تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

تهران شهر زندگی نیست

تهران محیط زیست خود را به خطر انداخته، آبهای جاری و زیرزمینی را غارت می کند، سامانه بهینه ای برای فاضلاب و دفع زباله ندارد، مشکلات حمل و نقل در آن بیداد می کند، ترافیک مسئله ای عادی است و شهر با اندک بارندگی دچار گره های کور و آب گرفتگی های فراوان می شود، در زمستانها پدیده وارونگی (اینورژن) شهر را به اتاق گاز تبدیل می کند، قیمت زمین چنان بالاست که هرگونه بهسازی و نوسازی هزینه های گزافی برای شهرداری ها به دنبال دارد و حتی مرده های تهران هم با مشکل جا و مکان مواجه اند! تهران از لحاظ معماری و شهرسازی زشت و بی قاعده است و از نظر اقتصادی شهری گران و بی رحم و همین واقعیت هاست که زندگی مردم آن را می سازد.

حاشیه نشینی اقسام فساد و انواع جرایم را در تهران گسترش داده، شکاف طبقاتی و معضلات اجتماعی بیش از همه جا در تهران دیده می شود و با وجود انفجار جمعیت مهاجرت به تهران و اقمار آن همچنان ادامه دارد. تمرکز ادارات دولتی و علمی ـ دانشگاهی خود به خود سیل جمعیت را به سمت تهران می کشد و بیکاری و نبود امکانات رفاهی در مناطق دیگر مردم را از آب و خاک شان بیگانه و به سوی تهران می آورد. همه به تهران می آیند که پول در بیاورند، که راحت زندگی کنند، و این قید پول و راحت طلبی برای هر فرهنگی مصیبت بار است.

تهران شهری مضر برای محیط زیست، غیرایرانی، ناسالم، بی قاعده و قانون و به طور خلاصه مرکزی دودآلود برای اتلاف وقت و آزمایشگاهی برای ابتلا به انواع بیماری های روانی و اجتماعی است. با این وضع تهران شهر زندگی نیست و برای اکثریت مردم آن به شهر زنده ماندن تبدیل شده است. حتی از نظر سیاسی هم تهران پایتختی خوش یُمن برای ایران زمین نبوده است، در عمر پایتختی 200 ساله این شهر بدترین بلاهای ممکن بر سر کشور آمده و جز تحولات مثبت سیاسی ـ که لاجرم در پایتخت اتفاق می افتند ـ خیر چندانی از این شهر نوظهور نصیب کشور نشده است.

زلزله ما را خواهد کشت!؟

شاید بتوان همه مشکلات تهران را تحمل کرد اما زلزله مهلکت ترین خطری است که تهران را تهدید می کند. پایتخت ایران در معرض زلزله ای به قوت بیش از 8 ریشتر قرار دارد. حداقل صد گسل در تهران وجود دارد که سه تای آنها خطرناک تر از بقیه هستند؛ گسل 200 کیلومتری مشا، گسل 90 کیلومتری شمال تهران و گسل 20 کیلومتری جنوب ری. احتمال لرزش شدید هر یک از این گسل ها خطر یک ویرانی بزرگ و اتلاف نفوس فراوان را هشدار می دهد، زلزله ای که ممکن است مشکلات امنیت ملی ایجاد کند و خطراتی مانند تجزیه یا تهدید بیگانگان را هم به دنبال بیاورد. زلزله ای به این شدت اگر همزمان شهرهای پرجمعیت اطراف تهران مانند شهرری، ورامین، کرج و حتی قزوین را تحت تأثیر قرار بدهد بی گمان فاجعه ای مرگبار برای کشور اتفاق افتاده است.    

بنابراین و با توجه به تمرکز 14 میلیونی جمعیت در استان تهران (19 درصد از جمعیت کشور) زلزله فقط شهر تهران را تهدید نمی کند، این کل کشور است که با زلزله ای در استان تهران و شهرهای اطراف آن تهدید می شود. بخش بزرگی از جمعیت و امکانات کشور در این منطقه متمرکز شده و زلزله ای مهیب می تواند همه سرمایه ها و کرور کرور جمعیت آن را نابود کند. با این وضع به هیچ وجه نمی توان خطر زلزله را نادیده گرفت. تهران اگر پایتخت هم نماند تا مدتها قطب اقتصادی کشور باقی خواهد ماند و برای پیشگیری از مصیبت، همین امروز هم دیر است. بیش از سه دهه است که خطر زلزله تهران آشکار شده و سالهاست است که موضوع تغییر پایتخت به تعویق می افتد و حالا پس از سیطره ساختمانهای بساز و بفروشی با هر زلزله کوچکی زمزمه ای فراموش شده دوباره بر سر زبانها می افتد که: «پایتخت را باید تغییر داد!»

پایتخت آینده کجا و چگونه خواهد بود؟

انتقال پایتخت هر مقدار که هزینه داشته باشد و هر زمان که طول بکشد باز هم بر پایتختی تهران امتیاز دارد. کشورهای هستند که پایتخت های اقتصادی و سیاسی مجزا دارند و کشورهای هم هستند که به دلایل امنیتی، یا اقتصادی و جمعیتی پایتخت خود را تغییر داده اند (مانند مالزی، برزیل و قزاقستان). پس نباید از این دوگانگی ها و تغییرها در هراس شد.

این اتفاق کمابیش وجود دارد که پایتخت کشور باید عوض شود اما بحث ها و مطالعه ها درباره مکان جایگزین به اتفاق نرسیده است. شهرهای کوچک جنوب استان مرکزی و غرب استان اصفهان بیشترین احتمال را برای انتقال پایتخت و ساختن شهری جدید با امکانات پیشرفته و پیش بینی شده دارند و بهترین گزینه نیز انتخاب شهری کوچک و ساختن شهری جدید در کنار آن است. این اقدام هم پایتخت را به مرکز کشور نزدیک می کند و هم می تواند فرصتی برای شهرسازی و بازسازی فرهنگی فراهم کند. تغییر پایتخت این فرصت را در اختیار دولتمردان قرار می دهد که توان و داشته های خود را در به رخ کشیدن داشته های کشوری کهن و قدرتمند به نمایش بگذارند.  

اما شهر آینده چگونه خواهد بود؟ به زودی این سوال به وجود خواهد آمد که در آینده چگونه پایتختی خواهیم داشت؟ آیا شهری می خواهیم مثل همه شهرهای مدرن و امروزی که تنها زور بشر را برای بالابردن آجر و شیشه و سیمان نشان بدهد؟ یا یک مدل تکراری و تقلیدی و از اساس بی هویت مثل آستانه قزاقستان یا خوابگاهی اداری مانند پوتراجاریای مالزی؟ یا شهری می خواهیم متفاوت از همه، که صیت شهرتش فراگیر شود و از همه جای دنیا خواهان زیارت و سیاحت در خیابانهایش شوند؟ می خواهیم نسخه دسته دوم نیویورک و شانگهای و توکیو یا حتی «تهران دوم» را بسازیم یا به دنبال شهری جوان و سربلند از تبار پایتخت هایی مانند نیشابور و قزوین و اصفهان می گردیم؟

در شهر آینده می خواهیم اول از همه به فکر برج ها و طرح های تخیلی برای تجارتخانه ها و مراکز خرید باشیم یا می خواهیم پیش از همه مصلای جامع شهر را بسازیم؟ می خواهیم به فکر حقوق ماشین ها و قطارها و آزادی ترددشان باشیم یا می خواهیم حرمت انسان را در باغ و بازار و مسجد و مدرسه و دانشگاه ایرانی نگه داریم؟ می خواهیم خوابگاهی بسازیم که وزارتخانه ها و کاخ های دولتی آن چشم ها را خیره کند یا شهری می خواهیم با محله هایی متفاوت و متنوع که مردمش حق زندگی و تنفس در هوایی فرهنگی را داشته باشند؟ ... هر چه خواهد بود اینبار باید که با احتیاط فکرد کرد، با احتیاط سخن گفت و با احتیاط دست به اقدام زد. نباید فکر کنیم همه مشکلات و احتمال ها را می دانیم و همه پاسخ ها در پناه بردن به مهندسی و نسخه کردن شهری از شهرهای پرمشکل دیگران نهفته است.

مشکلات قانونی و اجرایی

غیر از هزینه های بالا و کُندی دولت در اجرای طرح های بزرگ و خطر غلبه افکار مهندسی و بساز و بفروشی و راه یافتن دستهای فساد بر ساخت شهر جدید مشکلات قانونی هم بر سر راه تغییر پایتخت قرار دارند. اولین مشکل یعنی خلأ قانونی با مصوبه اخیر مجمع تشخیص مصلحت نظام حل شده است. این مصوبه دولت را ملزم می کند که تا سال 1404 یعنی تا پایان چشم انداز 20 ساله پایتخت سیاسی کشور را منتقل کند. همه مراکز و نهادهای دولتی تا 16 سال آینده باید به پایتخت جدید منتقل شوند، تهران پایتخت اقتصادی باقی خواهد ماند و شهری دیگر پایتخت رسمی و سیاسی ایران خواهد شد.

اما یک مشکل لفظی از قانون اساسی نیز بر سر راه این تغییر خودنمایی می کند. طبق اصل 54 قانون اساسی: «دیوان محاسبات کشور مستقیما زیر نظر مجلس شورای اسلامی است. سازمان و اداره امور آن در تهران و مراکز استانها به موجب قانون تعیین خواهد شد.» تنها مشکل موجود در این است که در اصل 54 شهر تهران تلویحا به عنوان پایتخت معرفی شده و تغییر پایتخت هم به نوعی مخالفت با این اصل و یا مستلزم تغییر قانون اساسی با همه تشریفات آن(!) خواهد بود. با این وجود مشکلات تهران و هراس از احتمال زلزله چنان بالاست که در تغییر پایتخت کسی به الفاظ قانون اساسی توجهی نخواهد کرد.

 


تتمه: برای ساختن «شهر» باید به سراغ فرهنگ و هنر رفت و از متفکران و اندیشمندان کمک خواست و کار را به هنرمندان و معماران متعهد سپرد، افکار مهندسی اگر به غیر از عمران (امور حمّالی) استفاده شوند جز همین بلبشو و افسردگی ای که همه کلان شهر ها را گرفته نصیب  کسی نمی شود. | همین مطلب در پارسینهپس از پاره کردن مای بی بی همدیگه و به جون هم انداختن مردم اوضاع به حالت عادی برگشته کارمند دیکتاتورها بودن و نون خوردن زیر دستشون برای معترضین به دیکتاتوری(؟) هیچ اشکالی نداره، از اون طرف اشتغال سران کودتای مخملی هم برای حکومت هیچ قبحی نداره | و جنگ پنهان درنفت كمتر از جنگ نظامي نيست این یکی + را هم بد نیست ببینید | به شدت از دست ندهید سخنرانی مصدق: ملتی که می خواهد با شرف زندگی کند برای حقوق حقه خود نباید از شورای امنیت بترسد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 19:28 |

 

در عالم اندیشه دو اشتراوس نام آشنا وجود دارد، یکی همان لئو اشتراوس متفکر فلسفه سیاسی و اندیشه لیبرالیسم و دیگری که روز سه شنبه 12 آبان (3 نوامبر) در سن یکصدسالگی در گذشت کلود لوی ـ اشتراوس مردم شناس معروف فرانسوی است.

 

کلود لوی ـ اشتراوسشاید درگذشت لوی اشتراوس برای ما ایرانیها چندان مهم نباشد اما او درباره اندیشه وحشی تحقیقاتی کرده و به نکاتی اشاره کرده که با تاریخ ایران و غرب و نگاه سنتی غرب به ایران بی ارتباط نیست. این ارتباط درباره ترس از وحشی ها و از اندیشه وحشی دانستن دیگران ناشی می شود. نوشته زیر اشاره کوتاهی است به این اندیشه و به بهانه مرگ کسی که تعریف متفاوتی از وحشی بودن ارائه کرد.

ایران باستان امپراطوری بزرگ و تمدنی بی نظیر بوده است و جز یونان همآوردی در کنار خود نداشته است. یونان باستان هم از لحاظ اندیشه و هم در تمدن و نظامیگری رقیبی برای ایران به حساب می آمده است. یونانیان با وام گرفتن از اندیشه های دیگران و زدودن زوائد و خرافات آنها روش عقلی جدیدی را به عنوان «فلسفه» بنیان گذاشتند، اما یونان فقط مهد فلسفه نبوده و جامعه یونانی هم مظهر کامل عقلانیت نبوده است. جامعه یونانی جامعه ای مملو از شرک و پرستش خدایان، جنگ طلبی و سلحشوری، مبتلا به فساد اخلاقی و شخصیت یافته با برده داری و تحقیر دیگران بوده است. اندیشه یونانی وقتی که در نسبت با دیگران دیده می شود مظهر خودپسندی و احساس استعلا است.

یونانیها زنان را موجوداتی نیمه انسان ـ نیمه حیوان می دانستند، وقتی درباره شهروند سخن می گفتند منظورشان مرد یونانی آزادی است که صاحب ملک و دارایی باشد و اجدادش به خدا یا خدایانی می رسد که نگهبان شهر بوده است. تمدن یونانی بر پایه ی وجود دولت ـ شهر و هم بر تمایز یونانی و غیریونانی استوار بوده است، از نگاه مرد یونانی انسان ها یا یونانی هستند و یا بربر (وحشی). حقوق بشر و شهروندي فقط به يونانيان آزاد مربوط مي شود نه بردگان،‌ خارجيان و يا زنان و كودكان. يونانيان همه خارجيان را «بـربـر» مي ناميدند و چون ايشان را از اعقاب خدايان المپ نمي دانستند در نظرشان خوار و خفيف بودند و مرتبه ای پائین تر از انسان داشتند.

نقش یونان باستان در شکل دادن تمدن غرب جدید بی نیاز از توضیح است. پس از قرون وسطی و رنسانس و در عصر روشنگری بازگشت به ارزشهای تمدنی یونان و تمایلات یونانیگری در بسیاری از اندیشمندان و متفکران غربی دیده می شود. در غرب امروز به دانش آموزان می آموزند که تاریخ «ما» با یونانی ها آغاز شده است و آنها بوده اند که آزادی و دمکراسی را ابداع کرده اند، بنابراین «ما» وارث تنها تمدن جهانشمولی هستیم که بر تمام تمدنها برتری دارد و اساسا قابل مقایسه با دیگران نیست. بی اغراق غرب جدید بر پایه های کهن یونان باستان استوار شده و بسیاری از عناصر فرهنگی و تمدنی آن را به همراه دارد. غرب امروز نیز صاحب همان روحیه برتری جوئی و احساس استعلائی است که نظیر آن را در میان یونانیان دیده ایم و برتری مرد سفیدپوست صاحب قدرت و دارایی را به عنوان اصل مسلم پذیرفته و آن را با افتخار بر دیگران تحمیل می کند.

غرب به صورت سنتی از شرق و تمدن و فرهنگ ایرانی در هراس است، غرب از اساس در همین تقابل با شرق شخصیت گرفته است. شکست های نظامی از ایران باعث ایجاد عقده حقارت در میان یونانیان شده بود و آنها چاره ای جز تحریف تاریخ درباره ایران و تحقیر سبک زندگی و اندیشه ایرانیان به روشهای مختلف نداشتند و این با فلسفه بربر دانستن دیگران هم هم آوا بود. ایرانیان به تاریخ اهمیت نمی دادند اما یونانیان برای ارضای خودشان هم که شده به تاریخ نیاز داشتند. هرودوت پیروزی یونانی ها بر ایرانیان را پیروزی بر «توحش»! معرفی می کند. اینکه امروز و بعد از دو هزاره و در دوره جنگ های جدید، اشغال کشورها و کشتار انسانها مبارزه ای برای آزادی و دمکراسی و علیه «تروریسم»! تبلیغ می شود ادامه گرفتاری غرب در همان «افسون یونانی» است.

بعد از اشغال آتن توسط خشایارشا، آشیل نمایشنامه ای به نام «ایرانیان» می نویسد و به عقده گشایی و تحقیر ایرانیان می پردازد بطوریکه حتی طرف شکست خورده جنگ را تغییر می دهد! واضح است که تماشای نمایشنامه آشیل جز تسکینی بر غرور شکست خورده یونانیان نبوده است. امروز هم بعد از چند ده قرن، سیمانمای هالیوود اثری درباره نبرد ترموپیل می سازد که چیزی جز بازسازی رویاپردازانه از نبردی کوچک و تحریف شکست یونانیان نیست؛ در 300 «مردان» سفیدپوست و قدرتمندی که برای آزادی می جنگند در برابر خیل سیاه پوستان وحشی و دور از تمدن (با اندام هایی «زنانه») قرار می گیرند که مردنشان البته بهتر از زنده بودنشان است. فرمانده اسپارت ها سفیر پارس را بی دلیل و بهانه می کشد و به سربازانش دستور می دهد که زندانی زنده نگیرید! مسلم است که غربی ها بدون یادآوری اصول اخلاقی با قهرمانان اسپارت همذات پنداری می کنند و از تماشای وحشی کشی آزادانه و با افتخار آنها لذت می برند چرا که: «وحشی ها سزاوار رفتاری متکی بر قوانین مقدس انسانیت نیستند» و «معنی تمدن قتل عام وحشی هاست».

انسان دوستی و انسانمداری شاید مهمترین عنصر فرهنگ یونانی و به تبع آن غرب جدید معرفی می شود اما این انساندوستی هم در چنبره تفسیر مضیق از «انسان» و همان کهن افسون یونانی گرفتار است. تاریخ جهان هیچ گاه آدم کشانی ندیده است که توان رقابت با موجود غربی را داشته باشند، حتی اقوام وحشی ترک و مغول که آوازه کشتار و ویرانگری تاریخی آنها از پس قرنها رعشه بر اندام هر منصفی می اندازد، حداقل در میزان آدم کشی، در مقابل آدمکشان غربی سربلند و روسپید هستند. نسل کشی ها و جنگ های صلیبی، جنگ های استعمار، جنگ های جهانی و جنگ افروزی های بعد از آن بخش های اساسی از تاریخ غرب و نشان دهنده عوامل واقعی و نهفته در ذات اروپا، و تمایلات امپریالیستی تمدن اروپائی هستند.

اما اگر لفظ تمدن را واجد بار ارزشی بدانیم متمدن واقعی کسی است (یا فرهنگی است) که بتواند انسانیت دیگران را تشخیص بدهد و تفاوت روش زندگی خودش با دیگران را دلیل بر برتری یا اصالت روش خود قرار ندهد و از آن بر فروتر بودن دیگران از مقام انسانیت دلیل نیاورد. بنابراین فرهنگی که شخصیت خود را بر مبنای نفی و تحقیر دیگران تعریف کرده باشد به واقع دور از تمدن و ارزشهای واقعی انسانی است.

از این رو باید در مفهوم «وحشی» و «توحش» نیز تجدید نظر کرد. به قول لوی ـ اشتراوس: «وحشي کسي است که معتقد است جماعت يا فردی کاملا به بشريت تعلق ندارد و شايسته رفتاري است که خودش در حق خودش بهيچوجه نمی پذیرد». و در عبارتی ساده تر وحشی کسی است که دیگران را وحشی بداند. همانطور که تودوروف در تأیید لوی ـ اشتراوس می نویسد: «ترس از وحشي ها خطري است که ما را وحشي بار مي آورد و شري که بر پا مي کنيم، از آنچه در ابتدا هراسش را داشتيم، بسیار فراتر خواهد رفت».

 

+ همین مطلب در پایگاه خبری تحلیلی پارسینه 

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 9:0 |

 

همه نظامها و جریانهای بزرگ سیاسی در معرض قضاوت تاریخ قرار می گیرند، این قضاوت گرچه به تدریج آشکار می شود و رخدادهای تاریخی باید مشمول مرور زمان شوند تا چهره تاریخی شان هویدا شود اما در زمانی نزدیک به اتفاقات هم می توان به حدسها و آینده نگری هایی درباره قضاوت تاریخ دست زد و راههای تغییر آن را پیشنهاد داد:

 

پس از فروکش کردن شورش های پس از انتخابات سوال مهمی که متوجه نظام جمهوری اسلامی شده این است که «تاریخ درباره جمهوری اسلامی چطور قضاوت خواهد کرد؟» آیا جمهوری اسلامی حکومتی زبون و ذلیل است که نمی تواند از پس چند مخالف سبکسر و هتاک بر بیاید؟ بزرگترین جرائم در کشور اتفاق بیافتد اما مجازات که هیچ! کمترین خطری هم متوجه مجرمین و محرکین اصلی ماجرا نشود و حتی بخشی از توان دستگاههای امنیتی برای حفظ جان آنها هزینه شود!؟ و تریبون های رسمی با داعیه حفظ حرمت اشخاص مانع صراحت و شفافیت درباره خیانت های صورت گرفته به حکومت شوند!؟ مسلم است که اگر به سوال تاریخ چنین جوابی داده شود هیچ چیز جز فاجعه اتفاق نیافتاده و به هر صورت ممکن «بـایـد» جلوی فاجعه را گرفت، گرچه دیر شده است اما هنوز فرصت برای کاستن از ابعاد فاجعه وجود دارد.

«دستورالعمل نویسی» در سیاست همیشه کار منطقی و موجهی نیست، بسیاری از سیاسیون به این عارضه دچار می شوند و با افراط در دستورالعمل نویسی از فضای واقعی جامعه فاصله می گیرند و به تدریج در چارچوب های ساختگی و انتزاعی ذهن خود گرفتار و محصور می شوند. با اینحال در بعضی موارد دستورالعمل نویسی ضروری ترین فعالیت سیاسی است، در مورد اخیر که نظام به وضوح دچار چالش سیاسی شده است و در مجازات مجرمین به تاکتیک همیشگی و نمایشی «مجازات آفتابه دزدها» پناه برده و در تلاش است تا این تصور را که «برخوردهای لازم انجام شده» را دامن بزند، به ناچار باید به دستورالعمل های عینی و صریح و تلاش برای عملی کردن آنها پناه برد و این تنها راه باقیمانده برای نظام است تا آبروی تاریخی و در معرض خطر خود را بازیابی کند.  

مهدی و فائزه هاشمی را محاکمه کنیدبرخورد با خانواده هاشمی ها مخصوصا دو فرزند هاشمی رفسنجانی (فائزه و مهدی) که دیگر کسی در ارتکاب جرایم علیه امنیت ملی از طرف آنها شک و شبهه ای ندارد واضح ترین پیام ها را به موافقین و مخالفین نظام صادر خواهد کرد. اکنون تسویه حساب با دانه درشت ترین صحنه گردان ماجراهای پس از انتخابات ضروری ترین مسئله برای این مقطع از تاریخ انقلاب است. خانواده هاشمی ها آنقدر بدنام و فاسد هستند که مطمئنا قاطبه مردم واکنش منفی ای به برخورد با آنها نشان نخواهند داد. بنابر شواهد، بسیاری از مخالفین هم از این حرکت استقبال خواهند کرد و محاکمه آنها را به مثابه بازگشتن نظام به اصول خود تلقی خواهند کرد. تنها واکنش منفی از سوی خود هاشمی ها و دارودسته شان خواهد بود که نمی توانند هزینه های سنگینی را به نظام تحمیل کنند و اگر هم بتوانند و بخواهند دست به چنین کاری بزنند باید از پیش مقدمات بستن دست و سلب اختیار از آنها آماده شود.

واضح است که کلید این ماجرا به دست مقام رهبری است و ایشانند که باید دستور پیگیری بدون تعارف را صادر کنند و در روند محاکمات هم پشتیبان قوه قضائیه باشند. قضیه حاضر از موقعیت هایی است که اجرای عدالت جز به خواست و دستور صریح رهبری محقق نخواهد شد. شجره خبیثه هاشمی ها را تنها یک دست می تواند از زمین بیرون بکشد و آن هم دست رهبری انقلاب است. با استناد به عملکرد گذشته، قوه قضائیه ضعیف تر و ناتوان تر از آن است که قادر باشد بدون پیگیری خصوصی ماجرا از طرف رهبری کاری در پرونده هاشمی ها پیش ببرد و با جوّی هم که از طرف شخص رهبری در پرهیز از ادامه ماجراها و یقه گیریهای تعیین کننده ایجاد شده است ضعف و محافظه کاری بیش از پیش بر قوه قضائیه چیره شده است، اما اکنون زمان محافظه کاری و رفع و رجوع اختلافات نیست، زمان زمان برخورد و تاوان گرفتن از محرکین فتنه پس از انتخابات است.  

اگر این برخورد در سالهای پیش انجام شده بود اثرات سیاسی آن متوجه خود نظام می شد و اکنون یک موضوع فرعی و شخصی بهانه ای برای چالش درونی و مخالفت علنی با نظام ایجاد نمی کرد. در صورتی که مسئله هاشمی ها پیش از این حل شده بود یک حربه مهم، که مهمترین حربه، از دست احمدی نژادی ها خارج می شد. در میانه های دولت نهم و پس از قطعی شدن امتناع احمدی نژاد از افشای «فهرست بلندبالای مفسدین اقتصادی» پیش بینی شده بود که او بر خلاف تمام قولهایی که به مردم داده است استفاده از این سلاح را به شب انتخابات و به نفع شخصی خود موکول خواهد کرد. علت خونسردی و اعتماد به نفس احمدی نژاد در دورانی که سبزها با تمام قدرت مشغول لجن پراکنی و دروغ سازی علیه دولت بودند هم همین قضیه بود، او سلاحی داشت که می دانست شلیک کردن آن بی برو برگرد جواب می دهد و خصم را، هر که باشد، به جای خودش خواهد نشاند. اما استفاده از این سلاح در شب مناظره با رقیب آنقدر تحریک آمیز اتفاق افتاد که بسیاری از خواص فاسد و سابقه داران در انقلاب را علیه دولت متحد کرد و تبعات آن نیز گریبانگیر همگان شد.

آیت الله خامنه ای بیش از دوازده سال است که وفاداران به نظام را بر سر قضیه هاشمی خون دل داده اند. از زمانی که در انتخابات ۷۶ پای صندوق رأی رو به مردم اعلام کردند که: «هیچ کس برای من هاشمی نمی شود» و رسما دوستی شخصی خود را آنقدر ارزشمند دانستند که ارزش چنین تأییدی را داشته باشد داستان هاشمی وارد مرحله حاد خود شد. پس از تحمل رانت خواری ها و رایج شدن فساد اقتصادی در فضای مدیریتی کشور اولین تاوان جدی، افشا شدن قتلهای زنجیره ای بود. زخم بعدی، افتضاح انتخابات مجلس ششم در تهران بود، (در آنزمان هاشمی برای اصلاح طلبان رادیکال حکم بهانه مخالفت و دشمن ضروری را داشت و تقلب و جلوگیری از ورود او به مجلس از اوجب واجبات). اقدامات و سخنان با زاویه هاشمی نسبت به آرمانهای انقلاب هیچ گاه متوقف نشده و با توهین به همه ارزشهای انقلابی و اسلامی در تبلیغات انتخاباتی سال 84 خودش را نمایان کرده است. پس از آن، ادعای تقلب و متهم کردن بسیجی ها به دست بردن در انتخابات هم مطرح شده و کارشکنی های چهارساله باند هاشمی علیه دولت در آستانه انتخابات دهم به اوج خودش رسید. نامه بدون سلام و والسلام هاشمی و کثافت کاری ها و خیانت های بعدی که هیچ نیازی به بازگویی آنها نیست تعیین کننده ماهیت واقعی این شجره خبیثه بوده است.

رهبری وقتی با تقاضای جدی دانشجویان در برخورد با محرکین اصلی اتفاقات پس از انتخابات و اعلام اسامی فائزه و مهدی هاشمی روبرو شد تنها یک راه برای فرافکنی داشت و آن اینکه در کمال تعجب رو به دانشجویانی که کمی بعد به افسران جوان جنگ نرم تبدیل شدند بگوید: «شما همه دانشجویان کشور نیستید!» یعنی خواسته تان فقط خواسته بعضی هاست و چون همه دانشجویان کشور نیستید خواسته هایتان چندان مهم و شایسته پیگیری نیست! شاید این هم قسمتی از پروژه خودشیرینی نظام برای مخالفین و قربانی کردن نیروهای اصیل در برابر مخالفین باشد اما دانشجویان نباید از چنین واکنشی دلسرد شوند یا قیافه اطاعت و مدارا به خود بگیرند. برعکس، باید کاری کنند که اینبار رهبری هم متوجه شوند که اگر آنها همه دانشجویان کشور نیستند اما ارزشمندترین دانشجویان کشور و صاحب قدرتمند ترین جریانهای دانشجویی هستند و اگر نبود همین محافظه کاریها و مصلحت سنجی های حکومت، تا به حال طومار بسیاری از مفاسد را در هم پیچیده بودند.

بنابراین جوانان دانشجو در بسیج دانشجویی، جنبش عدالتخواه، جامعه اسلامی و انجمن های مستقل دانشجویی نباید هیچ موضوعی را بر این موضوع مقدم کنند. در فضای تقریبا ثبات یافته حاضر نیروهای وفادار انقلاب باید تمام هم و غم خود را روی پیگیری همین قضیه متمرکز کنند و فعلا همین یک خواسته را از حکومت و قوه قضائیه بخواهند؛ «محاکمه غیرصوری آقازاده های گردن کلفت و قبل از همه محاکمه فائزه و مهدی هاشمی». این موضوع باید یک بار برای همیشه پیگیری شود و تا نرسیدن به نتیجه هیچ کس از حرکت و مطالبه باز نایستد. باید ثابت شود که اگر قرار باشد در این کشور گروهی با قدرت مطالبات خود را پیگیری کنند و به پیروزی برسند آن گروه وفاداران به نظام جمهوری اسلامی هستند. همراهی و همکاری با طلاب جوان و عدالتخواه حوزه های علمیه کمک فراوانی به دانشجویان خواهد کرد، آنها اگر بتوانند از این فرصت استفاده کنند و یک حرکت جمعی در بین این دو گروه ایجاد کنند تا مدتها بعد فضای حوزه و دانشگاه را به سمت و سوی عدالتخواهی و مبارزه با مفاسد سوق خواهند داد.

بنابر آنچه گفته شد پیگیری محاکمه هاشمی ها هم «ضرورت» دارد و هم «اضطرار». وجه ضروری آن توضیح داده شد و وجه اضطراری آن هم در اینست که این قضیه باید در زمان حیات دو نفر انجام شود. محاکمه فرزندان هاشمی باید قبل از فوت خود هاشمی رفسنجانی و در زمان حیات رهبر فعلی انجام شود والا محاکمه شدن آنها هیچ ارزش و آبروی تاریخی برای نظام به دنبال نخواهد داشت. آنچه ایستادگی نظام را بر اصول اولیه خود ثابت می کند و جمهوری اسلامی را در مقابل قضاوت نسل های آینده آبرومند و سربلند خواهد ساخت کنار گذاشتن محافظه کاری و مصلحت سنجی و اجرای صریح و سریع عدالت در مورد مهم ترین چالش درونی نظام است، جمهوری اسلامی با محاکمه هاشمی ها به جای متهم شدن در تاریخ می تواند سربلند و با آبرو باشد و در زدودن مفاسد درونی خود به تاریخ فخر بفروشد!   

 


تتمه: محاکمه فرزندان هاشمی این فرصت را ایجاد خواهد کرد تا شخص هاشمی رفسنجانی اشتباهات بیشتری مرتکب شود و زمینه تصمیم گیری ها و برخوردهای بزرگتر را به دست خودش مهیا کند. | دامنه تأثیر برخورد با خاندان هاشمی آنقدر وسیع است که بر شمردن ثمرات آن واقعا دشوار است، موضوع هاشمی ها از آن تهدیدهایی است که در دل آن فرصت های بسیار بزرگی نهفته و صرف نظر کردن از آن به معنای چشم پوشی از اصلاح در حوزه های علمیه، در میان سابقین در انقلاب، در الگوهای مدیریتی و روابط سران نظام، در قوه قضائیه، در نفت و زمین و در خیلی جاهای دیگر است | توضیحات آیت الله مکارم شیرازی درباره تخلف از حکم حاکم شرع از نظر بنده ابدا موجه نیست. حرفهای ایشان حرفهای جدیدی نیست و در رساله های عملیه هم نوشته شده که اگر کسی به اشتباه بودن مستند حکمی یقین داشته باشد می تواند، بلکه بر او واجب است که، بر خلاف حکم عمل کند اما این فقط در حیطه تکالیف شخصی است و موضوعی که پیش آمده، تکالیف شخصی نیست. موضوع، مخالفت علنی و عمومی با حکم حاکم شرع است که باعث «تفرقه» در میان مسلمین می شود. بنده فکر می کنم مشکل در مورد شخص آقای مکارم از آنجا ایجاد شد که قبل از رویت هلال اعلام نمودند که نماز عیدفطر قم را ایشان اقامه خواهند کرد اما بعد از اینکه یک روز زودتر از پیش بینی ها، عید اعلام شد ایشان به بهانه کسالت از حضور در نماز خودداری کردند. هر چند در این تصمیم ندانم کاری صورت گرفته است اما به هر حال وسواس در این قضیه هم نادرست است و اگر شخص مراجع اعتراف می کنند که با مستندات فقهی با حکم مخالفت کرده اند بهتر است حساسیت کمتری خرج شود و جز تبیین فقهی، قضاوت خصوصی در مورد اشخاص صورت نگیرد. بنده هم در نوشته خودم گرچه کمی تند رفته بودم اما از قضاوت شخصی پرهیز کرده بودم | پیشنهاد می کنم احمدی نژاد و دوستانش بعد از ریاست جمهوری جمع شوند و دانشگاه جنگ روانی تأسیس کنند، با تاکتیک هایی که احمدی نژاد در سفر به نیویورک به کار برد و با این سفر جدیدش به مشهد ثابت کرد که اگر لیاقت ریاست جمهوری را هم نداشته باشد لیاقت ریاست دانشگاه جنگ روانی را حتما دارد

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 7:10 |

 

مطلبی که می بینید درباره وارد نشدن روحانیون به کارهای حکومتی (خصوصا قوه مجریه) است که از ابتدای انقلاب مورد بحث و اختلاف بوده است. واجب موکد شرعی نیست که قبل از این نوشته این یکی را بخوانید، اما اگر بعد از آن، مطلب حاضر را ببینید خیلی بهتر خواهد بود:

 

 «... و من اين يک کلمه را عرض بکنم - شايد قبلا هم عرض کرده باشم - و آن اينکه من از اول که در اين مسائل بوديم و کم کم آثار پيروزى داشت پيدا مى شد، در مصاحبه هايى که کردم، چه با کسانى که از خارج آمدند، حتى در نجف و در پاريس و چه در حرفهايى که خودم زدم، اين کلمه را گفته ام که روحانيون شغلشان يک شغل بالاتر از اين مسائل اجرايى است - و چنانچه اسلام پيروز بشود، روحانيون مى روند سراغ شغلهاى خودشان. لکن وقتى که ما آمديم و وارد در معرکه شديم، ديديم که اگر روحانيون را بگوييم همه برويد سراغ مسجدتان، اين کشور به حلقوم امريکا يا شوروى مى رود. ما تجربه کرديم و ديديم که اشخاصى که در راس واقع شدند و از روحانيون نبودند، در عين حالى که بعضيشان هم متدين بودند، از باب اينکه آن راهى که ما مى خواستيم برويم و آن راهى که مستقل باشيم و با نان و جو خودمان بسازيم و زير فرمان قدرتهاى بزرگ نباشيم، آن راه، با سليقه آنها موافق نبود.

و لهذا، چون آنجا ديديم که ما نمى توانيم در همه جا يک افرادى پيدا بکنيم که صد در صد براى آن مقصدى که اين ملت ما براى آن، جوانهاشان را دادند و اموالشان را دادند، نمى توانيم پيدا بکنيم، ما تن داديم به اينکه رئيس جمهورمان از علما باشد. و گاهى - رئيس فرض کنيد که - نخست وزيرمان هم همين طور. و در جاهاى ديگر هم که قبلا گفته بوديم، بنا نداريم اينطور باشد و الان هم عرض مى کنم هر روزى که ما فهميديم که اين کشور را يک دسته از اين افرادى که روحانى نيستند، به آن طورى که خداى تبارک و تعالى فرموده است، اداره مى کنند، آقاى خامنه اى تشريف مى برند سراغ شغل روحانى بزرگ خودشان و نظارت بر امور و ساير آقايان هم همين طور.

امام خمینیما اينطور نيست که هر جا يک کلمه اى گفتيم و ديديم مصالح اسلام [است]، حالا ما آمديم ديديم اينجور نيست، اشتباه کرده بوديم، بگوييم ما سر اشتباه خودمان باقى هستيم. ما هر روزى فهميديم که اين کلمه اى که امروز گفتيم اشتباه بوده و ما قاعده اش اين است که يک جور ديگر عمل بکنيم، اعلام مى کنيم که آقا اين را ما اشتباه کرديم، بايد اينجورى بکنيم. ما دنبال مصالح اسلام هستيم، نه دنبال پيشرفت حرف خودمان.

