه و بازار هم اسمهای آشنایی هستند چه رسد به کسانی که سر و کاری با سیاست دارند.  

اکنون «میانه روی دستوری نظام» شکل مهوعی به خود گرفته است. مسئولین نظام می خواهند چنین تلقی کنند که ماجرا تمام شده است و با همین ژست است که کم کم لزوم «رأفت اسلامی» در حق مجرمینی که اظهار ندامت(؟!) کرده اند به افکار عمومی القاء می شود. اما رأفت اسلامی در حق کسانی که به دروغ اظهار ندامت می کنند تا از بند رها شوند و به رویه سابق خود بازگردند چه سودی برای کشور دارد؟ رأفت اسلامی اگر چیز روایی بود امیرالمومنین آن را در حق اصحاب رسول الله و ام المومنین و کاتبان قرآن روا می داشت! اعمال رأفت اسلامی مختص ضعفا و بیچارگانی است که از سر جهالت و استضعاف برای اولین بار جرمی را مرتکب شده باشند نه آنها که با احقاد بدریه و حنینیه روبروی نظامی که به داعی حکومت اسلامی تشکیل شده است می ایستند و بی شرمانه همه چیز مملکت را به بازی می گیرند. 

بنابراین به مصداق النصیحة لائمة المسلمین باید از سر دلسوزی و وفاداری به رهبری نظام حضرت آیت الله خامنه ای (دام ظله العالی) تذکر داد که رویه نادرست پیشین باعث چنین حوادثی شده است و معلوم نیست که ادامه همین روند چه آینده ای را پیش روی نظام خواهد گذاشت و چه تلخی های تازه ای را به بار خواهد آورد؟ این تذکر نه از زبان ما کوچکترین ها که از زبان امیرالمومنین است که فرمودند: «اذا کان الرفقُ خُرقا کان الخرق رفقا». آنجا که مدارا خشونت به بار می آورد، خشونت عین مدارا محسوب می شود. اینطور نیست که همیشه برخورد مسالمت آمیز و مهربانانه نتایج مثبتی در پی داشته باشد، هیچ حکومت و دولتی با لبخند نتوانسته است کاری از پیش ببرد یا اقتدار خود را ترمیم کند، نداشتن قاطعیت در عمل و بی تصمیمی نسبت به مسائلی که بالبداهه مضر و مخرب هستند به نتایج فاجعه بار منجر می شود. تکلیف مداری هرگز با رودربایستی و نصیحت و ملاحظه کاری جور در نمی آید، درست است که آدم تکلیف مدار همیشه مصلحت را ذیل تکالیفش لحاظ می کند اما هیچ وقت هم «تکالیف مسلم» را فدای مصالح کوتاه مدت و ظاهری نمی کند.

 


تتمه: بنده شکی در این ندارم که شکست خوردگان این ماجرا از حالا مشغول برنامه ریزی برای دوران بعد از آقای خامنه ای هستند اما نهادهای اطلاعاتی و قضایی معمولا بعد از فروکش کردن یک موج به جای جدیت بیشتر نهایت مسامحه را در پیگیری چنین مواردی انجام می دهند. تمام این مسخره بازیها و سیرکی که این بزدل ها در دادگاه راه انداخته اند برای این است که فقط آزاد بشوند تا در بیرون از زندان، فعال یا منفعل، انتظار روزهای پایانی حیات رهبری را بکشند | توهم نزنید! دانشطلب در حال حاضر در هیچ پایگاه بسیج (یا کلانتری نیروی انتظامی!) عضویت ندارد | تمام منظور و مرادم در مطلبی که درباره قوه قضائیه و ریاست آقای لاریجانی نوشتم به آقای خامنه ای بود. مخصوصا در آن قسمت که نوشته بودم؛ «وقتی علنا قدرت قانون و نیروی انقلاب به استهلاک کشانده شده از آقای لاریجانی چه انتظاری می توان داشت؟» ... بنده دقیقا ملاحظه کاریهای رهبری را در این ضعف قانون و استهلاک و یأس نیروهای انقلاب موثر می دانم | مقصر این سرخوردگی ها چه کسی است؟ ای کاش من هم یک بسیجی نبودم | + و + را هم اگر حال داشتید ببینیید | فقط دیدنی است | و همه از محاکمه جاسبی و مهدی هاشمی گفتنند

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 6 شهریور1388 و ساعت 7:44 |

 

من نه به احمدی نژاد رأی داده ام نه به آن سه تای دیگر، یعنی در مسابقه چهار احمق خودم را کنار کشیدم و فقط تماشاچی بودم و نهایتا چیزهایی را در همین وبلاگ «تحلیل» کردم، حتی در مخیله ام تصور نکردم که ممکن است در چنین انتخابات مسخره و بچه گانه ای پای صندوق رأی بروم.  با اینحال هم «ترجیح» می دادم و هم «پیش بینی» می کردم که مردم به همان کسی که در کرسی ریاست جمهوری است دوباره اعتماد کنند و همو دوباره رئیس جمهور مملکت بشود.

 

خیلی ها که عادت به انتزاع قضایا دارند و خودشان را همیشه مظلوم می بینند انتظار دارند ماهایی که مخالف تظاهرات و اعتراضات تهران بودیم کلاه خودمان را یکبار دیگر قاضی کنیم و دوباره از نو قضاوت کنیم شاید نظراتمان عوض شود... باشد! فرض کنیم من می خواهم همه چیز را فراموش کنم و با نگاه به اتفاقات تلخی که افتاده است قضایا را بازنگری کنم. اصلا تصور کنیم که من حبس بوده ام و از هیچ چیز خبر نداشته ام و حالا آزاد شده ام و کلیت ماجرا را شنیده ام. حالا می خواهم بگویم اگر هم بودم چرا طرف سبزها را نمی گرفتم و چرا سبزها را مقصر و خائن به وطن یا در خوشبینانه ترین حالت احمق و بازیچه سیاسی می دانم.  اینها نظرات شخصی من است و به قبل از این اتفاقات مربوط می شود و شما نمی توانید به من بگوئید که چرا چنین نظراتی دارم چون هم نظرات شخصی خودم است و هم اگر بگویم «مدرسه ما هفتاد گیگ وبلاگ شود».

ابتدا هفت دلیل از آدمهایی که از قبل حبس فرضی من تا حالا عوض نشده اند؛

1_ هاشمی رفسنجانی حامی جنبش سبز بوده، نه تنها خودش و خانواده اش که اعوان و انصار فاسدش هم مثل جاسبی از این جنبش حمایت کرده اند. قصه هاشمی و خاندانش قصه امروز و دیروز نیست که کسی بخواهد واردش شود و با بحث و جدل رفع و رجوعش کند، یا هاشمی مرده است و یا در سوی دشمن ما قرار دارد، «این هاشمی» هیچ وقت طرف مردم و مصالح مملکت نبوده و نیست. آقای خامنه ای و دیگران هم هر چه دلشان می خواهد منبرهای بی فایده بروند و از خدمات هاشمی بگویند، ما توی کتمان نمی رود کسی هاشمی را تطهیر کند.

2_ شیخ مهدی کروبی از جنبش سبز حمایت کرده و اصلا به یک پای جنبش تبدیل شده است، کروبی را از عقب مانده ترین عناصر سیاسی ایران می دانم و پیش خودم جرم حضورش در سیاست را پای اشتباهات آیت الله خمینی نوشته ام. این را خیلی هایی که این نوشته را می خوانید می دانید اما هر کدام به علتی از اظهار نظر صریح درباره او پرهیز می کنید، به هر حال من با یک درجه تخفیف او را از تیمارستان مرخص می کنم چون حضور این روانی بین دیوانه ها هم باعث ایجاد مشکل و مانع درمان و کنترل آنها می شود. 

3_ صفایی فراهانی (+) از نزدیکان میرحسین و از تصمیم گیران ستاد او بوده است. او تاجر فرصت طلبی است که معتقدم سهم بزرگی در به گند کشیدن فوتبال ایران دارد. منِ دانشطلب (که هنوز هم عرق فوتبالی دارم) به خاطر تصمیمات همین آدم چهارسال تمام تماشای فوتبال ـ حتی بازیهای ملی ـ را ترک کردم و در تمام مدت ریاست او و قضایای کمیته انتقالی احساس باطنی ام این بود که او آدم متکبر و وطن فروشی است. اگر یادتان باشد اینهایی که امروز سیاسی شده اند و دائم از مدیریت غیرفوتبالی ها نک و ناله می کنند آن روزها همه خفقان گرفته بودند. دیدید که دردادگاه هم طوری حرف زد که انگار جرم بزرگ دولت کمک به دهک های پائین جامعه! بوده است.

4_ هادی غفاری به نفع سبزها موضع گیری کرده و به آقای خامنه ای هم توهین کرده است. غفاری همان کسی است که از پشت به هویدا شلیک کرد و اجازه نداد هویدا در زندان زنده بماند تا خاطراتش را بنویسد. بنابراین فهم و شعور او را در حد خری می دانم که خدا در برهه ای به او شاخ هم داده بود.  این آدم خیلی که به خاطر خدمات مبارزاتی اش ارزشمند شود در حد همان کسانی است که از سر عصبانیت به کوی دانشگاه حمله می کنند و آبروریزی راه می اندازند. اگر قرار باشد مجرمین از نیروی انتظامی و بازداشتگاهها را مجازات کنند قبلش باید همین آدم را به جرم قتل هویدا پای میز محاکمه بکشند. می گویند از برکت انقلاب کارخانه استارلایت را هم در قباله اش دارد. می توانید درباره او از طرفداران خودش بخوانید.

5_ شیخ یوسف صانعی از جنبش سبز حمایت کرده است. از نزدیک نمی شناسم اما بچه های قم می گویند بسیار بددهن و هتاک است. هیچ وقت او را در هیئت یک عالم و مرجع تقلید واقعی تصویر نکرده ام و به خاطر سیاسی کاریهایش حتی او را در اندازه یک مدرس معتبر هم قبول نداشته ام و اگر کسی هم به من می گفت که از صانعی تقلید می کند حتما او را مسخره می کردم که چرا نمی رود از چیز دیگری تقلید کند؟! هر از گاهی نظرات عجیب و غریبی از خودش صادر می کند و همانطور که گفتم از نظر من بیشتر شبیه به یک دلقک است تا یک مرجع تقلید! تأیید او را هم جزو سیئات حساب نشده آیت الله خمینی می دانم، به نظرم کسانی که درباره او ـ نفیا یا اثباتا ـ بحث و مجادله کنند مشکلی چیزی دارند.

6_ نمی دانم آنهایی که در خیابان ها و در مخالفت با احمدی نژاد و به نفع موسوی شعار می دادند می دانستند رئیس کمیته صیانت از آراء موسوی و مهمترین آدم او برای پیگیری تقلب شخصی بوده است به نام سید علی اکبر محتشمی پور یا نه؟ و اگر اسمش را می دانستند آیا خودش را می شناختند که چه جور آدمی است؟ می دانستند چه سوابقی دارد؟ آنطور که من این آدم را شناخته ام او اعجوبه ی تندرویی است صد برابر بدتر از احمدی نژاد، اگر اختیار مملکت را امروز به دستش بدهند فردا آفتاب نزده خبر موشکباران تل آویو را خواهید شنید. جای فکر ندارد، محتشمی پور است.

7_ حضور فعال و تأثیرگذار زهرا رهنورد در تبلیغات سبزها. بنده هم مثل خیلی از دوستانم آدم منافق شناسی هستم، ممکن است خیلی جاها به زبان نیاورم اما دودره بازها را خوب می شناسم. خصوصا کودن هایی را که از سر خودنمایی و شهوت کودکانه برای نوآوری گرایش به نفاق پیدا می کنند را از فواصل خیلی خیلی دور تشخیص می دهم. هر چند اگر بخواهم استدلال کنم هم می توانم درباره اش بنویسم و چیزهایی هم درباره همو نوشته بودم که شکر خدا مورد توجه قرار گرفت.

و سه دلیل به شدت ساده سیاسی؛

8_ پس از آزادی از حبس فرضی از اولین سوالاتی که راجع به این اتفاقات می پرسیدم این می بود که: آیا سبزها علیه اظهار نظرها و دخالت های خارجی ها موضع گیری کرده اند؟ واکنشی نشان داده اند؟ توی دهن خارجیها زده اند که اختلافات ما به شما مربوط نیست و نباید دخالت کنید؟ یا برعکس، از طرفداری و حمایت های خارجی ته دلشان خرسند بوده اند و سکوت هم کرده اند؟ ... جوابش البته ساده است.

9_ سبزها از نمادهای مذهبی برای مسابقه سیاسی شان استفاده کرده اند، دستبندها و سربندهای سبز و شعار یاحسین و الله اکبر گفتن پشت بامها و شرکت در نماز جمعه و خلاصه کاری کرده اند که همه جور آدمی زیر این پرچم سبز و این جور شعارها جمع شده اند، حتی سلطنت طلب ها و منافقین! کار که به اینجا برسد بی درنگ ذهن مسلمان جماعت به «قرآن سر نیزه» دلالت می کند، مسئله ساده می شود؛ یا خودتان را کنار بکشید یا روبروی کسانی که مقدسات را سر نیزه کرده اند بایستید.

10_ به محض اینکه به گوشم می رسید که عده ای برای مخالفت با دولت و حکومت جمهوری اسلامی شعار مرگ بر روسیه و مرگ بر چین داده اند و حتی پرچم روسیه را آتش زده اند نظرم از این عده بر می گشت. شاید باورتان نشود ولی این قوی ترین دلیل من برای محکوم کردن سبزهاست، آنقدر ساده که توضیح دادنش برایم دشوار است. کسانی که آنقدر احمق باشند که فریب این فرصت طلبی مضحک را بخورند می خواهند برای کشور چکار کنند؟

... همین مقدار کافی است. حالا فرض کنید این اطلاعات را داشته باشیم، سی و چهل کشته که هیچ! اگر خیلی بیشتر از این هم کشته شده بودند و به من خبر می دادند که طرف اصلی ماجرا اینهایی هستند که نام بردم بی درنگ می گفتم «دعوا سر لحاف ملا بوده است»! آنهایی هم که به خاطر اینها جلو افتاده اند و جانشان را از دست داده اند یک مشت احمق بوده اند، خر شده اند و نفهمیده اند که زیر علم چه کسانی سینه می زنند، خونشان هدر است و اگر کسی به دست اینها یا به خاطر آشوبی که اینها به راه انداخته اند تلف شده لاجرم شهید محسوب می شود.    

لطفا نیایید لطیفه بنویسید که خب ما هم می توانیم نوشته مشابهی درباره نظرات منفی مان درباره شخصیت های مدافع و روشهای طرفداران احمدی نژاد بنویسیم، این که چیزی را تغییر نمی دهد! وقتی می گویم  که دعوا سر لحاف ملا بوده است یعنی مهم نیست طرف احمدی نژاد حتی به بدی طرف سبزها بوده باشد، مهم این است که بدانید وقتی قرار است حسن بک برود و جایش حسین بک بنشیند و این هر دو با هم شبیه و شریک بوده اند و حالا سر کرسی قدرت به جان هم افتاده اند باید سیاست حداقلی داشته باشید، وطن پرست و محافظه کار باقی بمانید و در حد وسع تان علیه کسانی که سر یک دستمال قیصریه را به آتش می کشند و با آبروی کشور بازی می کنند مخالفت کنید، البته اگر می فهمید وطن یعنی چه!

باز هم نیایید بنویسید که این آدمهایی که گفتی برای ما سبزها وسیله اند و باید از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف و آزادی و ... شما را به خدا این خزعبلات را ننویسید! اینها را به شتر بگوئید با بارش خنده اش می گیرد. شماها که این حرفها را می زنید مگر چه کاره اید که بتوانید از پس این گردن کلفتها بربیایید و بعد از رسیدن به مرحله ای از پیروزی با خیال راحت کنارشان بگذارید و به خواسته های رادیکال خودتان فکر کنید؟ واقعا توهم زده اید یا برای ما ادا در می آورید؟ نکند دارید خودتان را گول می زنید؟ ... البته اگر گول هم بزنید حق دارید ها، به هر حال شما ... بی خیال! هر جور راحتید همانطور فکر کنید.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 4 شهریور1388 و ساعت 23:25 |

 

برای اجرای عدالت واقعی قوه مقننه و قوه مجریه می توانند اقدامات تأثیرگذاری انجام بدهند اما کار اصلی اجرای عدالت و صیانت از قانون با قوه قضائیه است. مسلما بسیاری اگر به جای آیت الله لاریجانی بودند و موقعیت و مرتبه علمی ایشان را داشتند هرگز آرامش و ارزشمندی های کار علمی را کنار نمی گذاشتند و مسئولیت سنگین قوه قضائیه را قبول نمی کردند، و شاید اگر هم قبول می کردند در روز معارفه چنان حرفها و ادعاهایی را به زبان نمی آوردند که: « نسبت به احدي گذشت نخواهم كرد و به كمك خداوند خاطيان را به دستگاه عدالت خواهم سپرد.»  ای کاش به جای این حرفها اذعان می کردند که من هم می خواهم رویه مثبت فعلی را ادامه بدهم و قوه قضائیه را تنها یک پله در این نردبان بالا ببرم، کاش مثل نفر قبلی ادعایی نمی کردند که خدای نکرده در اجرای آن در بمانند؛ آنکه مدعی بود قوه قضائیه را به شکل ویرانه ای تحویل گرفته است اکنون چیزی ویرانه تر از ویرانه تحویل داده است.

حکومت اسلامی از ابتدا با نحوه اجرای «عدالت قضائی» و «عدالت سیاسی» درگیر بوده است و بارزترین برهه آن ـ حکومت پنجساله علوی ـ به خاطر درگیری با همین مشکلات قضائی و سیاسی به شکست منتهی شده است. وعاظی که بر سر منابر چنین تبلیغ می کنند که عدالت شدید و برنده علوی به خاطر «الگوسازی» برای آیندگان بوده! در واقع از تحلیل چرایی رفتار آن بزرگوار عاجزند و ضعف خود را با این فرافکنی های بیهوده پنهان می کنند. اما آقای لاریجانی به خوبی می دانند که چرا حکومت علوی عدالت اقتصادی و اجتماعی را فدای عدالت قضائی و سیاسی کرد؟ و  چرا امیرالمومنین، تاریخی شکست خورده را با سه جنگ داخلی و تلفات و خسارات فراوان از خود به جا گذاشت؟ حقیقت چنین است که در جامعه و حکومتی که نتوان جلوی زورمداران و منحرفین بزرگ را گرفت حتی اگر سنگی هم روی سنگ بند شود نمی توان مانع ناامیدی مسلمانان و ضعیفان شد. در چنین جامعه ای مستضعفین ایمانشان را به تدریج از دست می دهند و فقرا به خطر کفر می افتند و انسانهای صالح و متینی که راه مکر و تضییع حقوق دیگران را بر خود بسته می بینند از تأثیر گذاری دین و اخلاق در اجتماع مأیوس می شوند. 

حکومت علوی هم می توانست به جای دست زدن به کارهای سخت و مبارزه با سر منشأها و آبشخورهای بی عدالتی به کارهای کوچک و متوسط برای اجرای عدالت دست بزند و حتی با اقدامات نمایشی و فریبکارانه رضایت عمومی را جلب نماید اما آنگاه دیگر نامش حکومت علوی و اسلامی نمی بود. امیرالمومنین ابتدا کارهای سخت را انتخاب کرد و حکومت کردن را از درافتادن با مفاسدی که زیر سایه اسلام و سابقین در اسلام رفته بود شروع کرد و ابایی هم از نتایج و پیامدهای اقدامات اصولی خود نداشت. اما مایانی که به خداوند چنان ایمانی نداریم و چنان انتظاری هم ازمان نمی رود و در جامعه ای سقوط کرده و فاسد زندگی می کنیم چرا باید ادعاهایی مشابه داشته باشیم؟ اگر فاقد آن قدرت و جدیت هستیم که بتوانیم علیه هر نوع فساد و تخلف اقدام کنیم این خط و نشان کشیدن ها چه لزومی دارد؟

آیت الله صادق لاریجانی آملیجمهوری اسلامی مدتهاست که ظرفیت کارهای سخت را از دست داده است، تحمل مبارزه با مفاسد بزرگ را ندارد و تصفیه های درونی را بر نمی تابد. هر چند این مشکل تاریخی است اما جمهوری اسلامی خصوصا بعد از رحلت امام با آن درگیر شده و عموم مسئولین دوست دارند در حالتی کج دار و مریز وضعیت به ظاهر ثبات فعلی را ادامه بدهند، یکی به نعل و یکی به میخ بزنند و از هر گونه صراحت و شدت عمل که به مقابله های سرنوشت ساز منتهی می شود پرهیز کنند تا به این وسیله از تبعات دامنه دار اقدامات تعیین کننده احتراز کرده باشند. مثالهای فراوانی از این ملاحظه کاریها وجود دارد که حافظه یارای شمارش همه آنها را ندارد اما نگاهی به اتفاقاتی مثل آزادی کرباسچی، لقمانیان و دیگر محکومین سیاسی، پرداخت های شهرام جزایری به سیاسیون، مداهنه در پرونده های اتباع خارجی، زیر سوال بردن های بدون پاسخ انتخابات 84، نادیده گرفتن جرائم خلاف عفت عمومی از سیاسیون نامی، پرونده پالیزدار، ماجرای پانزده خرداد 85، بازداشت طلبه معترض سیرجانی و بسیاری موارد دیگر رویه واقعی جمهوری اسلامی در مقوله عدالت قضائی و سیاسی را آشکار می سازد. 

تا پیش از این، قوه قضائیه یا مفاسد بزرگ و مفسدین و مجرمین درجه اول کشور را نادیده گرفته است و یا در صورت تشکیل پرونده با دو راهکار «تجدید نظرهای شگرف» و «عفو و بخشش های بی دلیل» همه چیز را به جای اول خود بازگردانده است. در این مدت قاطعیت قوه قضائیه قربانی سیاسی کاری نظام شده و از سر همین سهل انگاری ها و مسامحه های پیشین است که امروز فجایعی در کشور رخ می دهد که هیچ کس را یارای اندازه گیری و تشریح ابعاد آن نیست. آقای لاریجانی در مراسم معارفه گفته اند: «هيچ كس نبايد جرأت كند و به خود حق بدهد كه بر خلاف قانون حكم كند و حقوق شهروندان را ضايع كرده و آرامش و امنيت آنان را سلب كند. چنين كساني بايد بدانند كه دير يا زود به محكمه عدل فراخوانده مي‌شوند و حق مظلومان از آنان ستانده مي‌شود.» آیا آقای لاریجانی می توانند به مفاد عینی سخنان خود پایبند باشند و  با جدیت آن را عملی کنند؟

رویه غلط و بی منطق قوه قضائیه در تجدید نظر ها و عفو و بخشش های گذشته باعث جری شدن مخالفین و شکست خوردگان سیاسی شد، امروز دشمنان نظام جای علت ها و معلول ها را عوض کرده اند و با بیشرمی تمام بر کرسی «مدعی» نشسته و حکومت هم در موضع ضعف به دنبال رفع و رجوع مسائلی است که باعث خدشه دار شدن رضایت عمومی اش شده است! آیا آقای لاریجانی در چنین وضعیتی می خواهند از خودشان اقتدار نشان بدهند؟ برای همه گان بدیهی است که در این خطه گل و بلبل دانه درشت ها و گردن کلفت ها و آقازداه ها و مرتبطین هر جرمی هم که مرتکب شده باشند از حداکثر امنیت و مصونیت برخوردارند و هیچ واهمه ای از قانون به دل راه نمی دهند. آقای لاریجانی چگونه می خواهند چنین اوضاعی را تغییر بدهند؟ صد البته سیاست بازی و ملاحظه کاری و رسیدن به «رضایتهای ساختگی و تبلیغی» کار سختی نیست و شاید آسان ترین روش برای آدمهای ضعیف باشد، اما آنچه که دشوار است تکلیف مداری و خودداری از مصلحت سنجی های بی مورد است، چیزی که در سالهای اخیر در قاموس جمهوری اسلامی دیده نشده است. 

آیت الله صادق لاریجانی آملی یا جامعه و فضای سیاسی ما را نمی شناسد و حقایق قضائی گذشته را به یاد نمی آورند و یا همه اینها را می دانند و با اینحال چنین مسئولیتی را قبول کرده و چنان حرفها و ادعاها را به زبان آورده اند که در هر دو صورت اقدام ایشان و سخنانشان در مراسم معارفه نکوهیده است، مگر اینکه بتوانند در اقدامی معجزه آسا رویه قوه قضائیه و رویکرد نظام به عدالت قضائی و سیاسی را تغییر بدهند. صد البته امید کمی به وقوع چنین معجزه ای وجود دارد چرا که ایشان مسئول تام الاختیاری نیستند و نظامی که باید پشتیبان و موید اقدامات قانونی و اقتدار قوه قضائیه باشد بارها مصلحت را بر اجرای تکالیف مقدم شمرده و به جای تکیه بر نیروی مردمی و حمایت بی دریغ وفادارن به انقلاب اسلامی به گزینه «مدیریت سیاسی» و «تنش زدایی» روی آورده است، که مبادا شخصیت های سیاسی و سابقه دار نظام ـ هر چند فاسد باشند ـ از نظام بریده نشوند! وقتی که سیاست عمومی نظام به حرکت های آرام و احتراز از واکنش علیه مفسدین تمایل دارد و علنا قدرت قانون و نیروی انقلاب به استهلاک کشانده شده از آقای لاریجانی چه انتظاری می توان داشت؟

تا سیاست کلی نظام تغییر نکند خوشبینی اندکی نسبت به برقراری عدالت قضائی و سیاسی وجود خواهد داشت. بنابراین اگر سخنان آقای لاریجانی واقعی، غیرتبلیغی و غیرسیاسی بوده است معلوم نیست که ایشان به پشتیبانی کدام قدرت و به اعتبار کدام حمایت چنین ادعاهایی را به زبان رانده اند و در صورتی که نتوانند معجزه ای در قوه قضائیه ایجاد کنند چطور خواهند توانست پاسخگوی ادعاهایی باشند که در آغاز گرفتن مسئولیت مطرح کرده اند؟ آیا مانند رئیس پیشین برای نشان دادن عملکرد مثبت خود به آمار و ارقام متوسل خواهند شد؟ حال اگر بتوان در مقابل رسانه ها به چنین پاسخ هایی اکتفا کرد آیا در پیشگاه خداوند هم می توان از این نوع پاسخگوئی استفاده کرد؟

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 21:14 |

 

باور به سنت ـ مدرنیته ریشه بسیاری از مشکلات ماست، قریب به اتفاق مردم ما خصوصا جوانهای دانشگاه رفته اگر به زبان هم نیاورند در مافی الضمیرشان به چنین چیزی معتقدند که: «یک سنتی داریم و یک مدرنیته ای و این دو تا با هم تقابل دارند، حرف زدن درباره این تقابل و تلاش برای حل کردنش علاوه بر اینکه جالب است در عین حال از آن غوامض فکری است که جای کار فراوانی دارد». طبیعتا غربی ها مدرن هستند، دوران سنت هم بالاخره یک روزی تمام می شود و لاجرم مسیر بشر چیزی است که در غرب اتفاق می افتد، بنابراین هر کس که اداهای غربی تری داشته باشد جلوتر و پیشرفته تر تصور می شود.

این داستان ساده شدۀ اعتقادی است که بر ذهن اکثر ایرانیهای تحصیل کرده سایه انداخته، تأکید می کنم که همه به داشتن چنین باورهایی اعتراف نمی کنند اما همین در وجود قاطبه ایرانیها رخنه کرده است. مردم فکر می کنند از زمان آشنایی با غرب، زندگی ایرانی ها با تقابل این دو تا درگیر شده و فیلسوفان و متفکران هم دائما مشغول بحث سنت ـ مدرنیته هستند و قضیه آنقدر مهم است که اصلا لای روزنامه را که باز می کنی پر است از حرفهایی در همین موارد. حرف زدن از سنت و مدرنیته با کلاس و پر مشتری است و اگر کسی در اینباره حرف بزند حتما با سواد به نظر می آید! نکته سنجی در این باب هم خیلی به درد میهمانی های خانوادگی یا بحث های توی تاکسی می خورد. به هر حال تا دلتان بخواهد حرفهای جفنگ در این مورد زده شده آنقدر که جمع آوریش محال به نظر می آید.

اگر آدمها بی سواد مطلق باشند مشکل چندانی به وجود نمی آید چون بی سوادهای مطلق معمولا کاری به مقولات شگرفی مثل تقابل سنت و مدرنیته ندارند، اگر تحصیلات یا مطالعات تخصصی و فلسفی هم در کار باشد طبیعی است که باز هم مشکلی به وجود نمی آید. مشکل از آن جا پیدا می شود که آدمهایی «کم» می دانند اما فکر می کنند همه چیز را می دانند و از سر همه چیز دانی نظریه می دهند! از همین همه چیز دانی است که ایرانیها بالذات فیلسوف به نظر می آیند، کارمند باشند یا معلم یا رانندۀ تاکسی فرقی نمی کند، هر کس با تجدد و شهر نشینی نسبتی داشته باشد صاحب نظریه ای هم برای هستی و فرهنگ و این چیزها هست! بیرون از پرانتز بگویم که از همه بدتر هم معلم های دبیرستان یا استادان سطح پائین دانشگاه هستند که عموما خارج از حیطه تخصص خودشان زیادی وراجی و حرافی می کنند.

همینطوری و به همین سادگی است که «سنت» نشانه قدمت و اصالت و سنت گراها آدمهای قدیمی، راکد، معتقد و بی خبر از حال و روز دنیا و پیشرفتهای جدید، و از آنطرف «مدرن» ها آدمهای نوگرا، نسبی و آشنا با تازه ترین تغییرات روز دنیا تصور می شوند. سنت گراها حرفهای پرمغز و ادبی زیادی بلدند و زندگی شان آمیخته با چیزهای اصیل است اما در عوض مدرن ها از شگفتی ها و پیشرفت ها خبرهای فراوانی دارند و سبک زندگی و حتی حرف زدنشان عینهو! اروپائی هاست. هر دویشان خوبی ها و جذابیت هایی دارند و هر دویشان هم به بدی ها و اشکالاتی آمیخته اند. کلیت ماجرا چیزی شبیه به همین تصویر و همین تقابل است.

سنت؟ مدرنیته؟اما آنهایی که می دانند، می دانند که اصلا چنین تفکیکی از اساس باطل است، این تقابل اثر زحمات کسانی است که گشته اند و از توی سطل زباله تاریخ غرب بی ربط ترین آشغال را برای سوغاتی هدیه آورده اند. این تفکیک «ذهنی» است و به همین دلیل خیلی راحت روی مصادیق می نشیند و مردم هم کمتر در صحت آن شک می کنند. اگر نگوئیم همه، اکثر تفکیک ها و بحث ها و تفاسیر حول این قضیه در ذهن اتفاق می افتد و الا نه سنتی به آن معنا و توصیفات داریم و نه مدرنی با آن شمایل، اجمالا اکثر پدیده ها و مقولات فکری که در تفکیک سنت ـ مدرنیته گنجانده می شوند می توانند تلفیقی هم تفسیر شوند و یا عملا پادر هوا هستند.

به هر حال این دگمی است که بر ذهن ایرانی ها انداخته اند و از استاد دانشگاه گرفته تا بقال سر کوچه همه را مریض کرده و مایه بدبختی و فلاکت مان شده است. همه دست و پا می زنند که غربی بشوند و اگر هم نمی توانند از سنت بکنند حداقل کنار حفظ سنت ها غربی «هم» بشوند و این دو تا را با هم جمع کنند! کل پروژه روشنفکری دینی که سالها ملت را سرکار گذاشت چکیده اش همین «جمع کردن» بود و اینهمه شبهه و سوال راجع به احکام دینی نتیجه همین است که ملت آچمز شده اند که فلان قسمت دین را که با بهمان آورده غربی نمی سازد باید چکارش بکنیم؟ یا جوجه دانشجوها پیش خودشان فکر می کردند اینهمه سوالهای غربی ها درباره دین و علم و دنیا و ... را که خیلی هم با کلاس و جذاب هستند را چطوری باید در منظومه فکری خودمان جواب بدهیم؟

اساس رخنه کردن این مشکل از بومی گریزی و بی اصالتی است، مثال واضح در دنیای سیاست اینکه این فکر به آنجا رسیده است که هیچ کس به این فکر نمی کند که ایران باید «ایران» باشد، مافی الضمیر حرفها و انتقادات و غرغرهای سیاسی که کاویده می شود می گویند «ایران باید تبدیل شود به چیزی که پیش غربیها آبرو داشته باشد» و از همین اندیشه پنهان دچار تقلید می شوند. اصلا کلمات اصیل و بومی برای مردم ما دافعه پیدا کرده است، کلمه اصیل مردم ما را یاد اصالت های سنتی خسته کننده می اندازند و کلمه بومی هم آنها را یاد بومیان بدبخت و عقب مانده آفریقائی یا قبایل وحشی جنگل های آمازون می اندازد و دلشان نمی خواهد خودشان و چیزهایشان بومی باشد یا بومی تلقی شوند!

شاید عجیب به نظر بیاید ولی این خودباختگی قبل از هر چیز ریشه نظامی و ابزارمند دارد. ساده شده اش را ابن خلدون گفته است که: «ملت مغلوب در فرمانبری خود از قوم پیروز دچار اشتباه می شود و به جای اینکه این اطاعت را معلول غلبه طبیعی آن قوم بداند آن را به کمال و برتری آنان نسبت می دهد. و هر گاه چنین پندار غلطی به قوم مغلوب دست دهد و مدتی برآن ادامه دهد سرانجام به اعتقادی مبدل می شود پس در اکتساب کلیه آداب و شوون قوم غالب می کوشد و به آنان تشبه می جوید» و سیدجمال هم در سیر فکری خودش نخستین مرحله بیداری را برتری نظامی می دانست. ما هنوز به مرحله اولی که سید جمال فکر می کرد نرسیده ایم، نفوذ نظامی و ابزارمند اجنبی را کنار نزده ایم و کسی هم خیال این کنار زدن را ندارد.

همه به تعبیری «در کف» این تلفیق سنت مدرنیته هستند و مرتب آن را بازتولید می کنند، مثلا در رسانه ملی هیچ نگاه منتقدانه ای به این مقولات وجود ندارد و این به بازتولید این تفکیک ذهنی کمک می کنند. حتی در دکور برنامه به ظاهر فخیمی مثل دو قدم مانده به صبح اثرات همین تفکیک ساده لوحانه ـ شاعرانه را می بینیم. مصیبت عظیم تر از این حرفاست اینقدر که در طنز مسافران هم موجودات به ظاهر هوشمندی که از فضا آمده اند برای اشاره به مفاهیم پیچیده و پیشرفته از اصطلاحات انگلیسی! استفاده می کنند. حالا خودتان قضاوت کنید که چقدر باید اطوار غربی نشاندهنده پیشرفت یا هوشمندی و برتری تصور شده باشد که چنین اتفاقی به این وضوح رخ بدهد و موجودات فرازمینی که به غایت پیشرفته تر و متمدن تر هستند از اصطلاحات انگلیسی! استفاده کنند.   

خلاصه کنم که این تفکیک یک فکر دوگانه و سیاه و سفید به وجود آورده که اذهان را ساده لوح و آماده برای فریب خوردن بار می آورد و از حکومت و سیاست گرفته تا علم و دانش، همه و همه عرصه ها و شئون زندگی ایرانیها را تحت تأثیر خودش قرار داده است و شاید کلید استعمار پنهان ذهن و زندگی کسانی باشد که مشهور به جهان سومی و در حال توسعه و ...  هستند.   

 


تتمه: الان اینجوری شدید؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 1 شهریور1388 و ساعت 3:6 |

 

تفکر انسانمدار (اومانیستی) مدعی است که همواره میان جان انسانها مساوات مطلق قائل است و در اندیشه حقوقی و اجتماعی حاصل از آن هیچ چیز نمی تواند این «اطلاق مقدس» را از بین ببرد؛ جان انسانها موجودیت مقدسی است که هیچ عملکرد و هیچ قانونی نمی تواند متعرض آن بشود.

علت گرایش تمدن غرب به حذف مجازات اعدام و مخالفت با قوانینی مثل قصاص همین است و به همین ترتیب نهادهای حقوق بشری برای جرایم سنگینی مانند جرح و قتل، جاسوسی، خیانت و اقدام علیه امنیت مجازات هایی مثل جریمه، تنبیه و حبس را پیشنهاد می کنند و حتی اگر قاتلان خطرناک یا قاچاقچیان مواد مخدر به دار مجازات آویخته شوند صداهای اعتراض با پرچم دفاع از جان انسانها از همه جا بلند می شود. تفکر اومانیستی نمی پذیرد که جان انسان موضوع مجازات باشد یا تهدید به سلب آن راهکاری برای پیشگیری از ارتکاب جرایم بیشتر تلقی شود.

این نوع تفکر علیرغم آراستگی ظاهری در بن مایه خود با چالشی جدی مواجه است، چون امر مطلقی که به آن تکیه می کند حیثیت واحدی نیست. جان آدمی به تعداد افراد انسانی وجود دارد به نحوی که یکی می تواند متعرض دیگری شود. وقتی جان به عنوان منبع اختیار می تواند چیزی هم عرض خود (جان دیگری) را به خطر بیاندازد و یا از بین ببرد نمی توان یکی را مقدس و محترم شمرد و از ارزش و تقدس دیگری درگذشت. وقتی دو حیثیت مساوی متعرض هم می شوند ترجیح یکی بر دیگری خلاف عقل است و نمی توان با این مستند که یکی وجود دارد و دیگری از بین رفته است اصل مساوات را زیرپا گذاشت.

در تفکر انسان پرستانه کسی که وجود دارد و زنده است، چون زنده است باید محترم شمرده شود و این حکم ولو اینکه شخص زنده، دیگری را به قتل رسانده باشد جاری خواهد بود. این قانون از آنجا که موجود برتر و زنده را بر آنکه ضعیف تر بوده و از بین رفته مقدم می شمارد صراحتا به قانون جنگل شبیه است. چنین تفکری به فرآیند سهل انگاشته شدن جنایت در جامعه نیز منجر می شود، مجرم یا کسی که به قصد جنایت آلوده می شود به این می اندیشد که چون انسان است جان او محترم شمرده خواهد شد و در صورت ارتکاب جنایت همه چیزش را از دست نخواهد داد، بنابراین با زمینه روانی آماده تری جان و حیثیت دیگران را به خطر می اندازد.  

مستند مخالفین مجازات قصاص و اعدام حس تلافی جوئی است. آنها ابتدا قصاص و اعدام را به حس انتقامجویی نسبت می دهند و بعد با «احساسات انسانی» علیه این فرضیه باطل و خودساخته داد سخن سر می دهند. در صورتیکه تعیین مجازات قصاص و اعدام از ابتدا بر پایه حسابگری و لحاظ مصالح اجتماع صورت گرفته است و نه بر اساس احساسات کینه توزانه! با اینکه مجازات قصاص در بسیاری از تمدنها و فرهنگ ها مطمئن ترین ضامن و کاراترین بازدارنده در مقابل قصد قتل و جنایت شمرده شده اما تمدن غربی از آن روی گردانده و با تکیه بر «احساسات» و «مبانی سست فکری» نتیجه ای که خود به آن رسیده است را به صورت یکطرفه برای همه تمدنها و فرهنگ ها تجویز می کند.   

نظریه تقدس انسان بر تصور اشتباه از موجودیت انسانی بنا شده است. جان انسان به صرف اینکه جان یک انسان است «همواره» ارزشمند شمرده می شود و هیچگاه احتمال تغییر ماهیت  و تبدیل شدن آن به بلای جان انسانهای دیگر یا نابودکننده اجتماع در نظر آورده نمی شود. انسان مختار موجود مقدسی نیست که همواره ارزشهای فطری خود را حفظ کند، بلکه موجودی ممکن الخطاست که می تواند به کارهایی دست بزند که او را به مجودیتی غیرانسانی و حتی ضدانسانی تبدیل نماید. این یک نوع بحران ارزشگذاری در تفکر انسانمدار به حساب می آید که در آن مسئله بیگناه و باگناه مطرح نیست و اصلا گناه راهی به حیطه مقدس جان انسان ها ندارد! در تفکر انسان پرست غربی روان انسان مانند مصنوعی تصور می شود که در صورت ابتلا به هر نوع نقص و بیماری قابل درمان و بازگشت خواهد بود.  

تمدن غربی در مسائل انسانی دچار افراط و تفریط های بسیاری شده است، اروپا از جنایت های قرون وسطایی و خشونت ورزی های دهشت بار به تفریط های مدرن و به ظاهر انساندوستانه کشیده شده و با اینحال در تاریخ معاصر خود آتش افروز جنگ هایی بوده است که بیش از هر اتفاق دیگری جان انسانها را به خطر انداخته است. افراط و تفریط زمینه در جهل و بی اعتنایی به عقلانیت دارد اما فکر غربی که به ویژه در مسائل انسانی احساساتی، ظاهر اندیش و جزئی نگر است و به سادگی در برابر استدلالهای فریبنده دچار انفعال می شود حال پرچم دار عقلانیت و انساندوستی در جهان معاصر شده است.

 


تتمه: این بحران فلسفی و حقوقی در تمدن غربی با یک چالش دیگر مزدوج شده و آن نگاه جزئی، مبتنی بر احساسات و عاری از محاسبه و تحلیل به جان انسانها است. برای عقول عامه (Common sence) جان یک کرور انسان بدون اسم و رسم و عکس و فیلم و شرح و تفصیلات خبری کم اهمیت تر از جان یک نفر است که کشته شدن او همه این «عناصر رسانه ای» را به همراه داشته باشد و یا در زمینه ای عاطفی رخ داده باشد. [+] به خصوص زمانی که در پشت پرده منافعی از جنس اقتصادی یا سیاسی نهفته باشد چنین ازدواجی تسهیل می شود و تفکر انسانمدار به عنوان فلسفه، با روش کاسبکارانه و هدفمند ژورنالیسم به عنوان یک فرصت برتری در حوزه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به بهترین نحو پیوند می خورند و به همانجایی می رسد که استالین می گفت: «مرگ یک انسان تراژدی است، اما مرگ میلونها انسان فقط آمار است».  

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت 18:23 |

 

در دنباله مطلب قبلی(وب 2 برای گفتگو تجربه ای شکست خورده است ... ) مثالهایی از شکست وب 2 ایرانی می آورم و می خواهم بگویم تأثیر انتخابات بر فضای کم ظرفیت وب 2 ایرانی مشهود بوده بطوریکه در کوران انتخابات عیوب وب 2 ایرانی به وضوح خودش را نشان داده است. سه مثال دم دستی من بالاترین، فرندفید و سفیرلینک هستند. بنده دو تجربه مشارکت در بالاترین و فرندفید داشته ام و در هر دو تقریبا شناخته شده هستم، سفیرلینک را هم گه گاهی رصد می کنم.

سایت بالاترین، همانطور که مطلع هستید سایت معلوم الحالی است اما بعد از انتخابات از لبه پرتگاه سقوط کرده و به صورتی درآمده که طرفداران جنبش سبز در مواجهه با مخالفان خود به کمتر از فحش های ناموسی رضایت نمی دهند و متأسفانه(!) صدا و سیمایی هم نیست که حساب طرفداران واقعی را از طرفداران بی اخلاق و هتاک جدا کند. فضا آنقدر هیجان زده و حساس است اگر عنوان دو پهلویی برای مطلبی انتخاب کنید که به ذائقه بالاترینی ها خوش بیاید به شیوه گله ای به شما مثبت می دهند، یعنی همان روش و مسلکی که «سایت بالاترین» به آن شناخته می شود؛ فریاد بکشید و فحش بدهید تا معتبر شوید و امتیاز بگیرید! اما همینکه یک نفر زحمت خواندن مطلب را به خودش بدهد و دستگیرش شود که ای دل غافل! این منظورش چیز دیگری است انگار که حکمی از ناحیه ولایت فقیه صادر شده باشد، همه خبردار می شوند و اینبار شروع می کنند به فحش دادن های شرم آور و منفی دادن های گله ای تا جائی که لینک شما «به صورت خودکار حذف» می شود. به هر حال بالاترین پیش از این هم حرکت نزولی داشت و حیثیت و آبرویی برایش نمانده بود اما با این انتخابات از پرتگاه افتاد و به قول یکی از دوستان، جو سفارشی نویسی و امتیاز طلبی در بالاترین چنان شدید است که هر اتفاقی که در واقعیت مایل باشید در بالاترین رخ می دهد و اینهم دلیلی جز تأیید های گله ای و بدون فکر و حسابگری ندارد.

در فرندفید اما فضا سالم تر از این بود به همین دلیل کسانی که با وصف «ارزشی» شناخته می شوند فعال شدند و حتی در برهه ای اکثریت داشتند اما همین باعث تحریک طرفی شد که از این جماعت خوشش نمی آمد و لذا در مناسبت مغتنمی مثل انتخابات دسته بندی ها و خط کشی ها شروع شد و رادیکالیسم بچه گانه فضای نسبتا سالم فرندفید را تخریب کرد. درست از شب انتخابات یک اتفاق عجیب افتاد و همان عده «نهضت بلاک»! در پشت پرده فرندفید به راه انداختند و همه کسانی را که مخالف خودشان می دانستند از دید خودشان حذف کردند، یعنی برنامه هماهنگی برای بایکوت کردن مخالفین که پیش تر مشابه آن در بالاترین هم اتفاق افتاده بود. (ظرف چند ساعت بیش از صد و خورده ای نفر خود بنده را بلاک کردند و همینطور هم این جریان ادامه داشت، بلاک یا مسدود کردن یک جور تحریم از مشارکت و مشاهده است).

فرندفیدمعنی این رفتار آنست که درست از وقتی که مسابقه واقعی انتخابات شروع شد و احتمال شکست خوردن در اذهان به وجود آمد و دلها شروع کرد به تاپ تاپ کردن که نکند احمدی نژاد دوباره ...، دیگر تحمل مخالف به طور کلی از دست رفت! و این در حالی بود که مثلا خود بنده اعلام کرده بودم در انتخابات شرکت نخواهم کرد و به خاطر اینکه حضورم با اعصاب کسی بازی نکند یکی دو روز عمدا وارد فرندفید نشدم تا مبادا ادامه بحث های سیاسی به خاطر فضای قطب بندی و رادیکال شده فرندفید به دعوا یا دلخورهایی منجر بشود. با اینحال طرفداران موسوی که قبلا فضا را با عوض کردن آواتورها و به رخ کشیدن رنگ ها و شعارهای سبز به کُری خوانی های بچه گانه و در حد استادیوم تنزل داده بودند تصمیم گرفتند اصلا مخالفین را از جلوی چشم شان حذف کنند تا اعصابشان به طور کلی راحت باشد، چشم شان به بیرون از حلقه خودشان نیافتد و با خیال راحت از توهم شیرین برتری و پیروزی لذت ببرند.

جالب اینجاست که در فاصله کمی و در واقعیت هم همین اتفاق افتاد و وقتی نتیجه انتخابات مشخص شد دیگر وزارت کشور و شورای نگهبان و نیروی انتظامی و صدا و سیما و قوه قضائیه و حتی مردم بسیجی و حزب اللهی و مسلمان هم بی اعتبار و یک کاسه شدند! و چون در صف موافقین و سینه چاکان میرحسین نبودند نسبت به آنها حمله و فحاشی شد و آرزوی حذف و تغییر و برخورد با آنها به میان آمد. منظور اینکه کودتای سبزها قبل از اینکه در بیرون آغاز شود خودش را در فضای مجازی و محیطی مانند فرندفید هم نشان داد، جائی که یک غیرسبز بی درنگ بایکوت می شود و غیرسبز خوب غیرسبز مرده است!

فرندفید هنوز فضایی قابل استفاده است اما برای کسانی که با جمع های دوستانه ی محدود و با تفکرات تقریبا یکدست راضی می شوند و بالاترین هم هنوز قابل توجه است منتها برای خنده و داشتن اوقات فرح انگیز! پتانسیل وب 2 برای استفاده های شایسته صفر نیست، اما تجربیات وب 2 ایرانی هرگز آنچه که باید باشد نیست و هر وقت به صورت جزئی و موقتی هم پیشرفتی داشته این پیشرفت از نظر عده ای با خطر قوت گرفتن آدمهای جیز!(هر نوع مخالف) مساوی تلقی شده و فضای سالم به هر بهانه ای ـ ولو منتشر کردن عکسهای پورنو  یا شوخی های ناسالم و استفاده از الفاظ غیر اخلاقی ـ به هم زده شده است.

سر آخر هم باید به سفیر لینک اشاره کنم که به عنوان یک فضای کوچک، با سابقه و یک نوع وب 2 محدود با خاصیت لینک گذاری و مهربانی متقابل! شناخته می شود. نظر شخصی من درباره سفیرلینک این بوده که فضای سفیرلینک از ابتدا با «لاشخوری سیاسی» پیوند خورده اما بعد از انتخابات و در کوران حوادث این خصیصه تشدید شد و با تیکه انداختن های مسخره، دسته بندی و مقابله های بچه گانه و بیانیه صادر کردن های سیاسی واقعیت خودش را بروز داد و ثابت کرد که احترام و تحمل مخالف حتی در چنین جمع کوچک و محدودی هم کمرنگ و بی ارزش است.

اما شاید منظور از لاشخوری سیاسی واضح نباشد؛ منظور از این اصطلاح خصیصه دشت کردن خبرها و مطالب تخریبی، افشاگرانه و با تکیه بر روی گاف ها و مسخرگی های دنیای سیاست است. لاشخور کاری با این ندارد که جسدی که قرار است تکه تکه اش کند جسد شیر است یا آهو و یا کفتار، لاشخور با نفس جسد(حیثیت مقتول و تخریب شده) سر و کار دارد، بنابراین عیب و ایراد و اشکال و گاف و سوتی و مسخرگی آرزوی همیشگی لاشخورهای سیاسی بوده است. سفیرلینکی ها عمدتا در خیال حادثه آفریدن و به اصطلاح «ترکاندن» هستند و از همین «هول و ولع زرد» است که خصیصه شهرستان بازیشان اوج می گیرد و طبیعی است که وقتی همه دنبال ایرادهای طرف مقابل هستند محال است که جو سالم و در عین حال رنگارنگ و متنوعی شکل بگیرد که وجود مخالف را چیزی غیر از دکوری برای تحقیر، تو سری خوری و به رخ آوردن عیوب برای داشتن لحظات لودگی و تمسخر بپذیرد.

 


تتمه: از قرار معلوم فرندفید به قیمت پنجاه میلیون دلار به فیس بوک فروخته شده، می گویند فیس بوک هم به تبلیغات فراوان تجاری تمایل دارد و هم ابایی از همکاری با سازمانهای امنیتی ندارد، آیا فرندفید کلا از دست رفته است؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 21 مرداد1388 و ساعت 22:4 |

 

کسانی که با اینترنت سر و کار دارند و به فضاهای مجازی سرگرم اند همه ی جامعه ایران نیستند اما نشانه های روانشناختی ایرانیها را می شود در همین فضاهای مجازی مشاهده کرد. می توان دید که ایرانیها چطور زندگی می کنند، چطور به آدمهای دیگر نگاه می کنند، چه انتظاراتی از دیگران دارند، چطور فریب می خورند، در چه جزیره های فکری و اعتقادی به سر می برند، چقدر از هم فاصله دارند، چقدر می توانند با هم ارتباط برقرار کنند، موضوعات مورد علاقه شان چیست و هزار و یک نکته دیگر ... وب 2 فضایی است که محتوای از پیش تعیین شده ای در آن وجود ندارد، محتوا را جمعیت کاربران و مشترکین تولید می کنند و بسته به میزان و نوع مشارکت، چهره یک فضای مجاز متغیر می شود. پس از مشارکت مهمترین خصیصه وب 2 امکان برخورد با مخالف و ایجاد زمینه گفتگو است. البته وب 2 می تواند وسیله ای برای سرگرمی و صرف ارتباط و دوستی با دیگران هم باشد اما نزول وب 2 به سطح «چت روم» که به گپ و گفت و مشارکت در گروههای دوستانه محدود می شود آنهم در حالی که ابزارهایی مانند مسنجر در دسترس هستند بی اعتنایی به ماهیت واقعی وب 2 به حساب می آید.

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 14:49 |

 

افغان های غربزده به شدت نسبت به ایران متوهم هستند، در رسانه ها و وبلاگ هایشان جمهوری اسلامی را شدیدا تحقیر می کنند و هر وقت دست به انتقاد می زنند دیوانه وار آسمان و ریسمان را به هم می بافند تا به خیال خودشان چنگی به صورت ایران انداخته باشند. همیشه سعی می کنند از ایران همان لولویی را بسازند که آمریکائی ها دوست دارند و وقتی نوع نگاه تاریخی شان به شوروی، آمریکا و پاکستان را با نوع نگاه به ایران مقایسه می کنیم می بینیم که ایران با آنکه خودش را همواره دوست و یاور افغانستان نشان داده است بدترین چهره را در میان این غربزدگان دارد. تخریب ایران برای این دسته از افغان ها ـ که عموما وابستگی هایی به سفارتخانه های خارجی در افغانستان دارند ـ هم نوعی باج دادن و خودشیرینی برای غربیهاست و هم ترمیم زخم هایی که غرور افغانستان در این سالهای جنگ و ویرانی برداشته است.

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 14 مرداد1388 و ساعت 7:47 |

 

کمی تا قسمتی فسفر سوز است و متوجه هم هستم که این جور نوشته ها مناسب وبلاگ نیست اما چه کنیم که جای دیگری برای گفتن نداریم:

 

مردم همواره خواهان مجال و فرصت برای نقد حاکمان هستند و می خواهند تا آنجا که ممکن است در این موضوع آزادی داشته باشند و اگر حکومتی حق انتقاد مردمان را سلب کند اهل اختناق و سرکوبگر نامیده می شود. حکومت ها نیز خودشان را در نشستن بر جایگاه قدرت محق می دانند و حاضر نیستند به راحتی از «حق» خود بر ایجاد نظم و ثبات صرف نظر کنند. در نگاه اول هیچ راهی برای برطرف کردن این تقابل وجود ندارد، از طرفی زیر دستان همواره درباره قدرت به فعلیت رسیده داوری داشته اند و ناقص یا ظالم بودن حکومت را دلیلی بر حق انتقاد و تغییر حاکمیت می دانسته اند و از طرف دیگر حکومت هایی که اعتقادی به ظالم و جائر بودنشان ندارند دفاع و مقابله با دشمنان و بدخواهان را حق طبیعی خود تصور  می کرده اند.

داستان به ظاهر غامض و پیچیده ای است چون در اینجا با دو منطق متفاوت سر و کار داریم که در واقع هر دو منطق قدرت هستند و نه منطق استدلال؛ از دید زیر دستان، مردمان حق انتقاد و تغییر حکومت را دارند و از دید زبردستان، حاکمان باید در موقع تعدی و تعرض به حکومت از خود کفایت و صلابت نشان بدهند. در این نزاع بی پایان از دیده هر طرف که بنگریم همان طرف در موضع حقانیت به نظر می آید، این دو نگاه متفاوت هیچ گاه به هم نمی رسند و از لحاظ نظری از پس یکدیگر بر نمی آیند. دو طرف از دو منظر متفاوت به موضوعی واحد نگاه می کنند و در واقع هیچ گاه صدایشان به هم نمی رسد.  

نظریه اول: اندیشه قدیمی اما به ظاهر بی منطقی وجود دارد که در موضوع حکومت حق را همواره متعلق به کسانی می داند که قدرت را در دست دارند. هر قدرت مستقر و فعلیت یافته ای لازم است که از خودش دفاع بکند، عبارت «الحق لمن غلب» فحوای نظریه محافظه کارانه ای است که قدرت داشتن را مساوی حق داشتن می داند؛ قدرت به خودی خود مشروعیت می آورد و برای گفتگو با قدرت باید زبانی غیر از زبان قدرت انتخاب کرد. اگر قدرت بالفعل و مستقری وجود دارد نمی توان برای کنار زدن آن از موضع حقانیت وارد گفتگو شد و خواست کناره گیری و تعویض قدرت را با حاکمان درمیان گذاشت. قدرت حاکم همیشه برای خودش مشروعیتی به بار می آورد که اعمال حاکمیت و حق دفاع از حاکمیت پیامدهای طبیعی آن هستند. بنابراین نظریه، نمی توان از اقتضائات قدرت سرپیچی کرد و اولین و مهم ترین اقتضاء قدرت اینست که تصاحب قدرت، حق حفاظت از قدرت را هم به دنبال می آورد. قدرت اسباب تفنن نیست که هر گاه موجب دلزدگی یا دردسر شد کنار گذاشته شود! هرچند که طبیعت قدرت خود به خود چنین اندیشه ای را برای صاحبان قدرت دشوار و ناممکن می کند.  

نظریه دوم: نظریه دیگری وجود دارد که در سوی مقابل نظریه قبلی قرار می گیرد و نفی هر گونه قدرت برتر را پیشنهاد می کند تا جامعه بر اساس آزادیهای فردی و همکاری های اجتماعی اداره شود. طبیعت اقتدارگرا و توسعه طلب قدرت باعث شده است تا عده ای اصل وجود حکومت را زیر سوال ببرند و «آنارشیسم» را راه حل مناسب تری برای اداره یک جامعه متعالی معرفی کنند. سرشت این اندیشه با نفی حکومت و مخالفت با اصل قدرت در هم آمیخته و هر نوع نظم، تمرکز و ثباتی را که به وسیله حکومت ایجاد می شود را ناشی از استبداد می داند تا جائی که در این اندیشه دمکراسی را هم شیوه اعمال استبداد اکثریت تفسیر کرده اند. در اندیشه آنارشیستی، مردمان نباید تابع قدرت برتری که بر آنها حکومت می کند باشند، بلکه با باطل و ممنوع کردن هر نوع استفاده از ابزارهای حکومتی باید حق را به جانب مردمان یا گروههای منتقد و مستقل داد و اجازه داد تا هر کس هر چه می خواهد و از دستش بر می آید در این بی چارچوبی انجام بدهد.

نظریه اول حق را به طرف قدرت مستقر می دهد و تفاسیر افراط گرایانه از آن می تواند محمل اندیشه های خطرناکی باشد، از آنطرف نظریه دوم حق را به جانب منتقدان قدرت می دهد تا جائی که اصل وجود قدرت برتر و حکومت را به زیر سوال می برد و پرسش از شیوه اداره جامعه را با جملات پرابهام و خیالپردازی های آرمانگرایانه پاسخ می دهد. نظریه دوم به خصوص در مقابل استدلال بر لزوم حکومت  ـ لابد للناس من امیر، برا کان او فاجرا ـ تا حد زیادی الکن است و نمی تواند برای محاسن حکومت جایگزین قطعی و مناسبی معرفی کند. همانطور که گفته شد نظریه اول در نگاه نخست بی منطق به نظر می آید اما با نگاه اثبات گرایانه (پوزیتیویستی) آن اندیشه واقعی که راهی به عمل پیدا می کند همانا منطق الحق لمن غلب است. در ادوار تاریخ کسانی تکلیف حکومت را تعیین کرده اند که قدرتی در دست داشته اند، دست یازیدن به امر حکومت بدون تکیه کردن بر قدرت امری محال است.

شاید هیچ نظریه ای که به نحو وافی موضوع را حل بکند تا امروز هم وجود نداشته است اما آیا راهی برای جمع یا تلفیق دو نگاه یاد شده وجود ندارد؟ آیا نمی توان وجود قدرت برتر را پذیرفت و همزمان خواست زیر دستان برای انتقاد و تغییر را تأمین کرد؟ آیا هیچ راهی وجود ندارد که هم از آفات تمرکز قدرت جلوگیری کند و هم هرج و مرج ناشی از آنارشیسم را مهار نماید؟ به نظر می رسد که دمکراسی و سازوکارهای دمکراتیک نزدیک ترین پاسخ به این سوالات باشند. بنیان اندیشه های دمکراتیک همین است که کشمکش های قدرت را از بیرون نظام به درون نظام بکشند، قدرت های متقابل در خود حل بکنند و اجازه ندهند کار به براندازی و تغییر اصل حکومت بکشد. طبق این دستور حکومت ها باید هاضمه ای قوی داشته باشند تا قبل از اینکه نزاع ها به برخوردهای خصمانه و خونین تبدیل شود با راههای مسالمت آمیز، قانونی و از پیش تعیین شده در درون حاکمیت حل بشوند. از این طریق هم حکومت می تواند ثبات خود را حفظ کند و هم مخالفان  می توانند از طرق مختلف حس مشارکت در قدرت خود را ارضا کنند. تفکیک قوا، انتخابات، تشکیل احزاب، آزادی بیان و ... ابزارهای همین هاضمه هستند.

پس حکومت های دمکراتیک اساسا برای این پدید آمده اند که نگذارند کار به مقابله با حکومت و زورآزمایی مستقیم با قدرت برسد چون اگر کار به این مرحله رسید دیگر حرف، حرف قدرت است و امر دائر می شود بر اینکه کدام طرف دعوا قدرت بیشتری دارد و جز این، منطق دیگری کارگر نیست. این امتیاز دمکراسی بر نظامهای غیردمکراتیک و دیکتاتورمآب است، حکومتی که روشهای دمکراتیک را می پذیرد ظرفیت بیشتری برای ماندگاری و عقب انداختن نبرد قدرت دارد، در عوض دیکتاتوری ها بسیار تنگ حوصله و کم ظرفیت اند تا جائی که نقد خود را مساوی با براندازی و تزلزل می دانند و حق هر گونه مخالفت و اعتراض را از مردمان سلب می کنند. با این راه حل، هم قدرت مستدام و مستمر می شود و هم خواست انتقاد و اعتراض مردمان فروکش می کند، یا اینکه قدرت به پاره ها و سهام هایی تقسیم می شود که ارضا کننده مخالفان است و فکر قبضه کردن قدرت به خاطر هزینه های بالای آن خودبه خود کمرنگ می شود.

مشکل باقی است: اما جمع این دو نظریه هر چقدر هم که درست به نظر بیاید صوری و دستوری است و نه واقعی، چرا که روشهای دمکراتیک تقابل میان اعمال قدرت و نفی قدرت را از بین نمی برند و تنها مسیرهای میانه ای برای عقب انداختن، استهلاک یا دشوار ساختن این تقابل پیشنهاد می کنند. بالاخره کسانی پیدا می شوند که به قدرت محدود راضی نمی شوند و سلامت شیوه های دمکراتیک را بر نمی تابند و به همین دلیل از راههای پنهان و آشکار در صدصد توسعه قدرت خود بر می آیند. نمونه بارز و واقعی اندیشه ای که ثبات دمکراسی را نمی پذیرد «لنینیسم» است، دستور العمل لنین که عموم احزاب کمونیستی آن را به اجرا می گذاشتند چنین نسخه ای داشت؛ از کانالهای دمکراتیک برای براندازی دمکراسی بورژوازی استفاده کنید، در بازی دمکراسی شرکت کنید تا بتوانید در آینده یک نظام توتالیتر را حاکم کنید، وقتی قدرت سیاسی را در دست گرفتید و تبدیل به حزب حاکم شدید به موافقین خودتان پروبال بدهید، اجازه جمع کردن اسلحه و تیم های مخفی بدهید، وزارت اطلاعات را به نفع خودتان اداره کنید و خرده خرده یک اپوزیسیون قدرتمند و مسلح را در دل نظام پرورش بدهید تا بتوانند در موقع مقتضی با یک حرکت انقلابی کل نظام را در دست بگیرند.

همه این برنامه ها و نسخه نوشتن ها به خاطر این است که یک نظام دمکراتیک و قانونگرای امروزی هم اجازه نمی دهد کسی علیه نظام و به قصد شکستن چارچوب های موجود اقدامی انجام بدهد، چنین مقابله ای بازگشت به بازی خطرناک قدرت است. اجازه گفتگو و اختلاف و تنش و کشمکش البته وجود دارد اما اگر کسی بخواهد اساس همین آزادی و ظرفیت ها قانونی را از بین ببرد سخت ترین مجازات ها برای او در نظر گرفته می شود. هرگز به کسانی که بخواهند علیه پایه های یک نظام دمکراتیک کاری بکنند مهلت داده نمی شود، با روشهای دمکراتیک فقط ظرفیت بیشتری برای مبارزه مسالمت آمیز (آنهم برای کسب قدرت نسبی) به وجود می آید و هیچ روزنه ای برای بر هم زدن این چارچوب ها در نظر گرفته نمی شود چرا که کوچکترین روزنه مساوی است با تهدید کل نظام و از دست رفتن همه مزایای دمکراسی. دمکراسی ضعیفی که نتواند روشهای قانونی را با قدرت اعمال کند یا از اساس خود دفاع نماید در واقع از ابتدا علیه خودش تشکیل یافته است.

در این بحث دو پیام اساسی وجود دارد، یکی برای حکومت ها و دیگری برای مخالفین:

پیامی که این سخن برای حکومت ها دارد اینست که بهتر است نظام های سیاسی به جای مبارزه سرکوب گرانه با کسانی که آنها را برانداز می دانند به فکر قدرت و ظرفیت درونی خودشان باشند، اگر خودشان نیرومند باشند مقابله مخالفان را براندازانه یا خطرناک نخواهند دید و خواهند توانست با روشهای دمکراتیک افراد بیشتری را در بازی قدرت شریک کنند. حکومتی با ظرفیت وسیع که بتواند کشمکش ها را در درون خود حل کند و بیمار نشود حتما از استمرار و ثبات بیشتری هم برخوردار خواهد بود. اما پیغام دوم پیغامی است که به مخالفان رژیم ها داده می شود که در موقع روبرو شدن با قدرت، دیگر منطق حق و باطل کار نمی کند! برای سخن گفتن تنها می توان با زبانی که خود حکومت قبول دارد به صورت محدود وارد گفتگو شد و الا زورآزمایی با قدرت جز شکست طرف ضعیف نتیجه ای در بر ندارد. اگر مخالفین در حالی که ضعیف باشند تصاحب قدرت را هدف گرفتند و با حکومتی مقابله کردند همه واقعیت های سیاسی حق را به جانب حکومت می دهند تا مخالفین خود را هر طور که صلاح می داند شکست بدهد. کسی که قدرتی در اختیار ندارد و می خواهد با زبان قدرت مقابله کند در حقیقت سر سبز خود را به سرخی زبان اش فروخته است. بنابراین نمی توان به مقابله قدرت رفت اما هنگام آشکار شدن هزینه ها از حقانیت و بطلان گفتگو کرد یا برای توجیه عملکرد خود به ادبیات عدل و ظلم پناه برد.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 11 مرداد1388 و ساعت 5:59 |

 

ادامه نوشته قبلی است، با این تفاوت که از گزارش ماجرا فاصله گرفته ام:

 

 مطلب قبلی: کودتای سبز شکست خورد، ایران نقطه توقف انقلاب های رنگی است

 

11_ در تحلیل های سیاسی به علت نهایی ماجرا پرداخته می شود، اینکه چه کسی کبریت را کشید سیاسی است اما اینکه چگونه و با دخالت چه عواملی شرایط حریق آماده شده است نیاز به تحلیل هایی دارد که کمتر سیاسی هستند و بیشتر به زمینه های انسانی و اجتماعی ماجرا می پردازد. آشوب سبز در تهران را هم نمی توان فارغ از زمینه های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی آن شناخت. اینکه چرا و چگونه چنین اتفاق بزرگی رخ می دهد نیازمند تحقیقاتی عمیق تر از تحلیل های سیاسی است. اولین نکته، تمرکز این اتفاقات در تهران است، شهری که «شکاف اجتماعی» در آن به وضوح خودش را نمایان کرد و جمعیت از خیابان انقلاب به بالا فرصت پیدا کرد تا انفکاک خودش را در یک بستر اقتصادی ـ فرهنگی به عنوان تافته جدا بافته نسبت به باقی کشور به نمایش سیاسی بگذارد. مهم تر از آن زمینه هایی است که به «وندالیسم جوانان تهرانی» منجر شده و اینبار بیکاری، بالارفتن سن ازدواج، مسئولیت گریزی، مهاجرت و حاشیه نشینی، اعتیاد، میل به هنجار شکنی، فرصت طلبی و پیشبرد زندگی با اعمال خشونت و روشهای نامتعارف اجتماعی الفاظی نیستند که درباره آنها حرافی شود بلکه واقعیت هایی هستند که عملا ایجاد بحران کرده اند. «شعور رسانه ای مردم» موضوع دیگری است که باید مورد بررسی محققانه واقع شود، تأثیرگذاری شبکه های ماهواره ای بر روی تفکر و روش زندگی مردم در کنار دافعه ی محافظه کاری و روش بسته صدا و سیما در انتشار اخبار داخلی و استفاده از پروپاگاندای باسمه ای و ساده لوحانه، یک نوع هرزگی فکری را به خصوص در میان اقشاری که نمادهای تازه به دوران رسیدگی و بی اصالتی هستند و محصول مستقیم سیاست های اقتصادی به شمار می آیند دامن زده است. «رفتارشناسی سیاسی» در برهه آشوب ها هم موضوعی درخور تأمل است، علاوه بر اینکه از حساب و کتاب ساده سیاسی و مبتنی بر اصول وطن پرستی خبری نبود، صورت اخلاق زدایی شده ای از سیاست به نمایش در آمد که نفاق، ریاکاری و کسب پیروزی به هر وسیله (عاری از گزینش های ارزشی و ضد ارزشی) قضاوت را در بالاترین سطوح با دشواری های جدی مواجه نموده بود.

12_ وقتی چنین اتفاق تلخی کشور را در می نوردد عده ای دائما به عقب نگاه می کنند و برای اطمینان از آینده به بازخوانی گذشته، نشان دادن حقایق و محاکمه مقصرین ماجرا می پردازند. عده ای نیز با روحیه تلافی جوئی سعی می کنند یک جریان شکست خورده را بیشتر بکوبند و علیه آن تبلیغات منفی انجام بدهند. اما باید به فکر بعد از این بود و آینده را با زبان آینده خواند. کسانی که شکست می خورند ابتدا دوره ای از سرخوردگی و افسردگی را از سر می گذرانند اما اگر در آنچه منظور دارند مصمم باشند پس از  دروه ای سکوت و رکود به استفاده از روشهای جدید روی می آورند. عموم جریانهای سیاسی پس از سرخوردگی و بازسازی وارد مراحل جدیدی می شوند و بدترین حالت ممکن زیرزمینی و رادیکال شدن جریانهایی است که از مشارکت پرهیز می کنند و مخفیانه به تولید هنر زیرزمینی و انتشار تحلیل های یکطرفه و سیاه و سفید مشغول می شوند. خط دهندگان آشوب سبز باعث غافلگیری حکومت شدند چه اینکه با خوش بینی به آنها نگریسته شد و احتمال اینکه در مسیر اپوزیسیون قرار بگیرند و تا مرز خروج از حاکمیت دست به اقدام بزنند منتفی بود. با این وضع از مقطع فعلی نگاه جدیدی به آنها خواهد شد و طبیعی است که بدترین احتمالات در مورد آنها در نظر گرفته شود. اینکه هسته هایی از آشوبگران و سیاستمداران به سازماندهی مخفیانه یا مسلحانه و استفاده از حمایت های خارجی روی بیاورند محتمل است و چنین وضعیتی، هم به سخت شدن کار نیروهای اطلاعاتی و امنیتی می انجامد و هم هزینه های اقدام را در طرف مقابل بالا می برد. برای خنثی سازی چنین جریانهایی البته راهکارهای تبلیغاتی و عملیاتی متعددی وجود دارد اما جمهوری اسلامی به محدودیتهایی در استفاده از روشهای امنیتی مقید است که نمی تواند روی همه آنها حساب باز کند.

13_ پروژه اوباش زدایی و سرکوب هر نوع هنجار شکنی اگر در دستور کار حافظان امنیت کشور قرار نگیرد تا به اخته کردن جریانهای فرصت طلب بیانجامد، نوعی چراغ سبز برای تکرار چنین آشوب هایی تلقی خواهد شد. عقب نشینی و مدارا در قبال وندالیسم نه تنها به فروکش کردن آشوب نمی انجامد که همواره باعث فوران آن می شود. درمان آندسته بیماریهای انسانی که وجهه اجتماعی پیدا کرده اند بدون تنبیه امکانپذیر نیست و در تنبیه مجرمین، تناسب باید با توجه به هزینه های مستقیم و غیرمستقیم جرائم رعایت شود. اگر کسانی می توانند یا می خواهند فاجعه ای علیه حکومت بیافرینند قوای انتظامی، قضائی و امنیتی کشور باید سنگین ترین مجازات ها را پیش روی آنها قرار دهند. عده ای با اشاره به اقدامات زیربنائی و ریشه کن کردن عوامل اصلی، برخورد با سرشاخه ها را بیهوده جلوه می دهند در صورتیکه درمان همواره باید ترکیبی از این دو باشد. برخورد از پائین و دلخوش کردن به اقدامات فرهنگی وقتی در طرح های گذشته ناقص و تبلیغاتی انجام شد حتی موجبات تحریک افکار و تلافی جوئی هنجار شکنان را پدید آورد. پلیس تا حدود زیادی آبرو و اقتدارش را از دست داده است و باید برای ترمیم وجهه خود وارد عمل شود، ادامه طرح های امنیت و انضباط اجتماعی اینبار با جدیت بیشتر یادآوری خواهد کرد که اقدام علیه نیروهای انتظامی تنها به بدتر شدن وضعیت هنجارشکنان منجر می شود. این موقعیت مناسبی برای عقیم ساختن نطفه های آشوب سازی به حساب می آید. راه ناامید کردن برنامه ریزانی که به پتانسیل بالای جمعیت هنجارشکنان برای درگیری و بر هم زدن نظم شهر دل می بندند، مواجه کردن آن جمعیت ها با انتخابهای پر هزینه است. علاوه بر تقدیم لوایح تشدید مجازات، متلاشی کردن شبکه توزیع کنندگان اجناس قاچاق و مواد مخدر، اعمال مراقبت بر اراذل و اوباش محله ها، کنترل مکانهای ورزشی با محیط های ضدفرهنگی (عمدتا بدنسازی و زیبائی اندام)، قهوه خانه ها و مکانهای مشابه جرم خیز، برخورد با خودسری در استادیوم های ورزشی و خصوصا هواداران فوتبال و حتی اعمال شدید قوانین رانندگی نمونه هایی است که می تواند روحیه قانونگریزی و بر هم زدن نظم شهری را عقیم کند، فرصت هنجار شکنی اجتماعی را از بین ببرد و قدرت قانون را به متخلفین یادآوری کند.

14_ دولتی که بر سر کار خواهد آمد در بالاترین میزان مشارکت رأی قابل توجهی از مردم کسب کرده اما اقتدار 24 میلیونی رئیس جمهور آینده تا حدود زیادی کمرنگ شده و فرصتی برای تکیه کردن بر آن وجود ندارد. اگر رئیس جمهور نهم در دور دوم پیروز شده بود و اقتدار مطلق نداشت رئیس جمهور دهم رئیس جمهوری است که مخالفین، یک جنگ خیابانی علیه او به راه انداخته اند و اگر بالاترین میزان آراء را کسب کرده با بزرگترین اقلیت مخالف هم مواجه است. بنابراین راهی نمی ماند جز اینکه دولت عملکرد خود را تعدیل کند و آنطور که در گذشته اتفاق افتاد با موضع گیریهای خاص به تفرقه و شکاف اجتماعی که منظور نظر مخالفین است دامن نزند. دولت اولا باید راه خود را از قوه قضا و نیروی انتظامی جدا نماید و از مزایای مبهم سعه صدر و لبخند زدن به مخالفین صرف نظر کند، ثانیا بهتر است دست از افتخار کردنها و بزرگنمائی ها بردارد و شخص رئیس جمهور در نوع مصاحبه ها و سخنرانی هایش تجدید نظر کند، یعنی به همین میزان از دشمنان کفایت کند و با حرفها و اقدامات خاص بیش از این دشمن تراشی ننماید. ثالثا دولت باید زمین بازی را تغییر بدهد و از سیاست بازی و پریدن به دشمنان سیاسی صرفنظر و بر بهبود وضع اقتصادی مردم متمرکز شود. موفقیت های اقتصادی خواهی نخواهی اقبال عمومی برای رئیس جمهور به دنبال می آورد و خاطره و تصویر او را در میان مخالفین تغییر خواهد داد. بهتر است دولت حداقل در ماههای آینده خودش را در قبای کارگزاری نشان بدهد که به اجرای طرح ها و اصلاحات کم حاشیه مشغول است و به این ترتیب با عملکرد موفق (و غیرتبلیغاتی) مخالفین خود را خلع سلاح نماید.

15_ نیروهای اصولگرا و مذهبی در جریان کودتای شکست خورده یاران میرحسین موسوی به شدت ترور شده اند. ادبیات سیاه و حماقت مخالفین در گسترده کردن آشوب ها به دشمنی با گروهها و نمادهای مذهبی، وفادارترین و فعال ترین جمعیت کشور را دچار یأس و ناراحتی کرده است. سرمایه اجتماعی که بر پایه اعتماد متقابل افراد اجتماع ساخته می شود به شدت سقوط کرده و این در شرایطی که آنها احساس ناامنی می کنند و یا به دنبال فرصتی می گردند تا غافلگیری خودشان در نتیجه خوش بینی را تلافی کنند، یا نیروی واقعی شان را به دشمنان نشان بدهند خسارت بار و نگران کننده است. احساس اطمینان نیروهای مذهبی و اصولگرا (که موضعی محافظه کارانه نسبت به حکومت دارند) نباید نسبت به کفایت نیروی انتظامی و قوه قضائیه سلب یا کمرنگ شود. آنها که جزئی از مردم به حساب می آیند اشتباهی نداشته اند و تنها شخصیت و افکارشان در دعوای قدرت طلبی دیگران قربانی شده است، بنابراین به دنبال بازیابی هویت و شخصیت خودشان می گردند و ناگوار آنجاست که اقدامات حکومت را برای اعاده حیثیت خود ناکافی بدانند. اگر اقبال و توجه رسانه ای و تبلیغاتی حکومت همچنان در به دست آوردن دل کسانی باشد که در سوی دیگر ماجرا قرار داشته اند یا به هدف مجاب کردن کسانی باشد که همواره حرکتهای گریز از مرکز نسبت به آرمانهای انقلاب دارند، این خود به خود مساوی پشت کردن حکومت به اصیل ترین نیروهای حامی خود خواهد بود. شخصیت های سیاسی و حتی علمای مذهبی نشان دادند که از اکثریت مردم فاصله گرفته اند و فراموش کرده اند که با فداکاری کدام قشر و با توجهات کدام جمعیت معتبر شده اند، بازی سیاست را بیش از حد جدی گرفته اند و حالا علاوه بر شکاف میان اقلیت و اکثریت جامعه، مشکل اتکای نخبگان بر اقلیت و دوری آنها از پایگاه مردمی نیز به مشکلات قبلی اضافه می شود. رسیدن به وضعیت اتحادی که در سالهای قبل وجود داشت شاید به این زودی  ممکن نباشد، اما توجه به خواست های نخبه گرایانه و تکیه بر موضوعات کم اهمیت (اما مورد توجه خواص) راهی است که در ایران هر چند بار که تکرار شده است به همان میزان هم شکست خورده است: دشمنی و بدخواهی خواص گواراتر از ناامیدی عموم مردم یا یأس نیروهای وفادار نسبت به انقلاب است.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 3 مرداد1388 و ساعت 3:39 |

 

 مروری است بر اتفاقات گذشته:

 

1_ نطفه ماجرا در کمیته ای به نام «کمیته صیانت از آراء» بسته شد. مقدمات تشکیل این کمیته از دو سال پیش در سازمان مجاهدین آماده شد و نزدیک به انتخابات این کمیته فعالیت خودش را گسترش داد تا اینکه سخنگوی شورای نگهبان در اردیبهشت ماه واکنش نشان داد و وجود چنین کمیته ای را غیرقانونی خواند. برنامه این کمیته معطوف به دو نتیجه بود؛ اولی «ایجاد شبهه در سلامت انتخابات» و دومی به دست آوردن «حق نظارت خودخوانده» که به حاشیه راندن و نامعتبر ساختن شورای نگهبان را به دنبال داشت. جدی ترین ادعاهای تقلب پس از انتخابات نهم و از طرف هاشمی رفسنجانی و مهدی کروبی عنوان شده بود اما اینبار از پیش از انتخابات چنین قراری گذشته شد. آیت الله خامنه ای در نماز جمعه 29 خرداد یادآوری کردند: «در سخنراني اول فروردين، به دوستان خوبمان در داخل تذکر دادم که حرف دشمن درباره تقلب را تکرار نکنند؛ چرا که بيگانگان درصددند اعتمادي را که نظام با مسؤولان و عملکردش در طول سي سال به دست آورده، زير سؤال ببرند». اما مدتهای مدیدی است که عده ای از بزرگان و شخصیت های سیاسی به سخنان رهبر انقلاب اهمیت نمی دهند.

2_ هدف «حذف احمدی نژاد به هر طریق ممکن» بود و در مرحله نخست باید نامزدی از جناح مقابل انتخاب می شد که توان رقابت با احمدی نژاد را داشته باشد. گزینه اول خاتمی بود اما پس از خاتمی میرحسین وارد انتخابات شد و هنوز مشخص نیست که آیا آمدن و رفتن خاتمی و همکاری بعدی او با موسوی یک بازی هماهنگ شده بود یا اوضاع واقعا به همین نحو پیش رفته است؟ موسوی مصمم بود به میدان بیاید و بازی احمدی نژاد را به هم بزند. او با اعلام اینکه کشور در خطر است و احساس نگرانی کرده خودش را به عنوان یک منجی دلسوز به مردم معرفی کرد که «مجبور» به بازگشت شده است. میرحسین در بیست سال انزوا (و با نگاه از بالا) اینطور پیش خود فکر کرده بود که در این مدت اجازه خواهد داد تا دیگران کارهایشان را بکنند و وقتی معلوم شد که واقعا خراب کرده اند و نمی توانند کاری از پیش ببرند او به میدان باز می گردد و کشور را نجات خواهد داد! این نوع تفکر که اثراتش به وضوح در رفتار و لحن و بیان موسوی، و اعتماد به نفس فوق العاده اش نسبت به دوران نخست وزیری دیده می شد جز نتیجه انزوا، درونگرائی و فاصله گرفتن از دنیای واقعی سیاست نبود. همین فاصله باعث فراموشکاری او هم شده بود و میرحسین تغییر کرده ای پا به میدان گذاشت که التقاطی از میرحسین دهه شصت و نماینده ای از ارزشهای دنیای لیبرال بود. پوسترهای موسوی و خاتمی در کنار هم کنایه به جائی از این التقاط بود.

...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت 18:25 |

 

کسی که فراموش می شود خود به خود به فراموشی هم دچار می شود. کسی که به دست خودش یا به خواست دیگران منزوی می شود فراموشی به سراغ خودش هم می آید. کوچک ترین آفت فراموش شدن و به انزوا رفتن، غریبه شدن با اوضاع و احوال زمانه است. بعد از آن فراموش کردن سابقه و کارنامه هم اضافه می شود، اینکه به چه چیزهایی خدمت می کرده ای، دوست چه کسی و دشمن چه کسی بوده ای، همه اینها کم کمک از یاد آدمی می رود.   

ضرب المثل «سگ نازی آباد» اشاره درخوری است به کسانی که فراموش شده اند یا به خواست خودشان به انزوا رفته اند و در نتیجه این دوری از اوضاع و احوال زمانه، قوه تشخیص دوست و دشمن را از دست داده اند. ضرب المثلی که به تهران قدیم تعلق دارد و در گذشته زیاد استفاده می شد و حالا کم کم از سر زبانها افتاده است. ضرب المثلی که فحوای سیاسی دارد و از میان سیاستمداران مظفر بقایی ورد زبانش بود و زیاد از آن استفاده می کرد، بطوریکه یک بار در مجلس آن را علیه خودش هم به کار برده بود!

کار سگ دفاع کردن و گاز گرفتن است، سگ را به این کار می گمارند که پاسداری و نگهبانی کند، سگ از این جهت مزد می گیرد و پیش صاحبش معتبر می شود که «دشمن شناس» است و اجازه تعرض به خانه و اموال صاحبش را نمی دهد. سگی که دوست را از دشمن تشخیص ندهد به هیچ دردی نمی خورد. سگی که از صاحبش دور افتاده باشد و فراموش کند که از دست چه کسی غذا می خورده و به نوازش چه کسی آشنای کوی و برزن شده به لعنت ابلیس هم نمی ارزد.

اما سگ نازی آباد از کجا آمده است؟ ...

«رزون در کتاب بحران ایران در سال 1941 با تکیه بر نوشته م.و.پوپوف نام نازی آباد را بر گرفته از عنوان حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری آلمان، حزب «نازی» می داند. به گفته رزون نازی ها در صدد بودند مجتمع نظامی وسیعی در منطقه ای در جنوب غربی تهران به پا کنند. او عنوان نازی آباد را حاصل این انتخاب می داند... در فرهنگ عامه نیز برخی آنچه را به سگ نازی آباد شهرت یافته است حاصل این نکته دانسته اند که در پی اشغال ایران به دست نیروهای متفقین و خارج شدن آلمانی ها از ایران، سگ هایی که از این مجتمع نظامی در دست ساختمان حفاظت می کرده اند بدون صاحب مانده و ولگرد شده بودند. چندی بعد، وقتی تعدادی از آلمانی ها که در ایران باقی مانده بودند به این محل باز می گردند، سگ های ولگرد شده، انگار که صاحبانشان را نمی شناسند، به آنها نیز حمله می کردند یعنی دیگر میان غریبه و آشنا فرقی نمی گذاشتند. دهخدا ذیل عنوان نازی آباد می نویسد: ده کوچکی است از بخش شهرستان تهران با بیست نفر سکنه، راه ماشین رو دارد، در امثال و حکم نیز درباره ی سگ نازی آباد می خوانیم: سگ نازی آباد است؛ نه غریبه می شناسد نه آشنا».*

و باز نوشته اند: « افرادی که ناسپاسی کنند و نسبت به کسانی که حق و دینی از آنها بر عهده داشته باشند. حق نمک و زحمت را به جای نیاورند سهل است بلکه در مقام ایذا و اضرار مخدمان و ذوی الحقوق بر آید چنین افرادی را به سگ نازی آباد تشبیه و تمثیل کرده می گویند: فلانی سگ نازی آباد است. نه غریبه می شناسد نه آشنا.»

کسی که صاحبش را گاز بگیرد و دستی را که به او غذا داده نشناسد همانا «سگ نازی آباد» است. سگ نازی آباد را به حال خودش رها کردند، فراموش شده بود و تقصیری نداشت که غریزه حیوانی بر حافظه اش می چربید. اما کسی که سالهای مدیدی به اختیار خودش به کنج خودش خزیده باشد و از صاحبش قهر کرده باشد چه؟ کسی که به اختیار خودش رفته باشد و به اختیار خودش برگردد، اما در بازگشت دوست و آشنا را تشخیص ندهد چطور؟ وضع کسی که به طمع اعتبار بازگردد و اما صاحب اعتبار را نشناسد چگونه است؟ چنین موجودی از حیوانی پست تر نیست؟ آیا «سگ نازی» آباد به چنین موجودی شرف ندارد؟  

 


تتمه: *از کتاب در تیر رس حادثه، زندگی سیاسی قوام السلطنه، نوشته حمید شوکت، صفحه 367 | اینهم روایت متفاوتی از «سگ نازی آباد» است |  راستی اردیبهشت ماه گذشته هشت سال از فرمان هشت ماده ای رهبری در مبارزه با مفاسد اقتصادی گذشت اما هنوز به این مسئله به طور کامل رسیدگی نشده است، قابل توجه آنهایی که همچنان در خیال فرمان هشت ماده ای امام هستند تا همان را به عنوان دستور العمل بر زمین مانده به اجرا بگذارند! (يادآوري مي شود آن زمان مسئول قضايي آيت الله موسوي اردبيلي است و وزرات كشور نيز جناب محتشمي پور و نخست وزير هم که خود حضرت موسوي است! مسئله آنقدر بالا گرفت كه اعتراض منتظري را هم برانگیخت، این تکه روزنامه مال سال 67 رسالت است، كيفيتش هم زياد خوب نيست ولي در رساندن منظور کفایت می کند!)

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 21 تیر1388 و ساعت 11:35 |

 

اگر یادتان باشد در مناظره های انتخاباتی میرحسین موسوی با استناد به انتقادات تند احمدی نژاد به نژادپرستی اسرائیل در کنفرانس ژنو (موسوم به دوربان ۲) ادعا کرد که بعد از فاجعه غزه روابط اتحادیه اروپا با اسرائیل در حال تیره شدن بوده اما احمدی نژاد با حرفهای تندی که به زبان آورده همه چیز را به هم ریخته و حالا اروپائی ها پشیمان شده اند و ورق دوباره به ضرر فلسطینی ها برگشته است!

قبلا در همین مورد نوشته بودم: « تأسف آورترین قسمت انتقاد میرحسین به نظر بنده جایی بود که راجع به رابطه اتحادیه اروپا با اسرائیل حرف زد؛ انگار که اتحادیه اروپا یکباره دوست مردم فلسطین و غزه شده و فقط حرفهای احمدی نژاد علیه اسرائیل همه چیز را خراب کرده است! این میزان ساده لوحی و کوته باوری از کسی که هشت سال زمام نخست وزیری کشور را در دست داشته و در برابر کشورهایی مثل فرانسه (مسلح کننده اسرائیل به سلاح اتمی) انگلیس (بنیانگذار اسرائیل) و آلمان (موطن و مبلغ افسانه هلوکاست) به خوش خیالی مبتلاست و متوجه نیست که در طول بیست و دو روز کشتار[غزه] کوچکترین واکنش موثری از اروپائی ها دیده نشده واقعا جای تحسین و تشکر دارد.»

همین آدمی که ژست روشنفکر منتقد به خودش گرفته بود و با قیافه ای میانه رو، علیه تندروی های رئیس جمهور داد سخن می داد و زور می زد تحلیل های بند تنبانی اش را به مردم بقبولاند، روزگاری از همان جنسی بوده که تلاش می کرد با لجن پراکنی به آنها خودش را معتبر و موجه جلوه بدهد. تکه روزنامه زیر مربوط به تیرماه سال شصت است، زمانی که منصب وزارت خارجه را در دولت رجایی به چنین موجودی سپرده بودند؛

میرحسین موسوی: سیاست ضدصهیونیستی را تا آزاد کردن قدس عزیز ادامه خواهیم داد

احتمالا آن موقع پای آبروی ایران در میان نبوده است! وقتی خودشان بر سر منصب و مقام بودند مالک آبرو و حیثیت و شرف و عزت این مملکت هم بودند و هیچ دغدغه ای از این بابت نداشتند، هر طور دلشان می خواست حراج می کردند. اما حالا که دستشان کوتاه است جمیع اینها را از دست رفته می بینند و به خاطر به دست آوردنش اگر بتوانند ممکلتی را هم به آتش می کشند. حکایت این پدیده خارق العاده حکایت همان است که گفت:«یکی بر سر شاخ و بن می برید»! از سر جوگیری و عطش قدرت به پروپای چیزهایی پیچیدند که هستی و اعتبار شان را مدیون همانها هستند. برای جمع کردن رأی اداهایی در آوردند که هیچ با سابقه و عملکردشان همخوانی نداشت.

این وسط تقصیر از مردمی است که حافظه سیاسی ندارند، فراموشکار و زود باورند و فریب اطوارهای ظاهری و لفظی آدمها را می خورند و برایشان هورا می کشند. تقصیر از مردمی است که نمی فهمند موجودی که تغییر می کند اگر نسبت به گذشته اش اعتراف و اظهار پشیمانی نمی کند حتما یک جایی از کارش می لنگد. تقصیر از جوان هایی است که باور کرده اند دانشگاه رفتن مدرک عقل و مجوز فعالیت سیاسی است و «تـاریـخ» هم فقط درسی است که باید به نمره اش فکر کرد.

 


تتمه: عنوان مطلب یک ارواح عمه مان کم دارد | نمونه های دیگری از جنگ طلبی های جناب منجی: ... اگر کویت تسلیم شانتاژ سیاسی عراق گردد در حقیقت رو در روی انقلاب اسلامی ایران قرار گرفته است ... لبنان تنها با اتکاء به توده های میلیونی مستضعفین منطقه می تواند با صهیونیست ها مقابله کند ... جان من لحن و ادبیات را دارید؟ | اگر نخوانده اید حتما ببینید، مخصوصا به قسمت عباس عبدی اش توجه کنید؛ جذابیت های شیزوفرنیک زند گی و ... | انساندوستی و حقوق بشر اینبار با هجده ضربه چاقو به یک زن باردار بالا زد

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 17 تیر1388 و ساعت 18:58 |

 

زمانی که هنوز آشوب سبز در تهران فرو ننشسته بود شبکه ماهواره ای بی بی سی فارسی به خبرگزاری رسمی میرحسین موسوی و مخالفین حکومت تبدیل شده بود. مصاحبه هایی که از همان روز اول به طور مستقیم با بی بی سی فارسی انجام شد هم موقعیت این شبکه را ارتقا داد و هم کمک فراوانی به کسانی کرد که امیدوار بودند با نگه داشتن وضعیت آشوب قدرت چانه زنی به دست بیاورند و در نهایت خواسته های نامشروعشان را به کرسی بنشانند.

دنیای رسانه دنیای بی طرفی و انصاف نیست، مدتهاست که تصور «رسانه بی طرف» به افسانه تبدیل شده و با نگاهی واقع بینانه، رسانه حتی می تواند چیزی در حد سلاح و یا اهرم فشار شناخته شود. بنابراین نگاه باز به رسانه ها در دنیای سیاست را باید گونه ای خام اندیشی یا یک نوع نمایش روشنفکری از نوع قرن نوزدهمی آن به حساب آورد. به همین ترتیب ارتباط با رسانه ها بدون «نقادی» و بدون اعمال «گزینش» غیر ممکن است و اگر کسی مدعی چنین ارتباطی شود عمل او با نگاه خوش بینانه عملی غیرسیاسی و از سر ناپختگی تفسیر می شود.

سوال اینجاست که آیا در ستاد میرحسین موسوی هیچ نقادی و گزینشی نسبت به بنگاه خبرپراکنی بریتانیا وجود داشته است یا خیر؟ پاسخ از دو حال خارج نخواهد بود: یا میرحسین موسوی بی بی سی را رسانه ای در خدمت اهداف خود می دیده و یا اینکه بدون داشتن هر نوع قضاوتی، تنها برای بلندتر کردن صدای خود از بی بی سی استفاده کرده است. هر دو جواب با اعمال سیاسی و سابقه میرحسین موسوی و تبلیغات انتخاباتی او متناقض است.

بی بی سی فارسیمیرحسین موسوی منصب نخست وزیری در نظام سیاسی ای داشته است که روح آن ضدامپریالیستی است و در دشمنی با آمریکا و انگلستان هویت یافته، دولت میرحسین موسوی دولتی انقلابی شناخته می شد و مشکلات سیاسی و داخلی اش عمدتا در پی چپ روی ها و انقلابیگری ها (فی المثل محتشمی پور در وزارت کشور) ایجاد می شد. اما موسوی در تبلیغات انتخاباتی به گونه ای رفتار کرد که گویی دنبال باز گرداندن آبرو و حیثیت بین المللی ایران در میان قدرتهای جهانی است. او همزمان از دولت خاتمی دفاع می کرد و خود خاتمی به عنوان کمک حال تبلیغاتی موسوی به کار گرفته شد. در تبلیغات انتخاباتی و در مناظره ها هم محور سخنان او نفی کردن سیاست خارجی احمدی نژاد با اشاره به اتفاقاتی مثل آزادسازی ملوانان انگلیسی و حضور احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا بود.

آیا چیزی هست که از دهه شصت تا به حال بر تغییر سیاست های انگستان نسبت به جمهوری اسلامی دلالت کند؟ خیر! اما رویکرد کلی جمهوری اسلامی به ابرقدرت ها در دوره خاتمی تغییراتی داشته است، دوره ای که سیاست «تنش زدایی» به باز شدن مجدد سفارت انگلستان در تهران (پس از قطع روابط بر سر قضیه سلمان رشدی) منجر شد، دوره ای که پس از دستگیری قایق نظامیان انگلیسی در خلیج فارس بدون خبری و رسانه ای شدن موضوع، دستگیر شدگان آن به تعبیر حسن عباسی از پاویون فرودگاه مهرآباد به انگلستان فراری داده شدند و دوره ای که انگلستان به عنوان برجسته ترین عضو تروئیکای اروپائی بیشترین سنگ اندازی ها و دشواری ها را در پرونده هسته ای ایران ایجاد می کرد.

میرحسین موسوی نمی تواند بدون برائت جستن از سابقه انقلابی خود و دوران نخست وزیری اش از بازگرداندن آبروی بین المللی ایران(؟) و بیرون آوردن ایران از انزوای سیاسی سخن بگوید چه اینکه در زمان نخست وزیری او ایران منزوی ترین روزگار خود را سپری می کرد. موسوی نمی تواند بدون اشاره به سیاست خاتمی در قبال انگلستان از آزاد سازی ملوانان انگلیسی انتقاد کند، اگر احمدی نژاد در آزاد سازی متجاوزین کار اشتباهی کرده حرکت خاتمی به مراتب حقیرانه تر بوده است. میرحسین موسوی نمی تواند همزمان از تأمین منافع ملی و بازگرداندن آبروی بین المللی ایران سخن بگوید چرا که دولت هایی مثل انگلستان هرگز وجود ایران هسته ای و قدرتمند را نمی پذیرند، همانطور که در زمان مصدق ایران مستقل و متکی به خود را با انواع تحریم ها و تهدید ها منزوی و تضعیف کرده اند.

آشوب سبز در تهران علاوه بر ملکوک کردن حیثیت بین المللی ایران باعث شد تا دولت انگلستان یک میلیارد پوند (معادل یک میلیارد و ششصد میلیون دلار) از اموال بانک ملی ایران را که مربوط به حساب های نفتی است مصادره کند و این در حالی است که تغییری در رویکرد موسوی و طرفدرانش نسبت به عملکرد بی بی سی فارسی دیده نشده است. حتی اگر موسوی به ریاست جمهوری می رسید هیچ تغییری در سیاست های انگلستان نسبت به ایران رخ نمی داد و موسوی مجبور بود از میان منافع ملی و آبروی بین المللی طرف یکی را بگیرد اما حتی پس از دزدی انگلیسی ها حاضر نشد اظهار نظری علیه سیاست های انگلستان انجام بدهد و رسما از ارتباط با آنها اظهار برائت کند.

نتیجه اینکه نوعی آشفتگی و به هم ریختگی هم در مواضع میرحسین موسوی و هم در ترکیب طرفداران او دیده می شود که به هیچ وجه قابل جمع نیست. اگر قرار بر رسیدن به قدرت به هر نحو ممکن باشد وسیله نقش ابزار را بازی می کند اما خصوصا در دنیای سیاست و به قول مک لوهان «وسیله پیام است» و اگر از بنگاه خبرپراکنی بریتانیا برای رسیدن به اهداف سیاسی استفاده می شود باید پیام این استفاده را هم پذیرفت. باید تناقض های ناشی از این پیام را با عملکرد سابق و تبلیغات پرهیاهوی انتخاباتی تحمل کرد و به دیگران حق داد که چنین اعمال و رویکردهایی را با صفات نفاق و قدرت طلبی و همکاری با خائنین به این مرز و بوم به هر وسیله ای (ولو به آتش کشیدن کشور) توصیف کنند.

 


تتمه: اگر قرار به اعتماد بر شایعات پیرمردها باشد بی بی سی در تاریخ انقلاب نقش داشته چون اینطور که می گویند خیلی از مردم شب ها رادیو بی بی سی گوش می کرده اند و همین دلیلی است که نشان می دهد انگلستان به انقلاب خدمت می کرده! و طبیعتا انقلابیونی که برای رساندن و چاپ و انتشار اعلامیه ها خودشان را به زحمت بازداشت و شکنجه و زندان می انداخته اند کار بی بی سی را تکمیل می کرده اند! احتمالا آیت الله خمینی هم به اندازه میرحسین باهوش نبوده اند که به بی بی سی اعتماد کنند و بی جهت زحمت ها و هزینه های انقلاب را بالا برده اند. حتی اگر فرض کنیم بی بی سی چنین خدمتی به انقلاب کرده است این جز از سر ندانم کاری، نشناختن طبیعت انقلاب اسلامی و ناتوانی از پیش بینی آینده نبوده و نه اینکه صادقانه و برای خدمت رسانی به انقلاب! بوده باشد. | گفتم که نگاه باز به رسانه ها نشانه خام اندیشی است، به نظر من احمدی نژاد در سطح خارجی نگاه باز به رسانه ها دارد اما در داخل اینطور نبوده است، قبلا هم در اینباره نوشته بودم: «احمدی نژاد مرتب با رسانه های بیگانه مصاحبه کرد اما با رسانه های مخالف داخلی چنان رفتار لطیفی نداشت. او برای خارجیها نامه نوشت، مرتب آنها را مورد خطاب قرار داد و هر جا که رفت همه را دعوت کرد که به ایران بیایند اما هیچ وقت الطاف مشابهی شامل حال مخالفان داخلی و حتی اصولگرایان واقعی که دلسوزانه او را نقد می کردند نشد. گرچه این رفتار او در قبال مخالفینش کاملا قابل توجیه است اما توجه بیش از اندازه او به رسانه های خارجی ابدا قابل درک نیست» خودشیفتگی احمدی نژاد باعث شد خودش را منحصر به جنگ خارجی کند و جنگ خاموش داخلی را نادیده بگیرد. | در قضیه آزاد کردن ملوانان انگلیسی من همچنان منتقد احمدی نژاد هستم (+، +، +) اما کسانی حق این انتقاد را دارند که در قبال عملکردهای بدتری دفاع یا سکوت نکرده باشند |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 15 تیر1388 و ساعت 6:52 |

 

حالمان خوب نیست، حوصله تحلیل محلیل هم نداریم، عجالتا  طنزهای زندگی را به هم نشان بدهیم، شاید حال مان دسته جمعی بهتر شود: 

 

میرحسین موسوی در پیام پس از انتخابات اش گفته بود: «اینجانب از همین فرصت استفاده میکنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر می دهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند. خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسیان به آتش کشیده شود».

اولا ایران موجود آسمانی نیست (واضح است که موجودات آسمانی چیزهای دیگری هستند) ثانیا این «خانه پارسیان» از زبان میرحسین چه وجه اعتباری دارد؟ آدم که نمی تواند هم ترک باشد و به ترک بودن خودش افتخار کند و هم نگران خانه پارسیان باشد، نمی تواند هم زور بزند با شعارهای قومیتی از بین ترک های رأی گدایی کند و هم با استفاده از عبارات خاص، وطن پرستی پارسیان را تحریک کند. اگر کسی خیلی به ترک بودن خودش افتخار می کند همین که سرش را بیاندازد پائین برود صحرای ترکستان پیش اجداد ترک و مغولش افسانه های دده قورقود بلغور کند یا هارای هارای من تورکم بخواند بهتر است تا اینکه در «ترکیب بی سوادی و حماقت» طنزهایی بگوید که هر بچه ای به آن می خندد.

آدمهایی که گه گداری در زندگی «فکر» می کنند، یا به دلایلی به تفسیر نژادی و قومی گرایش پیدا می کنند و یا اینکه از بیخ نژاد و قومیت را فاقد اعتبار  و ارزش می دانند، اینها اثرات «فکر» کردن است اما اینکه کسی قومیت گرا باشد و  با اعتماد به نفس فزاینده ای همزمان بر احساسات دو یا چند قومیت سواری کند نشانه های چیز دیگری است، ما البته فقط با خنده دار بودنش کار داریم.

زهرا رهنورد هم روز اول پس از انتخابات (قبل از اینکه فرصت کنند و بگردند بهانه هایی برای تقلب در انتخابات پیدا کنند) دو ملاک اساسی برای رأی آوردن میرحسین آورده بود؛ اول اینکه میرحسین ترک است و ترکها به غیرترک رأی نمی دهند، ثانیا اینکه خود رهنورد لر است و میرحسین داماد لرهاست و لرها به غیر دامادشان رأی نمی دهند. طبق این ملاک رئیس جمهور ایران همواره باید از میان پارسیان انتخاب شود، قومیت های دیگر اینقدری نیستند که واجد اکثریت شوند. فکر کنم این استدلال آنقدر ساده هست که  «اولین روشنفکر زن ایران» هم بتواند آن را بفهمد. اینطوری فارغ از اینکه روز رأی گیری در صندوق ها چه اتفاقی افتاده باشد احمدی نژاد پارسی بر میرحسین ترک (هر چند داماد لرها هم باشد) و آن دو تا لر دیگر پیروز است، لذا باید قوانینی در کشور تصویب شود که «چیز» اضافه را موقوف کند!

مصاحبه پربار رهنورد با بی بی سی را با این عکس جمع کنید، احتمالا خنده تلخ شما هم از گریه غم انگیزتر خواهد شد. هرچند بوی اداهای شیزوفرنیک اینها از خیلی قبل تر استشمام شده بود، اما حالا دیگر لجن اش بالا زده.

اما میرحسین باز گفته بود: «ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر(ص) است با تمامی شور ادامه می دهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه میکنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.»

فکر نمی کنم طنز این حرفها نیازی به شکافتن داشته باشد ولی برای اینکه خیال خودمان هم راحت شود اندکی توضیح واضحات عرض می کنیم. پیش از هر چیز این ترکیب «موج عقلانیت سبز» ما را کشته چون از تعالیم دینی(؟) و علایق به اهل بیت پیامبر شروع می شود ولی در طرفداری از نامزدی که ادعای سیادت دارد و شال سبز می اندازد متوقف می شود. قصه همان سواری گرفتن از اعتقادات عوام الناسی است که چشم امید و معجزه به پارچه سبز متبرک به امامزاده ها دارند و تفاوت در این است که هم اینبار امامزاده اش زنده است و هم سالوس بازی هایی در می آورد که بیش از حد ساده لوحانه و خارج از حدود سیاسی است. حکایت این عقلانیت حکایت همان رنگ سبز، لجن عوامگرایی و سلام بر چهار سید فاطمی است.

بعد هم این چه عقلانیتی است که با «موج» شروع می شود و با «تمامی شور» ادامه پیدا می کند؟ از کی تا حالا روش اعمال عقلانیت از گفتگو و منطق به شور و تحریک تبدیل شده؟ و اگر عقلانیت و شعور است و نه شور و هیجان چه نیازی به این تذکر که اجازه نمی دهیم حرکات ما «شکل کور» به خودش بگیرد؟ البته وقتی خود نویسنده با زبان بی زبانی (و از سر هوش سرشار) اعتراف می کند که مردم را برای چه چیزی دعوت به چه چیزهایی می کند نیازی به توضیح اضافه نمی ماند، وقتی مطلب بیش از حد واضح باشد توضیح دادنش سخت می شود، و وقتی اتفاقی زیادی از حد طنز باشد طنز نوشتن درباره اش بی معنی و بی نمک می شود. مثل همین که گفته بود: «مردمی که در صفهای طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود می دانند که به چه کسی رای داده اند با حیرت تمام به شعبده بازی دست اندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه می کنند.» چطور می شود درباره این حرف چیزی به طنز یا به جد نوشت؟

آدمی که هم ترک است و هم عرب و هم پارسی! هم به استناد ترک بودن رأی ترک ها را می خواهد، هم از سیادت هاشمی سوء استفاده می کند و هم غرور پارسی را بهانه خواسته های نامشروع اش می کند یک شتر گاو پلنگ خارق العاده ای است که تاریخ نظیرش را به یاد ندارد و باید هم پشت سر چنین پدیده ای چنین حرکات زشت و خسارت بار و آبرو ریزی های خجالت آوری داشته باشیم. اصل حرف ام را خلاصه و راحت می گویم شاید دیوارها هم شنیدند؛ آنهایی که خیال برشان داشته بود که رشد عقلانی و فرهنگی جامعه را با آمار می سنجند و با تعداد دانشجو و مدرک یا سرانه مطالعه می شود دم از ارتقای فکری جامعه زد تحویل بگیرند! با داعیه پیشرفت به چیزی ماقبل عهد بوق عقب گرد کرده ایم.

 


تتمه: خدای نکرده قصدم نقد نبود، ارزش نقد بیش از اینهاست، این طنزها را هم اتفاقی دیدم و متعرض شدم که اگر قرار به تحلیل نویسی باشد (هر چند ارزش اش را ندارد) مثنوی هفتاد گیگ وبلاگ شود | چیزی هم که درباره قومیت ها گفته شد پایه جدلی دارد، یعنی زیر سوال بردن دیگری است با ملاک های خودش، والا برای آنهایی که «دین» دارند اختلاف قومیت و نژاد از نشانه های خلقت است نه بهانه دعوا و برتری جوئی سیاسی. آنهایی هم که دین ندارند هر جور راحت ترند همانطور فکر می کنند، ملالی هم نیست | اضافه شد: انکشف که بی بی سی فارسی بعد از به کار بردن مکرر واژه پارسیان متن خبرش را در سایت تغییر داده و لفظ «پارسایان» را به کار برده است، باقی هم احتمالا زود متوجه گاف موسوی شده اند و ماله کشی کرده اند، والا ما نشنیده ایم کسی به ایران بگوید «خانه پارسایان»! شاهد اینکه پان ترک ها برای پاک کردن این سوتی به جای موسوی بی بی سی را متهم کرده اند. به کامنت دوم پای این خبر آزاد تبریز توجه کنید که نوشته است: شبکه خبری بی بی سی فارسی در اقدامی این اظهار موسوی را تحریف کرده و بارها در تکرار آن مبادرت ورزید: متن اصلی: «خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود.» متن تحریف شده در بی بی سی: «خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسیان به آتش کشیده شود.»... صفحه ذخیره شده سایت همدمی وزارت خارجه اسرائیل (از طرفداران موسوی) هم هنوز مزین به لفظ پارسیان است | از نظر ما البته جواب ترکی که هم به ترک بودنش زیادی افتخار می کند و هم زیادی از ایران و ایرانی مایه می گذارد همان است که گفتیم. 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 12 تیر1388 و ساعت 23:14 |

 

ماجرای تیر خوردن دختری به نام ندا آقاسلطان در خیابانهای تهران و منتشر شدن فیلم لحظات آخر زندگی او جنجال تازه ای علیه ایران به پا کرد. این حادثه و اتفاقات دیگری که در ده روز پس از انتخابات ریاست جمهوری رخ داد تصویر ایران در جامعه بین الملل را دستخوش تغییرات زیادی کرد و مخصوصا انتشار همین فیلم باعث جریحه دار شدن احساسات بسیاری در سراسر دنیا شد. خیلی ها ایران را به شکل قصابی بزرگی تصور کردند که در خیابانهایش آزادانه به انسانها شلیک می شود و سنگ فرش پیاده رو ها هر روز با خون بیگناهان رنگین می شود. صد البته آنها تقصیری در این تصور ندارند؛ طبیعی است که اگر به یک حیوان هم تیراندازی شود و از لحظه جان دادنش تصویر برداری کنند تماشای آن برای عموم افراد دلخراش و ناراحت کننده است و باعث غلیان احساسات می شود، چه رسد به اینکه آن صحنه متعلق به جان دادن یک انسان (مخصوصا یک زن) باشد.

با این اتفاق فرصت مناسبی برای جنگ روانی و مبارزه تبلیغاتی علیه جمهوری اسلامی باز شد و عده ای نهایت سوء استفاده را برای سیاه نشان دادن وضعیت اجتماعی در ایران به کار بردند. مطمئنا تا مدتها در بحث های سیاسی و یا در گفتگو درباره مشروعیت نظام جمهوری اسلامی به این حادثه اشاره خواهد شد و اتفاقات این چند روز مستند قضاوت درباره این نظام سیاسی و سازوکارهای قانونی آن قرار خواهد گرفت. مطالب و مقالات سیاسی فراوانی هم منتشر خواهد شد اما چیزی که در این میان فراموش می شود «کشمکش میان عقل و احساسات» است، در این مواقع آنچه که از کار می افتد قدرت تحلیل و محاسبه و آنچه که بر کرسی می نشیند شور احساساتی است که به غلیان افتاده، عده ای را عصبانی و انتقامجو و عده ای را هم سرخورده و غمگین ساخته است.

این حادثه ماجرای فیلمی انتقادی از سینمای آمریکا به کارگردانی بیلی وایلدر و با نام Ace in the Hole که در فارسی به «تکخال در حفره» یا «کارناوال بزرگ» ترجمه شده است را به یاد می آورد؛ خبرنگار جسور و جاه طلبی که به دنبال ثروت و شهرت می گردد سر از شهری کوچک و دفتر روزنامه ای معمولی در می آورد اما بعد از مدتی با راه انداختن یک بازی بزرگ بر سر گیر افتادن شخصی معمولی در یک غار که به دنبال عتیقه های سرخپوستان بوده فرصت دلخواهش را پیدا می کند. عاقبت مرد بیچاره طعمه یک بازی تبلیغاتی و خبری می شود و جانش را هم بر سر حقه ای که آقای خبرنگار برای طولانی شدن ماجرا به کار برده از دست می دهد. قبل از این رخداد نظریات جالبی از زبان خبرنگار می شنویم که همانها در طول داستان به صورت عینی محقق می شوند؛ مثلا او معتقد است وقتی همه خبرها خوب باشد یعنی اصلا خبری نیست، و وقتی مردم می شنوند یک میلیون نفر در چین کشته شده اند چندان اهمیت نمی دهند اما خبر کشته شدن یک نفر (که با جزئیات منتشر شده) یا خبر گیرافتادن بچه گربه ای در بالای درخت برای آنها به مراتب تأثرانگیزتر و مهم تر جلوه می کند.  

Ace in the Hole ـ تکخال در حفره یا کارناوال بزرگهر چند خبرنگار در صحنه هایی از فیلم دچار عذاب وجدان می شود اما بالاخره راهی را که انتخاب کرده است ادامه می دهد و باعث قربانی شدن انسانی بی گناه می شود. چارلز تاتم در این فیلم نمادی از ژورنالیسم کثیف آمریکائی، و یا اشاره به راهی است که شغل خبر و خبر رسانی وقتی درگیر منافع اقتصادی و سیاسی باشد ناچار از پیمودن آن است. وقتی خبری وجود ندارد باید خبر سازی کرد و وقتی خبری (هر چند کوچک) به دست می آید چنان باید آن را پرداخت که نهایت فایده را برساند. وقتی منافع اقتصادی یا سیاسی در پس کار خبری وجود دارد باید به هر وسیله ای اهداف اقتصادی و سیاسی را تأمین کرد. در زمان اکران این فیلم نقدهای تندی درباره آن نوشته شد و این هم دلیلی جز رویکرد منفی و انتقادی فیلم به روش کاسبکارانه ژورنالیسم نداشت. فیلم یک شکست تجاری برای بیلی وایلدر بود اما او به همراه دو فیلمنامه نویس اش نامزد جایزه اسکار شد.

وقتی از پنجره این فیلم به ماجرای کشته شدن ندا آقاسلطان نگاه می کنیم می بینیم که اگر این خبر بدون فیلم و حتی با ضمیمه عکس منتشر می شد درصدی از این میزان احساسات را هم به غلیان نمی انداخت و هرگز تصویر حکومت ایران را تا این حد در معرض تخریب قرار نمی داد. آنچه که چارلز تاتم (خبرنگار) در فیلم تکخال در حفره می گوید عینا واقعیت پیدا کرده است، اگر در خاورمیانه یک میلیون نفر بر اثر حوادث طبیعی یا ماجراجوئی های آمریکا به فجیع ترین وضع کشته شوند چندان اهمیتی ندارد (چون این خبرها بیش از حد تکراری و دستمالی شده و به صورت کلی و بدون جزئیات منتشر می شوند) اما اگر یک زن در آشوب های بعد از انتخابات ایران کشته شود و از جان دادن او فیلمبرداری شود همین به تنهایی می تواند یک زلزله سیاسی به پا کند و چهره یک کشور را به طور کلی تغییر بدهد.

در همین روزها در وزیرستان پاکستان در حمله هواپیماهای بدون سرنشین بیش از صد نفر از مردم بیگناه کشته شدند و یا در کرکوک انفجار مهیبی که در مسجد شیعیان اتفاق افتاد بیش از چهل خانه را تخریب کرد و دویست و هفتاد کشته و زخمی به جا گذاشت، انفجارهای بعدی هم در بغداد با تلفاتی بیشتر از تلفات خیابانهای تهران اتفاق افتاد. اینها هم حادثه های طبیعی نبودند که فاقد بار سیاسی باشند یا نشود جلوی رخداد آنها را گرفت بلکه برعکس، حوادثی انسانی بودند که یک طرف مقصر و طرف دیگر قربانی بود اما هرگز و به هیچ وجه اهمیت حادثه مورد بحث را پیدا نکردند. انگیزه ای که در فیلم وایلدر ژورنالیسم سکاندار آن می شود و به آن دامن می زند انگیزه های اقتصادی و آگاهانه بود اما آنچه که جنجال رسانه ای بر سر ایران آورد انگیزه های سیاسی بود و البته نمی توان ماجرا را کاملا هدفمند و از ابتدا ناشی از توطئه تفسیر کرد، اما می توان گفت که عطش ژورنالیسم به جنایت علیه ایران به بسته شدن حلقه های این ماجرا کمک فراونی کرد.

موضوع تحت الشعاع قرار دادن یا کم اهمیت کردن جان کسی نیست و نباید عواطف انسان دوستانه‌ای که تحریک شده است را نادیده گرفت، بلکه به بهانه این ماجرا هم که شده باید متعرض کشمکش میان عقل و احساسات فردی در دنیای سیاست شد و زمینه ای که باعث این خسارت بزرگ شده است را نشان داد. کارناوال خبری آمریکائی ها، انگلیسی ها، فرانسوی ها و مخصوصا عرب ها علیه ایران (که به جد دمکراسی ایران را نمایشی ساختگی می‌دانند) یک تکخال احتیاج داشت و آن تکخال با مرگ ندا آقاسلطان در خیابان های تهران به دست آمد. قبل از آن جنایات دیگری هم اتفاق افتاده بود که به مراتب بدتر از این بود اما چون زیر سایه سیاست قرار می گرفت و یا فاقد عناصر رسانه ای بود اهمیتی پیدا نکرد، خشونت نیروهای امنیتی علیه آشوبگران را بی بی سی فارسی یا صدای آمریکا و العربیة پوشش می دادند اما وحشیگری آشوبگران علیه مردم بی گناه و نیروهای مذهبی را هیچ رسانه ای (حتی صدا و سیمای جمهوری اسلامی) پوشش نداد مباد که به ادامه تشنج ها و درگیری های خیابانی کمک کند، از هیچ کدام از ماجراها هم فیلم هایی با ویژگی های فیلم ندا آقاسلطان منتشر نشد.  

اگر آشوب ها در ایران ادامه پیدا می کرد زمینه یک شکاف سیاسی و فرهنگی و یک تحول بزرگ اجتماعی که به جنگ داخلی تنه می زد فراهم می شد و این فقط برای کسانی مطلوب بود که به شدت تحت تأثیر نگاه رسانه ای و تزریقی دشمنان جمهوری اسلامی قرار دارند یا در یک فضای تخیلی بر هم زدن نظم سیاسی موجود را آرزو می کنند. آنچه در روزهای پس از انتخابات اتفاق افتاد ــ و با ندانم کاری و خودخواهی فرصت طلبان سیاسی دامن زده شد و خسارات و جنایاتی را به بار آورد ـــ تنها علیه جمهوری اسلامی یا شخص پیروز در انتخابات عمل نکرد. این آتو های رسانه ای نه تنها  آبرو و حیثیت «کشور ایران» را پیش دشمنان سنتی اش مخصوصا انگلوساکسون ها و عرب ها کمرنگ کرد بلکه تاریخ سی ساله انقلاب را به همراه سابقه تمام نیروهای دخیل در آن به زیر علامت سوال کشاند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 5 تیر1388 و ساعت 21:40 |
 

 

تازه ترین تصویر از یک بسیجی در حال تیراندازی به مردم بیگناه

منبع: وبلاگ آهستان

 


تتمه: می گویند پادشاهی که با پسرش به نخجیر رفته بود گم شد و بعد از پناه بردن به یک خرابه از زور سرمای شب از پسرش خواست که بالاپوشی چیزی برای او فراهم کند، پسر رفت و گشت اما چیزی پیدا نکرد، عاقبت خجالت را کنار گذاشت و رو به پدر کرد و گفت؛ جز یک پالان کهنه خر چیزی پیدا نکرده ام، پادشاه هم جواب داد: اسم اش را نیاور، اما خودش را بیاور! حالا شده حکایت میرحسین موسوی که در سلسله بیانیه های مزورانه اش، در بیانیه شماره 5 از انقلاب رنگی برائت می کند!!! اسم اش را نمی خواهد، اما خودش را می خواهد  | بیانیه شماره 6 موسوی را هم ببینید

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 12:43 |

 

در محلی که قبلا کار می کردم همکار و دوستی پیدا کردم که در مواضع سیاسی کاملا مخالف هم بودیم. ایشان هم مانند همه «کارمندان نیمه سیاسی» کمابیش پیگیر اخبار رسانه های غربی، مخالف و خارج نشین بود و شایعات سیاسی پیرامون حکومت را دنبال می کرد، به جد مخالف احمدی نژاد و ریاست جمهوری اش بود و در این مورد زیاد  با هم بحث می کردیم. بحث های مکرر و خسته کننده مان معمولا به قضاوت درباره معیار تعیین کننده و فصل الخطاب دمکراسی (نظر مردم) کشیده می شد و او جدا معتقد بود که مردم ایران از احمدی نژاد متنفر هستند و اگر دور پیش هم عده ای به او رأی داده اند به خاطر دشمنی با هاشمی بوده است. چون این جریان مکرر اتفاق می افتاد و معمولا به جای ثابتی می رسید عاقبت خود او از من خواست که نظرم را درباره احمدی نژاد و پیش بینی ریاست جمهوری آینده اش مکتوب کنم و من هم به شوخی این کار را در قسمت بیرونی پنجره اتاق کارمان انجام دادم و پیروزی احمدی نژاد در انتخابات دهم و ریاست جمهوری مجدد اش را پیش بینی کردم.

چون هر چند هفته یک بار به محل کار سابق ام سر می زدم، باز خاطره همان بحث های داغ سیاسی را با شوخی و خنده و کُری خوانی های دو طرفه درباره نتیجه انتخابات زنده می کردیم تا اینکه در یکی از ملاقات های نزدیک به ایام انتخابات متوجه شدم که خود آن دوست نوشته ی من را از کنار پنجره پاک کرده و دلیل این کار را هم اینطور عنوان می کرد که اصلا احمدی نژاد رئیس جمهور بعدی خواهد بود چون که اینها آنقدر «فـُلان» و «بهمان» هستند که بالاخره تقلب خواهند کرد و دولت را دوباره به دست خواهند گرفت! البته جواب من به این عقب نشینی و جرزنی آشکار چیزی جز خنده های تمسخر آمیز و کنایه هایی درباره توسل شکست خوردگان به شایعه سازی درباره تقلب در سالهای گذشته و در انتخابات های پیشین (مخصوصا در انتخابات نهم) نبود.

منظور اینکه حتی یک کارمند ساده هم، که چشم دیدن احمدی نژاد را نداشت، می دانست که وقتی راهی برای پیروزی قانونی و معمولی بر احمدی نژاد وجود ندارد برای مقابله با او چه کاری باید کرد و تنها حربه ای که ممکن است مقبولیت و پیروزی احمدی نژاد را زیر سوال ببرد چه چیزی است. دشمنان احمدی نژاد خلع سلاح تبلیغاتی خودشان را خیلی زود احساس کردند و خیلی زود هم به فکر استفاده از حربه تخریب و ادعای تقلب و انکار نتیجه انتخابات افتادند. این احساس را مخصوصا وقتی که سخن از طرح تحول اقتصادی و توزیع عادلانه یارانه ها پیش کشیده شد بعضی از سیاسیون درک و اعتراف کرده بودند. بنابراین تنها راهی که می ماند عوض کردن زمین بازی و متهم کردن احمدی نژاد به دروغگوئی، دیکتاتوری و عوامفریبی بود تا اصل و اساس کارهای او را زیر سوال ببرند و همه اقدامات و سخنان او را به دروغگوئی و قدرت طلبی شخصی او برای فریب دادن مردم مربوط کنند.

«آشوب سبز» حیثیت و اقتدار جمهوری اسلامی را در تأمین امنیت شهرها و خیابانها و اماکن عمومی و حتی مساجد ملکوک کرده است.انتقاد مکرر من به دوستان احمدی نژادی که از عملکرد سیاسی دولت حمایت می کنند این بوده است که احمدی نژاد حق نداشت در طول چهارسال اجازه جولان و آزادی در توهین و لجن پراکنی به مقام ریاست جمهوری را بدهد. او مکرر مورد توهین و تمسخر قرار گرفت و شخصیت و حیثیت سیاسی اش تضعیف و ملکوک شد اما همواره یک واکنش ثابت نشان می داد؛ لبخند زدن و تکان دادن سر به همراه تکرار این جمله که هر چه اهانت درباره شخص من بوده همه را بخشیده ام! در صورتی که هیچ مقام سیاسی اختیار چنین بذل و بخششی را ندارد، وقتی یک مومن و مسلمان عادی حق ندارد شخصیت خودش را در معرض توهین، تهمت و غیبت قرار بدهد رئیس جمهوری که هستی سیاسی اش را مدیون خواست و اراده مردم است هرگز نمی تواند برای خودشیرینی و نمایش مصنوعی سعه صدر چنین حراج بزرگی به نفع مخالفین دولت و حکومت انجام بدهد.

این اشتباه بی تاوان نمی ماند و تاوان آن هم شدت گرفتن تخریب ها در آستانه انتخابات و در جریان تبلیغات انتخاباتی بود. احمدی نژاد در طول چهارسال اینقدر آسیب پذیر و بی تفاوت نشان داده بود که میرحسین موسوی اساسا برنامه تبلیغاتی اش را روی نفی دولت نهم با سیاه نمائی و شعار برهم زدن وضعیت موجود قرار داد و کروبی هم با تقلید کودکانه از شعار تغییر اوباما همان راه و همان هدف را نشانه گرفت. پرده دری علنی بالاخره بعد از چهارسال اتفاق افتاد و احمدی نژاد، که ژست ایزوله اش به نوعی زمینه ساز پرده دری ها بود، در مناظره ها تیر «تخریب متقابل» را در چله کمان گذاشت و چنان شلیک کرد که می توان گفت پس از مناظره با میرحسین پیروزی او تقریبا قطعی شد و دست و پا زدنهای بعدی نتوانست افزایش آرای یکباره او را تحت تأثیر قرار بدهد.

اما همین شلیک متقابل تنش آفرینی و گزک دادن به دست مخالفین برای موج سواری را به همراه داشت و به اتحاد همه دشمنان و ناراضیان از احمدی نژاد هم کمک کرد. حمله یکباره او به بعضی شخصیت های نظام حتی بزرگان حوزه علمیه را که تحت نفوذ سیاسی هاشمی هستند تحریک کرد و میرحسین موسوی بدون ارائه هیچ ربط منطقی یکی از دلایل تقلب در انتخابات را همین افشاگری احمدی نژاد علیه بزرگان نظام عنوان کرد. رهبر انقلاب هم در سخنرانی نماز جمعه، انتقادات خود نسبت عملکرد احمدی نژاد در مناظره ها را علنی کرد و البته با اشاره با سخنرانی مشهد یادآوری کرد که عده ای از سه ماه پیش شائبه تخلف در انتخابات و ناسالم بودن دمکراسی در ایران را دامن می زده اند و تنها برنامه تبلیغاتی شان سیاه نمائی و تخریب عملکرد دولت بوده است.

نتیجه اینکه هیچ اقدام پیشگیرانه ای برای جلوگیری از این نوع رویکرد تخریبی و غیرقانونی انجام نشد و حالا سبزها از این وضعیت آشوب و ناامنی(که در لوای حمایت از میرحسین به سمت ضدیت با نظام و قانون اساسی و دشمنی با مذهب کشیده شده) نهایت سوء استفاده را می کنند؛ آنها با استفاده از تاکتیک مظلوم نمایی و بلند کردن پیراهن عثمان علیه مخالفین خودشان از همان ادبیات کثیف و خط کشی شده مرسوم در دوران اصلاحات استفاده می کنند و ضمن سلب امنیت و تنش آفرینی به توهم سازی و لجن پراکنی مشغول هستند. این آسیب ها از یک سو نتیجه رویکرد حذفی مدعیان دمکراسی و قانونگرایی و عدم تحمل مخالف در میان آنهاست و از طرف دیگر سوء مدیریت، خرسندی و خودشیفتگی بیش از اندازه دولتی ها و در نهایت بی کفایتی و ناکارآمدی دستگاه قضا در صیانت از حقوق معنوی و سیاسی افراد زمینه ساز چنین بحران سیاسی ـ اجتماعی ای شده است. «آشوب سبز» حیثیت و اقتدار جمهوری اسلامی را در تأمین امنیت شهرها و خیابانها و اماکن عمومی و حتی مساجد ملکوک کرده است.  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 31 خرداد1388 و ساعت 17:33 |

 

1ـ میرحسین ترک است بنابراین ترک ها حتما به میرحسین رأی داده اند

2 ـ زهرا رهنورد لر است و میرحسین داماد لرها حساب می شود پس لرها حتما به میرحسین رأی داده اند

3 ـ رنگ ستاد میرحسین سبز است، پرچم ایران هم رنگ سبز دارد پس حتما میرحسین رأی آورده است

4 ـ میرحسین سید است و معلوم است که سیدها همه به میرحسین رأی داده اند

5 ـ بی بی سی فارسی از میرحسین طرفداری می کند بنابراین میرحسین قطعا رأی آورده است

6 ـ مخابرات پیامک ها را قطع کرده و این یعنی که میرحسین رأی بیشتری آورده است

7 ـ نیروی انتظامی میرحسینی ها را پراکنده کرده و معلوم است که میرحسین رأی آورده است

8 ـ قیافه احمدی نژاد مثل میمون است پس حتما میرحسین رأی آورده است

9 ـ احمدی نژاد را از لپ لپ درآورده اند و جورابش بو می دهد پس میرحسین صد در صد رأی آورده است

10 ـ میرحسین دست زنش را می گرفت پس میرحسین رأی آورده است

 


تتمه: صد البته دلایل بیشتر و متقن تری هم هست که ذکرشان در این مجال نمی گنجد ...

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 29 خرداد1388 و ساعت 2:53 |

 

یک: می گویند یک نفر به دروغ و شوخی گفت که فلان جا حلوا می دهند، جوری هم گفت که همه باورشان شد، وقتی دید همه دارند می روند حلوا بخورند، خودش هم شک برش داشت که نکند حلوا می دهند؟! بنابراین پاشد رفت ببیند واقعا حلوا می دهند یا نه؟ حکایت دم زدن دار و دسته میرحسین از دروغ و کودتا هم همین است، اینقدر توهم دروغ و کودتا را دامن زدند که خودشان هم باورشان شد که خبری هست و لازم است که برای جلوگیری از کودتا خودشان کودتا کنند. تنها چیزی هم که می توانست این جریان را متوقف کند این بود که ریاست جمهوری را دو دستی به اینها تقدیم کنند و الا در هر صورت همین آش بود و همین کاسه، میرحسینی ها از اول روش و اخلاق انتخابات را به نفع خودشان زیر پا گذاشتند.  

دو: از چهارسال پیش نه احمدی نژادی ها تغییری در مواضع شان پیدا شده و نه دشمنان احمدی نژاد نظر خودشان را تغییر داده اند، پس حدس و گمان درباره آرای این دوره اصلا سخت نیست. احمدی نژاد دور پیش بیشتر از هفده میلون رأی آورد در حالی که مشارکت مردم چیزی حدود شصت درصد بود، حالا پانزده درصد به مشارکت مردم اضافه شده و اگر این اختلاف را در آرای قبلی احمدی نژاد ضرب کنیم عددی بزرگتر از بیست و سه میلیون به دست می آید. اگر این کار را درباره آرای غیر احمدی نژادی هم انجام بدهیم باز نتیجه مشابهی خواهیم داشت. بنابراین چیز زیادی عوض نشده و رأی بیست و چهارمیلیونی احمدی نژاد (با این میزان مشارکت) کاملا قابل پیش بینی بوده است.

سه: بعد از شلوغی های دیشب باز هم دعوا سر این است که چه کسی شروع کننده است و سبزها معتقدند پلیس ضد شورش اصلا مرض دارد و با اینکه شبهای گذشته هیچ کاری به تجمعات و حرکتهای خیابانی نداشته ایندفعه یکهو زده به سرش و میرحسینی هایی را که آرام یک گوشه ایستاده بودند متفرق کرده و از گاز اشک آور هم استفاده کرده است. روایت قشنگی است، منتها فقط به درد بحث های محفلی اصلاح طلب ها یا حداکثر یکی از پست های وبلاگ ابطحی می خورد. جالب اینکه میرحسین هم اول اقدامات تحریک آمیز انجام می دهد و طرفدارانش را به خیابان می ریزد اما بعد از پراکنده شدن شان از خیابان برمی گردد و دعوت به آرامش می کند! این جریان اولین باری نیست که اتفاق می افتد، احتمالا در این حد هم متوقف نخواهد شد و ما می مانیم و قصه بی کفایتی قوه قضائیه در برخورد قانونی با از مابهتران دنیای سیاست.

چهار: یادتان هست یک عده از سال 76 تا انتخابات شوراهای دوم دائم انتخابات را می باختند و باخت را هم قبول می کردند؟ شد یک بار جر بزنند که دولت اصلاحات در انتخابات تقلب کرده است؟ بنده با اینکه از وضع نظارت کمابیش باخبر هستم و می دانم که نمی شود فیل را از سوراخ سوزن رد کرد اما با مسئله بازبینی و بازشماری آراء هیچ مشکلی نداشته و ندارم، اما وقتی می شنوم که بعضی از اصلاح طلبان متوسل به این بهانه شده اند که اصلا کل آراء(چهل میلیون رأی) از قبل نوشته شده و آراء واقعی مردم را هم معدوم!!! کرده اند هم خنده ام می گیرد و هم یاد این قانون کودکانه می افتم که؛ کسی که بخواهد جر بزند جر می زند، کاریش هم نمی شود کرد.

پنج: در درس های نظامی می گویند استتار موفق استتاری است که خیلی استتار نباشد چون اگر چیزی را زیادی استتار کنید خود به خود خودش را نشان می دهد. این اصل بیش از حد ساده است و در تقلب کردن هم مصداق دارد، تقلب و تغییر آراء نباید اینقدر تابلو باشد که خودش را لو بدهد. با این حساب اگر شما می خواستید تقلب کنید هیچ وقت آرای کروبی را زیر یک میلیون می گذاشتید که اینطور باعث غافلگیری و حیرت بشود؟ یا حداقل رأیش را دو سه میلیونی اعلام می کردید که مثل شوک عمل نکند؟

شش: کلامی هم با سبزهای عزیز! آنروزهایی که جوگیر بودید و خودتان را گول می زدید که بعله! ما حتما پیروز انتخابات هستیم باید فکر اینجا را هم می کردید که کشور متشکل از حلقه سبز و دوستان موافق تان نیست، با ندیدن و به حساب نیاوردن احمدی نژاد هم نمی شد چیزی را عوض کرد، باید آماده شکست می بودید و این را همه مخصوصا با انتشار تصاویر سفرهای احمدی نژاد حس کردید اما جدی نگرفتید و به روی خودتان نیاوردید. ما پیش بینی می کردیم که سبزها شکست بخورند، ما پیش بینی می کردیم که انگ تقلب بزنند (همانطور که چهارسال پیش کروبی و هاشمی چنین ادعایی کرد)، پیش بینی هوچی گری را هم می کردیم اما پیش بینی اغتشاش و آشوب و خسارت زدن به اموال عمومی را نه! این یک قلم را پیش بینی نمی کردیم. بنابراین لازم شد از این به بعد حساب ویژه ای روی سبزها و خط دهندگان سبزها باز شود.

 


تتمه: راستی اگر می شود فیل را از سوراخ سوزن رد کرد اصلا چرا نامزد می شوند؟ چرا در انتخابات شرکت می کنند؟ چرا مردم را به شرکت در انتخابات تشویق می کنند؟ | تراژدی احمدی نژاد، همین و دیگر  هیچ    

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 11:58 |

 

انتظار با «غیبت» شروع می شود و پس از دوره ای سختی و محنت به «ظهور» می انجامد. عموم مردم بر این باورند که نفس ظهور نوعی معجزه است و با نگاه غیرتحلیلی و غیرانتقادی به آن نگاه می کنند، یعنی انتظار را نوعی نشستن به امید معجزه ای تصور می کنند که اگر اتفاق بیافتد یکباره همه چیز از آسمان و زمین درست می شود و برکت به زندگی انسانها بر می گردد. انتظار، فرهنگ غمگین و حسرت باری است که از طرفی دوران فعلی را سراسر آمیخته به ظلم و جنایت تفسیر می کند و از طرفی برای گذشته های دور (پیش از غیبت) آه و ناله سر می دهد و با وجود مظالمی که در همان زمان هم وجود داشته و زندگی چندان گل و بلبل نبوده تنها به برطرف شدن نفس غیبت توجه می کند.  

فرهنگ عمومی انتظار نه رویکرد تحلیلی به دوران گذشته را می پذیرد و نه به آینده پس از ظهور چنین نگاهی را روا می دارد. بنابراین طبیعی است که احساسات و آرزوها پررنگ تر از تحلیل و اقدام به نظر بیایند. واقعیت اینکه فرهنگ انتظار به سطح زندگی و حیات روزمره کشیده نشده و برعکس به شکل اسطوره ای در آمده و به همین دلیل از اثرگذاری واقعی خود خارج شده است. اگر انتظار در سطح زندگی و آمیخته با زندگی پذیرفته می شد نظر مثبت به آینده همراه با درس گرفتن از گذشته بعلاوه تحلیل لوازم ظهور از بنیان های آن به شمار می آمد اما حالا که به شکل اسطوره ای و پیوند خورده با احساسات در آمده، صبغه عمومی آن هم به سطح مناسک و عبادات (هر چند دسته جمعی باشد) تنزل کرده است.

آنطور که مطهری می گوید فرهنگ انتظار با دو عنصر نفی و اثبات همراه است؛ «نفی وضع موجود و فاسد فعلی، و آرزوی وضعیت مطلوب آینده». اما اگر این نفی وضع موجود به صورت دستوری و غیرانتقادی در آید تصور از آینده مطلوب هم خیالی خواهد بود و به جای امیدواری به آینده ای مثبت با «خیالپردازی» درباره آینده ای اتوپیایی مواجه خواهیم شد. پس به جای نفی وضع موجود باید «نقد» وضع موجود را جایگزین کرد و با عنصر واقع گرایی از این تصور که اگر «او» بیاید همه چیز درست خواهد شد فاصله بگیریم. قرار نیست او بیاید و به عنوان مصلح کل همه کارها را یک تنه درست کند، قرار است او کارهای انجام شده ای را تکمیل کند و اساسا وقتی می آید که شرایطی برای ظهور محقق شود و بتوان کاری از پیش برد و الا در صورتیکه شرایط آماده نباشد (مانند دوران پیش از غیبت) علتی برای تغییر وضعیت وجود نخواهد داشت.

در فرهنگ نادرست و عوامانه انتظار عنصر احساسات و «خواست» ظهور بسیار قوی است و به همین دلیل «سرعت جذب» هم بالاست. به این معنی که منتظران به محض اینکه راهی یا نشانه ای برای نزدیکی به ظهور و یا شخص منجی پیدا می کنند سریعا به آن راه گرایش پیدا می کنند. ازدیاد فرقه ها و ادعاها و امام زمان بازیها در دوره اخیر بی ارتباط به همین قوت گرفتن فرهنگ انتظار در مسیر نادرست نیست. در فرهنگ واقعی انتظار، شخص منتظر جز به اصلاح نمی اندیشد و این اصلاح را از خودسازی فردی آغاز می کند اما در آن هم در نمی ماند. برعکس در فرهنگ منحرف و متداول، بدون اینکه هیچ تأثیر خاصی در روند زندگی عادی دیده شود مفهوم انتظار با دست زدن به همه نوع کار و گناهی در می آمیزد و در عین حال شخ منتظر هیجان زیادی هم برای دم زدن از انتظار، شخص منجی، ظهور، اصلاح دفعی و جشن و هیجان به مناسبت آن دارد.

ظهور آغاز یک تاریخ جدید است و نه اتمام تاریخ و نتیجه گیری نهایی، اما با غفلت از این معنا و عدم توجه به دشواری های پس از ظهور، فقط نفس ظهور و اتمام دوران غیبت مهم شمرده می شود. به جای تلقی اجتماعی و عملگرایانه از انتظار هم برداشت های عبادی و مناسکی جایگزین شده است که نهایتا منصرف به تغییر وضعیت در حالات شخصی و خرسندی از متخلق شدن به فرهنگ انتظار می شود و نه رویکردی که به دنبال تغییر و اصلاح مثبت اجتماعی در «مسیر مصیر ظهور» باشد. جدای از این، انتظار هیچ تکلیف اضافه ای غیر از تکالیف مسلمانی بر گرده آدمی بار نمی کند (تکالیف منتظر همان تکالیف مسلمان است) و کار آنها که برای انتظار وظایفی فهرست کرده اند جز تأکید بر اهمیت ظهور استفاده دیگری ندارد و حتی ممکن است اشاره بیش از حد به دعا و عبادات شخصی به انحراف بیشتر از فرهنگ واقعی انتظار بیانجامد (کما اینکه عملا همین اتفاق افتاده است) و حتی اگر به تفکرات منحرف و فرقه سازی منجر نشود فرهنگ انتظار را به سطح شخصی و فردی تنزل بدهد.   

 


تتمه: می خواستم این نوشته را با عنوان «بازیابی مولفه های فرهنگ انتظار در هیاهوی انتخاباتی ایران» بنویسم اما چون قسمت اول آن طولانی شد از تحلیل بازسازی این فرهنگ در هیاهوی انتخابات صرفنظر کردم، معدود خواننده های این وبلاگ هم آنقدر در باغ هستند که بتوانند با عنایت به ریشه دواندن این فرهنگ، تعمیم نادرست آن در میان عوام و تسری و تقلید آن در مصادیق متعدد، در آنچه امروز و دیروز درباره نامزدهای انتخاباتی اتفاق می افتد مصداق یابی کنند

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 17 خرداد1388 و ساعت 17:44 |

 

مناظره اول؛ تاوان یک اشتباه تبلیغاتی: اشتباه بزرگ مشاوران تبلیغاتی موسوی از اول این بود که برنامه شان را روی نفی احمدی نژاد ریختند، بدون محاسبه اقدامات متقابل احمدی نژاد، بر نفی رویه فعلی دولت تکیه کردند و خود به خود از اصطکاک میان موسوی و احمدی نژاد استقبال کردند، این بدترین کاری بود که می توانستند انجام بدهند که بدون «ارائه برنامه» و «شعار مشخص» تمام هم و غم شان را روی انتقاد سطحی به دولت و فشار تبلیغاتی و هوچی گری و اتهام زنی بگذارند و با هزینه کردن روی روش های تبلیغاتی عوامگرایانه طوری وانمود کنند که انتخاب موسوی تنها راه نجات[؟] کشور است. بنده به یاد ندارم که احمدی نژاد یک بار هم به دوران نخست وزیری یا خود میرحسین موسوی انتقاد مستقیمی وارد کرده باشد، ورد زبان احمدی نژاد شانزده سال مدیریت اشتباه و انحراف از معیارهای انقلاب بود اما حالا به جای شانزده سال، بیست و چهار سال را انتخاب کرده است، واقعا چه کسی باعث شد که شانزده سال تبدیل به بیست و چهار سال بشود؟

از وقتی موسوی خودش را به عنوان نامزد ریاست جمهوری مطرح کرد هر جا که حرفی زد دوران احمدی نژاد را سیاه نمایی کرد و بدون ارائه استدلال مشخص تکرار کرد که احمدی نژاد آبرو و حیثیت ما را برده، ایران را منزوی کرده، اقتصادمان را بهم ریخته، دو دستگی در جامعه ایجاد کرده. احمدی نژاد هم وقتی این وضعیت تخریب را دید تهدید کرد که در مناظره ها تلافی خواهد کرد و حرفهایی را که برای جلوگیری از جنجال و تنش در طول چهار سال به زبان نیاورده عنوان خواهد کرد. شگرد تبلیغاتی احمدی نژاد رو کردن دستهای پشت پرده است و میرحسین برای احتراز از مقابله با احمدی نژاد باید مراقب دو مطلب می بود: اولا نباید به طمع رأی همکاری کسانی را می پذیرفت که سابقه منفی و قابل انتقادی دارند (مثلا خاتمی و طرفداران او به هر حال به احمدی نژاد رأی نمی دادند) و ثانیا نباید الگوی تحقیر و تضعیف احمدی نژاد را برای محق نشان دادن خودش انتخاب می کرد.

محتمل بود که احمدی نژاد و موسوی در فضای دوستی با هم رقابت کنند ولی میرحسین بود که این فرصت را نخواست و آن را ارزان از دست داد و به جای اینکه از دوستی احمدی نژاد استفاده کند بدون دلیل او را علیه خودش تحریک کرد. حتی موسوی در خود مناظره هم احتیاط نکرد و با مطرح کردن اشکال های سست (مثل پریدن به وضعیت مالی وزیر کشور) به احمدی نژآد «آتو» داد که او هم درباره کسانی که موسوی معتقد است مملکت را بهتر  و قانونی تر[؟] از احمدی نژاد اداره کرده اند مسلسلی از مفاسد اقتصادی را به زبان بیاورد.  وقتی موسوی مسئله وزیر کشور احمدی نژاد را مطرح کرد او هم جواب داد کسی در دولت من پولدار نشده است، بر عکس در دولت حامیان و دوستان شما این آدمها به مال و منال رسیده اند و آن فهرست کذا از سوء استفاده های مالی را رو کرد.

موسوی دائما تکرار می کرد که شما کشور را با خطر مواجه کرده اید در صورتیکه خودش در بیست سال گذشته سکوت کرده و الان با کسانی دمخور است و کسانی از او حمایت می کنند که شانزده سال از آن بیست سال متصدی کشور بوده اند. وقتی موسوی فقط در دوره احمدی نژاد و در آستانه انتخابات احساس خطر می کند آیا نباید پاسخ بدهد که چرا در دوره های قبل با آن میزان اشتباهات، مفاسد و قانون گریزی ها احساس خطر نکرده است؟ موسوی حق ندارد چشمانش را روی گذشته ببندد و بدون نقد دوره ای که اینقدر پر اشتباه بوده هر چه را دلش می خواهد به دولت نهم و شخص احمدی نژاد نسبت بدهد. همانطور که رهبر انقلاب در مراسم سالگرد امام گفتند: «نفی کردن دیگری برای جمع کردن رأی کار درستی نیست، آنهم با یک استدلالهای گوناگون» [نقل به مضمون]

حالا که موسوی جواب دندان شکنی به روش «نفی متقابل» دریافت کرده است مظلوم نمایی می کند و اگر قبلا امامزاده ای نجات بخش بود حالا مظلومیت هم به عناصر تبلیغاتی این امامزاده اضافه شده است. موسوی حتی در مناظره درگیر تناقض های درونی خودش بود؛ با اینکه از قدرت ایران، احساس خطر و آمدنش برای نجات کشور حرف می زد اما به وضوح صدایش می لرزید! (در صورتیکه در کشور خودمان و در صدا و سیمای خودمان حرف می زد و نه در برابر کسانی که درصدد نفی حقوق ملت ایران هستند). و تأسف آورترین قسمت انتقاد میرحسین به نظر بنده جایی بود که راجع به رابطه اتحادیه اروپا با اسرائیل حرف زد؛ انگار که اتحادیه اروپا یکباره دوست مردم فلسطین و غزه شده و فقط حرفهای احمدی نژاد علیه اسرائیل همه چیز را خراب کرده است! این میزان ساده لوحی و کوته باوری از کسی که هشت سال زمام نخست وزیری کشور را در دست داشته و در برابر کشورهایی مثل فرانسه (مسلح کننده اسرائیل به سلاح اتمی) انگلیس(بنیانگذار  اسرائیل) و آلمان(موطن و مبلغ افسانه هلوکاست) به خوش خیالی مبتلاست و متوجه نیست که در طول بیست و دو روز کشتار کوچکترین واکنش موثری از اروپائی ها دیده نشد واقعا جای تحسین و تشکر دارد.

مناظره دوم؛ بازگشت به اقتصاد دولتی با چراغ خاموش: کروبی می خواهد پول نفت را مستقیما بین مردم توزیع کند، رضایی می خواهد صندوق توسعه ملی ایجاد کند و سهام آن را بعد از یک مرحله سرمایه گذاری به بازار سهام بفرستد، برنامه احمدی نژاد هم توسعه بنگاه های زودبازده است، اما برنامه موسوی برای مازاد درآمدهای نفتی چیست؟ بنده علاوه بر فیلم تبلیغاتی موسوی یک برنامه او با کارشناسان در شبکه چهار و مناظره او با رضایی را هم با دقت دنبال کرده ام اما جواب این سوال را نیافته ام. مناظره «موسوی ـ رضایی» فی الواقع مصاحبه ای بود که رضایی با قدرت بیان و تسلط خودش آن را به شکل یک مجری اداره کرد و با عنوان کردن دیدگاه های اقتصادی خودش، از موسوی می خواست که شفاف درباره مسائل اقتصادی کشور پاسخ بدهد. اما موسوی با اینکه از قدرت بیان و احترام رضایی اعتماد به نفس گرفت و زبان باز کرد اما نتوانست جوابهای مشخص و تعیین کننده ای به سوالهای اقتصادی رضایی بدهد.

سوالهای زیرکانه رضایی و اشاره تلویحی او به مباحث مطرح شده در مجمع تشخیص مصلحت نظام مشخص کرد که موسوی اگر چه مخالفتی با سند چشم انداز نشان نمی دهد اما با سیاست های ابلاغی اصل 44 (به قول خودش تفسیر موسع از اصل 44) که توسط رهبری ابلاغ شده مخالفت می کند و با صرف نظر کردن از دادن جوابهای صریح به تکرار حرفهای کلی و تمجید از اقتصاد دهه شصت، تکرار داستان خصوصی سازی آلمان شرقی، داشتن فرصت های بزرگ تجاری در منطقه، لزوم نهادگرایی و تکیه به مدیران با تجربه و تقسیم کشور به نواحی اقتصادی و اشاره مکرر به فرصت های شمال غربی کشور [!] بسنده می کند.

در کشور ما اجماعی بر سر خصوصی سازی، کوچک شدن دولت و رونق بخشیدن به فضای کسب و کار به وجود آمده است که نمی توان با آن مخالفت کرد. اما اینطور که به نظر می رسد موسوی نه تنها برای نفی احمدی نژاد پا به میدان گذاشته بلکه با همان دیدگاه اقتصاد «نفتی ـ دولتی» در دهه شصت به مخالفت با سیاست های اصل 44 مبادرت خواهد کرد و البته همان دعوای کهنه و نیمه کار میان «رئیس جمهور ـ نخست وزیر» را به دعوای جدید و هیجان انگیز «رهبر ـ رئیس جمهور» تبدیل خواهد کرد تا فضای نوستالژیک دهه شصت را به طور کامل با همان مقابله های سنتی و سیاسی بازسازی کند. شاهد اینکه موسوی به سوال رضایی مبنی بر اینکه چطور برای اجرای چیزی که به آن اعتقاد ندارد پا میدان گذاشته؟ هیچ جواب مشخصی نداد.