به من مهلت بدهيد که عرايضمان را به آقايان عرض بکنم - بنابراين، مسئله يک چيزى نيست که آقايان به ما بگويند: شما آن روز اينجورى گفتيد. راست است، ما آن روز خيال مى کرديم که در اين قشرهاى تحصيلکرده و متدين و صاحب افکار، افرادى هستند که بتوانند اين مملکت را به آن جورى که خدا مى خواهد، ببرند، آنطور اداره کنند. وقتى ديديم که نه، ما اشتباه کرديم، آمدند بعضيشان خودشان را به ما جا زدند - ما هم که غيب نمى دانيم. و بعضيشان هم خوب بودند لکن رايشان با راى ما مخالف بود - ما از حرفى که در مصاحبه ها گفتيم، عدول کرديم و موقتا تا آن وقتى که اين کشور را غير روحانى مى تواند اداره کند، آقايان روحانيون به ارشاد خودشان و به مقام خودشان برمى گردند و محول مى کنند دستگاههاى اجرايى را به کسانى که براى اسلام دارند کار مى کنند و تا مسئله اينطور است که ابهام پيش ما هست، احتمال هست.

اگر در يک ميليون احتمال، يک احتمال ما بدهيم که حيثيت اسلام با بودن فلان آدم يا فلان قشر در خطر است، ما ماموريم که جلويش را بگيريم تا آنقدرى که مى توانيم. هر چه مى خواهند به ما بگويند، بگويند که کشور ملايان، حکومت آخونديسم و از اين حرفهايى که مى زنند. و البته اين هم يک حربه اى است براى اينکه ما را از ميدان به در کنند. ما نه، از ميدان بيرون نمى رويم...»

سخنرانی 31 خرداد 1361 ـ صحیفه امام ـ جلد 16

 

«... آنچه مهم است اين است که ما مى خواهيم مطابق شرع اسلام مسائل را پياده کنيم. پس اگر قبلا اشتباه کرده باشيم بايد صريحا بگوييم اشتباه نموده ايم. و عدول در بين فقها از فتوايى به فتواى ديگر درست همين معنا را دارد.وقتى فقيهى از فتواى خود برمى گردد يعنى من در اين مسئله اشتباه نموده ام و به اشتباهم اقرارمى کنم. فقهاى شوراى نگهبان و اعضاى شورايعالى قضائى هم بايد اين طور باشند که اگر در مسئله اى اشتباه کردند صريحا بگويند اشتباه کرديم و حرف خود را پس بگيرند، ما که معصوم نيستيم.

پيش از انقلاب من خيال مى کردم وقتى انقلاب پيروز شد افراد صالحى هستند که کارها را طبق اسلام عمل کنند، لذا بارها گفتم روحانيون مى روند کارهاى خودشان را انجام مى دهند. بعد ديدم خير، اکثر آنها افراد ناصالحى بودند و ديدم حرفى که زده ام درست نبوده است، آمدم صريحا اعلام کردم من اشتباه کرده ام. اين براى اين است که ما مى خواهيم اسلام را پياده کنيم. پس در اين رابطه ممکن است من ديروز حرفى را زده باشم و امروز حرف ديگرى را و فردا حرف ديگرى را، اين معنا ندارد که من بگويم چون ديروز حرفى زده ام بايد روى همان حرف باقى بمانم امروز مى گويم مادام که احکام اسلام پياده نشده است و افراد صالحى نداشتيم تا طبق اسلام عمل کنند، علما بايد مشغول به کارهايشان باشند...»

بیانات 20 آذر 1362 ـ صحیفه امام ـ جلد 18

 


تتمه: ایشان در ادامه بیانات 20 آذر 62 تحلیلی هم درباره مشروطه می دهند که بی تناسب با شرایط امروز ما نیست: «من حالا هيچ نگرانى ندارم چون اکثر افراد رامى شناسم و مى دانم که اکثرا متعهد و متدين هستند، بلکه نگرانى من از اين است که نکند سستى کنيم و در پياده کردن اسلام دقت لازم را ننماييم بعدا اشکال پيش بيايد. نکند مثل مشروطه شود که آقايان تلاش کردند و مشروطه را بنا گذاشتند، آن وقت چند نفر از سياسيون مستبد، مشروطه خواه شدند و حکومت را گرفتند و هر دوره مجلس را بدتر از دوره قبل تشکيل دادند. امروز من هيچ ترسى ندارم، ولى ترسم از آن است که مبادا ما مسائل را به صورتى محکم تحويل دسته بعد ندهيم، ترسم از آن است که مبادا از حرفهاى خارجي ها بترسيم و در پياده کردن احکام خدا سستى کنيم. ما بايد همه چيز را به همان قوتى که امروز دارد، تحويل دسته بعد دهيم، و آنها هم کوشش کنند که به همان قوت تحويل دسته بعد دهند. ما بايد بنيان را محکم کنيم و به دسته بعد دهيم تا پيش خدا مقصر نباشيم. بايد هيچ سستى نکنيم و از اين ترس نداشته باشيم که فلان راديو يا دولت خارجى چه مى گويد، راديوها بايد به ما فحش بدهند.»

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 20:49 |

 

دکتر ابراهیم فیاض تحلیلی تاریخی درباره مدل های توسعه در ایران دارد که فکر می کنم آن را در تیر ماه 86 بیان کرده است. بنده مستند مکتوبی از ایشان درباره ریز تحلیل هایشان سراغ ندارم و فقط یک گزارش وبلاگی از جلسه مزبور دیده ام. به مناسبت نکته ای که در بحث قبلی مطرح شد برداشت شخصی خودم را با الهام گرفتن از دانسته های اجمالی از تحلیل دکتر فیاض می نویسم:

 

دو شخصیت تأثیرگذار در تاریخ معاصر هستند که الگو شده اند، حتی از سطح الگو گذر کرده اند و به اسطوره تبدیل شده اند، اسطوره هایی که نمی توان به قصد تحلیل و نقد وارد حیطه مقدس شان شد و جز تجلیل و تکریم درباره آنها چیز دیگری در اذهان جامعه ما وجود ندارد. به همین دلیل این اسطوره ها همچنان حالت زایندگی دارند و همان مشکلات تاریخی را که سابقا در فکر و زندگی ایرانیها ایجاد کرده اند به دست افراد تازه به دوران رسیده ای که سعی می کنند پیرو همانها باشند مجددا تکرار می کنند.

اولین این شخصیت ها میرزا تقی خان امیرکبیر است. اسطوره امیرکبیر اسطوره کفایت و قاطعیت در عمل و سازندگی است اما چیزی که در این اسطوره نهفته بی توجهی به تاریخ خودی و نظر به تقلید از غرب است. کار بزرگی که امیرکبیر با آن شناخته و ستوده می شود تأسیس دارالفنونی است که نمونه واضح خیانت به تاریخ علم ایران زمین و یک چرخش دستوری به سمت پارادایم علم و فن غربی است. دکترفیاض می گوید امیرکبیر با تاسیس پلی تکنیک، بنیانهای تکنوکراسی منفک از فرهنگ را پی ریزی کرده و تکنوکراسی در ایران هم از همان اول با دزدی و رفاه زدگی سردمداران همراه بوده است. از اولین نمونه هایش هم دزدیهای آقازاده ها(شاهزاده ها)ی همان دوره مانند صنیع الملک است.

حاصل زایش الگوی امیرکبیر در زمان ما کسانی هستند که فکر می کنند می شود با حفظ همین فرهنگ دینی علم و تکنیک غربی را وارد کرد و در کنار کشورهای قدرتمند و با آبروی(!) جهان قرار گرفت. الگوی «ژاپن اسلامی» که به دنبال رفع سرافکندگی با واردات ظواهر تمدن غربی بود آرزوی فن سالاران یا تکنوکرات هایی است که آنها را بیشتر در حزب کارگزاران سازندگی دیده ایم. پیشوای این چنین تفکری هاشمی رفسنجانی و اعوان و انصار او مانند کرباسچی و جاسبی هستند که اتفاقا با صفت «امیرکبیر ایران» هم ستوده شده اند. همانطور که فیاض می گوید فرزندان این مدل، دولت کارگزاران سازندگی و تکنوکراتهای مدرن امروز ایرانند که فساد و آقازاده سالاری هم عینا در آنها بازسازی شده است.

شخصیت دوم سید جمال الدین اسدآبادی است. اسدآبادی نماد روحانی روشنفکر اروپا دیده ای است که گرچه نظر به تحول فکری و فرهنگی مسلمانان دارد اما چشمش به اروپاست و راه حل های غربی را پیشنهاد می کند. در تفکر اسدآبادی حقیقتی واحد برای سامان اجتماع وجود دارد که غرب در رسیدن به آن حقیقت پیش افتاده، پس مسلمانان هم باید بجنبند و خود را به غرب برسانند. جمله مشهوری که منسوب به اسدآبادی است فحوای اندیشه ای را نشان می دهد که از این اسطوره در اذهان ایرانی به جامانده: «در غرب اسلام دیدم اما مسلمان ندیدم، اما در ایران مسلمان دیدم ولی خبری از اسلام نبود». این تفکر ساده انگارانه که حاصل نگاه هگلی به تاریخ است، هدف و پیام دین را رسیدن به همان مسیر یگانه ای می داند که غرب به آن رسیده است است. این تفکر منشأ اعتقاد عوام الناسی شده که دنبال فرمول ساخت موشک در قرآن می گردد یا حتی روش متفکری مثل بازرگان را توجیه می کند که قوانین ترمودینامیک را با آیات قرآنی تطبیق می کرد!

غربگرایی اسدآبادی به آنجایی می رسد که با ابزار فراماسونری و ساختن لژهای متعدد سعی در بیداری نخبگان کشورهای مسلمان می کند. شاید بتوان در این رفتارها مسامحه کرد و گفت که او به مقتضای شرایط تاریخی نگاه ابزاری به راهکار فراماسونری داشته اما به گفته دکتر فیاض، که معتقد است در فراماسون بودن او تردیدی نیست، بنیادهای روحانیت روشنفکر درباری به دست همو بنا شده است. سیدجمال همچنین در فروکاستن عدالت خواهی به آزادیخواهی هم بی تقصیر نیست، مشکل اساسی در این سرزمین و شعار توده های مردم همواره عدالت خواهی بوده است اما هر بار توسط نخبگان تجدد زده شعار عدالتخواهی به آزادیخواهی غربی و البته تقلید از سامان اجتماع غربی بدل شده است.

حاصل زایش الگوی سیدجمال الدین اسدآبادی در زمان ما روشنفکران دینی هستند که نگاه التقاطی به تفکر فلسفی غرب و دین اسلام دارند. جریان سیاسی دوم خرداد هم مبتنی بر همین الگوی تجددزده شکل گرفته است، محمد خاتمی بازسازی همان روحانی روشنفکر اروپا دیده ای است که می خواهد تحول فرهنگی در جامعه ما ایجاد کند اما با عاریت گرفتن از ترجمه کتابهای جدید غربی و آمیختن آنها به الفاظ اسلامی به دنبال این هدف می گردد. همچنین در دوم خرداد طیفی از نخبگان غربگرا هستند که پیش می افتند و آزادی را (به جای عدالت) تبدیل به شعار سیاسی همه مردم می کنند. به گفته دکتر فیاض علت ارتباط مداوم دولت اصلاحات باسفارتخانه های غربی را نیز باید در پیوندهای بنیادین اینها در حوزه ی نظری با فضاهای روشنفکری و غربزده تحلیل کرد و آنچه که از طرف رهبر انقلاب خطر «اسلام امریکایی» خوانده می شد حاصل دست همین طیف از نخبگان تجددزده است. 

 


تتمه: سومین مدلی که فیاض به آن می پردازد الگوی فقهی شیخ انصاری [یا صاحب جواهر؟] است که با بالندگی حوزه سیاسی قم (در مقابل حوزه ی انتزاعی نجف)  شکل می گیرد و با رهبری امام خمینی و تأکید بر عناصر «ایران محور» و «مردم محور» طی مدت نیم قرن است که با شعارهای اسلامگرایی و عدالتخواهی وارد اجتماع شده است. فیاض به درستی معتقد است که با وجود پایبندی دولت جدید به این مبانی، همچنان در عرصه اجرا نمودهای این اندیشه ببار ننشسته و دولت به نوعی ارگان مناسکی تبدیل شده و تئوریهای اجرایی خاص خود را بازتولید نکرده است. | مهندس ها از انتقاد به امیرکبیر و سیدجمال تعجب نکنند، عصبانی هم نشوند! این تقصیر القائات کتابها و معلم های مدرسه و سیستم غیرانتقادی دانشگاه است که اجازه نمی دهد نگاههای متفاوت و انتقادی به این اسطوره ها شکل بگیرد. بخواهید یا نخواهید اسناد و عکسهای شرکت کردن سیدجمال در مجالس فراماسونری قابل انکار نیست، عبارت «حرف شما دارالفنونی است» هم کم کم به فحش در مباحث تاریخی تبدیل می شود

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 13:50 |

 

پدر و مادری که به هر علتی از داشتن فرزند محروم هستند فرزند مجهول الهویه ای پیدا می کنند و با زحمت و دلسوزی او را در دامان خودشان می پرورانند اما همینکه فرزند رشد می کند و به دوره ای از بلوغ می رسد دست به نافرمانی می زند و باعث عذاب والدین خودش می شود. این حکایت از بازگشت اشیاء به طینت اصلی شان چه به شکل واقعی و چه به صورت تمثیلی در طول تاریخ بارها اتفاق افتاده و تکرار شده است.

 

نطفه دانشگاه خلف ایرانی هرگز بسته نشده که به دنیا بیاید، شرایط سیاسی و اجتماعی ای که بر تاریخ ایران معاصر  رفته است مانع از این شد که فرزندی خلف که وامدار داشته های ایران زمین باشد و بتواند به سلامت با زمانه خودش رشد کند پا به عرصه وجود بگذارد. در عوض فرزند ناخلفی در دامان ایران گذاشته و پرورانده شد که هیچ تناسبی با محل توطن جدیدش نداشت. دانشگاه فرزند غریبه ای بود که غرب او را می زائید و به دامن دیگران می انداخت و یا چون صورت فریبنده ای داشت والدین ساده لوح داوطلبانه به نگهداری و پرورش او رغبت می کردند.

 امیرکبیر دارالفنون (1268) را تأسیس کرد تا کسانی را از غرب بیاورد و به غرب بفرستد مگر که داشته های غرب را بگیرند و به این طرف بیاورند، اما تالی فاسدهای اقدامی که امیرکبیر انجام داد بزرگ تر از محسناتی بود که تأسیس دارالفنون دربر داشت. امیرکبیر راه را برای تحویل گرفتن فرزندی ناخلف و رشد دادن آن در دامان ایرانیان باز کرد. البته محاکمه گذشته گان و وسواس به خرج دادن در چند و چون این اتفاق و جنجال بر سر اقدامات افرادی به خوشنامی امیرکبیر کار بی فایده ای است، مهم این است که به اقتضای شرایط تاریخی اتفاق ناروایی رخ داده و چندان مهم نیست که بالاخره مباشر اولیه این اشتباه چه کسی بوده و چرا به چنین کاری دست زده است. دارالفنون قاجاری محصلانی را تربیت و به فرنگ فرستاد که بعدها در انقلاب مشروطه (1285) با فریادهای آزادی خواهی شان و دست و پا زدنشان برای «کنستیتوسیون» موی دماغ قاجاریه شدند.

پس از مؤسساتی مانند دارالمتعلمین و مدرسه عالی فروغی، دانشگاه نیز در سنت ترجمه و تقلید زائیده شد. حکومت پهلوی که علاقه وافری به واردات سخت افزار مدرن داشت و تلاش می کرد زندگی غربی را از سر صدقه و مرحمت یا حتی به زور! به مردم ایران هدیه کند دانشگاه را هم به عنوان مظهر تجدد پایه گذاری کرد. دانشگاه تهران (1313) هدیه ای بود که دیکتاتور بزرگ آن را به ایرانیان هدیه می کرد و این ادامه و توسعه یافته همان دارالفنونی بود که دیگر لازم نبود استادانی از فرنگ برایش استخدام کنند. کلنگ سایر دانشگاههای کشور هم به تقلید از همان اولین دانشگاه و بر همان رویه و منوال زده شد. اما فرزند ناخلف به پهلوی ها هم وفا نکرد، سنت های دانشگاهی از غرب می آمد و میانه فکر غربی با تفکر سلطنتی بهم خورده بود. نفس سلطنت بهترین بهانه برای دانشجوی غربزده با آن درک مبهم و آشفته از آزادیخواهی و آن شهوت های فروکش ناپذیر فریاد کشیدن و خراب کردن بود. این شد که حکومت پهلوی تا پایان کار همیشه بادانشگاه درگیر بود و آخر سر هم نتوانست بفهمد که کلنگ تأسیس دانشگاه چطور به پایه های خودش برخورد کرده است.

انقلاب اسلامی (1357) از دانشگاه کمک گرفت اما ریشه و خاستگاه دانشگاهی نداشت. هر چند رهبر انقلاب بر بسیج توده های مردم متکی بود و از نیروهای جوان دانشجویی هم که علائقی خام و هنوز ناگسسته نسبت به فرهنگ بومی داشتند استفاده می کرد اما تکیه نظری و عملی او بر دانشگاه نبود. نظریه انقلاب و حکومت اسلامی نظریه ای ایرانی ـ اسلامی، پیوسته با تاریخ و برخاسته از متفکران حوزوی بود و به همین مناسبت بود که رهبر انقلاب سعی می کرد بـا تفکر وحدت (و نه اتحاد) حوزه و دانشگاه آن حد فاصل و جدایی را جبران کند و دانشگاه را به راه مردم بیاورد. اما نمی توان به این سادگی و با پیام وحدت! نیروی گریز از مرکز دانشگاه را مهار کرد و چنین شد که جمهوری اسلامی هم در تمام سی سال خود دانشگاه را «تحمل کرده است».

انقلاب فرهنگی (1359) شروع برخورد حکومت تازه تأسیس با دانشگاه افسارگسیخته بود اما نه شروع خوبی بود و نه نتیجه معناداری داشت. خلاصه کارنامه انقلاب فرهنگی تصفیه دانشگاه از استادان ضدانقلابی و برچیدن اتاق های جنگی بود که به بهانه کار سیاسی و فعالیت انقلابی ایجاد شده بودند. این به اصطلاح انقلاب فرهنگی ـ که گاهی به اشتباه با اتفاق بسیار بزرگتری که در چین رخ داد و به همین نام ترجمه شده مقایسه می شود ـ به نوعی مسابقه رادیکالیسم و افتخارطلبی در میان دانشجویان انقلابی هم بود؛ عده ای می خواستند از آنهایی که با اشغال سفارت به افتخار انقلاب دوم نایل شده اند عقب نمانند! انقلاب اول، انقلاب دوم و انقلاب فرهنگی هر کدام صاحبان و مدعیان خودشان را داشتند.  

بازگشایی دانشگاه با ستاد انقلاب فرهنگی انجام و ادامه کار به شورای عالی انقلاب فرهنگی (1363) منتهی شد، لیکن دیگر چنان حیطه کاری آن وسیع شده بود که عملا تمرکزی بر اصلاح دانشگاه نداشت. بنابراین انقلاب فرهنگی پس از تصفیه دانشگاه در سطح تغییر بعضی مواد و متون درسی و گنجاندن واحدهای معارف اسلامی و یا تعریف رشته های جدید دانشگاهی و یا ایجاد موسسات انتشاراتی (مانند سمت 1363) درجا زد. تشکیل بسیج دانشجویی (1367) و ایجاد نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها (1372) هم تنها مرهم هایی موضعی و محدود بر زخمی غیربومی و فرزندی ناخلف به نام دانشگاه بوده اند.

هدف از تحول دانشگاه، خروج از فرهنگ غربی و جایگزین شدن فرهنگ آموزنده اسلامی و ملی بود. با اینهمه و پس از سی سال از انقلاب اسلامی روح حاکم بر دانشگاه ها تغییری نکرده است، محیط دانشگاه محیط خودباختگی وناباوری بوده و هست و در محیط خودباختگی جز وادادگی و تقلید حاصلی به وجود نمی آید. اخیرا و پس از اظهار نظر مقام رهبری درباره فارغ التحصیلان رشته های علوم انسانی (شهریور 1388) چنین گفته می شود که دانشگاه به تحول اساسی نیاز دارد اما بسیاری از کسانی که به طبل چنین انگاره ای می کوبند خود گرفتار افکار دانشگاهی و غربزده اند و پیش از این افتخارات و دستاوردهای علمی را جز با «شاخص های توسعه دانشگاه» نمی سنجیده اند.

وقتی تصویر درستی از آنچه باید به آن رسید وجود ندارد چگونه می توان برای رسیدن به هدف تلاش کرد؟ وقتی تحول بدون دگرگونی های اساسی در افکار ممکن نیست چگونه می توان به آینده ای که بر گذشته های پیشین استوار است امیدوار بود؟ آیا چنین تلاشی به تقلای بی هدف کسی نمی ماند که از ترس چشم بند به چشم بسته و با اینحال سعی می کند راه درست آینده را خود پیدا کند؟

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 22 شهریور1388 و ساعت 6:30 |

 

توسعه و تجویز احساسات به همه حوزه های زندگی امری به غایت اشتباه است، وقتی که عواطف به حوزه عمومی راه پیدا می کنند و در مقام نابجایی به کار گرفته یا بدتر از آن «تئوریزه» می شوند چیزی جز انحراف و عقب ماندگی پدید نمی آورند. عقلانیت را نباید به مسلخ احساسات کشاند و چون در حوزه عمومی بیش از هر چیزی به «رویکرد عقلانی» و «حسابگری منطقی» نیاز است تجویز محبت به عنوان یک امر تأثیرگذار ممکن است باعث تحول منظومه های فکری و سیاسی به انگاره های احساسی و عاطفی شود. این اشتباه ممکن است حتی به تعویض «حکمت سیاست» منجر شود؛ امر سیاسی برای سامان دادن به امور جامعه یا رسیدن به آرمانهایی خاص و یا هر دو مورد به کار می افتد اما اگر پیوندهای عاطفی ذیل امر سیاست موضوعیت پیدا کنند و درباره آنها نظریه پردازی شوود ممکن است حکمت سیاست به محبت کردن و محبت ورزیدن تغییر یابد و روش سیاست ورزی به رابطه مرید و مرادی و اطاعت محض مبدل گردد.

شخص پرستی حداقل نتیجه ای است که عاید قائلان به تجویز اصولی محبت می شود. تفکر سیاسی ای که مبتنی بر حب و بغض باشد همواره به نگاه سیاه و سفید و غیرانتقادی مبتلا می شود و زمینه مناسبی برای انگیزه های سطحی و ایدئولوژیک فراهم می کند. از طرفی چون احساسات، شخصی و غیر یکدست هستند «هر کسی از ظن خود» و با تکیه بر احساسات شخصی خودش با امر سیاسی ارتباط پیدا می کند. به این ترتیب مجموعه ناهمپیوسته ای از وابستگی های فرد به فرد درکنار هم شکل می گیرد که اشتراکشان در محبت به امری واحد به اشتباه «وحدت سیاسی» خوانده می شود. این ناهمپیوستگی و ناهماهنگی کمترین اقبال را برای «تفاهم درونی» و «گفتمان انتقادی» دارد چون بر احساسات شخصی مبتنی است، در حالی که دوستی ها و دشمنی های سیاست باید بر تفکرات و انتقادات روشمند بنا شود. در غیراینصورت تا وقتی که بحرانی در کار نباشد مشکلی به وجود نمی آید، اما به محض کوچکترین تغییرات ناخواسته انواع و اقسام تفاسیر متضاد از یک پدیده واحد و از جمعی به ظاهر متحد صادر می شود که در همه آنها هم مستنداتی از نگاه عاطفی و احساسی ملاحظه می شود.

اما بزرگتر از این مشکلات، مانعیتی است که احساسات بر سر راه عقلانیت پدید می آورد. احساسات می تواند فضای عقلانیت را تنگ کند و حتی منطق را به خدمت بگیرد و مجموعه ای سراسر مغالطه آمیز از توجیهات را به جای یک روش فکری جایگزین نماید. همچنین احساسات می تواند نوعی «سرسپردگی» و پیروی عاطفی را دامن بزند که مانع بروز استعدادها، خلاقیت ها و توانائی های اشخاص می شود. برای ایضاح این مفهوم مخرب از احساسات و مانعیت وابستگی عاطفی از رشد عقلانی گریزی به یک تمثیل داستانی خالی از لطف نیست؛

در فیلم «من سام هستم» (I Am Sam) قصه پدر عقب مانده ای روایت می شود که تلاش می کند حضانت دختر هفت ساله خود را نگه دارد. داستان فیلم حکایت دشواری های زندگی این مرد برای از دست ندادن حق مراقبت دخترش است. یکی از مشکلاتی که پدر با آن مواجه می شود از جانب مدرسه دخترک است، او را به مدرسه فرا می خوانند و به او تذکر می دهند که دخترش با وجود استعداد بالا دچار افت تحصیلی شده و اخیرا «درجا می زند». مربی مدرسه صراحتا به پدر می گوید که رابطه عاطفی بین او و دخترش باعث افت یادگیری او شده است! چون توان ذهنی پدر بیش از هفت سالگی رشد نکرده و دختر هر آنچه را که یاد می گیرد با پدرش در میان می گذارد و با او درس می خواند کم کم نسبت به آنچه پدرش توان آموختن و گذر کردن از آن را ندارد بی علاقه شده و نمی خواهد به چیزی بیشتر و جلوتر از پدرش گذر کند.

وقتی پدر مشکل را متوجه می شود تندی می کند و سعی می کند دخترش را مجبور کند تا هر چه را که در مدرسه از او می خواهند یاد بگیرد. اما همیشه و در جهان واقعی چنین اتفاقی نمی افتد. این مشکل به نوعی معضل عمومی بشر است، آمیخته شدن احساسات و عواطف به معرفت انسانی باعث اعتقاد به درستی قضایا و عالی بودن مرتبه ی القای داده ها و باورها می شود. آموزه های بستگان و معلمانی که طرف محبت کودکان هستند در ذهن آنها «حک» می شود و نمی توان به سادگی اشتباهاتی را که در ذهن آنها شکل گرفته است پاک نمود. نگاه فرزندان به زندگی و تفسیرشان از احوالات دنیا تا مدتهای مدیدی همان چیزی است که از والدین خود دیده و شنیده اند و کسانی که بدون تغییر شرایط به مرحله ای از «رشد انتقادی» می رسند و در این باورهای اساسی تجدید نظر می کنند به غایت اندک هستند. منشأ تمام این دشواری های طبیعی آنجاست که آموزه های واقعی زندگی از ابتدا با «احساسات و وابستگی ها»ی عاطفی آمیخته می شوند.   

 گریزی از این سیر طبیعی در زندگی انسانی نیست اما تکرار پدیده ای مشابه در مرحله ای پس از بلوغ و در حوزه هایی آمیخته به عقلانیت و حسابگری غیرقابل قبول است. استفاده از احساسات در سیاست می تواند تلطیف کننده امر سیاسی و مانند روغنکاری چرخ دنده های خشک آن انگاشته شود، اما احساسات نمی تواند به صورت یکی از پایه ها،اصول و یا حتی یکی از مواد مهم امر سیاسی در بیاید و از آن بدتر نمی تواند به محور فکر سیاسی تبدیل شود. خودسانسوری، پرهیز از انتقاد، احساس گناه از جولان فکری و فراگرفتن هاله ای از تقدس به دور اشخاص که همواره متضمن اغراق ها و بزرگنمائی های شاعرانه و فرابشری می شود از کمترین آسیب های اصالت یافتن احساسات در سیاست هستند.

 اشکال بزرگی که به منظومه های عرفانی وارد می شود این است که خالی از میزان عقلانیت و حسابگری لازم هستند و به همین دلیل نمی توانند در سپهر عمومی نقش محوری داشته باشند. الگوی عرفانی الگوی مناسبی برای نظام های سیاسی نیست. فراتر از این، هنگامی که بنای معارف بر پایه احساسات به عادت قومی تبدیل می شود و معرفت منشأیی آمیخته با عشق و وابستگی پیدا کند همزمان رکود و کهنگی نیروهای عقلانی جامعه نیز آغاز می شود، چنانچه تجربه تاریخی ایرانیان نیز موید چنین حقیقتی است. تمایل به احساس ارادات و کشش به سمت منظومه های عرفانی (که همواره ادبیات را به عنوان ابزار قدرمتند خود به خدمت می گیرد) با خوی اشعریگری جامعه ما تناسب زیادی دارد و مردمان ندانسته به دام مغالطه «هر چه آن خسرو کند شیرین بود» می افتند. تهدیدی که پیش روی چنین جوامع وجود دارد همین است که منظومه های سیاسی، فلسفی، حقوقی، فقهی و کلامی رفته رفته به زیر سایه منظومه های عرفانی می روند و شیفتگی ها و وابستگی ها جای منطق و عقلانیت را اشغال می کند.  

«اعرف الحق تعرف اهله» نماد تفکر انتقادی تشیع و تقدم اندیشه بر اراده و احساسات است؛ حق را بجوی تا اهل حق را بشناسی! این دستور مبتنی بر نظریه و تفکر است نه مبتنی بر عشق و وابستگی، و در مقابل «حب الشیء یعمی و یصم» اخطار مکملی است که اثر مخرب احساسات در قضاوتهای انسانی را هشدار می دهد. مستندات فراوانی برای تأکید بر صحت این اصل وجود دارد اما ارجاع به همین دو فقره عقلی و شرعی به این منظور کفایت می کند. احساسات می تواند فرع و حاشیه امر سیاست باشد اما نمی تواند موضوع امر سیاسی قرار بگیرد، حساسیت و طبیعت امور عمومی شعر و شاعرانگی و ابـراز محبت را بر نمی تابد. بنابراین سامان یافتن امور انسانی در سپهر عمومی با پذیرش احساسات جز به شیوه «وفاداری انتقادی» و یـا «وفاداری پرسشگرانه» که معطوف به اصالت دانایی، ارتقاء سطح تشخیص و مشاوره و مشارکت عمومی است ممکن نمی باشد و این چیزی است که کمابیش از سیره سیاسی ائمه تشیع نیز قابل استفاده است.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 18 شهریور1388 و ساعت 21:28 |

 

مدتی پیش که سر و کار بیشتری با تاریخ داشتم به سندی برخورد کردم که توجه ام را جلب کرد. سند مربوط به اولین بازجوئی از آیت الله خمینی در زندانهای شاه است و جالب اینجاست که ایشان تنها یک جمله در برگه بازجوئی نوشته اند: «چون استقلال قضايي در ايران نيست و قضات محترم در تحت فشار هستند نمي توانم به بازپرسي جواب دهم. روح الله خمینی». عجیب بود که اطلاعات برگه بازجوئی (تاریخ و عنوان و ...) تکمیل نشده بود. علیرغم قرار گرفتن برگه در میان اسناد مربوط به آیت الله خمینی و دستخط و امضای آن که نشان می داد نوشته متعلق به بازجوئی خود ایشان است دلیل دیگری بر صحت انتساب آن وجود نداشت. تصویر سند مزبور را در زیر می بینید:

سند اعترافات آیت الله خمینی در زندانهای شاه

بنابراین موضوع را جستجو کردم و چیزی در روزنامه جمهوری اسلامی پیدا کردم که باعث شد شک ام برطرف شود. صفحه حوزه روزنامه جمهوری اسلامی مورخ ۸۷/۱۱/۱۴ به نقل از کتاب «سير مبارزات امام خميني در آينه اسناد به روايت ساواك» به سند دیگری از گزارشات سرلشکر خلعتبری ارجاع داده و جمله مذکور در آن برگه را هم عینا بازگو کرده است:

در سندي از قول سرلشگر خلعتبري ـ بازپرس حضرت امام در دوران زندان ـ آمده است: «هرگز مردي با اين نيرو و قدرت نديدم. اين شخص علنا براي مرگ خود را حاضر مي نمايد و در جواب بازجويي سكوت اختيار كرده است »

سكوت امام خميني در برابر بازجوها و بي پاسخ گذاشتن پرسش هاي آنان مهم و جالب است در يكي از اين گزارش ها آمده است: «نسبت به بازجويي از نامبرده بالا اقدام لازم به عمل آمد. ليكن طي دو دفعه بازجويي از دادن جواب به سئوالات مطروحه خودداري و در دفعه اول اظهار نموده: چون استقلال قضايي در ايران نيست و قضات محترم تحت فشار هستند نمي توانم به بازپرسي جواب دهم. ضمن بازجوئي مجدد مشاراليه اظهارات مذكور را مجددا تاييد و اضافه مي كند: استنباط نموده ام كه شما من را محكوم مي كنيد لذا چه لزومي دارد كه به سئوالات جواب دهم و به علاوه چنانچه دادگاهي تشكيل گردد اگر از قضات دادگستري در دادگاه متشكله حضور نداشته باشند اينجانب در آغاز نيز از اداي جواب خودداري خواهم نمود».

لازم است یادآوری شود که این نوع پاسخ دادن به بازپرس ها در حالی است که احتمال اعدام آیت الله هم وجود داشته و کمترین مجازاتی که انتظار ایشان را می کشیده حبس یا تبعید و جلای وطن بوده است. در ادامه جملات دیگری هم نقل شده است:   

«آيه الله خميني علاوه بر اين كه از تبعيد و زندان نمي ترسد به وسيله تيمسار پاكروان و تيمسار عزيزي پيغام داده است كه به هيچ وجه حاضر نيست با دولت سازش نمايد مگر جريان را وسيله راديو يا روزنامه در اختيار ملت ايران بگذارد بدين معنا كه اجازه دهند نامبرده از راديو و روزنامه جات استفاده كند و چون دولت هم به اين امر راضي نيست قرار است خميني و قمي را به كرمان و محلاتي را به تبريز تبعيد نمايند.»

 


تتمه: یکی از دوستان نظریه ای دارد که می گوید: «آنکسی که خیلی ادعا می کند من حزب اللهی هستم فی الواقع حزب اللهی نیست» حالا حکایت کسانی است که ادعای خط امامی و انقلابی بودنشان سقف فلک را می شکافد اما حال و روزشان کمترین نسبتی با اندیشه ها و گفتار و کردار امام ندارد، به حکم همان نظریه از کسانی که اوج افتخارشان آویزان بودن مقطعی به بنیانگذار انقلاب است انتظاری جز این نمی رود. | میرحسین هم خواستار مجازات سران اصلی آشوب‌ها شد! دوست دیگری اشاره طنز آمیزی داشت به اینکه: جمعیتی دنبال دزدی افتاده بودند و فریاد می زدند آی دزد! آی دزد! دزد هم که می دید اوضاع خراب است خودش هم شروع کرد به فریاد زدن که: آی دزد! بگیریدش! آی دزد!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 16 شهریور1388 و ساعت 6:28 |

 

وقتی به یک مطلب مضحک بر می خورید نمی توانید درباره اش طنز بنویسید، طنز نوشتن درباره اتفاقی که خود به خود خنده دار است کار بسیار دشواری است، بعید هم نیست اصل ماجرا را خراب کنید و با اضافات خودتان نمکش را بگیرید. وقتی هم مطلبی بیش از حد ساده باشد توضیح دادنش سخت می شود، مثلا شما نمی توانید درستی دو دو تا چهار تا را به راحتی توضیح بدهید و به هزار و یک دلیل ثابت کنید که دو دو تا حتما چهار تا می شود، دو دو تا چهارتا فقط یک دلیل دارد و آنهم خودش است؛ دو دو تا چهار تا!

 

در ده دلیل... نوشته بودم: «به محض اینکه به گوشم می رسید که عده ای برای مخالفت با دولت و حکومت جمهوری اسلامی شعار مرگ بر روسیه و مرگ بر چین داده اند و حتی پرچم روسیه را آتش زده اند نظرم از این عده بر می گشت. شاید باورتان نشود ولی این قوی ترین دلیل من برای محکوم کردن سبزهاست، آنقدر ساده که توضیح دادنش برایم دشوار است. کسانی که آنقدر احمق باشند که فریب این فرصت طلبی مضحک را بخورند می خواهند برای کشور چکار کنند؟». اما همین بهانه شد که بعضی ها سوال کنند و از من بخواهند که این را توضیح بدهم و من هم وعده دادم که می نویسم. داعیه شعاردهندگان مرگ بر روسیه و مرگ بر چین از دو حال خارج نبود؛ آنها یا مخالف دولت بودند و یا چون از اساس با حکومت مشکل داشتند این شعارها را برای محکوم کردن حکومت سر می دادند.  

. . .

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

. . .

خلاصه اینکه؛ ارتباط مسالمت آمیز دولت و حکومت جمهوری اسلامی با چین و روسیه به هیچ وجه نمی تواند مستند شعارهای مسخره ای مانند مرگ بر روسیه و مرگ بر چین باشد. موقعیت اقتصادی و سیاسی چین و روسیه بزرگتر و امن تر از آنست که بتوان آن را نادیده گرفت. آمریکائی ها به خاطر کسری بودجه شان از چینی ها قرض می گیرند و با همان پول از بازار چین اجناس ارزان قیمت خریداری می کنند! سفر هیلاری کلینتون به چین که در آن هیچ صحبتی از حقوق بشر نکرد و تا توانست مسئله بحران اقتصادی را بزرگ و مهم جلوه داد و سفر او به روسیه که خواهان کنار گذاشتن تنش های پیشین و ریست کردن روابط شد نقش واقعی روسیه و چین را ثابت می کند. 