آقای موسوی باید متوجه باشند که زدن حرفهای کلی و ترسیم کردن آینده زیبا غیر از اینکه به کام عوام خوش می آید دردی را درمان نمی کند و به قول پوپری ها گزاره ها همانقدر ارزش دارند که قابل نقد و ابطال باشند و الا همانقدر بی ارزش هستند که درست به نظر می آیند. اگر موسوی و دوستان او واقعا برنامه مشخصی دارند، خودداری از مطرح کردن آن برای عموم با نگاه بدبینانه می تواند استفاده از «تاکتیک نفاق» و با نگاه خوش بینانه «بازشگت به اقتصاد دولتی با چراغ خاموش» تفسیر شود. دم زدن دائم از لغو محرومیت دانشجویان ستاره دار و لزوم اجرای فرمان هشت ماده ای امام به ویژه درباره حوزه خصوصی که دیگر ربطی به دولت ندارد هم تبلیغاتی و فریبنده و هم فرار از روشن کردن دیدگاه اقتصادی با تکیه بر شیوه نفی دیگری برای اثبات خود به نظر می آید.

با همه اینها مجلسی که سراغ داریم با آنکه اصولگراست دولت را به سطح پیمانکار و کارگزار تنزل داده،  دولت بعدی هر دولتی هم که باشه مجبور خواهد بود که خواسته های مجلس «مقتدر و به دنبال شخصیت» را بی بروبرگرد به اجرا بگذارد و طفره رفتن دولت از اجرای این قوانین تنها به تنش های سیاسی و بحران سازی های اقتصادی و عدم ثبات منجر می شود. دولت احمدی نژاد با اینکه در بحث خصوصی سازی، لایحه خدمات کشوری و هدفمند کردن یارانه ها با مجلس همسو است اما در نحوه اجرا دچار تنگناهای جدی شده است چه رسد به اینکه دولتی بخواهد با پنهانکاری و بدون عنوان کردن صریح دیدگاه اقتصادی اش و تنها با تکیه به نهادگرایی و شورا سازی کشور را به وضعیت سالهای سابق بازگرداند. خلاصه اینکه به قول رضایی «ساختن آینده با تکرار گذشته ممکن نیست» و آقای موسوی به عنوان یک نامزد پر سر و صدا باید صراحتا تکلیف خودش را با مشکلات پیش روی اقتصاد کشور مشخص کند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 15 خرداد1388 و ساعت 13:18 |

 

مقدمه، زبان دیپلماسی یا راهی برای مهار: بعد از جنگ جهانی دوم ادبیات استعماری که قبل از آن بیشتر بین کشورهای قوی و ضعیف رایج بود به یک زبان جهانی و رسمی تبدیل شد که همواره به نفع قدرت های پیروز جنگ و اعضای دائمی شورای امنیت کار می کرد. از خصوصیات این زبان یکجانبه گرایی، ژست حق به جانب و در ظاهر مبتنی بر گفتگوی متقابل است که همواره به دادن امتیازات کوچک و گرفتن حقوق بزرگ (دادن آب نبات و گرفتن جواهر) منتهی می شود. بسیاری از مشکلات جهانی نتیجه تحمیل همین ادبیات پوسیده است. زبان دیپلماسی رایج مخالفین وضع موجود را (هر چند تحت ظلم و تجاوز باشد) به شکلی مبهم نیروهایی تندرو با اقدامات تحریک آمیز، در پی امتیازگیری، متخلف، تنش آفرین، جنگ افروز، تروریست و ایدئولوژیک که باید به خاطر همین «اتهامات مبهم» همواره  منزوی و تحت کنترل باشند در نظر می گیرد و در سوی مقابل خواسته های استعماری را با الفاظ مبهم تری مثل خواست جامعه بین الملل، اجماع جهانی، نگرانی، کنترل، صلح، حقوق بشر و تعهد نسبت به صلح و امنیت آرایش می دهد. (مثلا استفاده از واژه «فلسطینی تندرو» یا «اقدامات تحریک آمیز ایران» کاملا طبیعی است اما این ادبیات هیچ وقت ترکیب «اسرائیلی تندرو» یا «اقدامات تحریک آمیز آمریکا» را بر نمی تابد و تأسف بار اینکه رسانه ها در کشورهای ضعیف نادانسته همین الگو را به عنوان مطلق می پذیرند.)

بنابراین دیپلماسی در حال حاضر یعنی روشی که برای قوی ترها مطلوبیت ذاتی دارد و با وارد کردن دیگران در آن می توان خواسته های خود را حقنه کرد، و برای ضعیف ترها  هم ویترینی است که جهت متهم نشدن حتما باید اصول آن را پذیرفت و به مشارکت جهانی (تسلیم) روی آورد. اما به تازگی دو اتفاق تازه این زبان را به چالش کشیده است. اول اینکه ایران با پذیرفتن همان زبان (به اضافه رویکرد انتقادی به سمت ناکارایی سازمانهای بین المللی و لزوم تغییر ساختار) یک شکست دیپلماتیک را به غرب تحمیل کرد و اثبات کرد که ایرانیها آنقدرها توانایی دارند که از همین دیپلماسی راهی برای دفاع از حقوق خودشان پیدا کنند بطوریکه مخالفین شان مجبور به بهم زدن روند مذاکرات شوند، و اخیرا هم سیاستمداران کره شمالی یک «زبان جدید» را برای «مقابله» با دیپلماسی کهنه و نخ نمای استعماری پیدا کرده اند. 

شورای امنیت داستان کره شمالی از آنجایی جدی شد که پیونگ یانگ بعد از آزمایش اولین موشک دوربرد در سال 1998 یک آزمایش اتمی هم در سال 2006 انجام داد که در پی آن شورای امنیت تحریم‌هایی را علیه این کشور مقرر کرد. این تحریم‌ها محدودیت‌های مالی و عدم ارسال تسلیحات به کره‌ ‌شمالی در پی داشت و مثلا توکیو تحریمهایی از جمله ممنوعیت فراگیر واردات از این کشور هم اعمال کرد. آمریکا، چین، روسیه، کره شمالی، ژاپن و کره جنوبی شش کشوری هستند که سالهاست که برای خلع سلاح پیونگ یانگ گفتگو می کنند، اما از این مذاکرات به خاطر تکیه بر همان زبان سنتی در دیپلماسی هیچ نتیجه قطعی ای از این مذاکرات بدست نیاورده اند.

آزمایش موشکی پنجم آوریل: پنجم آوریل امسال کره شمالی موشکی را به فضا پرتاب کرد که بنا به گفته‌ی مقامات آن کشور غیرنظامی و حامل ماهواره‌ای ارتباطی بود اما کشورهای همسایه ادعا کردند که این ماهواره می تواند پوششی برای پرتاب یک موشک بالستیک دوربرد باشد. به نظر مقامات آمریکایی آزمایش این موشک دوربرد (با برد بیش از ۵۶۰۰ کیلومتر) بر خلاف قعطنامه ۱۷۱۸ شورای امنیت در سال ۲۰۰۶ بود که کره‌شمالی را از پرتاب موشک‌های دوربرد منع کرده است. اوباما در واکنش عجولانه خود به این آزمایش در پراگ گفت: «با این عمل تحریک‌آمیز [؟]، کره شمالی بیش از پیش به انزوای خود از جامعه بین‌المللی یاری رسانده است». شورای امنیت هم با انتقاد از آزمایش موشکی پیونگ یانگ، تعدادی از شرکتهای کره شمالی مرتبط با فناوری های موشکی را تحریم کرد.

بعد از بیانیه شورای امنیت در محکومیت پرتاب موشک حامل ماهواره، کره شمالی تهدید کرد که به گفتگوها برای توقف برنامه اتمی خود پایان خواهد داد، اعلام کرد که پیشتر تصمیم خود را برای شروع مجدد فعالیت تاسیسات اتمی گرفته و در بیانیه ای هم تصریح کرد: «دیگر نیاز به گفتگوهای شش جانبه نیست و ما هرگز در چنین گفتگوهایی شرکت نخواهیم کرد و به هیچ کدام از توافقاتی که در قالب این گفتگوها بر آن توافق شده باشد گردن نخواهیم گذاشت، ما فعالانه ساخت راکتور هسته ای آب سبک خود را بررسی می کنیم و تاسیسات اتمی خود را احیا خواهیم کرد و میله های سوخت اتمی استفاده شده را دوباره باز فراوری می کنیم».

با اینکه از ابتدا درباره ماموریت پرتاب موشک ماهواره بر در پنجم آوریل اختلاف نظر وجود داشت بالاخره از طرف کره جنوبی و ژاپن اعلام شد که این ماموریت کاملاً غیر نظامی بوده و هامادا وزیر دفاع ژاپن مانند مقامات کره جنوبی ضمن اعتراف به پیشداوری ها اشتباه قبلی، اعلام کرد : «ما مسبب مشکلات فراوانی شدیم و این نتیجه بروز اشتباه اطلاعاتی در وزارت دفاع بود و من از ته دل از مردم عذرخواهی می کنم». با این حساب زبان کره شمالی تندتر شد و به شورای امنیت هشدار داد در صورتی که انتقادات از آزمایش موشکی پنجم آوریل را پس نگیرد و عذرخواهی نکند، آزمایش هسته ای انجام خواهد داد و برای تامین امنیت خود به آزمایشهای هسته ای و موشکی بیشتر روی خواهد آورد. کره شمالی بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی را هم اخراج کرد.

در این حال امریکا، انگلیس و کره جنوبی بازگشت پیونگ یانگ به مذاکرات را خواستار شدند. کاخ سفید تهدید کره شمالی در خارج شدن از مذاکرات شش جانبه را محکوم و آن را خطرناک در مسیر نادرست توصیف کرد و ترتیب یک رزمایش 12 روزه مشترک با کره جنوبی را داد که تحریک کننده بود و می توانست آغازگر یک جنگ باشد. 26  هزار نیروی آمریکایی و بیش از 50 هزار نیروی کره جنوبی در این رزمایش شرکت داشتند.

انفجار بمب اتم در بیست و پنجم مه: روز دوشنبه ۲۵ مه کره‌شمالی مدعی شد که یک بمب اتمی را با موفقیت آزمایش کرده و اعلام کرد که این آزمایشها برای مقابله با تحرکات نظامی آمریکا در منطقه انجام می شود. نشست اضطراری شورای امنیت درپی درخواست ژاپن برگزارشد و روسیه که ریاست نشست شورای امنیت را بر عهده داشت آزمایش هسته ای زیرزمینی کره شمالی را تایید کرد. رسانه ها در کره شمالی هم گزارش دادند که مردم کره در حمایت از دومین آزمایش هسته ای، راهپیمایی کرده اند. یک روز بعد از آزمایش هسته ای و موضع گیریهای شدید و اعلام نگرانی های اعضای شورای امنیت و همسایگان کره، دو موشک کوتاه برد جدید آزمایش شد، روز بعد یک موشک دیگر که KN-01  نام داشت و برد آن برابر با 160 کیلومتر بود و پس فردایش باز هم آزمایش موشکی انجام شد. روز یازدهم خرداد هم خبر رسید در اثر تداوم موضع گیریها، پیونگ یانگ خود را برای پرتاب یک موشک دوربرد آماده می کند که مدل اصلاح شده موشک «تائپودونگ۲» است. (موشک «تائپودونگ۲» یک موشک بالستیک قاره پیماى چند پایه است که مى تواند ۵۰۰ کیلوگرم مواد را تا فاصله ۶ هزار کیلومتر پرتاب کند).

از طرف دیگر کره شمالی در واکنش به پیوستن کره جنوبی به ساختار امنیتی ابداعی منع تکثیر تسلیحاتی آمریکا موسوم به «پی.اس.آی» اعلام کرد: «از این پس هیچ تعهد و پایبندی نسبت به توافقنامه متارکه جنگ با کره جنوبی (که در سال 1953 امضا شد) ندارد» چون کره جنوبی اعلام کرده بود که در ساختار «پی.اس.آی» مشارکت خواهد کرد و هدف از پیوستن سئول به این ساختار امنیتی، مقابله با تهدیدهای جدی درخصوص تکثیر تسلیحات کشتار جمعی و موشکی عنوان شده بود. دولت کره شمالی هم گزارش آتش بس سال 1953 را که بر اساس آن درگیری ها در شبه جزیره کره متوقف شده بود رد کرد و ارتش کره‌ی شمالی تهدید کرد که «رفتار خصمانه» را با «ضربه‌ی نظامی سخت» پاسخ خواهد داد.

در همین حال خبر رسید که مرکز اتمی یونگ‌بوین (Yongboyn) دوباره راه‌اندازی شده است. این خبر را به اطلاعاتی که ماهواره‌های جاسوسی آمریکا جمع‌آوری کرده‌اند مستند می‌کنند. یک روزنامه‌ی کره‌ی جنوبی (Chosun Ilbo) با اتکا به منابع حکومتی در سئول خبر از خروج بخار از برج مرکز بازیابی هسته‌ای یونگ‌بوین داد. این مرکز قدیمی‌ترین کانون فعالیت‌های هسته‌ای کره‌ی جنوبی است. پایه‌ی آن در سال ۱۹۶۲ با کمک شوروی ریخته شده است. دولت کره‌ی شمالی نیروگاه هسته‌ای یونگ‌بوین را در خدمت مقاصد نظامی خود قرار داده و در آن یک مرکز بازیابی هسته‌ای ایجاد کرده، تا از سوخت نیروگاه پلوتونیوم به دست آورد. دو سال پیش ‌دولت کره‌ی شمالی برای اینکه نشان بدهد کهبه تعهدات خود پایبند است پذیرفت این مرکز بازیابی را تعطیل کند و برج تأسیسات خنک‌کننده این مرکز را منفجر کرد.

"کیم ایل سونگ" رهبر سابق، و "کیم یونگ ایل" رهبر کنونی کره شمالی استنتیایج اتخاذ یک زبان جدید: زبان جدید کره شمالی ابتدا حتی در موضع گیری روس ها هم تغییر منفی ایجاد کرد. روسیه که همواره خطر اتمی کره شمالی را رد می کرد و ادعاهای پیونگ‌یانگ را «بازی روانی» می دانست با دومین آزمایش اتمی لحن دیپلماسی اش را تغییر داد. ابتدا ویتالی چورکین نماینده این کشور در شورای امنیت سازمان ملل در نیویورک گفت: «ما آماده‌ایم قطعنامه سنگین سازمان ملل علیه کره شمالی را امضا کنیم.» اما بعد از بی توجهی کره شمالی و انجام آزمایش های متوالی موشکی چین و روسیه زودتر از همه متوجه شدند و هر دو اینبار به جای کره شمالی جامعه‌ی جهانی را به خویشتنداری دعوت کردند. سخنگوی وزارت خارجه‌ چین گفت که: «امیدواریم همه‌ی کشورهایی که درگیر موضوع هستند آرام بمانند و خویشتن‌دار باشند.» یعنی در لحن و نوع استفاده از کلمات دقت بیشتری به خرج بدهند.

زبان جدید کره شمالی نوعی دهن کجی به زبان سنتی ای به حساب می آید که صاحب منصبان خود خوانده امنیت جهانی سالهاست در لوای آن مشغول زورگویی و محروم کردن کشورهای کوچک تر و ضعیف تر از دست یافتن به حقوق و منافع واقعی شان هستند. احتمال در گرفتن جنگ در شبه جزیره کره تقریبا منتفی است چون خطر یک انفجار اتمی در ژاپن یا کره جنوبی حداقل برای اقتصاد جهانی بزرگتر از آن است که آمریکائی ها حاضر باشند خطر آن را بپذیرند و بیش تر از این درگیر مسئله جنگ و بحران های اقتصادی باشند. آمریکائی ها این فرصت را داشتند که در خلال گفتگوهای شش جانبه کره شمالی را به عنوان کشور قدرتمندی که حاضر است پایاپای تعهداتی را بپذیرد و انجام بدهد از دست دادند اما حالا به خاطر روحیه متکبرشان مجبورند کوتاه بیایند و کره شمالی را به عنوان کشور خطرناکی که جز با قدرت نظامی سخن نمی گوید بپذیرند و به جایی اینکه مثل قبل خودشان را گول بزنند که کره شمالی با آزمایش های موشکی و هسته ای حتما! به دنبال کارت برنده برای گرفتن امتیاز اقتصادی در مذاکرات است (نگاه تحقیرآمیز) این واقعیت را قبول کنند که کره شمالی یک قدرت هسته ای و نظامی است و باید حساب ویژه و جدیدی برای نمایندگان پیونگ یانگ باز کنند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 13 خرداد1388 و ساعت 13:3 |

 

دوران دوم خرداد را که یادم می آید مخصوصا آن سالهای اولش که روشنفکری بوی بامیه می داد هر روز یک اصطلاح سیاسی بود که سر زبانها می افتاد و برای مدتی تیتر روزنامه ها می شد. مقاله هایی هم که نوشته می شد چنان آب زیپویی بود که حد نداشت. مرضی در دانشگاه و روزنامه ها افتاده بود که هر کس پایش به جایی باز می شد و کرم سیاست داشت و چند تا اصطلاح سیاسی و فرنگی هم به گوشش خورده بود احساس تکلیف می کرد و می رفت در روزنامه ها  و نشریات زرد و زنجیره ای و شروع می کرد به داد سخن سر دادن، و عجب دورانی بود! فقط خدا می داند که تا چند سال دیگر باید تبعات بچه بازیهای آن موقع را بدهیم و کی می شود که اذهان کوچکی که آن موقع گرفتار سیاست شده اند از خزعبلات رنگارنگش شسته شود.

قصه اینکه چهارسال تمام است که مخالفین احمدی نژاد وقتی می خواهند حرف بزنند دهن لق و فحاش شان را که قبلا با عبارات لباس شخصی و چماقدار و گروه فشار و خشونت طلب و ... مزین بود با پوپولیسم باز می کنند، سر هر موضوع و مسئله ساده ای که پیش کشیده می شود و کم آوردند فی الفور برچسب پوپولیسم را استفاده می کنند و بعد شروع می کنند به قلم فرسایی و حرافی کردن بیش از اندازه. که چه؟ احمدی نژاد پوپولیست است! بله احمدی نژاد پوپولیست است! احمدی نژاد از سیاست های پوپولیستی و عوامگرایانه استفاده می کند اما نه به آن اندازه ای که پیش از احمدی نژاد از پوپولیسم استفاده شده و نه به آن حدی که در مبارزه با او از پوپولیسم استفاده می شود.

اولین فوران جدی پوپولیسم در دوم خرداد 76 اتفاق افتاد، وقتی که پوسترهای تبلیغی چهاررنگ سید خندان با ریش های رنگ شده و سوت و کف و کارناوال های تبلیغاتی در کنار چاپ زیارت عاشورا و تبلیغ شعار عوامفریبانه «سلام بر سه سید فاطمی، خمینی خامنه ای خاتمی» ملقمه ای از تضادهای روشنفکری و مذهبی و عوامگرایی را ایجاد کرد. اولین موج پوپولیسم پس از انقلاب وقتی اتفاق افتاد که جماعت مشنگ موسوم به دوم خردادی خیال برشان داشت که آراء بیست ملیونی شان آراء روشنفکرانی است که در پی جامعه مدنی و گفتگوی تمدنها[؟!] هستند و نه آراء عوامی که در برابر سیادت، روحانیت، خوشگلی، خوش زبانی و حرافی و جهل نسبت به سابقه و منش خاتمی دچار انفعال شده اند و البته در مرحله دوم دربرابر اشک های خاطره انگیز او تحت تأثیر قرار گرفته اند و پای صندوق ترجیح دادند که موجودین به اکل باطل شان ادامه بدهند.

دوران زیبای اصلاحات که رو به اتمام می گذاشت موج دوم پوپولیسم از پدرخوانده بدنام و بی اعتبار سیاست ایران زمین خیز برداشت. هاشمی 2005 پدیده تازه ای بود که طراحی شده بود تا چهره ای متفاوت با آنچه خاطره مردم ایران از هاشمی به یاد دارد نشان بدهد. وقتی گروه خاتمی با حمایت و پول کارگزاران در تحمیق ملت موفق شده بودند، چرا پدرخوانده ای که پشت پرده همه این بساط ها بود از روشهای مشابه استفاده نکند؟ دروغی به بزرگی اینکه هاشمی پول سفر به شهرستانها را ندارد، فیلم مسخره و منزجر کننده تبلیغاتی اش، جلب حمایت هنرپیشه های خوشگل و کارگردانهای جشنواره ای، و کارناوالهای اسکیت و ویژه نامه مفتضح روزنامه شرق تنها بخشی از ابعاد پوپولیسم پدرخوانده ایران بود.

با غمض نظر از پوپولیسم خارج از قاعده شیخ اصلاحات با برنامه 50 هزار تومانی اش، تحت تأثیر همان جو تبلیغاتی و عوامفریبی دوم خرداد بود که دیگرانی هم از پایگاه دست راستی ها به این حسرت افتادند که می توان از سیاست های عوامگرایانه استفاده کرد و آراء از همه جا بی خبران و ظاهرپرستان را به دست آورد. این وسط یک باقالی ظهور کرد که موج نصفه و نیمه ای از پوپولیسم به راه انداخت اما شکست خورد و او کسی نبود جز دکتر خلبان حاج باقر قالیباف (سرکرده متأثرترین و مقلدترین جریان اصولگرا نسبت به اصلاحات و کارگزاران) که دست به خرج های میلیاردی آلوده کرد و نمایش های غریبی از خودش نشان داد، حتی از رنگ چشم خودش هم نگذشت تا شاید رأی بیاورد و البته نادان تر از آن بود که بفهمد برای استحمار مردم نباید راه نمایش تجمل را انتخاب کرد.  

موج بعدی پوپولیسم البته متعلق به احمدی نژاد بود و اینبار پوپولیسم تازه بعد از انتخابات شروع می شد. از میان سیاستمداران که عده ای از اول او را رئیس جمهور نشناختند، دیگرانی هم که پیروزی او را هضم نکرده بودند نخواستند که راه نزدیکی و همراهی با او را انتخاب کنند بنابراین هر چه سرخوردگان (از همان مقطع تشکیل کابینه) از احمدی نژاد فاصله می گرفتند و هر چه روزنامه های معلوم الحال راه فحش و توهین و تمسخر را برای انکار شکست شان پیش می گرفتند او خودش را بیشتر به مردم نزدیک می کرد. هر چه بدنام تر شد بیشتر خودش را متکی به قدرت مردم و نیازمند تر به شعار عوام احساس کرد و هر چه دوستان ظاهری از ترس خوردن انگ «احمدی نژادی» مثل جزام دیده ها از او پرهیز و امتناع کردند و راه نقد و اعتراض پیش گرفتند او خودش را بیشتر و بیشتر مستظهر به قوای ملت نشان داد. داستان شدت گرفتن پوپولیسم در احمدی نژاد جلوه دیگری از حقیقت خودباختگی تاریخی ماست.

اما این روزها موج تازه پوپولیسم از یک امامزاده جدید سر برآورده که در تمام این سالها نمایش ها و سیرک های دیگران را تماشا کرده و حالا یکباره به دوازده سال پیش پل می زند و با حداکثر شباهت به عملیات خاتمی در پی تصاحب کرسی ریاست جمهوری افتاده است. حالا امامزاده ای داریم که با جمع زدن عناصر سیادت، تبرک رنگ سبز، روسری گلدار همسرش، سابقه انقلابی، کارناوالهای تبلیغاتی، زبان مادری، استفاده از عناصر اناث برای جذب خیابانی، سوء استفاده از مراسم و شعائر مذهبی و حتی تبلیغ در تشییع جنازه مرجع تقلید خودش را به عنوان موسوی 2009 به جامعه معرفی می کند و اینگونه می شود که غیر از فحش و کنابه به دولت فعلی منطق طرفداران عوام از همه جا بی خبرش چنین خلاصه می شود که: «آن سیدسبز فاطمی را داریم، این خامنه ای و خاتمی را داریم، گویند امام ما هوادارش بود، ما نیز هوای موسوی را داریم».

نتیجه رویگردانی اصلاح طلب ها از نقد واقعی پوپولیسم و استفاده نا به جا از اصطلاحات سیاسی این شده است که جمع بندی تمام آن پوپولیسمی را که از سر گذرانده ایم در یک معرکه آمیخته به فرصت طلبی و حرکت با زاویه نسبت به همه گرایشهای خالص سیاسی تجربه می کنیم و در عوض هیچ برنامه یا خط  فکری مشخصی از این امامزاده جدید (که شباهتی هم با مدل بیست سال پیش اش ندارد) دستمان را نمی گیرد. در میان اصلاح طلب ها آدم دلسوز، وطن پرست و آینده نگر کم هست اما اگر همان عده قلیل بی مصلحت اندیشی در مقابل پوپولیسم و عوامگرایی افسارگسیخته ای که چنین خیال عوام را تحریک می کند ایستاده بودند و به طمع پیروزی از نقد خودی خویشتنداری نمی کردند الان اینگونه نبود که هر دو طرف از هیجان این عملیات مهوع آسیب ببینند؛ هم اصولگرایی به «لجن سبز» کشیده شود و هم اصلاح طلبی در محاق شخص پرستی، خودمحوری و پرستش عوام ناپدید شود.

 


 تتمه: این یک نوشته خاک خورده است، حداقل دو سه سالی عمر دارد و شما تکمیل شده و تغییر کرده اش را با یکسری اضافات می بینید، غرض اینکه مدتهاست که از این لحن و قلم استفاده نمی کنم اما علت چنین چرخشی از خود نوشته هم مشخص است | ببینید: موسوی  هنوز در حال و هواي این است که كسي بيايد و دل همه را ببرد، چپ و راست، فقير و غني، روشنفكر و عامي، بنيادگرا و سكولار، پير و جوان  و همه و همه | و نوشته هابیل: از هاشمی 2005 تا میرحسین 2009 | از پارسینه:  آشتفتگی هویتی میرحسین، تجلی آشتفگی روشنفکری ایرانی | فیلم هوچی گری طرفداران میرحسین در جلسه کروبی و حسن عباسی را پیدا نکردم [اضافه شد: + و +]، احتمالا از این مدل باز هم خواهیم داشت | چه می شد ریاست جمهوری را به اینها می دادند به شرطی که دست به این کارها نزنند؟ + و + ... تصاویر بدتری هم موجود بود البته |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 18:24 |

 

اخیرا فیلمی از محمد خاتمی رئیس جمهور سابق پخش شده است که خاتمی در آن در حال جوک  تعریف کردن در میان دوستان اصلاح طلب خود (انصاری و جهانگیری و ...) دیده می شود. پخش شدن این فیلم مثل همیشه زمینه را برای سوء استفاده  سیاسی از مسائل قومیتی فراهم کرد و به یکباره خبر این فیلم به عنوان یک عمل توهین آمیز! منتشر شد.

در همین باره پایگاه جهان نیوز به دروغزنی و شایعه پراکنی پرداخت و نوشت: «انتشار فیلمی از مجلس برخی مقامات اصلاح طلب موجی از نارضایتی [؟!] را در میان برخی هم وطنان پدید آورده است ... این در حالی است که میرحسین موسوی قصد دارد طی روزهای آینده به این شهرها سفر کرده و در جلسات خود گفته است که قصد دارد به زبان غیرفارسی برای مردم این خطه سخنرانی کند. اما با انتشار این فیلم و حمایت کامل خاتمی از میرحسین، موجی فراگیر از نارضایتی عمومی نسبت به چنین اقدام و بیان مطلبی از سوی خاتمی، منطقه را فرا گرفته است.»

مایه تأسف است که اینقدر ناشیانه و با منظور از یک اتفاق ساده چنین سوء استفاده ای صورت می گیرد. اینطور پیش برود به زودی هر کس هم که می خواهد در محفلی خصوصی جوک و لطیفه ای هم تعریف کند باید اولا از قومیت مربوطه و بعد از عناصر سیاسی تازه به دوران رسیده (امثال سینه چاکان میرحسین) اجازه و امان نامه دریافت کند تا خدای ناکرده موجی از نارضایتی عمومی ایجاد نشود! بعضی از افراد قومیت ترک (تأکید می کنم بعضی ها) حساسیت بی مورد و کاریکاتور گونه ای به جوک ها قومیتی پیدا کرده اند و طوری وانمود می کنند که انگار هر کس جوک ترکی تعریف می کند به قصد توهین و دشمنی اینکار را انجام می دهد و جالب اینکه در هیچ قومیت دیگری این میزان حساسیت دیده نمی شود.

مسئله عادت تعریف کردن جوک های قومیتی بیش از حد ساده است؛ چون هیچ ترکی نمی تواند تضمین بدهد که ترک ها جوک قومیتی تعریف نکنند بنابراین هیچ ترکی نباید از ساخته و تعریف شدن جوک ترکی ناراحت بشود و حساسیت قومیتی از خودش نشان بدهد. تعریف کردن جوک های قومیتی اساسا یک «عادت بد» است که بین همه اقوام ایرانی رایج است و نمونه های مشابه آن را در کشورهای دیگر هم می توان مشاهده کرد، اما مسئله «توهین سیاسی و نژادی» نیست که هر وقت بهانه ای پیدا شد موضوع سوء استفاده قرار بگیرد، طبیعی است که هر نوع نمایش حساسیت بی مورد هم فقط و فقط واکنش معکوس ایجاد می کند و دیگران را بیشتر تحریک می کند تا به عنوان یک نقطه ضعف از آن استفاده کنند.

اکثر کسانی که این حساسیت های کاریکاتوری را از خودشان نشان می دهند وقتی مورد سوال قرار می گیرند که آیا تا به حال خودشان جوک قومیتی تعریف کرده اند یا نه در پاسخ دادن در می مانند و چون حرفی برای گفتن پیدا نمی کنند مسائل بی ربط و شایعات مسخره سیاسی را پیش می کشند. اما اگر ترک ها (چنانکه همه دیده و شنیده ایم) حق دارند برای رشتی ها و قزوینی ها و یزدی ها و آبادانی ها و اصفهانی ها و عرب ها و کردها و لرها جوک درست کنند چطور هیچ کس حق ندارد جوک ترکی تعریف کند؟ چطور جوک تعریف کردن خاتمی در یک محفل خصوصی باید چنین واکنش عجیبی در پی داشته باشد؟  آیا خاتمی را هم باید از روی پل به پائین پرت کنند تا دیگر کسی هوس تعریف کردن جوک قومیتی به سرش نزند؟

باز هم جای شکرش باقی است که چنین فیلمی از سیدمحمد خاتمی منتشر شده و نه از شخصیت دیگری، به قول یکی از وبلاگ نویس ها اگر احمدی نژاد چنین کاری کرده بود شک نکنید الان وبلاگستان بمباران هسته ای شده بود و من می گویم کاری می کردند که در سازمان ملل پرونده ای درباره دشمنی احمدی نژاد با قومیت ها باز بشود و او را به عنوان بحران نژادپرستی جدید! معرفی کنند. خوشبختانه حالا فقط یک عده مذهبی نمای ساده لوح شعف کودکانه ای پیدا کرده اند که می توانند از این بهانه استفاده و در میان اصلاح طلبان تفرقه[!] بیاندازند. چون از ابتدا  مشخص بود که میرحسین از زبان مادری اش برای خریدن رأی ترک ها سوء استفاده خواهد کرد اینها دلشان را خوش کرده اند که اصلاح طلبان را نسبت به یک قومیت خاص در وضعیت دوگانه ای قرار خواهند داد.

همیشه خطر غضنفرهای خودی و ضعف تحلیل شان به مراتب بیشتر از حمله و بدخواهی اجانب بوده است. آقای خامنه ای در سفر خودشان به کردستان صراحتا اعلام کردند که اخباری مبتنی بر فعالیت و برنامه ریزی آمریکائی ها در بیرون از مرزهای غربی وجود دارد و مردم کرد باید آماده توطئه برای ایجاد ناامنی و جدایی افکنی باشند. با این وضعیت دامن زدن ناشیانه به مسائل قومیتی هیچ چیزی جز ریختن آب به آسیاب اجانب نیست اما فهم این مسائل از غوره های سیاسی که به ضعف تحلیل دچارند و به آب و آتش می زنند تا کاری علیه کاندیدای مقابل شان انجام بدهند دشوار است.

 


تتمه: برادران ترکی که خیلی به تبعیض های قومیتی فکر می کنند و تحلیل های عجیب و غریب اقتصادی از خودشان در می کنند بد نیست از لاک خودشان در بیایند و سری به مناطق محروم در استانهای مرزی کشور (فارس نشین و غیرفارس نشین) بزنند تا بیشتر با واقعیت های کشور خودشان آشنا بشوند | ایران با وجود سجیل چندان نیازی به بمب اتمی ندارد | تورجان را هم از هر جا پرت کنید چهار دست و پا می آید زمین حتی اگر مسئله فوت یک مرجع تقلید در میان باشد. 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 و ساعت 22:28 |

 

یادم می آید یک مردم شناس فرانسوی را سیمای خودمان در شبکه دوم آورده بود که دست و پا شکسته فارسی هم حرف می زد. وقتی صحبت از فوتبال و شهرآوردهای معروف دنیا شد گفت که اگر می خواهیم این پدیده جدال شهری را خوب بشناسیم باید جزو طرفدارها باشیم، یعنی کافی نیست که بی تفاوت آنچه را که از بیرون می بینیم مورد قضاوت قرار بدهیم و به همین خاطر من که به ایران آمدم خودم طرفدار آبی ها شده ام.

دنیای سیاست هم متناظر همین وضعیت است، اگر می خواهی حرف سیاسی بزنی باید طرفدار باشی یا اگر اهل طرفداری نیستی حداقل باید به برد یکی راضی تر از برد دیگری باشی. پس نکته اول اینجاست که از این ترجیح حداقلی نمی شود صرفنظر کرد و باز هم حرف سیاسی زد چون چیزی که ته ماجرا باقی می ماند یا روشنفکر نمایی و عقل کلی است، و یا بدبینی و انفعال عوامانه سیاسی. ارسطویی بخواهیم بحث کنیم انفعال طرف تفریط قضیه است و تعصب هم طرف افراط آن.

نکته دوم از همین جا سر بر می آورد و آن اینکه تنها به عنوان یک طرفدار معتدل می توان تعصب را شناخت و آن را نقد کرد. راه فروکاهیدن تعصب، دهن به دهن گذاشتن دو متعصب آبی و قرمز نیست تا یکی دیگری را مجاب کند، چون این دهن به دهن گذاشتن منصرف به صرف طرفداری است و طرفین در مقابل هم  از هر وسیله و روشی برای طرفداری بیشتر استفاده می کنند. شاعر هم همین مضمون را در نظر داشته که گفته است: «هر درونی که خیال اندیش شد، چون دلیل آری خیالش بیش شد». برای کسی که دچار تعصب و خیال اندیشی است نمی شود استدلال کرد، هر استدلالی هم که عنوان شود او راهی برای تعصب بیشتر پیدا می کند، این که گفته اند حب الشیء یعمی و یصم و اینکه فرموده است که این قرآن برای بعضی ها مایه گمراهی بیشتر می شود باز هم تأیید همین نکته دوم است.

پس کسی که می خواهد منصف باشد، یعنی قضاوت منصفانه و موضع گیری معتدل سیاسی داشته باشد باید واقعیت دنیای سیاست را بشناسد و وقتی وارد می شود اولا طرف ترجیح خودش را مشخص کند (نه اینکه بیرون گود بایستد و مثل یک کشیش همه را نصیحت اخلاقی کند) ثانیا باید اعتدال خودش را هم ثابت کند، یعنی به جای اینکه بایستد و سر گروه مقابل هوار بکشد منصفانه برگردد وعیوب طرف خودش را هم نقد کند. جامعه وقتی معتدل است که هر کس (عندالاقتضاء) طرف ترجیح خودش را به نقد بکشد نه اینکه دوطرف در دو سوی میدان به هم چنگ و دندان نشان بدهند و از انواع و اقسام روشها برای افزایش جمعیت جبهه خودی و منکوب کردن حریف برای پیروزی استفاده کنند و یک عده هم بیرون گود فقط تماشاچی بی تفاوت باشند.

نکته سوم اینکه شأن مسلمان اجل از این است که طرفدار بی برو و برگرد کسی باشد یا خودش را وقف تبلیغ دیگران کند. مومن زیرک هیچ وقت خودش را خرج دنیای دیگران نمی کند، هیچ وقت تکیه گاهی غیر از حب ذات و غایتی غیر از عاقبت به خیری خودش انتخاب نمی کند، در یک کلامِ آخرتش را به دنیای خودش یا دنیای دیگران نمی فروشد. چنین آدم حسابگری از اینکه خودش را فدای دیگران کند می ترسد و هر وقت احساس کند که دارد بازی شخصی خودش را می بازد از بازی گروهی دیگران جاخالی می کند (تقوی). حزب و حزب بازی به معنایی که متضمن طرفداری و تعصب باشد به همین دلیل در جامعه معتدل و وسط جایی ندارد و تنها مناسب جوامعی است که بر پایه و برای منافع دنیوی بنا شده باشند.

چهارمین و آخرین نکته همان اندرز معروف برای وارد شدن به بازی انتخاب و ترجیح است؛ «حق را بشناس تا از آن به شناخت اهل حق راه پیدا کنی». تکرار همان حرف است که اندیشه نظری شیعه تفکر را بر اراده ترجیح می دهد و به جای محور قرار دادن اشخاص و اراده ها و ساختن دستگاه توجیهی حول محور آنها به نقد و نظر و انتخاب مصادیق بر مبنای تفکر میل دارد. دنیای سیاست هم دنیای حساب و کتاب در میان واقعیت های آمیخته به خوبی و بدی است و باید در میان مصادیقی که کمتر به بدی آمیخته شده اند دست به انتخاب زد. دنیای سیاست دنیای حب و بغض و خیال اندیشی و آرمانگرایی و تحلیل های انتزاعی نیست.

 


تتمه: اگر خیلی به انتخابات فکر می کنید و می خواهید ایراد بگیرید که طرف ترجیح را باید مشخص کرد می گویم که طرف ترجیح ما ناگفته مشخص است، کارنامه نقدش را هم داریم | یک عده ای دائم احساس می کنند رهبر مملکت در حال طرفداری از این و آن است اما چیزی که ما می بینیم عنوان کردن حرفهای کلی و تکرار همان خواسته ها و معیارهایی است که مردم به خاطر آنها انقلاب کرده اند، بعضی ها چنان دچار تعصب و خیال اندیشی هستند که اینقدر هم اعتماد به نفس ندارند که وقتی رهبری می گوید رئیس جمهور باید ساده زیست باشد یادشان نمی آید که مثلا میرحسین موسوی هم ساده زیست است و می تواند مصداق همین حرف رهبری باشد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 و ساعت 9:16 |

 

صابری را آزاد کردند چون لاغر بود؟ احساستی بود؟ نامزد داشت؟ یا کلا بیگناه بود؟

 

رکسانا صابری آزاد شد، ممنوع الخروج هم نیست

 

بدینوسیله و با کمال احترام دلقک شدن قوه محترم قضائیه را، پس از رهبر معظم انقلاب و مردم قهرمان و شهید پرور ایران به ریاست قوه قضائیه حضرت آیت الله شاهردوی و کلیه کارکنان و زحمتکشان آن دستگاه عریض  و طویل، به رئیس جمهور مهرورز و خستگی ناپذیرمان جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد و کلیه مهروزین آن دولت خدمتگزار، به ریاست محترم مجلس آقای دکتر لاریجانی و همه نمایندگان دردآشنا و امین ملت، به همه فعالان مخلص و فداکار حقوق بشر اعم از داخلی و خارجی، به دستگاه فعال و دردمند سیاست خارجی آمریکا، علی الخصوص به سازمان فخیمه ملل و ارگانهای تابعه و در انتها به همه دوستان وبلاگ نویس تبریک عرض می کنم ... ضمنا به خودم هم خیلی تبریک عرض می کنم.

 


تتمه: این یکی را یادتان هست اصلا؟ قابش کنید  | از بی بی سی رکسانا صابری: خیلی خوشحالم که آزادم و اوباما، آزادی صابری را رفتار بشر دوستانه ایران دانست | اصلا خود ما هم گفته بودیم که صابری را آزاد کنید چون لاغر است، احساساتی است، نامزد دارد و کلا بیگناه است وگرنه پس چی؟ |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 و ساعت 0:59 |

 

سیمانمائی های جنگی هالیوود را که نگاه می کنید پر است از قهرمانان مبارز با قیافه های جدی، عضله های بیرون زده، امکانات جنگی فراوان و میزان بسیار بالایی احساس مسئولیت و فداکاری. اما این تصویر واقعی نیروهای نظامی آمریکایی نیست، همانطور که برای دیپلمات ها و سیاستمدارانشان تصویر آدمهای اتوکشیده ای که دائم نگران حقوق بشر و امنیت جهانی هستند تصویر درستی نیست.  

تصویر واقعی آمریکا را می شود در افغانستان دید، مرور اتفاقات چند روز اخیر راه مناسبی برای دیدن تصویری واقعی از آمریکا و سیاست های آمریکائی است؛ کرزای و زرداری به دعوت اوباما به کاخ سفید می روند و درباره  مبارزه با بحران طالبان پشت درهای بسته مذاکراتی میان «اوباما ـ کرزای» و «اوباما ـ زرداری» انجام می شود اما همزمان اخبار بدی از افغانستان مخابره می شود؛ نیروهای آمریکایی برای مقابله با شبه نظامیان طالبان در ولایت فراه (در غرب افغانستان) دست به حملات هوایی ای می زنند که تلفاتی سنگینی از غیرنظامیان و مردم بیگناه دارد، بیش از ۱۳۰ نفر که اکثر آنها زن و کودک هستند کشته می شوند و اجساد کشته شدگان هم نشانه هایی از سوختگی های مشکوک به انفجار بمب های فسفری به همراه دارد.

آمریکایی ها برای اینکه تلفات ندهند اگر فشنگی به طرفشان شلیک شود و به نظرشان برسد که که شلیک کننده آن در یکی از روستاهای اطراف پناه گرفته و ممکن است آن روستا محل تجمع و استقرار نیروهای طالبان باشد(!) روستای مزبور را هدف حملات هوایی و موشکی خود قرار می دهند و هیچ توجهی نمی کنند که این وسط چقدر از مردم بیگناه افغان کشته می شوند. ساده شده اش این است که نظامیان شجاع و فداکار آمریکائی برای احتراز از دادن تلفات دست به اجرای سیاست «زمین سوخته» در ابعاد کوچک می زنند و به جای اعزام و درگیر کردن نیروهای نظامی و استفاده از روشهای معمول، به فناوری نظامی و سلاح های کشتار جمعی پناه می برند که جواب دادنشان تضمین شده است اما هیچ کنترلی بر اثرات آنها وجود ندارد.

کشته های حملات هوایی در ولایت فراه تا دویست نفر هم ذکر شده استحامد کرزای بارها و بارها درباره تلفات حملات هوایی به آمریکائی ها انتقاد کرده است و ویران کردن روستاها و یورش های وقت و بی وقت به خانه های مردم و ورود نظامیان به منازل آنها را روش نادرستی برای مبارزه با القاعده ای که دیگر وجود ندارد و طالبانی که از بیرون از مرزهای افغانستان حمایت می شوند دانسته است. فقط در سالی که گذشت بیشتر از دو هزار و یکصد غیرنظامی در اثر همین حملات هوایی کشته شده اند. اینبار صدای اعتراض دانشجویان افغانستان هم بلند شد و در کابل دست به تظاهرات زدند، در فراه هم نیروهای امنیتی به سوی تظاهر کنندگان شلیک کردند، حتی در اعتراض به این کشتار جدید صدای هوگو چاوز و دانیل اورتگا هم از آنطرف دنیا درآمده است.

باراک اوباما و هیلاری کلینتون اما تنها به ابراز تاسف از این کشتار بسنده کردند و قول دادند که حتما در اینباره تحقیق کنند. آمریکائی ها مرتبا مدعی هستند که نیروهای نظامی شان اقدامات احتیاطی(؟) را برای اجتناب از تلفات غیر نظامی در افغانستان انجام می دهند اما تلفات اخیر سنگین ترین تلفات در سالهای گذشته بوده است. حتی اینبار که کرزای در کنار حرفهای تکراری و بی اثرش درخواست کرد که حملات هوائی متوقف شود یک مقام آمریکائی به صراحت درخواست کرزای را رد و به آن انتقاد کرد. رابرت گیتس هم که مخفیانه به افغانستان سفر کرده بود گفت که ما نمی توانیم به افغانستان بی توجه باشیم و خطاب به سربازان آمریکائی همان باور هالیوودی را تکرار کرد که: «شما اينجا هستيد تا بار ديگر اشتباه یازده سپتامبر تكرار نشود.»

آمریکائی ها حاضرند هزاران یازده سپتامبر به دست خودشان در دنیا اتفاق بیافتد تا تلافی یک یازده سپتامبر را دربیاورند یا در خیال خودشان کاری کنند که مبادا یازده سپتامبر دیگری در آمریکا اتفاق بیافتد. این وسط نهادهای حقوق بشری (طبق عادت) قدرت بینائی شان را از دست می دهند و با اینکه می توانند سنگین ترین هجمه های تبلیغاتی را علیه زندانی شدن یک متهم به جاسوسی در ایران راه بیاندازند اما در برابر کشتار مردمان بیگناه به دست آمریکائی ها کاملا ساکت و بی سر و صدا هستند. طنین دخالت های آمریکا در منطقه سراسر این پیام را دارد که برای سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری بشر آمریکائی و غربی موجودی برتر و ارزشمند تر است، آنقدر که برای تأمین رفاه و امنیت او می توان در حق موجوداتی که به اشتباه انسان نامیده می شوند جنایت کرد و سر آخر هم معذرتخواهی و قول تحقیق داد! با اینکه بارها ثابت شده که حقوق بشر چیزی جز فریب و توهین به بشریت نیست اما مردم و روشنفکران منطقه خوشباورانه و به امید پیشرفت و مشارکت در جامعه جهانی همچنان سر در کتابها و آموزه های سراسر دروغ و شایعات سیاسی ای دارند که فقط راه بلع جهان را برای صاحبان خود خوانده اش آماده می کند. آنچه ذیل حقوق بین الملل مطرح می شود تنها ترجمان نظری و آکادمیک هالیوود است، نه بیشتر.   

 


تتمه: فرانس پرس: حملات هوايي امريكا، افغان‌ها را به سمت طالبان سوق مي‌دهد | ماه ثور(اردیبهشت) برای افغانها ماه نحسی است، کودتای هفت ثور مصادف بود با ورود نیروهای شوروی به افغانستان و شعله ور شدن آتش جنگی که بیش از دو میلیون کشته و پنج میلیون آواره به جا گذاشت، هشتم ثور هم گرچه زمان پیروزی مجاهدین است اما آغاز کشمکش سیاسی بر سر قدرت و آوارگی و بدبختی بیشتر برای مردم کابل و غلبه نهایی طالبان هم هست. این ماه برای الجزایری ها هم خاطره خوبی ندارد؛ زماني که مردم الجزاير براي ابراز خوشحالي خود از پيروزي متحدين در جنگ جهاني دوم تظاهرات کردند، ارتش فرانسه تظاهرات کنندگان را قتل عامل کرد. گفته مي شود در طول چند روز، ارتش فرانسه بيست تا سي هزار نفر غيرنظامي را به قتل رساند. این ماه امسال برای ما هم نحسی های فراوانی در عراق و کردستان داشت. کار شجاعانه و متهورانه ای که ما می توانیم بکنیم این است که فاتحه ای برای صدها هزار کشته شده مسلمان در عراق و افغانستان و ایران و الجزایر و فلسطین بخوانیم و آرزو کنیم خدا روزی را برساند که مسلمانان اینقدر ضعیف و ساده لوح نباشند که اجازه بدهند هر کافر معتقد به حقوق بشری بر جان و مال و وطن شان حاکم باشد | پاپ توهین کننده به اسلام به منطقه آمده و درباره سوء استفاده سیاسی از دین هشدار می دهد، قرار است از اسرائیل هم بازدید کند. | دبیر کل سازمان ملل از حزب الله لبنان خواست تا تمامی فعالیت های نظامی خود را متوقف کند و اقدامات خود را تنها در چارچوب سیاسی تعریف کند | آنطور که من فهمیدم خبرگزاری مهر حتی یک خبر هم درباره اتفاقات اخیر افغانستان نداشته است |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت 23:6 |

 

یک جنبه نگهداری زبان فارسی به کار بردن واژه های سره فارسی است، این همه کاری نیست که برای زبان فارسی باید انجام شود (چه بسا ساده ترین آن باشد) اما اکثر مردم از فارسی سازی همین برداشت را دارند و وقتی سخن از پاسداری زبان فارسی به میان می آید متوجه کارهای فرهنگستان برای ساختن واژه های جدید می شوند:

 

آقای محمد کاظم کاظمی در تارنمای شخصی خودشان مبحثی با عنوان «پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز» بـاز کرده اند که تا به حال سه قسمت داشته است (1 ، 2 ، 3). به نظرم آمد که قسمت سوم (کامیابی یا ناکامی) را با نکته خوبی شروع کرده اند و مثالهای خوبی هم به کار برده اند. شخصا فکر می کنم برای فارسی سازی واژگان زبانمان و حراست از آن با دو مشکل روبرو هستیم؛ نخستین مشکل ساختن واژه های جدید و مناسب است، و مشکل بعدی مقاومت مردم (به ویژه خواص) در برابر معادل سازی هاست.

1_ برای رفع مشکل اول باید سواد فارسی و زبان شناسی را کنار نیروی ابداع و ابتکار قرار داد و از فارسی سازی لااقل معادل سازی و سره پروری اش را جدی گرفت. فرهنگستان زبان فارسی برای همین هدف در حکومت پهلوی ها تشکیل شد و خدمات بسیاری هم انجام داد. گویا عملکرد فرهنگستانهای اول و دوم زبان فارسی در زمان پهلوی ها موفق تر از کارهایی بوده است که امروز و در این چند ساله انجام می شود، با این حال در هر دو دوره با واژه سازی های نامأنوس و ثقیل درگیر بوده ایم. شاید عیب فرهنگستان قدیم این بود که خیلی به «عربی زدایی» اهمیت می داد و در معادل سازی افراط می کرد تا جائی که حتی برای اصطلاح «محرمانه مستقیم» که مخصوص نامه نگاری های اداری است ترکیب نامأنوس و عجیب «کس نداند سیخکی»! را وضع کرده بود. همانطور که کاظمی هم اشاره کرده است این نوع سره سازی ممکن است به فقر و کم مایگی زبان بیانجامد و هم میان ما و گذشته ادبی و فرهنگی مان فاصله بیاندازد.(+) کسانی مثل دکتر کزازی که حتی در گفتار نیز طرفداری از نظریه پاکسازی زبان را نشان می دهند حتما واقف هستند که این نوع سره سازی و سره گوئی تنها می تواند جنبه آگاهی بخشی و تذکر داشته باشد تا شاید دغدغه ی حراست از زبان فارسی فراگیر شود و الا زدودن کامل واژه های فرنگی و عربی از ذهن و زبان مردم ممکن و عملی به نظر نمی آید.  

نکته مهم در معادل سازی بعد از مناسبت و سلیس بودن واژه ها، به موقع بودن وضع آنهاست. همان زمان که واژه ای بیگانه وارد می شود و قبل از اینکه در زبان مردم جا بیافتد باید معادلی برای آن ساخته شود. مثلا پرفسور هشترودی پیش از اینکه اذهان جامعه با فناوری تازه «ستلایت» آشنا شود یک واژه فارسی و کاملا مناسب (ماهواره) برای آن انتخاب و وارد زبان فارسی کرد و ما تا همین امروز بدون اینکه متوجه معادل سازی اش باشیم آن را استفاده می کنیم. مثالهای دیگری هم از موفقیت در فارسی سازی می توان زد که با وجود تأخیر در وضع جا افتاده اند؛ «آتش نشانى»، «آموزشگاه»، «بايگانى»، «بخشنامه»، «خودرو» و ... همه واژه های معادل سازی شده هستند، مردم خیلی راحت به جای ایرپورت «فرودگاه» و به جای طیاره یا ایروپلین «هواپیما» را استفاده می کنند یا مثلا این اواخر به جای سوبسید «یارانه» وضع شده که جا هم افتاده است اما از آنطرف «رایانه» به این دلیل که روان تلفظ نمی شود کم تر استفاده می شود.

اگر دغدغه حفاظت از زبان گسترش پیدا می کرد و مردم و  کارشناسان در هر رشته ای خودشان را درگیر این موضوع می دیدند حتما موفقیت های بیشتری هم نصیب می شد هر چند راه پیشنهاد به فرهنگستان باز است. مردم حتما می توانند در پاسداری از فارسی نقش داشته باشند، مثلا نگاه کنید که مردم خود به خود به جای موبایل (تلفن همراه) از مختصر شده فارسی آن یعنی «همراه» و یا «گوشی» استفاده می کنند. اخیرا جایی دیدم که سریال را «پی دار» نوشته بود، از این واژه خیلی خوشم آمد و یادم افتاد که خیلی وقت پیش فکر می کردم که ما می توانستیم از همان اول به جای واژه های پرکاربردی مثل تلویزیون (که آنقدر ثقیل آوایی دارد که حتی انگلیسی ها هم آن را به اختصار تی.وی تلفظ می کنند) واژه ای مثل «سیماگیر» را به کار ببریم، یا به جای رادیو «آواگیر» و به جای سینما با کمترین دگرگونی واژه «سیمانما» را استفاده کنیم اما به هر دلیل استعداد این زبان و این مردم خاک خورده است.

2_ اما درباره مشکل دوم؛ موضوع اینست که بعضی از مردم وقتی به چیزی عادت می کنند عادتشان حکم اعتقادتشان را پیدا می کند و در برابر هر تغییری که متوجه این اعتقادات باشد مقاومت می کنند. فارسی سازی هم عرصه مقاومت مردم در برابر تغییر عادت هاست و جالب اینکه خواص روشنفکر و تحصیلکرده در این عرصه بیش از مردم عادی تعصب نشان می دهند. مقاومت عموم مردم بیشتر از این جهت است که دغدغه ای ندارند، یعنی چون به موضوع «آگـاه» نیستند وظیفه ای هم در برابر زبان شان احساس نمی کنند. البته این مشکل را می توان با آگاهی بخشی و آموزش برطرف کرد اما مقاومت عمدی و متعصبانه از برخی روشنفکر نماهاست که یک نوع عقده گشایی برای نمایش تفاوت به حساب می آید و مشکل اصلی را می سازد.

عمده بدبختی های تاریخی ما از همین آدمهایی است که غوره نشده مویز می شوند و همیشه بر سر راه عاقل تر از خودشان سنگ می اندازند. خود من هم نمی دانم چرا برای اشاره به آنها از لفظ خواص استفاده می کنم؟ همین آدمهای ظاهرا خواص واقعا دماغ بالا در برابر بعضی معادل سازی ها (هر چقدر هم که مناسب و به جا باشد) جوری قیافه می گیرند که انگار کسانی که در صدد حفاظت فارسی هستند مشتی بی سواد یا عوام الناسی هستند که اصلا خبر ندارند در دنیا چه خبر است و جهان با چه سرعتی! پیشرفت می کند و حالا کارشان شده اینکه گیر بدهند که بگوئیم هیلکوپتر یا نگوئیم هلیکوپتر و به جایش فارسی شده بالگرد را استفاده کنیم!؟  از روی تجربه شخصی می گویم که این نوع مقاومت را بیشتر از سوی اصحاب رسانه (خصوصا مجری های جوان) و معلمین (مدرسه و دانشگاه) و روزنامه نگاران دیده ام و این در حالی است که برای اصلاح فارسی در درجه اول باید نقش رسانه ها و آموزشگاهها و کتب درسی جدی گرفته شود. اگر در کتب درسی و در زبان معلمین و کسانی که جوانترها از آنها الگو می گیرند به اصالت فارسی اهمیت داده شود یک نسل بعد در فارسی حرف زدن با مشکلات کمتری مواجه خواهند بود.

مثال و نمونه از مقاومت های مسخره فراوان است و  محض خالی نبودن مقال دو سه نمونه ای ذکر می کنم؛ واژه «شهرآورد» ابداع بسیار جالبی است که برای رویارویی تیم های همشهری وضع شده است اما مجریهای ورزشی عمدا از این واژه استفاده نمی کنند و همچنان لغت فرنگی دربی را به کار می برند. اگر یادتان باشد مجریهای نازنین وقتی به تازگی واژه «پیامک» پیشنهاد شده بود با نیشخند و  کج کردن دهانشان و به زور (محض تمسخر) این لغت را ادا می کردند و طوری وانمود می شد که انگار سخت ترین کار دنیا همین است که بگویند پیامک! اما به خاطر حرکت بخشنامه ای صدا و سیما و کاربرد فراوانش حالا مردم عادی هم به جای لغت بی معنی اس.ام.اس یا واژه ثقیل مسیج همان پیامک را استفاده می کنند. در برنامه آسمان شب هم وقتی دیدم که جوانکی با کمی مکث به جای «ماهواره» واژه «ستلایت» را به کار برد واقعا دچار حیرت و استیصال شدم و پیش خودم فکر کردم که چه بد مردمانی پیدا می شوند که تقلید را بزرگترین نشان افتخارشان می دانند و در برابر چنین چیز ساده ای هم سرسختی نشان می دهند، چه بسا در خیالشان این را یک مقاومت سیاسی یا مخالفت مدنی هم فرض می کنند! 

از همه اینها که بگذریم خلاصه کلام حفاظت از فارسی چنین است؛ که زبان معجونی است از واژه ها، ساختار جملات، وزن و موسیقی کلام. اما فارسی در همه این جنبه ها تا حدودی در آشفتگی به سر می برد و همانطور که گفته شد این از ناآگاهی نسبت به زبان (حتی در اقشار فرهیخته) برآمده، «راهبرد زبانی» ما اما به طور کلی مشخص است و آن اینکه برای اصلاح و کارآمدی زبان نیاز به زبانهای متناسب با عرصه های تازه گشوده شده در دانش های تخصصی و در زندگی عادی داریم تا بلکه از این آشفتگی بیرون بیاییم،  هم به گونه های مختلف زبانی برسیم و هم در زندگی عادی زبانی اصیل و خوش طنین را که حامل روح و فرهنگ کهن مان است استفاده کنیم. البته وضع فارسی آنقدرها فاجعه آمیز نیست، در همین صد ساله فارسی بسیار آماده و تازه تر شده و فقط کافی است در جهت تکانی که در زبان سنتی مان پدید آمده پیش برویم. تاریخ زبان ما تا کنون دو برهه دشوار را پشت سر گذاشته و از این تهدیدها حتی بر غنای خود افزوده است، مرحله اول پس از فتح ایران توسط اعراب مسلمان و مرحله دوم هم هضم فرهنگ مغولان و ترکان مهاجم بود. حالا در زمانی هستیم که مرحله تازه ای را پشت سر می گذاریم که دشواری های خاص خودش را دارد اما هر چقدر هم که دشوار باشد هرگز و هرگز به دشواری مقاومت در برابر زبان عربی نمی رسد. پاسداری از زبان فارسی تنها اندکی آگاهی، دغدغه و تلاش می خواهد.  

 


تتمه: جان عزیزتان آموزشگاه زبان رفتن تان را با خراب کردن فارسی به رخ نکشید، سفرنامه طنز شاملو را (که بعضی شوخی ها و الفاظ دور از ادب هم دارد) بشنوید تا منظورم را بهتر متوجه شوید: امشب می خواهم اول شما ها را بخندانم | گذشته از گفتار یک ادای جدیدی هم هست در فارسی نوشتن که دلم نمی آید اشاره نکرده از دنیا بروم؛ روش های نوشتنی به تازه گی باب شده است که واقعا نوعی «جنون جدا نویسی» به حساب می آید و صدقه سر نویسندگانی مثل رضا امیرخانی (که استعداد خاصی در سرایت دادن بیماری پسا تجدد گرایی به ادبیات و سنت نوشتاری ما دارند) محسوب می شود، اکثر اینها چون کم مایه اند و حرفی برای گفتن ندارند برای باز کردن عقده تفاوت، زبان را بازیچه قرار می دهند و با رسم الخط بازی می کنند، یعنی هم زیبایی نوشتاری را زائل می کند و هم روان خوانی را با دشواری مواجه می کنند و البته هر عاقل کهنه کاری هم که بهشان انتقاد می کند با فرار کردن و یا قیافه گرفتن جوابش را می دهند. |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 19 اردیبهشت1388 و ساعت 2:23 |

 

می خواستم مطلبی درباره درگیریهای اخیر در پاکستان میان ارتش این کشور و نیروهای شورشی طالبان بنویسم اما به مطلبی برخورد کردم که به همان نکات مد نظرم پرداخته بود و زحمت نوشتن را از دوشم برداشت، آن را عینا در اینجا نقل می کنم:

 

مقدمه: این روزها اخبار عجیبی از پاکستان مخابره می شود. طالبان  مستقر در دره سوات در حال پیش روی به سمت اسلام آباد پایتخت پاکستان است! شاید تا کنون واژه طالبان برای مخاطب ایرانی یاد آور کننده افغانستان بود اما حال پاکستان گرفتار بحرانی به نام طالبان شده است. حال اهمیت این موضوع در کجاست؟

در پاسخ به این سوال ابتدا باید گفت که روزنامه آمریكایی "وال استریت ژورنال " ضمن اشاره به پیشروی طالبان طی گزارشی نوشت كه طالبان در 70 كیلومتری اسلام آباد هستند و به سرعت به طرف پایتخت پاكستان حركت می كنند. نکته دومی که در این زمینه باید گفت این است که هند و پاکستان در منطقه دارای اختلافات جدی و ژئوپلتیک هستند. این اختلافات و منازعه به رقابت شدید تسلیحاتی منجر شده و دو طرف به دسلاح هسته ای مجهز شده اند.در ابتدا هند آزمایش هسته ای خود را به راه انداخت و سپس پاکستان برای نشان دادن برابری خود با آزمایش‌های هسته‌ای هند در سال 1998 آزمایش‌های سلاحهای هسته‌ای را انجام داد و تنها کشور مسلمان دارای سلاح‌های هسته‌ای به طور رسمی گردید.

حال می توان به آرامی حدس زد که نفوذ طالبان و بسط قدرت آن در پاکستان و سقوط دولت فعلی آن توسط افراطیون طالبان  و دستیابی آنها به زرادخانه هسته ای پاکستان چه نتایج وحشتناکی برای منطقه و جهان خواهد داشت! ما در این مجال ضمن معرفی و نقش طالبان در پاکستان به بررسی احتمال سقوط دولت توسط طالبان و راه های جلوگیری از آن می پردازیم.

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 و ساعت 2:32 |

 

«احوال شخصیه» یک اصطلاح فقهی و حقوقی است و ورود و اظهار نظر درباره آن هم بایستی با نگاه فقهی و حقوقی انجام شود والا دستاویز برداشت های شخصی و سلیقه ای می شود. موضوع احوال شخصیه همانطور که از خود اصطلاح هم پیداست «اشخاص» هستند، قوانین احوال شخصیه در حیطه حقوق مدنی وضع می شوند تا مسائل شخصی مانند نكاح‌، طلاق‌، ارث، حضانت‌، قيمومت‌، ولايت‌، نفقه، نسب‌ و مانند آن‌ را تنظیم کنند:

 

در فرهنگ اسلامی اصل بر این است که ملت ها و مذاهب گوناگون در احوال شخصیه خودشان آزاد باشند. مثلا در زمان‌ عمر و فتح‌ مصر توسط عمرو عاص،‌ مصر به‌ چندين‌ بخش‌ تقسيم‌ شد و براي‌ هر بخش‌ يك‌ قاضى‌ قبطى‌ قرار دادند كه‌ دعاوي‌ دينى‌ و مدنى‌ غير مسلمانان‌ را برطبق‌ شريعت‌ آنان‌ حل‌ و فصل‌ مى‌كرد. به خصوص مذهب‌ اماميه‌ در  احوال‌ شخصيه‌ و حقوق‌ ارثيه‌، نسبت‌ به‌ پيروان‌ مذاهب‌ آسمانى‌ ديگر قوانين‌ مذهبى‌ خود آنان‌ را لازم‌ الرعايه‌ مى‌داند. فی المثل از امام‌ پنجم شیعیان روایت شده است که: «تجوز على‌ اهل‌ كل‌ ذوي‌ دين‌ ما يستحلون‌»، یعنی برای اهل هر دینی آنچه خودشان حلال می دانند جایز است و از همین مطلب اصل احترام به احوال شخصیه اقلیت های دینی استنباط شده است.(منبع)

طبق همین مبنا در اصل دوازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آمده است: «پیروان [مذاهب اسلامی] در انجام مراسم مذهبی، طبق فقه خودشان آزادند و در تعلیم و تربیت دینی و احوال شخصیه (ازدواج، طلاق، ارث و وصیت) و دعاوی مربوط به آن در دادگاه‏ها رسمیت دارند» و در اصل سیزدهم هم تأکید شده است: «ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی ... در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل می‌کنند.» (منبع) و در ماده 7 قانون‌ مدنى‌ هم درباره بیگانگان اینطور آمده است: «اتباع‌ خارجه مقيم‌ در خاك‌ ايران‌ از حيث‌ مسائل‌ مربوط به‌ احوال‌ شخصيه‌ و اهليت‌ خود و همچنين‌ از حيث‌ حقوق‌ ارثيه‌ در حدود معاهدات‌ مطيع‌ قوانين‌ و مقررات‌ دولت‌ متبوع‌ خود خواهند بود».

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 و ساعت 20:45 |

 

خیلی وقت است منبر نرفته ام:

 

به قول مسعود شصت چی: «... یا هست؟ یـــا؟ ... نیست!» یعنی قضیه اصلا پیچیده نیست. اگر راحت و بدون ملاحظه سیاسی و جناحی فکر کنیم غربال کردن آدمها مثل آب خوردن است. می دانید دعوا سر چیست؟ دعوا سر این است که طرف تکلیف خودش را با خودش روشن نمی کند. هم از سابقه انقلابی گری اش دفاع می کند و هم از لیبرال بازی امروزش. این را کـه می گویم یاد عباس عبدی می افتم که هم از بالارفتن دیروزش از دیوار سفارت دفاع می کرد و هم از خدمت رسانی امروزش به منافع امپریالیسم جهانی! سوال اینجاست که بالاخره سیاستمدار باید اشتباه داشته باشد یا نباید اشتباه داشته باشد؟ چرا سیاستمدار ما خودش را معصوم می داند و اگر تغییر هم کرده باشد زیر بار نقد گذشته اش نمی رود؟

سیاستمدار برای ما مردم هم حکم معصوم را پیدا کرده است. در حالی که اشتباه کردن جزو زندگی و سیاست است، تعریف سیاستمدار خوب هم کسی است که کم اشتباه کند و اشتباهات گذشته اش را تکرار نکند، از یک سوراخ دوبار گزیده نشود و اهل محاسبه و توبه باشد. اما ما به جای دیدن اشتباهات و نقد کردن آنها تابع عملکرد اشخاص می شویم و سراغ توجیه و نظریه پردازی می رویم، یعنی حتی بر اساس اشتباهات اشخاص، مرام سیاسی جدیدی بر اساس بلبشوئی که در رفتار یک آدمی پیدا شده درست می کنیم.

ریشه ای بخواهم بگویم ما در بن فرهنگمان اشعری هستیم و اغلب اراده را بر فکر مقدم می کنیم. به خاطر همین است که یاد نمی گیریم به جای اینکه سیاستمدار محبوبمان را بپرستیم حساب دو دو تا چهارتا کنیم و ببینیم که این آدم خالصا مخلصا چقدر به درد مرامی که برای زندگی و عقایدمان انتخاب کرده ایم می خورد؟ همینطوری است که زود گول می خوریم، زود حرفهای قشنگ از آدمهای ظاهر الصلاح را باور می کنیم و هر وقت که می آئیم اهل حساب و کتاب هم بشویم از آنطرف بوم می افتیم؛ یعنی تا چیزی ته جیبمان را نگیرد اصلا محل هیچ حرفی نمی گذاریم.  

به سیاستمدار جماعت نباید سواری داد و نباید اجازه داد تا هر جور دلش می خواهد خودش را به مردم قالب کند. سیاستمدار همیشه باید لب تیز تیغ نقادی مردم را احساس کند تا نتواند هر جور دلش خواست گاهی افتان و خیزان و گاهی تند و شتابان حرکت کند، راست و حسینی پیش خودمان فکر کنیم اگر این آدم به درد مرام و آرمانی که انتخاب کرده ایم می خورد که هیچ! و الا اگر اینقدر مذبذب است که مشتی شعار شیزوفرنیک رو کند و از هر دری سخنی بگوید و همه زیبائی های عالم را در خودش جمع کند و هر روز به رنگی در می آید قبول کنیم که این آدمها فقط فرصت هایمان را مستهلک می کنند.

نگفته پیداست که دور و زمانه ما دیگر دور و زمانه انقلابی ها نیست، اصلا انقلابی بودن دیگر ارزش نیست، یک چیزی است در مایه های حماقت! خیلی جسارت می خواهد کسی با زبان صریح انقلابی بودن خودش را اعلام کند و بعد بند و تبصره و تفسیر به این انقلابی بودن نبندد و در عمل هم به مرام انقلابی اش پایبند باشد. حرفش البته تا دلتان بخواهد هست. حتی لیبرالها و محافظه کارها را هم که سراغ بگیرید یاد خاطراتشان که می افتند خودشان را جزو سابقین در انقلابی گری خیال می کنند، اما تقریبا همه (با سابقه و بی سابقه) در عمل یـا لیبرال بازی در می آورند و یـا محافظه کاری می کنند.

میرحسین موسوی و زهرا رهنورد ورژن دهه هشتادیکی از نمونه هایی خارق العاده ای که همین رگه های شیزوفرنیک «انقلابی ـ لیبرال» را در اوخر دهه هشتاد برایمان به ارمغان آورده پدیده ای است که در خانم فــول پروفسور تمام زهرا کاظمی بروجردی (رهنورد) همسر میرحسین موسوی ظهور کرده است. این خانم روشنفکر مسلمان[؟] از یک طرف به سابقه انقلابی خودش تکیه می کند و از طرف دیگر وقتی برایش تبلیغ می کنند [زهرا رهنورد کیست؟] طاقچه افتخارات  ردیف می شود و  از بی حجابی قبل از انقلاب تا چادر و مقنعه دهه شصت و روسری دهه هشتاد همه را تمجید می کنند. ایشان حرفهایی درباره اسلام و کنوانسیون رفع تبعیض می زند که آدم تعجب می کند و در عین حال می گویند فمینیست نیست اما ... اما چی؟ فیمینیست نیست منتها همان حرف فمینیست ها را می زند!؟ باز از یک طرف می بینی سر پیری در حال لگد کردن پرچم آمریکا دیده می شود، یعنی لوس بازیهایی در می آورد که دیگر جوانهای انقلابی جدید هم به اینکارها محل نمی گذارند و متوجه کارهای جدی تر شده اند و از یک طرف دیگر همین آدم وقتی احمدی نژاد انتخاب می شود و هنوز مانده تا سر کار بیاید در یک اقدامی که اصلا بچگانه و از سر لجبازی و دماغ سوختگی نیست شیرین عبادی! را به دانشگاه الزهراء دعوت می کند و بعد هم البته از ریاست دانشگاه کنار گذاشته می شود.

حالا اگر سر برگردانید بیست سال پیش زهرا رهنورد را کنار شوهرش در دفتر نخست وزیری نگاه کنید شاید باورتان نشود این همان آدم است که امروز این حرفها را می زند و این اداها را در می آورد. به عنوان نمونه ببینید گاردین سال 68 درباره این خانم چطور قضاوت کرده است: «در دفتر نخست وزیر در جنوب تهران، جائی که "زهرا رهنورد" یک شاعره در حال به اتمام رساندن نمایشنامه اش در مورد "سلمان رشدی" نویسنده کتاب "آیات شیطانی" که انتشار آن منجر به قطع کامل روابط ایران و انگلیس در ماه مارس گذشته شده، می باشد، زیاده روی به نوعی متفاوت در جریان است. زهرا رهنورد زنی سخنور و قوی اراده است و ترجیح می دهد به عنوان یک زن و با "حقوق خاص خود" صحبت کند و به ندرت به حسین موسوی شوهرش که پنجمین نخست وزیر پس از انقلاب و فردی افراطی است اشاره می کند. بلافاصله پس از مرگ خمینی حلقه عروسیش را از دستش درآورد و گفت: "فعلا حوصله این چیزها را ندارم (!)". رهنورد از اینکه فردی حزب اللهی (منفورترین لغت برای غربیها و ایرانیانی که کشور را ترک کرده اند) و پیرو خمینی است به خود می بالد. او در سخنان خود چنین اظهار می دارد که: "به انقلاب نیاز داشته و قبل از وقوع انقلاب، در خلال انقلاب و بعد از آن در خدمت اسلام بوده و به دوری جستن از غرب سرمایه دار و شرق مارکسیست افتخار می کند".»

کاری با شیطنت و لحن نادرست روزنامه نویس گاردین ندارم اما تقریبا مطمئن هستم که گاردین امروز اگر بخواهد چیزی درباره زهرا رهنورد بنویسد اولا هرگز از چنین لحن و نگاهی استفاده نمی کند و ثانیا اصلا نمی تواند شبیه چنین تصویری از رهنورد به دست بدهد، او امروز اگر از گاردین سر دربیاورد چیزی خواهد بود در مایه های دستپخت روزآنلاین از زهرا رهنورد. خلاصه کنم بازی سیاست ما ناجور به تذبذب آلوده شده، آقایان و خانمها می خواهند هم از توبره بخورند و هم از آخور، همه افه ها و اطوارهای پر خریدار را از خودشان در بیاورند و مردم هم از همه جا بیخبر سواری لازمه را بدهند و کلا خوش خوشان ملت و مملکت مان بشود.

... «پس یا هست؟ یـــا؟ ... نیـست!»

 


تتمه: این نه تبلیغ بود و نه تخریب، شما هم به هر کس که دلتان خواست رأی خواهید داد یا مثل من (که کارت ملی ندارم) اصلا رأی نخواهید داد! اینجا دارم می گویم آدمهای فرصت طلب زیاد شده اند و راههای تازه یادگرفته اند و ملت هم مثل همیشه حواسشان نیست که دارند سواری می دهند، حواسشان نیست که ته عقل شان باد خورده است یا نه اصلا عقل را بی خیال شده اند، زهر رهنورد که همه افه های دنیا را بخواهد و یا کروبی هم که با ساسی مانکن ملاقات کند  هیچ مشکلی ازمان درمان نمی شود | این را هم حواستان باشد که دور که دور محمودکشان است و هر کسی و هر چیزی که جلوی محمود سبز شود ارزش پیدا می کند، بنابراین بیشتر از اینها باید منتظر عملیات ژانگولر باشیم | این مطلب را حتما ببینید چه حجتی بالاتر برای زنان سرزمین من؟ متوجه خواهید شد که رگه های «فاشیسم دیپلماتیک» از کجاها و چطوری بالا می زند | بی دینی را هم از خودمان در نیاورده ایم، از فرمایشات خودشان است: «خود من دريك فاصله كاملا بي اعتقاد بودم. نه دين سنتي مادر و ماد بزرگم را قبول داشتم و نه هيچ چيز ديگر» |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت 15:54 |

 

تلفات ترورهای دیروز و امروز در عراق که به صورت مرتب هم در حال افزایش است شوک تازه ای به مسائل ایران ـ عراق ـ آمریکا وارد کرده است؛

 

فرض بر این است که یک گروه قدرتمند و بین المللی به نام القاعده وجود دارد که توان انجام عملیاتی به گستردگی حوادث یازده سپتامبر را داراست، این گروه اکنون در افغانستان و در عراق بیشترین فعالیت تروریستی را انجام می دهد. بعد از حوادث یازده سپتامبر، آمریکا از حکومت طالبان خواست که بن لادن را به عنوان مقصر و رهبر عملیات تروریستی یازده سپتامبر تحویل بدهد اما با امتناع طالبان مواجه شد، بنابراین آمریکا با حمایت ناتو افغانستان را اشغال کرد و بعد از مدتی، حمله به عراق را که با ترویج هراس بین المللی و به بهانه نابود کردن سلاح های کشتار جمعی سامان داده بود به علت نفوذ القاعده و انجام عملیات مکرر تروریستی، به اشغال طولانی مدت و سپس زمینه سازی برای حضور دائمی مبدل کرد.  