در آخر بد نیست گریزی به یک حکایت طنز بزنم تا شمای کلی ماجرا مشخص شود؛ «می گویند دزدی به خانه ای رفت اما هر چه گشت چیز به درد بخوری پیدا نکرد، عصبانی شد و موقع برگشت دید که بچه ها خوابیده اند و دفتر مشق شان هم پهن است، قلم برداشت و از لجش تمام مشق بچه ها را خط خطی کرد!» ... این تمثیل را وقتی نقل می کنند که کسی چیزی برای گفتن نداشته باشد(کم آورده باشد) اما ناگهان موضوع بحث را تغییر بدهد و به موضوع بی ربطی اعتراض کند، یعنی بخواهد با این حربه دست پیش بگیرد تا بازندگی و عقب ماندگی اش به چشم نیاید. بنابر این حکایت دزدی که مشق بچه ها را خط می زد و جوانی که شعار می داد؛ مرگ بر روسیه، مرگ بر چین حکایتی واحد است.

 


تتمه: الیاس قبلا نوشته بود: جمهوری اسلامی هر کاری بکند همیشه محکوم است | بنده شخصا نقش افسانه جومونگ را که در آن احساسات ضد چینی رواج دارد را موثر تر از هر موضوع دیگری در سرایش شعار مرگ بر چین می دانم | جسدزنده گفت: بگو مرگ بر چین! | گفتم که مطلب مضحک را فقط می شود هجو کرد، قبلا هم در اینباره نوشته بودم. طنزنویس های ناشی (وحتی غیرناشی) همین اشتباه را مرتکب می شوند، می خواهند طنز بنویسند اما تنبل اند و می روند دنبال مطالبی که خود به خود خنده دار هستند، فکر می کنند هنر است! بعد هم از زور طنزنویسی (که نمی دانم از کجا آمده) به تمسخر کردن می افتند و به جای طنز، هجو و دری وری و فحش می نویسند | یک دلیل ساده که اقدامات طرفداران موسوی برای جر زدن در انتخابات و نپذیرفتن شکست احتمالی را ثابت می کند اینست که قبل از رأی گیری شعار می دادند: «اگه تقلب بشه، شنبه قیامت می شه» با در نظر گرفتن آن مناظره کذایی و له شدن موسوی دلیل به شدت ساده می شود، توضیح دادن و طنز نوشتن درباره اش هم بسیار سخت است | همه دنیا می گویند دریای کاسپین، عربها هم می گویند بحر قزوین، ما چرا می گوئیم خزر؟ یا مازندران؟ |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 2:35 |

 

جمهوری اسلامی برای اینکه خودش را موجه جلوه بدهد به یک «قربانی» نیاز داشت تا با سر بریدن آن در مقابل کسانی که اعتمادشان را به حکومت از دست داده اند به خیال خودش دوباره به روزهای خوش! پیشین بازگردد. متأسفانه همانطور که پیش بینی می شد قربانی از میان نیروهای وفادار به انقلاب انتخاب شده است و بهانه این «ذبح ناجوانمردانه» اشتباهاتی است که به وسیله عده ای خودسر در قضیه کوی دانشگاه و بازداشتگاه کهریزک اتفاق افتاده است. حالا جمهوری اسلامی برای اینکه ضعف خودش را در مدیریت بحران، مهار اغتشاشات و کنترل خودسری ها لاپوشانی کند به چنین انتخاب ذلیلانه ای روی آورده است و متأسفانه رهبری نیز دانسته یا ندانسته از چنین حربه ای استفاده می کنند.  

در دیدار اخیری که رهبر نظام با نمايندگان تشكلهاي دانشجويي، و «نخبگان علمي و فرهنگي دانشگاهها» داشتند صحبت هایی از ایشان شنیده شد که موید همین نگرش است. ایشان از بعضی نهادهای مسئول در جریانات اخیر اسم آوردند و تذکر دادند که نباید جرائم منتسبین به این نهادها نادیده انگاشته شود. آنطور که خبرگزاری های رسمی گزارش کردند: «حضرت آيت الله خامنه اي با تشكر و تقدير از خدمات پليس امنيت، پليس انتظامي و بسيج خاطرنشان كردند: اين خدمات بزرگ نبايد موجب رسيدگي نكردن به برخي جرائم شود و اگر كسي با وابستگي به هر كدام از اين سازمانها، تخلف و جرمي مرتكب شده، بايد كاملاً رسيدگي شود.»

فی نفسه اشکالی در پیگیری جرائم و مجازات عوامل خودسری که باعث نقض قانون و آبروریزی برای کشور شده اند وجود ندارد اما تبعیضی که در این میان رخ داده است غیرقابل چشم پوشی است. آقای خامنه ای از بسیج و نیروی انتظامی اسم آورده اند اما متأسفانه «فـقـط» از اینها اسم آورده اند و مسببین و محرکین اصلی ماجرا را فراموش کرده اند و همچنان به ملاحظه کاری و مدارا درباره بزرگترین اتفاقی که در طول سی سال اخیر حیثیت نظام را مخدوش کرده است ادامه می دهند. اگر قرار باشد از خطاکاران کوچک و گمنام این ماجرا نامی برده شود و از انتساب مبهم آنها به بعضی نهادهای حکومتی یاد شود چرا از دانه درشت ها و گردن کلفت ها و انتساب مسلم آنها به نهادهای قانونی نظام نامی برده نمی شود؟

چرا از بعضی سران «مجمع تشخیص مصلحت نظام» خصوصا هاشمی رفسنجانی که چنان نامه تهدید آمیزی برای مقام رهبری (و نه فقط شخص آقای خامنه ای) می نویسند و چنان خطبه ای را در نماز جمعه می خوانند نامی برده نمی شود؟ چرا از خانواده و اعوان و انصار او که تحریکات آنها دیگر بر هیچ کس پوشیده نیست نامی برده نمی شود؟ چرا مثلا از اشتباهات و خیانت های «مسئولین سابق نظام» نامی برده نمی شود؟ چرا از نخست وزیر سابقی که رهبر انقلاب به خوبی به کینه های قدرت طلبی او و دشمنی او با شخص خودشان واقف هستند نامی برده نمی شود؟ چرا از رئیس جمهور پیشین نظام محمد خاتمی که چنان خواسته های بیشرمانه ای را به زبان می آورد نامی برده نمی شود؟ چرا از جماعت «مویدین و یاران امام» نامی برده نمی شود؟ چرا از امثال کروبی که ریاست نهادهای مهمی مانند بنیاد شهید و مجلس شورا را داشته اند و کارنامه های کثیفی بهم زده اند نامی برده شود؟

چرا از میدان داری بعضی «نمایندگان مجلس» خصوصا رئیس محترم(؟!) آن که حین برگزاری انتخابات در تماسی با آن مردک متوهم به او نوید پیروزی می دهند و در صدا و سیمایی که ملک طلق خود می دانند حتی زبان به انتقادات مضحک از شورای نگهبان باز می کنند نامی برده نمی شود؟ چرا اقدامات و سخنان او (که بارها در صحن علنی درباره مجتمع سبحان و خسارت خوردن به چند خودرو نمایندگان داد سخن سر داد اما در برابر قانون گریزان و تحریک کنندگان اصلی ماجرا و خسارت های جانی اغتشاشگران سکوت اختیار کرد) نکوهیده نمی شود؟ و چرا از تحریکات بعضی اعضای «بیت رهبری» که بر اساس دشمنی خود با رئیس دولت به فتنه آفرینی در پس ماجرا مشغول بودند نامی برده نمی شود؟ چرا از جناب ناطق نوری که گفته می شود هم در حین برگزاری انتخابات و هم در نیمه شب انتخابات تماسهای مشکوک و تحریک آمیزی با نامزد بازنده داشته اند و او را در خیالات خود مصمم کرده اند نامی برده نمی شود؟

... سوالها بسیار بیش از این است اما جواب همه این سوالها جوابی واضح و صریح است، دیوار همه اینها بلند است اما دیواری کوتاه تر از دیوار بسیج پیدا نمی شود، زبان اینها دراز و قدرتشان غالب است اما بسیج هیچ زبان گویا و مقام مدافعی ندارد، اینها گردنهایشان کلفت است اما در کشوری که بدون تردید وامدار و مدیون بسیج و بسیجی است گردنی به نازکی گردن بسیج و صدایی کوتاه تر از صدای نیروهای وفادار به انقلاب پیدا نمی شود. در نظامی که نام اسلامی را یدک می کشد طلبکارها و مدعیان به اصول لایتغیر تبدیل شده اند و وفادارن و فداکاران بی ادعا طفیلی حکومتی هستند که تنها در بحران ها و سختی ها به وجودشان احتیاج پیدا می شود.  

آقای خامنه ای در این مدت تنها به انتقاد از بعضی نخبگان اکتفا کرده اند و اصطلاح مبهم نخبگان و مبهم تر از آن اصطلاح «مردودی نخبگان» را به کار برده اند. استفاده از این واژگان که چند صباحی ورد بعضی رسانه ها می شود و  پس از تکرار طوطی وار آن از بعضی نابغه های ولایت پرست! به زودی از سر زبانها می افتد چه سودی به حال کشور دارد؟ کیست که نداند این نخبگانی که از مردودی آنها سخن گفته می شود حداقل یک دهه پیش مردود شده اند و تنها این نظام است که خوشبینانه و ساده لوحانه مردودی آنها را نادیده انگاشته تا برای بار چندم مردود شوند، یا خیانتهایشان نادیده گرفته شود و یا در کمال اطمینان مورد عطوفت و رأفت اسلامی! قرار بگیرند. هزینه این حرکت های قهقرائی و خسارت های فراوان باقیمانده از آن به عهده چه کسی است؟

نظام اکنون از موضع قدرت با متخلفان و متهمان این قضایا برخورد می کند اما آیا تضمینی برای پایداری این وضعیت وجود خواهد داشت؟ آیا نظام آماده است تا یکبار دیگر دست روی دست بگذارد و شاهد ماجرایی مشابه با خسارت ها و هزینه هایی غیرقابل پیش بینی باشد؟ اغتشاشات تهران ادامه همان ماجرای هجده تیریی است که با ده سال مدارای نابجا و نادرست با مقصرین و محرکین آن به چنین مرحله دامنه داری کشیده شد. نامهای تاجزاده و حجاریان و عطریانفر و ابطحی و ... که هم اکنون نمایش تازه ای برای «سیکل محاکمه و بخشش» آنها به پا شده است برای مردم کوچه و بازار هم اسمهای آشنایی هستند چه رسد به کسانی که سر و کاری با سیاست دارند.  

اکنون «میانه روی دستوری نظام» شکل مهوعی به خود گرفته است. مسئولین نظام می خواهند چنین تلقی کنند که ماجرا تمام شده است و با همین ژست است که کم کم لزوم «رأفت اسلامی» در حق مجرمینی که اظهار ندامت(؟!) کرده اند به افکار عمومی القاء می شود. اما رأفت اسلامی در حق کسانی که به دروغ اظهار ندامت می کنند تا از بند رها شوند و به رویه سابق خود بازگردند چه سودی برای کشور دارد؟ رأفت اسلامی اگر چیز روایی بود امیرالمومنین آن را در حق اصحاب رسول الله و ام المومنین و کاتبان قرآن روا می داشت! اعمال رأفت اسلامی مختص ضعفا و بیچارگانی است که از سر جهالت و استضعاف برای اولین بار جرمی را مرتکب شده باشند نه آنها که با احقاد بدریه و حنینیه روبروی نظامی که به داعی حکومت اسلامی تشکیل شده است می ایستند و بی شرمانه همه چیز مملکت را به بازی می گیرند. 

بنابراین به مصداق النصیحة لائمة المسلمین باید از سر دلسوزی و وفاداری به رهبری نظام حضرت آیت الله خامنه ای (دام ظله العالی) تذکر داد که رویه نادرست پیشین باعث چنین حوادثی شده است و معلوم نیست که ادامه همین روند چه آینده ای را پیش روی نظام خواهد گذاشت و چه تلخی های تازه ای را به بار خواهد آورد؟ این تذکر نه از زبان ما کوچکترین ها که از زبان امیرالمومنین است که فرمودند: «اذا کان الرفقُ خُرقا کان الخرق رفقا». آنجا که مدارا خشونت به بار می آورد، خشونت عین مدارا محسوب می شود. اینطور نیست که همیشه برخورد مسالمت آمیز و مهربانانه نتایج مثبتی در پی داشته باشد، هیچ حکومت و دولتی با لبخند نتوانسته است کاری از پیش ببرد یا اقتدار خود را ترمیم کند، نداشتن قاطعیت در عمل و بی تصمیمی نسبت به مسائلی که بالبداهه مضر و مخرب هستند به نتایج فاجعه بار منجر می شود. تکلیف مداری هرگز با رودربایستی و نصیحت و ملاحظه کاری جور در نمی آید، درست است که آدم تکلیف مدار همیشه مصلحت را ذیل تکالیفش لحاظ می کند اما هیچ وقت هم «تکالیف مسلم» را فدای مصالح کوتاه مدت و ظاهری نمی کند.

 


تتمه: بنده شکی در این ندارم که شکست خوردگان این ماجرا از حالا مشغول برنامه ریزی برای دوران بعد از آقای خامنه ای هستند اما نهادهای اطلاعاتی و قضایی معمولا بعد از فروکش کردن یک موج به جای جدیت بیشتر نهایت مسامحه را در پیگیری چنین مواردی انجام می دهند. تمام این مسخره بازیها و سیرکی که این بزدل ها در دادگاه راه انداخته اند برای این است که فقط آزاد بشوند تا در بیرون از زندان، فعال یا منفعل، انتظار روزهای پایانی حیات رهبری را بکشند | توهم نزنید! دانشطلب در حال حاضر در هیچ پایگاه بسیج (یا کلانتری نیروی انتظامی!) عضویت ندارد | تمام منظور و مرادم در مطلبی که درباره قوه قضائیه و ریاست آقای لاریجانی نوشتم به آقای خامنه ای بود. مخصوصا در آن قسمت که نوشته بودم؛ «وقتی علنا قدرت قانون و نیروی انقلاب به استهلاک کشانده شده از آقای لاریجانی چه انتظاری می توان داشت؟» ... بنده دقیقا ملاحظه کاریهای رهبری را در این ضعف قانون و استهلاک و یأس نیروهای انقلاب موثر می دانم | مقصر این سرخوردگی ها چه کسی است؟ ای کاش من هم یک بسیجی نبودم | + و + را هم اگر حال داشتید ببینیید | فقط دیدنی است | و همه از محاکمه جاسبی و مهدی هاشمی گفتنند

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 6 شهریور1388 و ساعت 7:44 |

 

من نه به احمدی نژاد رأی داده ام نه به آن سه تای دیگر، یعنی در مسابقه چهار احمق خودم را کنار کشیدم و فقط تماشاچی بودم و نهایتا چیزهایی را در همین وبلاگ «تحلیل» کردم، حتی در مخیله ام تصور نکردم که ممکن است در چنین انتخابات مسخره و بچه گانه ای پای صندوق رأی بروم.  با اینحال هم «ترجیح» می دادم و هم «پیش بینی» می کردم که مردم به همان کسی که در کرسی ریاست جمهوری است دوباره اعتماد کنند و همو دوباره رئیس جمهور مملکت بشود.

 

خیلی ها که عادت به انتزاع قضایا دارند و خودشان را همیشه مظلوم می بینند انتظار دارند ماهایی که مخالف تظاهرات و اعتراضات تهران بودیم کلاه خودمان را یکبار دیگر قاضی کنیم و دوباره از نو قضاوت کنیم شاید نظراتمان عوض شود... باشد! فرض کنیم من می خواهم همه چیز را فراموش کنم و با نگاه به اتفاقات تلخی که افتاده است قضایا را بازنگری کنم. اصلا تصور کنیم که من حبس بوده ام و از هیچ چیز خبر نداشته ام و حالا آزاد شده ام و کلیت ماجرا را شنیده ام. حالا می خواهم بگویم اگر هم بودم چرا طرف سبزها را نمی گرفتم و چرا سبزها را مقصر و خائن به وطن یا در خوشبینانه ترین حالت احمق و بازیچه سیاسی می دانم.  اینها نظرات شخصی من است و به قبل از این اتفاقات مربوط می شود و شما نمی توانید به من بگوئید که چرا چنین نظراتی دارم چون هم نظرات شخصی خودم است و هم اگر بگویم «مدرسه ما هفتاد گیگ وبلاگ شود».

ابتدا هفت دلیل از آدمهایی که از قبل حبس فرضی من تا حالا عوض نشده اند؛

1_ هاشمی رفسنجانی حامی جنبش سبز بوده، نه تنها خودش و خانواده اش که اعوان و انصار فاسدش هم مثل جاسبی از این جنبش حمایت کرده اند. قصه هاشمی و خاندانش قصه امروز و دیروز نیست که کسی بخواهد واردش شود و با بحث و جدل رفع و رجوعش کند، یا هاشمی مرده است و یا در سوی دشمن ما قرار دارد، «این هاشمی» هیچ وقت طرف مردم و مصالح مملکت نبوده و نیست. آقای خامنه ای و دیگران هم هر چه دلشان می خواهد منبرهای بی فایده بروند و از خدمات هاشمی بگویند، ما توی کتمان نمی رود کسی هاشمی را تطهیر کند.

2_ شیخ مهدی کروبی از جنبش سبز حمایت کرده و اصلا به یک پای جنبش تبدیل شده است، کروبی را از عقب مانده ترین عناصر سیاسی ایران می دانم و پیش خودم جرم حضورش در سیاست را پای اشتباهات آیت الله خمینی نوشته ام. این را خیلی هایی که این نوشته را می خوانید می دانید اما هر کدام به علتی از اظهار نظر صریح درباره او پرهیز می کنید، به هر حال من با یک درجه تخفیف او را از تیمارستان مرخص می کنم چون حضور این روانی بین دیوانه ها هم باعث ایجاد مشکل و مانع درمان و کنترل آنها می شود. 

3_ صفایی فراهانی (+) از نزدیکان میرحسین و از تصمیم گیران ستاد او بوده است. او تاجر فرصت طلبی است که معتقدم سهم بزرگی در به گند کشیدن فوتبال ایران دارد. منِ دانشطلب (که هنوز هم عرق فوتبالی دارم) به خاطر تصمیمات همین آدم چهارسال تمام تماشای فوتبال ـ حتی بازیهای ملی ـ را ترک کردم و در تمام مدت ریاست او و قضایای کمیته انتقالی احساس باطنی ام این بود که او آدم متکبر و وطن فروشی است. اگر یادتان باشد اینهایی که امروز سیاسی شده اند و دائم از مدیریت غیرفوتبالی ها نک و ناله می کنند آن روزها همه خفقان گرفته بودند. دیدید که دردادگاه هم طوری حرف زد که انگار جرم بزرگ دولت کمک به دهک های پائین جامعه! بوده است.

4_ هادی غفاری به نفع سبزها موضع گیری کرده و به آقای خامنه ای هم توهین کرده است. غفاری همان کسی است که از پشت به هویدا شلیک کرد و اجازه نداد هویدا در زندان زنده بماند تا خاطراتش را بنویسد. بنابراین فهم و شعور او را در حد خری می دانم که خدا در برهه ای به او شاخ هم داده بود.  این آدم خیلی که به خاطر خدمات مبارزاتی اش ارزشمند شود در حد همان کسانی است که از سر عصبانیت به کوی دانشگاه حمله می کنند و آبروریزی راه می اندازند. اگر قرار باشد مجرمین از نیروی انتظامی و بازداشتگاهها را مجازات کنند قبلش باید همین آدم را به جرم قتل هویدا پای میز محاکمه بکشند. می گویند از برکت انقلاب کارخانه استارلایت را هم در قباله اش دارد. می توانید درباره او از طرفداران خودش بخوانید.

5_ شیخ یوسف صانعی از جنبش سبز حمایت کرده است. از نزدیک نمی شناسم اما بچه های قم می گویند بسیار بددهن و هتاک است. هیچ وقت او را در هیئت یک عالم و مرجع تقلید واقعی تصویر نکرده ام و به خاطر سیاسی کاریهایش حتی او را در اندازه یک مدرس معتبر هم قبول نداشته ام و اگر کسی هم به من می گفت که از صانعی تقلید می کند حتما او را مسخره می کردم که چرا نمی رود از چیز دیگری تقلید کند؟! هر از گاهی نظرات عجیب و غریبی از خودش صادر می کند و همانطور که گفتم از نظر من بیشتر شبیه به یک دلقک است تا یک مرجع تقلید! تأیید او را هم جزو سیئات حساب نشده آیت الله خمینی می دانم، به نظرم کسانی که درباره او ـ نفیا یا اثباتا ـ بحث و مجادله کنند مشکلی چیزی دارند.

6_ نمی دانم آنهایی که در خیابان ها و در مخالفت با احمدی نژاد و به نفع موسوی شعار می دادند می دانستند رئیس کمیته صیانت از آراء موسوی و مهمترین آدم او برای پیگیری تقلب شخصی بوده است به نام سید علی اکبر محتشمی پور یا نه؟ و اگر اسمش را می دانستند آیا خودش را می شناختند که چه جور آدمی است؟ می دانستند چه سوابقی دارد؟ آنطور که من این آدم را شناخته ام او اعجوبه ی تندرویی است صد برابر بدتر از احمدی نژاد، اگر اختیار مملکت را امروز به دستش بدهند فردا آفتاب نزده خبر موشکباران تل آویو را خواهید شنید. جای فکر ندارد، محتشمی پور است.

7_ حضور فعال و تأثیرگذار زهرا رهنورد در تبلیغات سبزها. بنده هم مثل خیلی از دوستانم آدم منافق شناسی هستم، ممکن است خیلی جاها به زبان نیاورم اما دودره بازها را خوب می شناسم. خصوصا کودن هایی را که از سر خودنمایی و شهوت کودکانه برای نوآوری گرایش به نفاق پیدا می کنند را از فواصل خیلی خیلی دور تشخیص می دهم. هر چند اگر بخواهم استدلال کنم هم می توانم درباره اش بنویسم و چیزهایی هم درباره همو نوشته بودم که شکر خدا مورد توجه قرار گرفت.

و سه دلیل به شدت ساده سیاسی؛

8_ پس از آزادی از حبس فرضی از اولین سوالاتی که راجع به این اتفاقات می پرسیدم این می بود که: آیا سبزها علیه اظهار نظرها و دخالت های خارجی ها موضع گیری کرده اند؟ واکنشی نشان داده اند؟ توی دهن خارجیها زده اند که اختلافات ما به شما مربوط نیست و نباید دخالت کنید؟ یا برعکس، از طرفداری و حمایت های خارجی ته دلشان خرسند بوده اند و سکوت هم کرده اند؟ ... جوابش البته ساده است.

9_ سبزها از نمادهای مذهبی برای مسابقه سیاسی شان استفاده کرده اند، دستبندها و سربندهای سبز و شعار یاحسین و الله اکبر گفتن پشت بامها و شرکت در نماز جمعه و خلاصه کاری کرده اند که همه جور آدمی زیر این پرچم سبز و این جور شعارها جمع شده اند، حتی سلطنت طلب ها و منافقین! کار که به اینجا برسد بی درنگ ذهن مسلمان جماعت به «قرآن سر نیزه» دلالت می کند، مسئله ساده می شود؛ یا خودتان را کنار بکشید یا روبروی کسانی که مقدسات را سر نیزه کرده اند بایستید.

10_ به محض اینکه به گوشم می رسید که عده ای برای مخالفت با دولت و حکومت جمهوری اسلامی شعار مرگ بر روسیه و مرگ بر چین داده اند و حتی پرچم روسیه را آتش زده اند نظرم از این عده بر می گشت. شاید باورتان نشود ولی این قوی ترین دلیل من برای محکوم کردن سبزهاست، آنقدر ساده که توضیح دادنش برایم دشوار است. کسانی که آنقدر احمق باشند که فریب این فرصت طلبی مضحک را بخورند می خواهند برای کشور چکار کنند؟

... همین مقدار کافی است. حالا فرض کنید این اطلاعات را داشته باشیم، سی و چهل کشته که هیچ! اگر خیلی بیشتر از این هم کشته شده بودند و به من خبر می دادند که طرف اصلی ماجرا اینهایی هستند که نام بردم بی درنگ می گفتم «دعوا سر لحاف ملا بوده است»! آنهایی هم که به خاطر اینها جلو افتاده اند و جانشان را از دست داده اند یک مشت احمق بوده اند، خر شده اند و نفهمیده اند که زیر علم چه کسانی سینه می زنند، خونشان هدر است و اگر کسی به دست اینها یا به خاطر آشوبی که اینها به راه انداخته اند تلف شده لاجرم شهید محسوب می شود.    

لطفا نیایید لطیفه بنویسید که خب ما هم می توانیم نوشته مشابهی درباره نظرات منفی مان درباره شخصیت های مدافع و روشهای طرفداران احمدی نژاد بنویسیم، این که چیزی را تغییر نمی دهد! وقتی می گویم  که دعوا سر لحاف ملا بوده است یعنی مهم نیست طرف احمدی نژاد حتی به بدی طرف سبزها بوده باشد، مهم این است که بدانید وقتی قرار است حسن بک برود و جایش حسین بک بنشیند و این هر دو با هم شبیه و شریک بوده اند و حالا سر کرسی قدرت به جان هم افتاده اند باید سیاست حداقلی داشته باشید، وطن پرست و محافظه کار باقی بمانید و در حد وسع تان علیه کسانی که سر یک دستمال قیصریه را به آتش می کشند و با آبروی کشور بازی می کنند مخالفت کنید، البته اگر می فهمید وطن یعنی چه!

باز هم نیایید بنویسید که این آدمهایی که گفتی برای ما سبزها وسیله اند و باید از هر وسیله ای برای رسیدن به هدف و آزادی و ... شما را به خدا این خزعبلات را ننویسید! اینها را به شتر بگوئید با بارش خنده اش می گیرد. شماها که این حرفها را می زنید مگر چه کاره اید که بتوانید از پس این گردن کلفتها بربیایید و بعد از رسیدن به مرحله ای از پیروزی با خیال راحت کنارشان بگذارید و به خواسته های رادیکال خودتان فکر کنید؟ واقعا توهم زده اید یا برای ما ادا در می آورید؟ نکند دارید خودتان را گول می زنید؟ ... البته اگر گول هم بزنید حق دارید ها، به هر حال شما ... بی خیال! هر جور راحتید همانطور فکر کنید.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 4 شهریور1388 و ساعت 23:25 |

 

برای اجرای عدالت واقعی قوه مقننه و قوه مجریه می توانند اقدامات تأثیرگذاری انجام بدهند اما کار اصلی اجرای عدالت و صیانت از قانون با قوه قضائیه است. مسلما بسیاری اگر به جای آیت الله لاریجانی بودند و موقعیت و مرتبه علمی ایشان را داشتند هرگز آرامش و ارزشمندی های کار علمی را کنار نمی گذاشتند و مسئولیت سنگین قوه قضائیه را قبول نمی کردند، و شاید اگر هم قبول می کردند در روز معارفه چنان حرفها و ادعاهایی را به زبان نمی آوردند که: « نسبت به احدي گذشت نخواهم كرد و به كمك خداوند خاطيان را به دستگاه عدالت خواهم سپرد.»  ای کاش به جای این حرفها اذعان می کردند که من هم می خواهم رویه مثبت فعلی را ادامه بدهم و قوه قضائیه را تنها یک پله در این نردبان بالا ببرم، کاش مثل نفر قبلی ادعایی نمی کردند که خدای نکرده در اجرای آن در بمانند؛ آنکه مدعی بود قوه قضائیه را به شکل ویرانه ای تحویل گرفته است اکنون چیزی ویرانه تر از ویرانه تحویل داده است.

حکومت اسلامی از ابتدا با نحوه اجرای «عدالت قضائی» و «عدالت سیاسی» درگیر بوده است و بارزترین برهه آن ـ حکومت پنجساله علوی ـ به خاطر درگیری با همین مشکلات قضائی و سیاسی به شکست منتهی شده است. وعاظی که بر سر منابر چنین تبلیغ می کنند که عدالت شدید و برنده علوی به خاطر «الگوسازی» برای آیندگان بوده! در واقع از تحلیل چرایی رفتار آن بزرگوار عاجزند و ضعف خود را با این فرافکنی های بیهوده پنهان می کنند. اما آقای لاریجانی به خوبی می دانند که چرا حکومت علوی عدالت اقتصادی و اجتماعی را فدای عدالت قضائی و سیاسی کرد؟ و  چرا امیرالمومنین، تاریخی شکست خورده را با سه جنگ داخلی و تلفات و خسارات فراوان از خود به جا گذاشت؟ حقیقت چنین است که در جامعه و حکومتی که نتوان جلوی زورمداران و منحرفین بزرگ را گرفت حتی اگر سنگی هم روی سنگ بند شود نمی توان مانع ناامیدی مسلمانان و ضعیفان شد. در چنین جامعه ای مستضعفین ایمانشان را به تدریج از دست می دهند و فقرا به خطر کفر می افتند و انسانهای صالح و متینی که راه مکر و تضییع حقوق دیگران را بر خود بسته می بینند از تأثیر گذاری دین و اخلاق در اجتماع مأیوس می شوند. 

حکومت علوی هم می توانست به جای دست زدن به کارهای سخت و مبارزه با سر منشأها و آبشخورهای بی عدالتی به کارهای کوچک و متوسط برای اجرای عدالت دست بزند و حتی با اقدامات نمایشی و فریبکارانه رضایت عمومی را جلب نماید اما آنگاه دیگر نامش حکومت علوی و اسلامی نمی بود. امیرالمومنین ابتدا کارهای سخت را انتخاب کرد و حکومت کردن را از درافتادن با مفاسدی که زیر سایه اسلام و سابقین در اسلام رفته بود شروع کرد و ابایی هم از نتایج و پیامدهای اقدامات اصولی خود نداشت. اما مایانی که به خداوند چنان ایمانی نداریم و چنان انتظاری هم ازمان نمی رود و در جامعه ای سقوط کرده و فاسد زندگی می کنیم چرا باید ادعاهایی مشابه داشته باشیم؟ اگر فاقد آن قدرت و جدیت هستیم که بتوانیم علیه هر نوع فساد و تخلف اقدام کنیم این خط و نشان کشیدن ها چه لزومی دارد؟

آیت الله صادق لاریجانی آملیجمهوری اسلامی مدتهاست که ظرفیت کارهای سخت را از دست داده است، تحمل مبارزه با مفاسد بزرگ را ندارد و تصفیه های درونی را بر نمی تابد. هر چند این مشکل تاریخی است اما جمهوری اسلامی خصوصا بعد از رحلت امام با آن درگیر شده و عموم مسئولین دوست دارند در حالتی کج دار و مریز وضعیت به ظاهر ثبات فعلی را ادامه بدهند، یکی به نعل و یکی به میخ بزنند و از هر گونه صراحت و شدت عمل که به مقابله های سرنوشت ساز منتهی می شود پرهیز کنند تا به این وسیله از تبعات دامنه دار اقدامات تعیین کننده احتراز کرده باشند. مثالهای فراوانی از این ملاحظه کاریها وجود دارد که حافظه یارای شمارش همه آنها را ندارد اما نگاهی به اتفاقاتی مثل آزادی کرباسچی، لقمانیان و دیگر محکومین سیاسی، پرداخت های شهرام جزایری به سیاسیون، مداهنه در پرونده های اتباع خارجی، زیر سوال بردن های بدون پاسخ انتخابات 84، نادیده گرفتن جرائم خلاف عفت عمومی از سیاسیون نامی، پرونده پالیزدار، ماجرای پانزده خرداد 85، بازداشت طلبه معترض سیرجانی و بسیاری موارد دیگر رویه واقعی جمهوری اسلامی در مقوله عدالت قضائی و سیاسی را آشکار می سازد. 

تا پیش از این، قوه قضائیه یا مفاسد بزرگ و مفسدین و مجرمین درجه اول کشور را نادیده گرفته است و یا در صورت تشکیل پرونده با دو راهکار «تجدید نظرهای شگرف» و «عفو و بخشش های بی دلیل» همه چیز را به جای اول خود بازگردانده است. در این مدت قاطعیت قوه قضائیه قربانی سیاسی کاری نظام شده و از سر همین سهل انگاری ها و مسامحه های پیشین است که امروز فجایعی در کشور رخ می دهد که هیچ کس را یارای اندازه گیری و تشریح ابعاد آن نیست. آقای لاریجانی در مراسم معارفه گفته اند: «هيچ كس نبايد جرأت كند و به خود حق بدهد كه بر خلاف قانون حكم كند و حقوق شهروندان را ضايع كرده و آرامش و امنيت آنان را سلب كند. چنين كساني بايد بدانند كه دير يا زود به محكمه عدل فراخوانده مي‌شوند و حق مظلومان از آنان ستانده مي‌شود.» آیا آقای لاریجانی می توانند به مفاد عینی سخنان خود پایبند باشند و  با جدیت آن را عملی کنند؟

رویه غلط و بی منطق قوه قضائیه در تجدید نظر ها و عفو و بخشش های گذشته باعث جری شدن مخالفین و شکست خوردگان سیاسی شد، امروز دشمنان نظام جای علت ها و معلول ها را عوض کرده اند و با بیشرمی تمام بر کرسی «مدعی» نشسته و حکومت هم در موضع ضعف به دنبال رفع و رجوع مسائلی است که باعث خدشه دار شدن رضایت عمومی اش شده است! آیا آقای لاریجانی در چنین وضعیتی می خواهند از خودشان اقتدار نشان بدهند؟ برای همه گان بدیهی است که در این خطه گل و بلبل دانه درشت ها و گردن کلفت ها و آقازداه ها و مرتبطین هر جرمی هم که مرتکب شده باشند از حداکثر امنیت و مصونیت برخوردارند و هیچ واهمه ای از قانون به دل راه نمی دهند. آقای لاریجانی چگونه می خواهند چنین اوضاعی را تغییر بدهند؟ صد البته سیاست بازی و ملاحظه کاری و رسیدن به «رضایتهای ساختگی و تبلیغی» کار سختی نیست و شاید آسان ترین روش برای آدمهای ضعیف باشد، اما آنچه که دشوار است تکلیف مداری و خودداری از مصلحت سنجی های بی مورد است، چیزی که در سالهای اخیر در قاموس جمهوری اسلامی دیده نشده است. 

آیت الله صادق لاریجانی آملی یا جامعه و فضای سیاسی ما را نمی شناسد و حقایق قضائی گذشته را به یاد نمی آورند و یا همه اینها را می دانند و با اینحال چنین مسئولیتی را قبول کرده و چنان حرفها و ادعاها را به زبان آورده اند که در هر دو صورت اقدام ایشان و سخنانشان در مراسم معارفه نکوهیده است، مگر اینکه بتوانند در اقدامی معجزه آسا رویه قوه قضائیه و رویکرد نظام به عدالت قضائی و سیاسی را تغییر بدهند. صد البته امید کمی به وقوع چنین معجزه ای وجود دارد چرا که ایشان مسئول تام الاختیاری نیستند و نظامی که باید پشتیبان و موید اقدامات قانونی و اقتدار قوه قضائیه باشد بارها مصلحت را بر اجرای تکالیف مقدم شمرده و به جای تکیه بر نیروی مردمی و حمایت بی دریغ وفادارن به انقلاب اسلامی به گزینه «مدیریت سیاسی» و «تنش زدایی» روی آورده است، که مبادا شخصیت های سیاسی و سابقه دار نظام ـ هر چند فاسد باشند ـ از نظام بریده نشوند! وقتی که سیاست عمومی نظام به حرکت های آرام و احتراز از واکنش علیه مفسدین تمایل دارد و علنا قدرت قانون و نیروی انقلاب به استهلاک کشانده شده از آقای لاریجانی چه انتظاری می توان داشت؟

تا سیاست کلی نظام تغییر نکند خوشبینی اندکی نسبت به برقراری عدالت قضائی و سیاسی وجود خواهد داشت. بنابراین اگر سخنان آقای لاریجانی واقعی، غیرتبلیغی و غیرسیاسی بوده است معلوم نیست که ایشان به پشتیبانی کدام قدرت و به اعتبار کدام حمایت چنین ادعاهایی را به زبان رانده اند و در صورتی که نتوانند معجزه ای در قوه قضائیه ایجاد کنند چطور خواهند توانست پاسخگوی ادعاهایی باشند که در آغاز گرفتن مسئولیت مطرح کرده اند؟ آیا مانند رئیس پیشین برای نشان دادن عملکرد مثبت خود به آمار و ارقام متوسل خواهند شد؟ حال اگر بتوان در مقابل رسانه ها به چنین پاسخ هایی اکتفا کرد آیا در پیشگاه خداوند هم می توان از این نوع پاسخگوئی استفاده کرد؟

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 21:14 |

 

باور به سنت ـ مدرنیته ریشه بسیاری از مشکلات ماست، قریب به اتفاق مردم ما خصوصا جوانهای دانشگاه رفته اگر به زبان هم نیاورند در مافی الضمیرشان به چنین چیزی معتقدند که: «یک سنتی داریم و یک مدرنیته ای و این دو تا با هم تقابل دارند، حرف زدن درباره این تقابل و تلاش برای حل کردنش علاوه بر اینکه جالب است در عین حال از آن غوامض فکری است که جای کار فراوانی دارد». طبیعتا غربی ها مدرن هستند، دوران سنت هم بالاخره یک روزی تمام می شود و لاجرم مسیر بشر چیزی است که در غرب اتفاق می افتد، بنابراین هر کس که اداهای غربی تری داشته باشد جلوتر و پیشرفته تر تصور می شود.

این داستان ساده شدۀ اعتقادی است که بر ذهن اکثر ایرانیهای تحصیل کرده سایه انداخته، تأکید می کنم که همه به داشتن چنین باورهایی اعتراف نمی کنند اما همین در وجود قاطبه ایرانیها رخنه کرده است. مردم فکر می کنند از زمان آشنایی با غرب، زندگی ایرانی ها با تقابل این دو تا درگیر شده و فیلسوفان و متفکران هم دائما مشغول بحث سنت ـ مدرنیته هستند و قضیه آنقدر مهم است که اصلا لای روزنامه را که باز می کنی پر است از حرفهایی در همین موارد. حرف زدن از سنت و مدرنیته با کلاس و پر مشتری است و اگر کسی در اینباره حرف بزند حتما با سواد به نظر می آید! نکته سنجی در این باب هم خیلی به درد میهمانی های خانوادگی یا بحث های توی تاکسی می خورد. به هر حال تا دلتان بخواهد حرفهای جفنگ در این مورد زده شده آنقدر که جمع آوریش محال به نظر می آید.

اگر آدمها بی سواد مطلق باشند مشکل چندانی به وجود نمی آید چون بی سوادهای مطلق معمولا کاری به مقولات شگرفی مثل تقابل سنت و مدرنیته ندارند، اگر تحصیلات یا مطالعات تخصصی و فلسفی هم در کار باشد طبیعی است که باز هم مشکلی به وجود نمی آید. مشکل از آن جا پیدا می شود که آدمهایی «کم» می دانند اما فکر می کنند همه چیز را می دانند و از سر همه چیز دانی نظریه می دهند! از همین همه چیز دانی است که ایرانیها بالذات فیلسوف به نظر می آیند، کارمند باشند یا معلم یا رانندۀ تاکسی فرقی نمی کند، هر کس با تجدد و شهر نشینی نسبتی داشته باشد صاحب نظریه ای هم برای هستی و فرهنگ و این چیزها هست! بیرون از پرانتز بگویم که از همه بدتر هم معلم های دبیرستان یا استادان سطح پائین دانشگاه هستند که عموما خارج از حیطه تخصص خودشان زیادی وراجی و حرافی می کنند.

همینطوری و به همین سادگی است که «سنت» نشانه قدمت و اصالت و سنت گراها آدمهای قدیمی، راکد، معتقد و بی خبر از حال و روز دنیا و پیشرفتهای جدید، و از آنطرف «مدرن» ها آدمهای نوگرا، نسبی و آشنا با تازه ترین تغییرات روز دنیا تصور می شوند. سنت گراها حرفهای پرمغز و ادبی زیادی بلدند و زندگی شان آمیخته با چیزهای اصیل است اما در عوض مدرن ها از شگفتی ها و پیشرفت ها خبرهای فراوانی دارند و سبک زندگی و حتی حرف زدنشان عینهو! اروپائی هاست. هر دویشان خوبی ها و جذابیت هایی دارند و هر دویشان هم به بدی ها و اشکالاتی آمیخته اند. کلیت ماجرا چیزی شبیه به همین تصویر و همین تقابل است.

سنت؟ مدرنیته؟اما آنهایی که می دانند، می دانند که اصلا چنین تفکیکی از اساس باطل است، این تقابل اثر زحمات کسانی است که گشته اند و از توی سطل زباله تاریخ غرب بی ربط ترین آشغال را برای سوغاتی هدیه آورده اند. این تفکیک «ذهنی» است و به همین دلیل خیلی راحت روی مصادیق می نشیند و مردم هم کمتر در صحت آن شک می کنند. اگر نگوئیم همه، اکثر تفکیک ها و بحث ها و تفاسیر حول این قضیه در ذهن اتفاق می افتد و الا نه سنتی به آن معنا و توصیفات داریم و نه مدرنی با آن شمایل، اجمالا اکثر پدیده ها و مقولات فکری که در تفکیک سنت ـ مدرنیته گنجانده می شوند می توانند تلفیقی هم تفسیر شوند و یا عملا پادر هوا هستند.

به هر حال این دگمی است که بر ذهن ایرانی ها انداخته اند و از استاد دانشگاه گرفته تا بقال سر کوچه همه را مریض کرده و مایه بدبختی و فلاکت مان شده است. همه دست و پا می زنند که غربی بشوند و اگر هم نمی توانند از سنت بکنند حداقل کنار حفظ سنت ها غربی «هم» بشوند و این دو تا را با هم جمع کنند! کل پروژه روشنفکری دینی که سالها ملت را سرکار گذاشت چکیده اش همین «جمع کردن» بود و اینهمه شبهه و سوال راجع به احکام دینی نتیجه همین است که ملت آچمز شده اند که فلان قسمت دین را که با بهمان آورده غربی نمی سازد باید چکارش بکنیم؟ یا جوجه دانشجوها پیش خودشان فکر می کردند اینهمه سوالهای غربی ها درباره دین و علم و دنیا و ... را که خیلی هم با کلاس و جذاب هستند را چطوری باید در منظومه فکری خودمان جواب بدهیم؟

اساس رخنه کردن این مشکل از بومی گریزی و بی اصالتی است، مثال واضح در دنیای سیاست اینکه این فکر به آنجا رسیده است که هیچ کس به این فکر نمی کند که ایران باید «ایران» باشد، مافی الضمیر حرفها و انتقادات و غرغرهای سیاسی که کاویده می شود می گویند «ایران باید تبدیل شود به چیزی که پیش غربیها آبرو داشته باشد» و از همین اندیشه پنهان دچار تقلید می شوند. اصلا کلمات اصیل و بومی برای مردم ما دافعه پیدا کرده است، کلمه اصیل مردم ما را یاد اصالت های سنتی خسته کننده می اندازند و کلمه بومی هم آنها را یاد بومیان بدبخت و عقب مانده آفریقائی یا قبایل وحشی جنگل های آمازون می اندازد و دلشان نمی خواهد خودشان و چیزهایشان بومی باشد یا بومی تلقی شوند!

شاید عجیب به نظر بیاید ولی این خودباختگی قبل از هر چیز ریشه نظامی و ابزارمند دارد. ساده شده اش را ابن خلدون گفته است که: «ملت مغلوب در فرمانبری خود از قوم پیروز دچار اشتباه می شود و به جای اینکه این اطاعت را معلول غلبه طبیعی آن قوم بداند آن را به کمال و برتری آنان نسبت می دهد. و هر گاه چنین پندار غلطی به قوم مغلوب دست دهد و مدتی برآن ادامه دهد سرانجام به اعتقادی مبدل می شود پس در اکتساب کلیه آداب و شوون قوم غالب می کوشد و به آنان تشبه می جوید» و سیدجمال هم در سیر فکری خودش نخستین مرحله بیداری را برتری نظامی می دانست. ما هنوز به مرحله اولی که سید جمال فکر می کرد نرسیده ایم، نفوذ نظامی و ابزارمند اجنبی را کنار نزده ایم و کسی هم خیال این کنار زدن را ندارد.

همه به تعبیری «در کف» این تلفیق سنت مدرنیته هستند و مرتب آن را بازتولید می کنند، مثلا در رسانه ملی هیچ نگاه منتقدانه ای به این مقولات وجود ندارد و این به بازتولید این تفکیک ذهنی کمک می کنند. حتی در دکور برنامه به ظاهر فخیمی مثل دو قدم مانده به صبح اثرات همین تفکیک ساده لوحانه ـ شاعرانه را می بینیم. مصیبت عظیم تر از این حرفاست اینقدر که در طنز مسافران هم موجودات به ظاهر هوشمندی که از فضا آمده اند برای اشاره به مفاهیم پیچیده و پیشرفته از اصطلاحات انگلیسی! استفاده می کنند. حالا خودتان قضاوت کنید که چقدر باید اطوار غربی نشاندهنده پیشرفت یا هوشمندی و برتری تصور شده باشد که چنین اتفاقی به این وضوح رخ بدهد و موجودات فرازمینی که به غایت پیشرفته تر و متمدن تر هستند از اصطلاحات انگلیسی! استفاده کنند.   

خلاصه کنم که این تفکیک یک فکر دوگانه و سیاه و سفید به وجود آورده که اذهان را ساده لوح و آماده برای فریب خوردن بار می آورد و از حکومت و سیاست گرفته تا علم و دانش، همه و همه عرصه ها و شئون زندگی ایرانیها را تحت تأثیر خودش قرار داده است و شاید کلید استعمار پنهان ذهن و زندگی کسانی باشد که مشهور به جهان سومی و در حال توسعه و ...  هستند.   

 


تتمه: الان اینجوری شدید؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 1 شهریور1388 و ساعت 3:6 |

 

تفکر انسانمدار (اومانیستی) مدعی است که همواره میان جان انسانها مساوات مطلق قائل است و در اندیشه حقوقی و اجتماعی حاصل از آن هیچ چیز نمی تواند این «اطلاق مقدس» را از بین ببرد؛ جان انسانها موجودیت مقدسی است که هیچ عملکرد و هیچ قانونی نمی تواند متعرض آن بشود.

علت گرایش تمدن غرب به حذف مجازات اعدام و مخالفت با قوانینی مثل قصاص همین است و به همین ترتیب نهادهای حقوق بشری برای جرایم سنگینی مانند جرح و قتل، جاسوسی، خیانت و اقدام علیه امنیت مجازات هایی مثل جریمه، تنبیه و حبس را پیشنهاد می کنند و حتی اگر قاتلان خطرناک یا قاچاقچیان مواد مخدر به دار مجازات آویخته شوند صداهای اعتراض با پرچم دفاع از جان انسانها از همه جا بلند می شود. تفکر اومانیستی نمی پذیرد که جان انسان موضوع مجازات باشد یا تهدید به سلب آن راهکاری برای پیشگیری از ارتکاب جرایم بیشتر تلقی شود.

این نوع تفکر علیرغم آراستگی ظاهری در بن مایه خود با چالشی جدی مواجه است، چون امر مطلقی که به آن تکیه می کند حیثیت واحدی نیست. جان آدمی به تعداد افراد انسانی وجود دارد به نحوی که یکی می تواند متعرض دیگری شود. وقتی جان به عنوان منبع اختیار می تواند چیزی هم عرض خود (جان دیگری) را به خطر بیاندازد و یا از بین ببرد نمی توان یکی را مقدس و محترم شمرد و از ارزش و تقدس دیگری درگذشت. وقتی دو حیثیت مساوی متعرض هم می شوند ترجیح یکی بر دیگری خلاف عقل است و نمی توان با این مستند که یکی وجود دارد و دیگری از بین رفته است اصل مساوات را زیرپا گذاشت.

در تفکر انسان پرستانه کسی که وجود دارد و زنده است، چون زنده است باید محترم شمرده شود و این حکم ولو اینکه شخص زنده، دیگری را به قتل رسانده باشد جاری خواهد بود. این قانون از آنجا که موجود برتر و زنده را بر آنکه ضعیف تر بوده و از بین رفته مقدم می شمارد صراحتا به قانون جنگل شبیه است. چنین تفکری به فرآیند سهل انگاشته شدن جنایت در جامعه نیز منجر می شود، مجرم یا کسی که به قصد جنایت آلوده می شود به این می اندیشد که چون انسان است جان او محترم شمرده خواهد شد و در صورت ارتکاب جنایت همه چیزش را از دست نخواهد داد، بنابراین با زمینه روانی آماده تری جان و حیثیت دیگران را به خطر می اندازد.  

مستند مخالفین مجازات قصاص و اعدام حس تلافی جوئی است. آنها ابتدا قصاص و اعدام را به حس انتقامجویی نسبت می دهند و بعد با «احساسات انسانی» علیه این فرضیه باطل و خودساخته داد سخن سر می دهند. در صورتیکه تعیین مجازات قصاص و اعدام از ابتدا بر پایه حسابگری و لحاظ مصالح اجتماع صورت گرفته است و نه بر اساس احساسات کینه توزانه! با اینکه مجازات قصاص در بسیاری از تمدنها و فرهنگ ها مطمئن ترین ضامن و کاراترین بازدارنده در مقابل قصد قتل و جنایت شمرده شده اما تمدن غربی از آن روی گردانده و با تکیه بر «احساسات» و «مبانی سست فکری» نتیجه ای که خود به آن رسیده است را به صورت یکطرفه برای همه تمدنها و فرهنگ ها تجویز می کند.   

نظریه تقدس انسان بر تصور اشتباه از موجودیت انسانی بنا شده است. جان انسان به صرف اینکه جان یک انسان است «همواره» ارزشمند شمرده می شود و هیچگاه احتمال تغییر ماهیت  و تبدیل شدن آن به بلای جان انسانهای دیگر یا نابودکننده اجتماع در نظر آورده نمی شود. انسان مختار موجود مقدسی نیست که همواره ارزشهای فطری خود را حفظ کند، بلکه موجودی ممکن الخطاست که می تواند به کارهایی دست بزند که او را به مجودیتی غیرانسانی و حتی ضدانسانی تبدیل نماید. این یک نوع بحران ارزشگذاری در تفکر انسانمدار به حساب می آید که در آن مسئله بیگناه و باگناه مطرح نیست و اصلا گناه راهی به حیطه مقدس جان انسان ها ندارد! در تفکر انسان پرست غربی روان انسان مانند مصنوعی تصور می شود که در صورت ابتلا به هر نوع نقص و بیماری قابل درمان و بازگشت خواهد بود.  

تمدن غربی در مسائل انسانی دچار افراط و تفریط های بسیاری شده است، اروپا از جنایت های قرون وسطایی و خشونت ورزی های دهشت بار به تفریط های مدرن و به ظاهر انساندوستانه کشیده شده و با اینحال در تاریخ معاصر خود آتش افروز جنگ هایی بوده است که بیش از هر اتفاق دیگری جان انسانها را به خطر انداخته است. افراط و تفریط زمینه در جهل و بی اعتنایی به عقلانیت دارد اما فکر غربی که به ویژه در مسائل انسانی احساساتی، ظاهر اندیش و جزئی نگر است و به سادگی در برابر استدلالهای فریبنده دچار انفعال می شود حال پرچم دار عقلانیت و انساندوستی در جهان معاصر شده است.

 


تتمه: این بحران فلسفی و حقوقی در تمدن غربی با یک چالش دیگر مزدوج شده و آن نگاه جزئی، مبتنی بر احساسات و عاری از محاسبه و تحلیل به جان انسانها است. برای عقول عامه (Common sence) جان یک کرور انسان بدون اسم و رسم و عکس و فیلم و شرح و تفصیلات خبری کم اهمیت تر از جان یک نفر است که کشته شدن او همه این «عناصر رسانه ای» را به همراه داشته باشد و یا در زمینه ای عاطفی رخ داده باشد. [+] به خصوص زمانی که در پشت پرده منافعی از جنس اقتصادی یا سیاسی نهفته باشد چنین ازدواجی تسهیل می شود و تفکر انسانمدار به عنوان فلسفه، با روش کاسبکارانه و هدفمند ژورنالیسم به عنوان یک فرصت برتری در حوزه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به بهترین نحو پیوند می خورند و به همانجایی می رسد که استالین می گفت: «مرگ یک انسان تراژدی است، اما مرگ میلونها انسان فقط آمار است».  

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت 18:23 |

 

در دنباله مطلب قبلی(وب 2 برای گفتگو تجربه ای شکست خورده است ... ) مثالهایی از شکست وب 2 ایرانی می آورم و می خواهم بگویم تأثیر انتخابات بر فضای کم ظرفیت وب 2 ایرانی مشهود بوده بطوریکه در کوران انتخابات عیوب وب 2 ایرانی به وضوح خودش را نشان داده است. سه مثال دم دستی من بالاترین، فرندفید و سفیرلینک هستند. بنده دو تجربه مشارکت در بالاترین و فرندفید داشته ام و در هر دو تقریبا شناخته شده هستم، سفیرلینک را هم گه گاهی رصد می کنم.

سایت بالاترین، همانطور که مطلع هستید سایت معلوم الحالی است اما بعد از انتخابات از لبه پرتگاه سقوط کرده و به صورتی درآمده که طرفداران جنبش سبز در مواجهه با مخالفان خود به کمتر از فحش های ناموسی رضایت نمی دهند و متأسفانه(!) صدا و سیمایی هم نیست که حساب طرفداران واقعی را از طرفداران بی اخلاق و هتاک جدا کند. فضا آنقدر هیجان زده و حساس است اگر عنوان دو پهلویی برای مطلبی انتخاب کنید که به ذائقه بالاترینی ها خوش بیاید به شیوه گله ای به شما مثبت می دهند، یعنی همان روش و مسلکی که «سایت بالاترین» به آن شناخته می شود؛ فریاد بکشید و فحش بدهید تا معتبر شوید و امتیاز بگیرید! اما همینکه یک نفر زحمت خواندن مطلب را به خودش بدهد و دستگیرش شود که ای دل غافل! این منظورش چیز دیگری است انگار که حکمی از ناحیه ولایت فقیه صادر شده باشد، همه خبردار می شوند و اینبار شروع می کنند به فحش دادن های شرم آور و منفی دادن های گله ای تا جائی که لینک شما «به صورت خودکار حذف» می شود. به هر حال بالاترین پیش از این هم حرکت نزولی داشت و حیثیت و آبرویی برایش نمانده بود اما با این انتخابات از پرتگاه افتاد و به قول یکی از دوستان، جو سفارشی نویسی و امتیاز طلبی در بالاترین چنان شدید است که هر اتفاقی که در واقعیت مایل باشید در بالاترین رخ می دهد و اینهم دلیلی جز تأیید های گله ای و بدون فکر و حسابگری ندارد.

در فرندفید اما فضا سالم تر از این بود به همین دلیل کسانی که با وصف «ارزشی» شناخته می شوند فعال شدند و حتی در برهه ای اکثریت داشتند اما همین باعث تحریک طرفی شد که از این جماعت خوشش نمی آمد و لذا در مناسبت مغتنمی مثل انتخابات دسته بندی ها و خط کشی ها شروع شد و رادیکالیسم بچه گانه فضای نسبتا سالم فرندفید را تخریب کرد. درست از شب انتخابات یک اتفاق عجیب افتاد و همان عده «نهضت بلاک»! در پشت پرده فرندفید به راه انداختند و همه کسانی را که مخالف خودشان می دانستند از دید خودشان حذف کردند، یعنی برنامه هماهنگی برای بایکوت کردن مخالفین که پیش تر مشابه آن در بالاترین هم اتفاق افتاده بود. (ظرف چند ساعت بیش از صد و خورده ای نفر خود بنده را بلاک کردند و همینطور هم این جریان ادامه داشت، بلاک یا مسدود کردن یک جور تحریم از مشارکت و مشاهده است).

فرندفیدمعنی این رفتار آنست که درست از وقتی که مسابقه واقعی انتخابات شروع شد و احتمال شکست خوردن در اذهان به وجود آمد و دلها شروع کرد به تاپ تاپ کردن که نکند احمدی نژاد دوباره ...، دیگر تحمل مخالف به طور کلی از دست رفت! و این در حالی بود که مثلا خود بنده اعلام کرده بودم در انتخابات شرکت نخواهم کرد و به خاطر اینکه حضورم با اعصاب کسی بازی نکند یکی دو روز عمدا وارد فرندفید نشدم تا مبادا ادامه بحث های سیاسی به خاطر فضای قطب بندی و رادیکال شده فرندفید به دعوا یا دلخورهایی منجر بشود. با اینحال طرفداران موسوی که قبلا فضا را با عوض کردن آواتورها و به رخ کشیدن رنگ ها و شعارهای سبز به کُری خوانی های بچه گانه و در حد استادیوم تنزل داده بودند تصمیم گرفتند اصلا مخالفین را از جلوی چشم شان حذف کنند تا اعصابشان به طور کلی راحت باشد، چشم شان به بیرون از حلقه خودشان نیافتد و با خیال راحت از توهم شیرین برتری و پیروزی لذت ببرند.

جالب اینجاست که در فاصله کمی و در واقعیت هم همین اتفاق افتاد و وقتی نتیجه انتخابات مشخص شد دیگر وزارت کشور و شورای نگهبان و نیروی انتظامی و صدا و سیما و قوه قضائیه و حتی مردم بسیجی و حزب اللهی و مسلمان هم بی اعتبار و یک کاسه شدند! و چون در صف موافقین و سینه چاکان میرحسین نبودند نسبت به آنها حمله و فحاشی شد و آرزوی حذف و تغییر و برخورد با آنها به میان آمد. منظور اینکه کودتای سبزها قبل از اینکه در بیرون آغاز شود خودش را در فضای مجازی و محیطی مانند فرندفید هم نشان داد، جائی که یک غیرسبز بی درنگ بایکوت می شود و غیرسبز خوب غیرسبز مرده است!

فرندفید هنوز فضایی قابل استفاده است اما برای کسانی که با جمع های دوستانه ی محدود و با تفکرات تقریبا یکدست راضی می شوند و بالاترین هم هنوز قابل توجه است منتها برای خنده و داشتن اوقات فرح انگیز! پتانسیل وب 2 برای استفاده های شایسته صفر نیست، اما تجربیات وب 2 ایرانی هرگز آنچه که باید باشد نیست و هر وقت به صورت جزئی و موقتی هم پیشرفتی داشته این پیشرفت از نظر عده ای با خطر قوت گرفتن آدمهای جیز!(هر نوع مخالف) مساوی تلقی شده و فضای سالم به هر بهانه ای ـ ولو منتشر کردن عکسهای پورنو  یا شوخی های ناسالم و استفاده از الفاظ غیر اخلاقی ـ به هم زده شده است.

سر آخر هم باید به سفیر لینک اشاره کنم که به عنوان یک فضای کوچک، با سابقه و یک نوع وب 2 محدود با خاصیت لینک گذاری و مهربانی متقابل! شناخته می شود. نظر شخصی من درباره سفیرلینک این بوده که فضای سفیرلینک از ابتدا با «لاشخوری سیاسی» پیوند خورده اما بعد از انتخابات و در کوران حوادث این خصیصه تشدید شد و با تیکه انداختن های مسخره، دسته بندی و مقابله های بچه گانه و بیانیه صادر کردن های سیاسی واقعیت خودش را بروز داد و ثابت کرد که احترام و تحمل مخالف حتی در چنین جمع کوچک و محدودی هم کمرنگ و بی ارزش است.

اما شاید منظور از لاشخوری سیاسی واضح نباشد؛ منظور از این اصطلاح خصیصه دشت کردن خبرها و مطالب تخریبی، افشاگرانه و با تکیه بر روی گاف ها و مسخرگی های دنیای سیاست است. لاشخور کاری با این ندارد که جسدی که قرار است تکه تکه اش کند جسد شیر است یا آهو و یا کفتار، لاشخور با نفس جسد(حیثیت مقتول و تخریب شده) سر و کار دارد، بنابراین عیب و ایراد و اشکال و گاف و سوتی و مسخرگی آرزوی همیشگی لاشخورهای سیاسی بوده است. سفیرلینکی ها عمدتا در خیال حادثه آفریدن و به اصطلاح «ترکاندن» هستند و از همین «هول و ولع زرد» است که خصیصه شهرستان بازیشان اوج می گیرد و طبیعی است که وقتی همه دنبال ایرادهای طرف مقابل هستند محال است که جو سالم و در عین حال رنگارنگ و متنوعی شکل بگیرد که وجود مخالف را چیزی غیر از دکوری برای تحقیر، تو سری خوری و به رخ آوردن عیوب برای داشتن لحظات لودگی و تمسخر بپذیرد.

 


تتمه: از قرار معلوم فرندفید به قیمت پنجاه میلیون دلار به فیس بوک فروخته شده، می گویند فیس بوک هم به تبلیغات فراوان تجاری تمایل دارد و هم ابایی از همکاری با سازمانهای امنیتی ندارد، آیا فرندفید کلا از دست رفته است؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 21 مرداد1388 و ساعت 22:4 |

 

کسانی که با اینترنت سر و کار دارند و به فضاهای مجازی سرگرم اند همه ی جامعه ایران نیستند اما نشانه های روانشناختی ایرانیها را می شود در همین فضاهای مجازی مشاهده کرد. می توان دید که ایرانیها چطور زندگی می کنند، چطور به آدمهای دیگر نگاه می کنند، چه انتظاراتی از دیگران دارند، چطور فریب می خورند، در چه جزیره های فکری و اعتقادی به سر می برند، چقدر از هم فاصله دارند، چقدر می توانند با هم ارتباط برقرار کنند، موضوعات مورد علاقه شان چیست و هزار و یک نکته دیگر ... وب 2 فضایی است که محتوای از پیش تعیین شده ای در آن وجود ندارد، محتوا را جمعیت کاربران و مشترکین تولید می کنند و بسته به میزان و نوع مشارکت، چهره یک فضای مجاز متغیر می شود. پس از مشارکت مهمترین خصیصه وب 2 امکان برخورد با مخالف و ایجاد زمینه گفتگو است. البته وب 2 می تواند وسیله ای برای سرگرمی و صرف ارتباط و دوستی با دیگران هم باشد اما نزول وب 2 به سطح «چت روم» که به گپ و گفت و مشارکت در گروههای دوستانه محدود می شود آنهم در حالی که ابزارهایی مانند مسنجر در دسترس هستند بی اعتنایی به ماهیت واقعی وب 2 به حساب می آید.

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 14:49 |

 

افغان های غربزده به شدت نسبت به ایران متوهم هستند، در رسانه ها و وبلاگ هایشان جمهوری اسلامی را شدیدا تحقیر می کنند و هر وقت دست به انتقاد می زنند دیوانه وار آسمان و ریسمان را به هم می بافند تا به خیال خودشان چنگی به صورت ایران انداخته باشند. همیشه سعی می کنند از ایران همان لولویی را بسازند که آمریکائی ها دوست دارند و وقتی نوع نگاه تاریخی شان به شوروی، آمریکا و پاکستان را با نوع نگاه به ایران مقایسه می کنیم می بینیم که ایران با آنکه خودش را همواره دوست و یاور افغانستان نشان داده است بدترین چهره را در میان این غربزدگان دارد. تخریب ایران برای این دسته از افغان ها ـ که عموما وابستگی هایی به سفارتخانه های خارجی در افغانستان دارند ـ هم نوعی باج دادن و خودشیرینی برای غربیهاست و هم ترمیم زخم هایی که غرور افغانستان در این سالهای جنگ و ویرانی برداشته است.

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 14 مرداد1388 و ساعت 7:47 |

 

کمی تا قسمتی فسفر سوز است و متوجه هم هستم که این جور نوشته ها مناسب وبلاگ نیست اما چه کنیم که جای دیگری برای گفتن نداریم:

 

مردم همواره خواهان مجال و فرصت برای نقد حاکمان هستند و می خواهند تا آنجا که ممکن است در این موضوع آزادی داشته باشند و اگر حکومتی حق انتقاد مردمان را سلب کند اهل اختناق و سرکوبگر نامیده می شود. حکومت ها نیز خودشان را در نشستن بر جایگاه قدرت محق می دانند و حاضر نیستند به راحتی از «حق» خود بر ایجاد نظم و ثبات صرف نظر کنند. در نگاه اول هیچ راهی برای برطرف کردن این تقابل وجود ندارد، از طرفی زیر دستان همواره درباره قدرت به فعلیت رسیده داوری داشته اند و ناقص یا ظالم بودن حکومت را دلیلی بر حق انتقاد و تغییر حاکمیت می دانسته اند و از طرف دیگر حکومت هایی که اعتقادی به ظالم و جائر بودنشان ندارند دفاع و مقابله با دشمنان و بدخواهان را حق طبیعی خود تصور  می کرده اند.

داستان به ظاهر غامض و پیچیده ای است چون در اینجا با دو منطق متفاوت سر و کار داریم که در واقع هر دو منطق قدرت هستند و نه منطق استدلال؛ از دید زیر دستان، مردمان حق انتقاد و تغییر حکومت را دارند و از دید زبردستان، حاکمان باید در موقع تعدی و تعرض به حکومت از خود کفایت و صلابت نشان بدهند. در این نزاع بی پایان از دیده هر طرف که بنگریم همان طرف در موضع حقانیت به نظر می آید، این دو نگاه متفاوت هیچ گاه به هم نمی رسند و از لحاظ نظری از پس یکدیگر بر نمی آیند. دو طرف از دو منظر متفاوت به موضوعی واحد نگاه می کنند و در واقع هیچ گاه صدایشان به هم نمی رسد.  

نظریه اول: اندیشه قدیمی اما به ظاهر بی منطقی وجود دارد که در موضوع حکومت حق را همواره متعلق به کسانی می داند که قدرت را در دست دارند. هر قدرت مستقر و فعلیت یافته ای لازم است که از خودش دفاع بکند، عبارت «الحق لمن غلب» فحوای نظریه محافظه کارانه ای است که قدرت داشتن را مساوی حق داشتن می داند؛ قدرت به خودی خود مشروعیت می آورد و برای گفتگو با قدرت باید زبانی غیر از زبان قدرت انتخاب کرد. اگر قدرت بالفعل و مستقری وجود دارد نمی توان برای کنار زدن آن از موضع حقانیت وارد گفتگو شد و خواست کناره گیری و تعویض قدرت را با حاکمان درمیان گذاشت. قدرت حاکم همیشه برای خودش مشروعیتی به بار می آورد که اعمال حاکمیت و حق دفاع از حاکمیت پیامدهای طبیعی آن هستند. بنابراین نظریه، نمی توان از اقتضائات قدرت سرپیچی کرد و اولین و مهم ترین اقتضاء قدرت اینست که تصاحب قدرت، حق حفاظت از قدرت را هم به دنبال می آورد. قدرت اسباب تفنن نیست که هر گاه موجب دلزدگی یا دردسر شد کنار گذاشته شود! هرچند که طبیعت قدرت خود به خود چنین اندیشه ای را برای صاحبان قدرت دشوار و ناممکن می کند.  

نظریه دوم: نظریه دیگری وجود دارد که در سوی مقابل نظریه قبلی قرار می گیرد و نفی هر گونه قدرت برتر را پیشنهاد می کند تا جامعه بر اساس آزادیهای فردی و همکاری های اجتماعی اداره شود. طبیعت اقتدارگرا و توسعه طلب قدرت باعث شده است تا عده ای اصل وجود حکومت را زیر سوال ببرند و «آنارشیسم» را راه حل مناسب تری برای اداره یک جامعه متعالی معرفی کنند. سرشت این اندیشه با نفی حکومت و مخالفت با اصل قدرت در هم آمیخته و هر نوع نظم، تمرکز و ثباتی را که به وسیله حکومت ایجاد می شود را ناشی از استبداد می داند تا جائی که در این اندیشه دمکراسی را هم شیوه اعمال استبداد اکثریت تفسیر کرده اند. در اندیشه آنارشیستی، مردمان نباید تابع قدرت برتری که بر آنها حکومت می کند باشند، بلکه با باطل و ممنوع کردن هر نوع استفاده از ابزارهای حکومتی باید حق را به جانب مردمان یا گروههای منتقد و مستقل داد و اجازه داد تا هر کس هر چه می خواهد و از دستش بر می آید در این بی چارچوبی انجام بدهد.

نظریه اول حق را به طرف قدرت مستقر می دهد و تفاسیر افراط گرایانه از آن می تواند محمل اندیشه های خطرناکی باشد، از آنطرف نظریه دوم حق را به جانب منتقدان قدرت می دهد تا جائی که اصل وجود قدرت برتر و حکومت را به زیر سوال می برد و پرسش از شیوه اداره جامعه را با جملات پرابهام و خیالپردازی های آرمانگرایانه پاسخ می دهد. نظریه دوم به خصوص در مقابل استدلال بر لزوم حکومت  ـ لابد للناس من امیر، برا کان او فاجرا ـ تا حد زیادی الکن است و نمی تواند برای محاسن حکومت جایگزین قطعی و مناسبی معرفی کند. همانطور که گفته شد نظریه اول در نگاه نخست بی منطق به نظر می آید اما با نگاه اثبات گرایانه (پوزیتیویستی) آن اندیشه واقعی که راهی به عمل پیدا می کند همانا منطق الحق لمن غلب است. در ادوار تاریخ کسانی تکلیف حکومت را تعیین کرده اند که قدرتی در دست داشته اند، دست یازیدن به امر حکومت بدون تکیه کردن بر قدرت امری محال است.

شاید هیچ نظریه ای که به نحو وافی موضوع را حل بکند تا امروز هم وجود نداشته است اما آیا راهی برای جمع یا تلفیق دو نگاه یاد شده وجود ندارد؟ آیا نمی توان وجود قدرت برتر را پذیرفت و همزمان خواست زیر دستان برای انتقاد و تغییر را تأمین کرد؟ آیا هیچ راهی وجود ندارد که هم از آفات تمرکز قدرت جلوگیری کند و هم هرج و مرج ناشی از آنارشیسم را مهار نماید؟ به نظر می رسد که دمکراسی و سازوکارهای دمکراتیک نزدیک ترین پاسخ به این سوالات باشند. بنیان اندیشه های دمکراتیک همین است که کشمکش های قدرت را از بیرون نظام به درون نظام بکشند، قدرت های متقابل در خود حل بکنند و اجازه ندهند کار به براندازی و تغییر اصل حکومت بکشد. طبق این دستور حکومت ها باید هاضمه ای قوی داشته باشند تا قبل از اینکه نزاع ها به برخوردهای خصمانه و خونین تبدیل شود با راههای مسالمت آمیز، قانونی و از پیش تعیین شده در درون حاکمیت حل بشوند. از این طریق هم حکومت می تواند ثبات خود را حفظ کند و هم مخالفان  می توانند از طرق مختلف حس مشارکت در قدرت خود را ارضا کنند. تفکیک قوا، انتخابات، تشکیل احزاب، آزادی بیان و ... ابزارهای همین هاضمه هستند.

پس حکومت های دمکراتیک اساسا برای این پدید آمده اند که نگذارند کار به مقابله با حکومت و زورآزمایی مستقیم با قدرت برسد چون اگر کار به این مرحله رسید دیگر حرف، حرف قدرت است و امر دائر می شود بر اینکه کدام طرف دعوا قدرت بیشتری دارد و جز این، منطق دیگری کارگر نیست. این امتیاز دمکراسی بر نظامهای غیردمکراتیک و دیکتاتورمآب است، حکومتی که روشهای دمکراتیک را می پذیرد ظرفیت بیشتری برای ماندگاری و عقب انداختن نبرد قدرت دارد، در عوض دیکتاتوری ها بسیار تنگ حوصله و کم ظرفیت اند تا جائی که نقد خود را مساوی با براندازی و تزلزل می دانند و حق هر گونه مخالفت و اعتراض را از مردمان سلب می کنند. با این راه حل، هم قدرت مستدام و مستمر می شود و هم خواست انتقاد و اعتراض مردمان فروکش می کند، یا اینکه قدرت به پاره ها و سهام هایی تقسیم می شود که ارضا کننده مخالفان است و فکر قبضه کردن قدرت به خاطر هزینه های بالای آن خودبه خود کمرنگ می شود.

مشکل باقی است: اما جمع این دو نظریه هر چقدر هم که درست به نظر بیاید صوری و دستوری است و نه واقعی، چرا که روشهای دمکراتیک تقابل میان اعمال قدرت و نفی قدرت را از بین نمی برند و تنها مسیرهای میانه ای برای عقب انداختن، استهلاک یا دشوار ساختن این تقابل پیشنهاد می کنند. بالاخره کسانی پیدا می شوند که به قدرت محدود راضی نمی شوند و سلامت شیوه های دمکراتیک را بر نمی تابند و به همین دلیل از راههای پنهان و آشکار در صدصد توسعه قدرت خود بر می آیند. نمونه بارز و واقعی اندیشه ای که ثبات دمکراسی را نمی پذیرد «لنینیسم» است، دستور العمل لنین که عموم احزاب کمونیستی آن را به اجرا می گذاشتند چنین نسخه ای داشت؛ از کانالهای دمکراتیک برای براندازی دمکراسی بورژوازی استفاده کنید، در بازی دمکراسی شرکت کنید تا بتوانید در آینده یک نظام توتالیتر را حاکم کنید، وقتی قدرت سیاسی را در دست گرفتید و تبدیل به حزب حاکم شدید به موافقین خودتان پروبال بدهید، اجازه جمع کردن اسلحه و تیم های مخفی بدهید، وزارت اطلاعات را به نفع خودتان اداره کنید و خرده خرده یک اپوزیسیون قدرتمند و مسلح را در دل نظام پرورش بدهید تا بتوانند در موقع مقتضی با یک حرکت انقلابی کل نظام را در دست بگیرند.

همه این برنامه ها و نسخه نوشتن ها به خاطر این است که یک نظام دمکراتیک و قانونگرای امروزی هم اجازه نمی دهد کسی علیه نظام و به قصد شکستن چارچوب های موجود اقدامی انجام بدهد، چنین مقابله ای بازگشت به بازی خطرناک قدرت است. اجازه گفتگو و اختلاف و تنش و کشمکش البته وجود دارد اما اگر کسی بخواهد اساس همین آزادی و ظرفیت ها قانونی را از بین ببرد سخت ترین مجازات ها برای او در نظر گرفته می شود. هرگز به کسانی که بخواهند علیه پایه های یک نظام دمکراتیک کاری بکنند مهلت داده نمی شود، با روشهای دمکراتیک فقط ظرفیت بیشتری برای مبارزه مسالمت آمیز (آنهم برای کسب قدرت نسبی) به وجود می آید و هیچ روزنه ای برای بر هم زدن این چارچوب ها در نظر گرفته نمی شود چرا که کوچکترین روزنه مساوی است با تهدید کل نظام و از دست رفتن همه مزایای دمکراسی. دمکراسی ضعیفی که نتواند روشهای قانونی را با قدرت اعمال کند یا از اساس خود دفاع نماید در واقع از ابتدا علیه خودش تشکیل یافته است.