با اینکه تبلیغات رسانه های غربی تفکیک میان صدام، القاعده، طالبان، ایران و سوریه را برای مردم غرب دشوار کرده و همه اینها یک نیروی تروریستی متحد! و مخالف آمریکا شمرده می شوند در میان خود مردم منطقه بینش دقیق تری نسبت به اوضاع سیاسی وجود دارد و اگر کسی با کمترین اطلاعات خودش را جای رهبران و اعضاء القاعده یا گروه دولت اسلامی عراق و ... بگذارد به آسانی می تواند حدس بزند که گروههای تروریستی با عقاید سلفی و وهابی چه اهداف عقیدتی و عملیاتی را در برنامه خودشان گنجانده اند. اما ذهن مردم منطقه هم (خصوصا در تحلیل رفتار القاعده در عراق) با دشواری ها و سوالاتی مواجه است که باز شدن گره آن را تنها می توان با نیت خوانی و تکیه بر حدس های مستند شده سیاسی جستجو کرد.

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 4 اردیبهشت1388 و ساعت 21:45 |

 

مدتها پیش در یک سخنرانی از سروش درباره مطهری شنیدم که می گفت مطهری این امتیاز را بر دیگر متفکران مسلمان دارد که متوجه تاریخ و فلسفه غربی هم بوده و به عنوان نمونه به ارزش «روش» در تحقیق و پژوهش اهمیت داده است. چون اغلب متفکران مسلمان و گذشتگان بر تفكيك «موضوعى» پديده‏ها از يكديگر اصرار داشتند و در تفكيك علوم و تقسیم بندی آنها، حساسيت روشی دانشمندان امروز را به خرج نمی دادند.

از کتابهای بسیار تأثیر گذار در منظومه فکری ما ایرانیان کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» است. کمتر کتابی به این حد توانسته در ذهن و خاطره مردم ما تأثیر گذار باشد. از آنجا که باستانگرائی پهلوی نگاه یکجانبه ای به تاریخ ایران داشت و هجمه و حساسیتی فکری را علیه «گذشته ملی» و «مذهب رسمی» ایرن ایجاد کرده بود، مردم طبیعتا به دنبال راهی برای جمع گرایشات ملی و اسلامی شان بودند و این راه را در استقبال از ابتکار کتاب خدمات متقابل پیدا کردند. خیلی ها بدون اینکه حتی این کتاب را خوانده باشند از مضمون و ادعای آن به صورت اجمالی با خبر هستند و معتقدند مطهری در توضیح پیوند ایران و اسلام موفق عمل کرده است.  

اما آنچه در افواه از این کتاب به دست می آید این است که اسلام ارزشهای فرهنگی و حقوقی و اجتماعی زیادی را به ایران زمین آورده و باعث شکوفائی استعداد علمی و فرهنگی ایرانیان شده و از آنطرف ایرانیان هم خدمات زیادی به گسترش اسلام انجام داده اند. طبق این تصور، روش مطهری در بیان خدمات اسلام به ایران، همان روشی نیست که در مستند سازی خدمات ایران به اسلام به کار برده است. یعنی مطهری دچار یک تناقض و یک «اشتباه متدولوژیک» شده و این اشتباه طرح کتاب خدمات متقابل را در حد یک مغالطه پائین می آورد و او را به روش متکلمین (توجیه و دفاع از دین به هر وسیله ممکن) نزدیک می کند و این با شناختی که از او به عنوان متفکری عقل گرا و معتزلی مسلک سراغ داریم در تناقض است.

من که از سخن سروش درباره مطهری مترصد بودم تا مصداقی برای توجه روشی مطهری پیدا کنم متوجه کتاب خدمات متقابل شدم و چون آن را تکه تکه مطالعه کرده بودم به نظرم آمد که ممکن است این کتاب متضمن همین اشتباه باشد و مطهری با «غفلت روشی» کتابی نوشته است که از وحدت روش برخوردار نیست و نهایتا کتاب او را می توان در دوپاره مجزا از هم و از لحاظ اشاره به مستندات تاریخی ارزشمند دانست و نه از بعد نظری. طبق تصور معمول، این کتاب شایسته عنوان «خدمات متقابل» نیست چون در بخش دوم که خدمات ایران به اسلام را بررسی می کند خدمت ایران به اسلام را به خدمت ابزاری اهالی ایران تقلیل می دهد؛ ایرانیان مردمانی خالی الذهن و دور از تمدن و فرهنگ فرض می شوند که ورود اسلام به ارتقاء سطح زندگی و بهبود نظام اجتماعی آنها کمک کرده و در عوض آنها هم با گسترش اسلام و علوم اسلامی این خدمت را جبران کرده اند.

با همین اندیشه به سراغ مطالعه دوباره کتاب از اول تا آخر رفتم و در میانه های کتاب متوجه شدم که سخن سروش درباره مطهری در خدمات متقابل مصداق خوبی پیدا کرده است. مطهری هوشمندانه متوجه چنین تضاد احتمالی بوده و در قسمت دوم که می خواهد خدمات ایران به اسلام را بررسی کند آن را به دو قسمت تقسیم کرده است: اول ـ خدمات تمدنی ایران به اسلام  و دوم ـ خدمات مردم ایران به اسلام. البته مطهری متخصص نبودنش در تاریخ تمدن ایران قبل از اسلام را پیش می کشد و گذری اجمالی به خدمات تمدن ایران به اسلام می اندازند و خیلی خلاصه تمدن اسلام را در استفاده از نظام اداری، پزشکی، کشتیرانی و نظامیگری، هنر و علوم رایج در ایران زمین وامدار ایرانیان معرفی می کند.  

بنابراین خدماتی که تحت عنوان خدمات ایرانیان به اسلام نوشته شده بیشتر از هر چیز ردیه ای است بر ادعاهای کسانی که ورود اسلام به ایران را سیاه نمائی می کنند و دروغ زنانی مانند سر جان ملکم آن را به دو قرن سکوت! تعبیر می کنند، چنانکه گوئی عرب های مسلمان ایرانیان را به اسیری گرفته و وادار به آفریدن شاهکارهای علمی و ادبی در همان دو قرن کرده اند. به قول خود مطهری اینان در پوشش حمایت و مظلوم نمائی، به شعور و آزادگی ایرانیان صدر اسلام توهین کرده اند.

نمی دانم چقدر در این تصور که در حافظه عامه چنین تصور نادرستی از طرح کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام وجود دارد صائب هستم اما حداقل این تصور (هر چند شخصی و اشتباه بوده باشد) برای خودم یک نتیجه داشت و آن اینکه متوجه امتیاز روشی مطهری در کتاب خدمات متقابل شدم. مطهری از آندسته متفکرانی به حساب می آید که به دلیل دفاع از عقل و ارزش گفتار برهانی، نقادی و کشف اشتباهات او خدمتی به خود او به حساب می آید، یعنی کسی که مطهری را نقد می کند راه خود مطهری را پی می گیرد. هر چند این توفیق اینبار و درباره کتاب خدمات متقابل نصیب ما نشد.

 


تتمه: فیلمی کوتاه از صحبتهای علامه طباطبایی درباره شهید مطهری فیلمهای دیگر دباره شهید مطهری را از  اینجا ببینید | نوشته اخیر هابیل درباره مطهری: مطهری؛ یک منبریِ تمام عیار |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 و ساعت 5:49 |

 

پس از اعلام محکومیت رکسانا صابری به هشت سال زندان سناتور بایرون، سناتور کنت کونراد، رابرت گیتز، هیلاری کلینتون و باراک اوباما یکباره درباره سرنوشت شخصی که بنابه گفته حداد (معاون امنيت دادسراي تهران) مدرکی دال بر تابعیت آمریکائی او وجود ندارد ابراز نگرانی کردند و فشار رسانه ای آنقدر زیاد شد که رئیس جمهور ایران هم تحت تأثیر قرار گرفت و در نامه ای به دادستان تهران خواهان رعایت عدالت! برای رکسانا صابری شد و یک روز بعد شاهرودی رئیس قوه قضائیه دستوری مبنی بر رسیدگی «دقیق و سریع» به تقاضای تجدید نظر در پرونده رکسانا صابری (که بدون دستور هم انجام می شد) را صادر کرد. (+)

رکسانا صابریحداقل سی سال است که آمریکا با ایران دشمنی می کند و در این سی سال به انواع و اقسام اقدامات منفی علیه ایران (منجمله جاسوسی) دست زده است. طبیعی است که جمهوری اسلامی حق دستگیری، محاکمه و مجازات کسانی را که علیه منافع امنیتی و سیاسی ایران فعالیت می کنند را داشته باشد. هر چقدر هم که رسانه ها و سیاستمداران غربی درباره اتهام جاسوسی یک نفر اظهار نگرانی کنند و از در انکار دربیایند این مسئله نباید روی عملکرد وزارت اطلاعات، دادگستری و قوه قضائیه تأثیرگذار باشد. تصمیم به برگزاری علنی یا غیرعلنی دادگاه به عهده قاضی هر پرونده است و جز اصحاب دعوی هیچ کس (حتی رسانه ها) حق دسترسی به اطلاعات پرونده های غیرعلنی را ندارد. اینها بدیهیاتی است که اینروزها زیر سوال می رود و یا اساسا نادیده گرفته می شوند.

همانطور که اخباری مبنی بر فعالیتهای جاسوسی در ایران درز می کند (+) هر از گاهی اخباری هم درباره دستگیری جاسوسان ایرانی در کشورهای دیگر به گوش می رسد اما هیچ وقت آن میزان حساسیت و سر و صدائی که رسانه ها و نهادهای حقوق بشری و سیاستمداران غربی با دستگیری جاسوسان اسرائیلی و آمریکائی در ایران به راه می اندازند از هیچ مقام و گروه و رسانه ای مشاهده نمی شود. به بعضی از این اخبار نگاهی بیاندازید:  پنج سال زندان برای حسن کشاری به جرم انتقال غیرقانونی قطعات F_14 (+) بازداشت جاسوس ایرانی [به نام محمود.ع] در نیروگاه اتمی آمریکا (+) يک ايرانی به دستور دادستانی فدرال آلمان به جرم جاسوسی برای جمهوری اسلامی ايران بازداشت شد (+) يازده سال زندان برای 'جاسوس ايرانی' [به نام رامین شهامتی] در باکو (+) دستگیری جاسوس ايراني [به نام علی اصغر منظرپور] در ورشو (+) هشت سال زندان برای جاسوس ایرانی در سوئد (+) و ...

 آمریکا مثل همیشه قواعد بازی را رعایت نمی کند، زیر توپ می زند و با دخالت و زورگوئی خواسته های خودش را پیش می برد. اما اینطرف دلنازک ها هم زود احساسات شان به غلیان می افتد و نگران می شوند و  خواستار نادیده گرفته شدن روند عادی قضائی یا تخفیف و بازنگری در مجازات محکومان می شوند. بر «حقوق بشری ها» حرجی نیست که ذره بین به دست منتظر کوچکترین بهانه قضائی هستند تا با خوش خدمتی اشک تمساح بریزند و جیب شان را پر پول کنند اما تحت تأثیر قرار گرفتن کسانی که نسبت به امنیت و اقتدار جمهوری اسلامی متعهد هستند (منجمله شخص رئیس جمهور) و روند عادی قضائی را نقض می کنند کاملا زیر سوال است. یک نمونه از اثرات منفی این نوع عملکرد اشتباه را از قلم یک سرمقاله نویس مطبوعات بخوانید:

امير دبيري مهر در سرمقاله صدای عدالت با عنوان تفاوت شهروند ايراني با شهروند آمريکايي به پرونده رکسانا صابری خبرنگار آمریکائی اشاره کرده و نوشته: از روز نخستيني که خانم صابري دچار اين گرفتاري شده تمام دستگاه تبليغاتي، ديپلماسي و رسانه‌اي آمريکا با تمام توان و امکانات در حمايت از خانم صابري فعال شده اند. حجم اين فشارها به حدي است که رئيس‌جمهور ايران نيز از موضع دفاع از حقوق خانم صابري وارد ماجرا شده و خواستار تامين حقوق نام‌برده مي‌شود.

به نوشته سرمقاله صدای عدالت چند سال قبل که يک تاجر ايراني مقيم آلمان به اتهام کمک به ايران براي دستيابي به تجهيزات هسته‌اي در آلمان بازداشت و 18 ماه در زندان‌هاي اين کشور تحت بدترين شرايط به سر برد هیچ اقدام شایسته ای از طرف دستگاه سیاسی ایران انجام نشد. آن‌چه که بيشتر از هر چيزي این شهروند ایران و ايرانيان را آزرده مي‌سازد انفعال و بي‌تفاوتي و بي‌تحرکي دستگاه ديپلماسي و تبليغاتي کشور است که نتوانست از اين مسئله کوچکترين تاثيري بر روند پرونده بگذارد. به نوشته این مقاله امروز در وضعيتي هستيم که ضعيف‌ترين و بي‌ريشه‌ترين کشورها نيز به خود اجازه مي‌دهند به شهروندان ايراني توهين کرده و حقوق اوليه آن‌ها را تضييع کنند زيرا از بايت واکنش‌هاي جدي دولت ايران هيچ نگراني به خود راه نمي‌دهند. اميدوارم اين سکانس دل‌آزار زودتر پايان يابد. (+)

 


تتمه: بهمن قبادی: رکسانا صابری نامزد من است و بی‌گناه؛ آزادش کنید | درباره اتهام جاسوسی تصور کن! اگه حتی تصور کردنش سخته  | و همچنین امنیت مدل ایرانی؟ یا مدل امریکایی | اضافه شد: از رکسانا صابری تا طلبه‌ی سیرجانی 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 و ساعت 5:39 |

 

کنفرانس 5 روزه مبارزه با نژادپرستی سازمان ملل (موسوم به دوربان 2) در ژنو سوئیس با سخنرانی بان کی مون دبیر کل سازمان ملل شروع شد. بان کی مون در ابتدای حرفهایش گفت که این کنفرانس به مبارزه جامعه بین الملل علیه نژادپرستی متعهد است و بعد با اشاره به کشورهای تحریم کننده اعلام کرد: من از اینکه این کشورها اقدام به اتخاذ چنین تصمیمی کرده اند عمیقا ابراز تاسف می کنم و امیدوارم دیگر چنین اقدامی نکنند! یعنی بچه های خوبی باشند و از این به بعد به حرف بان کی مون مهربان گوش فرا بدهند.

اول از همه کانادا و اسرائیل اعلام کرده بودند که در این اجلاس (که چهار هزار و پانصد سازمان ضد نژاد پرستی و مبارزه با تبعیض نژادی از سراسر جهان در آن حضور دارند) شرکت نمی کنند و شنبه گذشته هم آمریکا اعلام کرد که در این کنفرانس شرکت نخواهد کرد. پس از اعلام تصمیم آمریکا مبنی بر عدم شرکت در کنفرانس ژنو، کشورهای استرالیا، آلمان، ایتالیا، هلند، نیوزیلند و لهستان هم از محکوم شدن اسرائیل به نژادپرستی ترسیدند و این نشست را از بیخ تحریم کردند. وزیر امور خارجه ایتالیا (فرانکو فراتيني) هم سنگ تمام گذاشت، حیا را قی کرد و با دفاع از اسرائیل به همه اروپائی هائی شرکت کننده در این کنفرانس اعتراض کرد.

دوبار پیش نویس اجلاس به خاطر ناز و ادای آمریکائی ها عوض شد و از دویست و خورده ای صفحه به هفده صفحه ناقابل تقلیل پیدا کرد اما آمریکا پیش نویس سوم را هم نپذیرفت و بالاخره خیال خودش را راحت کرد و به بهانه لحن پیش نویس! اجلاس را تحریم کرد. البته خواجه حافظ شیراز هم می داند که ادامه برنامه عمل دوربان 1 چقدر با اعصاب دگم آمریکائی ها بازی می کند. در همین راستا خانم ناوی پیلای رئیس کمیساریای عالی حقوق بشر اول از تصمیم آمریکا شوکه شد و بعد هم از این رفتارها اظهار دلسردی کرد و در ادامه از باقی کشورها خواست حالا که اینطور شده است به جای سیاست فقط متوجه نژادپرستی باشند!

اما مگر می شود این دو تا (سیاست و نژادپرستی) را وقتی که پای تمدن غرب و فکر غربی در میان است از هم جدا کرد؟ مگر می شود نژادپرستی را جدای از معیارهای دوگانه، یکجانبه نگری، جنگ افروزی، اشغال، غارت و استعمار تصور کرد؟ مگر می شود فراموش کرد که بشر خودخواه مو بور و چشم آبی چه بلائی به سر مو مشکی های بی آزار آسیایی و آفریقایی آورده است؟ حتی اگر بشود فراموش کرد که دیروز چه بلائی سر سرخپوست و سیاه پوستها آورده، نمی شود فراموش کرد که امروز چه رفتاری با افغان ها و عراقی ها و فلسطینی ها انجام می دهد، ... هر چه باشد هنوز از این زخمها خون می چکد.

همه اینها در شرایطی اتفاق افتاد که قبل از اجلاس پاپ بندیکت شانزدهم از اجلاس دوربان 2 حمایت کرده و از همه کشورهای جهان خواسته بود که با اخلاص! در آن شرکت کنند و خودش هم هیئت واتیکان را برای شرکت در این اجلاس فرستاد. حتی ژاپنی ها (که در اینموارد باهوش تر از آلمانی ها هستند) از عدم شرکت آمریکا در کنفرانس اظهار تأسف کردند و مثل بعضی دیگر با تنزل دادن حضور خودشان به سطح سفیر راه میانه تحریم و عدم تحریم را انتخاب کردند. (ژاپن خیلی احتیاج دارد که خودش را در معرض توجهات قرار ندهد تا بوی ناجور نژادپرستی و ماجرای جنایاتشان علیه چینی ها و باقی مردم جنوب شرق آسیا از جائی بیرون نزند).  

اسرائیل در اجلاس نبود اما لابی صهیونیستی که از نظر بعضی ها «توهم توطئه» است و اساسا وجود خارجی ندارد سعی کرد حداقل در سالگرد هلوکاست مانع حضور پر رنگ ایران در کنفرانس نژادپرستی (به قول وزارت خارجه اسرائیل، کمدی تأسف بار) شود و یا جلوی ملاقات هانس رودولف مرتس (رئیس جمهور سوئیس) با احمدی نژاد سنگ بیاندازد اما تلاش مذبوحانه ای بود و بالاخره قرارها گذاشته شد. فرانسوی ها با آنکه بمب اتمی دارند ژست موش گرفتند و اعلام کردند اگر احمدی نژاد کلامی علیه صهیونیسم و اسرائیل به زبان بیاورد اجلاس را ترک خواهند کرد. سازمان دیدبان حقوق بشر هم نسبت به شرکت محمود احمدی‌نژاد در این نشست ابراز نگرانی! کرد و ژولیت دِریوِرو، مدیر حمایتی آن صراحتا گفته بود که: «دولت‌ها نباید بگذارند حضور احمدی‌نژاد روحیه سازنده مذاکرات را تقلیل بدهد.»

هر جور بود دوربان 2 به احمدی نژاد این فرصت را می داد که دوباره خودش را نشان بدهد اما حماقت های غربیها کاری کرد که به قول الجزیره اجلاس دوربان رسما به «اجلاس احمدی نژاد» تبدیل شود. عصر روزی که بان کی مون صحبت کرد احمدی نژاد پشت تریبون رفت و کنفرانس ژنو را به دیگ جوشانی مبدل کرد که علنا آمریکا را به عنوان غول خونخوار سرمایه داری در آن آب پز کرد. نه تنها آمریکا که غرب و سیاست های غربی را در موضع ضعف قرار داد. رئیس جمهور ایران در حالی که حمایت کشورهای عضو سازمان کنفرانس اسلامی و اعضاء غیرمتعهدها را همراه داشت با خونسردی و لبخند همیشگی همان حرفها و شگردهای زبانی را به کار برد و سخنان خودش را جاندار و منتقدانه به زبان آورد، پیشنهاد تغییر فوری ساختار شورای امنیت و حق وتو را مطرح کرد و با شجاعت اعلام کرد که: «در اقتصاد سرمایه‌داری، برده‌داری به شکل جدیدی بازسازی شده است».

هر چقدر صهیونیستها وسط صحبتهای احمدی نژاد داد زدند و شلوغ کردند در جواب همان لبخند معروف و نهایتا این جمله را تحویل گرفتند که: «اینها را ببخشید، اینها بی خبرند». احمدی نژاد اگر نام هلوکاست را هم به زبان نیاورد صهیونیست ها، اروپائی ها و آمریکائی ها و اذنابشان را یاد تعصبی می اندازد که بر سر هلوکاست راه انداخته اند طوری که حتی تاب و تحمل حرف زدن از تحقیق درباره آن را ندارند. احمدی نژاد پاشنه آشیل غرب و نظم نوین بین المللی را گیر آورده و هر بار که جائی سر و کله اش پیدا می شود خود به خود قدرتهای نگران را دستپاچه و منفعل می کند و خاطره آن نقطه ضعف را برایشان زنده می کند.

حالا بعد از این هر اتفاقی هم که در دوربان 2 بیافتد و این اجلاس هر خروجی ای هم که داشته باشد وضعیتی که با حضور احمدی نژاد و با سخنرانی او به وجود آمد از بین نخواهد رفت و از حافظه تاریخ پاک نخواهد شد. مهم این است که امروز غرب از مطرح شدن نام ایران در جائی که مسئله نژادپرستی بررسی می شود می ترسد و این یعنی جمهوری اسلامی منتقدترین موضع و نافذترین کلام را در اجلاسی دارد که برای رفع اشکال تبعیض و نژادپرستی تشکیل می شود.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 21:20 |

 

وبلاگ تورجان از علی اشرف فتحی از وبلاگهایی است که معمولا می خوانم، به آن پیوند داده ام و حتی آن را به صفحه ام در فرندفید اضافه کرده ام تا خوانندگان بیشتری پیدا کند. با اینحال معتقدم تورجان هر وقت اسنادی و تاریخی بحث می کند خوب قلم می زند و بر عکس هر وقت سراغ تحلیل سیاسی می رود نوشته هایش شکل دیگری پیدا می کند. اخیرا از نوشته ای که درباره ستاد تبلیغاتی میرحسین داشت به مطلبی قدیمی تر درباره استان شدن قزوین راه پیدا کردم که از مصادیق همان نوشته های تحلیلی مورد انتقاد است:

 

 

مردم شهر قزوین ترک زبان نیستند و تنها روستاها و شهرهای کوچک غربی آن به تدریج ترک زبان شده اند. قزوینی ها از شاه دلخور بودند که به خاطر شهبانو فرح[!] که اصالت زنجانی داشت، زنجان را مرکز استانی قرار داده بود که قزوین را در تابعیت خودش داشت. سال 73 مردم قزوین که از وضعیت خدمات رسانی استانی ناراضی بودند و صدای اعتراض مکررشان هم به جائی نمی رسید برای جدایی از زنجان دست به شورش و تظاهرات خشم آلودی زدند که می گویند خسارات شهری فراوانی هم داشته است، اخبار ضد و نقیضی از گستردگی شورش و مقابله مردم با نیروهای ضد شورش از افواه به گوش می رسد که بهتر است فراموش شود و اصلا محل اعتنا قرار نگیرد.

بنابراین ریشه مسئله به زمان پهلوی ها برمی گردد که در تقسیمات کشوری شان یک تبعیض عجیب اتفاق افتاده بود و ضمن آن استانی به مرکزیت زنجان شهری به نام قزوین(!) را در خودش جای داده بود. منطقی است که شهری مانند قزوین با آن استعداد جمعیتی و سابقه فرهنگی و تاریخی که زمانی پایتخت کشور بوده نباید تابع شهری شود که در مقایسه با آن حداکثر یک شهر کوچک به حساب می آید (که اگر رشد و اهمیتی هم پیدا کرده مرهون همان تقسیم نادرست استانی در زمان پهلوی ها بوده). خود تورجان هم دراینباره نوشته است: «واقعیت آن است که در دوران پهلوی به لحاظ نفوذ خوانین ذوالفقاری زنجان در دربار به واسطه نسبت خویشاوندی آنها با فرح پهلوی و آذربایجانی الاصل بودن فرح، زنجان در جریان تقسیمات کشوری آن دوره به مرکزیت استانی رسید که هم همسایه پایتخت بود و هم شهر مهمی چون قزوین را در خود جای می داد.»

وقتی استانهای کوچکتری تشکیل می شود معمولا اعتراضی در مرکز استان بزرگ قبلی صورت نمی گیرد اما در مورد قزوین این اتفاق افتاد و زنجانی ها خودشان را در ادامه تبعیض علیه قزوینی ها محق دانستند! اعتراض عجیب و غریب زنجانی ها به استقلال قزوین محلی از اعراب نداشته و ندارد و شاید به همین خاطر تورجان هم از پس توجیه برنیامده و موضوع را اینطور پیچانده است که: «نزدیکی قزوین به تهران و غیر بومی بودن غالب استانداران زنجان منجر به رشد سریع قزوین و عقب ماندگی زنجان شد. طبیعتاً با جدایی قزوین از زنجان علاوه بر آنکه بین استان زنجان و تهران فاصله می افتاد، عملاً زنجانی ها همه سرمایه گذاری هایی را که با بودجه استانی شان در قزوین صورت گرفته بود  از دست می دادند. اینگونه بود که زنجانی ها به شدت مخالف جدایی قزوین از استان خود بودند.» اما اگر واقعا سرمایه گذاری های قبلی متوجه قزوین شده بوده معنی اش این است که بودجه های قبلی هم از کف زنجانی ها رفته و باقی ماندن قزوین در استان زنجان سودی به حال آنها نداشته و جدا شدن قزوین می توانست جدا شدن یک مزاحم تلقی شود، یعنی در حالت خوشبینانه فقط گستردگی استان زنجان در این قضیه منفعت و دلخوشی زنجانی ها به حساب می آمده است.

اما علت اصلی در جای دیگری بوده است. از خود نوشته تورجان هم مشخص است که تحریکات سیاسی و زیاده خواهی بعضی مسئولین و نمایندگان زنجانی مسبب ماجرا و انتقال موج اعتراض به مردم زنجان بوده است. تورجان می نویسد: «نماینده زنجان در آن روزها احمد حکیمی پور (آقایاری) بود ... همان کسی [که عضو شورای شهر تهران!!! هم بود و ] سعید حجاریان را پس از ترور به بیمارستان رساند ... او در مجلس چهارم با شدت و حرارت تمام مانع از جدایی قزوین از زنجان شد و در این راه متحمل انتقادات فراوانی گردید ولی با قانع کردن نمایندگان راست گرای آن دوره، لایحه استان شدن قزوین را با رأی منفی مجلس مواجه کرد. این درحالی بود که او از نمایندگان اقلیت چپ(خط امامی) به شمار می رفت».

خُب! جناب فتحی فکر نمی کنند همین اصرار بیجا و درک نکردن مردمی که خواسته ای منطقی دارند باعث بحران آفرینی بعدی شده است؟ یعنی همانطور که خودشان نوشته اند: «هرچند مجلس چهارم لایحه استان شدن قزوین را رد کرد ولی قزوینی ها دست بردار نبودند و در مجلس پنجم که به برکت نظارت استصوابی، امثال حکیمی پور، دیگر موی دماغ نبودند ابتدا قزوین جزء استان تهران شد و سپس استان جداگانه ای گردید.» واقعا چرا قزوینی ها دست بردار نبودند؟ زیادی حق زنجانی ها را خورده بودند و از سر شکم سیری دست به شورش زدند؟ نکند نظارت استصوابی را هم قزوینی ها علم کردند تا بتوانند با خیال راحت استان بشوند؟

قسمت ناراحت کننده آنجاست که آقای فتحی به کرسی نشستن خواست قزوینی ها را به نابرابری قومیتی!!! ربط داده اند و از سر انفعال و ضعف تحلیل خودشان در برابر سیاسی کاری یک عده، به نتیجه عجیب «قومیت گرائی» رسیده اند، یعنی به خاطر یک دستمال کوچک قیصریه را در معرض آتش گرفتن قرار داده اند! در همین راستاست که نتیجه گیری عجیب بعدی را ارائه می کنند: «این نابرابری قومیتی بین قزوینی های فارس و زنجانی های ترک، در سال 76 منجر به رأی بسیار بالای زنجانی ها به محمد خاتمی شد. این رأی صراحتاً پاسخی به عملکرد ناعادلانه دولت هاشمی در حق زنجانی ها بود.» این ادعای ایشان آنقدر بی پایه و سست است که اولا نمی توان آن را ثابت کرد و ثانیا اگر فرض ایشان را درست بدانیم در آنصورت رأی بالای مردم قزوین به خاتمی و نمایندگان اصلاح طلب را چگونه باید تفسیر کنیم؟ رأی بالای مردم تهران به خاتمی را چطور؟ آیا این یکی هم به پیوستن قزوین به تهران و بعد مستقل شدن از آن مربوط است؟

البته جناب فتحی خودشان خوب می دانند که قزوین چه جزو استان زنجان باقی می ماند و چه از آن جدا می شد باز هم آدمهای موسوم به خط امامی که استعداد عجیبی در شلوغ کردن دارند و به طرز خارق العاده ای «حزب اللهی بازی» و «مخالف خوانی رادیکال» را به هم جوش داده اند در خیابانهای زنجان راه می افتادند و شعار می دادند: «دولت زوری نمی خوایم! ناطق نوری نمی خوایم!». و مطمئنا اگر آن شورش و تظاهرات قزوینی ها برعکس اتفاق افتاده بود الان امثال آقای فتحی سانسوری خبری آن را علم یزید کرده بودند، آن را به سیاست های هاشمی رفسنجانی مربوط می کردند و بعد به نفع قومیت خودشان شعار می دادند. 

تورجان در ابتدای نوشته اش هم (که در تمام آن مردم قزوین را به حساب نیاورده) با یک کنایه سیاسی کل قائله غائله را به وعده بشارتی! ربط داده و او را با صفت «احمدی نژادی» توصیف کرده است. تصور کنید بشارتی یک روز از خواب بیدار شده و به خودش گفته است باید قزوین را استان کنیم و مردم قزوین هم فقط و فقط به خاطر حرف آن روز صبح بشارتی احساس کرده اند که حقی ازشان ضایع شده و باید استان بشوند! خودمانیم اگر ایشان بشارتی را به خاطر حرفهای عجیبش احمدی نژادی می دانند نظرشان درباره آن نماینده اصلاح طلب تبریز با آن سخنرانی عجیب درباره امام حسین(ع) چیست؟ لابد باید او را «امام احمدی نژادی ها» به حساب بیاورند! ... و البته همه مان می دانیم تا وقتی که منش سیاسی و حزبی و قبیله ای را مبنای سخن گفتن قرار می دهیم هرگز زبان و عملکرد نادرست هم قطارانمان را لایق انتقاد و اعتراض و تمسخر نمی بینیم.  

حقیر فکر می کنم که اشکال خیلی از ما این است که در سیزده سالگی و از طریق خانواده و بستگان و قوم و قبیله مان اهل سیاست می شویم و خلاصه با واسطه عقل سیاسی پیدا می کنیم. اما اگر عجله نکنیم، به خودمان (خود مستقل از خانواده و قومیت مان) فرصت بدهیم تا در فضایی منتزع از این مسائل رشد کند و دچار پرستش های باطل نشود آنوقت اگر جائی مسئله عشیره و قومیت مان هم مطرح بشود محتمل است که فارغ از احساسات نوستالژیک و دور از تعصب و طرفداری های جانبدارانه قضاوت کنیم، البته فقط «محتمل» است.

 


تتمه: این را هم محض تذکر و پیشگیری از سوء تفاهم عرض می کنم؛ بنده قزوینی نیستم، اهل همین تهران دود زده، شهر مهاجرهای تازه به دوران رسیده هستم

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 30 فروردین1388 و ساعت 7:4 |

 

تراژدی داستانی است که هر دو سوی آن بد باشد، وقتی مسیر یک داستان به گونه ای پیش می رود که سرانجام آن بین دو انتخاب بد منحصر می شود تراژدی اتفاق می افتد، وقتی شاهنامه به گونه ای رقم می خورد که رستم و سهراب بی آنکه همدیگر را بشناسند مقابل هم قرار می گیرند تا یکی دیگری را از میان بردارد یا وقتی هملت بر سر دو راهی ای قرار می گیرد که مجبور می شود عمویش را بکشد یا خیانت او را نادیده بگیرد تراژدی اتفاق افتاده است. مهم این نیست که کدام یک از دو حالت بد اتفاق می افتد، مهم این است که موقعیتی تراژیک به وجود آمده است.

انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری برای منتقدین و دشمنان احمدی نژاد از همین جنس است. دلیلی وجود ندارد که انتخابات پیش رو پایان داستان کسی باشد که در اوضاع اشرافی گری سیاسی پا به میدان گذاشت و شوک های تعیین کننده ای به اقتصاد، سیاست و مدیریت کشور وارد کرد. احمدی نژاد چه انتخاب بشود و چه انتخاب نشود داستان تراژیکی که از زمان مطرح شدن او در شهرداری تهران آغاز شده است ادامه خواهد داشت. با این حساب تصور بازنشستگی یا حذف احمدی نژاد در انتخابات آتی تصوری عجولانه و دور از واقع بینی سیاسی است.

اگر احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری شکست بخورد پا از میدان سیاست بیرون نخواهد گذاشت، او خود را حامل وظیفه ای می داند که در هر صورت و در هر مقام و موقعیتی که باشد آن را پیگیری و مطالبه خواهد کرد، به خصوص اگر در انتخابات رأی قابل توجهی کسب کند یا در دور دوم شکست بخورد این احساس تکلیف در او قوی تر خواهد شد و با عزم بیشتری به پس از دوران ریاست جمهوری نگاه خواهد کرد، دورانی که احتمالا احمدی نژاد و احمدی نژادیها آن را مرحله افشاگری و انتقام کشی از دشمنان «دانه درشت» خود به حساب خواهند آورد. چهارسال ریاست جمهوری و بر هم زدن سنت های جا افتاده فرصت مناسبی برای پی بردن به پشت پرده ها، سوء استفاده ها، رانت خواری ها و فسادهای جاافتاده سیاسی و به دست آوردن گزک های سیاسی از مخالفین بود.

پیش بینی احمدی نژاد شکست خورده در انتخابات دهم کار مشکلی نیست و از آنجا که شکست احمدی نژاد او را به اولین رئیس جمهور چهارساله تبدیل خواهد کرد تصور فریادهای مرده باد و فوران شهوت دشمنی ها و فحاشی ها و تحلیل های یکجانبه بعد از انتخابات هم کار سختی نخواهد بود. دشمنان احمدی نژاد که چهارسال تمام از دست او خون دل خورده اند و هر چه از دستشان برآمده برای مقابله با او انجام داده اند آنقدر دور اندیش نخواهند بود که شادی و پایکوبی شان را برای چندماهی که او پس از انتخابات سر کار می ماند پنهان نگه دارند و طبیعی است که خود به خود عزم و اراده او را برای تلافی جوئی و انتقام کشی بیشتر و بیشتر خواهند کرد.

اینکه احمدی نژاد پس از ریاست جمهوری حزب مخالفی تشکیل بدهد و به طور مستقیم به مبارزه سیاسی ادامه بدهد قطعی نیست اما اینکه از انواع و اقسام روشهای غیر مستقیم و رسانه ای برای نشان دادن واقعیت چهره های سیاسی ای که در طول چهارسال یک روز هم از سنگ اندازی و مقابله با او دست بر نداشته اند استفاده کند کاملا محتمل و معقول است. دولت آینده اگر دولت احمدی نژاد نباشد علاوه بر همه مشکلات باید روی یک جریان منتقد و مخالفت سیاسی هم که اشراف تمام عیاری بر مسائل کشور دارد حساب باز کند. علاوه بر این احمدی نژاد راههایی را در اقتصاد و سیاست خارجی باز کرده است که ادامه دادن آن از هر کسی بر نمی آید. از فردای خداحافظی احمدی نژاد و با اولین خودنمائی ضعیف رئیس جمهور بعدی دلها برای احمدی نژاد و حرکتهای انقلابی او که بی هیچ دغدغه ای دستور تغییرات بزرگ را صادر می کرد و خودش را بی واهمه به بطن مشکلات بعدی می انداخت تنگ خواهد شد.

با همه این احوال احمدی نژاد همچنان بخت اول برای تشکیل دولت دهم است. رقابت با کسی که در مسند ریاست جمهوری قرار دارد و در طول چهار سال چشم و گوش مردم او را به عنوان «رئیس جمهور» شناخته است کار بسیار دشواری است و تنها چیزی شبیه یک معجزه سیاسی می تواند احمدی نژاد را از چهارسال دوم ریاست جمهوری محروم کند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 26 فروردین1388 و ساعت 7:47 |

 

من از طرف الیاس به یک بازی خنک دعوت شده ام، نگاهی به نامه های قبلی انداختم و دیدم حرفهای قشنگی زده شده، من هم از همین حرفهای قشنگ استفاده می کنم، خودم را جای عموفیلترباف می گذارم و یک جوابی می نویسم، ببینیم چه می شود:  

 

 برادرزاده های عزیزم!

 سلام

کلی نامه برای عمویتان نوشته اید، دست تان درد نکند، زحمت کشیده اید. حالا عمویتان هم می خواهد به شما جواب بدهد. فیلترینگ یک ابزار است که کمترین حد کنترل را ممکن می کند. فیلترینگ ایران حتما مشکل دارد و حتما بی نظمی ها و اشکالاتی وجود دارد، اما این مشکل به «اصل» فیلترینگ ربطی ندارد. فیلترینگ یک واقعیت است، همه جا فیلترینگ هست، از اینترنت هم که بگذریم مثلا وقتی اروپائی ها جلوی پخش المنار را می گیرند یا وقتی تلویزیونهای آمریکا مجبورند برای نشان دادن تابوت سربازان آمریکائی مجوز کتبی کسب کنند، یعنی فیلترینگ هست و همه جا هم هست. از چین گرفته تا ایران و تا خود آمریکا فیلترینگ همه جا هست، منتها جاهایی که با دشمنی کمتری مواجه اند یا دشمنان ضعیف تری دارند و کمتر احساس خطر می کنند یا آنهایی که از نظر فرهنگی با جامعه ما متفاوت هستند طبیعتا فیلترینگ ضعیف تری هم دارند، اما فیلترینگ را نمی شود از اصل نفی کرد...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت 20:14 |

 

امسال به یکباره دو رئیس جمهور آمریکا و اسرائیل اقدام به ارسال پیام نوروزی برای مردم ایران کرده اند، هر چند اوباما بر خلاف پرز در پیام خود ناپرهیزی کرده و رهبران ایران را هم خطاب قرار داده اما با این کار عرف دیپلماتیک را نقض کرده و متوجه نبوده که دائما راههای ساده تر را فراموش می کند و برای چیزی که خودش آن را تغییرات می نامد به راههای دشوار و بزرگ روی می آورد، همانطور که سنگ بزرگ نشانه نزدن است فرستادن پیام نوروزی یا مثلا نامه نگاری مستقیم با رهبر ایران (که هیچگاه در روابط سیاسی مورد خطاب مستقیم نیست) هم خارج شدن از عرف دیپلماتیک و هم دشوار کردن راه گفتگو و مذاکره است. همه اینها نوید عدم موفقیت اوباما در فهم درست رابطه ایران و آمریکا و طرز گشودن راههای مذاکره است، اگر قرار باراک اوباما برای مردم و رهبران ایران پیام نوروزی فرستاداست رابطه ای اصلاح شود باید از پائین ترین مراحل آغاز شود نه اینکه منتظر تغییر دفعی و ماچ و بوسه نوروزی! باشیم.

از این گذشته آیا فرستادن پیام نورزوی از طرف رئیس جمهور آمریکا به این معنی است که مواضع رئیس جمهور آمریکا اهمیت خاصی برای مردم ایران خواهد داشت؟ یعنی ایرانیها همانطور که در آغاز سال نو منتظر پیام رهبر و رئیس جمهورشان هستند از امسال باید منتظر پیام نوروزی رئیس جمهور آمریکا هم باشند؟ اگر فرستادن این نوع پیام نوعی کنار زدن یا کم اهمیت کردن پیام رهبران ایران و به هدف ایجاد شکاف میان مردم و سران نظام تفسیر شود چه چیز می توان گفت جز اینکه آمریکا راه تازه ای را برای مقابله با جمهوری اسلامی پیدا کرده است؟

به هر حال می توان چنین نگاه بدبینانه ای هم نداشت و این پیام را یک گام از نوع آمریکائی برای گشایش رابطه و تفاهم تفسیر کرد و اینطور برداشت کرد که «رئیس جمهور آمریکا از مواضع قبلی خودش کوتاه نیامده، اما حداقل یک ابتکار جدید به خرج داده است». بنابراین باید درباره هدف این ابتکار سوال پرسید؛ آیا اوباما واقعا در پی گشودن درهای مذاکره با ایران است یا پیام نوروزی یک طرفند (از نوع چماق و هویج) برای وادار کردن ایران به عقب نشینی است؟ ...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 1 فروردین1388 و ساعت 23:1 |

 

محمد مصدق و محمود احمدی نژاد شباهت های  زیادی با هم دارند، نه به این معنا که این دو نفر کاملا به هم شبیه هستند یا در موقعیت های دقیقا مشابهی قرار گرفته اند، اما با وجود تفاوت های جدی ای که بین شان وجود دارد در بعضی روحیات و رفتارهای سیاسی با هم شباهت های بسیاری دارند:

 

در دولت وثوق که احمدقوام وزارت مالیه را بر عهده داشت، مصدق معاون قوام بود و این مسئولیت را در دولت علاء الدوله نیز بر عهده داشت. در همین مقام بود که مصدق بر سر پرونده فساد مدیران متخلف مالیه لجبازی و پافشاری بی اندازه نشان داد و از همانجا بود که با وجود تهمت ها روزنامه رعد(سیدضیاء) به مرد فساد ناپذیر مالیه شهره شد. مسئولیت احمدی نژاد در شهرداری تهران نیز با شهرت او در مقابله با فساد مالی مدیران شهرداری همراه بود. تا قبل از دوره ای که احمدی نژاد مسئولیت شهرداری تهران را بر عهده بگیرد کارکنان و مدیران شهرداری تهران(شهرداریچی ها) خوشنام نبودند و باور مردم تهران این بود که شهرداری تهران محلی مملو از فساد مالی و اداری و پر از کارکنان متخلف است.

مصدق بر سر چیزی که به آن عقیده داشت معامله نمی کرد، در عین حال سیاستمداری تکرو بود، روحیه ای زودرنج و حساس داشت و به طرف چانه زنی و بده و بستان هم نمی رفت، حضور منفرد و بی رقیب را بیشتر دوست داشت و همیشه مخالف و در اقلیت بود، او مخالف خوانی تمام عیار بود. این عادت مصدق بود که برای گرفتن هر مسئولیتی پیش شرط می گذاشت و اختیارات کامل طلب می کرد. البته امروز قوانین ما اجازه چنین کمال گرائی و بلندپروازی هائی در سطح رئیس جمهور را نمی دهد اما احمدی نژاد در خصوصیاتی که گذشت بی شباهت به مصدق نیست، آن زیاده خواهی ها را نه در سر دارد و نه می تواند به منصه اجرا بگذارد اما در تکروی و حساسیت دقیقا مشابه مصدق است. مصدق اگر از کسی انتقاد ناروا یا تهمتی دریافت می کرد هیچگاه از حافظه اش پاک نمی شد و اجازه نمی داد تلخی های سیاسی ای که از سر گذرانده مشمول مرور زمان شود، احمدی نژاد هم در تمام این چهارسال گویا همچنان در خرداد و تیر 84 به سر می برد و با سخرانی های خاص و رویکرد تبلیغی خود در پی انتقام کشی از موج تخریب و اتهامی بود که مخالفان قدرتمندش از ابتدا برای او ترتیب دادند...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 27 اسفند1387 و ساعت 16:8 |

 

ممکن است برای شما هم پیش آمده باشد:

وقتی که در پایگاههای وب 2 یا گفتگوهای اینترنتی توصیه ای، پیشنهادی و یا انتقادی را برای بهتر شدن موضوعی مطرح می کنید با این جمله باز دارنده مواجه می شوید که: چرا به همه چیز و همه کس نگاه اخلاقی دارید؟ ... بله، مدتی است تا حرفی و انتقادی راجع به «هر» موضوعی مطرح می شود این موضع گیری به ظاهر آشتی جویانه اصل انتقاد و پیشنهاد را زیر سوال می برد و گوینده آن ـ بدون اهمیت دادن به محتوای سخن عنوان شده ـ طرف مقابل را به دخالت نکردن و بی عملی دعوت می کند و بیشتر اوقات هم همین جمله «نگاه اخلاقی به همه چیز و همه کس» مانع شخص انتقاد کننده می شود.

اما مگر می توان نگاه اخلاقی نداشت؟ اگر دقت کنید همین جمله یک توصیه اخلاقی است که در مورد همه چیز و همه کس به کار می رود، یعنی شخصی که آن را استفاده می کند در حال اعمال یک نوع نگاه اخلاقی است، منتها در این حالت که خودش را از نگاه اخلاقی مبرا و طرف مقابل را به استفاده از آن متهم می کند. بنابراین جواب این سوال که آیا می توان نگاه تربیتی و اخلاقی نداشت منفی است. همه اذهان و عقول و همه الگوهای فکری نگاه تربیتی و اخلاقی خاص خودشان را دارند اما یا آگاهانه و به صورت آشکار آن را اعمال می کنند و یا ناآگاهانه و زیر پوششی از انکار نگاه اخلاقی آن را پنهان می سازند. بنابراین استفاده از جمله «نگاه اخلاقی به همه چیز و همه کس» در حد یک طرفند است که غالبا ناآگاهانه و بدون اینکه استفاده کننده از معنای دقیق و «خودشمول» آن مطلع باشد به کار می رود.

ریشه این تناقض در گفتار و عمل در کجاست؟

مبنای نگاهی که از آن سخن رفت را باید در فلسفه و سیاست جست، آنچه از ظاهر اباحه گری (نگاه لیبرال) بر می آید واگذاشتن همه چیز به حال خود است تا فرهنگ، اقتصاد و روابط اجتماعی هر آنطور که طبیعتا مایل هستند رشد کنند، این نگاه از نظر فلسفی انسانمدار است، یعنی انسان را فی نفسه موجود مقدسی می شمارد که همه خواست ها و تمایلات او جایز و حتی موجد ارزش اخلاقی است. بنابراین اباحه گری متضمن یک نوع نگاه و فلسفه تربیتی است که ظاهرا «هدایت» و ارشاد انسان و پدیده های انسانی و اجتماعی را نفی می کند اما عملا خالی از هدایت نیست چون به هدایتی متفاوت و پنهان معتقد است، هر چند که آن را نفی و انکار کند. (مثلا وقتی در اقتصاد از آزادی بازار سخن می گوید نگاهی را اعمال می کند که به قدرت بی حد و حصر سرمایه منتهی می شود و یا وقتی از آزادی آموزش و پرورش و عدم نظارت دولت بر رسانه ها حرف می زند نگاهی را دامن می زند که نفوذ سرمایه و قدرت را جایز می شمارد و راه تشکیل کاست ها قدرتمند اما ناپیدای اجتماعی را در پشت پرده سیاست باز می گذارد).

ذهن و زبان انسان نمی تواند خالی از فلسفه و خالی از نگاه اخلاقی و تربیتی باشد، انسان چه یک راه را انتخاب کند و چه همان راه را انتخاب نکند به هر حال درگیر یک فلسفه و یک اندیشه در پس رفتارش است. سخن ارسطو که راه گریز از فلسفه را می بست حامل همین معناست: «اگر فیلسوفی باید کرد، پس باید فیلسوفی کرد، و اگر نباید فیلسوفی کرد، نیز باید فیلسوفی کرد». این مانعیت در گریز از فلسفه به ایدئولوژی نیز سرایت می کند. کسانی هستند که دم از ایدئولوژی زدایی می زنند در صورتی که خودشان دچار بدترین ایدئولوژی ها هستند و یا دم از مرگ ایدئولوژی می زنند اما خودشان تازه ترین و فربه ترین ایدئولوژی ها را سامان داده اند و فقط چهره زشت و ضمخت آن را در پس تبلیغات فریبنده و با تکیه بر نگاه تسامحی و ساده انگارانه مخفی کرده اند. حرفهای وبلاگ دادابیس در این مورد رساتر است:

«پرنفوذترین ایدئولوژیها اونیکه وجود خودشو نفی میکنه و انگشت اتهام ایدئولوژیک بودنو به طرف ایدئولوژیهایی میگیره که لااقل قبول دارند که ایدئولوژی اند. ایدئولوژیک ترین افراد توی جامعه اونایی اند که فکر میکنن بخاطر چند سال دانشگاه و آگاهی درباره وجود ایدئولوژی، دیگه ایدئولوژی ندارن و تفکرات اونها ماورأ ایدئولوژیه و به یه انسانیت و عقلانیت خالص و پاک رسیده اند. احمقانه تر از تفکر به اصطلاح ماورأ ایدئولوژی تلاش یه عده برای شناخت تمام و کمال ضمیر ناخودآگاه انسانه. ما هر چه بیشتر روی ضمیر ناخودآگاه چراغ قوه بندازیم، ناخودآگاه سوراخهای عمیق تری پیدا میکنه که توی اونها قایم شه.»

پس همانطور که گفته شد استفاده از جمله باز دارنده «نگاه اخلاقی به همه چیز و همه کس» یک طرفند و ابزار برای جا انداختن امور دلبخواهی، تقدس و آزادی تمایل انسان و اباحه گری در مورد فرهنگ و روابط اجتماعی است. ابزاری دیگری که همیشه همراه با این طرفند مورد استفاده اباحه گری بوده و هست «تقلیل اخلاق به خوشروئی» است، یعنی انحراف از رعایت اصول اخلاقی و تعهد واقعی به اخلاق و در عوض اهمیت دادن به آداب دانی و پنهان کردن دروغ و فریب زیر لوای خوشروئی. گویا این از التزامات نگاه اباحه گر است که ارزشهای بزرگ اخلاقی را زیر حجابی از خشروئی ریاکارانه و بزک شده همراه با لبخندهای تصنعی و تأیید های بی محتوا و مهوع پنهان می کند. این رفتار اساسا بی شباهت به اخلاق بازاریابی و کاسب کارانه نیست؛ عینا مثل فروشنده هائی که قشنگ، شسته رفته و و محترمانه حرف می زنند اما سر خریدار و مخاطب خود را کلاه می گذارند، آیا بی اخلاقی ای بزرگتر از این متصور است؟

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 23 اسفند1387 و ساعت 16:56 |

 

در نوشته قبلی گفته بودم که ما در جنگ هشت ساله برای ایران جنگیده ایم نه برای اسلام اما این حرف به مذاق بعضی ها خوش نیامد و با اینکه درباره اش توضیح داده بودم باز هم جور دیگری تفسیر شد. با اجازه بیشتر توضیح می دهم:

 

 از ابواب اساسی که ناچاریم برای درست اندیشیدن به سراغ آن برویم باب فرار از تبلیغات است؛ معضلی که به آن دچار شده ایم و این مانع تفکر صحیح در میان ما شده است؛ به محض اینکه کسی، چیزی خلاف باورهای تبلیغاتی از زبان و قلمش خارج می شود تحریک می شویم و علیه او موضع گیری می کنیم، یعنی به جای فکر کردن و سنجیدن اسنادها و استدلالهای سخن مقابل، و مقایسه آن با باورهای خودمان، از زاویه تبلیغاتی به قضایا نگاه می کنیم و اگر آن را مطابق حرفهای رسمی متداول نیابیم بی درنگ دست و زبانمان را به مخالف خوانی و اتهام زنی آلوده می کنیم.

در الگوی فکر تبلیغاتی، استدلالهایی به کار می گیریم بدون اینکه مدلول و معنای آنها را بدانیم یا اینکه به لوازم استدلالمان پایبند باشیم. ریشه موضوع آنجاست که گزاره های تبلیغاتی گزاره هائی صرفا برای اقناع هستند نه برای ارائه برهان و استدلال. تبلیغات ذهن ما را آمیخته به دو عنصر «تناقض» و «توجیه» می کند، دائم با تناقض ها درگیر می شویم و برای زدودن آنها مرتبا دست به توجیه و تأویل می زنیم، یعنی برای گریز از بن بست های فکری به استعمال گزاره های تبلیغاتی بیشتر روی می آوریم! تبلیغات اجازه فکر کردن و بحث منطقی را از ما می گیرد تا جائی که به جای آوردن استدلال و برهان، گزاره های تبلیغاتی را بدون نشان دادن ربط و هماهنگی بین آنها و نتیجه مطلوب مان استفاده می کنیم، و به همین ترتیب در تفکر و گفتگو مدام باورهای تبلیغاتی را مرور می کنیم و اجازه نمی دهیم ذهن مان شکلی غیر از صندوقی از عقاید صلب، و یا کارکردی غیر از کارکردهای نازلی مثل اقناع و توجیه داشته باشد.

فکر تبلیغاتی به فقر «تحلیل» و فقر «اسناد» دچار است. تبلیغات در یک وضعیت ذهنی و انتزاعی فضا را خط کشی و نگاه آدم ها را سیاه و سفید می کند. وقتی به معضل نگاه تبلیغاتی دچار می شویم سعی می کنیم همه چیزهای خوب را به کارها و عقاید خودمان نسبت بدهیم و همه چیزهای بد را به هر وسیله و توجیهی از خودمان مبرا کنیم و به مسائل بیرونی و خارجی مرتبط کنیم. فکر کردن و درگیر کردن ذهن سخت است، در عوض تبلیغاتی و ساده فکر کردن راحت است، بنابراین پای «عادت» هم در فکر تبلیغاتی باز می شود؛ ذهن خیلی راحت به ساده فکر کردن جلب می شود و راحت تر از آن به روشهای ساده «عادت» می کند تا اینکه در دورباطل ساده انگاری و عادت گرفتار می شود.

علت اصلی ابتلا به فکر تبلیغاتی احساس علاقه و ارتباط با یک موضوع و تکیه بر احساسات برای دفاع از آن است. در چنین موضعی تبلیغات به ما القا می کند که ما همیشه در جنگ هستیم و نباید از خودمان ضعف نشان بدهیم بنابراین به باورهایمان به صورت یک کل پیوسته نگاه می کنیم که اگر گوشه ای از آن هم خدشه دار شود گویی به همه آن صدمه رسیده است، تبلیغات حتی جزئی ترین مسائل را به موضوعات پراهمیت و حساس تبدیل می کند. خلاصه کنم؛ الگوی فکر تبلیغاتی نظم ندارد و بر دودوتا چهارتا استوار نشده است، فکر تبلیغاتی مجموعه ای است از تکرار باورهای پرکششی که بیشتر به درد مناظره و رویارویی می خورد تا به کار واقع بینی یا عمق بخشیدن به دانسته ها در مقام تحلیل.

از این کلی گویی دور شویم و کمی هم به سراغ مصادیق برویم: اسلام برای ما آنقدر مهم است که هر کار مثبت و حتی به ظاهر مثبتی را به آن نسبت می دهیم، به همین دلیل نام و عنوان «اسلامی» بیشترین سهم را در تبلیغات ما پیدا کرده است؛ حکومت تشکیل می دهیم، توانائی تولید سوخت هسته ای پیدا می کنیم، ماهواره به فضا می فرستیم، در انتخابات شرکت می کنیم، ... همه کارهای مثبت و افختاراتمان را از دم به اسلام و عظمت اسلام ربط می دهیم در حالی که ممکن است هیچ ارتباطی هم به اسلام نداشته باشند و عموما کارهائی باشند که مسلمانان به حکم بدیهی عقل باید انجام بدهند و دین اسلام به صورت امضائی حکم تأیید بر آنها گذاشته است، پس درست نیست که در تبلیغاتمان اینقدر از اسلام مایه بگذاریم و همه چیز را تحت لوای نسبت «اسلامی»* ببریم.

وقتی انقلاب را از زوایه ای صرفا اسلامی می بینیم ذره ذره اش برایمان تقدس پیدا می کند و حتی شخصیت های انقلابی زیر تاریکه ای از عصمت می روند که همواره باید بزرگیشان را ارج نهاد و از انتقاد و صراحت لهجه درباره آنها پرهیز کرد. همینطور است وقتی که مثلا جنگ را از زوایه فیلمهای تبلیغاتی آوینی می بینیم؛ همه جنگ برایمان مقدس می شود و چیزی که مقدس است حتما مثبت است و حتما لازم و پرفایده بوده و ما هم ضرورتا در آن پیروز بوده ایم! این است که وقتی می گوئیم «ما برای ایران جنگیده ایم» بعضی ها غافلگیر می شوند که انگار سخن عجیبی گفته شده است. اما بدیهی است که ما تا وقتی که در مرزهای خودمان و برای حفظ حقوق و منافع خودمان می جنگیم، برای کشور و ملت مسلمان ایران می جنگیم نه برای اسلام. در جنگ هشت ساله به خاک ایران تجاوز شده بود و ما هم برای رفع فتنه از ایران جنگیده ایم، اگر زمانی رسید که برای نجات قدس و حرمین و عتبات که در ساحت شان خون ریخته می شود و تحت تجاوز نامسلمانان و زیر اسلحه مشتی متجاوز ومتعصب قرار گرفته اند دست به اقدامی زدیم آنگاه می توانیم ادعا کنیم که برای اسلام جنگیده ایم.

 در بحث و گفتگو درباره انقلاب اسلامی، حکومت جمهوری اسلامی و اتفاقاتی که در این سی ساله افتاده است تبلیغات بزرگترین نقش را داشته و هنوز هم قدرت تبلیغات حرف اول و آخر را می زند مثلا تبلیغات ما را وادار می کند که برای توجیه انقلاب عمران و آبادی این سی سال را با حکومت پهلوی! مقایسه کنیم، تبلیغات می گوید که تسخیر سفارت درست بود، تبلیغات می گوید که ادامه جنگ بعد از خرمشهر منطقی بود، تبلیغات می گوید که گفتگوی با آمریکا نفی انقلاب است، تبلیغات می گوید که غرب در افغانستان و عراق شکست[؟!] خورده است، تبلیغات می گوید که بوش آدم کند ذهن و نفهمی بود، تبلیغات ما را به این خیال می اندازد که غزه نیاز به نیروی استشهادی دارد، تبلیغات است که فکر ما را نسبت به رابطه رابطه ایران و کشورهای دیگر خراب می کند، تبلیغات می گوید که بچه های حماس عاشق! ایران هستند، تبلیغات است که می گوید هر اتفاق مثبت و ضد آمریکائی هر جای دنیا که بیافتد از آثار انقلاب ایران است، تبلیغات است که کم کاری ها و عقب ماندگی های مان را می پوشاند و ذهنمان را تخدیر می کند، تبلیغات می گوید که همه چیز خوب است، همه چیز به نفع ماست، کارنامه مان پر از افتخارات و عملکردمان همیشه و در طول تاریخ تا کنون قابل اعتنا و تقدیر بوده است.

اگر تبلیغات اینقدر دست و پا گیر نشده بود و برایمان حساسیت درست نکرده بود الان راحت تر می توانستیم با مخالفین گفتگو کنیم، اگر تلقی معصومانه از سیاست و حکومت و تاریخ را توهم نمی کردیم که پیدا شدن یکی دو اشکال کوچک را مساوی با ملکوک شدن کل حیثیت مان بدانیم الان پذیرفتن یک اشتباه برایمان اینقدر پرهزینه نبود. تصدیق همه این حرفها به معنای نفی ارزش تبلیغات نیست، بلکه به معنای محدود کردن تبلیغات و به کار گرفتن تبلیغات در سر جای خودش است، در جائی که مثلا نیاز به تحلیل سیاسی یا فرهنگی داریم تکیه کردن بر باورهای تبلیغاتی نقش سم را بازی می کند. از این گذشته همیشه بهترین روش تبلیغی احتراز از «فکر تبلیغاتی» و آموزش غیر تبلیغی فکر کردن است، اگر جای عقل را به احساسات بدهیم خیلی زود دچار کهنگی و فرسودگی می شویم و باید بترسیم از روزی که تبلیغات برای ما اصل و اساس شود و فضای فکر و تحلیل و تعقل مان را تنگ کند. 

 


تتمه: جمله حذف شده: تبلیغات فضای ذهن ما را اشغال کرده، نه تنها مانع می شود که واقعیت ها را ببینیم، بلکه مثل آب خیس [:)] جلوی سوختن فسفرهایمان را گرفته است | *می گویند از انگیزه هایی که امثال مرحوم آخوند خراسانی با شیخ فضل الله نوری و سیدکاظم یزدی و ... بر سر لفظ مشروعه مشکل پیدا کردند همین الحاق عنوان شرعی به حکومت و احتمال ناکامی های آینده بود که ترس از بدنامی اسلام را در پی داشت، هر چند نمی توان وسواس در این اندیشه را قبول کرد اما می توان در اصل آن تأمل کرد و دست به عصاتر درباره استفاده از الفاظ مشروعه و اسلامی و دینی و ... قدم برداشت | تبلیغاتی فکر کردن در سیاست فقط مشکل وفادارن به انقلاب اسلامی نیست، خیلی هائی که مثلا ابرقدرت بودن آمریکا را قبول کرده اند این باور چنان در ذهن شان رسوخ کرده است که فکر می کنند قرار است تا همیشه تاریخ این قدرت باقی بماند و فرهنگ و زبان غرب همیشه معیار و منبع باشد. همانطور که در ابتدا گفتم «عادت» نقش مهمی در ساده و تبلیغاتی فکر کردن دارد، مثلا اگر از دوران مدرسه توی گوشمان خوانده اند که آمریکا ابرقدرت نظامی و علمی و اقتصادی و سیاسی و ... است سخت است که این بت آمریکا را توی ذهنمان بشکنیم، یا اگر حقنه کرده اند که برای پیشرفت کردن و آدم شدن! لازم است یک زبان خارجی (مخصوصا انگلیسی) یاد بگیریم و برای این زبان یاد گرفتن هم کلی هزینه کنیم و زحمت بکشیم سخت است که قبول کنیم تمدن غرب به سرازیری افتاده و چیزی برای گفتن ندارد و اگر تا حالا با زور اسلحه و غارت ثروت ملت های ضعیف خودش را حفظ کرده امروز دیگر ورق کم کم بر می گردد و با قدرت گرفتن کوچکترها باید بر خودش بلرزد | موضوعی که در دوران طلبگی همیشه موجب بحث من و رفقایم می شد چرائی فرستادن زائر به حج عمره و سفرهای عمره دانشجوئی و ... بود. هیچ وقت حکمت فرستادن زائر عمره مستحبی را به سرزمینی که زیر یوغ مشتی وهابی تنگ فکر و متعصب قرار دارد درک نکردم. تاکی باید جنایتهای سعودی را در حرمین ببینیم و باز هم به روابط مسالمت آمیز و برنامه حج و زیارت و ... کمافی السابق ادامه بدهیم؟ ... که کارمندان حج و زیارت بیکار نشوند؟!! | از آیت الله مکارم درباره زورگوئی و بدرفتاری سعودی ها: سزاوار است همه مسلمین ‏جهان و وزارت خارجه ما این مسئله را بطور جدى از طرق بین‌المللى دنبال کنند | اینجا اگر نبودیم، به فرندفید سر بزنید، اصلا اگر پایه اید یک حساب کاربری درست کنید تا دور همی لحظه ها را به هم الحاق کنیم

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 10 اسفند1387 و ساعت 8:16 |
 

حاشیه ای بر مطلب اخیر تأملات:

 

اگر آیت الله خمینی در بازگشت به وطن هیچ احساسی ندارد نه «عارف نمایی» و «ریاکاری» و نه بی اهمیت تلقی کردن انقلابی است که خود 15 سال هزینه برای آن پرداخته بود، کسانی که خمینی را می شناسند می دانند که نداشتن احساس خاص در بازگشت به وطن کاملا واقعی و به خاطر روحیه «توکل» و سپردن سرنوشت به دست اراده الهی است، کسی که آنچنان روح بزرگی دارد، می داند چه کرده است، می داند چه می خواهد بکند، و می تواند حدس بزند که چه خواهد شد طبیعی است که «هیچ» احساس خاصی نسبت به ورود به میهن نداشته باشد. بازگشت خمینی برای کسانی غیرمنتظره و هیجان انگیز بود که فکر می کردند یک شخصیت انقلابی! برای تمام کردن کار انقلاب به ایران باز می گردد نه برای آنانکه می دانند رهبر و پدر ملت ایران که توسط نوکران اجنبی 15 سال در تبعید به سر برده بود با قدرت و صلابت به خانه خودش باز می گردد. پس علاوه بر حس توکل باید ارزش سیاسی و تبلیغی حرکت رهبر انقلاب را هم دریافت، این فرزندان هستند که باید از بازگشت پدر خوشحال باشند و سر از پا نشناسند نه پدری که وجودش نشانه اقتدار ملت است و احساساتی شدن برای او نقطه ضعف به حساب می آید، رهبری که می داند نباید با با مشعوف نشان دادن خودش پیروزی ناتمام بر دشمن را دست بالا بگیرد و آن را غلبه بر یک قدرت واقعی و نیرومند نشان بدهد. اما قصه جنگ و جام زهر قصه متفاوتی است.

جنگ و دفاع برای اسلام بزرگترین ارزش و آرمان مسلمانان است، هیچ عبادتی به اندازه جهاد در راه دین خدا ارزشمند نیست اما ما باید جسارت اعتراف به اینکه ما در جنگ هشت ساله «برای اسلام» نجنگیده ایم را داشته باشیم، اینکه بزرگترین آرمانها را به کارهای خودمان نسبت بدهیم ارزش نیست، ارزش آن است که واقعیت های را که اتفاق افتاده اند فارغ از نسبت دادن آنها به ارزشهای آرمانی بپذیریم. واقعیت این است که ما برای حفظ آب و خاک خودمان (که آن را مأمن و مأوای اسلام حقیقی و حقیقت طلب می دانیم) جنگیده ایم و در این جنگ دفاع از وطن را مقدمه حفظ اسلام و دفاع از اسلام را نتیجه طبیعی حفظ وطن می دانستیم.

اما از طرفی ما برای پیروزی در این جنگ به فرهنگ اصیل خودمان متکی بودیم نه احساسات ناسیونالیستی. یعنی برای دست زدن به جنگ و دفاع از وطن فقط به صرف حکم منطقی «لزوم حفظ وطن» تکیه نکردیم بلکه به اعتقادات دینی خودمان برای دست زدن به «جهاد دفاعی» متوسل شدیم و از فرهنگ شیعی و عاشورایی مان برای تقویت روحیه و سلحشوری سربازانمان کمک گرفتیم و آنقدر در این مسیر رفتیم که به مفاهیم عمیق عرفانی و الهی رسیدیم. محیط جبهه ها و روحیه سربازانمان را طوری تربیت کردیم که حقیقتا دستگاه انسان سازی و پرورش روحی به وجود آمده بود و اثر و عطر این محیط عرفانی و پر از ایثار حتی بعد از جنگ هم در اجتماعات مذهبی قابل استشمام بود و تنها در این سالهای اخیر است که کمرنگ شده و رنگ تبلیغاتی و آمیخته به زرق و برق های تصنعی به خود گرفته است.

فرهنگ ما فرهنگی اسلامی است و عناصر این فرهنگ دینی آنچنان در مردم ما قدرتمند است که هرگز قابل مقایسه با عناصر ملی گرایی ایرانی نیست، گذشته از اینکه به خاطر تاریخ سیاه باستانگرائی پهلوی هیچ احساس مثبتی نسبت به این نوع اعتقادات ملی گرایانه وجود ندارد حتی نمی توانیم عناصر ملی گرایی ایرانی را به شکلی خالص و ناآمیخته با فرهنگ اسلامی مان پیدا کنیم و هر تلاشی برای اسلام زدایی از فرهنگ ایرانی و «خلوص گرایی تاریخی» در ایران زمین محکوم به شکست بوده و هست. ملی گرایی ایرانی در بطن دین اسلام رشد کرده است و ذره ذره آن آمیخته به مفاهیم دینی و فرهنگ شیعی است. بنابراین ما برای حفظ وطن (نه برای اسلام) اما با تکیه بر فرهنگ اسلامی جنگیدیم.

جنگ ما تا خرداد سال 61 و پیروزی خرمشهر به نفع ایران به مرحله تعیین کننده رسید و بعد از آن را باید دوران فرسایش نبرد بین جبهه ایران و عراق بدانیم که وقتی به مرحله حاد و در آستانه یک تحول جدی قرار گرفت آمریکا به عنوان مداخله گر همیشگی وارد صحنه شد و قدرت نظامی و تسلیحاتی اش را علیه ما و منطقه تحت نفوذ مان (خلیج فارس) به کار گرفت و ما دیگر نتوانستیم مقاومت کنیم، چون دیگر تاب هزینه های سنگین و درگیر شدن در دو جبهه را نداشتیم. اگر آیت الله خمینی اعتراف به نوشیدن جام زهر می کند این یک اعتراف به شکست واقعی است، اعتراف به پذیرفتن صلحی است که قلبا به آن راضی نیست اما به خاطر فرسایش جبهه ها، تحلیل رفتن قوای خودی و بحران در اقتصاد کشور و وارد شدن آمریکا به صحنه ناچار از پذیرفتن آن بود. ما و عراق فرصت اینکه جنگ را بین خودمان تمام کنیم پیدا نکردیم و در موقعیتی قرار گرفتیم که عراق کم کم برای یکسره کردن کار ایران تا دندان مسلح می شد و آمریکا هم علیه ما وارد جنگ دریایی شده بود، چاره ای نداشتیم جز قبول اینکه ادامه نبرد نظامی هیچ نفعی به حالمان ندارد و تنها امضاء قطعنامه می تواند جلوی تاوان های سنگین تر بعدیرا بگیرد. این است که قبول آتش بس را برای رهبر ایران تبدیل به جام زهر می کند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت 23:52 |

 

حرفی ندارم جز اینکه خواهش کنم به واژه توپ توجه وافی مبذول بفرمائید:

 

اوباما با شعار تغییر آمده و از اول اینطور اعلام کرده است که قصد دارد باب گفتگو با ایران را بگشاید. هنوز زمان زیادی از آمدن اوباما به کاخ سفید سپری نشده و در میان کسانی که اخبار و وقایع سیاسی را به صورت کلی پیگیری می کنند کمابیش نگاه خوش بینانه ای نسبت به تصمیم اوباما برای گفتگو با ایران پدید آمده است. پس در نگاه اول توپ در زمین ایران است و ایران باید در اینباره تصمیم بگیرد و نظر نهائی خود را درباره «سیاست تغییر» اعلام کند. علیرغم تاریخ سیاه روابط ایران و آمریکا هیچ مانعی وجود ندارد که ایران همان روابط نیمه مسالمت آمیزی را که فی المثل با انگلستان دارد با آمریکا نیز داشته باشد و با اینکار فشار سیاسی و روانی فراوانی را از خود دور کند و از منافع اقتصادی ای هم که از رفع تحریم ها نصیب اش می شود بهره مند گردد. رهبر ایران هم چندی پیش دراینباره گفته بود: «اگر روزی رابطه با آمریکا را برای ملت ایران مفید بدانم، اولین کسی خواهم بود که این رابطه را تأیید می کند». بنابراین گفتگو و رابطه با آمریکا سیاه مطلق نیست و موضوعی است که می توان درباره آن تفکر و تأمل کرد...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 29 بهمن1387 و ساعت 15:59 |
 

در ادامه نوشته قبلی: جنگ فرقان باعث آشنایی زدایی از موضوع فلسطین شده است، کسی برای مردم غزه تکلیف مقاومت تعیین نکرده است ؛ این چند خط را هم ببینید:

 ...

5 ـ اینطرف یک عده مذهبی احساسی هم یاد طلبکاری های تاریخی شان افتاده اند و چپ و راست این «عقیده عوامانه» را که فلسطینی ها اگر شیعه بودند الان مقاومت شان بیشتر بود و اگر رهبر داشتند اختلاف نمی کردند و اگر و اگر های اینچنینی را تکرار می کنند. این حرفها چرندیاتی است از آدمهای ناآگاهی که فکر می کنند دینشان به خودی خود هدیه الهی است که معجزه می کند و صرف صحت اعتقاد ارزش والایی برایشان دارد! واقعا این غروری که ادعا می کند شعیه همیشه بر سکوی پیروزی بوده است را از کجا آورده ایم؟ بعضی از همین سیاستمدارن ما باشند روز دوم گرسنگی مملکت را به قدرت بزرگتر می فروشند، اصلا نگاهی به تاریخ بیاندازیم می ببینیم که خود شیعیان اوضاعی به همین بدی را تجربه کرده اند، مثلا اگر سقوط خرمشهر را مرور کنیم می بینیم همین شیعیان ایرانی بودند که با وجود یک رهبر مقتدر و کاریزماتیک عده ای به عقب نشینی و عده دیگری به مقاومت روی آورند، آخر سر هم مقاومت خرمشهر به خاطر همین اختلافها بیشتر از 35 روز دوام نیاورد و گوهری به ارزشمندی خرمشهر از دست شیعیان سقوط کرد و تا اختلافات داخلی حل نشد به کشور بازنگشت. پس لازم نیست به خودمان غره شویم! فلسطین در حال پس دادن اختلافات داخلی است همانطور که ما تاوان دادیم، پس جایی برای سرزنش های متکبرانه وجود ندارد و خداوند هم قسم خورده است که سرزنش کننده را به همان اشتباه و گناهی که آن را وسیله سرزنش دیگران قرار داده مبتلا خواهد کرد. ما فقط می توانیم از فلسطینی ها انتقاد کنیم که چرا در این اوضاع به این سختی هنوز بر اختلافات خودشان پافشاری می کنند و حاضر نیستند برای نجات بستگانشان هم که شده کاری انجام بدهند. یک عده فلسطینی زیر حملات اسرائیل جان می دهند و عده دیگری به خاطر سکوت و حماقتشان فحش می خورند اما باز هم حاضر نیستند با هم کنار بیایند. ما اگر نتوانیم بین دو گروه صلح ایجاد کنیم چاره ای نداریم از طرفی که به حق است طرفداری کنیم و مقابل دیگری بایستیم و نباید یادمان برود که ما هم از این اشتباهات و اختلافات داشته ایم.

البته این را هم نباید فراموش کنیم که عرب ها اگر بخواهند شیعه شوند به حرف ما ایرانیها شیعه نمی شوند! ایران همان کشوری است که در برهه حساس تشکیل اسرائیل طرف دشمن مسلمانها بود و این خاطره تلخ از ذهن اعراب پاک نخواهد شد. جنبشی مثل حماس هم اگر قدرت بگیرد محتمل است اولین ضربه دیپلماتیکی که می زند به ایران باشد، اینها سنی سلفی هستند و ایدئولوژی شان را از اخوان گرفته اند و در عقایدشان دشمن تشیع اند. نمی شود برایشان از قیام امام حسین(ع) و ارزشهای تشیع حرف زد. منتها این نقطه قوت جمهوری اسلامی است که عموما بدون چشمداشت و بدون ملاحظه مذهبی و سیاسی به مبارزانی مثل احمد شاه مسعود و محسن حکیم و هنیه و نصرالله و مردمان مظلوم بوسنی و افغانستان و عراق و غیره و غیره کمک کرده است و تاوانش را هم پرداخت کرده و البته در استثنایی مثل چچن هم دچار محافظه کاری شده است.