در این بحث دو پیام اساسی وجود دارد، یکی برای حکومت ها و دیگری برای مخالفین:

پیامی که این سخن برای حکومت ها دارد اینست که بهتر است نظام های سیاسی به جای مبارزه سرکوب گرانه با کسانی که آنها را برانداز می دانند به فکر قدرت و ظرفیت درونی خودشان باشند، اگر خودشان نیرومند باشند مقابله مخالفان را براندازانه یا خطرناک نخواهند دید و خواهند توانست با روشهای دمکراتیک افراد بیشتری را در بازی قدرت شریک کنند. حکومتی با ظرفیت وسیع که بتواند کشمکش ها را در درون خود حل کند و بیمار نشود حتما از استمرار و ثبات بیشتری هم برخوردار خواهد بود. اما پیغام دوم پیغامی است که به مخالفان رژیم ها داده می شود که در موقع روبرو شدن با قدرت، دیگر منطق حق و باطل کار نمی کند! برای سخن گفتن تنها می توان با زبانی که خود حکومت قبول دارد به صورت محدود وارد گفتگو شد و الا زورآزمایی با قدرت جز شکست طرف ضعیف نتیجه ای در بر ندارد. اگر مخالفین در حالی که ضعیف باشند تصاحب قدرت را هدف گرفتند و با حکومتی مقابله کردند همه واقعیت های سیاسی حق را به جانب حکومت می دهند تا مخالفین خود را هر طور که صلاح می داند شکست بدهد. کسی که قدرتی در اختیار ندارد و می خواهد با زبان قدرت مقابله کند در حقیقت سر سبز خود را به سرخی زبان اش فروخته است. بنابراین نمی توان به مقابله قدرت رفت اما هنگام آشکار شدن هزینه ها از حقانیت و بطلان گفتگو کرد یا برای توجیه عملکرد خود به ادبیات عدل و ظلم پناه برد.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 11 مرداد1388 و ساعت 5:59 |

 

ادامه نوشته قبلی است، با این تفاوت که از گزارش ماجرا فاصله گرفته ام:

 

 مطلب قبلی: کودتای سبز شکست خورد، ایران نقطه توقف انقلاب های رنگی است

 

11_ در تحلیل های سیاسی به علت نهایی ماجرا پرداخته می شود، اینکه چه کسی کبریت را کشید سیاسی است اما اینکه چگونه و با دخالت چه عواملی شرایط حریق آماده شده است نیاز به تحلیل هایی دارد که کمتر سیاسی هستند و بیشتر به زمینه های انسانی و اجتماعی ماجرا می پردازد. آشوب سبز در تهران را هم نمی توان فارغ از زمینه های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی آن شناخت. اینکه چرا و چگونه چنین اتفاق بزرگی رخ می دهد نیازمند تحقیقاتی عمیق تر از تحلیل های سیاسی است. اولین نکته، تمرکز این اتفاقات در تهران است، شهری که «شکاف اجتماعی» در آن به وضوح خودش را نمایان کرد و جمعیت از خیابان انقلاب به بالا فرصت پیدا کرد تا انفکاک خودش را در یک بستر اقتصادی ـ فرهنگی به عنوان تافته جدا بافته نسبت به باقی کشور به نمایش سیاسی بگذارد. مهم تر از آن زمینه هایی است که به «وندالیسم جوانان تهرانی» منجر شده و اینبار بیکاری، بالارفتن سن ازدواج، مسئولیت گریزی، مهاجرت و حاشیه نشینی، اعتیاد، میل به هنجار شکنی، فرصت طلبی و پیشبرد زندگی با اعمال خشونت و روشهای نامتعارف اجتماعی الفاظی نیستند که درباره آنها حرافی شود بلکه واقعیت هایی هستند که عملا ایجاد بحران کرده اند. «شعور رسانه ای مردم» موضوع دیگری است که باید مورد بررسی محققانه واقع شود، تأثیرگذاری شبکه های ماهواره ای بر روی تفکر و روش زندگی مردم در کنار دافعه ی محافظه کاری و روش بسته صدا و سیما در انتشار اخبار داخلی و استفاده از پروپاگاندای باسمه ای و ساده لوحانه، یک نوع هرزگی فکری را به خصوص در میان اقشاری که نمادهای تازه به دوران رسیدگی و بی اصالتی هستند و محصول مستقیم سیاست های اقتصادی به شمار می آیند دامن زده است. «رفتارشناسی سیاسی» در برهه آشوب ها هم موضوعی درخور تأمل است، علاوه بر اینکه از حساب و کتاب ساده سیاسی و مبتنی بر اصول وطن پرستی خبری نبود، صورت اخلاق زدایی شده ای از سیاست به نمایش در آمد که نفاق، ریاکاری و کسب پیروزی به هر وسیله (عاری از گزینش های ارزشی و ضد ارزشی) قضاوت را در بالاترین سطوح با دشواری های جدی مواجه نموده بود.

12_ وقتی چنین اتفاق تلخی کشور را در می نوردد عده ای دائما به عقب نگاه می کنند و برای اطمینان از آینده به بازخوانی گذشته، نشان دادن حقایق و محاکمه مقصرین ماجرا می پردازند. عده ای نیز با روحیه تلافی جوئی سعی می کنند یک جریان شکست خورده را بیشتر بکوبند و علیه آن تبلیغات منفی انجام بدهند. اما باید به فکر بعد از این بود و آینده را با زبان آینده خواند. کسانی که شکست می خورند ابتدا دوره ای از سرخوردگی و افسردگی را از سر می گذرانند اما اگر در آنچه منظور دارند مصمم باشند پس از  دروه ای سکوت و رکود به استفاده از روشهای جدید روی می آورند. عموم جریانهای سیاسی پس از سرخوردگی و بازسازی وارد مراحل جدیدی می شوند و بدترین حالت ممکن زیرزمینی و رادیکال شدن جریانهایی است که از مشارکت پرهیز می کنند و مخفیانه به تولید هنر زیرزمینی و انتشار تحلیل های یکطرفه و سیاه و سفید مشغول می شوند. خط دهندگان آشوب سبز باعث غافلگیری حکومت شدند چه اینکه با خوش بینی به آنها نگریسته شد و احتمال اینکه در مسیر اپوزیسیون قرار بگیرند و تا مرز خروج از حاکمیت دست به اقدام بزنند منتفی بود. با این وضع از مقطع فعلی نگاه جدیدی به آنها خواهد شد و طبیعی است که بدترین احتمالات در مورد آنها در نظر گرفته شود. اینکه هسته هایی از آشوبگران و سیاستمداران به سازماندهی مخفیانه یا مسلحانه و استفاده از حمایت های خارجی روی بیاورند محتمل است و چنین وضعیتی، هم به سخت شدن کار نیروهای اطلاعاتی و امنیتی می انجامد و هم هزینه های اقدام را در طرف مقابل بالا می برد. برای خنثی سازی چنین جریانهایی البته راهکارهای تبلیغاتی و عملیاتی متعددی وجود دارد اما جمهوری اسلامی به محدودیتهایی در استفاده از روشهای امنیتی مقید است که نمی تواند روی همه آنها حساب باز کند.

13_ پروژه اوباش زدایی و سرکوب هر نوع هنجار شکنی اگر در دستور کار حافظان امنیت کشور قرار نگیرد تا به اخته کردن جریانهای فرصت طلب بیانجامد، نوعی چراغ سبز برای تکرار چنین آشوب هایی تلقی خواهد شد. عقب نشینی و مدارا در قبال وندالیسم نه تنها به فروکش کردن آشوب نمی انجامد که همواره باعث فوران آن می شود. درمان آندسته بیماریهای انسانی که وجهه اجتماعی پیدا کرده اند بدون تنبیه امکانپذیر نیست و در تنبیه مجرمین، تناسب باید با توجه به هزینه های مستقیم و غیرمستقیم جرائم رعایت شود. اگر کسانی می توانند یا می خواهند فاجعه ای علیه حکومت بیافرینند قوای انتظامی، قضائی و امنیتی کشور باید سنگین ترین مجازات ها را پیش روی آنها قرار دهند. عده ای با اشاره به اقدامات زیربنائی و ریشه کن کردن عوامل اصلی، برخورد با سرشاخه ها را بیهوده جلوه می دهند در صورتیکه درمان همواره باید ترکیبی از این دو باشد. برخورد از پائین و دلخوش کردن به اقدامات فرهنگی وقتی در طرح های گذشته ناقص و تبلیغاتی انجام شد حتی موجبات تحریک افکار و تلافی جوئی هنجار شکنان را پدید آورد. پلیس تا حدود زیادی آبرو و اقتدارش را از دست داده است و باید برای ترمیم وجهه خود وارد عمل شود، ادامه طرح های امنیت و انضباط اجتماعی اینبار با جدیت بیشتر یادآوری خواهد کرد که اقدام علیه نیروهای انتظامی تنها به بدتر شدن وضعیت هنجارشکنان منجر می شود. این موقعیت مناسبی برای عقیم ساختن نطفه های آشوب سازی به حساب می آید. راه ناامید کردن برنامه ریزانی که به پتانسیل بالای جمعیت هنجارشکنان برای درگیری و بر هم زدن نظم شهر دل می بندند، مواجه کردن آن جمعیت ها با انتخابهای پر هزینه است. علاوه بر تقدیم لوایح تشدید مجازات، متلاشی کردن شبکه توزیع کنندگان اجناس قاچاق و مواد مخدر، اعمال مراقبت بر اراذل و اوباش محله ها، کنترل مکانهای ورزشی با محیط های ضدفرهنگی (عمدتا بدنسازی و زیبائی اندام)، قهوه خانه ها و مکانهای مشابه جرم خیز، برخورد با خودسری در استادیوم های ورزشی و خصوصا هواداران فوتبال و حتی اعمال شدید قوانین رانندگی نمونه هایی است که می تواند روحیه قانونگریزی و بر هم زدن نظم شهری را عقیم کند، فرصت هنجار شکنی اجتماعی را از بین ببرد و قدرت قانون را به متخلفین یادآوری کند.

14_ دولتی که بر سر کار خواهد آمد در بالاترین میزان مشارکت رأی قابل توجهی از مردم کسب کرده اما اقتدار 24 میلیونی رئیس جمهور آینده تا حدود زیادی کمرنگ شده و فرصتی برای تکیه کردن بر آن وجود ندارد. اگر رئیس جمهور نهم در دور دوم پیروز شده بود و اقتدار مطلق نداشت رئیس جمهور دهم رئیس جمهوری است که مخالفین، یک جنگ خیابانی علیه او به راه انداخته اند و اگر بالاترین میزان آراء را کسب کرده با بزرگترین اقلیت مخالف هم مواجه است. بنابراین راهی نمی ماند جز اینکه دولت عملکرد خود را تعدیل کند و آنطور که در گذشته اتفاق افتاد با موضع گیریهای خاص به تفرقه و شکاف اجتماعی که منظور نظر مخالفین است دامن نزند. دولت اولا باید راه خود را از قوه قضا و نیروی انتظامی جدا نماید و از مزایای مبهم سعه صدر و لبخند زدن به مخالفین صرف نظر کند، ثانیا بهتر است دست از افتخار کردنها و بزرگنمائی ها بردارد و شخص رئیس جمهور در نوع مصاحبه ها و سخنرانی هایش تجدید نظر کند، یعنی به همین میزان از دشمنان کفایت کند و با حرفها و اقدامات خاص بیش از این دشمن تراشی ننماید. ثالثا دولت باید زمین بازی را تغییر بدهد و از سیاست بازی و پریدن به دشمنان سیاسی صرفنظر و بر بهبود وضع اقتصادی مردم متمرکز شود. موفقیت های اقتصادی خواهی نخواهی اقبال عمومی برای رئیس جمهور به دنبال می آورد و خاطره و تصویر او را در میان مخالفین تغییر خواهد داد. بهتر است دولت حداقل در ماههای آینده خودش را در قبای کارگزاری نشان بدهد که به اجرای طرح ها و اصلاحات کم حاشیه مشغول است و به این ترتیب با عملکرد موفق (و غیرتبلیغاتی) مخالفین خود را خلع سلاح نماید.

15_ نیروهای اصولگرا و مذهبی در جریان کودتای شکست خورده یاران میرحسین موسوی به شدت ترور شده اند. ادبیات سیاه و حماقت مخالفین در گسترده کردن آشوب ها به دشمنی با گروهها و نمادهای مذهبی، وفادارترین و فعال ترین جمعیت کشور را دچار یأس و ناراحتی کرده است. سرمایه اجتماعی که بر پایه اعتماد متقابل افراد اجتماع ساخته می شود به شدت سقوط کرده و این در شرایطی که آنها احساس ناامنی می کنند و یا به دنبال فرصتی می گردند تا غافلگیری خودشان در نتیجه خوش بینی را تلافی کنند، یا نیروی واقعی شان را به دشمنان نشان بدهند خسارت بار و نگران کننده است. احساس اطمینان نیروهای مذهبی و اصولگرا (که موضعی محافظه کارانه نسبت به حکومت دارند) نباید نسبت به کفایت نیروی انتظامی و قوه قضائیه سلب یا کمرنگ شود. آنها که جزئی از مردم به حساب می آیند اشتباهی نداشته اند و تنها شخصیت و افکارشان در دعوای قدرت طلبی دیگران قربانی شده است، بنابراین به دنبال بازیابی هویت و شخصیت خودشان می گردند و ناگوار آنجاست که اقدامات حکومت را برای اعاده حیثیت خود ناکافی بدانند. اگر اقبال و توجه رسانه ای و تبلیغاتی حکومت همچنان در به دست آوردن دل کسانی باشد که در سوی دیگر ماجرا قرار داشته اند یا به هدف مجاب کردن کسانی باشد که همواره حرکتهای گریز از مرکز نسبت به آرمانهای انقلاب دارند، این خود به خود مساوی پشت کردن حکومت به اصیل ترین نیروهای حامی خود خواهد بود. شخصیت های سیاسی و حتی علمای مذهبی نشان دادند که از اکثریت مردم فاصله گرفته اند و فراموش کرده اند که با فداکاری کدام قشر و با توجهات کدام جمعیت معتبر شده اند، بازی سیاست را بیش از حد جدی گرفته اند و حالا علاوه بر شکاف میان اقلیت و اکثریت جامعه، مشکل اتکای نخبگان بر اقلیت و دوری آنها از پایگاه مردمی نیز به مشکلات قبلی اضافه می شود. رسیدن به وضعیت اتحادی که در سالهای قبل وجود داشت شاید به این زودی  ممکن نباشد، اما توجه به خواست های نخبه گرایانه و تکیه بر موضوعات کم اهمیت (اما مورد توجه خواص) راهی است که در ایران هر چند بار که تکرار شده است به همان میزان هم شکست خورده است: دشمنی و بدخواهی خواص گواراتر از ناامیدی عموم مردم یا یأس نیروهای وفادار نسبت به انقلاب است.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 3 مرداد1388 و ساعت 3:39 |

 

 مروری است بر اتفاقات گذشته:

 

1_ نطفه ماجرا در کمیته ای به نام «کمیته صیانت از آراء» بسته شد. مقدمات تشکیل این کمیته از دو سال پیش در سازمان مجاهدین آماده شد و نزدیک به انتخابات این کمیته فعالیت خودش را گسترش داد تا اینکه سخنگوی شورای نگهبان در اردیبهشت ماه واکنش نشان داد و وجود چنین کمیته ای را غیرقانونی خواند. برنامه این کمیته معطوف به دو نتیجه بود؛ اولی «ایجاد شبهه در سلامت انتخابات» و دومی به دست آوردن «حق نظارت خودخوانده» که به حاشیه راندن و نامعتبر ساختن شورای نگهبان را به دنبال داشت. جدی ترین ادعاهای تقلب پس از انتخابات نهم و از طرف هاشمی رفسنجانی و مهدی کروبی عنوان شده بود اما اینبار از پیش از انتخابات چنین قراری گذشته شد. آیت الله خامنه ای در نماز جمعه 29 خرداد یادآوری کردند: «در سخنراني اول فروردين، به دوستان خوبمان در داخل تذکر دادم که حرف دشمن درباره تقلب را تکرار نکنند؛ چرا که بيگانگان درصددند اعتمادي را که نظام با مسؤولان و عملکردش در طول سي سال به دست آورده، زير سؤال ببرند». اما مدتهای مدیدی است که عده ای از بزرگان و شخصیت های سیاسی به سخنان رهبر انقلاب اهمیت نمی دهند.

2_ هدف «حذف احمدی نژاد به هر طریق ممکن» بود و در مرحله نخست باید نامزدی از جناح مقابل انتخاب می شد که توان رقابت با احمدی نژاد را داشته باشد. گزینه اول خاتمی بود اما پس از خاتمی میرحسین وارد انتخابات شد و هنوز مشخص نیست که آیا آمدن و رفتن خاتمی و همکاری بعدی او با موسوی یک بازی هماهنگ شده بود یا اوضاع واقعا به همین نحو پیش رفته است؟ موسوی مصمم بود به میدان بیاید و بازی احمدی نژاد را به هم بزند. او با اعلام اینکه کشور در خطر است و احساس نگرانی کرده خودش را به عنوان یک منجی دلسوز به مردم معرفی کرد که «مجبور» به بازگشت شده است. میرحسین در بیست سال انزوا (و با نگاه از بالا) اینطور پیش خود فکر کرده بود که در این مدت اجازه خواهد داد تا دیگران کارهایشان را بکنند و وقتی معلوم شد که واقعا خراب کرده اند و نمی توانند کاری از پیش ببرند او به میدان باز می گردد و کشور را نجات خواهد داد! این نوع تفکر که اثراتش به وضوح در رفتار و لحن و بیان موسوی، و اعتماد به نفس فوق العاده اش نسبت به دوران نخست وزیری دیده می شد جز نتیجه انزوا، درونگرائی و فاصله گرفتن از دنیای واقعی سیاست نبود. همین فاصله باعث فراموشکاری او هم شده بود و میرحسین تغییر کرده ای پا به میدان گذاشت که التقاطی از میرحسین دهه شصت و نماینده ای از ارزشهای دنیای لیبرال بود. پوسترهای موسوی و خاتمی در کنار هم کنایه به جائی از این التقاط بود.

...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت 18:25 |

 

کسی که فراموش می شود خود به خود به فراموشی هم دچار می شود. کسی که به دست خودش یا به خواست دیگران منزوی می شود فراموشی به سراغ خودش هم می آید. کوچک ترین آفت فراموش شدن و به انزوا رفتن، غریبه شدن با اوضاع و احوال زمانه است. بعد از آن فراموش کردن سابقه و کارنامه هم اضافه می شود، اینکه به چه چیزهایی خدمت می کرده ای، دوست چه کسی و دشمن چه کسی بوده ای، همه اینها کم کمک از یاد آدمی می رود.   

ضرب المثل «سگ نازی آباد» اشاره درخوری است به کسانی که فراموش شده اند یا به خواست خودشان به انزوا رفته اند و در نتیجه این دوری از اوضاع و احوال زمانه، قوه تشخیص دوست و دشمن را از دست داده اند. ضرب المثلی که به تهران قدیم تعلق دارد و در گذشته زیاد استفاده می شد و حالا کم کم از سر زبانها افتاده است. ضرب المثلی که فحوای سیاسی دارد و از میان سیاستمداران مظفر بقایی ورد زبانش بود و زیاد از آن استفاده می کرد، بطوریکه یک بار در مجلس آن را علیه خودش هم به کار برده بود!

کار سگ دفاع کردن و گاز گرفتن است، سگ را به این کار می گمارند که پاسداری و نگهبانی کند، سگ از این جهت مزد می گیرد و پیش صاحبش معتبر می شود که «دشمن شناس» است و اجازه تعرض به خانه و اموال صاحبش را نمی دهد. سگی که دوست را از دشمن تشخیص ندهد به هیچ دردی نمی خورد. سگی که از صاحبش دور افتاده باشد و فراموش کند که از دست چه کسی غذا می خورده و به نوازش چه کسی آشنای کوی و برزن شده به لعنت ابلیس هم نمی ارزد.

اما سگ نازی آباد از کجا آمده است؟ ...

«رزون در کتاب بحران ایران در سال 1941 با تکیه بر نوشته م.و.پوپوف نام نازی آباد را بر گرفته از عنوان حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری آلمان، حزب «نازی» می داند. به گفته رزون نازی ها در صدد بودند مجتمع نظامی وسیعی در منطقه ای در جنوب غربی تهران به پا کنند. او عنوان نازی آباد را حاصل این انتخاب می داند... در فرهنگ عامه نیز برخی آنچه را به سگ نازی آباد شهرت یافته است حاصل این نکته دانسته اند که در پی اشغال ایران به دست نیروهای متفقین و خارج شدن آلمانی ها از ایران، سگ هایی که از این مجتمع نظامی در دست ساختمان حفاظت می کرده اند بدون صاحب مانده و ولگرد شده بودند. چندی بعد، وقتی تعدادی از آلمانی ها که در ایران باقی مانده بودند به این محل باز می گردند، سگ های ولگرد شده، انگار که صاحبانشان را نمی شناسند، به آنها نیز حمله می کردند یعنی دیگر میان غریبه و آشنا فرقی نمی گذاشتند. دهخدا ذیل عنوان نازی آباد می نویسد: ده کوچکی است از بخش شهرستان تهران با بیست نفر سکنه، راه ماشین رو دارد، در امثال و حکم نیز درباره ی سگ نازی آباد می خوانیم: سگ نازی آباد است؛ نه غریبه می شناسد نه آشنا».*

و باز نوشته اند: « افرادی که ناسپاسی کنند و نسبت به کسانی که حق و دینی از آنها بر عهده داشته باشند. حق نمک و زحمت را به جای نیاورند سهل است بلکه در مقام ایذا و اضرار مخدمان و ذوی الحقوق بر آید چنین افرادی را به سگ نازی آباد تشبیه و تمثیل کرده می گویند: فلانی سگ نازی آباد است. نه غریبه می شناسد نه آشنا.»

کسی که صاحبش را گاز بگیرد و دستی را که به او غذا داده نشناسد همانا «سگ نازی آباد» است. سگ نازی آباد را به حال خودش رها کردند، فراموش شده بود و تقصیری نداشت که غریزه حیوانی بر حافظه اش می چربید. اما کسی که سالهای مدیدی به اختیار خودش به کنج خودش خزیده باشد و از صاحبش قهر کرده باشد چه؟ کسی که به اختیار خودش رفته باشد و به اختیار خودش برگردد، اما در بازگشت دوست و آشنا را تشخیص ندهد چطور؟ وضع کسی که به طمع اعتبار بازگردد و اما صاحب اعتبار را نشناسد چگونه است؟ چنین موجودی از حیوانی پست تر نیست؟ آیا «سگ نازی» آباد به چنین موجودی شرف ندارد؟  

 


تتمه: *از کتاب در تیر رس حادثه، زندگی سیاسی قوام السلطنه، نوشته حمید شوکت، صفحه 367 | اینهم روایت متفاوتی از «سگ نازی آباد» است |  راستی اردیبهشت ماه گذشته هشت سال از فرمان هشت ماده ای رهبری در مبارزه با مفاسد اقتصادی گذشت اما هنوز به این مسئله به طور کامل رسیدگی نشده است، قابل توجه آنهایی که همچنان در خیال فرمان هشت ماده ای امام هستند تا همان را به عنوان دستور العمل بر زمین مانده به اجرا بگذارند! (يادآوري مي شود آن زمان مسئول قضايي آيت الله موسوي اردبيلي است و وزرات كشور نيز جناب محتشمي پور و نخست وزير هم که خود حضرت موسوي است! مسئله آنقدر بالا گرفت كه اعتراض منتظري را هم برانگیخت، این تکه روزنامه مال سال 67 رسالت است، كيفيتش هم زياد خوب نيست ولي در رساندن منظور کفایت می کند!)

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 21 تیر1388 و ساعت 11:35 |

 

اگر یادتان باشد در مناظره های انتخاباتی میرحسین موسوی با استناد به انتقادات تند احمدی نژاد به نژادپرستی اسرائیل در کنفرانس ژنو (موسوم به دوربان ۲) ادعا کرد که بعد از فاجعه غزه روابط اتحادیه اروپا با اسرائیل در حال تیره شدن بوده اما احمدی نژاد با حرفهای تندی که به زبان آورده همه چیز را به هم ریخته و حالا اروپائی ها پشیمان شده اند و ورق دوباره به ضرر فلسطینی ها برگشته است!

قبلا در همین مورد نوشته بودم: « تأسف آورترین قسمت انتقاد میرحسین به نظر بنده جایی بود که راجع به رابطه اتحادیه اروپا با اسرائیل حرف زد؛ انگار که اتحادیه اروپا یکباره دوست مردم فلسطین و غزه شده و فقط حرفهای احمدی نژاد علیه اسرائیل همه چیز را خراب کرده است! این میزان ساده لوحی و کوته باوری از کسی که هشت سال زمام نخست وزیری کشور را در دست داشته و در برابر کشورهایی مثل فرانسه (مسلح کننده اسرائیل به سلاح اتمی) انگلیس (بنیانگذار اسرائیل) و آلمان (موطن و مبلغ افسانه هلوکاست) به خوش خیالی مبتلاست و متوجه نیست که در طول بیست و دو روز کشتار[غزه] کوچکترین واکنش موثری از اروپائی ها دیده نشده واقعا جای تحسین و تشکر دارد.»

همین آدمی که ژست روشنفکر منتقد به خودش گرفته بود و با قیافه ای میانه رو، علیه تندروی های رئیس جمهور داد سخن می داد و زور می زد تحلیل های بند تنبانی اش را به مردم بقبولاند، روزگاری از همان جنسی بوده که تلاش می کرد با لجن پراکنی به آنها خودش را معتبر و موجه جلوه بدهد. تکه روزنامه زیر مربوط به تیرماه سال شصت است، زمانی که منصب وزارت خارجه را در دولت رجایی به چنین موجودی سپرده بودند؛

میرحسین موسوی: سیاست ضدصهیونیستی را تا آزاد کردن قدس عزیز ادامه خواهیم داد

احتمالا آن موقع پای آبروی ایران در میان نبوده است! وقتی خودشان بر سر منصب و مقام بودند مالک آبرو و حیثیت و شرف و عزت این مملکت هم بودند و هیچ دغدغه ای از این بابت نداشتند، هر طور دلشان می خواست حراج می کردند. اما حالا که دستشان کوتاه است جمیع اینها را از دست رفته می بینند و به خاطر به دست آوردنش اگر بتوانند ممکلتی را هم به آتش می کشند. حکایت این پدیده خارق العاده حکایت همان است که گفت:«یکی بر سر شاخ و بن می برید»! از سر جوگیری و عطش قدرت به پروپای چیزهایی پیچیدند که هستی و اعتبار شان را مدیون همانها هستند. برای جمع کردن رأی اداهایی در آوردند که هیچ با سابقه و عملکردشان همخوانی نداشت.

این وسط تقصیر از مردمی است که حافظه سیاسی ندارند، فراموشکار و زود باورند و فریب اطوارهای ظاهری و لفظی آدمها را می خورند و برایشان هورا می کشند. تقصیر از مردمی است که نمی فهمند موجودی که تغییر می کند اگر نسبت به گذشته اش اعتراف و اظهار پشیمانی نمی کند حتما یک جایی از کارش می لنگد. تقصیر از جوان هایی است که باور کرده اند دانشگاه رفتن مدرک عقل و مجوز فعالیت سیاسی است و «تـاریـخ» هم فقط درسی است که باید به نمره اش فکر کرد.

 


تتمه: عنوان مطلب یک ارواح عمه مان کم دارد | نمونه های دیگری از جنگ طلبی های جناب منجی: ... اگر کویت تسلیم شانتاژ سیاسی عراق گردد در حقیقت رو در روی انقلاب اسلامی ایران قرار گرفته است ... لبنان تنها با اتکاء به توده های میلیونی مستضعفین منطقه می تواند با صهیونیست ها مقابله کند ... جان من لحن و ادبیات را دارید؟ | اگر نخوانده اید حتما ببینید، مخصوصا به قسمت عباس عبدی اش توجه کنید؛ جذابیت های شیزوفرنیک زند گی و ... | انساندوستی و حقوق بشر اینبار با هجده ضربه چاقو به یک زن باردار بالا زد

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 17 تیر1388 و ساعت 18:58 |

 

زمانی که هنوز آشوب سبز در تهران فرو ننشسته بود شبکه ماهواره ای بی بی سی فارسی به خبرگزاری رسمی میرحسین موسوی و مخالفین حکومت تبدیل شده بود. مصاحبه هایی که از همان روز اول به طور مستقیم با بی بی سی فارسی انجام شد هم موقعیت این شبکه را ارتقا داد و هم کمک فراوانی به کسانی کرد که امیدوار بودند با نگه داشتن وضعیت آشوب قدرت چانه زنی به دست بیاورند و در نهایت خواسته های نامشروعشان را به کرسی بنشانند.

دنیای رسانه دنیای بی طرفی و انصاف نیست، مدتهاست که تصور «رسانه بی طرف» به افسانه تبدیل شده و با نگاهی واقع بینانه، رسانه حتی می تواند چیزی در حد سلاح و یا اهرم فشار شناخته شود. بنابراین نگاه باز به رسانه ها در دنیای سیاست را باید گونه ای خام اندیشی یا یک نوع نمایش روشنفکری از نوع قرن نوزدهمی آن به حساب آورد. به همین ترتیب ارتباط با رسانه ها بدون «نقادی» و بدون اعمال «گزینش» غیر ممکن است و اگر کسی مدعی چنین ارتباطی شود عمل او با نگاه خوش بینانه عملی غیرسیاسی و از سر ناپختگی تفسیر می شود.

سوال اینجاست که آیا در ستاد میرحسین موسوی هیچ نقادی و گزینشی نسبت به بنگاه خبرپراکنی بریتانیا وجود داشته است یا خیر؟ پاسخ از دو حال خارج نخواهد بود: یا میرحسین موسوی بی بی سی را رسانه ای در خدمت اهداف خود می دیده و یا اینکه بدون داشتن هر نوع قضاوتی، تنها برای بلندتر کردن صدای خود از بی بی سی استفاده کرده است. هر دو جواب با اعمال سیاسی و سابقه میرحسین موسوی و تبلیغات انتخاباتی او متناقض است.

بی بی سی فارسیمیرحسین موسوی منصب نخست وزیری در نظام سیاسی ای داشته است که روح آن ضدامپریالیستی است و در دشمنی با آمریکا و انگلستان هویت یافته، دولت میرحسین موسوی دولتی انقلابی شناخته می شد و مشکلات سیاسی و داخلی اش عمدتا در پی چپ روی ها و انقلابیگری ها (فی المثل محتشمی پور در وزارت کشور) ایجاد می شد. اما موسوی در تبلیغات انتخاباتی به گونه ای رفتار کرد که گویی دنبال باز گرداندن آبرو و حیثیت بین المللی ایران در میان قدرتهای جهانی است. او همزمان از دولت خاتمی دفاع می کرد و خود خاتمی به عنوان کمک حال تبلیغاتی موسوی به کار گرفته شد. در تبلیغات انتخاباتی و در مناظره ها هم محور سخنان او نفی کردن سیاست خارجی احمدی نژاد با اشاره به اتفاقاتی مثل آزادسازی ملوانان انگلیسی و حضور احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا بود.

آیا چیزی هست که از دهه شصت تا به حال بر تغییر سیاست های انگستان نسبت به جمهوری اسلامی دلالت کند؟ خیر! اما رویکرد کلی جمهوری اسلامی به ابرقدرت ها در دوره خاتمی تغییراتی داشته است، دوره ای که سیاست «تنش زدایی» به باز شدن مجدد سفارت انگلستان در تهران (پس از قطع روابط بر سر قضیه سلمان رشدی) منجر شد، دوره ای که پس از دستگیری قایق نظامیان انگلیسی در خلیج فارس بدون خبری و رسانه ای شدن موضوع، دستگیر شدگان آن به تعبیر حسن عباسی از پاویون فرودگاه مهرآباد به انگلستان فراری داده شدند و دوره ای که انگلستان به عنوان برجسته ترین عضو تروئیکای اروپائی بیشترین سنگ اندازی ها و دشواری ها را در پرونده هسته ای ایران ایجاد می کرد.

میرحسین موسوی نمی تواند بدون برائت جستن از سابقه انقلابی خود و دوران نخست وزیری اش از بازگرداندن آبروی بین المللی ایران(؟) و بیرون آوردن ایران از انزوای سیاسی سخن بگوید چه اینکه در زمان نخست وزیری او ایران منزوی ترین روزگار خود را سپری می کرد. موسوی نمی تواند بدون اشاره به سیاست خاتمی در قبال انگلستان از آزاد سازی ملوانان انگلیسی انتقاد کند، اگر احمدی نژاد در آزاد سازی متجاوزین کار اشتباهی کرده حرکت خاتمی به مراتب حقیرانه تر بوده است. میرحسین موسوی نمی تواند همزمان از تأمین منافع ملی و بازگرداندن آبروی بین المللی ایران سخن بگوید چرا که دولت هایی مثل انگلستان هرگز وجود ایران هسته ای و قدرتمند را نمی پذیرند، همانطور که در زمان مصدق ایران مستقل و متکی به خود را با انواع تحریم ها و تهدید ها منزوی و تضعیف کرده اند.

آشوب سبز در تهران علاوه بر ملکوک کردن حیثیت بین المللی ایران باعث شد تا دولت انگلستان یک میلیارد پوند (معادل یک میلیارد و ششصد میلیون دلار) از اموال بانک ملی ایران را که مربوط به حساب های نفتی است مصادره کند و این در حالی است که تغییری در رویکرد موسوی و طرفدرانش نسبت به عملکرد بی بی سی فارسی دیده نشده است. حتی اگر موسوی به ریاست جمهوری می رسید هیچ تغییری در سیاست های انگلستان نسبت به ایران رخ نمی داد و موسوی مجبور بود از میان منافع ملی و آبروی بین المللی طرف یکی را بگیرد اما حتی پس از دزدی انگلیسی ها حاضر نشد اظهار نظری علیه سیاست های انگلستان انجام بدهد و رسما از ارتباط با آنها اظهار برائت کند.

نتیجه اینکه نوعی آشفتگی و به هم ریختگی هم در مواضع میرحسین موسوی و هم در ترکیب طرفداران او دیده می شود که به هیچ وجه قابل جمع نیست. اگر قرار بر رسیدن به قدرت به هر نحو ممکن باشد وسیله نقش ابزار را بازی می کند اما خصوصا در دنیای سیاست و به قول مک لوهان «وسیله پیام است» و اگر از بنگاه خبرپراکنی بریتانیا برای رسیدن به اهداف سیاسی استفاده می شود باید پیام این استفاده را هم پذیرفت. باید تناقض های ناشی از این پیام را با عملکرد سابق و تبلیغات پرهیاهوی انتخاباتی تحمل کرد و به دیگران حق داد که چنین اعمال و رویکردهایی را با صفات نفاق و قدرت طلبی و همکاری با خائنین به این مرز و بوم به هر وسیله ای (ولو به آتش کشیدن کشور) توصیف کنند.

 


تتمه: اگر قرار به اعتماد بر شایعات پیرمردها باشد بی بی سی در تاریخ انقلاب نقش داشته چون اینطور که می گویند خیلی از مردم شب ها رادیو بی بی سی گوش می کرده اند و همین دلیلی است که نشان می دهد انگلستان به انقلاب خدمت می کرده! و طبیعتا انقلابیونی که برای رساندن و چاپ و انتشار اعلامیه ها خودشان را به زحمت بازداشت و شکنجه و زندان می انداخته اند کار بی بی سی را تکمیل می کرده اند! احتمالا آیت الله خمینی هم به اندازه میرحسین باهوش نبوده اند که به بی بی سی اعتماد کنند و بی جهت زحمت ها و هزینه های انقلاب را بالا برده اند. حتی اگر فرض کنیم بی بی سی چنین خدمتی به انقلاب کرده است این جز از سر ندانم کاری، نشناختن طبیعت انقلاب اسلامی و ناتوانی از پیش بینی آینده نبوده و نه اینکه صادقانه و برای خدمت رسانی به انقلاب! بوده باشد. | گفتم که نگاه باز به رسانه ها نشانه خام اندیشی است، به نظر من احمدی نژاد در سطح خارجی نگاه باز به رسانه ها دارد اما در داخل اینطور نبوده است، قبلا هم در اینباره نوشته بودم: «احمدی نژاد مرتب با رسانه های بیگانه مصاحبه کرد اما با رسانه های مخالف داخلی چنان رفتار لطیفی نداشت. او برای خارجیها نامه نوشت، مرتب آنها را مورد خطاب قرار داد و هر جا که رفت همه را دعوت کرد که به ایران بیایند اما هیچ وقت الطاف مشابهی شامل حال مخالفان داخلی و حتی اصولگرایان واقعی که دلسوزانه او را نقد می کردند نشد. گرچه این رفتار او در قبال مخالفینش کاملا قابل توجیه است اما توجه بیش از اندازه او به رسانه های خارجی ابدا قابل درک نیست» خودشیفتگی احمدی نژاد باعث شد خودش را منحصر به جنگ خارجی کند و جنگ خاموش داخلی را نادیده بگیرد. | در قضیه آزاد کردن ملوانان انگلیسی من همچنان منتقد احمدی نژاد هستم (+، +، +) اما کسانی حق این انتقاد را دارند که در قبال عملکردهای بدتری دفاع یا سکوت نکرده باشند |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 15 تیر1388 و ساعت 6:52 |

 

حالمان خوب نیست، حوصله تحلیل محلیل هم نداریم، عجالتا  طنزهای زندگی را به هم نشان بدهیم، شاید حال مان دسته جمعی بهتر شود: 

 

میرحسین موسوی در پیام پس از انتخابات اش گفته بود: «اینجانب از همین فرصت استفاده میکنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر می دهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند. خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسیان به آتش کشیده شود».

اولا ایران موجود آسمانی نیست (واضح است که موجودات آسمانی چیزهای دیگری هستند) ثانیا این «خانه پارسیان» از زبان میرحسین چه وجه اعتباری دارد؟ آدم که نمی تواند هم ترک باشد و به ترک بودن خودش افتخار کند و هم نگران خانه پارسیان باشد، نمی تواند هم زور بزند با شعارهای قومیتی از بین ترک های رأی گدایی کند و هم با استفاده از عبارات خاص، وطن پرستی پارسیان را تحریک کند. اگر کسی خیلی به ترک بودن خودش افتخار می کند همین که سرش را بیاندازد پائین برود صحرای ترکستان پیش اجداد ترک و مغولش افسانه های دده قورقود بلغور کند یا هارای هارای من تورکم بخواند بهتر است تا اینکه در «ترکیب بی سوادی و حماقت» طنزهایی بگوید که هر بچه ای به آن می خندد.

آدمهایی که گه گداری در زندگی «فکر» می کنند، یا به دلایلی به تفسیر نژادی و قومی گرایش پیدا می کنند و یا اینکه از بیخ نژاد و قومیت را فاقد اعتبار  و ارزش می دانند، اینها اثرات «فکر» کردن است اما اینکه کسی قومیت گرا باشد و  با اعتماد به نفس فزاینده ای همزمان بر احساسات دو یا چند قومیت سواری کند نشانه های چیز دیگری است، ما البته فقط با خنده دار بودنش کار داریم.

زهرا رهنورد هم روز اول پس از انتخابات (قبل از اینکه فرصت کنند و بگردند بهانه هایی برای تقلب در انتخابات پیدا کنند) دو ملاک اساسی برای رأی آوردن میرحسین آورده بود؛ اول اینکه میرحسین ترک است و ترکها به غیرترک رأی نمی دهند، ثانیا اینکه خود رهنورد لر است و میرحسین داماد لرهاست و لرها به غیر دامادشان رأی نمی دهند. طبق این ملاک رئیس جمهور ایران همواره باید از میان پارسیان انتخاب شود، قومیت های دیگر اینقدری نیستند که واجد اکثریت شوند. فکر کنم این استدلال آنقدر ساده هست که  «اولین روشنفکر زن ایران» هم بتواند آن را بفهمد. اینطوری فارغ از اینکه روز رأی گیری در صندوق ها چه اتفاقی افتاده باشد احمدی نژاد پارسی بر میرحسین ترک (هر چند داماد لرها هم باشد) و آن دو تا لر دیگر پیروز است، لذا باید قوانینی در کشور تصویب شود که «چیز» اضافه را موقوف کند!

مصاحبه پربار رهنورد با بی بی سی را با این عکس جمع کنید، احتمالا خنده تلخ شما هم از گریه غم انگیزتر خواهد شد. هرچند بوی اداهای شیزوفرنیک اینها از خیلی قبل تر استشمام شده بود، اما حالا دیگر لجن اش بالا زده.

اما میرحسین باز گفته بود: «ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر(ص) است با تمامی شور ادامه می دهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه میکنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.»

فکر نمی کنم طنز این حرفها نیازی به شکافتن داشته باشد ولی برای اینکه خیال خودمان هم راحت شود اندکی توضیح واضحات عرض می کنیم. پیش از هر چیز این ترکیب «موج عقلانیت سبز» ما را کشته چون از تعالیم دینی(؟) و علایق به اهل بیت پیامبر شروع می شود ولی در طرفداری از نامزدی که ادعای سیادت دارد و شال سبز می اندازد متوقف می شود. قصه همان سواری گرفتن از اعتقادات عوام الناسی است که چشم امید و معجزه به پارچه سبز متبرک به امامزاده ها دارند و تفاوت در این است که هم اینبار امامزاده اش زنده است و هم سالوس بازی هایی در می آورد که بیش از حد ساده لوحانه و خارج از حدود سیاسی است. حکایت این عقلانیت حکایت همان رنگ سبز، لجن عوامگرایی و سلام بر چهار سید فاطمی است.

بعد هم این چه عقلانیتی است که با «موج» شروع می شود و با «تمامی شور» ادامه پیدا می کند؟ از کی تا حالا روش اعمال عقلانیت از گفتگو و منطق به شور و تحریک تبدیل شده؟ و اگر عقلانیت و شعور است و نه شور و هیجان چه نیازی به این تذکر که اجازه نمی دهیم حرکات ما «شکل کور» به خودش بگیرد؟ البته وقتی خود نویسنده با زبان بی زبانی (و از سر هوش سرشار) اعتراف می کند که مردم را برای چه چیزی دعوت به چه چیزهایی می کند نیازی به توضیح اضافه نمی ماند، وقتی مطلب بیش از حد واضح باشد توضیح دادنش سخت می شود، و وقتی اتفاقی زیادی از حد طنز باشد طنز نوشتن درباره اش بی معنی و بی نمک می شود. مثل همین که گفته بود: «مردمی که در صفهای طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود می دانند که به چه کسی رای داده اند با حیرت تمام به شعبده بازی دست اندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه می کنند.» چطور می شود درباره این حرف چیزی به طنز یا به جد نوشت؟

آدمی که هم ترک است و هم عرب و هم پارسی! هم به استناد ترک بودن رأی ترک ها را می خواهد، هم از سیادت هاشمی سوء استفاده می کند و هم غرور پارسی را بهانه خواسته های نامشروع اش می کند یک شتر گاو پلنگ خارق العاده ای است که تاریخ نظیرش را به یاد ندارد و باید هم پشت سر چنین پدیده ای چنین حرکات زشت و خسارت بار و آبرو ریزی های خجالت آوری داشته باشیم. اصل حرف ام را خلاصه و راحت می گویم شاید دیوارها هم شنیدند؛ آنهایی که خیال برشان داشته بود که رشد عقلانی و فرهنگی جامعه را با آمار می سنجند و با تعداد دانشجو و مدرک یا سرانه مطالعه می شود دم از ارتقای فکری جامعه زد تحویل بگیرند! با داعیه پیشرفت به چیزی ماقبل عهد بوق عقب گرد کرده ایم.

 


تتمه: خدای نکرده قصدم نقد نبود، ارزش نقد بیش از اینهاست، این طنزها را هم اتفاقی دیدم و متعرض شدم که اگر قرار به تحلیل نویسی باشد (هر چند ارزش اش را ندارد) مثنوی هفتاد گیگ وبلاگ شود | چیزی هم که درباره قومیت ها گفته شد پایه جدلی دارد، یعنی زیر سوال بردن دیگری است با ملاک های خودش، والا برای آنهایی که «دین» دارند اختلاف قومیت و نژاد از نشانه های خلقت است نه بهانه دعوا و برتری جوئی سیاسی. آنهایی هم که دین ندارند هر جور راحت ترند همانطور فکر می کنند، ملالی هم نیست | اضافه شد: انکشف که بی بی سی فارسی بعد از به کار بردن مکرر واژه پارسیان متن خبرش را در سایت تغییر داده و لفظ «پارسایان» را به کار برده است، باقی هم احتمالا زود متوجه گاف موسوی شده اند و ماله کشی کرده اند، والا ما نشنیده ایم کسی به ایران بگوید «خانه پارسایان»! شاهد اینکه پان ترک ها برای پاک کردن این سوتی به جای موسوی بی بی سی را متهم کرده اند. به کامنت دوم پای این خبر آزاد تبریز توجه کنید که نوشته است: شبکه خبری بی بی سی فارسی در اقدامی این اظهار موسوی را تحریف کرده و بارها در تکرار آن مبادرت ورزید: متن اصلی: «خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود.» متن تحریف شده در بی بی سی: «خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسیان به آتش کشیده شود.»... صفحه ذخیره شده سایت همدمی وزارت خارجه اسرائیل (از طرفداران موسوی) هم هنوز مزین به لفظ پارسیان است | از نظر ما البته جواب ترکی که هم به ترک بودنش زیادی افتخار می کند و هم زیادی از ایران و ایرانی مایه می گذارد همان است که گفتیم. 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 12 تیر1388 و ساعت 23:14 |

 

ماجرای تیر خوردن دختری به نام ندا آقاسلطان در خیابانهای تهران و منتشر شدن فیلم لحظات آخر زندگی او جنجال تازه ای علیه ایران به پا کرد. این حادثه و اتفاقات دیگری که در ده روز پس از انتخابات ریاست جمهوری رخ داد تصویر ایران در جامعه بین الملل را دستخوش تغییرات زیادی کرد و مخصوصا انتشار همین فیلم باعث جریحه دار شدن احساسات بسیاری در سراسر دنیا شد. خیلی ها ایران را به شکل قصابی بزرگی تصور کردند که در خیابانهایش آزادانه به انسانها شلیک می شود و سنگ فرش پیاده رو ها هر روز با خون بیگناهان رنگین می شود. صد البته آنها تقصیری در این تصور ندارند؛ طبیعی است که اگر به یک حیوان هم تیراندازی شود و از لحظه جان دادنش تصویر برداری کنند تماشای آن برای عموم افراد دلخراش و ناراحت کننده است و باعث غلیان احساسات می شود، چه رسد به اینکه آن صحنه متعلق به جان دادن یک انسان (مخصوصا یک زن) باشد.

با این اتفاق فرصت مناسبی برای جنگ روانی و مبارزه تبلیغاتی علیه جمهوری اسلامی باز شد و عده ای نهایت سوء استفاده را برای سیاه نشان دادن وضعیت اجتماعی در ایران به کار بردند. مطمئنا تا مدتها در بحث های سیاسی و یا در گفتگو درباره مشروعیت نظام جمهوری اسلامی به این حادثه اشاره خواهد شد و اتفاقات این چند روز مستند قضاوت درباره این نظام سیاسی و سازوکارهای قانونی آن قرار خواهد گرفت. مطالب و مقالات سیاسی فراوانی هم منتشر خواهد شد اما چیزی که در این میان فراموش می شود «کشمکش میان عقل و احساسات» است، در این مواقع آنچه که از کار می افتد قدرت تحلیل و محاسبه و آنچه که بر کرسی می نشیند شور احساساتی است که به غلیان افتاده، عده ای را عصبانی و انتقامجو و عده ای را هم سرخورده و غمگین ساخته است.

این حادثه ماجرای فیلمی انتقادی از سینمای آمریکا به کارگردانی بیلی وایلدر و با نام Ace in the Hole که در فارسی به «تکخال در حفره» یا «کارناوال بزرگ» ترجمه شده است را به یاد می آورد؛ خبرنگار جسور و جاه طلبی که به دنبال ثروت و شهرت می گردد سر از شهری کوچک و دفتر روزنامه ای معمولی در می آورد اما بعد از مدتی با راه انداختن یک بازی بزرگ بر سر گیر افتادن شخصی معمولی در یک غار که به دنبال عتیقه های سرخپوستان بوده فرصت دلخواهش را پیدا می کند. عاقبت مرد بیچاره طعمه یک بازی تبلیغاتی و خبری می شود و جانش را هم بر سر حقه ای که آقای خبرنگار برای طولانی شدن ماجرا به کار برده از دست می دهد. قبل از این رخداد نظریات جالبی از زبان خبرنگار می شنویم که همانها در طول داستان به صورت عینی محقق می شوند؛ مثلا او معتقد است وقتی همه خبرها خوب باشد یعنی اصلا خبری نیست، و وقتی مردم می شنوند یک میلیون نفر در چین کشته شده اند چندان اهمیت نمی دهند اما خبر کشته شدن یک نفر (که با جزئیات منتشر شده) یا خبر گیرافتادن بچه گربه ای در بالای درخت برای آنها به مراتب تأثرانگیزتر و مهم تر جلوه می کند.  

Ace in the Hole ـ تکخال در حفره یا کارناوال بزرگهر چند خبرنگار در صحنه هایی از فیلم دچار عذاب وجدان می شود اما بالاخره راهی را که انتخاب کرده است ادامه می دهد و باعث قربانی شدن انسانی بی گناه می شود. چارلز تاتم در این فیلم نمادی از ژورنالیسم کثیف آمریکائی، و یا اشاره به راهی است که شغل خبر و خبر رسانی وقتی درگیر منافع اقتصادی و سیاسی باشد ناچار از پیمودن آن است. وقتی خبری وجود ندارد باید خبر سازی کرد و وقتی خبری (هر چند کوچک) به دست می آید چنان باید آن را پرداخت که نهایت فایده را برساند. وقتی منافع اقتصادی یا سیاسی در پس کار خبری وجود دارد باید به هر وسیله ای اهداف اقتصادی و سیاسی را تأمین کرد. در زمان اکران این فیلم نقدهای تندی درباره آن نوشته شد و این هم دلیلی جز رویکرد منفی و انتقادی فیلم به روش کاسبکارانه ژورنالیسم نداشت. فیلم یک شکست تجاری برای بیلی وایلدر بود اما او به همراه دو فیلمنامه نویس اش نامزد جایزه اسکار شد.

وقتی از پنجره این فیلم به ماجرای کشته شدن ندا آقاسلطان نگاه می کنیم می بینیم که اگر این خبر بدون فیلم و حتی با ضمیمه عکس منتشر می شد درصدی از این میزان احساسات را هم به غلیان نمی انداخت و هرگز تصویر حکومت ایران را تا این حد در معرض تخریب قرار نمی داد. آنچه که چارلز تاتم (خبرنگار) در فیلم تکخال در حفره می گوید عینا واقعیت پیدا کرده است، اگر در خاورمیانه یک میلیون نفر بر اثر حوادث طبیعی یا ماجراجوئی های آمریکا به فجیع ترین وضع کشته شوند چندان اهمیتی ندارد (چون این خبرها بیش از حد تکراری و دستمالی شده و به صورت کلی و بدون جزئیات منتشر می شوند) اما اگر یک زن در آشوب های بعد از انتخابات ایران کشته شود و از جان دادن او فیلمبرداری شود همین به تنهایی می تواند یک زلزله سیاسی به پا کند و چهره یک کشور را به طور کلی تغییر بدهد.

در همین روزها در وزیرستان پاکستان در حمله هواپیماهای بدون سرنشین بیش از صد نفر از مردم بیگناه کشته شدند و یا در کرکوک انفجار مهیبی که در مسجد شیعیان اتفاق افتاد بیش از چهل خانه را تخریب کرد و دویست و هفتاد کشته و زخمی به جا گذاشت، انفجارهای بعدی هم در بغداد با تلفاتی بیشتر از تلفات خیابانهای تهران اتفاق افتاد. اینها هم حادثه های طبیعی نبودند که فاقد بار سیاسی باشند یا نشود جلوی رخداد آنها را گرفت بلکه برعکس، حوادثی انسانی بودند که یک طرف مقصر و طرف دیگر قربانی بود اما هرگز و به هیچ وجه اهمیت حادثه مورد بحث را پیدا نکردند. انگیزه ای که در فیلم وایلدر ژورنالیسم سکاندار آن می شود و به آن دامن می زند انگیزه های اقتصادی و آگاهانه بود اما آنچه که جنجال رسانه ای بر سر ایران آورد انگیزه های سیاسی بود و البته نمی توان ماجرا را کاملا هدفمند و از ابتدا ناشی از توطئه تفسیر کرد، اما می توان گفت که عطش ژورنالیسم به جنایت علیه ایران به بسته شدن حلقه های این ماجرا کمک فراونی کرد.

موضوع تحت الشعاع قرار دادن یا کم اهمیت کردن جان کسی نیست و نباید عواطف انسان دوستانه‌ای که تحریک شده است را نادیده گرفت، بلکه به بهانه این ماجرا هم که شده باید متعرض کشمکش میان عقل و احساسات فردی در دنیای سیاست شد و زمینه ای که باعث این خسارت بزرگ شده است را نشان داد. کارناوال خبری آمریکائی ها، انگلیسی ها، فرانسوی ها و مخصوصا عرب ها علیه ایران (که به جد دمکراسی ایران را نمایشی ساختگی می‌دانند) یک تکخال احتیاج داشت و آن تکخال با مرگ ندا آقاسلطان در خیابان های تهران به دست آمد. قبل از آن جنایات دیگری هم اتفاق افتاده بود که به مراتب بدتر از این بود اما چون زیر سایه سیاست قرار می گرفت و یا فاقد عناصر رسانه ای بود اهمیتی پیدا نکرد، خشونت نیروهای امنیتی علیه آشوبگران را بی بی سی فارسی یا صدای آمریکا و العربیة پوشش می دادند اما وحشیگری آشوبگران علیه مردم بی گناه و نیروهای مذهبی را هیچ رسانه ای (حتی صدا و سیمای جمهوری اسلامی) پوشش نداد مباد که به ادامه تشنج ها و درگیری های خیابانی کمک کند، از هیچ کدام از ماجراها هم فیلم هایی با ویژگی های فیلم ندا آقاسلطان منتشر نشد.  

اگر آشوب ها در ایران ادامه پیدا می کرد زمینه یک شکاف سیاسی و فرهنگی و یک تحول بزرگ اجتماعی که به جنگ داخلی تنه می زد فراهم می شد و این فقط برای کسانی مطلوب بود که به شدت تحت تأثیر نگاه رسانه ای و تزریقی دشمنان جمهوری اسلامی قرار دارند یا در یک فضای تخیلی بر هم زدن نظم سیاسی موجود را آرزو می کنند. آنچه در روزهای پس از انتخابات اتفاق افتاد ــ و با ندانم کاری و خودخواهی فرصت طلبان سیاسی دامن زده شد و خسارات و جنایاتی را به بار آورد ـــ تنها علیه جمهوری اسلامی یا شخص پیروز در انتخابات عمل نکرد. این آتو های رسانه ای نه تنها  آبرو و حیثیت «کشور ایران» را پیش دشمنان سنتی اش مخصوصا انگلوساکسون ها و عرب ها کمرنگ کرد بلکه تاریخ سی ساله انقلاب را به همراه سابقه تمام نیروهای دخیل در آن به زیر علامت سوال کشاند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 5 تیر1388 و ساعت 21:40 |
 

 

تازه ترین تصویر از یک بسیجی در حال تیراندازی به مردم بیگناه

منبع: وبلاگ آهستان

 


تتمه: می گویند پادشاهی که با پسرش به نخجیر رفته بود گم شد و بعد از پناه بردن به یک خرابه از زور سرمای شب از پسرش خواست که بالاپوشی چیزی برای او فراهم کند، پسر رفت و گشت اما چیزی پیدا نکرد، عاقبت خجالت را کنار گذاشت و رو به پدر کرد و گفت؛ جز یک پالان کهنه خر چیزی پیدا نکرده ام، پادشاه هم جواب داد: اسم اش را نیاور، اما خودش را بیاور! حالا شده حکایت میرحسین موسوی که در سلسله بیانیه های مزورانه اش، در بیانیه شماره 5 از انقلاب رنگی برائت می کند!!! اسم اش را نمی خواهد، اما خودش را می خواهد  | بیانیه شماره 6 موسوی را هم ببینید

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 12:43 |

 

در محلی که قبلا کار می کردم همکار و دوستی پیدا کردم که در مواضع سیاسی کاملا مخالف هم بودیم. ایشان هم مانند همه «کارمندان نیمه سیاسی» کمابیش پیگیر اخبار رسانه های غربی، مخالف و خارج نشین بود و شایعات سیاسی پیرامون حکومت را دنبال می کرد، به جد مخالف احمدی نژاد و ریاست جمهوری اش بود و در این مورد زیاد  با هم بحث می کردیم. بحث های مکرر و خسته کننده مان معمولا به قضاوت درباره معیار تعیین کننده و فصل الخطاب دمکراسی (نظر مردم) کشیده می شد و او جدا معتقد بود که مردم ایران از احمدی نژاد متنفر هستند و اگر دور پیش هم عده ای به او رأی داده اند به خاطر دشمنی با هاشمی بوده است. چون این جریان مکرر اتفاق می افتاد و معمولا به جای ثابتی می رسید عاقبت خود او از من خواست که نظرم را درباره احمدی نژاد و پیش بینی ریاست جمهوری آینده اش مکتوب کنم و من هم به شوخی این کار را در قسمت بیرونی پنجره اتاق کارمان انجام دادم و پیروزی احمدی نژاد در انتخابات دهم و ریاست جمهوری مجدد اش را پیش بینی کردم.

چون هر چند هفته یک بار به محل کار سابق ام سر می زدم، باز خاطره همان بحث های داغ سیاسی را با شوخی و خنده و کُری خوانی های دو طرفه درباره نتیجه انتخابات زنده می کردیم تا اینکه در یکی از ملاقات های نزدیک به ایام انتخابات متوجه شدم که خود آن دوست نوشته ی من را از کنار پنجره پاک کرده و دلیل این کار را هم اینطور عنوان می کرد که اصلا احمدی نژاد رئیس جمهور بعدی خواهد بود چون که اینها آنقدر «فـُلان» و «بهمان» هستند که بالاخره تقلب خواهند کرد و دولت را دوباره به دست خواهند گرفت! البته جواب من به این عقب نشینی و جرزنی آشکار چیزی جز خنده های تمسخر آمیز و کنایه هایی درباره توسل شکست خوردگان به شایعه سازی درباره تقلب در سالهای گذشته و در انتخابات های پیشین (مخصوصا در انتخابات نهم) نبود.

منظور اینکه حتی یک کارمند ساده هم، که چشم دیدن احمدی نژاد را نداشت، می دانست که وقتی راهی برای پیروزی قانونی و معمولی بر احمدی نژاد وجود ندارد برای مقابله با او چه کاری باید کرد و تنها حربه ای که ممکن است مقبولیت و پیروزی احمدی نژاد را زیر سوال ببرد چه چیزی است. دشمنان احمدی نژاد خلع سلاح تبلیغاتی خودشان را خیلی زود احساس کردند و خیلی زود هم به فکر استفاده از حربه تخریب و ادعای تقلب و انکار نتیجه انتخابات افتادند. این احساس را مخصوصا وقتی که سخن از طرح تحول اقتصادی و توزیع عادلانه یارانه ها پیش کشیده شد بعضی از سیاسیون درک و اعتراف کرده بودند. بنابراین تنها راهی که می ماند عوض کردن زمین بازی و متهم کردن احمدی نژاد به دروغگوئی، دیکتاتوری و عوامفریبی بود تا اصل و اساس کارهای او را زیر سوال ببرند و همه اقدامات و سخنان او را به دروغگوئی و قدرت طلبی شخصی او برای فریب دادن مردم مربوط کنند.

«آشوب سبز» حیثیت و اقتدار جمهوری اسلامی را در تأمین امنیت شهرها و خیابانها و اماکن عمومی و حتی مساجد ملکوک کرده است.انتقاد مکرر من به دوستان احمدی نژادی که از عملکرد سیاسی دولت حمایت می کنند این بوده است که احمدی نژاد حق نداشت در طول چهارسال اجازه جولان و آزادی در توهین و لجن پراکنی به مقام ریاست جمهوری را بدهد. او مکرر مورد توهین و تمسخر قرار گرفت و شخصیت و حیثیت سیاسی اش تضعیف و ملکوک شد اما همواره یک واکنش ثابت نشان می داد؛ لبخند زدن و تکان دادن سر به همراه تکرار این جمله که هر چه اهانت درباره شخص من بوده همه را بخشیده ام! در صورتی که هیچ مقام سیاسی اختیار چنین بذل و بخششی را ندارد، وقتی یک مومن و مسلمان عادی حق ندارد شخصیت خودش را در معرض توهین، تهمت و غیبت قرار بدهد رئیس جمهوری که هستی سیاسی اش را مدیون خواست و اراده مردم است هرگز نمی تواند برای خودشیرینی و نمایش مصنوعی سعه صدر چنین حراج بزرگی به نفع مخالفین دولت و حکومت انجام بدهد.

این اشتباه بی تاوان نمی ماند و تاوان آن هم شدت گرفتن تخریب ها در آستانه انتخابات و در جریان تبلیغات انتخاباتی بود. احمدی نژاد در طول چهارسال اینقدر آسیب پذیر و بی تفاوت نشان داده بود که میرحسین موسوی اساسا برنامه تبلیغاتی اش را روی نفی دولت نهم با سیاه نمائی و شعار برهم زدن وضعیت موجود قرار داد و کروبی هم با تقلید کودکانه از شعار تغییر اوباما همان راه و همان هدف را نشانه گرفت. پرده دری علنی بالاخره بعد از چهارسال اتفاق افتاد و احمدی نژاد، که ژست ایزوله اش به نوعی زمینه ساز پرده دری ها بود، در مناظره ها تیر «تخریب متقابل» را در چله کمان گذاشت و چنان شلیک کرد که می توان گفت پس از مناظره با میرحسین پیروزی او تقریبا قطعی شد و دست و پا زدنهای بعدی نتوانست افزایش آرای یکباره او را تحت تأثیر قرار بدهد.

اما همین شلیک متقابل تنش آفرینی و گزک دادن به دست مخالفین برای موج سواری را به همراه داشت و به اتحاد همه دشمنان و ناراضیان از احمدی نژاد هم کمک کرد. حمله یکباره او به بعضی شخصیت های نظام حتی بزرگان حوزه علمیه را که تحت نفوذ سیاسی هاشمی هستند تحریک کرد و میرحسین موسوی بدون ارائه هیچ ربط منطقی یکی از دلایل تقلب در انتخابات را همین افشاگری احمدی نژاد علیه بزرگان نظام عنوان کرد. رهبر انقلاب هم در سخنرانی نماز جمعه، انتقادات خود نسبت عملکرد احمدی نژاد در مناظره ها را علنی کرد و البته با اشاره با سخنرانی مشهد یادآوری کرد که عده ای از سه ماه پیش شائبه تخلف در انتخابات و ناسالم بودن دمکراسی در ایران را دامن می زده اند و تنها برنامه تبلیغاتی شان سیاه نمائی و تخریب عملکرد دولت بوده است.

نتیجه اینکه هیچ اقدام پیشگیرانه ای برای جلوگیری از این نوع رویکرد تخریبی و غیرقانونی انجام نشد و حالا سبزها از این وضعیت آشوب و ناامنی(که در لوای حمایت از میرحسین به سمت ضدیت با نظام و قانون اساسی و دشمنی با مذهب کشیده شده) نهایت سوء استفاده را می کنند؛ آنها با استفاده از تاکتیک مظلوم نمایی و بلند کردن پیراهن عثمان علیه مخالفین خودشان از همان ادبیات کثیف و خط کشی شده مرسوم در دوران اصلاحات استفاده می کنند و ضمن سلب امنیت و تنش آفرینی به توهم سازی و لجن پراکنی مشغول هستند. این آسیب ها از یک سو نتیجه رویکرد حذفی مدعیان دمکراسی و قانونگرایی و عدم تحمل مخالف در میان آنهاست و از طرف دیگر سوء مدیریت، خرسندی و خودشیفتگی بیش از اندازه دولتی ها و در نهایت بی کفایتی و ناکارآمدی دستگاه قضا در صیانت از حقوق معنوی و سیاسی افراد زمینه ساز چنین بحران سیاسی ـ اجتماعی ای شده است. «آشوب سبز» حیثیت و اقتدار جمهوری اسلامی را در تأمین امنیت شهرها و خیابانها و اماکن عمومی و حتی مساجد ملکوک کرده است.  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 31 خرداد1388 و ساعت 17:33 |

 

1ـ میرحسین ترک است بنابراین ترک ها حتما به میرحسین رأی داده اند

2 ـ زهرا رهنورد لر است و میرحسین داماد لرها حساب می شود پس لرها حتما به میرحسین رأی داده اند

3 ـ رنگ ستاد میرحسین سبز است، پرچم ایران هم رنگ سبز دارد پس حتما میرحسین رأی آورده است

4 ـ میرحسین سید است و معلوم است که سیدها همه به میرحسین رأی داده اند

5 ـ بی بی سی فارسی از میرحسین طرفداری می کند بنابراین میرحسین قطعا رأی آورده است

6 ـ مخابرات پیامک ها را قطع کرده و این یعنی که میرحسین رأی بیشتری آورده است

7 ـ نیروی انتظامی میرحسینی ها را پراکنده کرده و معلوم است که میرحسین رأی آورده است

8 ـ قیافه احمدی نژاد مثل میمون است پس حتما میرحسین رأی آورده است

9 ـ احمدی نژاد را از لپ لپ درآورده اند و جورابش بو می دهد پس میرحسین صد در صد رأی آورده است

10 ـ میرحسین دست زنش را می گرفت پس میرحسین رأی آورده است

 


تتمه: صد البته دلایل بیشتر و متقن تری هم هست که ذکرشان در این مجال نمی گنجد ...

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 29 خرداد1388 و ساعت 2:53 |

 

یک: می گویند یک نفر به دروغ و شوخی گفت که فلان جا حلوا می دهند، جوری هم گفت که همه باورشان شد، وقتی دید همه دارند می روند حلوا بخورند، خودش هم شک برش داشت که نکند حلوا می دهند؟! بنابراین پاشد رفت ببیند واقعا حلوا می دهند یا نه؟ حکایت دم زدن دار و دسته میرحسین از دروغ و کودتا هم همین است، اینقدر توهم دروغ و کودتا را دامن زدند که خودشان هم باورشان شد که خبری هست و لازم است که برای جلوگیری از کودتا خودشان کودتا کنند. تنها چیزی هم که می توانست این جریان را متوقف کند این بود که ریاست جمهوری را دو دستی به اینها تقدیم کنند و الا در هر صورت همین آش بود و همین کاسه، میرحسینی ها از اول روش و اخلاق انتخابات را به نفع خودشان زیر پا گذاشتند.  

دو: از چهارسال پیش نه احمدی نژادی ها تغییری در مواضع شان پیدا شده و نه دشمنان احمدی نژاد نظر خودشان را تغییر داده اند، پس حدس و گمان درباره آرای این دوره اصلا سخت نیست. احمدی نژاد دور پیش بیشتر از هفده میلون رأی آورد در حالی که مشارکت مردم چیزی حدود شصت درصد بود، حالا پانزده درصد به مشارکت مردم اضافه شده و اگر این اختلاف را در آرای قبلی احمدی نژاد ضرب کنیم عددی بزرگتر از بیست و سه میلیون به دست می آید. اگر این کار را درباره آرای غیر احمدی نژادی هم انجام بدهیم باز نتیجه مشابهی خواهیم داشت. بنابراین چیز زیادی عوض نشده و رأی بیست و چهارمیلیونی احمدی نژاد (با این میزان مشارکت) کاملا قابل پیش بینی بوده است.

سه: بعد از شلوغی های دیشب باز هم دعوا سر این است که چه کسی شروع کننده است و سبزها معتقدند پلیس ضد شورش اصلا مرض دارد و با اینکه شبهای گذشته هیچ کاری به تجمعات و حرکتهای خیابانی نداشته ایندفعه یکهو زده به سرش و میرحسینی هایی را که آرام یک گوشه ایستاده بودند متفرق کرده و از گاز اشک آور هم استفاده کرده است. روایت قشنگی است، منتها فقط به درد بحث های محفلی اصلاح طلب ها یا حداکثر یکی از پست های وبلاگ ابطحی می خورد. جالب اینکه میرحسین هم اول اقدامات تحریک آمیز انجام می دهد و طرفدارانش را به خیابان می ریزد اما بعد از پراکنده شدن شان از خیابان برمی گردد و دعوت به آرامش می کند! این جریان اولین باری نیست که اتفاق می افتد، احتمالا در این حد هم متوقف نخواهد شد و ما می مانیم و قصه بی کفایتی قوه قضائیه در برخورد قانونی با از مابهتران دنیای سیاست.

چهار: یادتان هست یک عده از سال 76 تا انتخابات شوراهای دوم دائم انتخابات را می باختند و باخت را هم قبول می کردند؟ شد یک بار جر بزنند که دولت اصلاحات در انتخابات تقلب کرده است؟ بنده با اینکه از وضع نظارت کمابیش باخبر هستم و می دانم که نمی شود فیل را از سوراخ سوزن رد کرد اما با مسئله بازبینی و بازشماری آراء هیچ مشکلی نداشته و ندارم، اما وقتی می شنوم که بعضی از اصلاح طلبان متوسل به این بهانه شده اند که اصلا کل آراء(چهل میلیون رأی) از قبل نوشته شده و آراء واقعی مردم را هم معدوم!!! کرده اند هم خنده ام می گیرد و هم یاد این قانون کودکانه می افتم که؛ کسی که بخواهد جر بزند جر می زند، کاریش هم نمی شود کرد.

پنج: در درس های نظامی می گویند استتار موفق استتاری است که خیلی استتار نباشد چون اگر چیزی را زیادی استتار کنید خود به خود خودش را نشان می دهد. این اصل بیش از حد ساده است و در تقلب کردن هم مصداق دارد، تقلب و تغییر آراء نباید اینقدر تابلو باشد که خودش را لو بدهد. با این حساب اگر شما می خواستید تقلب کنید هیچ وقت آرای کروبی را زیر یک میلیون می گذاشتید که اینطور باعث غافلگیری و حیرت بشود؟ یا حداقل رأیش را دو سه میلیونی اعلام می کردید که مثل شوک عمل نکند؟

شش: کلامی هم با سبزهای عزیز! آنروزهایی که جوگیر بودید و خودتان را گول می زدید که بعله! ما حتما پیروز انتخابات هستیم باید فکر اینجا را هم می کردید که کشور متشکل از حلقه سبز و دوستان موافق تان نیست، با ندیدن و به حساب نیاوردن احمدی نژاد هم نمی شد چیزی را عوض کرد، باید آماده شکست می بودید و این را همه مخصوصا با انتشار تصاویر سفرهای احمدی نژاد حس کردید اما جدی نگرفتید و به روی خودتان نیاوردید. ما پیش بینی می کردیم که سبزها شکست بخورند، ما پیش بینی می کردیم که انگ تقلب بزنند (همانطور که چهارسال پیش کروبی و هاشمی چنین ادعایی کرد)، پیش بینی هوچی گری را هم می کردیم اما پیش بینی اغتشاش و آشوب و خسارت زدن به اموال عمومی را نه! این یک قلم را پیش بینی نمی کردیم. بنابراین لازم شد از این به بعد حساب ویژه ای روی سبزها و خط دهندگان سبزها باز شود.

 


تتمه: راستی اگر می شود فیل را از سوراخ سوزن رد کرد اصلا چرا نامزد می شوند؟ چرا در انتخابات شرکت می کنند؟ چرا مردم را به شرکت در انتخابات تشویق می کنند؟ | تراژدی احمدی نژاد، همین و دیگر  هیچ    

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 11:58 |

 

انتظار با «غیبت» شروع می شود و پس از دوره ای سختی و محنت به «ظهور» می انجامد. عموم مردم بر این باورند که نفس ظهور نوعی معجزه است و با نگاه غیرتحلیلی و غیرانتقادی به آن نگاه می کنند، یعنی انتظار را نوعی نشستن به امید معجزه ای تصور می کنند که اگر اتفاق بیافتد یکباره همه چیز از آسمان و زمین درست می شود و برکت به زندگی انسانها بر می گردد. انتظار، فرهنگ غمگین و حسرت باری است که از طرفی دوران فعلی را سراسر آمیخته به ظلم و جنایت تفسیر می کند و از طرفی برای گذشته های دور (پیش از غیبت) آه و ناله سر می دهد و با وجود مظالمی که در همان زمان هم وجود داشته و زندگی چندان گل و بلبل نبوده تنها به برطرف شدن نفس غیبت توجه می کند.  

فرهنگ عمومی انتظار نه رویکرد تحلیلی به دوران گذشته را می پذیرد و نه به آینده پس از ظهور چنین نگاهی را روا می دارد. بنابراین طبیعی است که احساسات و آرزوها پررنگ تر از تحلیل و اقدام به نظر بیایند. واقعیت اینکه فرهنگ انتظار به سطح زندگی و حیات روزمره کشیده نشده و برعکس به شکل اسطوره ای در آمده و به همین دلیل از اثرگذاری واقعی خود خارج شده است. اگر انتظار در سطح زندگی و آمیخته با زندگی پذیرفته می شد نظر مثبت به آینده همراه با درس گرفتن از گذشته بعلاوه تحلیل لوازم ظهور از بنیان های آن به شمار می آمد اما حالا که به شکل اسطوره ای و پیوند خورده با احساسات در آمده، صبغه عمومی آن هم به سطح مناسک و عبادات (هر چند دسته جمعی باشد) تنزل کرده است.