6 ـ با احترام به همه رفقایی که برای تحصن در فرودگاهها خودشان را به سختی انداختند و دیروز به تجمع شان پایان دادند می گویم؛ خودتان را گول نزنید! ایران هرگز نمی تواند و نباید نیرویی به فلسطین اعزام کند. به محض اینکه نیرویی برای جنگ از سمت مصر یا سوریه یا اردن به سرزمین های اشغالی وارد شود این به معنی اعلان جنگ با کشور همسایه است و ایران نمی خواهد آتش جنگ با اسرائیل را روشن کند و اصلا اگر بخواهد جنگ کند مگر احتیاجی به نفر و نیروی استشهادی دارد؟! مگر موشک و هواپیما را برای همین روزها نساخته اند؟ و اصلا ایران در مسئله ای حساس تر و مهم تر یعنی جنگ سی و سه روزه لبنان که ممکن بود حزب الله بالکل سرکوب و نابود شود هیچ واکنش جدی ای از خودش نشان نداد و حالا هم نباید انتظار داشت که کسی کل کشور را به خاطر بحران غزه به خطر بیاندازد. بنابراین این حرکت ها تنها می تواند خاصیت نمادین داشته باشد. جمهوری اسلامی هم اگر کاری بتواند بکند این است که به فلسطینی ها مواد منفجره، سلاح نیمه سنگین یا امکانات ساخت این سلاح ها را برساند، کمک های انسانی را کشورهایی مثل قطر و لیبی و سوریه و ... هم می توانند انجام بدهند. پس وقتی تنها راه رسیدن به غزه کندن تونل از مرز خسروی تا خود نوار غزه است! و جمهوری اسلامی هم نمی خواهد وارد جنگ شود تحصن در فرودگاه و درخواست اعزام محلی از اعراب ندارد.

تحصن در فرودگاه مهرآباد تهران / حمایت از مردم غزه

مهمتر از تحصن در فرودگاهها میل فزاینده ای است که جوانان انقلابی به تسخیر و گروگانگیری پیدا کرده اند! از هر تجمعی تلقی حمله می کنند و هر حمله ای را که به تسخیر منجر نشود عدم الفتح! به حساب می آورند. متاسفانه اشتباه تسخیر سفارت آمریکا بر اثر تبلیغات نادرست و حذف کردن انتقادات به اپیدمی اذهان انقلابی تبدیل شده، چیزی که اصلا برای جمهوری اسلامی خوب نیست. اگر تبلیغات با عقلانیت و واقعیت های گریزناپذیر سیاسی منطبق می شد الان هر بچه ای که از راه می رسید قصد بالارفتن از دیوار و تسخیر سفارت و تضعیف کردن حکومت به سرش نمی زد. تجمع و حتی حمله به سفارت های عربی و اروپائی خوب است (مخصوصا فرانسه که معمولا فراموش می شود و اتفاقا همین امروز ـ دوشنبه ـ قرار است سارکوزی در مصر با مبارک دیدار داشته باشد و به اسرائیل هم سفر کند) اما تخلف از قوانین جمهوری اسلامی باعث شکاف تدریجی بین حکومت و نیروهای انقلابی می شود. حالا اوضاع به هم ریخته ای وجود دارد؛ اگر از جمهوری اسلامی انتقاد کنی به تو می توپند اما اگر بگویی کارتان نقض امنیت و اقتدار جمهوری اسلامی است حرف از وظیفه و تکلیف می زنند! این بلبشو باید روزی تمام شود.

7 ـ این روزها مسئله ولایت بار دیگر سر باز کرد؛ اینقدر مسئله تبعیت از ولایت دستمالی و بچه بازی شده که نمی شود درباره اش حرف زد. همه شده اند مفسر ولایت و اکثرا هم دچار شبهه و اشتباه هستند. مقام معظم رهبری از زبان کس دیگری حرف نمی زنند و لازم نیست کسی «احکام غیر علنی» و «خصوصی» را با تکیه بر نقل قول ها و ذائقه تفسیری خودش از کلام ایشان اجتهاد کند. متاسفانه خیلی ها در تفسیر و تعبیر از حرفهای ایشان صاحب نظر شده اند و تمام فکر و ذکرشان روش استخراج حکم! از کلام رهبری است. این دوستان اولا عقل و قوه استدلال خودشان را از کار انداخته اند، چیزی که حتی به قیمت اشتباه کردن هم می ارزد که از آن استفاده کنند و منتظر اشاره و تحریک برای به کارانداختن اش نباشند، ثانیا به خاطر همین بی توجهی به قوه تشخیص خودشان دچار توهم و «شبهه انتشار ولایت» شده اند. یک عده به واسطه موقعیت شان خود را صاحب حق نقل و تفسیر ولایت می دانند و یک عده هم که زندگی شان شده جستجوی نقل قول و استفاده از آن، فریب آنها را می خورند. این ظاهر بینی، جمود تفسیری و توسعه ذائقه استقبال از روایت و میل به تفسیر یک اخطار جدی به همراه دارد و آن هم اینکه این روحیات خیلی شبیه ذائقه اخباری مسلکان است! همان کسانی که وجودشان مانع حرکت و عقلانیت و پیشرفت تشیع شده و می شود. اجالتا دوستان باید در انتخاب منبری ها دقت بیشتری به خرج بدهند. آن خطری که شاه سلطان حسین را شکست داد افغان ها نبودند، حماقت اخباری و تعطیل عقل شاه و اطرافیانش بود. پس هر کسی را که می بینید توی حرفهایش از نقل قول و خواب و احادیث و روایات ضعیف و داستان زیاد استفاده می کند بی اعتنا به اسم و رسم اش از پای منبرش بلند شوید و بروید سراغ فرد مناسب تر، خیالتان هم راحت باشد که مقام رهبری اگر بخواهند و اگر صلاح بدانند حرفی به مردم و نیروهای مذهبی منتقل شود به صراحت می زنند، دهان به دهان شدن نقل قول ها چیزی جز کم کردن اعتبار و اقتدار کلام ایشان و کسب اعتبار برای ناقلان و مفسران خودخوانده نیست.

8 ـ مسئله خودباخته ها و انسانیت کانالیزه شده شان هم از حاشیه های جالب بحران غزه است، کسانی که در حادثه ای مثل یازده سپتامبر صدایشان در می آید (لابد چون آمریکائی ها متمدن ترند! و جانشان ارزش بیشتری دارد) یا حتی در مورد اعدام اراذل و اوباشی که جرائم ناموسی دارند یا کسانی که چند تن مواد مخدر قاچاق کرده اند یا حتی در مورد اعدام اعضاء گروههای تروریستی عربده هایشان گوش فلک را کر می کند (اینها هم چون ضربه ای به جمهوری اسلامی! زده اند) حالا در مقابل جنایت جنگی خفه شده اند یا اگر خیلی بی احتیاطی کنند حرفهای دوپهلو می زنند و مثل همیشه با فن معروف چهار دست و پا می آیند زمین و به جمهوری اسلامی می رسند و یا بدتر از همه حرفی می زنند که به مذاق صهیونیست ها خوش می آید. ای کاش این هموطنان ما به جای شخم زدن عقده هایشان، حرف زدن از روی بی اطلاعی وحدسهای شخصی یا تکیه کردن به ادعاهای دشمنان فلسطین و دوستان اسرائیل کمی هم واقعی به مسئله نگاه می کردند و بعد نظر خودشان را، و نه نظر سیاسی و رایج قدرت های بزرگ را که قصد تغییر و تسلط بر خاورمیانه را دارند، بیان می کردند. البته از حق نگذریم این وسط آدمهای آزاده و سربلندی هم پیدا می شوند که با وجود مخالفت افکارشان با ایدئولوژی های اسلامی واقعیت ها را می بینند و به جای متهم کردن حماس و جمهوری اسلامی به کشتن مردم بیگناه غزه! و گرفتن قیافه مضحک ضد جنگ با چشم باز واقعیت تلخی را که اسرائیل شصت سال است آن را با تروریسم دولتی و جنایت جنگی گسترش داده است درک می کنند و درباره اش قلم می زنند.

 


تتمه: این عکسها (1، 2، 3، 4، 5) را از ملاقات های سیاسی سران جمهوری اسلامی ببینید و با زبان خوش تصدیق کنید که آنچه باید تغییر کند سیاست جمهوری اسلامی در قبال اعراب است | نوشته آهستان درباره متحصنین فرودگاه ها: متحصنان فرودگاه چه مي‌خواهند؟ببینید گزارش تصویری؛ تظاهرات میلیونی مردم استانبول علیه رژیم صهیونیستی واقعا اگر مردم ترکیه اینقدر تمایلات اسلامگرایانه دارند چرا نمی توانند سر مسئله ای مثل ممنوعیت حجاب در دانشگاهها یا نفوذ و دوستی اسرائیل با دولت ترکیه کاری انجام بدهند؟ فقط مردم غزه به تظاهرات میلیونی نیاز دارند؟ | و مگر کسی به حرفهای این شیخ توجه می کند؟ يوسف قرضاوي: دفاع از غزه يك واجب عيني است | این دو تا را هم ملاحظه بفرمائید: حماس، حزب الله نیست و ملت عراق: فلسطین اری،حماس نه | این پوسترهای طنز را از دست ندهید، این یکی که واقعا دیدنی است | درباره بمب های خوشه ای، سلاحی که اسرائیل علیه مردم غزه استفاده می کند

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 16 دی1387 و ساعت 10:10 |

 

اسماعیل هنیه (ابوالعبد) در کنار تمثال شیخ احمد یاسین1 ـ حماس از حربه نامگذاری خوب استفاده می کند، اسماعیل هنیه جنگ را به حرب فرقان (جنگ جدا کننده حق و باطل) نامگذاری کرده است و این از نگاه تیزبین ابوالعبد حکایت می کند. وقتی جنگی موقعیت نهادهای بین المللی را در وضعیت منفعل و ناکارآمد فرو می برد و حتی حملات وحشیانه به غیرنظامیان را توجیه می کند یک چنین نامگذاری ای می توند به اذهان سردرگم جهت بدهد. این جنگ جنگ فرقان است چون رسوایی نهادهای بین المللی را نشان می دهد و فریاد می زند که حقوق بشر جز توهمی فراگیر نیست. گفتگوی ادیان، گفتگوی تمدنها و انواع مشابه گفتگو ها که نمونه آن را در کنفرانس ادیان دیدیم هم فقط شعبده هایی برای پوشاندن مقاصد سیاسی اند که تنها مشتی ساده دل آنها را باور می کنند. جنگ اخیر بیشتر از جنگهای قبلی خاورمیانه به بی اعتباری حقوق بین اللملل ضربه زد، این وضعیت به نفی هر نوع خوشبینی بین المللی و بی اعتبار شدن تفاسیر نامبتنی بر قدرت منجر می شود و این باور را تقویت می کند که تمام این نهادها علامت های گمراه کننده برای منصرف کردن سیاستمداران و مردم به چیزی غیر از «قدرت» هستند تا صاحبان قدرت راحت تر گریبان ضعیف تر ها را به چنگ بیاورند. در همین اوضاع است که فرانسوی ها (مدافعان همیشگی حقوق بشر و البته مسلح کنندگان اسرائیل به سلاح هسته ای) درباره وضعیت حقوق بشر در ایران بیانیه صادر می کنند! و در همین وضعیت است که دیدار سارکوزی و لیونی با خنده انجام می شود و لیونی پس از ملاقات می گوید که اسرائیل تا وقتی که لازم بداند و تا زمانی که مطمئن شود به تمام اهدافش رسیده است این جنگ را متوقف نخواهد کرد، در همین زمان است که لیونی اسرائیل را نماینده ارزشهای جهان آزاد معرفی می کند که حق دارد از زمین و هوا و دریا به مردم بی دفاع حمله کند ... و طبیعی است که در همین بحبوحه آدمهایی که همیشه قیافه ضدجنگ و مدافع حقوق بشر به خودشان می گیرند نفرت انگیز تر و احمق تر جلوه کنند.

2 ـ هیچ چیز مثل «آشنایی زدایی» باعث ایجاد حساسیت و بالارفتن اهمیت یک موضوع نمی شود و «جنگ فرقان» مسئله فلسطین را آشنایی زدایی کرده است، حیات و خون تازه ای به موضوع فلسطین دمیده شده و برای خیلی ها که به یادآوری فلسطین از سر تکلف (به شیوه تکراری صدا و سیما و ائمه جمعه) عادت کرده بودند از کهنگی و فرسودگی و تکرار بیرون آمده است، غبار از روی یک موضوع شصت ساله کنار رفته و حالا همه مثل یک رخداد تازه به آن نگاه می کنند. بعد از اتفاقی که در عراق افتاد افکار عمومی منطقه هم با جنایات تازه اسرائیل تکان جدی خورده است و سراسر خاورمیانه شاهد اعتراض های مردمی بوده، مردم افغانستان در غزنی و هرات تظاهرات می کنند، قطری ها در ورزش‌گاه جمع می شوند و دعا می خوانند، عربستانی ها در مقابل شلیک سربازان سعودی حداقل دو کشته و هشت زخمی داده اند، پلیس مصر دبیرکل اخوان و بیست عضو آن را بازداشت کرده است، در ایران عده ای خواب و خوراکشان را از دست داده اند، از تجمع و تحصن و حمله به سفارت خانه ها و کتک خوردن و تبلیغات و ... هر کاری از دستشان بر می آمده انجام داده اند. خیلی ها به تحقیق و دوباره خوانی مسئله فلسطین روی آورده اند و آنهایی که به کار رسانه ای مشغول اند نیاز به برقراری ارتباط با ملت های مسلمان، فراگرفتن زبان عربی و انگلیسی را درک کرده اند، حتی مجلس هم جدی تر از قبل شده است و یک مصوبه الزام آور برای به کار انداختن همه ظرفیت های کمک به مردم غزه تصویب کرده، ... خلاصه همه به دنبال این هستند که برای «یک هدف مشترک» کاری انجام بدهند.

3 ـ درست است که بهانه شروع جنگ را حماس به اسرائیل داده است اما آیا باید بعد از محاصره موشک پرانی می کرد یا نه؟ همانطور که حزب الله بهانه جنگ تموز را به اسرائیل داد، اما باید از اسرائیل اسیر می گرفت یا نه؟ حماس با موشک پرانی های خود این جنگ را شروع کرده است اما چه دلیلی وجود دارد که حماس موشک پرانی را کنار بگذارد؟ تا اسرائیل با خیال راحت و آسوده غزه را محاصره کند؟ تا تمام مردم غزه از گرسنگی بمیرند؟ که شهرک نشینها آرامش بیشتری داشته باشند؟ که مذاکرات صلح با تشکیلات فاسد خود گردان پیش برود؟ اگر حماس موشک پرانی را قطع کند آیا اسرائیل حاضر است دست از محاصره غزه و قطع انتقال برق و سوخت و دارو دست بردارد یا حماس باید دست روی دست بگذارد و کشته شدن مردم اش را تماشا کند؟ گفتن ندارد که آتش بسی که با محاصره همراه باشد بی ارزش است و صلحی که به تایید نماینده مردم فلسطین (حماس) نرسد صلح نیست، بلکه خواست اسرائیلی هاست. اینطور مواقع آدم واقعا شک می کند که مخالف خوانها واقعا به دمکراسی و انتخابات عقیده دارند یا هر وقت باب میلشان باشد از این چیزها دم می زنند؟ حماس در انتخابات کاملا دمکراتیک پیروز شد یعنی خواست مردم فلسطین مقاومت است اما با توطئه عباس، سعودی، اردن و مصر قدرت حماس به غزه منحصر شده است. از این گذشته اگر صلح و مذاکره واقعا نتیجه بخش است چرا تا به حال خواسته های همین عباس تأمین نشده؟ چرا عرفات به رضایت نرسید؟ کدام فلسطینی آواره با مذاکره به سرزمین اجدادی خودش برگشته یا کدام پست بازرسی برچیده شده یا کدام شهرک تخلیه شده است؟ فتح می خواهد به آمریکا و اسرائیل اعتماد کند اما حماس نمی خواهد، تا حالا که راه فتح جواب نداده اما خدا را چه دیدید؟ شاید راه مقاومت جواب داد! بنابراین نمی شود به طرفداران مقاومت انتقاد کرد چون راه حل های دیگر به هیچ نتیجه رضایت بخشی و قطعی نرسیده است.

4 ـ مخالفین مقاومت احتمالا ترجیح می دهند دیکتاتوری فاسد تشکیلات خودگردان بر فلسطین حکومت داشته باشد تا خواست واقعی خود مردم! و اصلا معلوم نیست چرا همه دنیا می خوهند برای مردم غزه که پشت سر حماس ایستاده و مقاومت می کند دلسوزی و تعیین تکلیف کنند؟! اینها اصلا مردم غزه را نمی شناسند چون همیشه این مردم را در حال کشته دادن و ضجه زدن دیده اند و لابد فکر می کنند: «بیچاره ها! حماس با لجبازی چه بلایی که سر این ها نمی آورد!» ... اما مگر مقاوم تر از مردم غزه هم پیدا می شود؟ خیلی ها وقتی تظاهرات چهار پنج روز قبل از اتمام آتش بس را دیدند که مردم غزه بعد از یک ماه و نیم محاصره کامل و کشیدن کارشان به علف خوری! چطور از هنیه حمایت می کنند بهت شان زده بود. اینها با جان ودلشان از حماس حمایت می کنند و کاری با سیاست هیچ بنی بشری اعم از اعراب مخالف یا جمهوری اسلامی و حزب الله موافق ندارند، به مقاومت عقیده دارند و تا حالا با تمام توانشان مقاومت کرده اند. به هر حال این مردم غزه هستند که باید برای خودشان تصمیم بگیرند اما اینطرف آدمهایی داریم که دیر می آیند و زود هم می خواهند حکم کلی و نهایی را صادر کنند و بروند؛ روزهایی که همین بچه مذهبی ها با نگرانی برای عاقبت بعد از آتش بس دعا می کردند و مردم غزه آنطور از رهبرشان حمایت کردند احمق های زبان قشنگ مقلد ما که چشم و گوششان حرف آمریکائی ها و انگلیسی هاست اصلا نمی دانستند غزه کجای دنیا هست، اما حالا شده اند کارشناس همه چیز دان سیاست و فلسطین و صلح عربی و ... البته مثل همیشه حرف اول و آخرشان یکی است و آنهم اینکه همه فتنه های عالم زیر سر جمهوری اسلامی است!

 

   ادامه دارد ...

باورهای عوامانه و احساسی را دور بریزید، صرف شیعه بودن مشکلی را حل نمی کند

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 15 دی1387 و ساعت 9:34 |

 

جنبش فتح نمی خواهد به انتفاضه مسلحانه بپیوندد و مصر هم نمی خواهد گذرگاه رفح را به طور کامل باز کند، یعنی عده ای از مردم عرب به راحتی ناظر کشته شدن عده دیگری از خودشان هستند. مردم غزه به کمک های انسانی و حمایت سیاسی ـ نظامی نیاز دارند اما تنها تحرکی  که دیده می شود ارسال کمک های انسانی و فعالیت تشکل های مردمی و دانشجویی است که خودشان هم دچار سردرگمی هستند. این آشفتگی ها فی المثل در داخل کشور و از تحرکات و جنبش های دانشجویی هم هویداست؛ عده ای برای تحصن به سمت دفتر حافظ منافع مصر می روند، عده ای به باغ قلهک حمله می کنند، عده ای برای اعزام به غزه در فرودگاههای کشور تجمع می کنند، عده ای دیگر راهپیمائی نظامی انجام می دهند و .... خلاصه خیلی ها می خواهند کاری کنند منتها کاری از دستشان بر نمی آید! واقعیت این است که گروههای مردمی و دانشجویی فاقد قدرت سیاسی و نظامی هستند و نمی توانند به خودی خود تغییری در وضعیت فاجعه بار غزه ایجا کنند.

تنها سه نیروی سیاسی و نظامی ممکن است اقدام موثری علیه حملات اسرائیل انجام بدهند اما این هر سه هم عملا کاری از دستشان ساخته نیست: اولی جمهوری اسلامی، دومی سوریه و سومی هم حزب الله لبنان. اول از همه حزب الله نمی تواند کاری انجام بدهد چرا که هر گونه تحرک نظامی علیه اسرائیل وضعیت محاصره جنوب لبنان را به وضعیتی بدتر از غزه بدل خواهد کرد و حزب الله مجبور خواهد شد در دو جبهه با اسرائیل و با مزدوران اسرائیل در داخل خاک لبنان درگیر شود که البته هیچ تغییر مثبتی هم به نفع مقاومت ایجاد نخواهد کرد. جمهوری اسلامی و سوریه هم نمی توانند درگیری نظامی با اسرائیل داشته باشند چون جنون صهیونیست ها قابل پیش بینی نیست. مدتهاست که اسرائیل به دنبال بهانه ای برای استفاده از سلاح های کشتار جمعی علیه ایران و سوریه است و آمریکا و همیپیمانان اروپائی اش (بخوانید نظام بین الملل) هم مترصد جنگ تمام عیار علیه ایران هستند. با این وضع اتحاد این سه دردی را درمان نمی کند و تحریک نظامی آنها فقط ممکن است مقدمات جنگ هسته ای علیه تهران، دمشق و بیروت و البته احتمال کشته شدن چند میلیون انسان بیگناه را فراهم کند.

تنها گزینه باقیمانده برای این سه نیروی سیاسی و نظامی کفایت کردن به حمله زبانی به حکومت های عربی به هدف بیداری ملت های مسلمان و کمک رسانی به مردم غزه است تا مقاومت غزه بتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد اما متأسفانه به خاطر فشار دولت های عربی حتی راه کمک های عادی بسته مانده است. عربستان، اردن و مصر پشت سر فتح سنگر گرفته اند و با سکوت خود نابودی غزه را به قدرت گرفتن حماس ترجیح داده اند. با این حساب مانع جدی و اولیه برای حمایت از مقاومت مردم غزه دولت های عربی هستند و نه اسرائیل و اگر قرار است بعد از رد گزینه حمله نظامی به اسرائیل اقدام جدی ای از جانب حامیان مردم فلسطین علیه دشمنان مردم فلسطین صورت بگیرد این اقدام اول از همه باید مثلا علیه حکومت دیکتاتور مصر اتفاق بیافتد.

خاورمیانه عرب ها به طور سنتی دشمن ایران به شمار می آیند و ظاهرا به جز سوریه و لبنان سایر دولت های عربی از دشمنی و کارشکنی علیه ایران دست بر نمی دارند. جمهوری اسلامی نمی تواند این دشمنی را نادیده بگیرد و یکطرفه خواهان صلح و دوستی با اعراب باشد. ادعاهای امارات نسبت به ایران، دامن زدن به توهم تشکیل هلال شیعی، حمایت و تحریک اهل سنت بلوچستان، عربهای خوزستان و اهل سنت کردستان، واژگون نمایی خواست ایران برای رسیدن به سوخت هسته ای و تلقی ایران به عنوان یک قدرت هسته ای، وارد شدن به پرونده هسته ای ایران، اقدام علیه حق تاریخی ایران بر خلیج فارس و دریای عمان به اضافه دیکتاتوری مذهبی وهابیون و سابقه شان در حمله به شهرهای شیعه نشین هیچ چیزی جز ندا و نوید جنگ علیه ایران را ندارد. عرب ها یک بار از طریق صدام با ایران وارد جنگ علنی شدند اما توفیقی پیدا نکردند و حالا از طریق آمریکا و برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی وارد «جنگ پنهان» شده اند. عرب ها حتی حاضر به قربانی کردن هم زبانان و هم نژادان خودشان توسط اسرائیل شده اند به این قیمت که به جای موفقیت راه حل ایران برای حل معضل خاورمیانه راهکار خودشان (صلح اعراب و اسرائیل که بعد از کمپ دیویدها و اسلو و شرم الشیخ و آناپولیس هنوز به نتیجه نرسیده) به نتیجه برسد و آنها بتوانند به جای ایران مدعی کارگر افتادن راهکارهای سیاسی شان باشند.

جمهوری اسلامی تا کنون به این نیت و خواست دولت های عربی در دشمنی با قدرت ایران بی توجهی نشان داده است در صورتی که منطقی است خود را در وضعیت جنگ با دولت های عربی فرض کند و حساسیت خود را نسبت به اقدامات و تحریکات آنها بالا ببرد. سیاستمداران ایرانی نباید فراموش کنند بزرگترین علتی که مانع تسویه حساب ایران با دولت های شریر خاورمیانه شده است حضور آمریکا در منطقه و دخالت های نظامی آن بوده است، اقدام سیاسی و نظامی علیه این دولت ها به خاطر حمایت آمریکا منتفی بوده است اما حالا که در اثر جنایت های اسرائیل در غزه و اتفاقات اخیر عراق مردم کشورهای منطقه بیدار می شوند ایران باید این زمینه را یک فرصت غیرمستقیم به حساب بیاورد و با تکیه بر آن و بازگشت به سیاست صدور انقلاب در دهه شصت نهایت استفاده را عیله دشمنان مرتجع خود انجام بدهد.

علاوه بر اینکه ادامه دوستی تصنعی ایران و اعراب و موضع گیری های در لفافه و بی اثر (به همین صورت کنونی) چیزی جز نادیده گرفتن آرمان انقلاب اسلامی نیست، قدرت انقلابی و الهام بخش ایران و امید گروههای مذهبی داخلی نسبت به حکومت جمهوری اسلامی با همین سیاست های یک بام و دو هوا در معرض خطر زوال و تغییر قرار گرفته است. بنابراین وقت آن رسیده است که جمهوری اسلامی دوران مصالحه و مدرا را تمام شده فرض کند و به همان چیزی تبدیل شود که آمریکا و وابستگان عرب اش از آن واهمه داشته و دارند.

 


تتمه: مواضع صریح و بدون تعارف سیدحسن نصرالله حتی به قیمت فحش خوردن از عرب های بی غیرت الگوی خوبی برای سیاستمداران جمهوری اسلامی است | گویا کم کم میزبان بین المجالس اسلامی برای حمایت از غزه هم مشخص می شودمتحد قشنگ اسرائیل، ترکیه مهربان! | یک نوشته منصفانه درباره ربط مواضع حماس و جمهوری اسلامی به جنایات اسرائیل در غزه: دوست دشمن شما، دشمن شما نیست | دفتر تحکیم وحدت در یک اقدام کاملا انقلابی مواضع انساندوستان و مستقل! خود را نسبت فجایع غزه نشان داد؛ اینجا و اینجا را از روزنامه توقیف شده کارگزاران ببینید | نوشته امیدحسینی درباره همین حماقت: دفتر تحکیم وحدت هم به غزه می رود! | اخبار رسمی و غیر رسمی غزه را از اینجا پیگیری کنید

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 12 دی1387 و ساعت 7:34 |

 

مدتی است که کنار هم قرار دادن بعضی احتمالات باعث شکل گرفتن یک تحلیل آزار دهنده در ذهنم شده است که فکرم را به خودش مشغول می کند و مخصوصا از وقتی شایعه فوت آیة الله خامنه ای منتشر شد و اقدامات و حرفهای خاص هاشمی زیاد شد این تحلیل روز به روز در ذهنم تقویت شده است. این موضوع را فقط با بعضی از دوستان نزدیک در میان گذاشته بودم و هر چند برای نوشتنش تشویق شدم اما همیشه دودل و مردد بودم. اما بالاخره شبیه این تحلیل را از یکی از وبلاگ نویسان دیدم: مسأله‌ی شورای رهبری. دیدن این نوشته ایماگر برایم خیلی جالب بود چون منتظر نشانه صریحی بودم که ببینم آیا دیگران هم متوجه نقشه ای که هاشمی برای پس از رهبر آیة الله خامنه ای کشیده است شده اند یا آنچه در ذهن من جولان می کند توهمات و حدس های شخصی است؟ وقتی کما بیش تحلیل های مشابهی هم وجود دارد با اطمینان بیشتری می توانم در اینباره بنویسم:

فرض صفر: هاشمی آدم قدرت طلب و آینده نگری است، از آن آدمهایی که قدرت چنان چشمش را کور کرده که فکر می کند تا هزار سال دیگر زنده است و اگر خودش هم نباشد خاندانش به عنوان میراث داران حقیقیِ خدمات و قدرت او می توانند جای خالیش را پر کنند و راهش را ادامه بدهند. هاشمی از آن آدمهایی است که می تواند با قدرت زبان و مدیریتی که دارد آدمهای ساده لوح و ضعیف و بی شخصیت را به سمت خودش بکشد، از آن آدمهایی که از وجود مجیز گویان و وابسته پروری در اطراف خودش لذت می برد. او با این شخصیت متفرعن بدون شک به فکر رهبری بوده و همیشه این احتمال را در ذهن و خیال خودش زنده نگه داشته است اما قدرت طلبی گاهی باعث عجله و هیجان بی مورد می شود، خیز هاشمی برای رسیدن به شورای رهبری از مواردی است که او را دچار عجله و شتاب کرده تا اینگونه با اقدامات و حرفهای خاص منظور واقعی اش را آشکار کند. هاشمی مدتی است که خودش را به عنوان تنها منبع موثق تاریخ انقلاب و جنگ معرفی می کند و با نوشتن خاطرات عجیب و رو کردن ناگفته های غریب و اعتراف به عشق ورزیدن به رهبر انقلاب! قصد دارد محوریت و اهمیت خودش را در اذهان مردم تقویت کند و در صورت فقدان رهبری، عضویت در شورای رهبری را به عنوان حداقل حق و سهام طبیعی خودش به دست بیاورد.

فرض اول: خبرگان هرگز نمی تواند هاشمی را به عنوان شخص اول مملکت و ولی فقیه معرفی کند چون هاشمی نه سوادش را دارد نه اینکه آنچنان محبوبیتی دارد که به عنوان رهبر مورد پذیرش مردم قرار بگیرد. اما دل خبرگانیان بدون ذره ای شک و تردید با هاشمی هماهنگ است و آنها هیچ مشکلی با انتخاب او به عنوان حداقل یکی از اعضای شورای رهبری ندارند. اعضاء مجلس خبرگان وقتی هاشمی را می بینند و به تحلیل های سیاسی او گوش می دهند حس اعتماد و قدرت پیدا می کنند و در این گمان اند که هاشمی به عنوان یک سیاستمدار مجرّب فخر روحانیون و مرجع سیاسی آنها به شمار می آید. بسیاری از سیاسیون هم با اصل این انتخاب مشکل ندارند چون هاشمی را شخصیتی سیّاس و کارآمد و با تجربه می دانند که در کل وجودش برای نظام مفید واقع شده است و کارنامه اش آنقدرها سیاه نیست که بشود با او مخالفت و دشمنی کرد و در واقع اکثر سیاستمداران ما به خصوص در اوضاع نابسامان بین المللی فعلی در مقابل هاشمی احساس ضعف دارند و تکیه به او موجب اعتماد و اطمینان به نفس آنهاست.

فرض دوم: انتخابات ریاست جمهوری 84، وقتی هاشمی در رقابت با احمدی نژاد تنها شد و طلبه های قم به حمایت آیة الله جوادی آملی از هاشمی رفسنجانی اعتراض کردند موجی از تعجب و حیرت ذهن طلاب و دانشجویان عدالتخواهی را که این خبر به گوششان می رسید فرا گرفت. تصویری که معمولا از امثال جوادی آملی در میان جوانهای مسلمان وجود دارد چندان سیاسی آنهم از نوع محافظه کار و طرفدار سیاست های هاشمی نیست. چندی بعد یکی از دوستان طلبه شایعاتی درباره روابط خصوصی و ملاقات های رفسنجانی و جوادی آملی شنیدم که برای خودم هم غیر منتظره بود. مدتی بعدتر وقتی فهمیدم که آیة الله جوادی از تمرکز بر جلسات درس تفسیر به سمت تدریس خارج فقه و اصول رفته و به قول طلبه ها سودای مرجعیت دارد و بیرون دادن رساله را در برنامه اش گنجانده است حدس هایم جدی تر شد. گمانه هایی که درباره جوادی آملی وجود دارد به خاطر گرایش او به حکومت و میل به داخل شدن در سیاست کاملا جدی است و علیرغم تصوری که او را یکی از فلاسفه و عرفای! زمان حاضر می دانند چندان با سیاست و قدرت و استفاده از مزایای آن غریبه نبوده و البته هر گز از شخصیت نقاد و متکی به نفسی که از خودش حرف و اراده جدی داشته باشد برخوردار نبوده و نیست.

فرض سوم: هاشمی شاهرودی، آیة اللهی با بنیه فقهی قابل قبول و شخصیتی «صلح کل» و اساسا بی حال و وارفته است. کسی که در مدیریت نگاهی متوقع دارد و قوه قضائیه را در بدو ورودش ویرانه توصیف کرد اما هیچوقت چنان عرضه ای نداشت که امور قضائی را آنطور که باید سر و سامان بدهد، به هر حال وضعیت قوه قضائیه از چیزی که امروز هست بهتر نشده بطوریکه خود شاهرودی همواره یکی از منتقدین جدی دستگاه قضا بوده است! نمی توان انکار کرد که در این مدت قوه قضائیه رو به پیشرفت داشته است اما مسئولیت اصلی مبارزه با مفاسد اقتصادی بر دوش قوه قضائیه است در حالی که سست ترین واکنش ها درباره مفاسد اقتصادی از این قوه و شخص رئیس آن دیده شده و حتی بعضی اقدامات آن به نفع مفسدین اقتصادی صورت گرفته و دستگاه قضا به جای پیگیری و برخورد جدی بیشتر به لاپوشانی و مداهنه و سرکوب مخالفین دست زده است. تردیدی هم نیست که مسئولیت شرعی و حقوقی این نقصان بزرگ متوجه همین سید خوش سیماست. حالا شاهرودی سفرهای استانی انجام می دهد، هر وقت حقوق بشری ها شلوغ می کنند بخشنامه توقف اجرای احکام صادر می کند، یا حتی وقتی طرح امنیت اجتماعی نسبت به وضعیت اسفبار حجاب انجام می شود اظهار نظرهای دو پهلو و غیرمنتظره انجام می دهد و ... . این اقدامات سوال برانگیز و مبهم شهادت می دهد که شاهرودی یک موجود خنثی و هراسان و بدون مقاومت و از بهترین گزینه ها برای شورایی است که هاشمی خواب آن را دیده است، اصلا شاهرودی گزینه ای است که از بدو گرفتن مسئولیت قوه قضائیه اذهان را متوجه خود کرده بود.

هاشمی رفسنجانی، جوادی آملی، هاشمی شاهرودیبا کنار هم قرار دادن این فرضها اصلا برای خبرگان سخت نیست که ترکیب هاشمی رفسنجانی ـ هاشمی شاهرودی ـ جوادی آملی را به عنوان شورای آینده رهبری معرفی کند. مع الاسف پذیرفتن این شورا برای مردم هم سخت نیست. تصوری که آنها از جوادی دارند مثبت است، راجع به شاهرودی چندان نظر خاص و روشنی ندارند اما عوام لابد به چهره روحانی و سیادت او گرایش مثبت خواهند داشت و مردم هر چقدر هم که از رفسنجانی ناراضی باشند به هر حال خواهند پذیرفت که در موقعیت حساس کنونی کشور به تجارب و قدرت او نیازمند است! در میان گروههای سیاسی اصلاح طلبها از این گزینه دفاع خواهند کرد و برای آنها شاید بهترین گزینه هم باشد. هاشمی قدرت زیادی دارد و در صورت فقدان رهبری می تواند خواست خودش را عملی کند؛ یادمان نرود که در زمان انتخاب رهبر فعلی هم سیاست هاشمی در مجلس خبرگان کارگر افتاد و او مهره موثر خبرگان برای تعیین رهبر آینده بود، فراموش نکنیم که تخصص هاشمی تشکیل دادن شورا و قرار گرفتن در محور شورا به عنوان شخصیت کاریزماتیک است و همیشه صاحب هنر همراه کردن دیگران با خود بوده است، از یاد نبریم که هر جمعی که برای شورای رهبری شکل بگیرد هاشمی محور آن قرار خواهد گرفت همانطور که مجمع تشخیص مصلحت نظام مساوی شده است با بنیاد سیاست های هاشمی! ترکیب این سه نفر که در واقع یک نفر رئیس با دو آسیستان (دستیار) سنتی خواهد بود از بهترین گزینه ها برای رسیدن هاشمی به قدرت رهبری و اعمال اراده اش است و البته راه خوبی هم هست برای معدوم کردن تفکر اصیل انقلابی، استحاله کردن فکر عدالتخواه و مرام بسیجی و پیوستن به جهان مدرن! و گم شدن در امواج مصلحت هایی که فشار سیاست و اقتصاد بین المللی به جمهوری اسلامی ایران وارد می کند.

 


تتمه: آرزو می کنم آقای خامنه ای صد سال دیگر زنده باشند. با همه مصالحه ها و محافظه کاریها و سهل انگاری هایی که درباره مفسدین و خائنین به انقلاب و مجیز گویان اطرافشان نشان دادند اعتقاد دارم در این مدت وجودشان نقطه قوت بزرگی برای نظام جمهوری اسلامی بوده است. انتقاد به عملکرد آیة الله خامنه ای هیچ وقت باعث نمی شود که هوش بالا، دلسوزی و شجاعت ایشان را حداقل در برخورد با دشمنان خارجی نادیده بگیریم | ممکن است این سوال پیش بیاید که مگر گزینه ای برای رهبری واحد وجود ندارد؟ تنها گزینه محتمل در میان مراجع فعلی آیة الله مکارم شیرازی است. مکارم شیرازی ظاهرا مرجعی سرحال و آرام و بی سر و صدا است با مختصر تمایلات و ابراز نظرهای سیاسی که از نسل اول روشنفکران حوزه علمیه به حساب می آید. مکارم شیرازی طلبه ای ذو وجوه است، با کلامی ساده و فکری روشن که همواره از آن در مقابل خرافات و اقدامات عوامانه و تقدس تراشی های بی مورد قرار داده است. (به عنوان نمونه اظهار نظر صریح در مواردی مثل حرمت برهنه شدن در عزاداریها یا استعمال سیگار که از مصادیق ورود مجتهد در موضوع و دادن حکم است نشان از حساسیت او نسبت به موضوعات اجتماعی و انحرافات مذهبی دارد) البته ممکن است شما این گزینه را دور از انتظار ببینید یا مثل من انتقاداتی به مکارم شیرازی داشته باشید یا حتی چهره و صدا و گیر مختصر زبان او را برای رهبری مناسب ندانید! اما به هر حال دو نوع نگاه راجع به سلک سیاسی مکارم شیرازی وجود دارد؛ یکی اینکه او به روش خودش به سیاست نگاه می کند و حس استقلال، عدم وابستگی و اعتماد به نفس سنتی به عنوان یک مرجع شیعه در وجودش قرار داد و اگر به قدرت برسد یک شوک بزرگ به دم و دستگاه فعلی رهبری وارد خواهد کرد و شاهد حضور یک مرجع راستگرای سنتی خواهیم بود که هیچ عدل و معادلی را در کنار و مقابل خودش بر نخواهد تافت، اما نگاه دوم این است که مکارم اساسا نه مخالفتی با سیاست ها و رفتارهای رایج در جمهوری اسلامی و از مدل هاشمی رفسنجانی دارد و نه اینکه از همکاری با امثال هاشمی در شورای رهبری ابائی دارد و اتفاقا او می تواند در کنار هاشمی یکی از وزنه های شورای رهبری سه نفره یا پنج نفره باشد | من نمی دانم چرا مصباح ساکت مانده است؟ این آخر عمری فقط یک سخنرانی آتشین از او می تواند تمام این کاسه کوزه های رفسنجانی را به هم بریزد | شاید برایتان خنده دار باشد اما این تحلیل زمانی برایم آنقدر جدی بود که به نام ناشناس برای دوستان وبلاگ نویس مخالف هاشمی پیغام می گذاشتم که اگر راه زمینی برای جلوگیری از قدرت طلبی و سنگ اندازی های هاشمی وجود ندارد اما راه آسمان که بسته نیست! چرا دست به دعا بر نمی داریم که خداوند این جرثومه قدرت طلبی و ننگ مسلمانی را از روی زمین بردارد؟ حالا هم می خواهم اگر واقعا دل سوز این کشور و عاقبت آن هستید از خداوند بخواهید که آن را در مقابل مفسدین حفظ کند، اگر خدا بخواهد و هاشمی قبل از رهبر انقلاب دیار فانی را ترک کند در آنصورت احتمال شورای رهبری حتی با وجود مکارم، جوادی و شاهرودی یا هر ترکیب مشابهی نه تکاندهنده است و نه فاجعه بار، پس دست ها را عاجزانه به دعا بردارید .... | اضافه شد: متأسفانه در این نوشته نسبت به اصل ۱۰۷ اصلاح شده قانون اساسی که انتخاب رهبری را به یک نفر محدود می کند بی توجهی نشان داده ام، فردی به نام "م" پای همین مطلب حاشیه نوشته و تذکر داد که: «مسئله شوراي رهبري درحال حاضر فقط درصورت بيماري وناتواني رهبري مصداق دارد واعضاي آن نيز مشخص شده اند».... از اعضای مشخص شده طبیعی است که خبری در دست نباشد، با این حساب اهمیت این تحلیل تنها به مورد بیماری و ناتوانی رهبری محدود می شود.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 7 دی1387 و ساعت 3:56 |

 

می خواهم برای تنوع یکی از تکه های جالب تاریخ را اینجا بگذارم، سندی است مربوط به دوره مشروطه و در واقع تلگرافی است که در زمان مظفرالدین شاه از طرف مردم فارس به ولیعهد که در تبریز ساکن است ارسال می شود. داستان از این قرار است که شاهزاده شعاع السطنه پسر مظفرالدین شاه و حاکم فارس روی خالصه جات و حتی زمینها و اموال مردم دست انداخته و اسباب نارضایتی مردم را فراهم کرده بود . در غیبت شاهزاده که برای معالجه به اروپا رفته بود سردار مکرم که نایب الحکومه فارس بود بنای بد رفتاری با مردم را می گذارد و مردم هم بعد از یک شورش و کشته شدن متجاوز از بیست نفر بیگناه به همراه علما به شاه چراغ متحصن می شوند. حکومت مطابق میل مردم نماینده ای را برای اصلاح به فارس می فرستد اما اهالی شیراز چون گمان کردند لفظ اصلاح در تلگراف دولت به این معنی است که وزیر مخصوص برای اصلاح بین رعایا و شعاع السلطنه مأمویت دارد نه گرفتن حکومت جواب دادند که اگر وزیر مخصوص برای حکومت می آید او را با نهایت تشکر و اطاعت می پذیریریم و اگر برای اصلاح بین اهالی فارس و شعاع السطنه می آید ما او را راه نمی دهیم و آنوقت باید از از مملکت فارس چشم بپوشید! دولت در پاسخ تلگرافی مخابره کرد که شعاع السطنه به واسطه مرض و نقاهت از حکومت فارس استعفا داده و استعفایش هم پذیرفته شده.

 اما یک تگراف هم از طرف شیرازی ها به ولیعهد ارسال می شود تا او هم در جریان اتفاقات و ناراحتی اهالی فارس از بی اعتنایی و کندی دولت مرکزی نسبت به خواسته آنها قرار بگیرد. سواد این تلگراف که به گفته ناظم الاسلام کرمانی به املاء حاج میرزا ابراهیم شیرازی از شاگردان میرزا محمدحسن شیرازی است در تهران هم منتشر می شود و باعث تقویت مشروطه خواهان و دلگرمی آنها از حمایت مردم و علمای فارس می گردد. بعضی جاها برای اینکه متن این تلگراف جالب و تاریخی ساده تر خوانده شود نشانه های نگارشی اضافه کرده ام:

 

صورت تلگراف علماء شیراز بولیعهد محمدعلی میرزا

 

حضور حضرت اقدس ولیعهد ایده الله تعالی

حمایت حوزه اسلامیت و رعایت ناموس طریقه اثنی عشریه کسی را شایسته خواهد بود که وارث تخت و تاج است و حارس مملکت و گزیده خراج. اردشیر بابک با همه هوش و فرهنگ تا با دستواران امین همرنگ نشد ایران نیافت، آخرین اندرز او بشاه پور این بود که سلطنت با منبر توأم است. شاه عباس کبیر با آنکه سر سلسله صفویه بود همینکه شیخ احمد اردبیلی قدس سره برایش در عنوان نگاشت (برادرم) شاه عباس در دربار بار عام داده و گفت این نامه را در کفن من گذارید تا بواسطه اخوت این عالم اسلامی از آتش دوزخ در امان باشم.

چنگیز خون ریز با شعشعه هزاران قشون تاتاری تسخیز بلاد کرد، عاقبت اولادش برای حفظ دودمان سلطنت مانند عبد ذلیل در زیر لوای اسلام پناهنده شدند.

اعراب بادیه به قوت کلمه توحید از پشت دیوار چین تا دریای روم را متصرف شدند، صلاح الدین ایوب کردی را در جنگ حلب بحمایت اسلام نام یافت، تا زمانیکه اشخاص مذکور مانند نادرشاه خود را کمر بسته دستور آن امین و علمای دین میدانستند خورشید ملک جهان پرچم بیرق آنها بود، همینکه با هیئت جامعه اسلامیه کج افتاند نه نادر بجا ماند [و] نه نادری.

خاقان مغفور فتحلیشاه نوَرالله مضجعه اساس سلطنت را بر رقعه جاتی محکم فرمود که بخط خودش بعلماء اسلام فدایت شوم نوشت. از حرم سرای سلطنت تا کلبه دهقانی امهات مسلمین و بنات مسلمات عقد و طلاقش از زبان ما علماء جاری است، مصطبه ما یملک مسلمین مسجل به امهار ما است، اقامه شهود و بینه هر حقی در محضر علما است.

اینک قریب پنجاه روز است بعلم حضور و شهادت جمهور ارباب بصیرت ملت فارس بمرکز سلطنت قاهره تظلم نمودیم و تعدیات حاکم غیر محکوم مطلق خود را باز نمودیم، جوابی که از مصدر صدارت عظمی رسید تعیین مأموری واحد برای صدق و کذب مجموع علمای جامع الشرایط اسلام است، اکنون برای این توهین عظیم و ظلم ما لایطاق حکومت تمام این خادمین شریعت محمدیه و سکنه شهر و توابع شیراز در بقاع بمتبرکه که بباطن [به] شریعت مقدسه پناهنده ایم و تا آخرین شریان در جنبش است برای رفع فاعل این توهین باسلام و رفع حکم ظالم حاضریم.

تا کنون عقده ما این بود که دولت عبارت است از هیئت رجال دانشمندان سیاسی دان نه منحصر بیکی از فرنگی مآبان تازه و از طبیعی مذاقان پوسیده و روزنامه خوان خوشیده که لفظ دولت مطلقه مستبده آموخته و حال آنکه ایران جمهوری اسلامی است چه از عهد سلف تا حال خلف علماء ملت هر شهری بحکومت شورش کردند دولت با مصلحت جمهور حاکم را عزل فرمود بلکه رعایای هر دهکده که به کدخدای خود شوریدند مالک قهرآ بعزل کدخدا حکم داد بلکه کلانتر و خان هیچ طایفه و ایلی را نتوانستند عزل کنند و خارجی را بجای او نصب، بلکه مجبورا از همان طایفه و ایل خان و کلانتر را انتخاب نمودند و باین معنی باز یک جمهوری ما رشک فرانسه و آمریک است.

الغرض رفع این توهین مشؤم و حاکم ظالم بر ذمه حضرت ولایتعهد است چه که (مادر را دل سوزد و دایه را دامن).

توئی شمع روشن به فانوس ملک              به تو می رسد ننگ وناموس ملک

هرگاه بعرایض ما تهاون رود و جهت جامعه اسلامیت رعایت نشود هر آینه عاقبت وخیم خواهد داشت.

 

(امضاء علما و اعیان و رعایای فارس)

 

منبع: تاریخ بیداری ایرانیان، اثر خامه ناظم الاسلام کرمانی، امیرکبیر، چاپ هفتم، صفحه 332 و 333

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 4 دی1387 و ساعت 18:33 |

 

متافیزیک غالبا به دو معنا به کار می رود. بیشتر از همه لفظ متافیزیک را برای اشاره به جهان ماوراء ماده و موجودات مجرد به کار می برند اما کاربرد این معنا خصوصا در مباحث فلسفی دور از اشتباه نیست. معنای اصلی متافیزیک ـ که از یونان باستان سرچشمه می گیرد ـ در واقع به معنی مابعد الطبیعه است نه ماوراء الطبیعه. ارسطو در تقسیم بندی خود بعد از پرداختن به آخرین مبحث یعنی طبیعیات (فیزیک) فصل مجزایی را در مورد موضوعات فلسفی در نظر گرفته و آن را متافیزیک (پس از فیزیک) نامگذاری کرده است. مابعدالطبیعه هم دقیقا مترادف متافیزیک است و معنای آن متوجه فلسفه به معنای اصلی کلمه است. فلسفه در معنای عام خود و در دوره یونانی و حتی تا قرنهای بعد از آن تمام دانشهای بشری را شامل می شده است اما فلسفه در معنانی خاص دسته ای از استدلالهای عقلی محض را درباره وجود مطلق و مسائل کلی درباره جهان هستی و انسان را در برمی گیرد. ارسطو موضوعات اخیر را تحت عنوان متافیزیک بررسی کرده است. آنچه باعث شده تا ارسطو نام مشخصی را برای این کتاب خود در نظر نگیرد دقیقا مشخص نیست اما این نامگذاری باعث برخی سوء برداشت ها و تلقی های نابجا نسبت به متافیزیک شده است. به هر حال استفاده کردن از متافیزیک در مورد موجودات مجرد و غیر مادی ترجمه متافیزیک به ماوراءالطبیعه است که البته ترجمه دقیقی هم نیست.

در دوره سلطنت تفکر «علم زدگی» که خود را به صورت جریان های فکری تندرو و مطلق اندیش نمایش می داد تصوراتی پیرامون فلسفه رایج شده بود که سلب اعتبار از فلسفه را به دنبال می آورد و برصحت و ضرورت طرح چنین مباحثی خدشه وارد می کرد. اتفاقا برخورد نادرستی که با فلسفه می شد گریبانگیر اصطلاح متافیزیک نیز شد و با دورافتادن آن از موطن معنایی خود، متافیزیک ابزاری شد برای بی حیثیت جلوه دادن دانشهای فلسفی و متهم کردن فلسفه به بی محتوایی. اصالت یافتن تفکر علمی خصوصا آنگونه که آگوست کنت بیان می کرد خودبه خود به دنبال رقیب می گشت تا حدود و ثغور کاذب خود را با وضوح افراطی خاص آن دوران به نمایش بگذارد. این رقیب در تفکر کنت، فلسفه بود. فلسفه در تفکر تحصلی کاملا در عرض و رقیب علم انگاشته می شود و معرفت بشری شاهراهی فرض می شود که میانه آن فلسفه است و نهایت آن تفکر علمی محض با تمام لوازم و ضروریات آن است. بنابراین راهی باقی نمی ماند که یا انسان با نگاهی قهقرایی به ابهامات فلسفی پناه ببرد یا اینکه با جرأت نظریه پردازی های علمی و نتیجه گیری های تجربی را انتخاب کند. بدین سان فلسفه و علم از یکدیگر جدا افتادند و کسانی چون راسل صراحتا در مصاحبه های خود فلسفه را دقیقا آن چیزی می دانستند که ما نمی دانیم! یعنی آنچه ما می دانیم و برای ما روشن و مشخص است داده های علمی است و چون دایره علم بشر محدود و رو به پیشرفت است بشر برای توجیه نادانسته های خود آنها را وارد حیطه ای جداگانه به نام فلسفه می کند و درباره آنها به بحث های مبهم و پیچیده می پردازد.

این شگرد و شایعه ساختگی به صورت تهمتی درآمد و دامن نامگذاری فلسفه به متافیزیک را آلوده نمود. کم کم معروف شد که چون ارسطو از مباحث علمی و تجربی فارغ شده همه آنچه را که دچار ابهام بوده و هنوز شناخت علمی درباره آن به وجود نیامده را با وجود پراکندگی و ناهمخوانی یک کاسه نموده و تحت عنوان متافیزیک - مابعدالطبیعه- به بحث و گفتگو کشانده است. به این ترتیب متافیزیک از ابتدا و فی الواقع همان چیزی بوده است که ارسطو و دانشمندان یونانی هنوز از آن سردرنمی آورده اند و خارج از توانایی های تجربی آنان قرار داشته. اما این استدلالی کاملا ناقص است و یک داوری محدود درباره حقایق تاریخی است. درست برخلاف ادعایی که مطرح شده، کاملا مشخص است که ارسطو نسبت به آنچه تحت عنوان متافیزیک به آن پرداخته آگاهی دارد و آن را دارای اصالت مستقلی می داند. گویا اولین بار کانت بود که در صحت این شایعه شک کرد و تحقیقات بعدی هم نشان داد که ارسطو با علم به هماهنگی مطالبی که در یک فصل (متافیزیک) آورده بود به آن مطالب پرداخته و با بعضی ملاحظات نام مزبور چندان هم بی مسمی نیست. به هر حال عده ای با این تعریف لفظی و تحریف معنوی فلسفه را از جایگاه خود دور کردند و آن را به مثابه خرافاتی غیرواقعی لایق دور انداختن دانستند. کسانی که فلسفه را مترادف ماوراءالطبیعه می گیرند منظورشان غیرمادی دانستن موضوع فلسفه و برمبنای آن غیرعلمی تلقی کردن آن است. نتیجه نهایی این اشتباه روی آوردن به فلسفه مادی و انحصار در ماتریالیسم است درصورتی که دامنه فلسفه فراتر از این تقسیم بندی های نادرست است و تنها اگر فلسفه را به معنای الهیات بمعنی الاخص در ذهن بیاوریم به معنای معمول متافیزیک نزدیک خواهیم شد.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 1 دی1387 و ساعت 3:8 |

 

چهار مسئله ای که در زیر می اید در واقع چهار جنبه از «یک مسئله» و همه شان هم تا حدود زیادی میراث «دولت مدرن» و از ملزومات آن به شمار می آیند. نمی خواهم قلنبه حرف بزنم، می خواهم درباره راننده تاکسی های عالم سیاست به زبانی لایق مقام و مرتبت خودشان حرف بزنم:

 

 

مسئله اول: عاقبت همه کارشناسی سیاسی جز آنارشیسم نیست

در آمریکای جنوبی و فرانسه روشنفکر ها به طور سنتی با مشهور شدن و رسانه ای شدن حق اظهار نظر پیدا می کنند، مثلا کسی که یک رمان خوب می نویسد یا یک جایزه ادبی یا سینمائی می برد فردایش می تواند راجع به بحران اقتصادی اظهار نظر کند یا درباره خطر تروریسم مصاحبه های متعدد انجام بدهد! این آدمها می توانند به اعتبار شهرت شان بدون هیچ تخصصی در سیاست، اقتصاد، بهداشت، ورزش و خلاصه همه چیز دخالت کنند و نظر بدهند. وضعیت ما در ایران به این بدی نیست اما کمابیش به همین بلیه دچار هستیم. این سوال برای من خیلی جدی است که چرا حرف زدن از سیاست در ایران اینقدر آسان تلقی می شود؟ چرا چهره های رسانه ای و مشهور برای مردم ما اعتبار کاذب دارند و حرفشان سندیت پیدا می کند؟ این مرض از کجا آمده است؟ مثلا چرا فرزاد حسنی یا رشیدپور یا همه مجری هایی که الگوی تقلیدی آنها را تقلید می کنند اجازه پیدا می کنند بدون عقبه کارشناسی یک مسئول را در منگنه سوالات عوامانه اما جنجالی و به ظاهر تخصصی خودشان قرار بدهند و چرا صداوسیما دلش خوش می شود که شفاف سازی کرده است نه آشفته سازی؟ اصلا عمیق تر از این حرفها؛ چرا دانشگاههای ما اینقدر سیاسی است؟ دوران دانشجوئی یک مقاله ای می خواندم که نوشته بود دانشگاه تهران سیاسی ترین دانشگاه دنیاست و البته هر دانشگاه نرفته ای هم می داند که سیاسی ترین دانشکده اش دانشکده فنی! است، انصافا خیلی آزار دهنده است. یعنی چه هر بچه هجده بیست ساله ای از راه می رسد درباره حکومت و مسائل سیاسی نظر می دهد؟ واقعا با این وضع چیزی جز آنارشیسم سیاسی دستگیرمان می شود؟

مسئله دوم: مخالفت کردن به مثابه روش کلاس دارد، اما فایده ندارد

آقا مخالفت کردن کلاس دارد! وقتی که مخالفت می کنی اینطور می شود که انگار چیزی می دانی که دیگران نفهمیده اند یا نظر تازه ای داری که هیچ ارشمیدسی تا حالا کشف نکرده است اما جان عزیزت مخالفت را برای کلاس گذاشتن به کار نبر یا برای اینکه اظهار وجودی کرده باشی مخالفت نکن! اینهمه مخالفت کردیم چه چیزی نصیبمان شد؟ کمی بی تفاوتی طی کنیم شاید چیز اضافه ای هم گیرمان آمد. مخالفت کردن یک روش خیلی ساده و پیش پا افتاده است که برای ابراز وجود یا عاقل نمایی خیلی به درد می خورد. تقصیر من نیست اما اینجا هم باید روح فرهنگ روشنفکری را مورد عنایت قرار بدهیم چون این مخالفت کردن با وضع موجود و نظریه پردازی کتره ای میراث بلافصل روشنفکرانی است که با همه چیز کار دارند الا هیکل ناراست و نادرست خودشان، وقتی این موجودات می شوند ملاک و معیار و الگو و همه اداهایشان باکلاس! تلقی می شود خب باید هم اینقدر مخالف خوان سیاسی از هر قشر و صنف و گروهی داشته باشیم. کار به جایی رسیده که هر کس لباس شیک و تازه ای هم می پوشد احساس می کند باید با یک چیزی مخالفت کند و اگر نظرش را ابراز نکند رسالت اش را انجام نداده است، چه رسد به کسی که مدرک و تحصیلات و ... ای بابا اینقدر نظر ندهید بگذارید هر کس سر جای خودش بنشیند! اینقدر همه چیز را به هم ریخته و آشفته نکنید! فقط در مورادی نظر بدهید که زحمتی کشیده اید یا مطمئن اید اطلاعاتتان یک انگستروم بالاتر از معدل عوام است و می توانید درباره مقدمات و تبعات نظریه تان هم صحبت کنید و نه فقط نفی وضع موجود و بستن اشکالات ربط و بی ربط به آن. نفی کردن هیچ نیازی به سواد و دانش و معلومات ندارد، فقط لازم است قشنگ حرف بزنی تا آدمهای بی اطلاع مثل خودت تصدیق کنند که مخالفت ات عالمانه و متخصصانه است!

مسئله سوم: گربه را از هر جا ول کنی به جمهوری اسلامی انتقاد می کند

ذائقه سیاسی بعضی ها مثال رفتار گربه است چونکه از هر جا ولشان کنی چهار دست و پا می آیند زمین، شما از مشکل ایدز بگیر تا ترکیدن لوله یا خراب شدن ساختمان یا تروریسم در بلوچستان همه چیز از دید «آدمهای مسئله دار» در سیاست ما به جمهوری اسلامی و اعمال ضد بشری! آن ربط دارد. طرف بر می دارد با هزار ژست و ادا تحلیل می کند که بعله فلان قضیه اینطوری است و در دنیا اونطوری است و ... اما آخر قضیه، حالا هر قضیه ای که باشد، حرف دلش این است که تقصیر جمهوری اسلامی است! جمهوری اسلامی تمام ظرفیت فکرشان را مشغول کرده طوری که روی این دستگاه و آدمهایش قفل کرده اند و هیچ متغیر دیگری برای تحلیل و علت یابی به ذهنشان خطور نمی کند. کافیست تخم مرغی از دست کسی بیافتد و بشکند تا بگویند تقصیر آخوندهاست! و اصلا با فرض گرفتن توهم توطئه مگر گزینه دیگری غیر از جمهوری اسلامی و آخوندها هم امکان دارد؟ سرجمع همه این نک و ناله ها می شود که یک کلام اگر جمهوری اسلامی نباشد همه چیز حل می شود، اما به خدا این کشور رفتن قاجارها و پهلوی ها را هم دید و هیچی نشد چه رسد به رفتن جمهوری اسلامی. انگار یک عده از بدو تولد با عقده جمهوری اسلامی بزرگ شده اند، سر هر مسئله ای موضوع را به جمهوری اسلامی و انقلاب و آخوندها ربط می دهند و تمام استعدادشان را به جای فهمیدن درست مسائل به چیدن یک تئوری توطئه از طرف مسئولین جمهوری اسلامی خرج می کنند. اینهمه توهم توطئه از ما برای حکومتی به خجستگی جمهوری اسلامی والله نوبر است. حالا اگر کسی از خانواده وابستگان به دربار باشد یا نزدیکانش از اعدامی های انقلاب باشند باز توجیه دارد که طرف به عقده جمهوری اسلامی مبتلا باشد و عامل همه بدیها را زیر سر نظام ببیند، اما کسانی که از این حکومت سود برده اند و سرشان در آخور است که دیگر نباید ساز مخالف بزنند! فلان شده ها اینقدر هم نادان هستند که درک نمی کنند همین کارشان باعث اهمیت کاذب جمهوری اسلامی می شود تا بزرگتر از آنچه واقعا هست به نظر بیاید. و البته ریشه اینها به یک مسئله بزرگتر و ریشه ای تر بر می گردد:

مسئله چهارم: دولت مهم تر است یا اکسیژن موجود در هوا؟

مصاحبه ها و گزارش های مردمی صدا و سیما را دیده اید؟ دیده اید از هر رطب و یابسی که می پرسند مردم جواب می دهند: «دولت باید حمایت کند» یا «مسئولین باید به فکر باشند» (؟) از مشکلات گاوداری گرفته تا ترافیک و کتابخوانی همه چیز برای مردم ما به دولت ربط دارد و اصلا تا دولت نیاید و دخالت نکند هیچ موضوعی حل نمی شود و گرنه دولت را اصلا برای چه کاری می خواهیم؟... واقعا چرا ذهن مردم ما اینقدر دولتی و حکومتی است؟ اگر مردمی نخواهند زحمت کشاورزی را متحمل شوند و فرض کنیم کشورشان هم نفت نداشته باشد دولت باید از کجا غذای مردم را بیاورد؟ اگر مردمی از نظم و نظامیگری فراری باشند دولت چطور باید امنیت شان را تأمین کند؟ اگر ملتی حال کتاب خواندن نداشته باشند دولت باید چه کار کند که مردم اهل فرهنگ و کتاب بشوند؟ ... مصیبت اینجاست که مردم این کار را از بزرگتر ها وعقلای خودشان یاد می گیرند، وقتی سر هر مسئله ای کارشناسان خبره! می آیند توی رادیو و تلویزیون یا مقاله نویسان ـ به واقع انشاء نویسان ـ بر می دارند صغری و کبری می چینند و آخر همه چیز مسئله را به دولت ربط می دهند و هیچ عامل ثانوی ای در تحلیل های اقتصادی، فرهنگی، خانوادگی، اجتماعی و ... شان دیده نمی شود واقعا هم نباید از مردم انتظاری داشت که به چیزی غیر از دولت امید داشته باشند و اگر دولت توی این مملکت مثل اختاپوس رشد نکند و همه جا دست نیاندازد باید تعجب کرد. نگاه کنید توی همین کشوری که روزنامه نگاران و روشنفکرانشان همیشه از حکومت نالیده اند بدون یارانه دولتی کاروبارشان لنگ لنگ است! دولت خودش دانشگاه درست می کند، برای تربیت دانش آموخته روزنامه نگاری هزینه می کند، بعد هم یارانه کاغذ می دهد که جناب روزنامه نگار برود علیه دولت هر چی از دهنش در می آید بنویسد، خوب با این وضع باید هم همه چیز به دولت ربط داشته باشد.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 23 آذر1387 و ساعت 6:41 |

 

اینکه آدم فرزند زمان خودش باشد حتما چیز خوبی است اما اینکه آدم محبوس در زمان خودش باشد خیلی بد است. محبوس بودن در زمان حال یعنی نادیده گرفتن تاریخ و تغییرات تاریخی ای که زندگی بشر از سر گذرانده است. کسی که در زمان حال محبوس است همه پدیده های معاصر برایش ملاک و معیار هستند، تصور می کند آنچه می بیند و آنچه می شنود آرمان تمام اعصار برای بشر بوده، یا تصور می کند حرکتی که بشر در زمان او انتخاب کرده حتما بهترین و مناسب ترین سیری است که بشر پیدا کرده و فکر می کند این همان مسیری است که بشر لاجرم، دیر یا زود، به آن می رسیده است. اما اینها فی الواقع تصوراتی خام و شتابزده اند، پیچیدگی های زندگی بشر بیشتر از این است که بتوان چنین حکمی درباره تاریخ بشریت صادر کرد.

زمانی نوشته بودم: «جوجه اردکها نقش عجیبی در شناخت بشری دارند، جوجه اردک ها به محض تولد اولین چیز متحرکی را که می بینند مادرشان تصور می کنند ودنبالش راه می افتند. اصلا مفهوم نقش پذیری از همین کار جوجه اردکها وارد جامعه شناسی شده است. شناخت سیاسی خیلی ها هم مثل جوجه اردکهاست، مثلا اولین دولتی را که می بینند یگانه دولت مطلوب تصور می کنند و رئیس جمهورش را عطیه الهی...». به نظر می رسد کسانی که به «فقر نگاه تاریخی» یا «فقر تاریخینگری» دچار هستند ذهنشان چیزی است شبیه ذهن جوجه اردکها، این آدمها عجولانه به دنبال شناخت و حرکت هستند و ساده ترین راه این است که اولین متحرکی را که می بینند تنها متحرک اصیل فرض کنند و به ساده ترین شکل ممکن یک دستگاه معرفتی معطوف به عمل ـ ایدئولوژی ـ را از دل پدیده های معاصر استخراج کنند، در صورتی که عقل، با وقوف به اندکی از دانسته ها و حقایق تاریخی، چنین برداشت ساده و مطلق انگارانه ای از وضعیت معاصر را بر نمی تابد.

در فرهنگ جدید تحصیل کردگان ما معرفت تاریخی درستی وجود ندارد، گذشته از یک سری اطلاعات پراکنده و درست و نادرست راجع به تاریخ جهان، گذشته درخشان ایران زمین یا عظمت مسلمین، نمی توان فهم دقیق تاریخی را از حافظه دانشجویان و اساتید و معلمان سراغ گرفت. عمده این کاستی البته مربوط به سلطه و تحکم معاصری است که نسبت به اصالت زمان حال و ساده سازی مسئله معاصر پیدا شده است. زیان درک ضعیف تاریخی وقتی مشخص می شود که بدانیم عقب ماندگی، سرخوردگی و روحیه تقلید و دنباله روی ما از غرب بی ارتباط به همین نادیده گرفتن پیچیدگی های تاریخی نیست، در صورتی که این درک ضعیف را تغییر می دادیم خیلی چیزها خود به خود به نفع ما متحول می شد.

تفکر فارغ التحصیلان نظام آموزشی ما محبوس در زمان است، چه تفکر علمی شان، چه نگاه سیاسی شان، همه چیز برای آدمهای به اصطلاح آکادمیک ما بوی اصالت زمان معاصر را می دهد تا جائی که این به یک تصور عمومی تبدیل شده که بشر در قرون اخیر به بهترین راه و روش های علمی یا کارآمد ترین روشهای سیاسی و بهترین مناسبات اجتماعی رسیده است و چون مرکز تحول علم و فناوری و فلسفه و سیاست و قانون در غرب بوده است خود به خود یک دُگم نسبت به مرکزیت و اهمیت کانونی غرب به وجود آمده است. دگم هایی که می گوید مرکز علم آنجاست، تحولات سیاسی و اقتصادی در آنجا اتفاق می افتد، به روزترین و بهترین اندیشه ها در آنجا پیدا می شود، برای دست زدن به هر تحول و تغییری باید ببینیم دنیا آنها چه راهی را انتخاب کرده و حتی اینکه هیچ فعالیت و یا ثمره علمی و نظری بدون معرفی و شناخته شدن توسط غرب فاقد ارزش و اعتبار است! سخن از ستیز یا انکار اهمیت تحولاتی نیست که در غرب اتفاق افتاده، سخن از ملاک و معیار ساختن از رخدادهای معاصر است، در صورتی که با نگاه کل نگر و تاریخی، زمان حال تنها برهه و برشی از تاریخی است که قسمتی از آن را پشت سر گذاشته ایم و قسمتی دیگر را پیش رو داریم.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 18 آذر1387 و ساعت 4:0 |

 

اخیرا متوجه شده ام که شریعتی در بین دوستان مسلمان و حزب اللهی جایگاهی وجیه تر از آنچه تا حالا فکر می کرده ام دارد و جالب اینکه یک نوع جدیت در پذیرفتن شریعتی به عنوان شخصیتی تأثیر گذار و الهام بخش دیده می شود. تا دو دهه قبل دم زدن از شریعتی در میان مذهبی ها یا طلبه های علوم دینی یک نوع روشنفکر نمائی یا دگراندیشی محسوب می شد اما عجیب اینکه بعد از اینهمه سال از فرسایش و فسردگی شریعتی همچنان جوانانی پیدا می شوند که پذیرفتن او را به عنوان یک متفکر شیعه نوعی موضع گیری ارزشمند و منصفانه! تلقی می کنند. به هیچ وجه اشکالی در مطالعه آثار شریعتی و حتی پیروی از شریعتی وجود ندارد تنها اشکالی که وجود دارد این است که نمی توان شریعتی را ستود و از تفکر او تجلیل کرد و همزمان و در کنار او مثلا از مطهری هم دم زد و هر دو را در زمره متفکران انقلاب اسلامی به حساب آورد، به ناچار باید از یکی از این دو دست برداشت.

علی شریعتیو واقعا چطور می شود مطهری و شریعتی را در کنار هم به عنوان صاحبان اندیشه انقلاب اسلامی معرفی کرد در صورتی که یکی به توضیح تئوریک تاریخ و کلام تشیع می پردازد و دیگری بدترین حملات لفظی را نثار جریان های تاریخی مانند صفویه و نهاد روحانیت می کند؟ چطور می توان مسامحه ساواک نسبت به شریعتی ـ که بی گمان به خاطر حملات شدید او به روحانیت بوده و باعث قبضه شدن حسینیه ارشاد به نفع شریعتی شد ـ را نادیده گرفت؟ چطور می شود مخالفت مطهری با شریعتی که او را خطری بزرگتر از مارکسیستها برای نسل جوان می دانست فراموش کرد؟ چطور می توان دست شریعتی را که از آستین فرقان بیرون آمد و مطهری را به جرم افکار ارتجاعی به خاک انداخت انکار کرد؟ یا وابستگی و تغذیه تفکر مجاهدین خلق از شریعتی را کمرنگ جلوه داد؟ بنابراین حرف از نقادی صریح و بی تعارف و کنار گذاشتن تبلیغات سیاسی یا موضع گیری های به ظاهر عاقلانه و تساهلی و به واقع ساده اندیشانه و تبلیغاتی است.

عرصه تفکر عرصه ملاحظه و تعارف و سیاست بازی یا ثابت کردن روحیه تسامحی و اخلاق اسلامی! نیست، اینکه ما دایره مواضع خودمان را اینقدر گسترش بدهیم که شریعتی و مطهری و مصباح و ... را همزمان شامل بشود نه تنها به نتیجه درستی نمی رسیم بلکه به مشوش نمودن فضای فکری و فرهنگی خودمان دست می زنیم، در صورتی که به جای گشاده دستی و ساختن موزه افتخاراتی که هم شریعتی در آن جای داشته باشد و هم امثال مطهری نیاز مبرمی به پاکسازی، شفاف سازی و اتخاذ مواضع صریح و بی تعارف داریم تا مرزهای فکری و عقیدتی مان به روشنی از هم تفکیک شوند و مشخص شود که ما به چه نحوی و به چه میزان وامدار هر یک از متفکرین و یا شخصیت های انقلابی هستیم. اگر می خواهیم درباره انقلاب اسلامی و آبشخورهای آن اظهار نظر و موضع گیری کنیم باید بدانیم که بهتر است به جای استفاده از روشهای سیاسی به غنای تفکر انتقادی خودمان درباره هر یک از این شخصیت ها بپردازیم.

صد البته انقلاب اسلامی یک جریان واحد نبوده است، بلکه برآیندی از حرکت چندین نحله فکری و حزب سیاسی بوده است که پا به پای هم مبارزه برای انقلاب را پیش بردند و بین همه نقش اسلامگراها بیشتر از بقیه بوده است، جریانهای اسلامی عمده هم عبارت بودند از؛ التقاط اسلام و لیبرالیسم (بازرگان و سایر میانه روهای دولت موقت)، التقاط اسلام و سوسیالیزم (شریعتی و به دنبال او سازمان مجاهدین و گروههای مشابه)، اسلام فقهی و انقلابی (امام خمینی، اعضاء انقلابی موتلفه و فدائیان اسلام) و با یک فاصله اندک اسلام محافظه کار و فقاهتی (مطهری، اکثریت موتلفه و جامعه روحانیت تهران). اما فقط یکی از این جریانها می توانست محوریت و رهبری انقلاب را در اختیار بگیرد و آنهم تفکر فقهاتی و انقلابی آیت الله خمینی بود. باقی جریانها حول این محور اصلی گرد آمدند و به اعتبار نزدیکی به آن توانستند در میان مردم محبوبیت پیدا کنند. بنابراین نمی توانیم وقتی که از اندیشه انقلاب اسلامی یاد می کنیم همه اینها را با هم جمع کنیم و در کنار هم یک مجموعه فکری بیرون بدهیم، گرچه از نظر سیاسی تمام این گروهها در کنار هم جمع شدند و اساسا تاریخ انقلاب اسلامی بدون بررسی جداگانه هر کدام از این جریانها ناقص خواهد ماند.

اما سرمنشأ این پدیده (گشاده دستی در توسعه مرزهای فرهنگی) از دو حالت خارج نیست؛ این اشتباه یا از فقر فرهنگی و فقدان شخصیت های الهام بخش ناشی می شود یا متاثر از فقر دانایی کسانی است که خودشان را مدعی و مدافع انقلاب اسلامی می دانند. این آدمها در صددند به هر طریق که شده منابع بیشتری درباره شناخت فکر انقلاب اسلامی معرفی کنند و دایره مواضع شان را چنان توسعه بدهند که قادر باشند از شخصیت های متعدد و افکار متنوع استفاده تبلیغاتی انجام بدهند چرا که معرفی ده نفر لابد بهتر از محدود شدن به سه یا چهار نفر است! در صورتی که یک اشکال واضح دست و پا گیر این نوع تفکر می شود و آنهم تناقضات و ناهمخوانی های غیرقابل توضیح است که از طرفی باعث نارسایی و تشویش فکری و از طرفی نمایش ظاهری و تبلیغی فکر انقلاب اسلامی می شود.