آنطور که مطهری می گوید فرهنگ انتظار با دو عنصر نفی و اثبات همراه است؛ «نفی وضع موجود و فاسد فعلی، و آرزوی وضعیت مطلوب آینده». اما اگر این نفی وضع موجود به صورت دستوری و غیرانتقادی در آید تصور از آینده مطلوب هم خیالی خواهد بود و به جای امیدواری به آینده ای مثبت با «خیالپردازی» درباره آینده ای اتوپیایی مواجه خواهیم شد. پس به جای نفی وضع موجود باید «نقد» وضع موجود را جایگزین کرد و با عنصر واقع گرایی از این تصور که اگر «او» بیاید همه چیز درست خواهد شد فاصله بگیریم. قرار نیست او بیاید و به عنوان مصلح کل همه کارها را یک تنه درست کند، قرار است او کارهای انجام شده ای را تکمیل کند و اساسا وقتی می آید که شرایطی برای ظهور محقق شود و بتوان کاری از پیش برد و الا در صورتیکه شرایط آماده نباشد (مانند دوران پیش از غیبت) علتی برای تغییر وضعیت وجود نخواهد داشت.

در فرهنگ نادرست و عوامانه انتظار عنصر احساسات و «خواست» ظهور بسیار قوی است و به همین دلیل «سرعت جذب» هم بالاست. به این معنی که منتظران به محض اینکه راهی یا نشانه ای برای نزدیکی به ظهور و یا شخص منجی پیدا می کنند سریعا به آن راه گرایش پیدا می کنند. ازدیاد فرقه ها و ادعاها و امام زمان بازیها در دوره اخیر بی ارتباط به همین قوت گرفتن فرهنگ انتظار در مسیر نادرست نیست. در فرهنگ واقعی انتظار، شخص منتظر جز به اصلاح نمی اندیشد و این اصلاح را از خودسازی فردی آغاز می کند اما در آن هم در نمی ماند. برعکس در فرهنگ منحرف و متداول، بدون اینکه هیچ تأثیر خاصی در روند زندگی عادی دیده شود مفهوم انتظار با دست زدن به همه نوع کار و گناهی در می آمیزد و در عین حال شخ منتظر هیجان زیادی هم برای دم زدن از انتظار، شخص منجی، ظهور، اصلاح دفعی و جشن و هیجان به مناسبت آن دارد.

ظهور آغاز یک تاریخ جدید است و نه اتمام تاریخ و نتیجه گیری نهایی، اما با غفلت از این معنا و عدم توجه به دشواری های پس از ظهور، فقط نفس ظهور و اتمام دوران غیبت مهم شمرده می شود. به جای تلقی اجتماعی و عملگرایانه از انتظار هم برداشت های عبادی و مناسکی جایگزین شده است که نهایتا منصرف به تغییر وضعیت در حالات شخصی و خرسندی از متخلق شدن به فرهنگ انتظار می شود و نه رویکردی که به دنبال تغییر و اصلاح مثبت اجتماعی در «مسیر مصیر ظهور» باشد. جدای از این، انتظار هیچ تکلیف اضافه ای غیر از تکالیف مسلمانی بر گرده آدمی بار نمی کند (تکالیف منتظر همان تکالیف مسلمان است) و کار آنها که برای انتظار وظایفی فهرست کرده اند جز تأکید بر اهمیت ظهور استفاده دیگری ندارد و حتی ممکن است اشاره بیش از حد به دعا و عبادات شخصی به انحراف بیشتر از فرهنگ واقعی انتظار بیانجامد (کما اینکه عملا همین اتفاق افتاده است) و حتی اگر به تفکرات منحرف و فرقه سازی منجر نشود فرهنگ انتظار را به سطح شخصی و فردی تنزل بدهد.   

 


تتمه: می خواستم این نوشته را با عنوان «بازیابی مولفه های فرهنگ انتظار در هیاهوی انتخاباتی ایران» بنویسم اما چون قسمت اول آن طولانی شد از تحلیل بازسازی این فرهنگ در هیاهوی انتخابات صرفنظر کردم، معدود خواننده های این وبلاگ هم آنقدر در باغ هستند که بتوانند با عنایت به ریشه دواندن این فرهنگ، تعمیم نادرست آن در میان عوام و تسری و تقلید آن در مصادیق متعدد، در آنچه امروز و دیروز درباره نامزدهای انتخاباتی اتفاق می افتد مصداق یابی کنند

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 17 خرداد1388 و ساعت 17:44 |

 

مناظره اول؛ تاوان یک اشتباه تبلیغاتی: اشتباه بزرگ مشاوران تبلیغاتی موسوی از اول این بود که برنامه شان را روی نفی احمدی نژاد ریختند، بدون محاسبه اقدامات متقابل احمدی نژاد، بر نفی رویه فعلی دولت تکیه کردند و خود به خود از اصطکاک میان موسوی و احمدی نژاد استقبال کردند، این بدترین کاری بود که می توانستند انجام بدهند که بدون «ارائه برنامه» و «شعار مشخص» تمام هم و غم شان را روی انتقاد سطحی به دولت و فشار تبلیغاتی و هوچی گری و اتهام زنی بگذارند و با هزینه کردن روی روش های تبلیغاتی عوامگرایانه طوری وانمود کنند که انتخاب موسوی تنها راه نجات[؟] کشور است. بنده به یاد ندارم که احمدی نژاد یک بار هم به دوران نخست وزیری یا خود میرحسین موسوی انتقاد مستقیمی وارد کرده باشد، ورد زبان احمدی نژاد شانزده سال مدیریت اشتباه و انحراف از معیارهای انقلاب بود اما حالا به جای شانزده سال، بیست و چهار سال را انتخاب کرده است، واقعا چه کسی باعث شد که شانزده سال تبدیل به بیست و چهار سال بشود؟

از وقتی موسوی خودش را به عنوان نامزد ریاست جمهوری مطرح کرد هر جا که حرفی زد دوران احمدی نژاد را سیاه نمایی کرد و بدون ارائه استدلال مشخص تکرار کرد که احمدی نژاد آبرو و حیثیت ما را برده، ایران را منزوی کرده، اقتصادمان را بهم ریخته، دو دستگی در جامعه ایجاد کرده. احمدی نژاد هم وقتی این وضعیت تخریب را دید تهدید کرد که در مناظره ها تلافی خواهد کرد و حرفهایی را که برای جلوگیری از جنجال و تنش در طول چهار سال به زبان نیاورده عنوان خواهد کرد. شگرد تبلیغاتی احمدی نژاد رو کردن دستهای پشت پرده است و میرحسین برای احتراز از مقابله با احمدی نژاد باید مراقب دو مطلب می بود: اولا نباید به طمع رأی همکاری کسانی را می پذیرفت که سابقه منفی و قابل انتقادی دارند (مثلا خاتمی و طرفداران او به هر حال به احمدی نژاد رأی نمی دادند) و ثانیا نباید الگوی تحقیر و تضعیف احمدی نژاد را برای محق نشان دادن خودش انتخاب می کرد.

محتمل بود که احمدی نژاد و موسوی در فضای دوستی با هم رقابت کنند ولی میرحسین بود که این فرصت را نخواست و آن را ارزان از دست داد و به جای اینکه از دوستی احمدی نژاد استفاده کند بدون دلیل او را علیه خودش تحریک کرد. حتی موسوی در خود مناظره هم احتیاط نکرد و با مطرح کردن اشکال های سست (مثل پریدن به وضعیت مالی وزیر کشور) به احمدی نژآد «آتو» داد که او هم درباره کسانی که موسوی معتقد است مملکت را بهتر  و قانونی تر[؟] از احمدی نژاد اداره کرده اند مسلسلی از مفاسد اقتصادی را به زبان بیاورد.  وقتی موسوی مسئله وزیر کشور احمدی نژاد را مطرح کرد او هم جواب داد کسی در دولت من پولدار نشده است، بر عکس در دولت حامیان و دوستان شما این آدمها به مال و منال رسیده اند و آن فهرست کذا از سوء استفاده های مالی را رو کرد.

موسوی دائما تکرار می کرد که شما کشور را با خطر مواجه کرده اید در صورتیکه خودش در بیست سال گذشته سکوت کرده و الان با کسانی دمخور است و کسانی از او حمایت می کنند که شانزده سال از آن بیست سال متصدی کشور بوده اند. وقتی موسوی فقط در دوره احمدی نژاد و در آستانه انتخابات احساس خطر می کند آیا نباید پاسخ بدهد که چرا در دوره های قبل با آن میزان اشتباهات، مفاسد و قانون گریزی ها احساس خطر نکرده است؟ موسوی حق ندارد چشمانش را روی گذشته ببندد و بدون نقد دوره ای که اینقدر پر اشتباه بوده هر چه را دلش می خواهد به دولت نهم و شخص احمدی نژاد نسبت بدهد. همانطور که رهبر انقلاب در مراسم سالگرد امام گفتند: «نفی کردن دیگری برای جمع کردن رأی کار درستی نیست، آنهم با یک استدلالهای گوناگون» [نقل به مضمون]

حالا که موسوی جواب دندان شکنی به روش «نفی متقابل» دریافت کرده است مظلوم نمایی می کند و اگر قبلا امامزاده ای نجات بخش بود حالا مظلومیت هم به عناصر تبلیغاتی این امامزاده اضافه شده است. موسوی حتی در مناظره درگیر تناقض های درونی خودش بود؛ با اینکه از قدرت ایران، احساس خطر و آمدنش برای نجات کشور حرف می زد اما به وضوح صدایش می لرزید! (در صورتیکه در کشور خودمان و در صدا و سیمای خودمان حرف می زد و نه در برابر کسانی که درصدد نفی حقوق ملت ایران هستند). و تأسف آورترین قسمت انتقاد میرحسین به نظر بنده جایی بود که راجع به رابطه اتحادیه اروپا با اسرائیل حرف زد؛ انگار که اتحادیه اروپا یکباره دوست مردم فلسطین و غزه شده و فقط حرفهای احمدی نژاد علیه اسرائیل همه چیز را خراب کرده است! این میزان ساده لوحی و کوته باوری از کسی که هشت سال زمام نخست وزیری کشور را در دست داشته و در برابر کشورهایی مثل فرانسه (مسلح کننده اسرائیل به سلاح اتمی) انگلیس(بنیانگذار  اسرائیل) و آلمان(موطن و مبلغ افسانه هلوکاست) به خوش خیالی مبتلاست و متوجه نیست که در طول بیست و دو روز کشتار کوچکترین واکنش موثری از اروپائی ها دیده نشد واقعا جای تحسین و تشکر دارد.

مناظره دوم؛ بازگشت به اقتصاد دولتی با چراغ خاموش: کروبی می خواهد پول نفت را مستقیما بین مردم توزیع کند، رضایی می خواهد صندوق توسعه ملی ایجاد کند و سهام آن را بعد از یک مرحله سرمایه گذاری به بازار سهام بفرستد، برنامه احمدی نژاد هم توسعه بنگاه های زودبازده است، اما برنامه موسوی برای مازاد درآمدهای نفتی چیست؟ بنده علاوه بر فیلم تبلیغاتی موسوی یک برنامه او با کارشناسان در شبکه چهار و مناظره او با رضایی را هم با دقت دنبال کرده ام اما جواب این سوال را نیافته ام. مناظره «موسوی ـ رضایی» فی الواقع مصاحبه ای بود که رضایی با قدرت بیان و تسلط خودش آن را به شکل یک مجری اداره کرد و با عنوان کردن دیدگاه های اقتصادی خودش، از موسوی می خواست که شفاف درباره مسائل اقتصادی کشور پاسخ بدهد. اما موسوی با اینکه از قدرت بیان و احترام رضایی اعتماد به نفس گرفت و زبان باز کرد اما نتوانست جوابهای مشخص و تعیین کننده ای به سوالهای اقتصادی رضایی بدهد.

سوالهای زیرکانه رضایی و اشاره تلویحی او به مباحث مطرح شده در مجمع تشخیص مصلحت نظام مشخص کرد که موسوی اگر چه مخالفتی با سند چشم انداز نشان نمی دهد اما با سیاست های ابلاغی اصل 44 (به قول خودش تفسیر موسع از اصل 44) که توسط رهبری ابلاغ شده مخالفت می کند و با صرف نظر کردن از دادن جوابهای صریح به تکرار حرفهای کلی و تمجید از اقتصاد دهه شصت، تکرار داستان خصوصی سازی آلمان شرقی، داشتن فرصت های بزرگ تجاری در منطقه، لزوم نهادگرایی و تکیه به مدیران با تجربه و تقسیم کشور به نواحی اقتصادی و اشاره مکرر به فرصت های شمال غربی کشور [!] بسنده می کند.

در کشور ما اجماعی بر سر خصوصی سازی، کوچک شدن دولت و رونق بخشیدن به فضای کسب و کار به وجود آمده است که نمی توان با آن مخالفت کرد. اما اینطور که به نظر می رسد موسوی نه تنها برای نفی احمدی نژاد پا به میدان گذاشته بلکه با همان دیدگاه اقتصاد «نفتی ـ دولتی» در دهه شصت به مخالفت با سیاست های اصل 44 مبادرت خواهد کرد و البته همان دعوای کهنه و نیمه کار میان «رئیس جمهور ـ نخست وزیر» را به دعوای جدید و هیجان انگیز «رهبر ـ رئیس جمهور» تبدیل خواهد کرد تا فضای نوستالژیک دهه شصت را به طور کامل با همان مقابله های سنتی و سیاسی بازسازی کند. شاهد اینکه موسوی به سوال رضایی مبنی بر اینکه چطور برای اجرای چیزی که به آن اعتقاد ندارد پا میدان گذاشته؟ هیچ جواب مشخصی نداد.

آقای موسوی باید متوجه باشند که زدن حرفهای کلی و ترسیم کردن آینده زیبا غیر از اینکه به کام عوام خوش می آید دردی را درمان نمی کند و به قول پوپری ها گزاره ها همانقدر ارزش دارند که قابل نقد و ابطال باشند و الا همانقدر بی ارزش هستند که درست به نظر می آیند. اگر موسوی و دوستان او واقعا برنامه مشخصی دارند، خودداری از مطرح کردن آن برای عموم با نگاه بدبینانه می تواند استفاده از «تاکتیک نفاق» و با نگاه خوش بینانه «بازشگت به اقتصاد دولتی با چراغ خاموش» تفسیر شود. دم زدن دائم از لغو محرومیت دانشجویان ستاره دار و لزوم اجرای فرمان هشت ماده ای امام به ویژه درباره حوزه خصوصی که دیگر ربطی به دولت ندارد هم تبلیغاتی و فریبنده و هم فرار از روشن کردن دیدگاه اقتصادی با تکیه بر شیوه نفی دیگری برای اثبات خود به نظر می آید.

با همه اینها مجلسی که سراغ داریم با آنکه اصولگراست دولت را به سطح پیمانکار و کارگزار تنزل داده،  دولت بعدی هر دولتی هم که باشه مجبور خواهد بود که خواسته های مجلس «مقتدر و به دنبال شخصیت» را بی بروبرگرد به اجرا بگذارد و طفره رفتن دولت از اجرای این قوانین تنها به تنش های سیاسی و بحران سازی های اقتصادی و عدم ثبات منجر می شود. دولت احمدی نژاد با اینکه در بحث خصوصی سازی، لایحه خدمات کشوری و هدفمند کردن یارانه ها با مجلس همسو است اما در نحوه اجرا دچار تنگناهای جدی شده است چه رسد به اینکه دولتی بخواهد با پنهانکاری و بدون عنوان کردن صریح دیدگاه اقتصادی اش و تنها با تکیه به نهادگرایی و شورا سازی کشور را به وضعیت سالهای سابق بازگرداند. خلاصه اینکه به قول رضایی «ساختن آینده با تکرار گذشته ممکن نیست» و آقای موسوی به عنوان یک نامزد پر سر و صدا باید صراحتا تکلیف خودش را با مشکلات پیش روی اقتصاد کشور مشخص کند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 15 خرداد1388 و ساعت 13:18 |

 

مقدمه، زبان دیپلماسی یا راهی برای مهار: بعد از جنگ جهانی دوم ادبیات استعماری که قبل از آن بیشتر بین کشورهای قوی و ضعیف رایج بود به یک زبان جهانی و رسمی تبدیل شد که همواره به نفع قدرت های پیروز جنگ و اعضای دائمی شورای امنیت کار می کرد. از خصوصیات این زبان یکجانبه گرایی، ژست حق به جانب و در ظاهر مبتنی بر گفتگوی متقابل است که همواره به دادن امتیازات کوچک و گرفتن حقوق بزرگ (دادن آب نبات و گرفتن جواهر) منتهی می شود. بسیاری از مشکلات جهانی نتیجه تحمیل همین ادبیات پوسیده است. زبان دیپلماسی رایج مخالفین وضع موجود را (هر چند تحت ظلم و تجاوز باشد) به شکلی مبهم نیروهایی تندرو با اقدامات تحریک آمیز، در پی امتیازگیری، متخلف، تنش آفرین، جنگ افروز، تروریست و ایدئولوژیک که باید به خاطر همین «اتهامات مبهم» همواره  منزوی و تحت کنترل باشند در نظر می گیرد و در سوی مقابل خواسته های استعماری را با الفاظ مبهم تری مثل خواست جامعه بین الملل، اجماع جهانی، نگرانی، کنترل، صلح، حقوق بشر و تعهد نسبت به صلح و امنیت آرایش می دهد. (مثلا استفاده از واژه «فلسطینی تندرو» یا «اقدامات تحریک آمیز ایران» کاملا طبیعی است اما این ادبیات هیچ وقت ترکیب «اسرائیلی تندرو» یا «اقدامات تحریک آمیز آمریکا» را بر نمی تابد و تأسف بار اینکه رسانه ها در کشورهای ضعیف نادانسته همین الگو را به عنوان مطلق می پذیرند.)

بنابراین دیپلماسی در حال حاضر یعنی روشی که برای قوی ترها مطلوبیت ذاتی دارد و با وارد کردن دیگران در آن می توان خواسته های خود را حقنه کرد، و برای ضعیف ترها  هم ویترینی است که جهت متهم نشدن حتما باید اصول آن را پذیرفت و به مشارکت جهانی (تسلیم) روی آورد. اما به تازگی دو اتفاق تازه این زبان را به چالش کشیده است. اول اینکه ایران با پذیرفتن همان زبان (به اضافه رویکرد انتقادی به سمت ناکارایی سازمانهای بین المللی و لزوم تغییر ساختار) یک شکست دیپلماتیک را به غرب تحمیل کرد و اثبات کرد که ایرانیها آنقدرها توانایی دارند که از همین دیپلماسی راهی برای دفاع از حقوق خودشان پیدا کنند بطوریکه مخالفین شان مجبور به بهم زدن روند مذاکرات شوند، و اخیرا هم سیاستمداران کره شمالی یک «زبان جدید» را برای «مقابله» با دیپلماسی کهنه و نخ نمای استعماری پیدا کرده اند. 

شورای امنیت داستان کره شمالی از آنجایی جدی شد که پیونگ یانگ بعد از آزمایش اولین موشک دوربرد در سال 1998 یک آزمایش اتمی هم در سال 2006 انجام داد که در پی آن شورای امنیت تحریم‌هایی را علیه این کشور مقرر کرد. این تحریم‌ها محدودیت‌های مالی و عدم ارسال تسلیحات به کره‌ ‌شمالی در پی داشت و مثلا توکیو تحریمهایی از جمله ممنوعیت فراگیر واردات از این کشور هم اعمال کرد. آمریکا، چین، روسیه، کره شمالی، ژاپن و کره جنوبی شش کشوری هستند که سالهاست که برای خلع سلاح پیونگ یانگ گفتگو می کنند، اما از این مذاکرات به خاطر تکیه بر همان زبان سنتی در دیپلماسی هیچ نتیجه قطعی ای از این مذاکرات بدست نیاورده اند.

آزمایش موشکی پنجم آوریل: پنجم آوریل امسال کره شمالی موشکی را به فضا پرتاب کرد که بنا به گفته‌ی مقامات آن کشور غیرنظامی و حامل ماهواره‌ای ارتباطی بود اما کشورهای همسایه ادعا کردند که این ماهواره می تواند پوششی برای پرتاب یک موشک بالستیک دوربرد باشد. به نظر مقامات آمریکایی آزمایش این موشک دوربرد (با برد بیش از ۵۶۰۰ کیلومتر) بر خلاف قعطنامه ۱۷۱۸ شورای امنیت در سال ۲۰۰۶ بود که کره‌شمالی را از پرتاب موشک‌های دوربرد منع کرده است. اوباما در واکنش عجولانه خود به این آزمایش در پراگ گفت: «با این عمل تحریک‌آمیز [؟]، کره شمالی بیش از پیش به انزوای خود از جامعه بین‌المللی یاری رسانده است». شورای امنیت هم با انتقاد از آزمایش موشکی پیونگ یانگ، تعدادی از شرکتهای کره شمالی مرتبط با فناوری های موشکی را تحریم کرد.

بعد از بیانیه شورای امنیت در محکومیت پرتاب موشک حامل ماهواره، کره شمالی تهدید کرد که به گفتگوها برای توقف برنامه اتمی خود پایان خواهد داد، اعلام کرد که پیشتر تصمیم خود را برای شروع مجدد فعالیت تاسیسات اتمی گرفته و در بیانیه ای هم تصریح کرد: «دیگر نیاز به گفتگوهای شش جانبه نیست و ما هرگز در چنین گفتگوهایی شرکت نخواهیم کرد و به هیچ کدام از توافقاتی که در قالب این گفتگوها بر آن توافق شده باشد گردن نخواهیم گذاشت، ما فعالانه ساخت راکتور هسته ای آب سبک خود را بررسی می کنیم و تاسیسات اتمی خود را احیا خواهیم کرد و میله های سوخت اتمی استفاده شده را دوباره باز فراوری می کنیم».

با اینکه از ابتدا درباره ماموریت پرتاب موشک ماهواره بر در پنجم آوریل اختلاف نظر وجود داشت بالاخره از طرف کره جنوبی و ژاپن اعلام شد که این ماموریت کاملاً غیر نظامی بوده و هامادا وزیر دفاع ژاپن مانند مقامات کره جنوبی ضمن اعتراف به پیشداوری ها اشتباه قبلی، اعلام کرد : «ما مسبب مشکلات فراوانی شدیم و این نتیجه بروز اشتباه اطلاعاتی در وزارت دفاع بود و من از ته دل از مردم عذرخواهی می کنم». با این حساب زبان کره شمالی تندتر شد و به شورای امنیت هشدار داد در صورتی که انتقادات از آزمایش موشکی پنجم آوریل را پس نگیرد و عذرخواهی نکند، آزمایش هسته ای انجام خواهد داد و برای تامین امنیت خود به آزمایشهای هسته ای و موشکی بیشتر روی خواهد آورد. کره شمالی بازرسان آژانس بین المللی انرژی اتمی را هم اخراج کرد.

در این حال امریکا، انگلیس و کره جنوبی بازگشت پیونگ یانگ به مذاکرات را خواستار شدند. کاخ سفید تهدید کره شمالی در خارج شدن از مذاکرات شش جانبه را محکوم و آن را خطرناک در مسیر نادرست توصیف کرد و ترتیب یک رزمایش 12 روزه مشترک با کره جنوبی را داد که تحریک کننده بود و می توانست آغازگر یک جنگ باشد. 26  هزار نیروی آمریکایی و بیش از 50 هزار نیروی کره جنوبی در این رزمایش شرکت داشتند.

انفجار بمب اتم در بیست و پنجم مه: روز دوشنبه ۲۵ مه کره‌شمالی مدعی شد که یک بمب اتمی را با موفقیت آزمایش کرده و اعلام کرد که این آزمایشها برای مقابله با تحرکات نظامی آمریکا در منطقه انجام می شود. نشست اضطراری شورای امنیت درپی درخواست ژاپن برگزارشد و روسیه که ریاست نشست شورای امنیت را بر عهده داشت آزمایش هسته ای زیرزمینی کره شمالی را تایید کرد. رسانه ها در کره شمالی هم گزارش دادند که مردم کره در حمایت از دومین آزمایش هسته ای، راهپیمایی کرده اند. یک روز بعد از آزمایش هسته ای و موضع گیریهای شدید و اعلام نگرانی های اعضای شورای امنیت و همسایگان کره، دو موشک کوتاه برد جدید آزمایش شد، روز بعد یک موشک دیگر که KN-01  نام داشت و برد آن برابر با 160 کیلومتر بود و پس فردایش باز هم آزمایش موشکی انجام شد. روز یازدهم خرداد هم خبر رسید در اثر تداوم موضع گیریها، پیونگ یانگ خود را برای پرتاب یک موشک دوربرد آماده می کند که مدل اصلاح شده موشک «تائپودونگ۲» است. (موشک «تائپودونگ۲» یک موشک بالستیک قاره پیماى چند پایه است که مى تواند ۵۰۰ کیلوگرم مواد را تا فاصله ۶ هزار کیلومتر پرتاب کند).

از طرف دیگر کره شمالی در واکنش به پیوستن کره جنوبی به ساختار امنیتی ابداعی منع تکثیر تسلیحاتی آمریکا موسوم به «پی.اس.آی» اعلام کرد: «از این پس هیچ تعهد و پایبندی نسبت به توافقنامه متارکه جنگ با کره جنوبی (که در سال 1953 امضا شد) ندارد» چون کره جنوبی اعلام کرده بود که در ساختار «پی.اس.آی» مشارکت خواهد کرد و هدف از پیوستن سئول به این ساختار امنیتی، مقابله با تهدیدهای جدی درخصوص تکثیر تسلیحات کشتار جمعی و موشکی عنوان شده بود. دولت کره شمالی هم گزارش آتش بس سال 1953 را که بر اساس آن درگیری ها در شبه جزیره کره متوقف شده بود رد کرد و ارتش کره‌ی شمالی تهدید کرد که «رفتار خصمانه» را با «ضربه‌ی نظامی سخت» پاسخ خواهد داد.

در همین حال خبر رسید که مرکز اتمی یونگ‌بوین (Yongboyn) دوباره راه‌اندازی شده است. این خبر را به اطلاعاتی که ماهواره‌های جاسوسی آمریکا جمع‌آوری کرده‌اند مستند می‌کنند. یک روزنامه‌ی کره‌ی جنوبی (Chosun Ilbo) با اتکا به منابع حکومتی در سئول خبر از خروج بخار از برج مرکز بازیابی هسته‌ای یونگ‌بوین داد. این مرکز قدیمی‌ترین کانون فعالیت‌های هسته‌ای کره‌ی جنوبی است. پایه‌ی آن در سال ۱۹۶۲ با کمک شوروی ریخته شده است. دولت کره‌ی شمالی نیروگاه هسته‌ای یونگ‌بوین را در خدمت مقاصد نظامی خود قرار داده و در آن یک مرکز بازیابی هسته‌ای ایجاد کرده، تا از سوخت نیروگاه پلوتونیوم به دست آورد. دو سال پیش ‌دولت کره‌ی شمالی برای اینکه نشان بدهد کهبه تعهدات خود پایبند است پذیرفت این مرکز بازیابی را تعطیل کند و برج تأسیسات خنک‌کننده این مرکز را منفجر کرد.

"کیم ایل سونگ" رهبر سابق، و "کیم یونگ ایل" رهبر کنونی کره شمالی استنتیایج اتخاذ یک زبان جدید: زبان جدید کره شمالی ابتدا حتی در موضع گیری روس ها هم تغییر منفی ایجاد کرد. روسیه که همواره خطر اتمی کره شمالی را رد می کرد و ادعاهای پیونگ‌یانگ را «بازی روانی» می دانست با دومین آزمایش اتمی لحن دیپلماسی اش را تغییر داد. ابتدا ویتالی چورکین نماینده این کشور در شورای امنیت سازمان ملل در نیویورک گفت: «ما آماده‌ایم قطعنامه سنگین سازمان ملل علیه کره شمالی را امضا کنیم.» اما بعد از بی توجهی کره شمالی و انجام آزمایش های متوالی موشکی چین و روسیه زودتر از همه متوجه شدند و هر دو اینبار به جای کره شمالی جامعه‌ی جهانی را به خویشتنداری دعوت کردند. سخنگوی وزارت خارجه‌ چین گفت که: «امیدواریم همه‌ی کشورهایی که درگیر موضوع هستند آرام بمانند و خویشتن‌دار باشند.» یعنی در لحن و نوع استفاده از کلمات دقت بیشتری به خرج بدهند.

زبان جدید کره شمالی نوعی دهن کجی به زبان سنتی ای به حساب می آید که صاحب منصبان خود خوانده امنیت جهانی سالهاست در لوای آن مشغول زورگویی و محروم کردن کشورهای کوچک تر و ضعیف تر از دست یافتن به حقوق و منافع واقعی شان هستند. احتمال در گرفتن جنگ در شبه جزیره کره تقریبا منتفی است چون خطر یک انفجار اتمی در ژاپن یا کره جنوبی حداقل برای اقتصاد جهانی بزرگتر از آن است که آمریکائی ها حاضر باشند خطر آن را بپذیرند و بیش تر از این درگیر مسئله جنگ و بحران های اقتصادی باشند. آمریکائی ها این فرصت را داشتند که در خلال گفتگوهای شش جانبه کره شمالی را به عنوان کشور قدرتمندی که حاضر است پایاپای تعهداتی را بپذیرد و انجام بدهد از دست دادند اما حالا به خاطر روحیه متکبرشان مجبورند کوتاه بیایند و کره شمالی را به عنوان کشور خطرناکی که جز با قدرت نظامی سخن نمی گوید بپذیرند و به جایی اینکه مثل قبل خودشان را گول بزنند که کره شمالی با آزمایش های موشکی و هسته ای حتما! به دنبال کارت برنده برای گرفتن امتیاز اقتصادی در مذاکرات است (نگاه تحقیرآمیز) این واقعیت را قبول کنند که کره شمالی یک قدرت هسته ای و نظامی است و باید حساب ویژه و جدیدی برای نمایندگان پیونگ یانگ باز کنند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 13 خرداد1388 و ساعت 13:3 |

 

دوران دوم خرداد را که یادم می آید مخصوصا آن سالهای اولش که روشنفکری بوی بامیه می داد هر روز یک اصطلاح سیاسی بود که سر زبانها می افتاد و برای مدتی تیتر روزنامه ها می شد. مقاله هایی هم که نوشته می شد چنان آب زیپویی بود که حد نداشت. مرضی در دانشگاه و روزنامه ها افتاده بود که هر کس پایش به جایی باز می شد و کرم سیاست داشت و چند تا اصطلاح سیاسی و فرنگی هم به گوشش خورده بود احساس تکلیف می کرد و می رفت در روزنامه ها  و نشریات زرد و زنجیره ای و شروع می کرد به داد سخن سر دادن، و عجب دورانی بود! فقط خدا می داند که تا چند سال دیگر باید تبعات بچه بازیهای آن موقع را بدهیم و کی می شود که اذهان کوچکی که آن موقع گرفتار سیاست شده اند از خزعبلات رنگارنگش شسته شود.

قصه اینکه چهارسال تمام است که مخالفین احمدی نژاد وقتی می خواهند حرف بزنند دهن لق و فحاش شان را که قبلا با عبارات لباس شخصی و چماقدار و گروه فشار و خشونت طلب و ... مزین بود با پوپولیسم باز می کنند، سر هر موضوع و مسئله ساده ای که پیش کشیده می شود و کم آوردند فی الفور برچسب پوپولیسم را استفاده می کنند و بعد شروع می کنند به قلم فرسایی و حرافی کردن بیش از اندازه. که چه؟ احمدی نژاد پوپولیست است! بله احمدی نژاد پوپولیست است! احمدی نژاد از سیاست های پوپولیستی و عوامگرایانه استفاده می کند اما نه به آن اندازه ای که پیش از احمدی نژاد از پوپولیسم استفاده شده و نه به آن حدی که در مبارزه با او از پوپولیسم استفاده می شود.

اولین فوران جدی پوپولیسم در دوم خرداد 76 اتفاق افتاد، وقتی که پوسترهای تبلیغی چهاررنگ سید خندان با ریش های رنگ شده و سوت و کف و کارناوال های تبلیغاتی در کنار چاپ زیارت عاشورا و تبلیغ شعار عوامفریبانه «سلام بر سه سید فاطمی، خمینی خامنه ای خاتمی» ملقمه ای از تضادهای روشنفکری و مذهبی و عوامگرایی را ایجاد کرد. اولین موج پوپولیسم پس از انقلاب وقتی اتفاق افتاد که جماعت مشنگ موسوم به دوم خردادی خیال برشان داشت که آراء بیست ملیونی شان آراء روشنفکرانی است که در پی جامعه مدنی و گفتگوی تمدنها[؟!] هستند و نه آراء عوامی که در برابر سیادت، روحانیت، خوشگلی، خوش زبانی و حرافی و جهل نسبت به سابقه و منش خاتمی دچار انفعال شده اند و البته در مرحله دوم دربرابر اشک های خاطره انگیز او تحت تأثیر قرار گرفته اند و پای صندوق ترجیح دادند که موجودین به اکل باطل شان ادامه بدهند.

دوران زیبای اصلاحات که رو به اتمام می گذاشت موج دوم پوپولیسم از پدرخوانده بدنام و بی اعتبار سیاست ایران زمین خیز برداشت. هاشمی 2005 پدیده تازه ای بود که طراحی شده بود تا چهره ای متفاوت با آنچه خاطره مردم ایران از هاشمی به یاد دارد نشان بدهد. وقتی گروه خاتمی با حمایت و پول کارگزاران در تحمیق ملت موفق شده بودند، چرا پدرخوانده ای که پشت پرده همه این بساط ها بود از روشهای مشابه استفاده نکند؟ دروغی به بزرگی اینکه هاشمی پول سفر به شهرستانها را ندارد، فیلم مسخره و منزجر کننده تبلیغاتی اش، جلب حمایت هنرپیشه های خوشگل و کارگردانهای جشنواره ای، و کارناوالهای اسکیت و ویژه نامه مفتضح روزنامه شرق تنها بخشی از ابعاد پوپولیسم پدرخوانده ایران بود.

با غمض نظر از پوپولیسم خارج از قاعده شیخ اصلاحات با برنامه 50 هزار تومانی اش، تحت تأثیر همان جو تبلیغاتی و عوامفریبی دوم خرداد بود که دیگرانی هم از پایگاه دست راستی ها به این حسرت افتادند که می توان از سیاست های عوامگرایانه استفاده کرد و آراء از همه جا بی خبران و ظاهرپرستان را به دست آورد. این وسط یک باقالی ظهور کرد که موج نصفه و نیمه ای از پوپولیسم به راه انداخت اما شکست خورد و او کسی نبود جز دکتر خلبان حاج باقر قالیباف (سرکرده متأثرترین و مقلدترین جریان اصولگرا نسبت به اصلاحات و کارگزاران) که دست به خرج های میلیاردی آلوده کرد و نمایش های غریبی از خودش نشان داد، حتی از رنگ چشم خودش هم نگذشت تا شاید رأی بیاورد و البته نادان تر از آن بود که بفهمد برای استحمار مردم نباید راه نمایش تجمل را انتخاب کرد.  

موج بعدی پوپولیسم البته متعلق به احمدی نژاد بود و اینبار پوپولیسم تازه بعد از انتخابات شروع می شد. از میان سیاستمداران که عده ای از اول او را رئیس جمهور نشناختند، دیگرانی هم که پیروزی او را هضم نکرده بودند نخواستند که راه نزدیکی و همراهی با او را انتخاب کنند بنابراین هر چه سرخوردگان (از همان مقطع تشکیل کابینه) از احمدی نژاد فاصله می گرفتند و هر چه روزنامه های معلوم الحال راه فحش و توهین و تمسخر را برای انکار شکست شان پیش می گرفتند او خودش را بیشتر به مردم نزدیک می کرد. هر چه بدنام تر شد بیشتر خودش را متکی به قدرت مردم و نیازمند تر به شعار عوام احساس کرد و هر چه دوستان ظاهری از ترس خوردن انگ «احمدی نژادی» مثل جزام دیده ها از او پرهیز و امتناع کردند و راه نقد و اعتراض پیش گرفتند او خودش را بیشتر و بیشتر مستظهر به قوای ملت نشان داد. داستان شدت گرفتن پوپولیسم در احمدی نژاد جلوه دیگری از حقیقت خودباختگی تاریخی ماست.

اما این روزها موج تازه پوپولیسم از یک امامزاده جدید سر برآورده که در تمام این سالها نمایش ها و سیرک های دیگران را تماشا کرده و حالا یکباره به دوازده سال پیش پل می زند و با حداکثر شباهت به عملیات خاتمی در پی تصاحب کرسی ریاست جمهوری افتاده است. حالا امامزاده ای داریم که با جمع زدن عناصر سیادت، تبرک رنگ سبز، روسری گلدار همسرش، سابقه انقلابی، کارناوالهای تبلیغاتی، زبان مادری، استفاده از عناصر اناث برای جذب خیابانی، سوء استفاده از مراسم و شعائر مذهبی و حتی تبلیغ در تشییع جنازه مرجع تقلید خودش را به عنوان موسوی 2009 به جامعه معرفی می کند و اینگونه می شود که غیر از فحش و کنابه به دولت فعلی منطق طرفداران عوام از همه جا بی خبرش چنین خلاصه می شود که: «آن سیدسبز فاطمی را داریم، این خامنه ای و خاتمی را داریم، گویند امام ما هوادارش بود، ما نیز هوای موسوی را داریم».