 


تتمه: یک سخنرانی از رحیم پور ازغدی یادم است که در آن زور می زد تا مطهری و شریعتی را کنار هم جوش بدهد، اما همینکه زور می زد بهترین دلیل بر تبلیغی و سیاسی بودن سخنرانی اش است | یک نمونه از موضع گیریهای سیاسی را از سایت تابناک ببینید: آيت‌الله خامنه‌اي: شریعتی، یک چهره مظلوم | اخیر یک یا چند نفر آدم بیکار با استفاده از اسم دانشطلب برای دوستان وبلاگ نویس کامنت های آنچنانی می گذارند، لطفا محل نگذارید یا اگر زحمتی نیست پاکشان کنید. | اضافه شد: نوشته الیاس در پاسخ به این یادداشت: اگر سلمان بداند که در قلب ابوذر چه می گذرد و نظرات هابیل در ادامه بحث: گفتمانِ انقلاب اسلامي، مجموعه‌اي از نظراتِ متناقض و متضاد نيست

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 12 آذر1387 و ساعت 16:59 |

 

بعد از بالاگرفتن اختلاف ها و کشمکش ها بین موافقین و مخالفین و تظاهرات گسترده مردم عراق بالاخره نمایندگان مجلس این کشور رأی به تصویب توافقنامه امنیتی دادند. عراقیها با این کار هم هدیه خوبی به جرج بوش دادند و هم خیال اوباما را نسبت به آینده مسئله عراق راحت کردند. در صورتی که این توافقنامه به امضا نمی رسید وضعیت سیاسی عراق به شکل متشنج و بی ثبات باقی می ماند و حضور غیرقانونی نیروهای آمریکایی باعث ادامه فشارها و انتقادات به سیاست خارجی آمریکا می شد اما با امضای این توافقنامه مشروعیت لازم برای تسلط آمریکا بر عراق فراهم شده است.

تصویب توافقنامه توسط مجلس عراق به این معنی است که آمریکا فرصت کافی برای حل مشکلات خود در عراق خواهد داشت تا بتواند این کشور را به یک ژاپن تازه تبدیل کند، در حالی که هیچ تضمین جدی ای برای انجام مفاد آن وجود نخواهد داشت. همانطور که لاریجانی گفته بود توافقنامه امنیتی فریبکارانه و بیشتر شبیه به یک سراب برای دولت عراق است، آمریکا به دنبال این است که هزینه مشکلات خودش را از جیب مردم عراق بپردازد و در صورت امضای توافقنامه این عراقیها هستند که باید برای تحقق آن به دنبال آمریکائی ها بدوند. تعبیر سراب برای حق انتخابی که آمریکائی ها برای عراقیها در نظر گرفتند تعبیر بسیار دقیقی است، ظاهر قضیه این است که توافقنامه یک برنامه ریزی سه ساله برای خروج نیروهای آمریکائی است اما در باطن آمریکا جز به فرصتی برای محکم کردن جای پای خود در عراق و عبور از مجلس عراق با تصویب توافقنامه خطر جنگ علیه ایران و سوریه را تقویت کردبحرانهای امنیتی و اقتصادی و البته از دست ندادن موقعیت اشراف و آمادگی تهاجمی علیه ایران (یا سوریه) فکر نمی کنند.

عراقیها احتمالا دل خوش کرده اند که ضمن توافقنامه آمریکائی ها متعهد شده اند تا پایان سال آینده میلادی نیروهای نظامی خود را از شهرهای عراق بیرون ببرند و آنها را در مراکز نظامی متمرکز کنند و بدون هماهنگی با دولت عراق هم به هیچ منطقه ای حمله نظامی نداشته باشند اما کجای تاریخ به یاد دارد که آمریکا به چنین شروط و تعهداتی پایبند مانده باشد؟ حمله نظامیان آمریکائی به یکی از روستاهای سوریه به بهانه تعقیب تروریستها بهترین نشانه برای عدم پایبندی آمریکا به هر نوع تعهدی است که نیروی نظامی آن را با محدودیت عملیاتی مواجه کند. برای آمریکا خیلی مهم است که در کشورهای اسلامی پایگاههای نظامی داشته باشد و از طریق برنامه های اقتصادی و امنیتی راه را برای تسلط اطلاعاتی و سیاسی و نهایتا کنترل دولت های منطقه پیدا کند.

مخالفان توافقنامه امنیتی چه از شیعیان و چه از اهل تسنن تهدید کرده بودند که در صورت موافقت مجلس عراق با این توافقنامه دست به قیام خواهند زد و شخصت هایی مثل ابراهیم جعفری نخست وزیر پیشین و شیعه عراق صراحتا با این توافقنامه مخالفت کرده بودند. به خصوص صدریون ادعای خود را درباره قیام با جدیت بیشتری اعلام کرده اند اما گذشته از عملی شدن یا نشدن این تهدیدهای لفظی مردم و سیاسیون عراق کم کم باید یک واقعیت محرز سیاسی را بپذیرند و آنهم اینکه فهرست اشتباهات و ندانم کاریهایی که باعث بدبختی و زیان همسایگان عراق شده است کم کم به حد غیرقابل تحملی می رسد. عراقیها باید بدانند ایرانیها بعد از فراموش کردن جنگ تحمیلی و ادعای بی شرمانه رئیس جمهور و برخی روزنامه های آن کشور درباره بی اعتبار بودن قرارداد 1975 الجزایر خیلی سخت خواهد بود که اشتباهی به بزرگی امضای توافقنامه امنیتی و تبعات آینده آن را فراموش کنند. علیرغم همه دوستی ها و قرابت فرهنگی و مذهبی میان مردم ایران و عراق هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که عراق به یک متحد واقعی برای آمریکا تبدیل شود و دولت و مجلس آن کشور راه را برای فشار و حمله آمریکا به ایران هموار کنند. باقی ماندن فضای دوستی میان ایران و عراق در چنین شرایطی انتظار بسیار بزرگی است.

 


تتمه: آسوشیتدپرس نوشته است این توافقنامه با ۲۲۰ رای موافق از میان ۲۷۵ نماینده پارلمان به تصویب رسید اما طبق سایر گزارشها از مجموع 198 نماینده حاضر در جلسه پارلمان، 144 نفر از آنها به این طرح رای مثبت دادند | اخبار هنوز ضد و نقیض هستند: همه پرسی درباره توافقنامه خروج جولای 2009 برگزار می شود | و پیچیده سازی و ابهام آفرینی؛ راهبرد جدید غرب در قبال سوریه و ایران

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 7 آذر1387 و ساعت 19:20 |

 

قبل از اینکه فلسطین تبدیل به مسئله ای عربی شود مسئله ای اسلامی بود، این منطقه قرنها درگیر جنگهای صلیبی و کشمکش های مذهبی بوده است، زمانی بین مسلمانان و مسیحیان دست به دست می شده و حالا یهودیان بر آن تسلط دارند. فلسطین زمین مقدسی است که بهانه جنگهای متعدد بوده است، مسیحیان به خاطر تصاحبش جوی خون راه انداخته اند و مسلمانان از هیچ جنگی فرو گذار نکرده اند. حالا یک و نیم میلیون انسان در زندان کوچکی در همین ارض مقدس محاصره شده اند و مجبورند کمبود غذا و امکانات ساده زندگی را تحمل کنند. هر روز به خاطر این کمبودها کشته می دهند و هر روز هم اخبار بدبختی و دست و پا زدنشان میان ترس و مرگ در رسانه ها منتشر می شود؛ غزه در محاصره است اما در محاصره چه کسی؟

نوار غزه هفت گذرگاه دارد که شش تای آنها در اختیار دولت اسرائیل و یکی از آنها ـ گذرگاه رفح ـ در مرز مصر و فلسطین اشغالی در اختیار دولت مصر است، اما دولت مصر به درخواست محمود عباس این گذرگاه را به روی مردم غزه بسته نگه داشته تا شاید با فشارهای اقتصادی و حیاتی به مردم بیگناه، حماس را از مواضع خود دور کند تا به روند سازشی که فتح و اسرائیل به همراه دولت های عربی و آمریکا به دنبال آن هستند بپیوندد. بنابراین مردم غزه تاوان پشتیبانی شان از حماس را پرداخت می کنند و بیشتر از اینکه در محاصره اسرائیل باشند فشار دولت های عربی و اختلاف میان رهبرانشان را تحمل می کنند.

نوار غزهاساسا بیشترین هزینه ای که مردم فلسطین پرداخته اند از بی عرضگی و خوش خیالی و غروری است که قومیت و رهبران عرب به آن دچار بوده اند، دولت هایی که هارت و پورتشان سقف آسمان را می شکافد اما هیچ وقت نتوانسته اند عرضه درست و حسابی از خودشان نشان بدهند. قبل از جنگ شش روزه 1967 که دولت های عربی به رهبری جمال عبدالناصر آغاز کننده آن بودند نه غزه در چنین محاصره ای بود نه بیت المقدس تحت تسلط اسرائیل و نه بلندیهای جولان و صحرای سینا به اشغال اسرائیل در آمده بود. وضعیت فعلی فلسطین محصول بی عرضگی دولت های عربی و تاوان شکستی است که در برابر اسرائیل متحمل شده اند، شکستی که ظاهرا در برابر تانک ها و هواپیماهای اسرائیلی بود اما در واقع علتی جز حماقت و خودبزرگ بینی عرب ها نداشت. به خاطر توهم و بی عرضگی سران عرب، اسرائیلی هایی که قرار بود به همت ارتشهای عربی به دریا ! ریخته شوند حالا در حال خفه کردن مردم غزه هستند، فلسطینی هایی هم که قبل از جنگ برادران عرب خوانده می شدند بعد از جنگ به مهاجرانی تبدیل شدند که دولت های عربی فقط حاضر شدند قسمتی از بیابانهایشان را برای ساختن اردوگاههای فلسطینی در اختیارشان قرار بدهند.

واقعا امیدی به نجات غزه وجود دارد؟

در حال حاضر هر گونه امیدی به نجات مردم غزه از وضعیت فعلی واهی و بی اساس است، اگر اوضاع به همین منوال پیش برود اسرائیل به اهداف خود خواهد رسید و پس از به رسمیت شناخته شدن توسط تمام دولت های عربی و ریشه کن کردن حماس و جهاد اسلامی احتمال اندکی هم وجود خواهد داشت که دست از محاصره و فشار بر مردم غزه بردارد و با تشکیل کشور فلسطینی نیز موافقت کند. اما هیچ امیدی به اینکه حماس بتواند وضعیت فعلی غزه را به نفع خودش تغییر بدهد وجود ندارد، با ادامه مقاومت اسلامی در نوار غزه سرنوشت این منطقه محاصره شده از دوحال خارج نیست؛ ادامه وضعیت کج دار و مریز و فاجعه بار کنونی، یا دست زدن به یک اقدام پرخطر و انتحاری که ممکن است موجب یک کشتار دیگر و سرکوب سرنوشت ساز در غزه شود.

علت اصلی این ناامیدی از بهبود اوضاع غزه باز هم به دولت های عربی بر می گردد، کمک رساندن به مردم غزه چه از گذرگاه رفح و چه از راه دریا و در پوشش کمکهای بشر دوستانه کار مشکلی نیست، اما برای دولت های باهوش عربی فعلا خطر ایران بیشتر از اسرائیل و نگرانی بزرگ تر آنها تزلزل اقتصاد جهانی و وضعیت به هم ریخته دوستان غربی شان است. عرب ها نگران هستند که ایران با دست یافتن به سلاح هسته ای به یک تهدید بزرگ در منطقه تبدیل شود و آنها هم برای فرار از این تهدید حاضرند دست به دامن آمریکا و اسرائیل بشوند، برای صلح در کنار پرز حاضر شوند و برای نجات اقتصاد آمریکا جامهایشان را به هم بزنند و کاری کنند که قیمت نفت به زیر چهل دلار برسد. هر چند خواهی نخواهی بلایی که سر بریتانیای استعمارگر آمد آرام آرام سر آمریکا هم خواهد آمد، منتها اینبار به جای جنگ جهانی این بحران اقتصادی است که استعمارگر را مجبور به عقب نشینی می کند و سرانجام همانطور که انگلیس نفوذ خود را در کشورهای دیگر از دست داد آمریکا هم از خاورمیانه خارج خواهد شد و فقط یک راه حل برای کُند کردن این روند وجود دارد و آنهم استفاده از حماقت عربی و بستن پیمان های صلح و دوستی و توافقنامه های امنیتی با دولت هایی است که هیچ وقت از تاریخ درس عبرت نگرفته و نمی گیرند.

چه کاری از دست ایران بر می آید؟

جمهوری اسلامی به حد کافی و در حد وسع خود به مردم فلسطین و مقاومت اسلامی آن خدمت کرده و با وجود مشکلات فراوان و تحریم های اقتصادی و سیاسی حتی در برهه هایی به کاسه داغ تر از آش مردم فلسطین تبدیل شده است. اما جمهوری اسلامی نمی تواند تا ابد به این وضعیت ادامه بدهد و اساسا به صلاح هم نیست که خودش را برای ادامه وضعیتی که مسبب آن دولت های عربی بوده اند به زحمت بیاندازد. موجودیت جمهوری اسلامی هر روز توسط آمریکا و اسرائیل تهدید می شود و دوستان عرب هم در فشار و تهدید علیه ایران مقصران بزرگی به شمار می آیند، از این گذشته به استثناء معدودی از سیاستمداران انقلابی و مسلمان ـ که نسلشان در حال انقراض است ـ سیاست در ایران رفته رفته به حل مشکلات بیشمار داخلی و دست برداشتن از آرمانخواهی و دغدغه های انقلابی محدود می شود و آینده جمهوری اسلامی حکومتی با تدابیری سکولار اما با ظاهری اسلامی و شعارهای انقلابی خواهد بود و طبیعی است که چنین حکومتی با وجود فشارهای فراوان اقتصادی از کمک به کسانی که فردای پیروزی شان خیانت می ورزند امتناع کند. عموم مردم هم به خاطر شایعات یا حقایقی که از کمک های ایران به فلسطینیان به گوششان رسیده و با توجه به فشارهای معیشتی که بر گرده خودشان وارد شده نظر خوشی به ادامه کمک به مردم غزه یا هر جای دیگری ندارند، تنها عده اندکی از جوانان هستند که به خاطر تعلق خاطر به شعارهای انقلابی و اسلامی نگران وضعیت مردم غزه هستند و حاضرند برای نجات آنها فداکاری های بزرگی انجام بدهند. اما بعید است بود و نبود این جوانان و فریاد های آنان تأثیری در تغییر شرایط فلسطین و یا شکستن محاصره غزه داشته باشد، حداقل تا حالا که نداشته است.

 


تممه: این نوشته را به دعوت محمدالیاس و با بی حالی و بی رغبتی نوشتم، کسی را هم به نوشتن چیز تازه ای دعوت نمی کنم چون به نظرم نوشتن یا ننوشتن ما هیچ تغییری در این وضعیت ایجاد نمی کند. به جای این بازی وبلاگی کسانی را که نسبت به فلسطین احساس مسئولیت می کنند و اتفاقا این نوشته را می خوانند دعوت می کنم به این سوال فکر کنند و پیش خودشان پاسخ بدهند که: آیا حاضرید برای کشتن یک افسر اسرائیلی هم که شده عملیات شهادت طلبانه انجام بدهید؟ یا تمام دغدغه تان درباره مردم فلسطین به حرف زدن و مطلب نوشتن یا نهایتا کمکهای مالی ناچیز محدود می شود؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 4 آذر1387 و ساعت 13:30 |

 

چیزی که می خواهم درباره اش بنویس تمام ابعادش واضح نیست، همینقدر می دانم که اذهان خیلی از وبلاگ نویس ها و وبلاگ خوان ها گریبانگیر این موضوع هست . صحبتم سر حالت خاص و بیمارگونه ای است  که بین وبلاگ نویس ها شایع است و می شود اسمش را «تب زرد» گذاشت، بیماری ای که تنها یکی از عوارضش «مقایسه های زرد» است؛

 

تازگی ها به محض اینکه یک اتفاقی می افتد ـ در سیاست یا فوتبال یا هر چیز دیگری ـ بعضی وبلاگ نویس ها دو چیز با فاصله و تقریبا بی ربط به هم را از حوزه های متفاوت انتخاب می کنند و با ربط دادن آنها یک جور نوشته «ذهنی ـ تخیلی» را توی وبلاگ شان می گذارند. مثلا بعد از جام جهانی خیلی ها دایی را نسخه فوتبالی هاشمی رفسنجانی دانستند تا نارضایتی خودشان را از نفوذ هزار دستان بیان کنند، یا یکی سارا پالین را با احمدی نژاد مقایسه می کند تا در نکوهش پوپولیسم حرف بزند، دیگری انتخاب علی دایی را با انتخابات احمدی نژاد! مشابه می بیند و در غافلگیر بودن هر دو قصه پردازی می کند، یکی هم پیدا شده که قطبی را با خاتمی مقایسه می کند که بگوید بهتر است خاتمی نیاید و اساسا عبدالله نوری گزینه بهتری است و ... قس علی هذا.

 احساس شخصی ام این است که وبلاگ نویسان اصلاح طلب به خاطر روحیه ژورنالیستی شان ـ که یادگار دوم خرداد است ـ بیشتر دچار این آفت هستند، این دوستان چون موضوع برای نوشتن کم پیدا می کنند و از طرفی هم زیادی به خودشان فکر می کنند، آنهم فکرهای زرد و آشفته، درصد ابتلایشان به این تب زرد خود به خود بالاتر است. (ناگفته نماند که خود من هم قدیم تر ها یک بار این کار را کرده ام و با استفاده از مقایسه مطلب نوشته ام ـ وضعیت دولت پرودی را با دولت احمدی نژاد مقایسه کرده بودم ـ اما نه مقایسه ام خیلی بی ربط بود نه اینکه برای شمردن شباهت ها افراط و زرد نویسی کرده بودم).

الغرض، اکثر این نوشته های «ظاهرا جذاب» هیچ چیز جدیدی به مخاطب یاد نمی دهند و در عوض ذهن مخاطب را درگیر اطلاعات سطحی و نشانی های غلط می کنند و به جای ساده سازی، اتفاقات سیاسی را با پیدا کردن ربط های عجیب و  گمراه کننده در می آمیزند. یکی از ریشه های ماجرا شاید آنجاست که هنوز ما ایرانی جماعت اذهان قدرتمندی برای ظاهر بینی و استخراج شباهت های فریبنده و قائده سازی و قلم فرسائی داریم و همیشه روحیات مساعدی هم برای تشویق و تحسین چنین ابتکارات و آسمان ریسمان بافتن هایی از خودمان نشان داده ایم.

به نظر من یکی از دلایلی که در اندیشه و سیاست مان هنوز از چنگال ایدئولوژی رها نشده ایم همین ابتنای افکارمان بر «بازی کردن در محدوده دانسته ها» به جای عمق بخشیدن به آنها و درست فهمیدن پدیده هاست. بنابراین روحیات و استعدادهایمان به جای اینکه معطوف به آسان سازی باشد منحرف به خلط امور است، یعنی با استفاده از عناصر درونگرایی، غرق شدن در توهمات، عقده کار متفاوت و جدید، سندروم هه چیز سوژه بینی، و همه چیز پیچیده بینی بیشتر به روشهای «ذهنی ـ تخیلی» روی می آوریم و زورکی هم که شده می خواهیم چیزهای جالب توجه اما بی ارزش و سطحی بیرون بدهیم و به همین سرگرم باشیم.

ریشه بزرگتر این رویه غلط را البته باید در خاستگاه رسانه پیدا کرد. همان جایی که رسانه های نوین از دل آن بیرون آمده اند اتفاقا همان جایی هم هست که زردنویسی و پاپاراتزی و هزار و یک جور دردسر دیگر را به وجود آورده و ما هم  به عنون وارد کننده های مقلد از عوارض دست و پاگیر این انتقال مصون نیستیم. (به عنوان شاهد مثال این نوشته درباره تشابه بوش و احمدی نژاد که تقریبا یک سال پیش از هفته نامه اکونومیست منتشر شده را ببینید). حقیقت این است که وزنامه و وبلاگ مال ما نیست و پدیده های وارداتی هضم نشده محسوب می شوند. در این مدتی هم که از این ابزارها استفاده می کنیم بیشتر از اینکه رسانه را مال خود کرده باشیم نگاهمان به صاحبان اصلی آن بوده که ببینیم آنها چه کاری با رسانه انجام می دهند تا ما هم از روی دستشان شیوه های جذاب تر و تکنیک های جدیدتر را تقلید کنیم. این حرف به این معنی نیست که نباید روزنامه و وبلاگ داشته باشیم، فقط تذکری است که نبایدازنگاه انتقادی به رسانه و شیوه های اطلاع رسانی غفلت کنیم آنقدر که حتی حواسمان نباشد که از سر ساده دلی، تنبلی و شهوت جذاب سازی وقت و انرژی مان را در چه مسیرهای گمراه کننده، تکراری و بی فایده ای تلف می کنیم.  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 1 آذر1387 و ساعت 6:27 |

 

نوشته زیر درباره جوی است که مسلمانها تحت فشار آن در موضع ضعف و انفعال قرار گرفته اند. البته این حالت خودبه خودی اتفاق افتاده و هیچ ربطی به توطئه یا دستهای پشت پرده ندارد. حالا اگر احساس می کنید فعلا زمینه فسفر سوزی فراهم نیست خواندن این نوشته را به وقتی موکول کنید که سرحال تر باشید و ذهنتان آماده درگیر شدن:

 

 

وقتی تصویری که از «مسلمان» به ذهن متبادر می شود یک تصویر کامل و آرمانگرایانه باشد توقع و انتظاری بیش از حد از مسلمانها پدید می آید و از آنجا که محقق کردن چنین تصویر آرمانی از عهده مجموع مسلمانها بر نمی آید کسانی که ظاهری معتقد دارند خود به خود در موضع ضعف و انفعال قرار می گیرند، چون وقتی وقوع حالت آرمانی غیرممکن است کوچکترین عیب و کاستی هم بزرگ دیده می شود و حضور مسلمانها همانطور که هستند دائما مورد انتقاد قرار خواهد گرفت.

طبیعی است کسانی که تعهد یا اعتقاد جدی ای به مذهب ندارند از حضور «دینداران موثر» در اجتماع ناخرسند هستند، این را مثلا از آثار اکثر فیلمسازان و رمان نویسان وطنی هم می شود فهمید. با اینکه این جماعت از حضور مسلمانهای معتقد و تأثیر گذار خوششان نمی آید اما اگر «مسلمان بودن» مترادف حالتی باشد که تمام خصائص خوب انسانی را یکجا جمع  کرده باشد اینها البته لطف می کنند و وجود چنین مسلمانی را می پذیرند! بنابراین برای اینکه نشان بدهند مخالف دین و دینداران نیستند همین تصویر آرمانی و مطلق را در آثارشان به نمایش می گذارند. [1] و [2]

نتیجه این می شود که در ذهن عموم مخاطبان یک تنگنا برای دیده شدن آدمهای معتقد به وجود می آید و آنهم اینکه مسلمانها یا آدمهایی فرشته خو و معصوم و بی اشتباه باشند ـ یعنی یک انتظار کمال گرایانه و معصومانه از آدمهای عادی ـ و یا اینکه اگر نمی توانند چنین کمالی نشان بدهند به لاک خودشان فرو بروند و کاری به کار دیگران نداشته باشند و اصلا اظهار مسلمانی نکنند. تنها در این صورت است که «موجودیت آدم دیندار» برای حضور در اجتماع پذیرفته می شود.

وقتی چنین تصویری از مسلمان جا افتاد هر کس که ظاهر یا ادعای مسلمانی دارد موظف است تمام و کمال خودش را با این انتظارات وفق بدهند؛ موجودی باشد فرشته خو و زیبا و نورانی و حتی خادم و بدهکار به دیگران! و اگر کوچکترین نشانه ای خلاف این توهمات از او دیده شود آدمهایی متوقعی که این انتظار نابجا را به عنوان الگوی مسلمان واقعی جا زده اند شروع می کنند به منبر رفتن و نصیحت کردن، به طرزی که هزار تا روضه خوان هم به گردپایشان نمی رسد. یعنی با وسط کشیدن اعتقادات و دم زدن از خدا و پیغمبر و قیامت چنان اوصاف «مسلمان واقعی» را پیش می کشند که خود خدا هم نعوذ بالله در خلقت چنین فرشتگان دوپایی در می ماند. دین به هر حال مجموعه بزرگی از توصیه ها و نصایح اخلاقی است که اگر کسی از طرف مسلمانی مورد انتقاد قرار بگیرد برای میدان گرفتن و کوبیدن شخصیت او حسابی دستش باز خواهد بود.

به تدریج یک تقسیم بندی اشتباه و یک دوگانه گمراه کننده هم در اجتماع به وجود می آید؛ دسته اول: آدمهایی که اظهار به اعتقاد نمی کنند و طبیعتا نباید هیچ انتظاری ازشان داشت چون آنها آزادند هر کاری دوست داشتند انجام بدهند و هر خطایی که مرتکب شدند «باید» بخشیده شود چرا که آنها ادعایی ندارند، و دسته دوم: آدمهایی که اظهار به اعتقاد می کنند که به خاطر مخفی نکردن اعتقادشان موظف اند به رفتار معصومانه پایبند باشند و کاملا محتاطانه رفتار کنند و با کوچکترین رفتار غیرمعصومانه دیگران این حق را پیدا می کنند که آنها را با انتقادهایشان له کنند. اسم این دوگانه را دوگانه « آدمهای بی مسئولیت منتقد و فرصت طلب» در برابر «آدمهای پر مسئولیت خنثی و منفعل» می گذاریم. وقتی این تقسیم بندی اصالت و موضوعیت پیدا می کند خود به خود منبر رفتن نامسلمانها برای مسلمانها تبدیل به یک روش و یک حق برای به گوشه رینگ بردن مسلمانها می شود. [3] و [4]

حزب اللهی ها

اگر خود مذهبی ها این حالت را بپذیرند به طور طبیعی ترجیح می دهند که «اظهار به اعتقاد» نکنند یعنی خود خواسته به لاک انفعال و پنهانکاری و دوری از تأثیر گذاری در اجتماع پناه ببرند تا دردسرهای این انتظار نابجا را متحمل نشوند. خیلی هایشان دین و مذهب شان را به محافل خودمانی محدود می کنند و به خاطر بهم نخوردن تصور مردم از دینداران کسانی را هم که مایل به تأثیرگذاری هستند توصیه به کناره گیری و احتیاط می کنند؛ نرو، نگو، نپرس، حرف نزن، مخالف نباش، انتقاد نکن، ... یعنی کاملا محتاط و محافظه کار محض! به چه قیمتی؟ به قیمت دست نخوردن تصویری آرمانی از اسلام که هرگز هیچ اصطکاکی با هیچ کس و هیچ چیز پیدا نمی کند و همه اش جاذبه است! یعنی به قیمت دست نخوردن چهره خیالی از دینداران؛ وقتی نمی توانیم دیندار واقعی باشیم پس بهتر است اصلا اظهار به مسلمانی نکنیم!!!

راه دیگری که برای فرار از انتظارات حداکثری به وجود می آید این است که مسلمانها یک تعریف متفاوت از اعتقادات خودشان بدهند که به وضوح «صورت تقلیل یافته دین» است و با واقعیت متعارف دین ناهمخوانی دارد. استفاده کنندگان از این راه مسلمان هستند اما اسلامشان شخصی است، این شخصی کردن اعتقادات راه گریزی است از فشاری که به مسلمانها برای «مسلمان عادی» بودن وارد می شود. اینها می گویند: «نه! من مثل دیگران نیستم، من عاشق زیبائی های اسلام هستم و اصلا این چیزهایی را که می گویند [مثلا احکام فقهی] را به هیچ وجه قبول ندارم». این دسته اسلام را همانطور که دلشان می خواهد می پذیرند، احکام فقهی را از عقل خودشان استخراج می کنند! و دین شان تبدیل می شود به یک مقوله خانوادگی، شناسنامه ای یا مناسکی و ظاهری و حتی احساسی. هر وقت هم به مطلبی دینی برمی خورند که به ذائقه شان خوش نمی آید «بدون شناخت و از روی برداشت شخصی» می گویند این به نظر من اسلامی نیست، من این را نمی پسندم و همچین اعتقادی ندارم، دین من چیز دیگری می گوید! بنابراین اینها «در واقع» مسلمان نیستند، بودایی، مسیحی، کنفسیوسی یا تئیست هایی هستند که به اشتباه اسم خودشان را مسلمان گذاشته اند.

اما مسلمانها برای به هم زدن این حالت باید چه رفتاری داشته باشند؟

دین برای مسلمان مهمترین داشته اش است، اولین چیزی که از مسلمان دیده می شود باید دینش باشد نه خانواده و قومیتش، نه نژادش، نه تحصیلاتش، نه شخصیتش، نه هیچ چیز دیگر. پس کسی که جرأت اظهار به مسلمانی ندارد یا از ترس اینکه مورد هجمه دیگران قرار بگیرد یا شخصیت بزک شده اش نزد دیگران به هم بریزد خودش را شیرین می کند یا دین اش را سانسور می کند یک مسلمان منفعل و اخته شده است نه حتی یک مسلمان عادی، چه رسد به مسلمان فعال و موثر.

از طرفی مسلمان اگر زبل و زرنگ و با عرضه باشد به دل مردم نمی نشیند، انتظار دارند تصویر همان آدم سرافکنده و بی خاصیتی را که توی ذهنشان رسوب کرده و مرتب در سریالهای تلویزیونی دیده اند ثابت بماند و چیزی به هم نخورد. اما مقاومت در برابر این حالت واجب است تا مسلمانی از موضع ضعف و انفعال خارج شود. مسلمان نه تنها گردن شکسته و خمود و بی عرضه نیست بلکه محکم، عزیز و پرصلابت است. مسلمان ها نباید اجازه بدهند این تصویر محتاط، بی خاصیت و توسری خور بر تصویر اسلام فعال و انقلابی و موثر غلبه پیدا کند.

جواب دادن به انتظارات حداکثری و توقعات بیجا و منبر رفتن های بی مورد متولدین خرطوم فیل هم آسان است؛ این هنر نیست که کسی بیرون گود بایستد و نصایح و توصیه های اخلاقی دین را به مسلامانها یادآوری کند، حرف زدن که کاری ندارد! اما اگر کسی به جای طلبکار شدن از دیگران با عمل اش آنها را متوجه اشتباهشان کند کار بزرگی کرده نه اینکه هر وقت خودش مورد انتقاد قرار گرفت شناسنامه دینی و اعتقادی طرف را برای له کردن او و پشیمان کردنش از انتقاد رو کند. کسی که می خواهد مسلمانها را نصیحت کند باید بیاید وسط گود، باید یک پله بالاتر باشد، اظهار مسلمانی کند، عمل درست نشان بدهد و بعد شروع کند به منبر رفتن و نصیحت کردن دیگران.

 


تتمه: [1] به طور کلی در آثار هنری ما چهار تصویر از آدمهای دیندار دیده می شود، اولی دیندار معصوم یعنی کسی که معصوم نیست اما عملکردی کاملا معصومانه و فرازمینی دارد، دومی دیندار وارفته و بی خاصیت، مثلا یک پیرمرد نورانی با اخلاق، ناصح و مشفق و یا یک پیرزن لب گور که دائم تسبیح به دست یا کنار سجاده است و سومی هم دیندار عشقی، مثل جوانی که فقط به اسم مسلمان است و الا نه ظاهری مذهبی دارد و نه ابایی از انجام کارهای قشنگی که دیگران انجام می دهد دارد، اسلام عرفان منقلی و اشعار مولانا و موسیقی رپ و ...، تصویر چهارم هم مسلمان منافق است که بیشترین سهم را در آثار هنری ما داشته و همیشه استفاده از این تصویر حربه ای برای کوبیدن مذهب بوده است. خودمانیم تا حالا از خودتان پرسیده اید چرا تا حالا مشکلات یک جوان مذهبی که می خواهد در اجتماع تأثیر گذار باشد و یا نگران حفظ دینش است سوژه فیلمها و سریالهایی نبوده که در تمام طول این سی سال ساخته شده است؟ یا چرا فقط در زیر نور ماه یک تجربه کوچک از مشکلات دینداران در اجتماع را دیده ایم؟  [2] سریال او یک فرشته بود و همه سریالهایی که روحانیت را شکلی معصومانه و همیشه راهنما و راهبر نشان می دهند در واقع بزرگترین خیانت را به روحانیت اسلام می کنند، آنها تصویری کلیسایی از روحانی می سازند که آنقدر متصل به الوهیت است که می شود پیش اش به گناه هم اعتراف کرد. بنابراین وقتی آن معصومیت  در عمل دیده نمی شود مردم روحانیت فعلی را به هر حال خطاکار می بینند و به تدریج روحانیت از چشم مردم می افتد  [3] در سریال میوه ممنوعه دختری که خودش مجموعه ای از خطاها را مرتکب شده بود منبر می رود و یک حاج آقای وجیه و با سابقه دینداری را در کوران انتقادات تند اخلاقی و اسلامی! قرار می دهد. این تصویر همان دوگانه آدمهای بی مسئولیت منتقد و آدمهای بامسئولیت خنثی و منفعل است که به مردم القا می کند که در صورت دیدن کوچکترین رفتار غیرمعصومانه از دینداران اجازه دارند شخصیت آنها را لجن مال کنند  [4] یک مثال ملموس برای دوستان مجازی ام می زنم؛ این همان شیوه امثال کمانگیر ـ چماقگیر بالاترین و تیرکمونچی فرندفید ـ برای فرار از انتقاد است. امثال او چون فکر می کنند خودشان حق دارند از هر شیوه ای برای تخریب دین، روحانیت و دینداران استفاده می کنند وقتی در موضع انتقاد از طرف یک مسلمان قرار می گیرند که حالشان را می گیرد  به حمله کردن با نصایح اخلاقی دین پناه می برند تا طرف مقابل را از خدا بترسانند! و از انتقاد کردن پشیمانش کنند |  این مطلب درباره تفاوت عقلگرائی مطهری از اسلام گرایان اشعری را ببینید؛ مطهری هم درست بر خلاف انتظار معمولی که همه از دینداران دارند عقل گرایی انتقادی و اعتزالی را انتخاب کرده بود.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 29 آبان1387 و ساعت 6:45 |

 

همین دیشب یکی از بچه های فرندفید یک فید با عکس منچ چهارنفره ارسال کرد و موجی از خاطرات گرد و خاک گرفته را از ذهنم بیرون کشید. بعضی ها ـ مثل برژینسکی ـ معتقدند شطرنج یک بازی سیاسی است و تجربه آن به مهارت سیاسی کمک می کند اما به نظر من شطرنج نصف منچ چهارنفره هم محتوای سیاسی ندارد، شطرنج بیشتر شبیه حل معماست تا یک بازی سیاسی:

 

ما چهار دوست با فاصله های سنی نزدیک به هم بودیم، دوست بزرگ رنگ قرمز، من رنگ آبی، سومی رنگ سبز، و آخری هم زرد را انتخاب می کرد و چهارنفری دور هم می نشستیم و شروع می کردیم به بازی «منچ چهارنفره». بازی ما اما یک بازی ساده نبود بلکه به شکل پیچیده ای برپایه مجموعه ای از قرادادها و تبانی ها پیش می رفت که ممکن بود در طول بازی تغییر کنند. قبل از بازی یا حین آن، در عیان و یا در خفا، به وسیله چشمک و اشاره یا با دست دادن علنی، قرادادهایی بین دو نفر برقرار می شد که از زدن مهره های همدیگر اجتناب کنند و اگر مهره مخالفی قصد داشت مهره یکی از متحدین را حذف کند متحد دیگر به کمکش بیاید و با تهدید کردن مهاجم او را نجات بدهد. این قراردادها خیلی کم تا پایان بازی دوام می آوردند چون بالاخره بازی یک برنده داشت و بیشتر وقتها مجبور می شدیم برای اول شدن از روی هم پیمان خودمان رد شویم.

از نگاه من، دوست بزرگتر که در اکثر موارد کوچکترین دوست را به عنوان متحد در آستین داشت نماد بارز ابرقدرتی مثل آمریکا بود. همیشه با فریب دادن دیگران سعی می کرد گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و در خیلی از موارد هم موفق بود. دوست کوچکترین هم که همیشه گول می خورد و آخر کارش به جر زدن و دعوا می کشید بیشتر به همین کشورهای کوچک و وابسته شباهت داشت که هیچ استقلال رأیی از خودشان ندارند. دوست سوم سیاست مستقل و خودسرانه تری داشت اما بیشتر سعی می کرد با آن دو نفر متحد شود تا من؛ یک قدرتی متوسط و خوش شانس بود. (حالا من می گویم خوش شانس و شما می شنوید خوش شانس! تصور کنید وقتی یک نفر 4ـ 5 بار پشت سر هم تاس بیاندازد و 6 بیاورد اصلا چه اسمی جز «خود شانس» می شود رویش گذاشت؟ حتی وقتی من روش گرداندن تاس توی لیوان را برای جلوگیری از تقلب پیشنهاد کردم باز همان قصه تلخ تکرار می شد). اما من به عنوان تنهاترین عضو همیشه به دست و پا زدن برای نجات دادن خودم و گاهی هم خواهش برای رحم کردن! مشغول بودم، به هر حال هر استقلالی ای که بین سه نفر پرسپولیسی گیر بیافتد سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت.

منچ چهارنفرهاز طرفی زهردار ترین و خطرناک ترین عضو بازی ها هم من بودم، تقریبا به هیچ کس رحم نمی کردم و حتی موقعی که می توانستم یکی از مهره هایم را به خانه نهایی برسانم این کار را به بعد موکول می کردم و مهره ای را حرکت می دادم که میتوانستم با آن یکی از مهره های دیگران را حذف کنم. هر وقت هم که قراردادی داشتم چون می دانستم دوامی ندارد در اولین فرصت نهایت استفاده را می کردم و قبل از ضربه خوردن، پیمان دوستی را به نفع خودم می شکستم.

بازی ما بازی قدرت بود، حرف اول و آخر را قدرت در آن می زد نه پیمانهایی که هر آن امکان نقض شدنشان وجود داشت. قواعد اصلی بازی مبتنی بر قدرت تعریف شده بودند و قرادادهای فیمابین نمی توانستند این قانون همیشگی و ملموس را تغییر بدهند. هیچ مرجع بالاتری برای شکایت وجود نداشت و مجازات پیمان شکن فقط در مقابله به مثل خلاصه می شد؛ البته اگر امکان و قدرت مقابله به مثل به دست می آمد! خلاصه اعتماد کردن یک ریسک بود و خیانت دیدن یک احتمال طبیعی.

به خاطر همین خصائص من روش بازی منچ چهارنفره را یک الگوی کوچک از واقعیت جهان سیاست می دانم و احساس می کنم تجربه آن در طفولیت تأثیر مثبتی روی ذهنیت ام درباره مفاهیم قدرت، سیاست، اعتماد، قرارداد و تحمل دیگران به عنوان مخالف گذاشته است. مدتها این سوال توی ذهن ام بود که چرا اکثر مردم درک درستی از روابط قدرت و سیاست کشورها ـ علی الخصوص کشور خودشان به عنوان یک کشور تنها ـ ندارند؟ چرا اکثرا ذهنشان درگیر تبلیغات رسانه ها یا حقایق اندکی است که از روزنامه ها یا از آدمهای به ظاهر مطلع دریافت کرده اند؟ چرا بعضی واقعیت ها را نمی بینند و فقط به بعضی دیگر اهمیت می دهند؟ ... اما حالا پاسخ مضحکی برای همه این سوالها پیدا کرده ام: همه آنها که شانس بازی منچ چهارنفره را نداشته اند! [شمایل خودشیفتگی]

پس یادتان باشد منچ چهار نفره کمک زیادی به فراگیری سیاست می کند و اصلا یک دوره آموزش عملی برای «سیاست ورزی» است، همانطور که گفتم، خود من به خاطر تجربه تنهائی در میان متحدان مخالف، نسب به انزوای بین المللی ایران احساس همدردی زیادی دارم و فکر می کنم کاملا درک می کنم که سیاستمداران ایرانی با چه دشواریها و تنگناهایی برای حل مسائل سیاسی کشور روبرو هستند. با این وصف این از وظایف حتمی دولت است که از توسعه منچ چهار نفره حمایت کند!!! یادم می آید آن اوخر منچ شش نفره هم آمده بود، حالا خبر ندارم منچ با تعداد بیشتری هم آمده است یا نه؟ راستی این را هم فراموش نکنید که اگر خدا دو پسر یا بیشتر بهتان داد حتما تشویق شان کنید که منچ بازی کنند، شاید در آینده سیاستمداران بدردبخوری از آب درآمدند، البته شاید!

 


 تتمه: دو روایت متفاوت از تاریخچه این بازی: منچ و بازی آدم! عصبانی نشو! | تیتر تیکه صدا و سیمایی داشت ها، گرفتید یا نه؟ | هی ما می گیم سرنوشت مملکت نباید دست یک عده احمق بیافتد هی رفقا از ما ایراد می گیرند، خانم فروز رجائی فر فرموده اند: براندازی جمهوری اسلامی تنها با تاسیس سفارتخانه آمریکا ممکن است !!! یعنی ارزش کارشون اینقدر بوده ها، قدرشونو بدونید! اما قسمت جالب ترش اینه: «يك چيز جالبي بگويم كه شايد هم خودتان به آن دقت كرده باشيد، به نظر من قسم اين آقاي دلال ، قسم حضرت عباس و دم خروس است چون اسم انگليسي «American Iranian consul » را كه برعكس بخوانيد مي شود« CIA » .در حالي كه حضرات مي توانستند مثلا بگويند« American Iranian socirty » و به جاي «شورا » بگويند «انجمن» يا «كانون». اين به نظر من عمدي است» | جناب روح الله حسینیان هم فرموده اند: «ساده زیستی با پولداری مغایرت ندارد. ممکن است فردی پولدار باشد اما ساده زیست هم باشد و از پولش در مسیر انقلاب، اسلام و مردم استفاده کند». یادتان هست قبل تر ها راجع به یکی دیگر از افاضات ایشان نوشته بودم: درجه ایمانت چنده؟ | دبیرخانه مجلس خبرگان هم رسما خودش را با این نظرسنجی مسخره کرده است   

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 22 آبان1387 و ساعت 22:54 |

 

خیلی وقت است که چیزی درباره احمدی نژاد ننوشته ام. نزدیک به چهار سال از انتخاب احمدی نژاد می گذرد و از همین حالا تقریبا همه حوادث سیاسی رنگ و بوی انتخاباتی گرفته است. اما دور از این همهمه وفشار تبلیغاتی باید به این سوال پاسخ بدهیم که احمدی نژاد را واقعا چگونه دیده ایم:

 

احمدی نژاد یک آدم اجرایی موفق بود و خواسته اصلی مردم ـ رفع فقر و تبعیض ـ را خوب درک کرده بود. احمدی نژاد به این باور رسیده بود که او و گروه اجرایی اش یعنی تیم کوچک دوستان و اطرافیانش می توانند همانطور که در شهرداری، استانداری و فرمانداری موفق بوده اند در ریاست جمهوری هم موفق باشند اما مقام ریاست جمهوری علاوه بر اینکه به توانایی های اجرایی و مدیریتی نیازمند است محتایج به نگاه کل نگر و هوش و تجربه سیاسی نیز هست. نمی توان با همه مسائل به شکل اجرائی و جزی برخورد کرد. بنابراین اگر تجربیات اجرایی را کنار بگذاریم احمدی نژاد و گروه او از تجربه سیاسی (از آن قسمی که مورد نیاز ریاست جمهوری است) برخوردار نبودند.

روش سیاسی ای که احمدی نژاد نیازمند آن بود تا شعارهایش را عملی کند «صداقت با مردم» و «فریبکاری با دشمنان» بود. در عوض احمدی نژاد دنبال راضی نگه داشتن مردم با فریبکاری بود و به جای دودوزه بازی با دشمنان خارجی سعی کرد خودش را برای آنها شیرین کند. این همان اشتباهی بود که خاتمی از نوعی دیگر مرتکب شده بود. احمدی نژاد مردم را از واقعیت ها دور نگه داشت و سعی کرد با گفتن حرفهای دو پهلو و انداختن تقصیرات به گردن این و آن واقعیت ها را از دید مردم پنهان نگه دارد. تنها رابطه ای که احمدی نژاد با مردم داشت این بود که سعی می کرد با تکیه بر احساسات و معتقدات اسلامی و دم زدن دائم از اهمیت مردم «زور مردمی» دولت خودش را افزایش بدهد تا بلکه بتواند «مبارزه شخصی» خودش را پیش ببرد.

انتظار این بود که احمدی نژاد در مقابل دشمنان داخلی پشت پرده ها را رو کند و قضاوت را به مردم بسپرد اما او به مبارزه ای شخصی و لجوجانه روی آورد و سعی کرد با «اقدامات اصلاحی خاص» در دولت باعث عصبانیت مخالفان خود شود. در حالی که اطلاع مردم از فسادها و رانت ها و سوء استفاده ها باور به صداقت و مقبولیت قطعی احمدی نژاد را نتیجه می داد دولت از رو کردن نام مفسدان اقتصادی سر باز زد و مردم عملا از صحنه حذف شدند و فقط «لفظ مردم» به عنوان سلاحی در یک دعوای شخصی استفاده شد.

احمدی نژاد با حرکت در مسیر غیر از آنچه رای مردم بود با دشمنانش تنها شد و برای تقویت وضعیت خودش اشتباهات بیشتری مرتکب شد. او در بسیاری از موضوعات با لجاجت و یکدنگی از پذیرش نصیحت و راهنمایی های دیگران و مقتضیات فشای رسانه ای سرباز زد و راه شخصی خودش را برای موفقیت در پیش گرفت. اطرافیان و طرفداران سرسخت احمدی نژاد (کیهان و رجانیوز و پرتو و ...) هم در اشتباهات احمدی نژاد مقصر بوده اند. آنها با حمایت خود رویه احمدی نژاد را تایید کردند غافل از اینکه این روش روزی خود آنها را غافلگیر خواهد کرد و ممکن است آن روز خیلی دیر شده باشد طوری که انداختن تقصیر به گردن مخالفان یا کودتای رسانه ای ـ هرچند که تا حدودی واقعیت یافته بود ـ هیچ دردی را درمان نمی کند.

احمدی نژاد با این تصور که انتخاب او اتفاق بسیار مهمی بوده وظایف و شعارهایش را فراموش کرد و درباره اصلاحات حساس اقتصادی رویه ای ساده انگارانه و دستوری را در پیش گرفت. او که فکر می کرد تنها انتخاب شدنش برای مردم کافیست و کارها به هر حال و در هر صورت و به خاطر حضور او ! رو به اصلاح خواهد رفت در حقیقت به نوعی خودشیفتگی، خودمحوربینی رسیده بود و سخنان پیامبران گونه ای که گاه گاه مطرح می کرد نتیجه همین توهم بود. اما احمدی نژاد باید می دانست در این دنیا کارهای پیامبر نمایانه او «متعارف» تلقی نمی شود، که فی المثل نامه نوشتن به سران سیاسی پدیده ای متعلق به چند قرن پیش است و امروز شیوه های دیگری نیاز است.

احمدی نژاد در سفرهای استانی و سایر سخنرانی ها عمومی طوری سخن گفت که گویی مردم برای او تجمع کرده اند. مثلا در راهپیمائی ها طوری سخن گفت که انگار مردم به خاطر حمایت از او به خیابان آمده اند، در حال که مردم برای مسائل مهم تری راهپیمائی می کنند و تنها به امید حل مشکلات و خواسته های عمدتا اقتصادی شان به سیاستمداران دل می بندند. در یک کلام احمدی نژاد مردمگرایی واقعی اش را از دست داد، او مردم را به مفهوم و ابزاری برای توسعه قدرت دولت خودش تبدیل کرد. از مردمگرایی احمدی نژاد تنها لباسی ساده و تفاوتش با مسئولینی که تا خرخره از بیت المال به نفع خود و خانواده شان استفاده کرده و می  کنند باقی مانده است و این البته هنوز برای بسیاری از مردم «امید بخش» است.

احمدی نژاد مرتب با رسانه های بیگانه مصاحبه کرد اما با رسانه های مخالف داخلی چنان رفتار لطیفی نداشت. او برای خارجیها نامه نوشت، مرتب آنها را مورد خطاب قرار داد و هر جا که رفت همه را دعوت کرد که به ایران بیایند اما هیچ وقت الطاف مشابهی شامل حال مخالفان داخلی و حتی اصولگرایان واقعی که دلسوزانه او را نقد می کردند نشد. گرچه این رفتار او در قبال مخالفینش کاملا قابل توجیه است اما توجه بیش از اندازه او به رسانه های خارجی ابدا قابل درک نیست.

احمدی نژاد در پرونده هسته ای مسیر درستی را انتخاب کرده بود و ادامه همین مسیر با مدارا و تعادل کافی بود تا پیروزی نصیب ایران شود اما رئیس جمهور چون موقعیت خودش را تضعیف کرده بود سعی کرد با افراط و بزرگنمائی ـ خصوصا در سفرهای استانی و در برابر مردم محروم ـ موضوع هسته ای را آنقدر بزرگ کند که سایر مشکلات مردم در سایه آن دیده نشود در حالی که چندان احتیاجی برای این اقدامات نبود؛ مردم ایران نه تنها به ضررورت داشتن انرژی هسته ای معتقدند بکله کشورشان را نیازمند به بازدارندگی«سلاح هسته ای» می دانند چون تحمل هیچ کدام از مصیبت های تاریخی را که بدخواهی اجانب و ضعف نظامی گریبانگیر این کشور کرده را ندارند.

 


تتمه: معایب نوشتاری را اگر هست به بزرگی خودتان ببخشید و احمدی نژاد از نوع چهارم را اگر ندیده اید حتما ببینید | با این قسمت از این نوشته کلاشینکف ـ شیخ کلاش ـ تا حدود زیادی موافقم گرچه تیتر و جملات قابل نقدی دارد: مبنا و محور سیاست ... "ساده سازی" امور است و این فرض که اگر امور ساده شد، زود به نتیجه هم می رسد، با این فرض، اصولا افرایش توقعات مردم اساسا نامطلوب نیست، وعده ها داده می شود و سخاوت مندانه هدیه می شود، چون اساسا محدودیت و مانعی برای تحقق وعده ها متصور نیست، مفهوم سیاست و تدبیر در این گفتمان، شبیه سنت "تبرک" است، کافی است دست و اشاره دولتمردان نظر کرده بر کارها بخورد و متبرک شود تا کارها خودشان درست شود، "هاله نور" با همین نگاه، رویت می شود، ...، جابجایی و عزل وزیران و مدیران یک رویه ثابت می شود و حتی دامنه تغییر مدیران به استانداران و مدیران میانی درجه سوم هم کشیده می شود، حتی اگر ظواهر و آمار و واقعیات جامعه "چیز" دیگری را نشان دهد، غلامحسین الهام سخنگوی دولت از کاهش قیمت مسکن خبر می دهد و رئیس جمهور در کنفرانس خبری از بهبود وضعیت معیشت و قدرت خرید مردم سخن می گوید، این سخنان را نباید دفاعی ساده از عملکرد قوه مجریه دانست، بلکه در پس آن یک تئوری کلامی-معرفتی پنهان است |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 1:42 |

 

نوشته اخیر هابیل باعث شد دوباره آنچه را که مدتها دغدغه ام بود به یاد بیاورم؛ تفاوت نقد و غرغر! نقد با غرزدن فرق دارد اما این دو بسیار با هم اشتباه گرفته می شوند. مخصوصا در سیاست بسیار اتفاق می افتد که عده ای غرغر کردن و بد گفتن را به جای نقد جا می زنند و ناخواسته عیار نقد را در سرزمین فکری ما پائین می آورند. به هر حال ما مردمی هستیم که کم «نقد» می کنیم و زیاد «غر» می زنیم و لازم است که برای تفکیک این دو و احتراز از خلط آنها نگاهی به تفاوت های «نقد» و «غرغر» داشته باشیم و دانسته های خودمان را برای تفکیک این دو دوباره مرور کنیم:

 

 

ـ نقد سبک سنگین کردن عاقلانه است و تنها بر شمردن اشکالات نیست، شخص منتقد ابتدا محسنات را می بیند و سپس به اشکالات و بدیها می پردازد. نقد کردن یک فعالیت تحلیلی و عقلایی است، مبتنی بر استدلال است و نیازمند قدرت تحمل و تأمل. نقد دشواریهای خاص خود را دارد و تنها از عهده کسی بر می آید که در موضوع مورد نقد صاحب حداقل تخصص و اطلاعات باشد. نقد در یک «پارادیم» مشخص موجودیت می یابد و نیازمند یک «الگوی منظم فکری» است.

ـ غرزدن آسان است و نیاز به هیچ الگوی منطقی و ساختار مشخص برای توجیه ندارد، نقد از آگاهی عمیق بر می آید و غرزدن از نگاه سطحی و اطلاعات ظاهری و عوامانه، منتقد علت جویی و آسیب شناسی می کند اما شخص غرغرو تنها بدگویی می کند و بزرگنمایی. غر زدن از نگاه منفی سرچشمه می گیرید اما نقد از نگاه واقع بینانه و مبتنی بر آگاهی بر می خیزد. انتقاد باید دلسوزانه و همراه با شفقت باشد اما غرزدن جز به بدخواهی و احساس دشمنی صادر نمی شود. نقد به اطمینان و حتی حسن نیت احتیاج دارد. غرزدن با نوعی بدبینی و شکایت از زمین و زمان همراه است. در کل غرغر مثل کف روی آب است که به واسطه اتفاقات و جریانات سیاسی پیدا و ناپیدا می شود.

ـ ذهنی که به غر زدن عادت کرده است «فرصت طلب» است و از هر رطب و یابسی برای ایراد گرفتن بهره می جوید اما ذهن منتقد به دنبال اصلاح است و به همین دلیل اشکالات را می بیند و در کنار مشاهده و بیان آنها، «راهکار» هم ارائه می دهد. اما کسی که غرغر می کند فقط نقائص را بر می شمارد، شخص غرغرو با سرهم کردن همه اشکلات و بدیها و ربط دادن واقعیات چند پهلو کار خودش را توجیه می کند و حتی موارد صحیح را هم سیاه نمائی می کند. بنابراین غر زدن با توهم توطئه و مظلوم نمایی هم مرتبط است. در یک کلام غر زدن مبتنی بر احساسات است و نقد مبتنی بر عقلانیت.

ـ نقد روش صحیح ندارد، نقد خودش روش و راه صحیحی است برای اصلاح کردن، کسی که شرایط نقد را رعایت نکند «نقد بد» نکرده است بلکه اصلا «نقد» نکرده است. نقد بد وجود ندارد چون: «نقد همیشه خوب است».

ـ  غرزدن سوی دیگر دلدادن و کور و کر شدن است. همانطور که گفته اند حب الشیء یعمی و یصم، باید گفت: بغض الشیء ایضا یعمی و یصم. وقتی احساساتمان را برای قضاوت درباره چیزی استفاده می کنیم جای هیچ احتمال مخالفی باقی نمی گذاریم و کاملا یکطرفه و خط کشی شده به داوری دست می زنیم. بنابراین غرزدن با تعصب یا دلدادگی به یک جریان یا یک پدیده نزدیکی دارد.

ـ غر زدن اگر نظم هم داشته باشد اتوپیایی است و از نگاه تاریخی و درک ضروریات اجتماعی که عمدتا کُند اتفاق می افتند عاجز است و همیشه فراتر از آنها و بی نیاز از شناخت دقیق آنها و به صورت «رادیکال» و آرمانخواهانه نظر می دهد.

ـ انتقاد کردن با «امر به معروف و نهی از منکر» مناسبت دارد، اگر فقط به یکی از اینها یعنی تنها به امر معروف یا نهی منکر توصیه شده بود نمی توانستیم چنین سخنی بگوئیم اما کنارهم قرار گرفتن این دو نشان می دهد که در انتقاد صحیح، داشتن دیدگاه و پشتوانه نظری بسیار مهم است. کسی که فقط امر به معروف می کند فقط لیستی از خوبیها را نشان می دهد و کسی که فقط نهی از منکر می کند همیشه نیمه خالی لیوان را می بیند اما آنکه این دو را با هم جمع می کند نشان می دهد که «واقع بین» است و تفکراتش بر بنیان منظمی استوار شده. اثر حرف چنین کسی هم بیشتر است چون از موضع هماهنگ و قابل فهمی زده می شود. امر به معروف و نهی از منکر هیچوقت از هم جدا نیستند. لذا  انتقادهای مثلا فرهنگی یا اقتصادی هم اگر بدون دیدگاه مطرح شوند پشیزی ارزش نخواهند داشت.

ـ از نشانه های روانشناختی آدمهای غرغرو اینست که گناه تمام کمبودها و ناداشته ها و زندگی ناگوار خودشان را به گردن دیگران و شرایط بیرونی می اندازند و اگر علت عقب ماندگی هایشان را به خودشان ارجاع بدهی می گویند: من چکار می توانستم بکنم؟ من دستم به کجا بند بوده؟ من چه تأثیری می توانستم داشته باشم؟ و ...؟ نوع خاصی از این حالت که انسان خودش را از «عمل» جدا می کند و فلسفه وجودی خودش را در حرف زدن و تفسیر کردن شرایط و بدیهای پیرامونی خلاصه می کند در «روشنفکری» متجلی است. روشنفکری در «بی عملی» گرفتار است، همواره نسبت به شرایط موجود معترض است و هرگز خودش را در موضع تکلیف و باید و نباید نمی پذیرد. روشنفکر همه چیزها را برای سوژه های نقدش می خواهد و خودش را از همه چیز مبرا می داند. روشنفکری «مصونیت طلب» است و مخصوصا اگر فعالیت کردن با چنین حال و هوایی محل امرار معاش اش شده باشد دائما حرکت در مسیر اشتباه را تقویت می کند.

ـ خلط بین غرغر و نقد یک «حربه سیاسی» برای رسانه هاست و در کشور ما آنقدر استفاده شده که به بیماری رسانه ها تبدیل شده است. صاحبان رسانه ها کاملا سیاسی عمل می کنند به طوری که بیشتر از آنکه رسانه باشند «بوق تبلیغاتی» هستند و فعالیتشان زمانی معنا پیدا می کند که فرصت بهره برداری سیاسی مهیا می شود. بنابراین در مواجهه با جریانهای مخالف غرغر کردن و بدگویی به صورت «دستور کار» در می آید و انصاف و واقع بینی به راحتی ذبح می شود.

 


تتمه: مدعی نیستم که فقط نقد می کنم و هیچوقت غر نزده ام. ممکن است در مطالب مدرسه ما جاهایی هم دیده باشید که غر زده ام، اما همیشه حواسم بوده است که غرغر یا فریاد اعتراض را با نقد قاطی نکنم | بهترین روش برای نقاد خوب شدن اینست که به حافظه مان اهمیت بیشتری بدهیم و قدرت و شجاعت اعتراف کردن ـ حداقل در برابر وجدانمان ـ را به دست بیاوریم، این حالت در وجود آدم بهترین تأثیر را دارد، دقیقا مثل نقد که با نشان دان آثار سوء اشتباهات زمینه بهتر شدن را مهیا می کند | بعضی ها که هوایشان خیلی کثیف است هر نوشته ای می بینند مثل نقد با آن برخورد می کنند و انتظار دارند اخلاق و روش انتقاد صحیح در آن رعایت شده باشد در حالی که هر نوشته مخالفی نقد نیست؛ بعضی وقتها غرغر است و بعضی وقتها صدای بلند یک اعتراض | در پایان این نوشته را به امیدحسینی (نویسنده وبلاگ آهستان) تقدیم می کنم به خاطر دلایلی که خودش بهتر می داند | از همین وبلاگ: مختصری درباره احساسات در سیاست و البته:  از بین چهار واکنش یکی را انتخاب کنید  |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 17 آبان1387 و ساعت 7:25 |

 

بزرگترین مشکلی که ما برای تحلیل اتفاقات سیاسی پس از انقلاب با آن مواجه هستیم عقب انداختن منطق از عمل است، منطق باید پیش از عمل کار کند در حالی که عده ای آن را فقط برای توجیه اتفاقاتی که رخ داده است به کار می بندند، پیرو بحث تسخیر سفارت این نوشته را هم ببینید:

 

 وقتی پای تصمیم گیری های بزرگ به میان می آید اشتباه در محاسبه ممکن است فاجعه آمیز باشد. وقتی یک کشور کوچک و با موقعیتی ضعیف و متزلزل می خواهد تصمیمی حساس در برابر یک قدرت نظامی بزرگ تر بگیرد نباید اشتباه در محاسبه انجام بدهد والا ممکن است نتیجه اشتباهش فاجعه به بار بیاورد:

تاوان اشتباه در محاسبه چقدر است؟

ژاپن برای توسعه امپراطوری خودش فقط یک اشتباه در محاسبه انجام داد اما تاریخ خودش را تسلیم آمریکا کرد. ژاپنیها پیش بینی کرده بودند که اگر ناوگان دریایی آمریکا را در «پرل هاربر» با یک ضربه جدی مواجه کنند می توانند ظرف شش ماه به تمام اهدافی که در نظر گرفته اند برسند، اما ژاپنیها فقط فکر شش ماه اول را کرده بودند نه شش ماه های بعدی را. نتیجه این شد که با وجود بسیج عمومی برای مقابله با آمریکا این کشور به اشغال درآمد و در نهایت با فاجعه اتمی مواجه شد. بعد از آن این آمریکائی ها بودند که برای اقتصاد، سیاست و فرهنگ ژاپنی ها برنامه ریزی می کردند؛ حالا ژاپن یک مستعمره آمریکاست اما به شکلی جدید و ناپیدا.

فتحعلیشاه با اینکه یک بار تجربه شکست از روسیه و قرارداد ننگین گلستان را داشت بدون محاسبه و در نظر گرفتن قدرت غول بی شاخ و دم روسیه تجربه تلخ جنگهای دور اول را تکرار کرد و عباس میرزا را روانه جنگ دوباره نمود. گرچه پیروزی های موقتی نصیب عباس میرزا شد اما وقتی «پاسکوویچ» وارد جنگ شد تا تبریز پیشروی کرد و با دادن اولتیماتوم پایتخت را تهدید نمود. اینجا بود که خود عباس میرزا نماینده ای برای تقاضای صلح فرستاد تا قرارداد ننگین تر ترکمانچای به امضا برسد و ایران به کلی از پس گرفتن سرزمین های از دست رفته اش نا امید شود.

صدام هم عادت نداشت چیزی را محاسبه کند، او در حمله به کویت بدون در نظر گرفتن قدرت آمریکا وارد عمل شده بود. نتیجه اشتباه فاجعه بار صدام این شد که آمریکا عراق را سالهای طولانی به ذلت و زبونی و خواری دچار کرد و با فلج کردن اقتصاد و سیاست اش قدرت نظامی اش را هم عملا بی اثر گذاشت تا اینکه به یک بهانه واهی و در یک موقعیت مناسب این کشور را به کلی اشغال کرد؛ رویای ناسیونالیسم عربی که به باد رفت هیچ، مردم یک کشور هم به سالها ذلت و بدبختی و حقارت دچار شدند و حالا هم باید حضور دائمی آمریکا را تحمل کنند.

فرماندهان جوان و مسئولین بی تجربه ایرانی در جنگ هشت ساله یک اشتباه در محاسبه انجام دادند و باعث طولانی شدن جنگ شدند. کسانی که فکر می کردند با ورود به خاک عراق و گرفتن یک امتیاز موفق به تنبیه متجاوز و نشستن سر میز مذاکره می شوند هرگز قدرت و دشمنی آمریکا را در محاسبات خود نیاورده بودند، آنها فکر می کردند اگر بخش مهمی از خاک عراق را اشغال کنند آمریکا دست روی دست می گذارد و تماشایشان می کند! نتیجه این شد که پس از اشغال «فاو» آمریکا رسما وارد خلیج فارس شد و بعد از چند ماه این ایرانیها بودند که با اشک و حسرت داروی تلخ صلح را می خوردند درحالی که صدام هنوز مایل به نبرد بود.

ساکاشویلی سرمست از حمایت دوستان غربی اش فکر کرده بود که حمایت آمریکا و اروپائیها برایش کافیست تا هر کاری که دلش می خواهد در قفقاز انجام بدهد اما این یک اشتباه بزرگ بود، اشتباهی که قدرت واقعی در قفقاز یعنی روسیه را در نظر نیاورده بود، نتیجه پیشروی نظامی و بدون محاسبه ارتش گرجستان در خاک خودش ـ اوستیای جنوبی ـ پاسخ سهمگین روسها بود، ضربه ای که خیال لشکر کشی دوباره را تا مدتها از ذهن گرجی ها دور می کند و جالب اینکه هیچ کمک و حمایت جدی ای هم از طرف غرب برای ساکاشویلی صورت نگرفت.

دانشجویان احساساتی و چپ نمای پیرو خط امام فکر کرده بودند که با تسخیر سفارت و گروگان گرفتن دیپلمات های آمریکائی می توانند شاه را پس بگیرند یا آمریکا را در موضع ضعف قرار بدهند!  بخت با ایران یار بود که آمریکا به دلایلی نتوانست وارد جنگ مستقیم و همه جانبه شود و به جز حمله مختصری که در طبس تدارک دید اقدام نظامی دیگری انجام نداد اما ابرقدرت بیکار ننشست و هر کاری که از دستش بر می آمد برای فشار به ایران انجام داد و تا همین امروز آنقدر خسارت و سختی به کشورمان وارد کرده است که در هیچ محاسبه ای نمی گنجد.

همیشه فرصت اشتباه کردن وجود ندارد

خداوند انقلاب ایران را تضمین کرد و تمام اشتباهات به نحوی به خیر گذشت و فاجعه بزرگی ـ بزرگ تر از شهدا و جانبازان و خسارات جنگ و تحریم ها و فشارهای سیاسی ـ اتفاق نیافتاد، اما خداوند به هیچ قومی تضمین نداده است که همیشه همین اتفاق تکرار شود. خداوند به هیچ قومی اجازه نداده که پیرو احساسات و بی تجربگی شان باشد و همیشه هم خطر از سرشان بگذرد! پس چرا ما باید عقل و قدرت محاسبه مان را اسیر اشتباه تاریخی عده ای جوان خام و بی تجربه و احساساتی بکنیم؟ چرا باید برای تسخیر سفارت بزرگداشت و مراسم و جشن روز دانشجو و دانش آموز بر پا کنیم؟

احساسات عقل را متهم به ذلت و زبونی می کند اما این تاریخ است که باید حکم واقعی و نهایی را بدهد. وقتی شاه عباس صفوی تبریز را به عثمانی واگذار کرد و به جنگ ازبکها رفت لابد کسانی بوده اند که او را متهم به زبونی و ذلت کنند اما اگر عقلایی در آنزمان وجود داشتند حتما متوجه محاسبه قدرت ناکافی ایران برای مقابله همزمان با ازبکها و عثمانی ها می شدند. نتیجه اینکه شاه عباس به خاطر قدرت تدبیرش یک اسطوره تاریخی است نه یک خائن زبون! کار شاه عباس همانقدر درست بود که حزم و احتیاط فعلی مسئولین ایرانی برای مدارا با فرصت طلبی های همسایگان ریز و درشت اش، کدام عقل سالمی حکم می کند که ما با همان احساسات انقلابی و برای دادن پاسخ دندان شکن به ادعای تصاحب سه جزیره به شارجه حمله نظامی انجام بدهیم یا سفارت امارات را تسخیر کنیم؟

مشکل موافقان گروگانگیری این است که وقتی می گوئیم اشتباه دانشجویان اینهمه آسیب و زیان به کشورما وارد کرده است می گویند اما همه اینها ـ منجمله جنگ ـ به نفع ما تمام شده است! و هرگز به این فکر نمی کنند که اگر می توانستیم جلوی اینهمه بدبختی و خسارت را بگیریم آیا نباید می گرفتیم؟ اگر می توانستیم با احتیاط جلوی اینهمه شرارت آمریکا را بگیریم آیا نباید چنین تدبیری می داشتیم؟ متاسفانه تا وقتی دستگاه تبلیغات جمهوری اسلامی چنین باورهایی را ترویج می دهد که جنگ به نفع ما بوده و به وقوع پیوستن آن به خیر و صلاح مملکت تمام شده است حرف زدن در برابر چنین موضوعاتی بسیار سخت و پر از سوء تفاهم خواهد بود.  

 


تتمه: علت اصلی نوشتن این مطلب بحثی بود که دیشب در فرندفید بین من و اسماعیل و مجید و علاقبند و الیاس و سوتک و ... در گرفت. بحث ما در فرندفید از اینجا شروع شد به اینجا کشید و در اینجا به پایان رسید | نوشته ای که سال پیش به مناسبت 13 آبان در همین وبلاگ گذاشته بودم: واقعیت های سیاسی 13 آبان | کلاشینکف هم به مراسم امروز 13 آبان رفته بود؛ دماسنجی برای شعار "مرگ بر آمریکا" 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت 18:3 |

 

آقا ما کچل شدیم، زبانمان مو در آورد اما درست نشد که نشد، هر چی تبلیغ می کنیم که آقا جان! وقتی از تهران به قم تشریف می برید سمت چپ جاده اگر دریاچه سفید رنگی دیدید زود نگوئید دریاچه نمک، به خورد ملت نمی رود! هر چه گفتیم یاد بچه هایتان ندهید که این دریاچه نمک است حرف توی گوش کسی نرفت که نرفت! وقتی می گوئی بابا این حوض سلطان است نه دریاچه نمک، می خندند! مسخره ات می کنند! با قیافه حق به جانب بهت پوزخند می زنند! طرف توی عمرش نکرده یک نگاه به نقشه کشورش که نه، به نقشه استان خودش بیاندازد اما وقتی بهش می گوئی این حوض سلطان است نه دریاچه نمک چنان نگاه عاقل اندر سفیهی به سر تا پایت می اندازد که آرزوی مرگ می کنی!

مشکل اما به جغرافیا شناسی مردم ما مربوط نمی شود، یعنی اصلا هیچ ربطی به اطلاعات جغرافیائی ندارد. می دانید که من هم نمی خواهم اینجا به کسی اطلاعات جغرافیایی بدهم. مشکل بزرگ تر از این حرفهاست و آن اینکه مردم ما اطمینان خاص و فوق العاده ای به دانسته های شخصی و عرفی شان دارند و اگر کسی بخواهد آنها را از جهل مرکب بیرون بیاورد ابدا غافلگیر نمی شوند. اصلا توی خون این مردم نیست که غافلگیر شوند، بلکه در کمال مهارت عنان سخن به دست می گیرند و طرف مقابل را متهم می کنند به بیسوادی و ندانستن و الکی حرف زدن. الحمدلله سواد مردم ما در بیشتر حوزه ها مثل همین تشخیص ندادن حوض سلطان و دریاچه نمک است و وقتی می خواهی مطلع شان کنی خون به جگر می شوی و به جایی هم نمی رسی. مردم ما همیشه فکر می کنند می دانند دریاچه نمک کجاست و یک هزارم درصد هم احتمال نمی دهند که آنچه می شناسند یک وقت دریاچه نمک واقعی نباشد.  

حالا از همین مردم چطور می شود سواری گرفت؟ یک نفر آدم خوش تیپ و تیغیده با کت و شلوار و کراوات، شیک و اتوکشیده بعلاوه عینک و کیف و کتاب وسایر لوازم روشنفکری، کافیست همین آدم بیاید بگوید: «این اصلا دریاچه نیست، این همان قله دماوند است که ادوارد چی چی برای اولین بار آن را در ایران کشف کرده و در کتابش هم آورده» این مردم قیافه حق به جانب و مطلع به خودشان می گیرند، سر تکان می دهند، تأیید می کنند و در یک کلام: «باورشان می شود»! بعد هم اگر بهشان انتقاد کنی می گویند: «حرف نزن! تو بیشتر می فهمی یا ایشون که در کالج کاهدانی سوئیس درس خوانده اند؟»

برای اینکه دریاچه نمک را ببینی باید خیلی زحمت بکشی، دیدن دریاچه نمک مشقت دارد و به این راحتی ها نیست. مرد می خواهد، مرد که صد کیلومتر توی بیابان در همان مسیری که از کنار بزرگراه به حوض سلطان نگاه کرده پیش برود، از خستگی و تشنگی و گرمای بیابان نترسد، و وقتی به دریاچه نمک رسید آنوقت خودش می فهمد که آن حوض کوچک کنار بزرگراه ضربدر ده هم بشود باز توی دریاچه نمک گم است، می فهمد که در خیال خام بوده و ندیده و نشناخته قضاوت می کرده، می فهمد که فهم و سواد آدمیزاد از اول نمناک و ناقص شکل می گیرد.

جدا از اینکه مطلب حکم ضرب المثل دارد که «بعضیها همیشه دریاچه نمک شان حوض سلطان است»، گریز من به صحرای کربلای نوشته ام باقی مانده؛ سواد این جوانهای حزب اللهی ما، امثال همین وبلاگ نویس های دوآتشه را می گویم، سواد اینها درباره موضوعاتی مثل ولایت فقیه یک چیزی مثل تشخیص ندادن حوض سلطان و دریاچه نمک است. همانطور که نمی شود به مردم عادی فهماند که آنچه کنار راه قم می بینند حوض سلطان است نه دریاچه نمک به این رفقای مخلص هم نمی توان گفت که این که شما می گوئید ولایت فقیه نیست. اما مگر می توان جرأت کرد و تذکر داد که این ولایت فقیه نیست؟! مغز خر خورده باشد کسی که جرأت کند بهشان بگوید وقتی عکس ولی فقیه را دیدید زود نگوئید ولایت فقیه، بابا این فقط حوض سلطان است، کجا تا دریاچه نمک؟! نه، مگر کسی از جانش سیر شده باشد،... فکر نمی کنم کسی جرأتش را داشته باشد.

تنبیهات:

1ـ این نوشته یک نقد درون گفتمانی بود و نباید علیه خود این گفتمان مورد سوء استفاده قرار بگیرد، مشابه این معنا در خارج از گفتمان فقهی هم مصداق دارد، مگر نه اینکه سواد روشنفکری هم در حد تشخیص ندادن حوض سلطان و دریاچه نمک است؟ مگر نه اینکه روشنفکران ما بعضی وقتها فرق کوه و دریاچه را هم تشخیص نداده اند؟

2 ـ این نوشته خطاب به خودم هم بود، من هم فرق حوض سلطان و دریاچه نمک را نمی دانستم اما همانطور که به خاطر آزار کرمهایم با پای خودم سراغ ورق زدن نقشه های جغرافی رفتم و غافلگیر شدم دوست دارم همیشه همین اتفاق بیافتد و بدون اینکه کسی خودش را برای رفع جهالتم به زحمت بیاندازد خودم پرسان پرسان دنبال «سوال» بگردم و برای پیدا کردن «جواب» در سوزاندن فسفرهای خودم خست نورزم.  

3 ـ نتیجه بحث از زبان ابن سینا؛ «کل ما قرع سمعک فذره فی بقعة الامکان، ما لم یذدک عنه قائم البرهان». یعنی هر چه به گوش تو خورد آن را ممكن بدان و در بوته امكان بگذار تا زمانی که برهان استواری آن را منع كند.

 


تتمه: برای اینکه مطمئن شوید حوض سلطان و دریاچه نمک فرق دارند: نقشه دریاچه نمک و حوض سلطان،  حوض سلطان،  دریاچه نمک آران | ای کاش برای حوض سلطان و دریاچه نمک ولایت فقیه هم لینک و عکس داشتم!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 11 آبان1387 و ساعت 0:0 |

 

منتظر شدم آب و تاب گزارش آخر این بشر از آمریکا تمام شود تا این نوشته را روی وبلاگ بگذارم:

 

نمی دانم چقدر به اوضاع بی ریخت و درب و داغان گزارشگرهای صدا و سیما دقت کرده اید و آیا متوجه شده اید که خبرنگاری در صدا و سیما با چه فاجعه ای روبروست یا نه؟ مثلا دیده اید خبرنگاران و گزارشگران پاچه خواری را که موقع انتخابات از در سطل زباله تا ورقه امتحانی همه چیز را به انتخابات ربط می دهند تا بلکه مردم بیشتری را پای صندوق بکشانند و دل مدیران صدا و سیما را شاد کنند؟ دیده اید خبرنگاران خانم و جوانی را که از سر نابلدی یا نداشتن ذوق و قریحه چه گزارشهای آبکی ای تهیه می کنند و دلشان هم خوش است که خبرنگاری کرده اند؟ دیده اید گزارشهای مناسبتی و تکراری خبرنگارانی را که جز از سر تنبلی و برای رفع تکلیف ساخته نمی شوند و تا حالا هیچ چیز جذاب و هیچ نوآوری خاصی در آنها یافت نشده ؟ ... دقیقا در چنین فضایی است که امثال نجف زاده گل می کنند و تبدیل به پدیده! می شوند.

نجف زاده یک گزارشگر به شدت احساساتی است و اساسا هیچ پشتوانه منطقی و عقلائی پشت گزارش هایش پیدا نمی کنید، حتی اگر از او بخواهند دو دقیقه بدون نمایش نفرت انگیز حساسات در لحن و صدایش حرف بزند نخواهد توانست. متاسفانه نتیجه سی سال تجربه کار رسانه ای و حرفه ای! و خرج کردن پولهای یامفت در صدا وسیما شده است: «نجف زاده»! این بشر با آن احساسات زرد و صورتی و مهوعی که دارد بیشتر بدرد دخترها خانمهای ترشیده علاقمند به سیاست می خورد و حرفها و تصاویرش هیچ ربطی به واقعیت سیاسی جامعه ما یا هر جامعه ای که نجف زاده از آن گزارش و مستند تهیه می کند ( لبنان یا آمریکا یا هر جای دیگری) ندارد. نجف زاده از دنیای شخصی خودش و از احساسات و نگاه مبتذل خودش گزارش می گیرد، او خودش را برای مردم روایت می کند و با سانتی مانتالیزمی که انگار در درونش نهادینه شده یک قالب جدید و جذاب برای مدیران صدا و سیما و مردم از همه جا بی خبری که عقده کار متفاوت دارند درست کرده است، قالبی که حالا اینقدر مهم شده که وقتی مستند سفر به نیویورک پخش می شود واکنشهای مثبت و منفی به آن را می بینیم و من هنوز در عجب ام چطور اسم این گزارشها را «مستند»! می گذارند و اصلا چطور نجف زداه اینقدر برای ملت مهم شده است؟ (مقایسه کنید با کار خبرنگار شبکه ای مثل بی بی سی که طرف برای رو کردن باورهای نژادپرستانه به استخدام پلیس درمی آید و با کار گذاشتن دوربین مخلفی یک موج خبری و رسانه ای در انگلستان راه می اندازد یا نگاه کنید به خبرنگارانی که با مستندهاشون پشت پرده تبانی ها و رشوه های دنیای فوتبال را رو می کنند، به آنها می گویند مستند خبری به چیزهایی که نجف زاده هم می سازد می گویند مستند خبری!!)

این نوع گزارش های احساسی و یکطرفه سلیقه و تحلیل مردم را تحت الشعاع قرار می دهد و به تدریج ذهن مردم را به خوراک مناسبی برای فریب سیاسی مبدل می کند، عینا مثل اذهان مشنگ آمریکائی، همان اذهانی که توهم اربابی عالم را به مغزشان فرو کرده اند اما عقلشان به اسارت رسانه ها در آمده، مثل آب خوردن تحت تاثیر رقابتهای درون حزبی و برون حزبی قرار می گیرند آنقدر که برایشان از نان شب  هم واجب تر می شود، در حالی که اگر از خود آمریکائیها بپرسی بین دمکراتها و جمهوریخواهان واقعا چه فرقهایی وجود دارد نمی توانند جواب درست و حسابی بدهند، اما باز هم با همان رقابت های تبلیغاتی سرکار می روند! همان اذهان شوتی که دستگیری یک نفر در یک کشور جهان سوم برایشان بزرگتر از کشته شدن هزران نفر به دست ارتش خودشان جلوه داده می شود اما هیچ وقت از خودشان نمی پرسند که «چرا اینطور است»؟

نجف زاده یک پاچه خوار سانتی مانتال است، منتها از نوع حرفه ای تربله، نجف زاده حربه خوبی برای سرکار گذاشتن مردم است و اینکه مردم به مهمترین چیزی که فکر می کنند «پودر لباسشویی» باشد نه مهم تر از آن، نه وعده های سرکاری مسئولان، نه واقعیت های سیاسی، نه درد دلهای واقعی مردم یا ارتقاء شعور سیاسی شان. مدیران صدا و سیما و مسئولین سیاسی در ایران دوست ندارند مردم به چیزهای جدی و حساس فکر کنند و به خاطر همین از ظهور امثال نجف زاده استقبال می کنند. صدا و سیما هم با پول فراوانی که از نفت به جیب می زند و با بی مبالاتی و گشاده دستی در اصول حرفه ای و اخلاقی زمینه جولان چنین پدیده هایی را به خوبی آماده کرده و در نتیجه راه خوبی برای تغییر نگاه بینندگان تلویزیون پیدا شده است.

نمونه ایی از شاهکارهای احساسی نجف زاده را به یادتان می آورم: یادتان هست سر قضیه سقوط هواپیمای  C_130صدا و سیما برای کشته شدن خبرنگاران چه قشقرقی به پا کرد؟  یادتان هست چقدر راحت کشته شدگان ارتش در همان هواپیما فراموش شدند و مرگ چند خبرنگار به فاجعه ای بزرگ تر از سانحه سقوط هواپیمای وزیر و نمایندگان مجلس یا کشته شدن بیش از 300 سپاهی در سال 81 تبدیل شد؟ یادتان هست نجف زاده برای تحریک احساسات مردم چه فیلم مشمئز کننده ای جلوی دوربین بازی کرد؟ این نمونه نشان می دهد که صنف خبرنگاران صدا و سیما ـ مثل اصناف دیگر ـ آنقدر بهشان پرو بال داده شده که خودشان را مهمترین موجودات روی زمین تصور کرده اند و باورشان شده است که اجناس مهمی هستند آنقدر که تمام وقت تلوزیون را برای مرثیه رفقایشان قبضه کنند. و باید بگویم واقعیت تلخ قدرت گرفتن اصحاب رسانه در ایران هم به همان شکل غربی در حال اتفاق افتادن است و چند سال بعد باید شاهد باشیم که مرگ یک خبرنگار یا هنرپیشه بیشتر از یک رئیس جمهور اهمیت پیدا کند.

متاسفانه بعضی از مذهبی ها گول ظاهر او را خورده اند اما متوجه نسیتند که این پدیده بر خلاف ظاهرش اصلا مذهبی نیست بلکه امثال او اگر مبسوط الید تر از اینی که هستند باشند چنان ریشه مذهب و اخلاق را می زنند که خود مدیران احمق صدا و سیما هم چشمهایشان گرد شود. می توانم یک نمونه واضح در اینباره بیاورم:

قبل از تحویل سال 1387 و در کوران گزارشها نوروزی این نجف زاده پاچه خوار باز سراغ یک گزارش متفاوت رفت اما اینبار نهایت بیشعوری و بی فرهنگی خودش را ثابت کرد. این آغا با زیرپاگذاشتن همه اصول اخلاقی میکروفون دستش گرفت و از هر کس که رسید ـ زن، مرد، پیر، جوان و حتی خانم محجبه ای که در کنار شوهرش ایستاده بود ـ پرسید: «همه ما خاطرات متفاوتی از نوروز داریم، یکی از آن خاطره ها خاطره های عاشقانه است، شما چه خاطره عاشقانه ای از نوروز دارید؟» ...؟! ...؟! شما بودید چه جوابی به او می دادید؟ ...؟ البته مردم ایران هنوز آنقدر پشتوانه فرهنگی و تربیتی شان را از دست نداده اند که به نجف زاده جواب بدهند ـ حتی یک نفر ـ و او که بور شده بود آخر گزارش از این وضع متاسف شد!!! اما می دانید اگر نجف زاده این سوال را از من می پرسید چه می کردم؟ میکروفون را از دستش می گرفتم و اول از خودش می خواستم که یک خاطره عاشقانه نوروزی از خودش و یکی از اعضای خانواده اش به ویژه خواهر یا مادرش تعریف کند، واگر نمی کرد؟ انقدر کتکش می زدم که صدای سگ بدهد، جوری که هوس چنین گزارش گرفتنی از سر هر آدم بی تربیت و غربتی که اندازه خر راجع به اخلاق و حریم و حیا نمی داند بیافتد، البته اگر زورم می رسید! و اگر بیشتر زورم می رسید می رفتم سراغ تک تک آنهایی که اجازه پخش چنین گزارشی را به او داده اند یا اصلا گزارش اش را می بردم می گذاشتم جلوی رهبر انقلاب و ازشان می خواستم که به من طلبه بی سواد ثابت کنند که چطور می شود چنین افتضاح و گاف بزرگی را از صدا و سیما تحمل کرد و علیه گشاد بازی های مسئولینش دم بر نیاورد؟ حیف که نمی توانم، ...

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 17:36 |

 

اهل فضل یا فاضل به کسی می گویند که حکیم یا عالم نیست اما دانسته های فراوان و محفوظات خوبی در چنته دارد بنابراین وقتی لب به سخن باز می کند دیگران را از فضل خودش بهره مند می کند. بحث اهل فضل در حوزه های علمیه خیلی بوده و الان هم کمابیش هست، اینجور بحث ها را من خیلی دوست دارم. قدیم ندیم ها به طلبه های تازه وارد و کم تجربه هم می گفتند «فاضل مکرم» که اگر پیشرفت می کردند در مراتب بعدی به ثقة الاسلامی و حجة الاسلامی و آیة اللهی می رسیدند. به ریشه این لفظ (ف ض ل) هم که نگاه بکنید معنی زیادت می دهد، یعنی فضلاء کسانی هستند که چیزی اضافه از دیگران می دانند و می فهمند.

اهل فضل امروزی و کسانی که سواد میانه و معلومات زیاد دارند و سرشان درد می کند که برای دیگران حرفی بزنند بیشتر گرایش به کار مطبوعاتی دارند و در روزنامه ها فعال هستند. مقاله نویس ها (آنهایی که از خودشان می نویسند نه آنهایی که ترجمه یا کپی می کنند) اغلب چنین آدمهایی هستند و جالب است که بعضی از بزرگان و فلاسفه ایده های فکریشان را از همین مقالات معمولی روزنامه ها گرفته اند؛ پیش آمده که طرف حرفی زده که حامل معنای عمیقی بوده اما خودش متوجه باطن عمیق سخن اش نبوده است. اینکه فرموده اند «رب حامل فقه غیر فقیه و رب حامل فقه الی من هو افقه منه» دقیقا حالتی است که اهل فضل دارند، آنها ذوق پیدا کردن مطالب جالب را دارند اما ممکن است خودشان به باطن و معنای عمیق آن پی نبرند ولی آن را در جایی بیان کنند که در ذهن فهیم تر و باسواد تر از خودشان جرقه ای بزند و فکر تازه ای ایجاد کند.

بخشی از اهل فضل هم اینروزها وبلاگ نویسی می کنند، یعنی فضل شان را به صورت مجازی منتشر می کنند اما چون وبلاگنویسی هنوز در سطح پائینی است نمی شود وبلاگنویس ها را به طور کلی اهل فضل خواند. توی مهمانی های خانوادگی یا جمع های دوستانه هم خیلی ها دوست دارند اظهار فضل کنند و سواد خودشان را نشان بدهند، اما متاسفانه بیشتر حرفها به سمت سیاست میل می کند. انگار سیاست ساده ترین میدانی است که هر عقل و سوادی می تواند در آن جولانی بدهد، نظریه ای بسازد و خودی نشان بدهد، اما این بحث های سیاسی چون به نتیجه نمی رسد و بیشتر سبب مراء و جدال می شود همیشه اعصاب خورد کن و ناراحت کننده اند.

تمایل به اظهار فضل و سواد در دوره نوجوانی و جوانی خیلی زیاد است. جوانها وقتی چیزهای تازه ای یاد می گیرند با غرور شان قاطی می کنند و وقتی به دیگران عرضه می کنند طاقت نمی آورند کسی بدیل و معارض یا حتی مکملی برای سخنشان ارائه کند، یعنی فقط گوش شنوا می خواهند و تنها انتظار تحسین و تمجید دارند. اینها اهل فضل کم طاقت و عصبی هستند که اطلاعات و دانسته های تر و تازه ای دارند اما لحن بیان درستی ندارند یا موقعیت شناسی شان برای اظهار فضل ضعیف است یعنی برای جلب توجه بیشتر فضل فروشی می کنند تا اظهار فضل. جماعت جوان و هیجان زده ظرفیت نقد شدن را هم ندارند و زود به شخصیت شان بر می خورد بنابراین برای همنشینی باید چند سالی بهشان فرصت داد یا صبر کرد تا ازدواج کنند و مشخص شود که اصلا دل و دماغ اظهار فضل و سواد برایشان باقی می ماند یا نه؟

اما جای بسی حسرت است که دیگر بین آدمهای معمولی فاضل و باسواد مثل قدیم پیدا نمی شود و جدا باید حسرت خورد که مردم ما اینقدر راحت طلب و دور از فضل و ادب شده اند. آدمهای باسواد و فاضل امروز اگر هم پیدا بشوند اکثرا «کارشان سواد است» یعنی چیزهایی را که خوانده اند برای زندگی شان خوانده اند نه برای دانستن و فهمیدن یا به خاطر علاقه شان. بحث های ما دیگر مملو از حدیث و شعر و آیه نیست، مشاعره بین پیرمردها و بزرگ های خانواده ور افتاده است و در هم نشینی ها از هر طرف که می روند به سیاست می رسند! کسی کتاب نمی خواند، کتابخوان ها هم کتاب درست و حسابی نمی خوانند. جوانهای دانشگاه رفته هم که فقط بلدند درسهای دانشگاهشان را پس بدهند ـ آنهم ناقص و نادرست ـ و ظرفیت ها اینقدر پائین است که اکثرا به رشته تحصیلی شان تعصب دارند و علم اول و آخرین را در کف خودشان می بینند و بقیه علوم را طفیلی و حاشیه علم خودشان تلقی می کنند. اطلاعات بدردنخور و بی استفاده خیلی زیاد شده است، زبانهای گویا بیشتر از گوشهای شنواست و مردم ترجیح می دهند اطلاعات به ظاهر جذابی را که به گوششان رسیده با تعصب برای دیگران نقل کنند و کمتر کسی معلومات پخته، حلاجی شده و قابل استفاده ای دارد. در یک کلام الان مردم ما بیشتر اهل جهل هستند تا اهل فضل. و افسوس که:

از حشمت اهل جهل به كيوان رسیده اند    جز آه اهل فضل به كيوان نمی رسد

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 4 آبان1387 و ساعت 22:53 |

 

ایدئولوژی مار خوش خط و خال و ظاهر فریبی است، «نگاه ایدئولوژیک» به تاریخ، دین، سیاست و  همه موضوعات اندیشه، تفکر را از موضع اصلی خود خارج و منحرف می کند. بنابراین نیاز به شناخت ایدئولوژی یک نیاز کاملا ضروری است؛ایدئولوژی مار خوش خط و خال و ظاهر فریبی است، «نگاه ایدئولوژیک» به تاریخ، دین، سیاست و  همه موضوعات اندیشه، تفکر را از موضع اصلی خود خارج و منحرف می کند. بنابراین نیاز به شناخت ایدئولوژی یک نیاز کاملا ضروری است؛

 

1_«ایدئولوژی» از احتیاج به «عملگرایی» و نیاز به تدوین بایدها و نبایدهای فوری و راهگشا سر بر می آورد و به «وسواس استخراج» و «وسواس انطباق» تصورات و مقبولات با حوزه های علمی و دینی راه می یابد، این آفت خصوصا در فرهنگ ما که سابقه غنی تاریخی و دینی داریم نمود بارزتری دارد و ساده تر می توان علائم آن را تشخیص داد.

2_ایدئولوژی در به خدمت گرفتن علم و تلفیق آن با سنت های تاریخی و دینی ماهر است. ایدئولوژی با مبنا قرار دادن وضعیت موجود آن را به مثابه ملاک و امرنهایی دین توسعه می دهد و دستور العمل همیشگی را از تصورات و توهمات خود درباره آنچه امور حتمی و ضروری پنداشته است استخراج می کند. به همین سبب ایدئولوژی قشری گراست و مسائل را بدون عمق و فارغ از محتوا و «صوری» می بیند.

3_ سازندگان نظام های قشری و صوری از نبوغ فوق العاده ای برای توجیه تفکرات خود بهره می برند اما نبوغ آنها تنها بیشتر متوجه نظم و شباهت های ظاهری و جالب توجه جوانتر هاست.

4_نگاه ایدئولوژیک به امور دینی ظاهرا در پی مسیرهای عملی برای تحقق دین است اما جستجوی ایدئولوژیک در واقع مترادف است با بازخوانی دین به صورتی که خودمان می خواهیم، به نفعمان است، به کارمان می آید و یا به ذائقه مان مطابق می آید، در حالی که جستجوی حقیقی دین یعنی؛ تحقیق در امر دینی همانطور که هست. متاسفانه ایدئولوژی تمام تاریخ را با یک زبان می خواند، تکامل تدریجی تاریخ را نادیده می گیرد، تحمیل مسئله می کند و پرسش خودش را به همه چیز ـ تاریخ، اخلاق، علم و سیاست و ... ـ ارائه و از آنها پاسخهای دلخواه استفاده و استخراج می کند و همواره برای توجیه کار خود به اصطلاح فریبنده «نیاز امروز» متوسل می شود.

5_ایدئولوژی به سندسازی برای محکم نمودن پایه های خود رو می آورد، تمام فتوحات و موفقیت ها را به نام و حساب خود می گذارد اما تمام شکستها و دگرگونیها را به پای مخالفین می نویسد. ایدئولوژی از مزیت نگاه خاکستری که خصوصا برای مورخان امتیاز بزرگی محسوب می شود محروم است. همه چیز را یا سیاه می بیند و یا سپید، و در واقع همان تئوری «یا با ما، یا علیه ما» را به تمام امور سرایت می دهد.

6_ ایدئولوژی برای حیات و جانداختن خود نیازمند ابزار «توجیه» است و بدون آن نمی تواند کاری از پیش ببرد.

7_ عیب بزرگ دستگاه ایدئولوژیک این است که از کار می افتد. ایدئولوژی چون اساس و پایه محقانه ای ندارد از تولید و زایش مستمر، عقیم و ناتوان است هر چه جلوتر می رود بیشتر به کندی و کهنگی و شعارسازی میل می کند.

8_ اتکای به ایدئولوژی دوراندیشانه نیست، ایدئولوژی آسیب پذیر است چون از همان راهی که برای خود تولید وجاهت نموده از همان راه هم امکان ضربه پذیری و انتقاد را فراهم کرده  و آشکارا با آنچه از دور اندیشی و عاقبت بینی در فرهنگ اسلامی می دانیم در تضاد و تعارض قرار می گیرد.

9_ ایدئولوژی سازی مانند ساختن دین دولتی است، دین دولتی هم مانند آئین نامه هیئت وزیران یا بخشنامه اداری است که به تدریج دین را از محتوا خالی می کند و با اصالت دادن به نظم صوری پیام و محتوا را به قالب و شکلی بدون عمق تبدیل می کند، که حاصل آن جز تصلب و جمود و رکود و عقب ماندن از غنای اندیشه دینی نیست.

10_همه اینها را به عرض رساندم به آن جهت که تقلیل دین به ایدئولوژی بزرگترین آفتی است که غنای فرهنگی ما را تهدید می کند و بهتر است که از آن به «بیماری نگاه ایدئولوژیک» تعبیر کنیم. بنابراین  برخی کلمات کلیدی این بیماری عبارتند از: عملگرایی، وسواس استخراج، مهارت در تطبیق، گرایش به دستورالعمل سازی، توجه به وضعیت موجود، نیاز امروز، نگاه صوری، تحمیل مسئله، شعار سازی، سندسازی تاریخی، نگاه سیاه و سفید، توجیه، اصالت نظم ظاهری، فقر محتوایی، تصلب و جمود.  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 30 مهر1387 و ساعت 18:3 |

 

حسین درخشان اوضاع داره کم کم جالب می شه. حسین درخشان ـ که  خودش رو کُشت تا عالم و آدم رو خبر کرد که می خواد به ایران برگرده ـ تو نوشته اخیرش (بازگشت آرام) اول با تواضع خیره کننده ای نوشته:

«من اصولا عددی نیستم با یک وبلاگ و چهار تا خواننده‌ای که این ور و آن ور دارم ...»

اما چند سطر پائین تر گفته:

«ولی می‌خواهم یک خواهش هم بکنم. دوست‌ندارم هر برخوردی که سیستم امنیتی یا قضایی ایران بخواهد با من بکند تبدیل به چماقی تازه در دست بیزنس‌من‌های شارلاتان حقوق بشر در آمریکا و اروپا شود، که تنها چیزی که برایشان مهم نیست حقوق آدم‌های دیگر است. در نتیجه، راضی نیستم که کوچکترین خبر یا اعلامیه یا فعالیتی به زبان انگلیسی و در صحنه‌ی بین‌المللی یا رسانه‌های فارسی‌زبان هلندی و آمریکایی و انگلیسی و غیره پخش و انجام شود. اگر چیزی برای خبر دادن بود رسانه‌های قانونی داخل ایران طبیعتا آن را بر اساس وظیفه‌شان منعکس خواهند کرد که این از نظر من اشکالی ندارد.»

عجب تناقضی! بابا اصلا فرض کن تو را گرفتند و به صلابه هم کشیدند، همان بیزنس من های شارلاتان حقوق بشری هم توی بوق و کرنا کردند، مگر خودت نگفتی که مهم نیستی؟ پس چه اهمیتی دارد که صد تا مثل تو را به خاطر غلطهایی که کرده اند مجازات کنند؟ خودت که مهم نیستی، اون مخالفین قشنگت هم که مهم نیستند، پس این وسط چرا دیگران را احمق فرض می کنی؟ چرا یکی به نعل می زنی و یکی به میخ؟ چرا فکر می کنی اینقدر باهوش و باسوادی؟ مگر نمی دانی که به قول جناب ابوذر توطئه های ضدانقلاب که می خواست تو را رئیس وبلاگستان فارسی معرفی کند خنثی شده است؟ مگر نمی دانی که در تمام این سالها ضدانقلاب با تبلیغ اعدام و شکنجه نتوانسته به جمهوری اسلامی ضربه بزند؟

آقای درخشان! ما یک ضرب المثل آخوندی داریم که می گه: «طرف تواضع بدتر از تکبر انجام داده» حالا شده کار تو! تواضع ورزیدن هم آداب دارد پسر خوب؛ اگر واقعا مهم هستی و بایکوت شدنت توسط رفقای سابق و دشمنان فعلی ات اهمیت دارد، اگر اطلاعات و حرفهایی داری که به درد کسی می خورد، اگر چیزهایی می خوانی و یاد می گیری که هیجان زده ات می کند و می خواهی به گوش دیگران برسانی، اگر فکر می کنی می توانی به دیگران چیزی یاد بدهی، اگر همه اینها هست پس حرفهایت را بزن و برو! دیگر چه اهمیتی دارد که ایران باشی یا کانادا یا امریکا یا هر خراب شده دیگری؟

و اگر غیر این است و مهم نیستی و حرفی نداری اصلا چرا وبلاگ می نویسی؟ یا چرا وبلاگ سیاسی می نویسی؟ برو وبلاگ جوک و خنده درست کن، اما تویش از پست استراکچرالیزم سرگرم کننده ات هم بنویس! از زندگی خصوصی ات بنویس، یک عکس ادوارد سعید هم به جای عکس خودت بگذار، پیانو بزن، کراوات ببند، پاسپورت کانادایی بگیر، از اون کارهای بد انجام بده، بعد هم به دفاع کردنت از مظلوم افتخار کن، از فلسطینی ها، از ایرانی ها، از مسلمانها، از هر مظلومی که خواستی دفاع کن و برایشان حنجره ات را مستهلک کن، چون تو به عنوان یک حسین درخشان هر کاری دلت بخواهد می توانی انجام بدهی اما جان عزیزت فقط یک کار را انجا نده:

دیگران را احمق فرض نکن!


تتمه: این را که دیده اید آقا من هم بازی؛ تعیین نرخ در دعوای بچه گانه حسین درخشان و کیهان بچه ها تحت وب ، با این نوشته عدو (یعنی من) سبب خیر شد تا ازدواج ابوذر با ابوذر ثانی به مبارکی و میمنت سر بگیرد، خدا همه خودشیفتگی های مملکت وجود ما را به صلاح برساند إن شاء الله! | وبلاگنویسی سیاسی ما کاملا در توهم به سر می برد، به جای بازیهای وبلاگی لطفا وبلاگنویسی سیاسی را تحلیل کنید، ببینیم اصلا همچی چیزی داریم یا همه اش سرگرمی و سرکاری است؟ | پیشنهادهای عباسحسیننژاد: دو عکس زیبا از مدرسه ما (1 و 2) | مسلسل افتضاح ملی را از دست ندهید |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 26 مهر1387 و ساعت 18:20 |
 

شنیده ام مجلس ایران یکی از پرکارترین مجالس دنیاست، با اینحال همشه هم وقت کم می آورد! تا جائی که یادم می آید پایان هر مجلس نمایندگان توصیه می کردند آئین نامه داخلی مجلس باید اصلاح شود تا وقت کمتری هدر برود و مجلس به کارهای مهمتر برسد اما فقط حرفش زده می شد و خبری از عمل نبود تا اینکه بالاخره مجلس هشتم آستین بالا زد، لاریجانی هم پشت قضیه را گرفت و کار اصلاح موادی از آئین نامه داخلی در شهریور ماه کلید خورد و پس از چند هفته در 21 مهر به پایان رسید .

اما خیلی حیف شد، چون نطق آزاد نمایندگان را حذف یا حتی محدود نکردند! نمی دانم اصلا می دانید نطق پیش از دستور چه بود یا نه؟ نطق پیش از دستور ـ که به نطق میان دستور تبدیل شد ـ یکی از بیخود ترین قسمت های مجلس بود؛ هر نماینده ای حق و نوبت داشت که پیش از آغاز به کار دستور مجلس هر چه دل تنگش می خواهد بگوید، و نمی دانید که نماینده ها چقدر روی این فرصت نطق آزاد حساس اند و چقدر دوست دارند همه حرفهایشان را در همان فرصت کوتاه بزنند و همه مشکلات را هم با همان نطق حل کنند!  

متاسفانه نمایندگان مجلس شورای اسلامی برای نطق هایشان انشاهای تکراری می نویسند و آن را با کمال حرارت و شتاب ـ در حالی که چشم به برگه شان دوخته اند ـ برای بقیه می خوانند. همه در انشاهایشان پای خدا و خون شهدا و انقلاب و امام را وسط می کشند. قریب به اتفاق نمایندگان بر خودشان واجب می دانند که اول وفاداری شان به همه ارزشها را اعلام کنند و بعد هم یکسری حرفهای شعاری و تکراری معمول را بزنند؛ یعنی پاره ای از اصول و مقدمه قانون اساسی را به عنوان حرفهای بکری که تا حالا زده نشده به خورد همکارانشان بدهند. در میانه هم یا رئیس جمهور یا یکی از وزرا و یا مسئولین استانی را خطاب قرار می دادند که به فلان بخش محروم ـ یعنی حوزه انتخابیه خودشان ـ از ابتدای انقلاب اصلا رسیدگی نشده، آنجا یک قسمت فراموش شده است و همه اش هم تقصیر مسئولین دولتی وقت و مخصوصا وزارتخانه هایی مثل نیرو و راه و بهداشت است. نمایندگان اکثرا از وقت تجاوز می کنند و تذکرهای رئیس مجلس را نادیده می گیرند و با همان سرعت و حدت به نطق کردن ادامه می دهند، همیشه این رئیس است که باید کوتاه بیاید و کمتر نماینده ای است که نطق خودش را نصفه و نیمه رها کند.

خلاصه این معضل آنقدر جدی هست که حتی سخنوری مثل حداد عادل هم نطق اش را از روی نوشته می خواند و تقریبا همان اداهای دیگران را در می آورد. (پیش خودم فکر می کردم ای کاش حداد به جای ترجمه کردن «نقد عقل محض» کانت کمی درباره «نقد نطق وکلا» فکر می کرد یا لااقل نطق خودش را همرنگ جماعت ارائه نمی کرد تا مگر دل ما هم الکی به چیزی خوش می شد!).

به هر حال خیلی بهتر شد که نطق را از اول جلسه حذف کردند. با این بار سنگین مشکلات قانونی و حقوقی ای که در مملکت ما وجود دارد نمایندگان وقت ابتدای مجلس ـ اول صبح ـ را صرف خواندن خطابه هایی می کردند که در سطح بسیار پائینی بود و با لحن خطابی و شعاری و اعصاب خورد کنی ادا می شد. اما از این به بعد و براساس آيين نامه جديد، مجلس بعد از تلاوت و ترجمه قرآن وارد دستور هفتگي می شود و اواسط جلسه «نطق ميان دستور» شروع مي شود.

اگر روزهایی که مجلس جلسه دارد ـ معمولا یکشنبه ها و چهارشنبه ها ـ رادیو فرهنگ را گوش نکرده باشید و طنین نطق های پیش از دستور به گوشتان نرسیده باشد چیز مهمی از دستتان رفته است! به نظر من نطقهای میان دستور هزار سال سیاه حرارت و تندی نطق های اول صبح را نخواهند داشت. حالا هم دیر نیست بنابراین پیشنهاد می کنم برای یک روز هم که شده رادیو فرهنگ را بگیرید، نطق های میان دستور را گوش کنید و اگر دیدید بنده درباره محتوا و حرارت این نطق ها اشتباه می کنم حتما مطلع ام کنید.

اصلاحیه اخیر مجلس 36 ماده داشت که بعضی هایش مثل همین نطق پیش از دستور به استفاده بهینه از فرصت مجلس مربوط می شد. از این اصلاحیه که بگذریم باید خدا را شکر کرد که دولت منحوس احمدی نژاد بالاخره فاتحه بودجه چندهزار صفحه ای را خواند و نمایندگان را از تقلای زمستانی برای گرفتن اعتبار برای حوزه های انتخابیه شان دور کرد و فرصت زیادی را به وقت مجلسی ها افزود. گرچه این قسمت را با نا امیدی نوشتم و می دانم شما هم با ناامیدی خواهید خواند: چه فرصتی؟ فرصت تدارک وامهای صد میلیونی برای نمایندگان فقیر؟ حتما خواهید گفت: فرصتی که برای مردم صرف نشود مگر ارزشی هم دارد؟

یوندهای تکمیلی: آئین نامه داخلی مجلس پیش از اصلاح  و تغيير تعداد ناطقان و زمان نطق پيش از دستور ایضا: تغییر مدت زمان نطق نمایندگان 

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 26 مهر1387 و ساعت 14:19 |

 

1-   می خواهم خودم را وسط یک دعوای بچه گانه بیاندازم و حرفهایم را بزنم. می توانستم ساکت باشم اما خیلی حیف بود که این موقعیت را از دست بدهم. برای اینکه بدانید دعوا در چه موقعیتی انجام می شود اینها را بخوانید: به برادرم ابوذر درباره دین (حسین درخشان) و آخر تا کی منافق بودن؟ (ابوذر) و علاوه بر اینها چرا حسین درخشان را ترک کردم؟ (دادابیس).

 2-   حسین درخشان ـ به هر دلیلی ـ می خواهد به ایران برگردد، خوب برگردد! به کسی چه ربطی دارد؟ اگر جرمی مرتکب شده که مملکت قانون دارد و مأمورین امنیتی هم آماده اجرای قانون هستند. حالا مگر می شود کسی بیاید درخشان را محاکمه کند که تو فلان جرم را مرتکب شده ای و باید مجازات شوی و حق نداری به ایران برگردی؟ واقعا می شود؟ البته این حق را هر کسی دارد که از دولت بخواهد نسبت به بعضی مسائل حساس باشد یا به مأموران قضایی یا به خوانندگانش آگاهی بدهد اما اینکه از پیش خودش کسی را محاکمه کند و حکم صادر کند «توهم» است. (من هنوز نمی دانم ابوذر چیکاره حسن این مملکته که به خودش جرأت می ده اینطوری جای قانون و قاضی رو بگیره؟)

3-   تصور کنید حکومتی در جایی از دنیای کوچک ما وجود داشته باشد که ممکن است عنصری مثل و مشابه حسین درخشان برایش خطرناک باشد، آنهم در حد براندازی! تصور کنید، چنین حکومتی ارزش دفاع کردن دارد؟ بهتر نیست طرفداران پاسدارانی چنین حکومت ضعیف و زبون و بی دست و پایی جل و پلاسشان را جمع کنند و بروند سی خودشان؟  

4-   انصافا چه کسانی جز ابوذرها می تواند همان چهره ای را از اسلام و انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ارائه کنند که اروپائیهای بشر دوست یا آمریکائی های نگران دمکراسی دنبال آن هستند؟ چه کسانی چنین هنر والایی دارند جز امثال ابوذر؟ و چه چیزی جز محافل کیهانی می تواند اصول انقلاب را بیش از اینی که به انحراف کشیده شده ضیق و خراب و کثیف کند؟

5-   قسمتی از نوشته گل آرا حمزه درباره ضدیت درخشان با پایه های تئوریک حکومت ایران مورد توجه ابوذر قرار گرفته، گل آرا نوشته است: «حسین در آخر کار طرفدار دمکراسی و اصلاحات و ضد ولایت فقیه در ایران هستش. شما توی بلاگ های حسین رو بگردین و ببینین کجای این بلاگ ها از سیستم حکومتی ایران دفاع تئوریک کرده». اما من می خواهم جسارت کنم و بپرسم این وسط منظور از «ولایت فقیه» چیست؟ این سوال را به این خاطر می پرسم که از سوء تفاهم های معمول نسبت به موضوع ولایت فقیه باخبرم. حاضرم قسم بخورم که نه ابوذر و نه درخشان و نه خیلی های دیگر از ولایت فقیه چیزی فراتر از دو اسم (سیدعلی خامنه ای و روح الله خمینی) به ذهنشان خطور نمی کند.

6-   ابوذر اعتراف کرده شروع وبلاگنویسی اش به انگیزه مقابله و پاسخگویی به حسین درخشان بوده، و واقعا دلیل از این مهمتر مگر پیدا می شود؟ جانِ ابوذر، پیدا می شود؟ جانِ خود درخشان، پیدا می شود؟ ... از چنین وبلاگنویسی که مهمترین دغدغه اش رصد کردن نظریات سیال درخشان است چه انتظاری دارید؟ اصلا از چنین هواهای کثیفی چه انتظاری می توان داشت؟

7-   طبق افاضات اخیر جناب ابوذر کرامات ضدانقلاب خیلی زیاد است: ضدانقلاب به ما القا کرده است که درخشان یکه تاز میدان قلم اینترنتی است اما دروغ گفته! ضدانقلاب به ما القا می کرد که درخشان بی اهمیت است اما بی اهمیت نبوده! ضدانقلاب به ما می گوید که درخشان حزب اللهی شده اما واقعا نشده! وای چه ضدانقلاب خطرناک و بدی!؟ ای ضد انقلاب کجایی تا من روحت را تحویل جناب ابوذر بدهم؟ توچرا اینقدر بدی آخه؟! خیلی بدی! بد! بد، بد، بد!

8-   مدتی پیش در ملاقات رو در رو به ابوذر گفتم که خطر اصلی (همان ضد انقلاب ایشان) در صدا و سیما است، شما که ادعای انقلابی گری دارید چرا به خرابکاریهای صدا و سیما انتقاد نمی کنید، یا چرا آنطور که شایسته است (کیفا و کما) انتقاد نمی کنید؟ چرا محافظه کاری می کنید؟ یا چرا به کسی که بدون محافظه کاری انتقاد می کند تند می شوید؟ بحث من و ابوذر با وجود اتفاق بر بعضی مسائل ـ مثل خطرناک بودن صداوسیما ـ البته به جایی نرسید، و فکر می کنم چرایش برای شما هم واضح باشد.

9-   ابوذر آخر نوشته اش اختلاف گل آرا و درخشان را بهانه کرده و ضمن تشکر از خداوند به ماهایی که به چلغوز لینک می دادیم کنایه زده، یعنی: دیدید چقدر نفهم بودید! دیدید من بیشتر از شما می فهمیدم! حالا چه حقیقتی را هم کشف کرده؛ غربزده بودن حسین درخشان! من از طرف خودم می گویم که اگر چیزی شبیه به چلغوز از درخشان، گل آرا، خروس یا هر کس دیگری تولید شود با کمال اشتیاق به انتشار آن کمک خواهم کرد. تمام تلاشم را هم کردم که افتضاح ملی به مدرسه ما بیاید و آمد، لازم باشد به چلغوز هم تابعیت مدرسه ما می دهیم. این مشکل ما نیست که اشتراک مواضع را می فهمیم، مشکل از ابوذر است که همه چیز را سیاه و سفید می بیند، ذوق طنز و هنر ندارد و فقط نمازخوانهای معتقد به ولایت فقیه (= خامنه ای) را داخل آدم و غیرنجس حساب می کند.

10-  تازه گی ها در اثر امداد غیبی یک نماینده تازه برای خدا کشف کرده ام، یک ابوذر است در قد و اندازه کوچک. اما دور از شوخی محققان و علما باید بنشینند به طور جدی برای درمان این هواهای کثیف چاره ای بیاندیشند، اینطوری شوخی شوخی عقبگرد می کنیم و آینده روشن چشم اندازمان به خطر خواهد افتاد!

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 14:26 |

 

این روزها هر جا را که نگاه می کنی تب نظر سنجی بالارفته و همه هم نگران چیزهای مشترکی هستند؛ خاتمی یا احمدی نژاد؟ البته از نظر ما که فکر می کنیم این دو تحفه آسمانی مصائب فراوانی به مملکت ما وارد کرده اند این چیزها اهمیت چندانی ندارد و حدس هم می زنیم که در انتخابات بعدی اتفاق تازه ای نیافتد، بنابراین سراغ یک نظر سنجی متفاوت می رویم :این روزها هر جا را که نگاه می کنی تب نظر سنجی بالارفته و همه هم نگران چیزهای مشترکی هستند؛ خاتمی یا احمدی نژاد؟ البته از نظر ما که فکر می کنیم این دو تحفه آسمانی مصائب فراوانی به مملکت ما وارد کرده اند این چیزها اهمیت چندانی ندارد و حدس هم می زنیم که در انتخابات بعدی اتفاق تازه ای نیافتد، بنابراین سراغ یک نظر سنجی متفاوت می رویم :

 

نقطه آرمانی برای هر نظام سیاسی این است که مسئولین و مدیران سیاسی آن را متخصصان رشته های سیاسی پر کنند. در کشور ما رشته های انسانی و مرتبط به سیاست نه تنها رشد نایافته هستند بلکه از نظر اجتماعی هم مظلوم واقع می شوند، بیشتر بچه های با استعداد میل دارند دوره دبیرستان را در رشته های ریاضی و تجربی درس بخوانند و در دانشگاه هم در رشته های فنی ـ مهندسی یا پزشکی ادامه تحصیل بدهند چون در کشور ما پز دادن با رشته های انسانی اگر غیرممکن نباشد حتما خیلی دشوار است!

پیشینه جمهوری اسلامی پر شده است از مدیریت متخصصان غیر سیاسی، و فارغ التحصیلان رشته های انسانی سابقه کمی در مدیریت های سطوح بالا داشته اند. منظور از متخصصان سیاسی کسانی اند که در رشته هایی مثل حقوق، علوم سیاسی، روابط بین الملل، اقتصاد، مدیریت و رشته های مشابه تحصیل کرده اند و نه حتی رشته های دیگر انسانی مثل فلسفه و ادبیات. در بالاترین سطح سیاسی قبل از احمدی نژاد که رسما مهندس است! سه رئیس جمهور روحانی (آقایان خامنه ای، هاشمی و خاتمی) داشته ایم، رجایی هم فارغ التحصیل دانشسرای تربیت معلم بوده و فقط بنی صدر در رشته های اقتصاد و حقوق تحصیل کرده بود که البته او چون هوایش خیلی کثیف بود به درد جمهوری اسلامی نخورد. بین نخست وزیر ها هم میرحسین موسوی مهندس معماری، باهنر و مهدوی کنی روحانی و بازرگان هم که علنا مهندس ترمودینامیک بود! در تاریخ روسای مجلس هم وضعیت نسبتا مشابهی حکمفرماست.

خلاصه همانطور که از متن نظرسنجی برمی آید سیاست در کشور ما بین گزینه های غیر مرتبط دست به دست می شود و مخصوصا این اواخر که پای نظامیان و ستاره ها به میان کشیده شده جو به نفع ناکارشناسان عرصه سیاست به تلاطم افتاده است. بنابراین در آینده نزدیک هم اقبالی به فارغ التحصیلان سیاسی و انسانی نخواهد شد و بالفرض اگر اقبالی هم بشود هوای سیاست ما چنان کثیف است که مانع از تغییر شرایط به نفع قانونمداری، کارشناسی و برنامه های بلند مدت می شود، یعنی بدردبخورها هم در جو موجود استحاله می شوند و اطوارهای خنده دار دیگران را تقلید می کنند. نمونه واضح این حالت دکتر الهام است؛ الهام با اینکه دکترای حقوق جزا دارد و انتظار می رود نسبت به ارزش قانون شناخت صحیحی داشته باشد اما در کشمکش های پیرامون سهمیه بندی به عینه ثابت کرد که در قبال منافع سیاسی دولت هیچ ارزشی برای قانون قائل نیست و مصوبات مجلس را حتی به اندازه نوشته های آتشین همسرش قابل توجه نمی داند!

صد البته بخش عمده این ناهماهنگی ها و بی نظمی ها به مضیقه هایی که جمهوری اسلامی در دل آنها رشد کرده بر می گردد و بخشی هم به عقب ماندگی و غفلت در پرورش کارشناسان هماهنگ با اصول انقلاب مربوط می شود. مثلا با اینکه اعتماد کاملی به فارغ التحصیلان رشته های اقتصاد یا حقوق بین الملل به وجود نیامده و رویه و شعارهای جمهوری اسلامی هم برخلاف اصول کلی ای است که این رشته های دانشگاهی بر اساس آنها تدریس می شود، اما بعد از سی سال هنوز متخصصان مورد نیاز در رشته های مرتبط تربیت نشده اند تا آدمها سر جای خودشان بنشینند. دویست البته بار اصلی تغییر این شرایط ـ اگر ممکن باشد ـ به عهده خود مردم و نوع نگرش آنها به سیاستمدارن است و بعد انتظار انجام وظیفه از کسانی که سر کار فرستاده اند، و سیصد البته تا وقتی فرهنگسازی و آگاهی بخشی در سازمانهای مهمی مثل صدا و سیما تحت مدیریت مهندسان و فلسفه خوانها انجام می شود و نه کارشناسان ارتباطات و رسانه،... نباید خیلی به این تغییر نگرشها دلخوش کرد.

گزینه های این نظر سنجی هیچ کدام خوب نیستند، اما برای انتخاب بد و بدتر مجبوریم بدترین ها را بشناسیم. برای شناخت بدترین ها یک راه این است که در نظرسنجی ما شرکت کنید و از حکم خرد جمعی ملت هم با خبر شوید. و به این نکته ها هم توجه کنید:

بعضی از سیاستمداران ذو وجهین یا ذو وجوه هستند، مثلا ممکن است کسی روحانی باشد و در اقتصاد هم خبره باشد، بنابراین منظور ما بیشتر آدمهای تک بعدی سیاست است یعنی کسانی که فقط روحانی یا فقط نظامی یا فقط تاجر یا فقط ستاره هستند. اصلاح طلب ها اگر خواستند رأی بدهند فراموش نکنند که خاتمی و کروبی و عبدالله نوی و خیلی از دوم خردادیها روحانی هستند، این را گفتم چون بعضی هایشان خیلی زود تصمیم می گیرند و سریع گزینه دوم را انتخاب می کنند. اگر نظر دادید لطف کنید و توضیح هم بدهید، یعنی حاشیه بنویسید و بگوئید که با استناد به کدام سابقه و به چه دلیلی بدترین را انتخاب کرده اید، مگر اینکه همه تان گزینه آخر را انتخاب کنید.



  [تکمله ای که بعدا اضافه شد: می دانستم که باید بیشتر توضیح بدهم اما به خاطر طولانی شدن مطلب احتراز کرده بودم. یکی از دوستان در مخالفت با این نظرسنجی گفته است: «پيش فرضهاي شما تا حدود زيادي اشتباه است برادر! اينكه همه سر جاي خودشان باشند، حرف درستي است ... در همه جاي دنيا اگر حقوقدان و مديري را ديدي كه با سواد تئوريك دانشگاهي حقوق و مديريت بر كشورش حاكم است، بگو و اسمش را ببر! استثناها را هم در نظر بگیر ... ضمنا ديگران هنرپيشه هم داشتند كه رييس جمهورشان شد و ادعاي آقايي دنيا را هم دارند ». فکر می کنم این سوالات کمابیش در ذهن دیگران هم شکل بگیرد.

 اولا ما چه مرضی داریم که تا حرفی می شنویم نگاهمان را به آنطرف می اندازیم که ببینیم غربیها چه غلطی کرده اند که بعد برویم از آنها تقلید کنیم؟ چرا نگاه نمی کنیم به وضعیت خودمان و چرا فرض نمی کنیم که کشور ما در یک کره خالی و تنهاست و ما بدون اینکه الگویی برای تقلید داشته باشیم مجبوریم فسفرهای مغز خودمان را بسوزانیم؟ مثلا من اصلا به دلم ننشست که روزگار در واکنش به توهین به هفته دفاع مقدس سراغ مراسم تجلیل از سربازان در کشورهای غربی و شرقی رفته بود، بابا مگر خود ما عقل حکم کردن نداریم که برای اثبات درستی حرفمان مجبور شویم آویزان دیگران شویم؟! مثلا چه ربطی دارد که من بیایم بگویم سارکوزی و اوباما و پوتین و مدودف و کلینتون و ... یا حتی مصدق خودمان همه فارغ التحصیل حقوق بوده اند؟ چه ربطی دارد که بگویم بوش مدیریت بازرگانی یا تاچر علوم سیاسی خوانده اند؟

تازه حالا بیائیم به آمریکا نگاه کنیم که در آن هنرپیشه اش رئیس جمهور می شود و آقای دنیا هم هستند، همه می دانند که آنجا رئیس جمهور بیشتر یک نماد و تابلو است و این تیم های قدرتمند حزبی یا اتاق های فکر (که شهرستانها بهش می گن: Think Tank) هستند که کار اصلی را انجام می دهند و به رئیس جمهور کمک می کنند تا در یک الگوی ثابت و هماهنگ کشور را مدیریت کند. اما در مملکت ما ریاست جمهوری قائم به شخص است، رئیس جمهور همه کاره است و هر اراده ای داشته باشد می تواند بدون اتکا به کارشناسی و با استفاده از روزنه های قانونی آن را به انجام برساند. اگر خبر ندارید بدانید که مشاوران مقامات سیاسی کشور ما هم آدمهای با تجربه و خبره در امر دور زدن قانون هستند نه کارشناسان معتقد به اصالت و ضرورت قانون. 

همانطور که اشاره کرده بودم در ایران فعلی نه تنها اتکاء و اعتمادی به کارشناسی وجود ندارد بلکه پدیده تحصیل و کسب مدرک فقط اجازه نامه ای برای راه یافتن به سیاست است و الا اگر کسی از این قیف رد شود ـ ولو با پول ـ بقیه مسیر را هر کاری دلش بخواهد می تواند انجام بدهد.

حالا این نظر سنجی چه فایده ای دارد؟ فایده اش این است: اگر قبول داریم که سیاست ما چنین بلبشویی است پس بیائیم فکر کنیم که کدام دسته و صنف بیشترین ضرر را زده اند و موانع بیشتری برای رسیدن نظام سیاسی به نقطه مطلوب ایجاد کرده اند؟ فکر نمی کنم این چیز بدی باشد که بپرسیم آیا این چکمه پوشها هستند که خطرناک ترند؟ یا سرمایه سالار ها؟ یا هنرمندان خوش صورت؟ یا ورزشکاران خوش تیپ؟ یا روحانیون با نفوذ؟

منظور ما این بوده که  بهتر است کشور هزینه با تجربه شدن افراد غیرمتخصص را نپردازد چون هزینه مجرب شدن افراد کارشناس خیلی کمتر است. منظور این بوده که دیگر یک پزشک (ولایتی) یا یک اهل فلسفه (لاریجانی) سکاندار حساس ترین مناصب دیپلماتیک کشور نشوند، اما انصاف هم می دهیم که این هر دو وظیفه شان را به نحو قابل قبولی انجام داده اند. سخن ما اینست که دیگر روحانیون پا به پستهای اجرایی مثل ریاست جمهوری نگذارند گرچه نمی توانیم از حق بگذریم که مثلا آقای خامنه ای به قول خودشان مملکت را از افتادن به ورطه سوسیالیزم نجات داده اند یا آقای هاشمی در سرعت دادن به سازندگی خوب عمل کرده اند. ما که نگفتیم همه مسئولین نظام باید از فارغ التحصیلان حقوق و اقتصاد و مدیریت باشند! لطفا دقت کنید: ما می گوئیم مسئولیت های سیاسی نباید به دست ناکارشناسان بیافتد نه حتی پست هایی مثل وزارت بهداشت و صنایع. ما می گوئیم اگر رئیس جمهور از حقوق و اقتصاد و مدیریت سر در بیاورد و قبلا تجربیات لازم را هم کسب کرده باشد آسیب ها و هزینه های کمتری را متوجه مملکت می کند. خطر یک مهندس بی تجربه هزاران بار بیشتر از یک حقوقدان یا اقتصاددان بی تجربه است، و یک حقوقدان با تجربه صد برابر بهتر از یک پزشک با تجربه است.

همان دوست در ادامه اعتراضش به این نظر سنجی گفته: «واقعيت اجتماع را كه ديگر نميتوان با توهمات اداره كرد»، می گویند آخوندی برای تبلیغ به روستایی رفته بود و سر منبر احکام شرعی می گفت که: آقاجان! با خواهر زن نمی شود ازدواج کرد، یکی از هم پای منبر درآمد و گفت: آقا ما کردیم و شد! شما چطور می گی نمی شه؟ حالا حکایت ماست؛ احمدی نژاد و خاتمی و هاشمی و دیگران با توهمات خودشان مملکت را اداره کرده اند، کی گفته با توهمات ما نمی شود؟ شما نشانی اش را بدهید ما خودمان حالی اش می کنیم که: می شود و می توانیم! ]

 

تتمه: تقدیم به هابیل عزیز که از شهرستان بازیهای صدا و سیما درباره معضلات فرهنگی شاکی است: شوک، برنامه ای درباره شیطان پرستی | آقا این قضیه گلشیفته الکی الکی جدی شد ها، محمدرضا.ق عزیز گفته: "دلم می خواست بدانم مرحوم ملاقلی پور اگر زنده بود، با دیدن پوشش جدید قهرمان “میم مثل مادر”ش، چه احساسی داشت" ... یادتان هست گفته بودم: خوب شد مرد! | و مسيح جان! تو هم مي‌تواني عريان شوي! | این رسایی هم عجب مارمولکیه! چرا؟ به خاطر اینجا، بند 6 و 7 و 8 را از دست ندهید، اما در کل خرسندیم که کامران یکتنه مسابقه را از کل نمایندگان گدا گشنه برده است | مجید مجیدی از سفرهای استانی انتقاد کرده : "برنامه مستندی را در تلویزیون دیدم که پیرزنی را نشان می داد که بواسطه خانه ای که در سفر استانی به او داده بودند بلند بلند دعاگوی مسئولان بود، آنهم برای رسیدن به بدیهی‌ترین حق اش! چرا ما باید طوری رفتار کنیم که کرامت انسانی را مقابل تلویزیون به حراج بگذاریم!؟" مجیدی این حرف رو می زنه ها! همون که همیشه مردم ایران رو بدبخت و نکبت و گره گوری نشون می ده | 20 مهر سالگرد تحمیل قرارداد گلستان بود. اصلا نام ایران شمالی را شنیده اید؟ جمهوری خودگردان تالش را چطور؟ هیچ از وضعیت تاتها [فارسها]ی جمهوری آذربایجان خبر دارید؟ |

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 22 مهر1387 و ساعت 23:2 |

 

بالاخره قرار شد نشریه طنز افتضاح ملی که کار بعضی بچه های مدرسه عالی است [تعجب نکنید] به مدرسه ما بیاید و به عنوان یک کاربر جدید در همین وبلاگ فعال باشد. تهیه کنندگان افتضاح ملی رضایت داده اند که گداخانه قبلی خودشان را رها کنند و به گداخانه ما بیایند تا دور هم خرابکاریهایمان را با هم منتشر کنیم. بنابراین سری جدید نشریه افتضاح ملی ـ اگر منتشر شود ـ با حفظ همان روحیه بی طرفی، غیر حرفه ای و همه طنز بینی اش از این به بعد یک بخش تازه از وبلاگ مدرسه ما خواهد بود. به امید روزی که همه فعالین مجازی از دانش آموختگان مدرسه ما در مدرسه ما جمع شوند تا به اتفاق هم مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بزنیم!

 

اولین شماره افتضاح ملی که در مدرسه ما منتشر می شود: "شماره دوازدهم "

یک نوشته از همین وبلاگ درباره افتضاح ملی: در ستایش هجو و طنز سیاسی؛ از چلغوز تا افتضاح ملی

افتضاح ملی _ روزنامه ای برای همهو اینهم بایگانی افتضاح ملی است:

 شماره یازدهم |  شماره دهم | شماره نهم | شماره هشتم | شماره هفتم | شماره ششم | شماره پنجم | شماره چهارم | شماره سوم | شماره دوم | شماره اول |

 

 

یک نفر هم لطف کرده و ضمن تعریف از افتضاح ملی شماره های گذشته آن را در یک فایل PDF جا داده است که همینجا باید از زحماتش تشکر کرد. بنابراین اگر لینکهای بالا کار نکرد می‌توانید شماره های گذشته را به راحتی:

 از اینجا بارگذاری کنید (با حجم دو مگابایت)

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 21 مهر1387 و ساعت 15:45 |

 

خبر افشای پنهانکاری نمایندگان توسط خبرگزاری فارس را حتما شنیده اید و از واکنشهای گسترده آن هم حتما خبر دارید.  نمایندگان به اصطلاح اصولگرای مجلس هشتم هنوز چیزی از عمر نمایندگی شان نگذشته که برای همدردی با مشکلات اقتصادی مردم و فشارهای ناشی از تورم به میزان ناقابل مجموعا نفری 100 میلیون تومان از محل بیت المال به جیب زده اند و حالا بعضی هایشان شاکی هم شده اند که چرا کامران ـ نماینده اصفهان ـ این مطلب را افشا کرده است! از طرفی جناب لاریجانی هم خوب عرضه شان را برای اداره مجلس و خط دهی به آن نشان دادند. ایشان که صدا و سیما را به گند پولهای بادآورده کشیده بود حالا با دفاع وقیحانه از خوردن خیار و سیب ثابت کرد که نمی تواند از کاریزمای خودش استفاده کند و جلوی اینجور زیاده خواهی ها و حرکتهای اشتباه را بگیرد. البته به وقتش که می رسد خوب بلد است به طبل رهنمودهای رهبر انقلاب و اجرایی شدن منویات ایشان بکوبد!

نمایندگان مااین نماینده ها همان آدمهایی هستند که آبروی دولت را سر تزریق نقدینگی و دامن زدن به تورم می برند اما نوبت خودشان که می رسد با خوش اشتهایی تمام و بیشرمی فزاینده 100 میلیون 100 میلیون نوش جان می کنند و صدایش را هم در نمی آورند. جالب است که اسم خودشان را هم گذاشته اند «اصولگرا»! و چه اصولگراهایی! با این وضع معلوم شد اصولی که اینها نگرانش هستند در واقع حساب های بانکی خودشان و آقازاده هایشان است نه اصولی که در قانون اساسی و در نوشته ها وگفته های بنیانگذار انقلاب و رهبر فعلی دیده می شود.  

حامد طالبی تکه های خوبی از نصایح آیت الله خامنه ای درباره اخلاق نمایندگی را در وبلاگش قرار داده اما مگر تکرار و تبلیغ این حرفها فایده ای هم دارد؟ اینها اگر گوششان بدهکار حرف حساب بود نگاه می کردند به هشت سال پیش و از افتضاح مجلس ششمی ها عبرت می گرفتند. این سنت سیئه را آنها علنی کردند که در اولین جلسه شان سراغ دغدغه های خودشان و خانواده هایشان رفتند، اول از همه مشکل تأمین معاششان را حل کردند و بعد که خیالشان از آینده بچه هایشان راحت شد سراغ قانون مطبوعات و اصلاح آن رفتند تا بتوانند از طریق کاغذ بیت المال عاروق های شکم سیری شان را به اقصی نقاط مملکت ساطع کنند.

همین است که می گویم این مردم از خود راضی و فرصت طلب هستند، حالا در جناج چپ باشند یا راست، بالا باشند یا پائین سر و ته یک کرباسند و همیشه خودشان را در موضع حقانیت و معصومیت می بینند و اگر جلویشان را باز ببینند چنان تخته گاز می روند که انگار نه قانونی هست، نه نظمی، نه خدایی، نه پیغمبری ... فقط و فقط خودشان و منافع وابستگانشان برایشان اهمیت دارد.

وقتی خود نمایندگان مجلس سطح نمایندگی را این مقدار تنزل می دهند که وکالت به فرصتی برای تأمین معاش و آینده شان تبدیل می شود چه انتظاری از دولتمردان و مسئولین اجرایی می رود که به قوانین و مصوبات مجلس وقعی بنهند؟ مگر ممکن است با این وضع مجلس در أس امور قرار بگیرد؟ اگر بنیانگذار جمهوری اسلامی با جدیت از مجلس و نقش آن صحبت می کرد و با علاقه از خاطراتش درباره شجاعت و مناعت طبع مدرس صحبت می کرد حالا حتما رهبر فعلی انقلاب از اینکه کنار این آدمها دیده شود باید احساس شرم و خجالت کند. حالا با جرأت می توان گفت که آوردن اسم مدرس کنار اسم این فرصت طلبها گناه کبیره است.

البته من شخصا افتخار می کنم که در انتخابات مجلس هشتم شرکت نکرده ام و به هیچ کدام از این نمایندگان فرصت طلب و خصوصا آن رئیس وارفته شان رأی نداده ام. و پیشنهاد هم می کنم زین پس به جای استفاده از دو واژه نامأنوس و غریبه «اصلاحطلب ها و اصولگرا ها» از دو واژه ایرانی و مأنوس «فرصت طلبها و منفعتگراها» استفاده کنیم، اینجوری بهتر می توانیم بفهمیم با چه کسانی طرف هستیم و با چه افکاری سر و کار داریم.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت 19:57 |

 

دیروز خاله و شوهر خاله و دخترخاله هایت آمده بودند خانه مان. مادرت مریض احوال است آمده بودند حالش را بپرسند، سر حرف باز شد و به جنگ کشیده شد، خاله ات مرتب نفرین می کرد، می گفت خدا بکشد اینهایی را که بچه های مردم را به جنگ فرستادند و مادرانشان را داغدار کردند، می گفت اگر خواهرم داغ نمی دید اینطور زمینگیر نمی شد، اما من هیچی جوابش را ندادم، هر وقت که می آید خانۀ ما همین حرفها را می گوید، عادت کرده زخم زبان بزند.

احوال دخترخاله هایت را پرسیدم، بزرگه همین تازه گیها دانشگاه قبول شده، موقعی که تو رفتی جبهه هنوز شیرخواره بود، وقتی مادرش نفرین می کرد او هم شروع کرد به حرف زدن، یک چیزهایی می گفت که انگار توی دانشگاه یاد گرفته بود، چون قبلا این حرفها را نمی زد اینرا می گویم و الا تو که می دانی من اهل قضاوت آدمها نیستم، می گفت این جنگ که اینقدر طول کشید اقتصاد مان را خراب کرد، می گفت ما را پنجاه سال عقب برده، تقصیر آخوندهاست که با صدام لجبازی کردند و الکی جنگ را طول دادند، می گفت اینها می خواستند کشور گشایی کنند و تا کربلا را بگیرند و به خاطر همین با صدام صلح نکردند، می گفت اینها نمی دانند که آمریکا چقدر قدرت دارد و نمی توانند جلویش بایستند و فقط مردم را بیچاره کرده اند، ... نمی دانم بابا! من که از سیاست و این حرفها سر در نمی آورم، اما حرفهایش جوری بود که دلم را خیلی سوزاند.

نکند شماها جنگ طلب بوده اید؟

راستی بابا! نکند تو جنگ طلب بوده ای!؟ نکند رفقایت جنگ طلب بوده اند؟! یادت می آید؛ گفته بودم جبهه که می روی همه حواست به امام باشد، خوب فکر کن به حرفهای امام ببین برای چی می ری بجنگی، تفنگ دست گرفتن غرور داره بابا، نکنه غرورش بگیردت و یادت بره برا چی رفته ای بجنگی؟ ها بابا! یادت که می آید؟ یادت هست گفتم به حرفهای پیشنماز مسجد فکر کن، یادت هست می گفت اگر خوزستان را بگیرند اصفهان و تهران را هم می خواهند؟ یادت هست می گفت اگر الان نجنگیم پس فردا عراقیها توی تهران پلیس می گذارند؟ یادت هست بابا؟ یادت هست می گفت توی سوسنگرد عراقیها چه کرده اند؟ یادت هست نصیحت می کرد که اگر اسیر گرفتید بدرفتاری نکنید، که بعضی سربازهای عراقی هم مسلمانند، نماز می خوانند و صدام زورشان کرده که جنگ بکنند؟ یادت هست خودم بهت می گفتم حواست باشد از ترست فشنگهایت را حرام نکنی؟ یادت هست گفتم اینها مال بیت المال است و  باید مواظب باشی؟

من به تو شک نکرده ام بابا! تو پسر منی و من پسر خودم را خوب می شناسم، اصلا شماها بچه های ما بودید اما امام بزرگتان کرد، فکر و ذکرتان امام بود، تربیت شما با او بود. خدا بیامرزدش، چقدر از دست اینهایی که حرف می زدند غصه می خورد، بابا من می دانم آخرش هم سر همین حرفها مریض شد و کارش به بیمارستان کشید. کاش اینقدر اذیتش نمی کردند، کاش اندازه ما کم سوادها قدرش را می دانستند، ... ای کاش لااقل مواظب باشند بچه ها چی توی دانشگاه یاد می گیرند؟ من نمی دانم بابا مگر این دانشگاهها با پول نفت نمی چرخد؟ مگر نفت ایران را از خوزستان نمی گیرند؟ پس چرا به این جوانها نمی گویند که از این حرفها نزنند؟ چرا بهشان یاد نمی دهند که دفاع کردن از خاک و ناموس با جنگیدن فرق دارد؟ اصلا فرق خاله بیسوادت با دختر دانشگاه رفته اش چیست؟ چرا هر دوشان یک حرف را می زنند؟ ها بابا؟ چرا فقط می خندی؟ چرا جوابم را نمی دهی ...

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت 0:5 |

 

مرثیه ای بر مظلومیت طنز اجتماعی:

امسال دو برنامه طنز تلوزیونی موفقیت زیادی کسب کردند و توانستند توجه مردم را به خودشان جلب کنند اما تمام پیام و اثر این دو طنز اجتماعی در جوسازی های سیاسی گم شد؛ یکی «مرد هزار چهره» که سراغ لایه های پنهان جامعه ایرانی رفته بود که همه ظاهر کاملا موفق و پاکی دارند و دوم طنز «بزنگاه» که با زبان صریح و بی پرده معضلاتی مثل اعتیاد و پول پرستی و تبعات منفی آنها را ـ اختلافات خانوادگی و طلاق و ... ـ به نمایش گذاشته بود. در مرد هزار چهره جامعه را قشر بندی شده و با معیارهایی مجزا و متمایز  از هم می بینیم که در آن هر کسی که به موقعیتی می رسد؛ پزشک، پلیس، هنرمند، تاجر ... از همه چیز به نفع خودش سوء استفاده می کند و به تنها چیزی که فکر نمی کند کیفیت خدمات و وظیفه ای است که باید انجام بدهد. در بزنگاه هم وضعیت جامعه مجموعه ای از ظاهر سازی ها و دروغگویی هاست که در بطن آن فقط پول و منافع شخصی خوابیده است. متاسفانه مرد هزار چهره رسما به دعواهای و انگ زنی های سیاسی کشیده شد و حالا بزنگاه هم به همان ورطه کشیده می شود.

به عنوان نمونه نگاه کنید به این لینک: از اکبر تا صابر! (ضرورت بررسی جامعه شناختی یک لطیفه و دیالوگ فیلم)

 نمایی از مجموع طنز بزنگاه

خیلی جالب است که مردم ما هیچ انتقادی را به خودشان نمی گیرند و همه اش دنبال اینند که طنز نویسان و طنز پردازان کدام سیاستمدار یا جریان سیاسی را منظور داشته اند. انگار در ایران هیچ تصوری نسبت به طنز اجتماعی وجود ندارد و واقعا همه چیز یا سیاسی است یا با عینک سیاسی دیده می شود. اینکه مردم ما تصور می کنند از بدو تولد در هاله عصمت قرار گرفته اند و ممکن نیست مصداق یکی از همین کج و معوج ها و کاریکاتورهایی باشند که در تلویزیون می بینند یا اصلا به ذهنشان خطور نمی کند که اگر به زندگی روزمره خودشان نگاه کنند ممکن است همین اشتباهات طنز آمیز را پیدا کنند پدیده بسیار جالب و درخور تأمل و تحقیقی است.

اتفاقا ما آدمهای اهل سیاست هم همیشه سهم مردم را کم می گیریم و وقتی با چنین پیامهای مثبتی روبرو می شویم به خودمان نمی گوئیم اینها همان رفتارهای سوء مردم خودمان است که بهشان اهمیت نمی دهیم و فراموششان کرده ایم، برعکس وقتی با طنزهای اجتماعی مثل مرد هزار چهره و بزنگاه روبرو می شویم مثل کارآگاهها دنبال کشف کردنیم که «آهان، الان این منظورش فلانی بود که فلان حرف رو زده یا فلان سوتی رو داده!!!». ما عموما مردم را فراموش می کنیم یا آنها را در حاشیه به حساب می آوریم و به هر دلیلی تصور مان از مردم تصور ناقص و نادرستی است.

«مردم» برای ما موجوداتی شده اند که همیشه بر حق اند و همیشه مظلوم واقع می شوند در حالی که اول و آخر سرنوشت یک مملکت را مردم آن تعیین می کنند و اوضاع هر کشور و مشکلات آن نشاندهنده خلق و خو و خواسته های همان مردم است. اگر در ایران فساد و رانت و پارتی بازی و ارتشا داریم، اگر بی اخلاقی داریم، اگر دچار معضل زرنگی و فرصت طلبی هستیم، اگر بهره وری مان پائین است، اگر رکورد دار مصرف نان و آب و گاز و برق هستیم، اگر در جامعه مان حق تقدم رعایت نمی شود، اگر دروغ و ریا و پول پرستی داریم،  اگر ... اگر ... اگر ...،  بیشترین تقصیرش بر گردن همین مردم متوقع و بیکاره است.

واقعیت این است که مردم ما "معمولا" و "عادتا" بسیار بد و غیرقابل تحمل هستند و البته در مواقع لازم و حیاتی و در مواقع خصوصا احساسی خارق العاده و شگفت انگیز ظاهر می شوند. اما این به هیچ وجه کافی نیست. امتیاز روشنفکر واقعی و متفکر هم همیشه در درست فکر کردن و خارج شدن از قالب های فکری متداول است ولی تفکر هم در مملکت ما به شکل قالب بندی شده و تعریف شده درآمده است. برای بهتر شدن مجبوریم این وضعیت را تغییر بدهیم و برای تغییر کردن پله اول پاک کردن نگاه است. پس بیائیم با دقت بیشتری به رفتارهای مردممان ـ خودمان، خانواده مان، همکاران یا همقطاران و هم صنفی هایمان ـ نگاه کنیم، شاید اینبار بدون راه انداختن نهضت و سر و صدا و تبلیغات موفق شویم کاری از پیش ببریم ...  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 12 مهر1387 و ساعت 20:19 |

 

 « اهم مصاحبه هایی که پیش از انقلاب پیرامون نقش آتی امام خمینی رحمه الله در رهبری آینده کشور پس از پیروزی انقلاب با ایشان شده بدین شرح است:

1)   مصاحبه با خبرنگار ان بی سی آمریکا ـ 20/5/1357ـ : سوال: در صورت رفتن شاه چه نقشی را حضرت آیت الله در حکومت آینده برای خود در نظر دارند؟ جواب: من برای خود نقشی جز هدایت (ملت و حکومت) برنمی گیرم. (صحیفه نور/ ج 3/ ص 107).

2)   مصاحبه با لوژورنال ـ فرانسه ـ 7/9/1357ـ : سوال: جمهوری ای که شما می خواهید تشکیل دهید، اسلامی خواهد بود، بنابراین آیا خواهید پذیرفت که در رأس آن قرار گیرید؟ جواب: اولا این مردم هستند که باید افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند و مسئولیت امور را به درست آورند و لیکن من شخصا نمی توانم در این تشکیلات مسئولیت خاصی را بپذیرم و در عین حال همیشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و ظیفه ارشادی خود را انجام می دهم (همان مأخد/ صص 269_270).

3)   مصاحبه با مجله اکونومیست  ـ 18/10/1357ـ : سوال: آیا شما قصد دارید که آزادی سخن، آزادی اجتماعات و آزادی مطبوعات و آزادی عبادات را تضمین کنید؟ جواب: ما به خواست خدای تعالی در اولین زمان ممکن و لازم برنامه های خود را اعلام خواهیم نمود ولی این بدان معنا نیست که من زمام امور کشور را به دست گیرم و هر روز نظیر دوران دیکتاتوری شاه، اصلی بسازوم و علیرغم خواست ملت به آنها تحمیل کنم. به عهده دولت و نمایندگان ملت است که در این امور تصمیم بگیرند. ولی من همیشه به وظیفه ارشاد و هدایتم عمل خواهم کرد. سوال: نقش روحانیت و رهبران مذهبی را در دولت آینده چگونه می بینید؟ جواب: روحانیون در حکومت آینده نقش ارشاد و هدایت را دارا می باشند (همان مأخذ/ ج4/ صص 179ـ180).

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت 19:11 |

 

من هیچ وقت معنی این حرف که «انسان آزاد  آفریده شده است» را نفهمیده ام و هیچگاه درک نکرده ام که نویسندگان و خطبا چه سودی از تکرار این عبارت کلیشه ای و بی معنی می برند؟ یعنی چه انسان آزاد آفریده شده است؟ انسان فقط آفریده شده است و اساسا هیچ قید مفهومی ـ منجمله آزادی ـ نمی تواند کیفیت آفرینش انسان را توضیح بدهد. وقتی باید از آزاد آفریده شدن حرف بزنیم که امکان غیرآزاد آفریده شدن هم متصور باشد.

آزادی نسبتی است که انسان با شرایطش پیدا می کند و انسان در هنگام خلقت و زمانی که هنوز هیچ نسبت استقلالی با پیرامون خود برقرار نکرده چگونه می تواند آزاد باشد؟ اتفاقا اگر با نگاهی نازل تر به شرایط تولد و زندگی انسان نگاه کنیم او را موجودی کاملا وابسته و دربند می بینیم. بنابراین نمی توان آزادی را خصیصۀ ذاتی انسان معرفی کرد؛ انسان ذاتا آزاد است، انسان حق آزادی دارد و جملاتی از این قبیل جز سر هم کردن مشتی واژه های بی ربط به هم نیست.

وقتی می گوئیم انسان ذاتا آزاد است باید بپرسیم انسان باید از چه چیزی آزاد باشد؟ از جهان، که نمی تواند! از خودش، که نمی تواند! از خلقتش، که نمی تواند! از دیگران، که نمی تواند! ... پس چه چیزی می ماند از این واژه پرطمطراق و گمراه کننده؟ گویی که همه فلاسفه و اندیشمندان و روشنفکران دچار نوعی محافظه کاری در توضیح دادن واقعیت آزادی قرار گرفته اند و برای رم نکردن مردم از شنیدن حقیقت، چیزی را که واقعا وجود ندارد و اساسا نمی توان به این بی پروایی و اطلاق از آن سخن گفت، بیشتر ستوده اند و کمتر جسارت نمایاندن واقعیت تلخ آن را داشته اند.

آزادی غایت دست نیافتنی انسان است، خیال خام و رویای خوش کودکانه بشر است که زندگی سالم و عاقلانه هیچ حکمی جز فراموش کردن آن را تجویز نمی کند. انسان به امید دست یافتن به اوتوپیای آزادی ـ بهشت ـ تلاش مذبوحانه ای می کند و واقعیت ها و محدودیت های سازنده ی این دنیا را به پای آن قربانی می کند.

انسان به مراتبی از آزادی (رهایی) دست می یابد اما هیچگاه آزاد زندگی نمی کند، تنها می تواند شرایطی را که به نظرش بهتر می آید انتخاب کند و به این خوش باشد که زندگی آزادانه ای دارد، غافل و عاجز از فهم اینکه در مسیر رسیدن به این دروغ چه قربانی هایی داده و چه فتوحاتی به دست آورده است؟

 


تتمه: این نوشته اگر باری داشت بار فلسفی بود نه سیاسی، لطفا در نظرها ننویسید که : ای مخالف آزادی، ای طرفدار دیکتاتوری، ای آخوند احمدی نژادی! ای ... ، کلا فحش ندهید یا اگر فحش می دهید باربط بدهید | این فقط گوشه ای از ابتذال حقوقی در صدا و سیما است | گرچه از نعمت RSS محروم نبودیم اما خیر سرمان ما هم فید دار شدیم، برای خواندن فیدها  Snarfer  را امتحان کنید، آفلاین هم قابل استفاده است |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 9 مهر1387 و ساعت 19:16 |

 

از یادداشت های یک دانشجوی روانشناسی (آلمان هیتلری، اوایل قرن بیستم):

 آلبرت شوهر همسایه پائینی مان ـ السا ـ است، بازهم  آمده توی کوچه و فریاد می کشد، نزدیک ظهر است و رفت و آمدها به حداقل رسیده اما او انگاردوباره به سرش زده، احتمالا با زنش دعوا کرده یا از دست بچه نق نقویش کلافه شده که دوباره شروع کرده، به هر حال مثل آدمهای روانی فریاد می کشد، لباسهایش آشفته تر از قبل است، موهایش هم مثل همیشه؛ انگار از زمان تولدش به چیزی شبیه شانه برخورد نکرده است.

...اوه، حالا خیلی زیاده روی می کند، مرتب داد می زند: «من نابغه هستم! من خیلی سرم می شود! اسم من را باید توی کتابهای تاریخ بنویسند! من می توانم دنیا را عوض کنم، نظریاتم دنیا را تکان خواهد داد». زنش می گوید آلبرت فکر می کند نظریات تازه ای کشف کرده اما فراموششان کرده و یادش رفته کجا آنها را نوشته است، بیچاره زنش! چطور تحملش می کند؟ کارمند ساده اداره ثبت اختراعات که حتی نشانی خانه اش را گم می کند چطور می تواند نابغه باشد؟ چطور ممکن است به فرمولها و نظریه های علمی جدیدی رسیده باشد؟ گمان کنم آلبرت علاوه بر این عیب بزرگ عقده ها و سرخوردگی های شدیدی هم از دوران کودکی همراه دارد که وادارش می کند اینطوری خودش را نمایش بدهد. آنطور که زنش می گفت از کودکی بچه درس نخوان و تنبل و مشکل داری بوده، تحصیلات دانشگاهی اش هم به جایی نرسیده اما سرش دائما توی کتابهای فیزیک است، البته چون زندگی کاری و خانوادگی چندان موفقی ندارد طبیعی است که زمینه رفتارهای شیزوفرنیک در او وجود داشته باشد، اینطور که من فهمیده ام سرش بزرگتر از حد طبیعی است و به بیماری «سربزرگی خوش خیم» مبتلاست، گرچه این خیلی به روان پریشی اش مربوط نمی شود اما بیماری اسکیزوفرنی پسرش ادوارد حتما رفتارهای خاص اش را تحریک می کند.  

صدایش آرامتر شده، بیچاره حنجره اش را داغان کرد، دو سه نفر که اهل این محله نیستند ایستاده اند و به اداهای آلبرت می خندند، به جز آنها کس دیگری به او محل نمی گذارد، همه یا عادت کرده اند یا درحال عادت کردن هستند! چند هفته پیش مارتا می خواست به پلیس خبر بدهد تا پاسبانها جلوی دیوانه بازیهای او را بگیرند اما همسایه ها دلسوزی کردند و گفتند: «چه اشکالی دارد؟ آلبرت آدم بی آزار و مودبی است و فقط در بعضی روزهای گرم به سرش می زند و داد و فریاد می کند، زود هم پشیمان می شود، والا باقی روزها توی خودش است و کاری به کسی ندارد، حتی حرف هم نمی زند!» مارتا متقاعد شد که سر و صداهای گاه و بیگاه آلبرت را تحمل کند، به هر حال صدای او از صدای سگ آقای هافمن بدتر نبود.

امروز باید زودتر خودم را به دانشگاه برسانم، قرار است بعد از ساعات تدریس انجمن نخبگان دانشگاه جلسه ای با عنوان «بررسی روشهای نخبگی سازمان یافته» داشته باشد، بعضی مقامات سیاسی هم برای سخنرانی دعوت شده اند، با مارگارت و سارا قرار گذاشته ایم که همراه هم به جلسه برویم، سارا یک بار به شوخی به من گفت؛ عیب آپارتمانت فقط سروصداهای آلبرت است! به هر حال امیدوارم هر چه زودتر سلامتی اش را به دست بیاورد.

 

 اما تاریخ اینطور نوشته نشد!

آلبرت اینشتین نه نظریاتش را فراموش کرد و نه دیوانه شد! او مسلما یکی از پیامبران تمدن جدید است. نظریه نسبیت عمومی او هنوز سرپاست و نظریاتی که درباره نور و حرکت و زمان ارائه کرده همچنان خودنمایی می کند.

فکر می کنید در جامعه خود ما چند تا از این آلبرت ها وجود دارد؟ یکی؟ ده تا؟ صد تا؟ یا هزاران هزار؟ چطور می شود آنها را کشف کرد یا کمکشان کرد که کشف شوند؟ وقتی نخبگی به رتبه آوردن در کنکور یا مدال آوردن در المپیادهای خارجی منحصر شده آیا اساسا امکانی برای خودنمایی نابغه های واقعی وجود دارد؟ انصاف بدهیم؛ امثال نیوتون و انیشتین در کدامیک از این المپیادها موفق می شدند؟ اصلا آیا می توانستند در این وضع علمی و آموزشی جایی برای خودنمایی داشته باشند؟ تا کی می خواهیم توان و استعداد علمی را به تست زدن و مدال آوردن و نوشتن مقاله در ISI  محدود کنیم؟ چرا نبوغ را به جغرافیای دبیرستانهای خاص و دانشگاههایی مثل شریف منحصر می کنیم؟ نظام آموزش ما چند قرن وقت می خواهد تا دست از خشکاندن استعدادها بردارد؟ سیاستمداران ما تا کی می خواهند دست از فرمول سازی برای نخبگی بردارند تا با تبلیغات و نمایش های ناروا نخبگی و نبوغ را به چاه تصلب و ساده سازی فرو نفرستند؟  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 15:34 |

 

وقتی مطلبی می خوانید «نسبت»ی بین مواضع شما و مطالبی که با آن برخورد کرده اید پیدا می شود. گرچه این نسبت یک طیف است اما چهار حالت کلی را می شود از دل آن بیرون کشید:

حالت اول: موافقت کامل، احساس می کنید حرفی که خوانده اید منطقی بوده، حرف دل شماست و انگار خودتان نوشته اید، واکنش شما تائید و شعار و تکبیر! است و به نظرتان می رسد جز اعلام موافقت و احسنت باریک الله گفتن یا شکافتن زوایای مثبت مطلب کار دیگری نباید انجام بدهید.  

حالت دوم: موافقت نسبی، واکنش شما تکمیل و توضیح مطلب، اشاره به نقاط قوت و نشان دادن نقطه هایی است که از نظر شما قابل اصلاح و بهترشدن هستند. شما منطق نویسنده را پذیرفته اید، موافق کلیت مطلب هستید اما آن را کاملا تأیید نمی کنید بلکه سعی می کنید نقاط اختلافی را به نویسنده گوشزد کنید.

حالت سوم: مخالفت نسبی، احساس می کنید نویسنده سعی کرده در یک الگوی منطقی حرف بزند اما منطقی که به کار برده است از نظر شما مناسب نیست، فکر می کنید مغالطه ای صورت گرفته یا اشتباهاتی در سیر منطقی اتفاق افتاده است، اینجا بیشترین جایی است که قلم شما تحریک می شود تا نظراتتان را به صورت تحلیلی و انتقادی به اطلاع نویسنده مطلب برسانید، خوبی هایش را بگوئید، حقیقت جوئی اش را بستائید اما اعلام کنید با منطق و نتیجه مطلب به دلایلی موافق نیستید.

حالت چهارم: مخالفت مطلق، در اینحالت شما با مطلبی روبرو هستید که کاملا غیرمنطقی یا در مخالفت با بدیهیات نوشته شده، احساساتتان را تحریک می کند و تصور می کنید به شخصیت یا داشته های ارزشمندتان بدون هیچ دلیلی توهین شده یا آنها مورد سوء استفاده قرار گرفته اند. در اینحالت اگر شما دست به نقد و تحلیل ببرید قافیه را باخته اید، دقیقا برعکسِ حالت اول شما باید آماده مقابله به مثل باشید و با در نظر گرفتن شرایط به همان نسبت پاسخ مناسب ـ و نه نقد ـ را تحویل طرف بدهید.

نقد فقط در حالت دوم و سوم اتفاق می افتد که با مبنا و اساس منطقی ای سر و کار دارید اما اینکه در برابر هر مطلب بی ربط و یا هر نوشته چرندی منتظر نقد و بررسی باشیم انتظار گزافی است. حالا مُد شده هر کس در حالت چهارم اظهار نظر می کند مورد انتقاد قرار می گیرد که تو چرا نقد نکرده ای؟! چرا سراغ شخصیت طرف رفته ای؟! چرا نظراتت را به صورت تحلیلی عنوان نکرده ای؟! ... یاللعجب! قدیم ها چیز خوبی می گفتند که «جابه جا کنعبد و جابه جا کنستعین»، معنی اش هم این بود که هرجایی باید به تناسب شرایط رفتار کرد اما حالا انگار این چیزها معنی ندارد.  

متاسفانه بین بچه های وبلاگ نویس حالتی می بینیم که تلفیقی از تازه به دوران رسیدگی، ادای روشنفکری، عقل کلی و ژست صلح کلی و اعلام ظرفیت وسیع است، این وسعت هم در روشمندی اتفاق می افتد، یعنی اگر کسی آمد با قلمش به شما و شخصیت تان بیجاترین توهین ها را کرد و حیثیت تان را به بازی گرفت شما به هر حال باید بنشینید با صغری کبری گفتن او را نقد! کنید و از این حد هم حق تجاوز ندارید. (گاهی این توصیه فقط به شما می شود). دلیل شیوع این رفتار احتمالا نگرانی برای از دست ندادن دوستان، میزان بازدید ها و از چشم نیافتادن و عقب نماندن از قافله متوهم وبلاگنویسی است. به هر حال و به نظر حقیر در حالت چهارم دو کار بیشتر از دست بشر منطقی بر نمی آید؛ یا بی اعتنایی و نادیده گرفتن در صورتی که ـ مطلب یا نویسنده ـ اهمیتی نداشته باشد، و یا جواب دادن به همان سیاقی که نویسنده گستاخ استفاده کرده است.

الغرض یک نوع ترس و انفعال لیبرالی از مخالفت کردن در افکار بعضی ها رسوخ کرده است، حالت چهارم که آمیخته با غلیان احساسات و تحریک شدن غرور و غیرت است بین روشنفکران مورد تحقیر قرار می گیرد و من قبلا عرض کرده بودم که این جماعت هیچ وقت اعلام نمی کنند که نسبت به مسئله ای حساسیت و اعتقاد دارند، اعلام غیرت و مقابله را هم بی کلاسی و دور از شأن عقل کلی خودشان می دانند. حالا اگر شما هم چیزی در حالت چهارم بگوئید به عنوان نقطه ضعف ازتان آتو می گیرند و به رختان می کشند، در این وضعیت آدمهای ضعیف معمولا جا می زنند، اعتماد به نفس شان را از دست می دهند و کم کم در روش همان ها استحاله می شوند و کلا هر کس با این موج همراهی نکند مورد انتقاد قرار می گیرد.

 


 
تتمه: درباره تفکیک آزادی بیان از آزادی عمل اگر ندیده اید ببینید | شخصیت آدمها ـ مخصوصا مجازی ها ـ چیزی است که ما از رفتار و گفتارشان دریافت می کنیم. اگر من کسی را فرصت طلب یا سوء استفاده چی خوانده ام از روی کارها و نوشته ها و افکارش بوده و شاهد هم آورده ام. بنابراین قضاوت درباره شخصیت افراد ـ اگر با افکارشان پیوند خورده باشد ـ اصلا چیز بدی نیست، ترس هم ندارد! مثلا درباره شخصیت خودم هم می توانم قضاوت کنم: من آدم رک و صریحی هستم، اغلب بی پرده حرف می زنم و برای بهتر رساندن مطلبم از نیش و کنایه استفاده می کنم، آدم صلح کلی نیستم، به بعضی موضوعات حساسم و کاملا جدی هم حساسم. به سوء استفاده و فرصت طلبی هم آلرژی دارم. حالا اگر کسی اینها را درباره ام بگوید نه تنها ناراحت نمی شوم بلکه توی دلم احسنت هم می گویم که چه خوب مرا شناخته | برای اینکه از دل خانم توحیدلو دربیاید و ثابت شود که با ایشان دشمنی ندارم و واکنشها به خاطر رفتار و افکار نامطلوبشان بوده یک کاری می کنم، آنهم اینکه در تحلیل چرایی ازدواج دختران ترشیده با جوجه خروسها کمکشان می کنم: ازدواج سخت شده است، مسائل اقتصادی و انتظارات بیجای خانواده ها امکان ازدواج آقا پسرها را به تاخیر می اندازد، دختر خانمها هم تحت تاثیر جو فمینیستی ـ صداوسیمایی حاکم از شوهر کردن به جوانهایی که از نظر سنی و تحصیلی و ... نسبت به آنها تفوق دارند سر باز می زنند، دخترهای امروز بیشتر دوست دارند خودشان را در هر زمینه ای ثابت کنند و مسلط بر شوهرشان باشند، بنابراین دخترخانمهایی که هر روز ازدواجشان به تاخیر می افتد کم کم از آمدن یک سوار مطیع با اسب سفید ناامید می شوند و به تدریح به فنون شکار محبت روی می آورند و در این میان چه کسانی به دام آنها می افتند؟ خب معلوم است؛ پسرهای کم سن و خام و ناپخته و احساساتی که اغلب مایه دار، صاحب قیافه و خوش تیپ و بی عرضه و راحت طلب و ماست تشریف دارند. (البته بعضی پسرهای عجول هم برای ازدواج آسانتر در میان دخترانی که در هراس ترشیدگی هستند شانس بیشتری برای گرفتن جواب بله دارند). اینها فکت هایی است که توی تحقیقات جامعه شناسی پیدا نمی کنید، حق تألیفش هم مال خودتان | فتوای ۲۰۰۹ : ثواب انتقاد از احمدی نژاد در شبهای قدر، هزار برابر است | + کفمان برید: یک نفر تیکه بالا درباره ازدواج دخترترشیده ها و جوجه خروسها را معذرتخواهی فرض کرده است!!! یعنی طنزش معلوم نبود؟!
 
+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 6 مهر1387 و ساعت 1:41 |

آقا اخلاص! آقا اخلاص! رفیق جان اخلاص! شما را به خدا اخلاص! هی من به شما بگویم اخلاص هی شما شوخی بگیر؛ حتما باید ثابت کنم؟ ... آره؟

 

 1- همین تازه گی ها بود که بعد از نود بوقی یک مطلب انقلابی آنهم بنا به احساس تکلیف از دستمان در رفت اما عدل یک نفر پیدا شد طلبه گی مان را به مطلب سنجاق کرد و کوبید توی سرمان! خدائیش هم رسمش نبود که کسی بردارد از آبروی اسم طلبه استفاده کند و یک مطلب خاص را ابزار فرصت طلبی خودش و ضایع کردن دیگری قرار بدهد. البت ما هم به محض متوجه شدن جوابش را دادیم فقط حیفمان آمد که استقبال مورد نظر به عمل نیامد. اما چه باک؟ بالاخره «اخلاص» کار خودش را کرد و حاج خانوم مربوطه در یک مطلب مفتضح «هفته دفاع مقدس» را هم دستاویز فرصت طلبی وبلاگی اش قرار داد و نوشت: شروع جنگ خانمان برانداز، بزرگداشت دارد؟  و متعاقبا هم ماستمالی ناموفقی نمود (+). (اینجا اصلا در موضع نقد نیستم، اصلا چرا آدم باید هر چرندی را نقد کند؟ با اینحال آهستان و ابوذر و نجمی و دیگران جوابهایی داده اند)

 2- حالا با این گاف فیل آسا راحت تر می توانم حرفم را بزنم: من نمی دانم چرا هر کس از مادرش قهر می کند هوس نوشتن و استدلال کردن به سرش می زند؟ چرا هر کس چهار تا کتاب ترجمه فرنگی عهد دوغ می خواند احساس عقلانیت می کند؟ چرا هر کس مدرک می گیرد باورش می شود چیزی بارش شده؟ چرا هر وبلاگ نویسی که فنی تر می شود احساس می کند داناتر هم هست؟ چرا بعضیها فکر می کنند دیگران خنگ و گول تشریف دارند و پس ذهن آنها را نمی خوانند؟ چرا بعضیها برای سوء استفاده کردن هم توان تفکیک بدیهیات را از غیربدیهیات ندارند؟ ... چرا؟ واقعا چرا؟

 3- در نوشته ای که سرکارِ مزبوره را فرصت طلب خوانده بودم حتی محافظه کاری کردم ـ بیشتر به خاطر مونث و مذهبی بودنشان ـ و نخواستم از ایشان ایرادهای پیش پا افتاده و ملانقطی بگیرم، یک نمونه اش اینکه ایشان اینقدر هول بوده که فرق مصالحه کردن و به مسلخ بردن آرمانها را ـ نه در تیتر و نه در متن ـ متوجه نشده بعد آمده برای ما با ادای روشنفکری از فونکسونالیسم و تاریخ مرجعیت دم زده است! ... جان «هخا» مضحک نیست؟

 4- فکر می کنم این مطلب از وبلاگ zahra-hb خیلی خوب چیزی رو که من حدس می زدم اما بهش مطمئن نبودم روشن کرده. (راهنمائی برای خواندن مطلب: کاربر اول=کمانگیر، کاربر دوم=حاج خانوم مربوطه)  اینجا لازم شد کمانگیر را از نگاه خودم و از روی برخوردهای سابقی که در بالاترین داشته ام برای کسانی که کمتر می شناسند معرفی کنم:

 «کمانگیر (آرش آبادپور) یک لیبرال عقب مانده است که برای ارزشهای نخ نمای قرن نوزدهمی سینه چاک می دهد و عزاداری برگزاری می کند، تیم کفن پوش راه می اندازد تا برای حفظ جان قاتلین مرزبانان ایرانی اعتراض کنند، دلسوزیشان را کانالیزه کنند و هرجا منفعتشان اجازه داد از جان یک انسان چیزی ارزشمندتر از شعور یک ملت بسازند و وقتی اتفاقی علیه شان بود ـ اتفاقی مثل کشتار کودکان بی گناه افغان ـ پشت تبلیغات و عقاید عوامانه پنهان شوند که خب! توی جنگ که حلوا پخش نمی کنند، لابد لازم بوده! عمق افکار کمانگیر و امثال کمانگیر را که بکاوید همین است وهرگز از فهم یک شهروند مشنگ آمریکایی که پای فاکس نیوز چیپس می خورد و با شنیدن اخبار جنگ افغانستان و عراق سرگرم می شود فراتر نمی رود، فروختن مملکت و مردم خودش را هم بد نمی داند، در ضمن ابدا اهل بحث و منطق نیست، به شدت خودشیفته است و بیمارگونه احساس می کند از بدو تولد در موضع حقانیت قرارگرفته! به قول یک وبلاگ نویس نکته سنج جواب دادنش هم طوری است که: انگار داره میگه خوب این عقلش تکمیل نشده، یک کروموزوم کم داره، آدم های زیادی هم مثل این یا بدتر هستند! ما هنوز با این ها طرفیم و باید آدمشون کنیم چون خودشون نمی فهمن!»

حالا شما حسابش رو بکنید این حاج خانوم با سواد! و باهوش! داره انرژی شو تو چه تیمی هدر می ده و دنباله روی چه کسی رو می کنه؟ جانِ «ساکاشویلی» زندگی قشنگ نیست؟ (گمان کنم منظور ابوذر از «غضنفر پلخمونی خارج نشین» همین لیدر وبلاگهای اوا خواهری ـ کمانگیر ـ باشه).

5- وبلاگ نویسی هم عجب بچه بازی ای شد! محتوا به فنا رفت و چیزی که مانده فید و خوارک و قالب و برنامه و کوفت و زهرمار است. البته دست کسانی که وبلاگستان را به این روز انداختند درد نکند، جمهوری اسلامی نگران وبلاگهایی بود که با محتوای سیاسی علیه مواضع رسمی می نوشتند و به جریانات سیاسی به دیده انتقادی نگاه می کردند، اما حالا با این دست گل هایی که غضنفرهای عشق اپوزیسیون به آب می دهند و کلاس نقد و حرف را به اسفل السافلین می نشانند فکر کنم یواش یواش جمهوری اسلامی فیلترینگ را هم شل کند پس؛ اختگی وبلاگستان هم مبارک باد! 

 6- در پایان این مطلب را تقدیم می کنم به دوست عزیز محمد الیاس که هنگام برداشت من از نوشته قبلی اش درباره سرکار فوق الذکر ناراحت شده بود و حالا در دو مطلب متوالی (+ و +) به مزخرفات همان سرکار انتقاد کرده، مخصوصا در مطلب دوم طنز جالبی به کار برده و شیوه استدلال فضائی را خوب تصویر کرده است. من هم این را اضافه می کنم؛ «طبق مرام بچه های پائین شهر اگر حرفی از دهن کسی دربره باید محکم بایسته و بگه: من گفتم! اگر هم لازم شد باز باید محکم بایسته و بگه: من گفتم و اشتباه گفتم! اما تربیت بالاشهری طوری است که حتی قدرت نداره بگه: من گفتم، چه رسد به اینکه اعتراف به اشتباه هم بکنه، تنها هنرشون همینه که به شعور دیگران توهین بکنن و بگن «منظورم چیز دیگری بود و شما بد فهمیدید!» حتی عرضه ندارن بگن: «بدگفتیم یا بد نوشتیم که سوء تفاهم شد» ... و چه می ماند جز تاسف؟؟؟

 


تتمه: جدی است: فاتحه بخوانید برای عزیز از دست رفته ی کلاشینکف، ... اگر دوستی وبلاگی به یک فاتحه نیرزد پس اصلا به چه دردی می خورد؟ | مصاحبه احمدی نژاد با لری کینگ موفق تر از حد انتظارم بود، با اینکه سوالها تکراری و جوابها قابل پیش بینی بود اما رعایت ادب و متانت مجری آمریکائی ـ برخلاف مجریهای بیشعوری که قبلا با احمدی نژاد مصاحبه کرده بودند ـ فضای خیلی جالبی درست کرد، فکر می کنم این مصاحبه خیلی از آمریکائی ها رو به فکرکردن ـ کار سختی که از عهده هر آمریکائی ای بر نمی آد ـ واداشته باشه | حالا جان من حال کردید فرصت طلبی رو؟ کیف کردید چطور ریاکارانه اخلاصم رو به رختون کشیدم؟ دلتون بسوزه! می خواستید خودتون هم اخلاص داشته باشید! (ببخشید شکلک زبون نذاشتم! به هر حال با زبون یا بی زبون پروژه پروژه خودشیفتگی است) | تکمیلی +

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 5 مهر1387 و ساعت 7:30 |

 

همانطور که می دانید در ساختار ادبیات بین جملات خبری و انشائی تمایز قائل شده اند، در علم اصول ساختار و نوع جملات و در علم فقه «جملات انشائی» و صیغه های عقود شرعی موضوع بحث هستند، یعنی آندسته از جملات انشائی که ابزاری برای ایجاد حق یا انجام تکلیفی هستند محور توجهات و تفاسیر فراوان در احکام شرعی قرار می گیرند.

جی. ال. آستین (J._L._Austin)در قرن اخیر و با استقبالی که پس از ویتگنشتاین به فلسفه زبان شد این تفکیک در اندیشه های مغرب زمینی هم وارد شده است و یکی از کسانی که درباره آن سخن گفته «آستین» است: «جی. ال. آستین بین کاربردهای قطعی[constative] و زبانی_کرداری[performative] واژه ها و کلمات تمایز قائل شده و توجه خود را بر جملات زبانی_کرداری متمرکز ساخته است... آستین دو ویژگی متفاوت برای کاربردهای زبانی_کرداری بر می شمارد: نخست اینکه کاربردهای زبانی به هیچ وجه چیزی را شرح نمی دهند یا گزارشی درباره آن نمی دهند، لذا حقیقی یا کاذب نیستند؛ و دوم اینکه یک جمله، در واقع انجام یک عمل یا بخشی از انجام یک عمل به شمار می رود»*

دکتر سروش نیز در یکی از سخنرانیهایش (آزادی بیان معضل تاریخی ما) با توجه به این نکته گفته بود: «فیلسوفان و متفکرانی که در باب آزادی بیان می نویسند یک خط کشی ظریفی انجام داده اند ... ما در مقام استفاده از زبان همیشه سخن نمی گوئیم بلکه گاهی عمل می کنیم و اینها با هم فرق می کند ... گاهی فقط استفاده خبری از زبان می کنیم اما گاهی با زبان یک کاری می کنیم ... وقتی من می گویم معذرت می خواهم این خودش یک نوع عمل است یا اگر بگویم من به شما اخطار می کنم یا به شما هشدار می دهم یا شما را دعوت می کنم [اینها در حکم عمل است]، یعنی ما گاهی حرف می زنیم و با حرفمان عمل می کنیم، این کارها در دایره آزادی بیان نمی آید»

بنابراین مسئله ای که مغفول مانده و باید به آن توجه کرد تفکیک آزادی بیان از آزادی عمل و ممانعت از سوء استفاده از کاربردهای زبانی و قلمی برای انجام اعمالی است که در حیطه بیان نمی گنجند. مثلا وقتی کسی می گوید فلان عالم باید فلان کار را انجام بدهد، یا حوزه علمیه در معضلات فرهنگی شهر قم مقصر است، یا عباراتی شبیه به اینها، نمی توان گفت که او در حال استفاده کردن از حق آزادی بیان است، او در موضع حکم کردن قرار گرفته و لحن خاصش را برای محکوم کردن و طرد کردن و بستن صدای مخالف به کار برده است.

قوانین مربوط به آزادی بیان شامل سخنانی که برای محکوم کردن، اهانت کردن و مانند اینها به کار می روند نمی شود و اگر به این وسیله حیثیت افراد یا حقوق آنها نادیده گرفته شود وظیفه دستگاه قضا مداخله و برخورد با متخلفین است. اما سستی دادستانی ها برای پیگیری و رسیدگی به چنین اعمال مجرمانه ای هم  باعث جری شدن افراد و به بازی گرفتن آزادیهای بیان و هم موجب از بین رفتن احساس امنیت و زائل شدن اطمینان به حکومت می شود. در چنین شرایطی اشخاصِ مخالف خودشان رأسا اقدام به مقابله و پاسخ گویی به سوء استفاده های انجام شده و جلوگیری از هتک حیثیت افراد بر می آیند و نتیجه ناگواری که به دنبال خواهد آمد بالاگرفتن جو تنش و مقابله و از بین رفتن امکان استفاده های سالم از حق آزادی بیان است.

 


تتمه: * پست مدرنیته و پست مدرنیسم، فصل بیست و سوم (فلسفه و تفسیر، رویکرد زبان شناسی؛ ایده ها و امور) از دامیانتی گوپتا، و منبع اصلی: J.L.Austin, how to do things with words, ed J.O Urman (Oxford: O.U.P 1962), P.5 | آستین را در google از دست ندهید یا حداقل در ویکی پدیا ببینید | سروش در همان سخنرانی گفته بود: «سلمان رشدی نمونه خیلی گویایی است برای اینکه معنی سوء استفاده از آزادی بیان را دریابیم»، سلمان رشدی یک داستان ساختگی و فانتزی را دستاویز اهانت به پیامبر اسلام قرار داده بود و حالا نگاه کنید ببینید این پدیده پایگاه تمامیت خواهان به خودش جرأت می دهد مصاحبه ساختگی با مراجع تقلید بنویسد و حرفهای خودش را در دهان ایشان بگذارد، واقعا اعتماد به نفس افسار گسیخته هم خیلی چیز خطرناکی است | واکنش تابناک به این مصاحبه خیالی هم خالی از لطف نیست | از دست ندهید: چرا حسین درخشان را ترک کردم؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 25 شهریور1387 و ساعت 11:52 |

اول از هابیل عزیز برای ارسال نوشته قبلی تشکر می کنم که طفلک با زبان روزه و سر پر مشغله زحمت لینک دادن در بالاترین را هم کشید و کلا ما را شرمنده خودش کرد. حالا فکر کنم می خواهد نقدی هم بنویسد، خدا عاقبت رفاقت را به خیر کند! اما مطلب چیز دیگری است:

 

من وبلاگ «برساحل سلامت» از خانمی به نام توحید لو را زیاد نمی شناسم اما از یک دوست وبلاگ خوان شنیده بودم که صاحبش آدم فرصت طلبی است و همه اش دنبال این است که از اتفاقات و ماجراهای سیاسی و غیر سیاسی تحلیل های شترگاو پلنگی و مناسب تفکرات خودش بسازد. وقتی به وبلاگ محمد الیاس (واژگون) سر زدم دیدم در آخرین نوشته اش گفته: « ... وبلاگ خانوم دکتر توحیدلو که مدام در حال رصد سایت های خبری است تا خبری را پیدا کند و در مورد آن حرفی بزند و یک پست به آمار پست هایش اضافه کند» دستم آمد که حرف آن رفیق عزیز بیراه نبوده است.

حالا اتفاقی که افتاده اینست که دانشطلب بدبخت هم خوراک فرصت طلبی ایشان شده است، که چی؟ «ادب و احترام را رعایت نکرده» و «چقدر جالب است که یک طلبه اینقدر صریح به یک آدم تمامیت خواه پاسخ می دهد!» ... همه دستاویزشان هم همین نوشته آخر وبلاگ است. جالبتر اینکه در جای دیگری هم پیوند همان مطلب را به اشتراک می گذارند و کار به جایی می کشد که می نشینند درباره یک آدم ذاتا بی ادب وگستاخ! (یعنی من) صحبت می کنند، این به آن می گوید تو از دار و دسته اش هستی که لینک دادی او هم به این می گوید که نخیر! تو از گروه او هستی. نمی دانم چرا تا چنین اتفاقی می افتد عده ای از پیش خودشان یک آدم صغیر یا محجور می سازند که هیچ چیز نمی فهمد، فرق ادب و بی ادبی را نمی داند و لازم است به او بگویند که چه کار بدی کرده و خلاصه محتاج هدایت روشنفکرانه است!؟ آخر سر هم با ژست یک عقل کل سراغ تحلیل می روند که: ببینید! به طور کلی این ادبیات شایسته ی  ...

حالا سوال من از این خانم محترم این است که اگر واقعا نوشته من اینقدر بی ادبانه بود و موضع شما نسبت به آن منفی است و شما را نگران جو مثبت گفتگو کرده چرا به انتشار آن کمک کردید؟ اگر می خواستید چیزی درباره قائله ای که نوری زاد به پا کرده بنویسید چرا سراغ پاسخ های مودبانه تر سایت های اصولگرا نرفتید؟ اصلا مگر خودتان نگفته اید که: « ماجرا ... در این هفته در بسیاری از وبلاگ ها، خصوصا وبلاگ هایی با گرایش دینی و نویسندگانی که خود طلبه هستند مورد توجه قرار گرفت» پس چرا در کمترین زمان ممکن نوشته بنده را دستاویز قرار دادید؟

خانم محترم! لازم نمی دانم از خودم دفاع کنم و بگویم که از الفاظ دور از ادب استفاده نکرده ام، نخیر اتفاقا با صراحت می گویم که این جور حرف زدن بعضی وقتها لازم است و حکمت اش را هم کسانی می فهمند که نسبت به بعضی موضوعات حساسیت ها و نگرانی های جدی دارند. وقتی حقیری مثل آن نویسنده هتاک در کمال نادانی و تعصب به چیزهایی می تازد که از نظر ما ارزشمند و حیاتی است قلم که هیچ! لازم باشد اسلحه هم دست می گیریم و روبرویش می ایستیم، منطق که تعطیل شود جایی برای لطافت زبان و احترام و این حرفها باقی نمی ماند، طرف حرفهایی زده که اگر با پاسخ درخور روبرو نشود و برایش پشیمانی به بار نیاورد حساب آینده مان با کرام الکاتبین سر راست می شود.

سرکار باسواد! من بدم نمی آید که کسی حرفم را نقد کند یا ادبیاتم را نامناسب بداند، اما تعجب می کنم از کسی که بدون کمترین آشنایی چنین مصادره به مطلوبی کرده باشد و اینطور ماهرانه هنر سوء استفاده را به نمایش بگذارد و به این بهانه تحلیل های فضایی و من درآوردی هم از فونکسیونالیسم و تاریخ مرجعیت و ... هم بسازد. امیدوارم متوجه عرض بنده شده باشید؛ لب کلام بنده این است که شما با این کمالاتِ نمایان حتما متوجه می شوید که هر طریقه و روشی به مناسبت محل خودش موضوعیت پیدا می کند. فکر نمی کنم شما به جز نوشته آخری چیز زیادی از وبلاگ ما و نوشته هایی که قبل از تعلیق چند ماهه نوشته می شد خوانده باشید و الا خجالت می کشیدید و اینطور از آب گل آلودِ دغدغه های وبلاگ نویسِ کوچکی مثل من برای خودتان ماهی نمی گرفتید. 

 این سوال همیشه توی ذهن من بوده است که آیا جماعت روشنفکر نمای عشق شهرت هیچ وقت به چیزی فراتر از بیرون گود نشستن و تفسیر کردن این و آن اهمیت خواهند داد یا نه؟ هیچ وقت می شود که بگویند من به فلان مسئله حساسیت و اعتقاد دارم و غیرتم اجازه نمی دهد که ساکت بنشینم؟ حدس من این است که این طایفه این نوع موضع گیری و اعلام حساسیت را بی کلاسی! و دور از شأن عقل کلی خودشان می دانند و مدام در برج عاج خودشان حرفهای ثابتی را تکرار می کند، اشکالی هم ندارد، من هم خود را خسته نمی کنم و قصد هدایت کسی را هم ندارم فقط خواستم عنوان کرده باشم که خوب نیست آدم از هر نمدی برای خودش کلاهی بسازد.

تمام دغدغه من این بود که اسلامی که قرار است با تمامیت خواهی جمع بشود اصلا اسلام نیست اما خانم توحید لو خیال کرده چون به آقای مکارم توهین شده چنان واکنشی داشته ام و تیتر زده اند که: وقتی آرمان‌هایمان هم می‌شود وجه المصالحه! که یعنی طرف نمی تواند بین اصل و فرع تفکیک کند! خانم توحید لو فرموده اند: «با این نگاه فونکسیونالیستی باید آزرده شوم وقتی می بینم فردی می خواهد از همه مراجع بالاپوشی در خور حاکمیت بسازد» و من عرض می کنم؛ اصلا حیف وقت شریف شما نیست که به بحث درباره فقه و تاریخ فقه و ولایت ومسائل اینچنینی تلف شود؟ شما که دغدغه همه را خُرد می بینید و آن را به «یک نپسندیدن ناقابل» تقلیل می دهید بهتر نیست راه خودتان را از متدینین معتقد به ولایت فقهاء جدا کنید، بر ساحل سلامت خودتان بنشینید و همانطور که فرموده اید «البته باید تمرین گفتگو کنیم» به همان تمرین گفتگو بپردازید؟ یا این موضوع را تحلیل کنید که چرا این اواخر دختر ترشیده ها جوجه خروسها را به دام می اندازند؟

نوشته من یک اخطار کوچک و در حد خودم به امثال نوری زاد بود که فکر نکنند همه مذهبی ها و معتقدین به فقه اسلام مثل آنها فکر می کنند، تذکر محکمی بود به کسانی که تصور می کنند همه خوبیها در طرف خودشان جمع است و هر چه بدی و اشتباه هست از طرفی است که با آنها همراهی نمی کند و اگر همه مثل آنها فکر کنند دنیا گلستان می شود و تلنگری بود به آدمهایی مثل نوری زاد که اگر کاستی و ناراستی ای می بینند بدنیست به جای تحلیل و پیدا کردن مقصر نگاهی هم به هیکل ناراست و کارهای نادرست خودشان بیاندازند.

 


تتمه: خاطره جالب دهنمکی را درباره واجب شدن فحش و ناسزا بخوانید، قشنگ است، بالاخره گاهی فحش در راه خدا جان آدمها را نجات می دهد | درباره آن نوشته تند؛ من کاری را که لازم می دانستم و از دستم بر می آمد انجام دادم و حالا هم قضیه برایم تمام شده است چون آقایان مراجع صلاح کار خودشان را بهتر می دانند چیزی که می ماند به قول بچه ها همین جمله است که؛ خمینی شاهد باش، ما اعتراض کردیم! | نویسنده آهستان  که در وبلاگشان از نوری زاد دفاع کرده فرموده بودند: «فكر كردم با يه نقد درست و حسابي طرف هستيم... ولي همان پاراگراف اول قيد خواندن را زدم» و بنده جسارتا عرض می کنم که قصد من نقد نبود، واکنش و مقابله به مثل بود، نقد محترم و مقدس تر از این حرفهاست که خرج نوری زاد شود. اگر دقت کنید او آدمی است از همه چیز حتی از عنوان «بیائید زیارت جامعه بخوانیم» ! و رابطه دوستی با آوینی سوء استفاده می کند تا خودش را ثابت و دیگران را در موضع اتهام قرار بدهد | به دوستانی که احوالپرس بنده شده اند سلام می رسانم و متشکرم از اینکه فراموشم نکرده اند، از ارمینه بنده ی حساس خدا، از جواد رفیق با مرام، از دوست فهیم و فرهیخته رضا.ق که گفته بودند «یادم نمی آید دانشطلب درباره موضوعی اینقدر سفت و سخت و تند و گزنده سخن گفته باشد» که اگر بگذارند بعد از این هم چنین کاری نخواهم کرد، از محمد الیاس فعال و بی ریا که نمی دانم از کجا برداشت کرده که نعوذبالله من به سواد آقای خامنه ای اشکال کرده ام، از کلاشینکف شهرستان که حتما از نبودن و ندیدن ما خوشحال است، و بالاخره از بالاترینیها Rhye  و amirreader و Albert و سایرین، از همه ممنونم و قول می دهم اگر روزگار کمی سر سازگاری نشان بدهد حتما برگردم ......حالا جان من از این خبر آخر خیلی ناراحت شدید نه!؟| و نوری‌زاد عامل مشكلات فرهنگی قم است!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت 22:14 |

 هابیل:

شايد وب‌لاگ مدرسه‌ي ما براي خيلي‌ها، خيلي حرف‌ها زده باشد و اكنون كه دوران خاموشي‌اش را طي مي‌كند، خيلي‌ها آن را فراموش كرده باشند و براي خيلي‌ها هم چرايي اين نبودن مهم باشد. همان‌طور كه براي من مهم بوده است و هنوز هم مهم است. نه از آن باب كه چند باري در اين فضا مطلبي از بنده به نشر گراييد و نه از آن باب كه يكي از دوستان اين‌جا قلم مي‌زد. چرا که من هم مثل خيلي‌ها مطلب‌ام را براي صاحب وبلاگ ميل مي‌كردم و ايشان در وبلاگ قرار مي‌دادند. جز این بار که خواسته شد تا خود مطلبی در وبلاگ بگذارم.

   اين چند خط هم از باب ادب نوشتم تا دوستاني كه از ماجرا خبر ندارند و نمي‌دانند كه قرار نيست دانشطلب ديگر در اين‌جا چيزي بنويسد، بدانند. اگر چه شايد براي خيلي‌ها مهم نباشد و براي خيلي‌ها هم خوش‌حال كننده باشد.

دوست داشتم چند مطلب ديگر اين‌جا مي‌نوشتم:

از اوج مديريت آقاي قالي‌باف در شهرداري!!!

از دبيرستان معارف و انجمن حجتيه و مكتب تفكيك!

از اردو‌هاي به اصطلاح جهادي و ...

شايد چندي بعد نوشتم.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 14:43 |
 

در وبلاگ روزنامه دانشجویی بیانیه ای از بسیج دانشجویی تهران و علوم پزشکی تهران نقل شده بود که عینا آن را در اینجا آورده ام. بیانیه درباره پرونده رشوه مربوط به زمان مدیریت مهدی هاشمی بهرمانی بر سازمان بهینه سازی مصرف سوخت است که پس از انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری از سمت خودش استعفا کرد:

 

تسامح در مبارزه با فساد به نوعی همدستی با فاسدان و مفسدان است.

(قسمتی از فرمان هشت ماده ای مقام معظم رهبری 10/2/1380)

 

در شهریور ماه سال82 روزنامه نروژی داگنس نیرینگسلیو خبر از پرداخت های مشکوک شرکت نفتی استات اویل به مقامات ایرانی داد. پیرو این خبر دادستانی نروژ با تشکیل پرونده ای موضوع را تحت پیگرد قرار داد. با گسترش تحقیقات، مدیرعامل شرکت استات اویل و مدیر امور بین الملل این شرکت استعفا دادند. سرانجام در مهر ماه سال 83 شرکت استات اویل به جرم پرداخت رشوه به مقام ایرانی به 3 میلیون دلار جریمه محکوم شد. مدتی بعد در مهر ماه سال 85 دادگستری آمریکا و کمیسیون معاملات بورس نیویورک نیز، شرکت استات اویل را به جرم پرداخت رشوه به مدیرعامل وقت سازمان بهینه سازی سوخت ایران به 20 میلیون دلار جریمه محکوم کردند.

 

در مهر ماه سال گذشته بسیج دانشجویی 6 دانشکده دانشگاه تهران با صدور بیانیه مشترکی خطاب به دادستان کل کشور نسبت به سکوت قوه قضاییه در قبال این پرونده اعتراض کردند. پیرو این اعتراض پرونده ای در شعبه دوم دادسرای ویژه کارکنان دولت برای پیگیری این موضوع تشکیل گردید و قاضی پرونده از اعضای بسیج دانشجویی درخواست کرد تا مدارک خود را در این باره ارائه نمایند.

 

در اسفند ماه سال 85 مستنداتی چون آراء صادره در دادگاه های خارجی و گزارش تحقیق و تفحص مجلس شورای اسلامی در سال 83 به بازپرس پرونده تحویل داده شد. درنهایت پس ازگذشت بیش از 6 ماه قرار منع تعقیب از سوی بازپرس صادر شد. پس از مراجعه به دادسرا مشاهده شد که اولا مدارک ارایه شده در پرونده وجود ندارند و مفقود شده اند!! و ثانیا هیچ گونه تحقیق و اقدام خاصی چون احضار متهم و ... از سوی بازپرس انجام نگرفته و کل رسیدگی این پرونده بین اللملی در دادسرای تهران در یک خط انجام گرفته است؛ «نظر به عدم ارائه هیچ گونه مدرکی قرار منع تعقیب صادر می شود.»

 

چنین نحوه برخوردی موید این نظر است که دستگاه قضایی اراده ای برای مبارزه با فساد ندارد و مبارزه با مفاسد و ... شعاری بیش نیست. با وجود چنین وضعیتی مفسدین اقتصادی چون رشوه گیرندگان و ... نباید هیچ واهمه ای به خود راه دهند و با خیال راحت مشغول کسب و کار خود باشند. در حاليكه در کشور نروژ با انتشار یک خبر در روزنامه اي کم تیراژ تحقیقات قضایی شروع می شود و با شروع تحقیقات رشوه دهندگان خود استعفا می دهند، در کشور ما بازپرس 6 ماه زحمت می کشد تا قرار مذكور را صادر کند!

 

امروز باید مسوولین عالی قوه قضاییه بويژه ریاست محترم، نسبت به این مسایل پاسخگو باشند. باید توضیح دهند که عملکرد امروز دستگاه قضایی چه نسبتی با تعالیم مقدس اسلام و آرمانهای انقلاب اسلامی و منويات مقام معظم رهبری دارد؟ باید توضیح دهند که در طول 6 سال گذشته در زمینه مبارزه با فساد اقتصادی چه کاری غیر از سخنرانی صورت گرفته است؟ باید توضیح دهند که چرا بجای برخورد با مفاسد اقتصادی قرار بازداشت برای دانشجویان بسیجی و عدالتخواه دانشگاههای شیراز صادر می شود!!؟ و ...

 

اگرچه قوه قضاییه علاقه ای به مبارزه با مفاسد ندارد ولی از آنجا که در مورد مشابه دیگری بحث از پرداخت 50 میلیون دلار رشوه از سوی شرکت نفتی توتال به همان مدیر وزارت نفت است و بیم از گسترش این گونه مفاسد در بهره برداری از مهمترین منبع درآمدی کشورمان یعنی نفت وجود دارد، بسیج دانشجویی وظیفه خود می داند که تا حد امکان این پرونده را پیگيری نماید.

 

بسیج دانشجویی دانشگاه تهران وعلوم پزشکی تهران

 

 

امروز هم مطلب جالبی در همین وبلاگ دیدم که نتوانستم از خیر باز انتشار آن بگذرم. موضوع به سرمقاله امروز روزنامه عصر اقتصاد و گریز زدن آن از هفته بسیج به اقتصاد و خصوصی سازی و سرمایه داری! مربوط می شود. قسمت هایی از این سرمقاله را در زیر می بینید:

 

...

باید این بسیج را قدر شناخت واز آثار برکات آن حفاظت کرد ، اما بسیجی شدن را امروز اقتضا و اعضای دیگری هم لازم است. اقتصاد ایران در یکی از حساس ترین شرایط بین امللی و توسعه ای خود قرار دارد که همت بسیجی برای گذر از آن نیاز است. تحریم های پیدا و پنهان غربیها مقابله مردمی و بسیج وار بخش خصوصی را میطلبد، فرآیند خصوصی سازی هم فراتر از هزینه و فایده کردن سودا گرانه همت سرمایه داران غیر دولتی را طلب می کند.

اگر در بسیج دفاع مقدس بسیجیان جانهای پاک را سپر دفاع از جانهای مردم کردند ، امروز سرمایه بخش خصوصی باید حامی معیشت و اقتصاد ملت باشد. مگر نه این است که بارها مدافعین خصوصی سازی گفته اند که، جنگ را مردمی کردیم و پیروز شدیم باید اقتصاد را هم مردمی کرد تا به سر منزل مقصود برسد. کدام حضوری بسیجی تر و مردمی تر از حمایت بخش خصوصی از بانکهای ایرانی تحریم شده توسط امریکا است؟ کدام حضور اقتصادی مردمی، بسیجی تر از استقبال بخش خصوصی ازاجرای سیاستهای اجرایی اصل 44 که مورد تایید و تاکید رهبر فرزانه انقلاب است. این گره ها فقط اراده بسیجی سرمایه داران بخش خصوصی را می طلبد.


 

تتمه: من نمی دانم این کارها چه حکمتی دارد: مداحان واجد شرایط سراسر کشور تا پایان امسال بیمه می‌شوند شما می دانید این کارها چه ثمره ای جز فساد و بدبینی می تواند داشته باشد؟ | هفته بسیج مبارک نباد! نوشته ای است مربوط به یکسال پیش، اما همچنان در جای خودش موضوعیت دارد | اینهم نوشته غدیر نبی زاده درباره هفته بسیج: هفته کدام بسیج؟ | لازم نیست حالا زیاد غصه این چیزها را بخورید، عکسهایی از زندگی آیت الله سید حسن مدرس را ببینید، شجاعت و مناعت طبع اش را به یاد بیاورید، جگرتان خنک می شود |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 4 آذر1386 و ساعت 20:57 |

 

سید محمد خاتمیهمزمان با سفر استانی احمدی نژاد به اردبیل یک سفر استانی دیگر هم اتفاق افتاده است. سفر سیدمحمد خاتمی به مشهد! و جالب اینجاست که سفر خاتمی به مشهد بیشتر از سفر احمدی نژاد به اردبیل مورد توجه رسانه ها ـ حتی رسانه به ظاهر اصولگرایی مثل خبرگزاری مهر ـ قرار گرفته است. همین مهر که عرض کردم در چندین خبر متعدد این سفر و اتفاقات آن را گزارش کرده است. بد نیست از دریچه مهر نگاهی بیاندازیم به مسائلی که در این سفر اتفاق افتاده است. آنچه در زیر می بینید تلخیص شده اخبار و گزارشهای این خبرگزاری درباره سفر خاتمی به مشهد است:

 

 ـ ـ ـ ـ ـ برای دیدن گزارش کامل این سفر به ادامه مطلب بروید ـ ـ ـ ـ ـ 

 و چند نکته درباره بازگشت رسمی خاتمی به دنیای سیاست:

ـ آنهائی که از خرج و مخارج فراوان سفرهای استانی احمدی نژاد انتقاد می کردند حالا همه به تعریف و تمجید مشغولند و کسی یاد هزینه سفر نمی افتد، کسی هم نمی پرسد مگر خاتمی نمی تواند پشت میزش در بنیاد باران بنشیند و ستادهای اصلاح طلبان را هماهنگ کند؟ هیچ خبرنگاری هم اصلا به این فکر نمی افتد که برای روزنامه های اصلاح طلب از سفرهای استانی خاتمی به شیراز و مشهد و ... حاشیه های آنچنانی بفرستد. و هیچ کدامشان هم معترض نمی شوند که چرا این سفرها ـ که هیچ ربطی به انتخابات مجلس ندارد ـ باید تا ۲۴ اسفند ماه ادامه پیدا کند؟

 ـ ابطحی در وبلاگش نوشته است: «کاش آقای خاتمی خسته نشود و این سفرها را ادامه دهد. این کار بزرگترین گام در ساماندهی اصلاحات است و امید را دوباره برمیگرداند. بهترین ستاد انتخاباتی اصلاحات هم عملکرد دولت نهم است». علیرضا رجایی هم از استقبال واعظ طبسی از خاتمی اتحاد گروههای میانه رو اصولگرا و اصلاح طلب را نتیجه گرفته است: « گرایش‌های میانه‌رو اصولگرا به این نتیجه رسیده‌اند که بخش قابل توجهی از این پتانسیل در درون جناح اصلاح‌طلب است و نماد این حرکت اصلاح‌گرایانه خاتمی است که هم با توجه به سوابق و هم مشی و رویکردی که مقبولیت عامه دارد بیش از همه خاتمی مورد توجه قرار دارد». تحلیل رجایی خیلی هم بیراه نیست چون اصولگرای میانه رو یا همان اصولگرای اصلاح طلب (...ترین نوع اصولگرایی) آماده است تا بیشترین بهره برداری را از این گزینه  داشته باشد. در دنیایی مجازی مهر ـ به عنوان هسته رسانه ای این نوع اصولگرایی ـ و فرارو ـ به عنوان شاخه نزدیک تر این گروه به اصلاح طلبان ـ تمایل خود را برای این همگرایی ثابت کرده اند و کم کم مشخص می شود که اصولگرایی برای این دسته تنها ابزار رسیدن به قدرت است و اساسا معنایی برای اصولگرایی یا اصلاح طلبی در شعارهای آنها وجود ندارد و تنها الفاظ هستند که نقش بازی می کنند. (این را هم در پرانتز بدانید که رئیس سازمان تبلیغات ـ دارنده خبرگزاری مهر ـ بعد از خبر کاهش بودجه سازمان تبلیغات از 25 به 13 میلیارد تومان رقم مورد نیاز سازمانش را 60 میلیارد دانسته است

ـ اینطور که پیداست خاتمی، هم در کمک کردن به اصلاح طلبان برای تسخیر مجلس هشتم مصمم است و هم آماده می شود تا یکبار دیگر مقام رئیس جمهوری را از آن خودش کند. اگر خاتمی خودش را برای انتخابات آینده ـ چه مجلس و چه ریاست جمهوری ـ معرفی کند برای من خیلی جالب خواهد بود که در جریان تأیید صلاحیت خاتمی چه بر سر تفکرات و اعتقادات آقایان شورای نگهبان خواهد آمد؟ اصلا سرنوشت جمهوری اسلامی برایم جالب خواهد شد. و حتی وضعیت کسانی که خودشان را با القابی مثل فرزندان حضرت روح الله و ... می نامند و با آب و تاب از انقلابی گری سخن می گویند برایم جالب ـ و احتمالا  خنده دار ـ خواهد شد.

ـ نکته آخر اینکه: ای خدا پدر و مادرت را بیامرزد میرحسین که کنار رفتی و نشان دادی که ظرفیت بیرون ماندن از هرم قدرت را داری و ثابت کردی که قدرت آنقدرها هم قدرت ندارد که در هر حالتی آدمی را جذب خودش کند، جدا خدا پدر و مادرت را بیامرزد میرحسین! حداقل اش اینست که با این کناره گیری گناه تفرقه و دروغ را به گردنت نخواهند نوشت.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 3:29 |

مجید بذرافکن طی یک ایمیل برایم نوشت: آخر عمری ببین چی برات نوشتن، طرفدار سرسخت احمدی، دشمن انقلاب و ضد انقلاب است. (http://mojadele.blogfa.com/post-174.aspx) خوب! از متن ایمیل مجید هم می شود حدس زد که چه اتفاق جالبی افتاده است اما وقتی جالب تر می شود که مطلب مزبور را بخوانید و طنز ماجرا را در مرتبه حق الیقین درک کنید، قسمتی از مطلب مزبور (با عنوان: نکته هایی جالب در مناظره با اپوزیسیون حزب اللهی نما) را در زیر می بینید:

 

دلیل حمایت یک گروه اپوزیسیون از احمدی نژاد: او یک رئیس جمهور غیر روحانی و مخالف آخوندهاست!

سوالی این روزها مطرح است که چرا برخی از گروه های اپوزیسیون و اصلاح طلب افراطی، حامی محمود احمدی نژاد هستند و چه استدلالی در پشت این حمایت نهفته است؟ تعجب کردید؟ بله واقعا یک عده از اپوزیسیون و مخالفین نظام حامی محمود احمدی نژاد هستند.

برای مثال وبلاگی است که همواره امام خمینی(ره) را "آقای خمینی" یا "آیت الله خمینی" می خواند (یعنی عناوینی که قبل از رهبری نهضت توسط امام، از جانب مردم عادی آن زمان و ساواک گفته می شد و امروز مگر در رسانه های بیگانه از آن استفاده نمی کنند) بنابر این مشخص است که این وبلاگ با بنیانگذار جمهوری اسلامی مشکلی دارد. یا وقتی از رهبری گرفته تا همه ی مسئولین نظام جمهوری اسلامی بالاخص «روحانیون» و «سپاهیان» را "بی لیاقت"، "بی کفایت"، "خطاکار"، "باند پرور"، "فامیل پرور"، "غیر قابل اعتماد"، "خیانتکار"، "وارثین حکومت برای خود" و ... می داند، مشخص است که او اصل نظام را هم نپذیرفته، یا زورکی و با اکراه می پذیرد. اما همین وبلاگی که اسم او را نمی آوریم (در بین افرادی که پیگیر وبلاگ های مذهبی هستند، کاملا شناخته شده است) با این حال تنها و تنها از "محمود احمدی نژاد" حمایت می کند و شدیدتر از فردی چون "فاطمه رجبی" و دیگران، به منتقدین دولت می توپد. البته نوع توپ این دو متفاوت است. به این صورت که تمامی منتقدین دولت از دید صاحب وبلاگ فوق الذکر، یا جیره خواران ولی فقیه اند یا با سرداران سپاه رابطه ای دارند!!! حال تصور کنید که در بین عامه ی مردم، احمدی نژاد به عنوان تندروترین مسئول جمهوری اسلامی شناخته می شود و از روحانیونی خط می گیرد که معتقد به "اسلامی بودن صرف حکومت بدون آراء مسلمین" هستند و همه ی رفتار خود را مورد تایید مستقیم امام عصر(عج) می دانند. که در اصطلاح به این عقیده می گویند "عبور از ولی فقیه"!

و البته از همه جالبتر اینکه این وبلاگِ ضد جمهوری اسلامی بدلیل حمایت های بی حد و مرز اش از احمدی نژاد، در میان حامیان دولت نهم، به عنوان یک "اصولگرای فوق ارزشی" شناخته شده است، تا جایی که حتی "رجانیوز" و سایت "مرکز اسناد" بارها از وی مطلب منتشر می کنند و تمامی وبلاگ های حامی احمدی نژاد (که با تیم مشاوران جوان آقای رئیس جمهور هماهنگ هستند) با وی تبادل لینک کرده اند. علت دیگر این امر احتمالاً این است که او خود را از طلبه های مدرسه ی عالی شهید مطهری معرفی نموده است و عنوان وبلاگش نیز در راستای رساندن همین مفهوم می باشد (این هم از پدیده های آخرالزمان است: طلبه ای که با مراجع و روحانیون پدرکشتگی دارد!).

حتما می دانید که نیروهای شدیداً مذهبی و بسیجی های عادی، تنها دلیل حمایتشان از احمدی نژاد را در این گفته می دانند که: «او مورد حمایت شدید آقا(رهبری) قرار دارد.» اما همین افراد هنگامی که در محافل خصوصی بحثی به میان می آید از او با کنایه و بی کنایه انتقادات اساسی می کنند! در هر حال باید برای شما جالب باشد که بدانید یک نوع افکار کاملاً متضاد با افکار فوق نیز در میان حامیان احمدی نژاد وجود دارد که تصور می کنند: «چون احمدی نژاد کت و شلواری، و مخالف روسای جمهور روحانی است، پس آمده است تا از اساس ریشه ی روحانیت و نظام را بزند!» لذا در این مقال می خواهیم با یادی از چند مناظره با این افراد، به بررسی این دیدگاه جدید و عجیب بپردازیم...  [این مطلب ادامه دارد اما مابقیش به «مدرسه ما» مربوط نیست]

 

  خداوکیلی با این وضع حق داریم به این نوع از رفقای حزب اللهی نما بگیم که بابا! کتره ای قضاوت نکنید، احساساتی نشید، مطالعه کنید و منصف باشید، یا اصلا حق نداریم چنین حرفهایی بزنیم؟ فکر کنم این بنده خدا فقط تکه هایی از این مطلب رو خونده و احساس تکلیف کرده که نسبت به این عنصر خبیث و معلوم الحال که اعمال سخافت باری از خودش نشون می ده موضع گیری و افشاگری کنه. البته قبلا هم کسان دیگری به بهانه های دیگری چنین احساس تکلیفی کرده بودند و به زعم خودشان حسابی ما و چندتا از دوستان دیگر رو مورد عنایت قرار داده بودند، شاید هم اطلاع داشته باشید که ظاهرا توسط بعضی مراجع تقلید مجازی لینک دادن به مدرسه ما حرام! اعلام شده و بعضی رفقا فقط با کنایه و اشاره ـ بدون دادن لینک! ـ از این وبلاگ یاد می کنند، و البته همین اخیرا بود که یک دوست ناشناس هم هوس کرد تا ما و یکی دو نفر دیگر رو با توهمات خودش مورد تفسیر سه خطی قرار بده ... اما از همه اینها که بگذریم باید از این دوستان پرسید: آخرش که چی؟ با این آسمون ریسمون بافتن ها و خیالبافی ها و دشمن تراشی ها به کجا می خواهید برسید؟ یا چه مشکلی قرار است حل شود؟ فرض کنید اصلا مدرسه ما و ... و ... وجود نداشت، حتما سراغ یک مورد دیگه و یک داستان دیگه می رفتید، اینطور نیست؟ ... پس وقتتان را تلف نکنید، مشکل شما مدرسه ما یا امثال مدرسه ما نیست، مشکل شما تفکرات خود شما و شیوه های نادرستی است که به آنها عادت کرده اید.

 

 


[توضیح ضروری ای که بعدا اضافه شد: دوستان! محتوای این پست هیچ ربطی به مسئله خودشیفتگی و توهم اهمیت و ... ندارد. راستش را بخواهید حکمتش را باید در عبارت «محض خنده!» یافت. می خواستم سندی باشد برای ادعاهای گزاف و بدون اطلاعات و مغرضانه و غیرمنصفانه و در اصل نقدی بود بر خودشیفتگی دیگران و امیدوارم نشانه ای بر خودشیفتگی خودم تلقی نشود. چون ما به شدت چاکریم! ]

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 1 آذر1386 و ساعت 22:12 |
 

 بعد از گرم شدن کره زمین دومین مشکلی که نظم حیات در کره زمین را تهدید می کند «غضنفرسالاری» است. مشکل بتوان ادعا کرد که ما اکنون در دوران غضنفر سالاری قرار نداریم. تبعات و آثار غم انگیزی که گُل به خودی غضنفر ها به بار آورده است هیچگاه قابل مقایسه با تأثیراتی نیست که با حمله مستقیم و خصمانه مارادوناها به بار می آید. بنابراین پرداختن به این موضوع از لوازم غیرقابل انکار دوران جدید است گرچه بعید می نماید که رویکردهای تحلیلی ـ انتقادی در حال کسانی که به نوعی با غضنفریسم (غضنفرسالاری) نسبتی پیدا کرده اند تفاوتی ایجاد نماید.

غضنفریسم در ذات خوش ساختار شکن است، گرچه این ساختارشکنی از ابتدا مبتنی بر سهو بوده است و نه اراده، اما در تطور زمان غضنفریسمی مبتنی بر اراده و بر اساس آگاهی کاذب شکل گرفته است؛ شخص غضنفر دچار جهل مرکب می شود و با اصرار بر اطلاعات نادرست خود سعی می کند تا به مهره ای تأثیر گذار تبدیل شود و این توهم او خود به خود اثری معکوس باقی می گذارد. اصطلاح «غضنفر» ابتدا در دانش مدرن فوتبال به کار برده شد و به کسی اطلاق شد که به اشتباه دروازه خودی را باز می کند اما به تدریج این اصطلاح وارد ادبیات حوزه هایی چون سیاست که برآمده از فضای مبارزه و تلاش برای رسیدن به امتیاز بیشتر هستند نیز نفوذ کرد.

رویکرد مثبت به غضنفریسم و ارتکاب آن، خصوصا در مواقعی که چهره واضحی داشته باشد خطرناک است و حتی ممکن است جان کسی را که با با فرمول های غضنفریسم بازی کرده است به خطر بیاندازد. در اینجا به یک نمونه تاریخی و تلخ که هیچ گاه از اذهان فراموش نخواهد شد اشاره می کنیم، (نمونه خودی البته در اینباره وجود دارد اما پرداختن به نمونه بارز خارجی ما را نسبت به آن بی نیاز می سازد) : در بازیهای جام جهانی 94 آندرس اسکوبار(Andres Escobar)، مدافع 27 ساله کلمبیایی دربازی با تیم ایالات متحده یک اشتباه کرد (غضنفر بازی درآورد) و تاوان این اشتباه را با زندگی خودش پرداخت. با آنکه این یک انتخاب اتفاقی نسبت به غضنفریسم بود اما اسکوبار 10 روز بعد از آن بازیِ تلخ توسط افراد ناشناس مورد هدف قرار گرفت و پس از دریافت 12 گلوله به دیار باقی شتافت.

آندرس اسکوبار، وقتی ناخواسته غضنفر شد!

غضنفرسالاری «توسعه یافته» از بی توجهی به غضنفریسم «اتفاقی» نشأت می گیرد که با عنصر لجبازی شخصیت غضنفر بر مفروضات پیشین خود و فرار او از انتقاد، مناسبت دارد. شیوه های انتقاد نادرست برای مقابله با غضنفرها و ممانعت عجولانه برای جلوگیری از آثار سوء اقدامات آنان نیز در پیدایش نوع توسعه یافته از این پدیده بی تأثیر نیست. به هر حال شیوه های متفاوتی برای مقابله با غضنفرسالاری وجود دارد که هر کدام آثار و تبعاتی مختص به خود دارند اما نوع شیوه هایی که به طیف گنگسترهای کلمبیایی نزدیک است رو به فراموشی نهاده شده و اکنون متد «ولش کن بابا» یا به شیوه علمی تر «به ما چه مربوط؟» که متضمن تجربیاتی از حرص خوردن بیهوده و به امید اصابت طبیعی سر غضنفرها به سنگ برنامه ریزی شده، طرفداران بیشتری پیدا کرده است. در هر صورت نباید فراموش کرد که غضنفر سالاری به دلیل فقدان محبوبیت ـ هم از سوی هواداران و هم از سوی مخالفان ـ محمل خطرات جدی برای افرادِ متمایل به آن است.

... ادامه دارد

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 4:10 |

 

قهوهچند وقت پیش یک مقاله جالب با عنوان «داستان قهوه، شراب اسلام» به ترجمه حبیب الله شهبازی در پایگاه لوح منتشر شده بود. اخیرا یاد آن مقاله افتادم و به لوح سر زدم تا لینک آن را برای دوستان بگذارم اما هیچ اثری از مقاله نیافتم ـ پایگاه لوح از وقتی شکل و شمایل کارش را عوض کرده مطالب قبلی را برداشته و آنها در یک لوح فشرده ذخیره و ارائه کرده است. از اقبال خوش، مقاله را ذخیره کرده بودم و بدندیدم که در فوران دعواها و مطالب سیاسی گوشه چشمی هم به تاریخ و فرهنگ داشته باشیم. بنابراین هر دو قسمت این مقاله جالب و خواندنی را همره با پیشگفتار مترجم اش در مدرسه ما قرار می دهم، باشد که مورد توجه دوستان قرار بگیرد، یا اصلا به قول فردوسی: دگرها شنیدستی اینهم شنو ...

 

متن کامل «داستان قهوه، شراب اسلام» را در ادامه مطلب بخوانید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 4:52 |

یاسر عرفات، ابراهیم یزدی، حاج احمد خمینی و مفتح

به مناسبت سالروز مرگ یاسر عرفات، خائن به ملت فلسطین و ایران، عکس بالا مربوط به مسافرت عرفات پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ایران است، عرفات همان کسی که برای کمک به صدام در جنگ با ایران نیرو اعزام کرد، و حتما می دانید که یک بار هم همراه با شیمون پرز و اسحاق رابین! جایزه صلح نوبل را گرفته است ...

 


تتمه: یازدهم نوامبر؛ مرگ یاسر عرفات یک گزارش تصویری از سایت فراروست | یک عکس تاریخی دیگر از بهشتي، هاشمي رفسنجاني، ياسر عرفات و منتظري ببینید | و گزارش تصویری منحصر به فرد از ملاقات‌های ابراهيم يزدی با عرفات در زمان تصدی سمت وزير امور خارجه در دولت موقت  | یاسر عرفات را در ویکی پدیا هم ببینید | تاریخ فلسطین- نگاهی اجمالی به تاریخ فلسطین از پیش از اسلام تا دوران معاصر را هم از سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی بخوانید | از اخبار مشکوک تزريق ويروس HIV به ياسر عرفات قبل از مرگ هم که حتما خبر دارید | همسر عرفات هم گفته است: جسد عرفات را به قدس می آورم | و بالاخره در یک کاسه داغ داغ که یک مقاله نسبتا قدیمی از مدرسه ما در انتقاد به کمک مالی ایران به فلسطینی هاست | این را هم آقای سیدمحمدی بعد از دیدن مطلب پیشنهاد کرده اند: عکس تاریخی از آیت الله خمینی و یاسر عرفات

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 22 آبان1386 و ساعت 18:55 |

اگر تبلیغات موافق و مخالف را کنار بگذاریم و منصفانه به قضیه تسخیر سفارت ـ لانه جاسوسی ـ آمریکا و ۴۴۴ روز گروگانگیری پس از آن نگاه کنیم چه نکاتی پیرامون حادثه ۱۳ آبان به ذهنتان می رسد؟ کدام واقعیت های سیاسی ای را از آن نتیجه می گیرید؟ :

 

ـ بهانه اصلی ماجرای سیزده آبان، به دست آمریکا با پناه دادن به شاه فراری ایران و اقدام برای نزدیک شدن به دولت موقت و تغییر دادن مسیر انقلاب آغاز شد. بررسی سابقه سیاست خارجی آمریکا هم ثابت می کند که با وقوع انقلاب ـ یا حتی انتخاباتی که نتیجه آن برایشان ناخوشایند باشد ـ آنها به هر اقدامی برای حفظ منافع خود متوسل می شوند.

ـ تعطیلی سفارت آمریکا و حتی تسخیر آن ممکن است توجیه پذیر باشد اما گروگانگیری کاملا غیر منطقی و احساسی بود. سهم عمده ای از آنچه که چهره انقلاب ایران را از ابتدا با خشونت همراه کرده است حادثه گروگانگیری است. ضمن اینکه اگر آمریکا در آن زمان رئیس جمهور مقتدری می داشت هیچ بعید نبود که آتش جنگی خانمانسوز علیه ایران روشن شود. (آنچه که آمریکا و شخص کارتر را از جنگ می ترساند تاحدود زیادی تجربه جنگ در ویتنام و کره و نزاع دامنه دار با کوبا و نگرانی از وضعیت اسرائیل بوده است، جنگ با ایران احتمالا باعث برانگیختن حساسیت روسیه و بدل شدن آن به رویارویی دوباره دو ابرقدرت می شد و آمریکا دوست نداشت دوباره این تجربه را تکرار کند).

ـ یک چیز باعث مقدس شدن حادثه ۱۳ آبان و قرار گرفتن آن در هاله ای دور از نقد و تحلیل منصفانه شده و آن حادثه طبس است. طوفان غیر منتظره ای که عملیات نجات آمریکائی ها را با شکست مواجه کرد نوعی تأیید الهی بر حادثه تسخیر سفارت و گروگانگیری تلقی شده است.

ـ اتفاقات رخ داده در طول ۴۴۴ روز گروگانگیری ـ از ابتدای تصمیم گیری به آن تا کش دادن مسئله و آزاد کردن عجولانه گروگانها ـ نمونه خوبی برای تحلیل آفات انقلاب و فضای مبتنی بر احساس و فرصت طلبی نیروهای به ظاهر انقلابی است و نیز فرصت خوبی برای تضعیف تبلیغات و تحلیل های مبتنی بر ارزش شخصیت های انقلابی است. (بسیاری از کسانی که در آن زمان از روحیات چپ گرایانه و ضدآمریکائی برخوردار بودند و تحت تأثیر احساسات و نیروی جوانی دست به آن کار زدند امروز تحت تأثیر امیال قدرت طلبانه به طرفداران سیاست های آمریکا تبدیل شده اند، بعضی نیز در جنگ به شهادت رسیده اند و اندکی هنوز بر عقاید خود اصرار می ورزند).

ـ زدودن هاله تقدس از اشخاص، رفتار آنها را زیر تیغ نقد می برد، چه در مسیر اولیه شان گام گذاشته باشند و چه تغییر مسیر داده باشند.

ـ در بحث جریان شناسی جالب ترین نکته اصرار عاملان اصلی این حادثه بر مصونیت شان از خطا و اشتباه، چه در آنزمان و چه در زمان حاضر است. رویکردی که نشان می دهد سیاست در کشور ما با نوعی شخص پرستی و توهم و انتظار معصومیت از سیاستمداران ـ از هر طیفی که باشند ـ شکل گرفته است. تصوراتی که نگاه سیاه و سفید و رویکرد توجیهی و پرهیز از نقد منصفانه را هم به دنبال آورده است.

ـ تسخیر سفارتخانه آمریکا نباید به یک الگو تبدیل شود و آسیب شناسی صحیح آن بهترین منطق را برای جلوگیری از رفتارهای پرخطر و حساب نشده و برخوردهای شدید و قانونی با هر حرکت مشابهی در محیط های احساسی و دانشجوئی به دست می دهد.

ـ نامیدن حادثه تسخیر سفارت آمریکا به انقلاب دوم نمایشگر قرار گرفتن انقلاب در مسیر اصلی خودش ـ ضدیت با استکبار ـ است. کشوری که علیه سلطه آمریکا بر حکومت و منافع ملی اش شاهد یک انقلاب بوده است عملا نمی تواند رابطه دوستانه ای با همه کشورهای دنیا داشته باشد و اینکه حادثه سفارت به اعلام قطع رابطه از سوی کارتر منجر شود کاملا قابل پیش بینی، قابل درک و اتفاقی همسو با شعارهای انقلاب بوده است.

ـ سیاستمداران باید بتوانند جریانهای مردمی را مدیریت کنند. کُند عمل کردن یا ناتوانی دستگاه سیاسی در اتخاذ تصمیم های مبتنی بر خواست عمومی ممکن است اتفاقات پیش بینی نشده و پرهزینه ای را در جامعه به بار بیاورد و دستگاه سیاسی خود به خود در دوراهی تأیید یا انکار آن اتفاقات واقع شود. احتمالا در چنین مواقعی هیچ چاره ای جز سیاست یک بام و دو هوا برای کاستن از رفتارهای مخاطره آمیز هر دو طرف وجود ندارد اما در مورد حادثه سفارت این "یک جریان خاص" بود که دستگاه سیاسی را مدیریت کرد و با "رد کامل" و اقدام به استعفا از طرف بخشی از دستگاه سیاسی، و "تأیید کامل" از طرف بخش اصلی و رهبری انقلاب مواجه شد و در آینده نیز قسمتی از ایدئولوژی وفاداران به انقلاب را شکل داد. بنابراین دستگاه سیاسی به جای مدیریت و سلطه بر اتفاقات، خود تحت تأثیر جریان مزبور قرار گرفت و انشعاب و دشمنی های آینده را نیز پذیرا شد.

ـ ...

خوشحال می شوم نظر شما را در ادامه این نکات اضافه کنم، البته اگر مایل باشید ...

 

برای دیدن نظرات اضافه شده به ادامه مطلب بروید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 19 آبان1386 و ساعت 14:28 |

 

این روزها در میان شکایات اقتصادی عموم مردم نام ترکیه زیاد شنیده می شود و مقایسه وضعیت ایران و ترکیه در گوشه و کنار بیشتر از قبل به گوش می رسد. چندی پیش هم در یکی از سایتهای خبری آمده بود: « روند صعودي ماه به ماه نرخ تورم به‌رغم هدف‌گذاري دولت براي كاهش تدريجي اين نرخ، واكنش آيت‌الله العظمي مكارم شيرازي را برانگيخت. اين مرجع تقليد خطاب به دولتمردان و مسئولان گفت: اخباري از اقتصاد تركيه به ما مي‌رسد كه در آنجا تورم 70درصدي را به 7درصد كاهش داده‌اند؛ مسئولان بايد ببينند آنها چه فرمول و محاسباتي انجام داده‌اند، تا از اين تجربه استفاده كنند؛ چرا ما نمي‌توانيم تورم مثلا 15درصدي را به 10درصد كاهش دهيم؟» .

اگر اظهار نظرهای عنوان شده به خاطر بالارفتن نرخ تورم در عمر کوتاه دولت نهم باشد باید از نهایت بی انصافی و بی توجهی به شرایط گذشته و حال سخن گفت. در سالهای گذشته مدیریت نادرست اقتصادی به شیوع فساد و رواج رانت خواری و افزایش بی رویه حجم دولت منجر شد و فقر و بیکاری به وجود آمده فریادهای عدالتخواهی را از هر سو بلند کرد. در طول این سالها هیچ نظارتی بر ثروت های کلان نهادهای دولتی و درآمدهای بنگاههای شبه دولتی صورت نگرفت تا اینکه "قانون تبعیض" بر ساختارهای اقتصادی جمهوری اسلامی سایه افکند... این وضعیت نابسامان اما باعث پیروزی شعارهای مبتنی بر عدالت و فقر زدایی در عرصه سیاسی گردید و اکنون دولتی بر سرکار آمده است که ساختار اقتصادی کشور را در مرحله درمان قرار داده و در صدد است تا رویکرد و نگاه اصلی آن را به اقتصاد و مردم تغییر بدهد. طبیعی است که هر درمانی هم عوارض و پیامدهای خاص خودش را داشته باشد.

در همین سالها از سویی وضعیت اقشار کم درآمد چون معلمان، بازنشستگان و کارگران به شرایط بحرانی و رقت بار رسید و از سوی دیگر تمرکز گرایی باعث فراموش شدن ساکنان شهرستان ها و مناطق محروم شد، در حالی که دائما وعده و وعیدهایی برای بهبود وضعیت آنان شنیده می شد. اما اقشار محروم و اهالی روستاها و شهرستانها نمی توانستند بیش از این صبر کنند تا پس از بهبود وضعیت کلان اقتصاد! گوشه چشمی هم به آنها بشود، پس لازم بود تا به صورت اضطراری و در قالب سیاست های کوتاه مدت اقداماتی برای کاستن از شدت فشار بر طبقات محروم صورت بگیرد، ولو اینکه نرخ تورم تا میزان چند درصد هم افزایش پیدا کند. دولت نهم اقداماتی را برای تأمین مالی و تخصیص تسهیلات به این اقشار انجام داده و طبق شنیده ها تا 15 میلیارد دلار را هم در سفرهای استانی برای سامان دادن به وضعیت مناطق محروم هزینه کرده است. این تزریق درآمدهای نفتی خود باعث رشد تورم می شود که پدیده ای کاملا طبیعی است اما نباید فراموش کرد که این تاوانی است که از بی توجهی سالیان گذشته می پردازیم.

در زمانی که تورم در سالهای سازندگی به حدود 50 % می رسید یا برنامه های ضعیف اقتصادی دولت اصلاحات انجام می شد آقایان مراجع و علما ضرورت کمتری برای این تذکرات می دیدند و حمایت از روسای جمهور روحانی را بهتر از اعلام تذکر تلقی می کردند. هر چه هست از برکات انتخاب رئیس جمهور غیر روحانی بسته شدن باب احترام بی دلیل به دولت ها و کنارگذاشتن محافظه کاری در برخورد با آنهاست و اینگونه می توان شاهد انتقادها و شکایت های تند و تیزتر از سوی آقایان علما و اقتصاددانان تازه بیدار شده! نیز بود. اما مسئله مهم تر اینست که انتقادها باید منصفانه و با استناد صورت بگیرد و هیچگاه نباید سیاست های کلی و ضروری انقلاب اسلامی و اصول حمایتی قانون اساسی زیر پا گذاشته شود. اقتصاد خم رنگرزی نیست و انتظار کشیدن برای وضعیت آرمانی در آن هم کاملا غیر عقلائی است. بنابراین، اینکه وضعیت ما با ترکیه تا چه حد قابل مقایسه است و موفقیت اقتصادی ترکیه تا چه میزان واقعی است سوالی است که نمی توان پاسخ دقیق و مستند آن را در میان سخنان عوامانه یا کلی گویی های سیاسی جستجو کرد.