نتیجه رویگردانی اصلاح طلب ها از نقد واقعی پوپولیسم و استفاده نا به جا از اصطلاحات سیاسی این شده است که جمع بندی تمام آن پوپولیسمی را که از سر گذرانده ایم در یک معرکه آمیخته به فرصت طلبی و حرکت با زاویه نسبت به همه گرایشهای خالص سیاسی تجربه می کنیم و در عوض هیچ برنامه یا خط  فکری مشخصی از این امامزاده جدید (که شباهتی هم با مدل بیست سال پیش اش ندارد) دستمان را نمی گیرد. در میان اصلاح طلب ها آدم دلسوز، وطن پرست و آینده نگر کم هست اما اگر همان عده قلیل بی مصلحت اندیشی در مقابل پوپولیسم و عوامگرایی افسارگسیخته ای که چنین خیال عوام را تحریک می کند ایستاده بودند و به طمع پیروزی از نقد خودی خویشتنداری نمی کردند الان اینگونه نبود که هر دو طرف از هیجان این عملیات مهوع آسیب ببینند؛ هم اصولگرایی به «لجن سبز» کشیده شود و هم اصلاح طلبی در محاق شخص پرستی، خودمحوری و پرستش عوام ناپدید شود.

 


 تتمه: این یک نوشته خاک خورده است، حداقل دو سه سالی عمر دارد و شما تکمیل شده و تغییر کرده اش را با یکسری اضافات می بینید، غرض اینکه مدتهاست که از این لحن و قلم استفاده نمی کنم اما علت چنین چرخشی از خود نوشته هم مشخص است | ببینید: موسوی  هنوز در حال و هواي این است که كسي بيايد و دل همه را ببرد، چپ و راست، فقير و غني، روشنفكر و عامي، بنيادگرا و سكولار، پير و جوان  و همه و همه | و نوشته هابیل: از هاشمی 2005 تا میرحسین 2009 | از پارسینه:  آشتفتگی هویتی میرحسین، تجلی آشتفگی روشنفکری ایرانی | فیلم هوچی گری طرفداران میرحسین در جلسه کروبی و حسن عباسی را پیدا نکردم [اضافه شد: + و +]، احتمالا از این مدل باز هم خواهیم داشت | چه می شد ریاست جمهوری را به اینها می دادند به شرطی که دست به این کارها نزنند؟ + و + ... تصاویر بدتری هم موجود بود البته |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 18:24 |

 

اخیرا فیلمی از محمد خاتمی رئیس جمهور سابق پخش شده است که خاتمی در آن در حال جوک  تعریف کردن در میان دوستان اصلاح طلب خود (انصاری و جهانگیری و ...) دیده می شود. پخش شدن این فیلم مثل همیشه زمینه را برای سوء استفاده  سیاسی از مسائل قومیتی فراهم کرد و به یکباره خبر این فیلم به عنوان یک عمل توهین آمیز! منتشر شد.

در همین باره پایگاه جهان نیوز به دروغزنی و شایعه پراکنی پرداخت و نوشت: «انتشار فیلمی از مجلس برخی مقامات اصلاح طلب موجی از نارضایتی [؟!] را در میان برخی هم وطنان پدید آورده است ... این در حالی است که میرحسین موسوی قصد دارد طی روزهای آینده به این شهرها سفر کرده و در جلسات خود گفته است که قصد دارد به زبان غیرفارسی برای مردم این خطه سخنرانی کند. اما با انتشار این فیلم و حمایت کامل خاتمی از میرحسین، موجی فراگیر از نارضایتی عمومی نسبت به چنین اقدام و بیان مطلبی از سوی خاتمی، منطقه را فرا گرفته است.»

مایه تأسف است که اینقدر ناشیانه و با منظور از یک اتفاق ساده چنین سوء استفاده ای صورت می گیرد. اینطور پیش برود به زودی هر کس هم که می خواهد در محفلی خصوصی جوک و لطیفه ای هم تعریف کند باید اولا از قومیت مربوطه و بعد از عناصر سیاسی تازه به دوران رسیده (امثال سینه چاکان میرحسین) اجازه و امان نامه دریافت کند تا خدای ناکرده موجی از نارضایتی عمومی ایجاد نشود! بعضی از افراد قومیت ترک (تأکید می کنم بعضی ها) حساسیت بی مورد و کاریکاتور گونه ای به جوک ها قومیتی پیدا کرده اند و طوری وانمود می کنند که انگار هر کس جوک ترکی تعریف می کند به قصد توهین و دشمنی اینکار را انجام می دهد و جالب اینکه در هیچ قومیت دیگری این میزان حساسیت دیده نمی شود.

مسئله عادت تعریف کردن جوک های قومیتی بیش از حد ساده است؛ چون هیچ ترکی نمی تواند تضمین بدهد که ترک ها جوک قومیتی تعریف نکنند بنابراین هیچ ترکی نباید از ساخته و تعریف شدن جوک ترکی ناراحت بشود و حساسیت قومیتی از خودش نشان بدهد. تعریف کردن جوک های قومیتی اساسا یک «عادت بد» است که بین همه اقوام ایرانی رایج است و نمونه های مشابه آن را در کشورهای دیگر هم می توان مشاهده کرد، اما مسئله «توهین سیاسی و نژادی» نیست که هر وقت بهانه ای پیدا شد موضوع سوء استفاده قرار بگیرد، طبیعی است که هر نوع نمایش حساسیت بی مورد هم فقط و فقط واکنش معکوس ایجاد می کند و دیگران را بیشتر تحریک می کند تا به عنوان یک نقطه ضعف از آن استفاده کنند.

اکثر کسانی که این حساسیت های کاریکاتوری را از خودشان نشان می دهند وقتی مورد سوال قرار می گیرند که آیا تا به حال خودشان جوک قومیتی تعریف کرده اند یا نه در پاسخ دادن در می مانند و چون حرفی برای گفتن پیدا نمی کنند مسائل بی ربط و شایعات مسخره سیاسی را پیش می کشند. اما اگر ترک ها (چنانکه همه دیده و شنیده ایم) حق دارند برای رشتی ها و قزوینی ها و یزدی ها و آبادانی ها و اصفهانی ها و عرب ها و کردها و لرها جوک درست کنند چطور هیچ کس حق ندارد جوک ترکی تعریف کند؟ چطور جوک تعریف کردن خاتمی در یک محفل خصوصی باید چنین واکنش عجیبی در پی داشته باشد؟  آیا خاتمی را هم باید از روی پل به پائین پرت کنند تا دیگر کسی هوس تعریف کردن جوک قومیتی به سرش نزند؟

باز هم جای شکرش باقی است که چنین فیلمی از سیدمحمد خاتمی منتشر شده و نه از شخصیت دیگری، به قول یکی از وبلاگ نویس ها اگر احمدی نژاد چنین کاری کرده بود شک نکنید الان وبلاگستان بمباران هسته ای شده بود و من می گویم کاری می کردند که در سازمان ملل پرونده ای درباره دشمنی احمدی نژاد با قومیت ها باز بشود و او را به عنوان بحران نژادپرستی جدید! معرفی کنند. خوشبختانه حالا فقط یک عده مذهبی نمای ساده لوح شعف کودکانه ای پیدا کرده اند که می توانند از این بهانه استفاده و در میان اصلاح طلبان تفرقه[!] بیاندازند. چون از ابتدا  مشخص بود که میرحسین از زبان مادری اش برای خریدن رأی ترک ها سوء استفاده خواهد کرد اینها دلشان را خوش کرده اند که اصلاح طلبان را نسبت به یک قومیت خاص در وضعیت دوگانه ای قرار خواهند داد.

همیشه خطر غضنفرهای خودی و ضعف تحلیل شان به مراتب بیشتر از حمله و بدخواهی اجانب بوده است. آقای خامنه ای در سفر خودشان به کردستان صراحتا اعلام کردند که اخباری مبتنی بر فعالیت و برنامه ریزی آمریکائی ها در بیرون از مرزهای غربی وجود دارد و مردم کرد باید آماده توطئه برای ایجاد ناامنی و جدایی افکنی باشند. با این وضعیت دامن زدن ناشیانه به مسائل قومیتی هیچ چیزی جز ریختن آب به آسیاب اجانب نیست اما فهم این مسائل از غوره های سیاسی که به ضعف تحلیل دچارند و به آب و آتش می زنند تا کاری علیه کاندیدای مقابل شان انجام بدهند دشوار است.

 


تتمه: برادران ترکی که خیلی به تبعیض های قومیتی فکر می کنند و تحلیل های عجیب و غریب اقتصادی از خودشان در می کنند بد نیست از لاک خودشان در بیایند و سری به مناطق محروم در استانهای مرزی کشور (فارس نشین و غیرفارس نشین) بزنند تا بیشتر با واقعیت های کشور خودشان آشنا بشوند | ایران با وجود سجیل چندان نیازی به بمب اتمی ندارد | تورجان را هم از هر جا پرت کنید چهار دست و پا می آید زمین حتی اگر مسئله فوت یک مرجع تقلید در میان باشد. 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 و ساعت 22:28 |

 

یادم می آید یک مردم شناس فرانسوی را سیمای خودمان در شبکه دوم آورده بود که دست و پا شکسته فارسی هم حرف می زد. وقتی صحبت از فوتبال و شهرآوردهای معروف دنیا شد گفت که اگر می خواهیم این پدیده جدال شهری را خوب بشناسیم باید جزو طرفدارها باشیم، یعنی کافی نیست که بی تفاوت آنچه را که از بیرون می بینیم مورد قضاوت قرار بدهیم و به همین خاطر من که به ایران آمدم خودم طرفدار آبی ها شده ام.

دنیای سیاست هم متناظر همین وضعیت است، اگر می خواهی حرف سیاسی بزنی باید طرفدار باشی یا اگر اهل طرفداری نیستی حداقل باید به برد یکی راضی تر از برد دیگری باشی. پس نکته اول اینجاست که از این ترجیح حداقلی نمی شود صرفنظر کرد و باز هم حرف سیاسی زد چون چیزی که ته ماجرا باقی می ماند یا روشنفکر نمایی و عقل کلی است، و یا بدبینی و انفعال عوامانه سیاسی. ارسطویی بخواهیم بحث کنیم انفعال طرف تفریط قضیه است و تعصب هم طرف افراط آن.

نکته دوم از همین جا سر بر می آورد و آن اینکه تنها به عنوان یک طرفدار معتدل می توان تعصب را شناخت و آن را نقد کرد. راه فروکاهیدن تعصب، دهن به دهن گذاشتن دو متعصب آبی و قرمز نیست تا یکی دیگری را مجاب کند، چون این دهن به دهن گذاشتن منصرف به صرف طرفداری است و طرفین در مقابل هم  از هر وسیله و روشی برای طرفداری بیشتر استفاده می کنند. شاعر هم همین مضمون را در نظر داشته که گفته است: «هر درونی که خیال اندیش شد، چون دلیل آری خیالش بیش شد». برای کسی که دچار تعصب و خیال اندیشی است نمی شود استدلال کرد، هر استدلالی هم که عنوان شود او راهی برای تعصب بیشتر پیدا می کند، این که گفته اند حب الشیء یعمی و یصم و اینکه فرموده است که این قرآن برای بعضی ها مایه گمراهی بیشتر می شود باز هم تأیید همین نکته دوم است.

پس کسی که می خواهد منصف باشد، یعنی قضاوت منصفانه و موضع گیری معتدل سیاسی داشته باشد باید واقعیت دنیای سیاست را بشناسد و وقتی وارد می شود اولا طرف ترجیح خودش را مشخص کند (نه اینکه بیرون گود بایستد و مثل یک کشیش همه را نصیحت اخلاقی کند) ثانیا باید اعتدال خودش را هم ثابت کند، یعنی به جای اینکه بایستد و سر گروه مقابل هوار بکشد منصفانه برگردد وعیوب طرف خودش را هم نقد کند. جامعه وقتی معتدل است که هر کس (عندالاقتضاء) طرف ترجیح خودش را به نقد بکشد نه اینکه دوطرف در دو سوی میدان به هم چنگ و دندان نشان بدهند و از انواع و اقسام روشها برای افزایش جمعیت جبهه خودی و منکوب کردن حریف برای پیروزی استفاده کنند و یک عده هم بیرون گود فقط تماشاچی بی تفاوت باشند.

نکته سوم اینکه شأن مسلمان اجل از این است که طرفدار بی برو و برگرد کسی باشد یا خودش را وقف تبلیغ دیگران کند. مومن زیرک هیچ وقت خودش را خرج دنیای دیگران نمی کند، هیچ وقت تکیه گاهی غیر از حب ذات و غایتی غیر از عاقبت به خیری خودش انتخاب نمی کند، در یک کلامِ آخرتش را به دنیای خودش یا دنیای دیگران نمی فروشد. چنین آدم حسابگری از اینکه خودش را فدای دیگران کند می ترسد و هر وقت احساس کند که دارد بازی شخصی خودش را می بازد از بازی گروهی دیگران جاخالی می کند (تقوی). حزب و حزب بازی به معنایی که متضمن طرفداری و تعصب باشد به همین دلیل در جامعه معتدل و وسط جایی ندارد و تنها مناسب جوامعی است که بر پایه و برای منافع دنیوی بنا شده باشند.

چهارمین و آخرین نکته همان اندرز معروف برای وارد شدن به بازی انتخاب و ترجیح است؛ «حق را بشناس تا از آن به شناخت اهل حق راه پیدا کنی». تکرار همان حرف است که اندیشه نظری شیعه تفکر را بر اراده ترجیح می دهد و به جای محور قرار دادن اشخاص و اراده ها و ساختن دستگاه توجیهی حول محور آنها به نقد و نظر و انتخاب مصادیق بر مبنای تفکر میل دارد. دنیای سیاست هم دنیای حساب و کتاب در میان واقعیت های آمیخته به خوبی و بدی است و باید در میان مصادیقی که کمتر به بدی آمیخته شده اند دست به انتخاب زد. دنیای سیاست دنیای حب و بغض و خیال اندیشی و آرمانگرایی و تحلیل های انتزاعی نیست.

 


تتمه: اگر خیلی به انتخابات فکر می کنید و می خواهید ایراد بگیرید که طرف ترجیح را باید مشخص کرد می گویم که طرف ترجیح ما ناگفته مشخص است، کارنامه نقدش را هم داریم | یک عده ای دائم احساس می کنند رهبر مملکت در حال طرفداری از این و آن است اما چیزی که ما می بینیم عنوان کردن حرفهای کلی و تکرار همان خواسته ها و معیارهایی است که مردم به خاطر آنها انقلاب کرده اند، بعضی ها چنان دچار تعصب و خیال اندیشی هستند که اینقدر هم اعتماد به نفس ندارند که وقتی رهبری می گوید رئیس جمهور باید ساده زیست باشد یادشان نمی آید که مثلا میرحسین موسوی هم ساده زیست است و می تواند مصداق همین حرف رهبری باشد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 و ساعت 9:16 |

 

صابری را آزاد کردند چون لاغر بود؟ احساستی بود؟ نامزد داشت؟ یا کلا بیگناه بود؟

 

رکسانا صابری آزاد شد، ممنوع الخروج هم نیست

 

بدینوسیله و با کمال احترام دلقک شدن قوه محترم قضائیه را، پس از رهبر معظم انقلاب و مردم قهرمان و شهید پرور ایران به ریاست قوه قضائیه حضرت آیت الله شاهردوی و کلیه کارکنان و زحمتکشان آن دستگاه عریض  و طویل، به رئیس جمهور مهرورز و خستگی ناپذیرمان جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد و کلیه مهروزین آن دولت خدمتگزار، به ریاست محترم مجلس آقای دکتر لاریجانی و همه نمایندگان دردآشنا و امین ملت، به همه فعالان مخلص و فداکار حقوق بشر اعم از داخلی و خارجی، به دستگاه فعال و دردمند سیاست خارجی آمریکا، علی الخصوص به سازمان فخیمه ملل و ارگانهای تابعه و در انتها به همه دوستان وبلاگ نویس تبریک عرض می کنم ... ضمنا به خودم هم خیلی تبریک عرض می کنم.

 


تتمه: این یکی را یادتان هست اصلا؟ قابش کنید  | از بی بی سی رکسانا صابری: خیلی خوشحالم که آزادم و اوباما، آزادی صابری را رفتار بشر دوستانه ایران دانست | اصلا خود ما هم گفته بودیم که صابری را آزاد کنید چون لاغر است، احساساتی است، نامزد دارد و کلا بیگناه است وگرنه پس چی؟ |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 و ساعت 0:59 |

 

سیمانمائی های جنگی هالیوود را که نگاه می کنید پر است از قهرمانان مبارز با قیافه های جدی، عضله های بیرون زده، امکانات جنگی فراوان و میزان بسیار بالایی احساس مسئولیت و فداکاری. اما این تصویر واقعی نیروهای نظامی آمریکایی نیست، همانطور که برای دیپلمات ها و سیاستمدارانشان تصویر آدمهای اتوکشیده ای که دائم نگران حقوق بشر و امنیت جهانی هستند تصویر درستی نیست.  

تصویر واقعی آمریکا را می شود در افغانستان دید، مرور اتفاقات چند روز اخیر راه مناسبی برای دیدن تصویری واقعی از آمریکا و سیاست های آمریکائی است؛ کرزای و زرداری به دعوت اوباما به کاخ سفید می روند و درباره  مبارزه با بحران طالبان پشت درهای بسته مذاکراتی میان «اوباما ـ کرزای» و «اوباما ـ زرداری» انجام می شود اما همزمان اخبار بدی از افغانستان مخابره می شود؛ نیروهای آمریکایی برای مقابله با شبه نظامیان طالبان در ولایت فراه (در غرب افغانستان) دست به حملات هوایی ای می زنند که تلفاتی سنگینی از غیرنظامیان و مردم بیگناه دارد، بیش از ۱۳۰ نفر که اکثر آنها زن و کودک هستند کشته می شوند و اجساد کشته شدگان هم نشانه هایی از سوختگی های مشکوک به انفجار بمب های فسفری به همراه دارد.

آمریکایی ها برای اینکه تلفات ندهند اگر فشنگی به طرفشان شلیک شود و به نظرشان برسد که که شلیک کننده آن در یکی از روستاهای اطراف پناه گرفته و ممکن است آن روستا محل تجمع و استقرار نیروهای طالبان باشد(!) روستای مزبور را هدف حملات هوایی و موشکی خود قرار می دهند و هیچ توجهی نمی کنند که این وسط چقدر از مردم بیگناه افغان کشته می شوند. ساده شده اش این است که نظامیان شجاع و فداکار آمریکائی برای احتراز از دادن تلفات دست به اجرای سیاست «زمین سوخته» در ابعاد کوچک می زنند و به جای اعزام و درگیر کردن نیروهای نظامی و استفاده از روشهای معمول، به فناوری نظامی و سلاح های کشتار جمعی پناه می برند که جواب دادنشان تضمین شده است اما هیچ کنترلی بر اثرات آنها وجود ندارد.

کشته های حملات هوایی در ولایت فراه تا دویست نفر هم ذکر شده استحامد کرزای بارها و بارها درباره تلفات حملات هوایی به آمریکائی ها انتقاد کرده است و ویران کردن روستاها و یورش های وقت و بی وقت به خانه های مردم و ورود نظامیان به منازل آنها را روش نادرستی برای مبارزه با القاعده ای که دیگر وجود ندارد و طالبانی که از بیرون از مرزهای افغانستان حمایت می شوند دانسته است. فقط در سالی که گذشت بیشتر از دو هزار و یکصد غیرنظامی در اثر همین حملات هوایی کشته شده اند. اینبار صدای اعتراض دانشجویان افغانستان هم بلند شد و در کابل دست به تظاهرات زدند، در فراه هم نیروهای امنیتی به سوی تظاهر کنندگان شلیک کردند، حتی در اعتراض به این کشتار جدید صدای هوگو چاوز و دانیل اورتگا هم از آنطرف دنیا درآمده است.

باراک اوباما و هیلاری کلینتون اما تنها به ابراز تاسف از این کشتار بسنده کردند و قول دادند که حتما در اینباره تحقیق کنند. آمریکائی ها مرتبا مدعی هستند که نیروهای نظامی شان اقدامات احتیاطی(؟) را برای اجتناب از تلفات غیر نظامی در افغانستان انجام می دهند اما تلفات اخیر سنگین ترین تلفات در سالهای گذشته بوده است. حتی اینبار که کرزای در کنار حرفهای تکراری و بی اثرش درخواست کرد که حملات هوائی متوقف شود یک مقام آمریکائی به صراحت درخواست کرزای را رد و به آن انتقاد کرد. رابرت گیتس هم که مخفیانه به افغانستان سفر کرده بود گفت که ما نمی توانیم به افغانستان بی توجه باشیم و خطاب به سربازان آمریکائی همان باور هالیوودی را تکرار کرد که: «شما اينجا هستيد تا بار ديگر اشتباه یازده سپتامبر تكرار نشود.»

آمریکائی ها حاضرند هزاران یازده سپتامبر به دست خودشان در دنیا اتفاق بیافتد تا تلافی یک یازده سپتامبر را دربیاورند یا در خیال خودشان کاری کنند که مبادا یازده سپتامبر دیگری در آمریکا اتفاق بیافتد. این وسط نهادهای حقوق بشری (طبق عادت) قدرت بینائی شان را از دست می دهند و با اینکه می توانند سنگین ترین هجمه های تبلیغاتی را علیه زندانی شدن یک متهم به جاسوسی در ایران راه بیاندازند اما در برابر کشتار مردمان بیگناه به دست آمریکائی ها کاملا ساکت و بی سر و صدا هستند. طنین دخالت های آمریکا در منطقه سراسر این پیام را دارد که برای سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری بشر آمریکائی و غربی موجودی برتر و ارزشمند تر است، آنقدر که برای تأمین رفاه و امنیت او می توان در حق موجوداتی که به اشتباه انسان نامیده می شوند جنایت کرد و سر آخر هم معذرتخواهی و قول تحقیق داد! با اینکه بارها ثابت شده که حقوق بشر چیزی جز فریب و توهین به بشریت نیست اما مردم و روشنفکران منطقه خوشباورانه و به امید پیشرفت و مشارکت در جامعه جهانی همچنان سر در کتابها و آموزه های سراسر دروغ و شایعات سیاسی ای دارند که فقط راه بلع جهان را برای صاحبان خود خوانده اش آماده می کند. آنچه ذیل حقوق بین الملل مطرح می شود تنها ترجمان نظری و آکادمیک هالیوود است، نه بیشتر.   

 


تتمه: فرانس پرس: حملات هوايي امريكا، افغان‌ها را به سمت طالبان سوق مي‌دهد | ماه ثور(اردیبهشت) برای افغانها ماه نحسی است، کودتای هفت ثور مصادف بود با ورود نیروهای شوروی به افغانستان و شعله ور شدن آتش جنگی که بیش از دو میلیون کشته و پنج میلیون آواره به جا گذاشت، هشتم ثور هم گرچه زمان پیروزی مجاهدین است اما آغاز کشمکش سیاسی بر سر قدرت و آوارگی و بدبختی بیشتر برای مردم کابل و غلبه نهایی طالبان هم هست. این ماه برای الجزایری ها هم خاطره خوبی ندارد؛ زماني که مردم الجزاير براي ابراز خوشحالي خود از پيروزي متحدين در جنگ جهاني دوم تظاهرات کردند، ارتش فرانسه تظاهرات کنندگان را قتل عامل کرد. گفته مي شود در طول چند روز، ارتش فرانسه بيست تا سي هزار نفر غيرنظامي را به قتل رساند. این ماه امسال برای ما هم نحسی های فراوانی در عراق و کردستان داشت. کار شجاعانه و متهورانه ای که ما می توانیم بکنیم این است که فاتحه ای برای صدها هزار کشته شده مسلمان در عراق و افغانستان و ایران و الجزایر و فلسطین بخوانیم و آرزو کنیم خدا روزی را برساند که مسلمانان اینقدر ضعیف و ساده لوح نباشند که اجازه بدهند هر کافر معتقد به حقوق بشری بر جان و مال و وطن شان حاکم باشد | پاپ توهین کننده به اسلام به منطقه آمده و درباره سوء استفاده سیاسی از دین هشدار می دهد، قرار است از اسرائیل هم بازدید کند. | دبیر کل سازمان ملل از حزب الله لبنان خواست تا تمامی فعالیت های نظامی خود را متوقف کند و اقدامات خود را تنها در چارچوب سیاسی تعریف کند | آنطور که من فهمیدم خبرگزاری مهر حتی یک خبر هم درباره اتفاقات اخیر افغانستان نداشته است |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت 23:6 |

 

یک جنبه نگهداری زبان فارسی به کار بردن واژه های سره فارسی است، این همه کاری نیست که برای زبان فارسی باید انجام شود (چه بسا ساده ترین آن باشد) اما اکثر مردم از فارسی سازی همین برداشت را دارند و وقتی سخن از پاسداری زبان فارسی به میان می آید متوجه کارهای فرهنگستان برای ساختن واژه های جدید می شوند:

 

آقای محمد کاظم کاظمی در تارنمای شخصی خودشان مبحثی با عنوان «پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز» بـاز کرده اند که تا به حال سه قسمت داشته است (1 ، 2 ، 3). به نظرم آمد که قسمت سوم (کامیابی یا ناکامی) را با نکته خوبی شروع کرده اند و مثالهای خوبی هم به کار برده اند. شخصا فکر می کنم برای فارسی سازی واژگان زبانمان و حراست از آن با دو مشکل روبرو هستیم؛ نخستین مشکل ساختن واژه های جدید و مناسب است، و مشکل بعدی مقاومت مردم (به ویژه خواص) در برابر معادل سازی هاست.

1_ برای رفع مشکل اول باید سواد فارسی و زبان شناسی را کنار نیروی ابداع و ابتکار قرار داد و از فارسی سازی لااقل معادل سازی و سره پروری اش را جدی گرفت. فرهنگستان زبان فارسی برای همین هدف در حکومت پهلوی ها تشکیل شد و خدمات بسیاری هم انجام داد. گویا عملکرد فرهنگستانهای اول و دوم زبان فارسی در زمان پهلوی ها موفق تر از کارهایی بوده است که امروز و در این چند ساله انجام می شود، با این حال در هر دو دوره با واژه سازی های نامأنوس و ثقیل درگیر بوده ایم. شاید عیب فرهنگستان قدیم این بود که خیلی به «عربی زدایی» اهمیت می داد و در معادل سازی افراط می کرد تا جائی که حتی برای اصطلاح «محرمانه مستقیم» که مخصوص نامه نگاری های اداری است ترکیب نامأنوس و عجیب «کس نداند سیخکی»! را وضع کرده بود. همانطور که کاظمی هم اشاره کرده است این نوع سره سازی ممکن است به فقر و کم مایگی زبان بیانجامد و هم میان ما و گذشته ادبی و فرهنگی مان فاصله بیاندازد.(+) کسانی مثل دکتر کزازی که حتی در گفتار نیز طرفداری از نظریه پاکسازی زبان را نشان می دهند حتما واقف هستند که این نوع سره سازی و سره گوئی تنها می تواند جنبه آگاهی بخشی و تذکر داشته باشد تا شاید دغدغه ی حراست از زبان فارسی فراگیر شود و الا زدودن کامل واژه های فرنگی و عربی از ذهن و زبان مردم ممکن و عملی به نظر نمی آید.  

نکته مهم در معادل سازی بعد از مناسبت و سلیس بودن واژه ها، به موقع بودن وضع آنهاست. همان زمان که واژه ای بیگانه وارد می شود و قبل از اینکه در زبان مردم جا بیافتد باید معادلی برای آن ساخته شود. مثلا پرفسور هشترودی پیش از اینکه اذهان جامعه با فناوری تازه «ستلایت» آشنا شود یک واژه فارسی و کاملا مناسب (ماهواره) برای آن انتخاب و وارد زبان فارسی کرد و ما تا همین امروز بدون اینکه متوجه معادل سازی اش باشیم آن را استفاده می کنیم. مثالهای دیگری هم از موفقیت در فارسی سازی می توان زد که با وجود تأخیر در وضع جا افتاده اند؛ «آتش نشانى»، «آموزشگاه»، «بايگانى»، «بخشنامه»، «خودرو» و ... همه واژه های معادل سازی شده هستند، مردم خیلی راحت به جای ایرپورت «فرودگاه» و به جای طیاره یا ایروپلین «هواپیما» را استفاده می کنند یا مثلا این اواخر به جای سوبسید «یارانه» وضع شده که جا هم افتاده است اما از آنطرف «رایانه» به این دلیل که روان تلفظ نمی شود کم تر استفاده می شود.

اگر دغدغه حفاظت از زبان گسترش پیدا می کرد و مردم و  کارشناسان در هر رشته ای خودشان را درگیر این موضوع می دیدند حتما موفقیت های بیشتری هم نصیب می شد هر چند راه پیشنهاد به فرهنگستان باز است. مردم حتما می توانند در پاسداری از فارسی نقش داشته باشند، مثلا نگاه کنید که مردم خود به خود به جای موبایل (تلفن همراه) از مختصر شده فارسی آن یعنی «همراه» و یا «گوشی» استفاده می کنند. اخیرا جایی دیدم که سریال را «پی دار» نوشته بود، از این واژه خیلی خوشم آمد و یادم افتاد که خیلی وقت پیش فکر می کردم که ما می توانستیم از همان اول به جای واژه های پرکاربردی مثل تلویزیون (که آنقدر ثقیل آوایی دارد که حتی انگلیسی ها هم آن را به اختصار تی.وی تلفظ می کنند) واژه ای مثل «سیماگیر» را به کار ببریم، یا به جای رادیو «آواگیر» و به جای سینما با کمترین دگرگونی واژه «سیمانما» را استفاده کنیم اما به هر دلیل استعداد این زبان و این مردم خاک خورده است.

2_ اما درباره مشکل دوم؛ موضوع اینست که بعضی از مردم وقتی به چیزی عادت می کنند عادتشان حکم اعتقادتشان را پیدا می کند و در برابر هر تغییری که متوجه این اعتقادات باشد مقاومت می کنند. فارسی سازی هم عرصه مقاومت مردم در برابر تغییر عادت هاست و جالب اینکه خواص روشنفکر و تحصیلکرده در این عرصه بیش از مردم عادی تعصب نشان می دهند. مقاومت عموم مردم بیشتر از این جهت است که دغدغه ای ندارند، یعنی چون به موضوع «آگـاه» نیستند وظیفه ای هم در برابر زبان شان احساس نمی کنند. البته این مشکل را می توان با آگاهی بخشی و آموزش برطرف کرد اما مقاومت عمدی و متعصبانه از برخی روشنفکر نماهاست که یک نوع عقده گشایی برای نمایش تفاوت به حساب می آید و مشکل اصلی را می سازد.

عمده بدبختی های تاریخی ما از همین آدمهایی است که غوره نشده مویز می شوند و همیشه بر سر راه عاقل تر از خودشان سنگ می اندازند. خود من هم نمی دانم چرا برای اشاره به آنها از لفظ خواص استفاده می کنم؟ همین آدمهای ظاهرا خواص واقعا دماغ بالا در برابر بعضی معادل سازی ها (هر چقدر هم که مناسب و به جا باشد) جوری قیافه می گیرند که انگار کسانی که در صدد حفاظت فارسی هستند مشتی بی سواد یا عوام الناسی هستند که اصلا خبر ندارند در دنیا چه خبر است و جهان با چه سرعتی! پیشرفت می کند و حالا کارشان شده اینکه گیر بدهند که بگوئیم هیلکوپتر یا نگوئیم هلیکوپتر و به جایش فارسی شده بالگرد را استفاده کنیم!؟  از روی تجربه شخصی می گویم که این نوع مقاومت را بیشتر از سوی اصحاب رسانه (خصوصا مجری های جوان) و معلمین (مدرسه و دانشگاه) و روزنامه نگاران دیده ام و این در حالی است که برای اصلاح فارسی در درجه اول باید نقش رسانه ها و آموزشگاهها و کتب درسی جدی گرفته شود. اگر در کتب درسی و در زبان معلمین و کسانی که جوانترها از آنها الگو می گیرند به اصالت فارسی اهمیت داده شود یک نسل بعد در فارسی حرف زدن با مشکلات کمتری مواجه خواهند بود.

مثال و نمونه از مقاومت های مسخره فراوان است و  محض خالی نبودن مقال دو سه نمونه ای ذکر می کنم؛ واژه «شهرآورد» ابداع بسیار جالبی است که برای رویارویی تیم های همشهری وضع شده است اما مجریهای ورزشی عمدا از این واژه استفاده نمی کنند و همچنان لغت فرنگی دربی را به کار می برند. اگر یادتان باشد مجریهای نازنین وقتی به تازگی واژه «پیامک» پیشنهاد شده بود با نیشخند و  کج کردن دهانشان و به زور (محض تمسخر) این لغت را ادا می کردند و طوری وانمود می شد که انگار سخت ترین کار دنیا همین است که بگویند پیامک! اما به خاطر حرکت بخشنامه ای صدا و سیما و کاربرد فراوانش حالا مردم عادی هم به جای لغت بی معنی اس.ام.اس یا واژه ثقیل مسیج همان پیامک را استفاده می کنند. در برنامه آسمان شب هم وقتی دیدم که جوانکی با کمی مکث به جای «ماهواره» واژه «ستلایت» را به کار برد واقعا دچار حیرت و استیصال شدم و پیش خودم فکر کردم که چه بد مردمانی پیدا می شوند که تقلید را بزرگترین نشان افتخارشان می دانند و در برابر چنین چیز ساده ای هم سرسختی نشان می دهند، چه بسا در خیالشان این را یک مقاومت سیاسی یا مخالفت مدنی هم فرض می کنند! 

از همه اینها که بگذریم خلاصه کلام حفاظت از فارسی چنین است؛ که زبان معجونی است از واژه ها، ساختار جملات، وزن و موسیقی کلام. اما فارسی در همه این جنبه ها تا حدودی در آشفتگی به سر می برد و همانطور که گفته شد این از ناآگاهی نسبت به زبان (حتی در اقشار فرهیخته) برآمده، «راهبرد زبانی» ما اما به طور کلی مشخص است و آن اینکه برای اصلاح و کارآمدی زبان نیاز به زبانهای متناسب با عرصه های تازه گشوده شده در دانش های تخصصی و در زندگی عادی داریم تا بلکه از این آشفتگی بیرون بیاییم،  هم به گونه های مختلف زبانی برسیم و هم در زندگی عادی زبانی اصیل و خوش طنین را که حامل روح و فرهنگ کهن مان است استفاده کنیم. البته وضع فارسی آنقدرها فاجعه آمیز نیست، در همین صد ساله فارسی بسیار آماده و تازه تر شده و فقط کافی است در جهت تکانی که در زبان سنتی مان پدید آمده پیش برویم. تاریخ زبان ما تا کنون دو برهه دشوار را پشت سر گذاشته و از این تهدیدها حتی بر غنای خود افزوده است، مرحله اول پس از فتح ایران توسط اعراب مسلمان و مرحله دوم هم هضم فرهنگ مغولان و ترکان مهاجم بود. حالا در زمانی هستیم که مرحله تازه ای را پشت سر می گذاریم که دشواری های خاص خودش را دارد اما هر چقدر هم که دشوار باشد هرگز و هرگز به دشواری مقاومت در برابر زبان عربی نمی رسد. پاسداری از زبان فارسی تنها اندکی آگاهی، دغدغه و تلاش می خواهد.  

 


تتمه: جان عزیزتان آموزشگاه زبان رفتن تان را با خراب کردن فارسی به رخ نکشید، سفرنامه طنز شاملو را (که بعضی شوخی ها و الفاظ دور از ادب هم دارد) بشنوید تا منظورم را بهتر متوجه شوید: امشب می خواهم اول شما ها را بخندانم | گذشته از گفتار یک ادای جدیدی هم هست در فارسی نوشتن که دلم نمی آید اشاره نکرده از دنیا بروم؛ روش های نوشتنی به تازه گی باب شده است که واقعا نوعی «جنون جدا نویسی» به حساب می آید و صدقه سر نویسندگانی مثل رضا امیرخانی (که استعداد خاصی در سرایت دادن بیماری پسا تجدد گرایی به ادبیات و سنت نوشتاری ما دارند) محسوب می شود، اکثر اینها چون کم مایه اند و حرفی برای گفتن ندارند برای باز کردن عقده تفاوت، زبان را بازیچه قرار می دهند و با رسم الخط بازی می کنند، یعنی هم زیبایی نوشتاری را زائل می کند و هم روان خوانی را با دشواری مواجه می کنند و البته هر عاقل کهنه کاری هم که بهشان انتقاد می کند با فرار کردن و یا قیافه گرفتن جوابش را می دهند. |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 19 اردیبهشت1388 و ساعت 2:23 |

 

می خواستم مطلبی درباره درگیریهای اخیر در پاکستان میان ارتش این کشور و نیروهای شورشی طالبان بنویسم اما به مطلبی برخورد کردم که به همان نکات مد نظرم پرداخته بود و زحمت نوشتن را از دوشم برداشت، آن را عینا در اینجا نقل می کنم:

 

مقدمه: این روزها اخبار عجیبی از پاکستان مخابره می شود. طالبان  مستقر در دره سوات در حال پیش روی به سمت اسلام آباد پایتخت پاکستان است! شاید تا کنون واژه طالبان برای مخاطب ایرانی یاد آور کننده افغانستان بود اما حال پاکستان گرفتار بحرانی به نام طالبان شده است. حال اهمیت این موضوع در کجاست؟

در پاسخ به این سوال ابتدا باید گفت که روزنامه آمریكایی "وال استریت ژورنال " ضمن اشاره به پیشروی طالبان طی گزارشی نوشت كه طالبان در 70 كیلومتری اسلام آباد هستند و به سرعت به طرف پایتخت پاكستان حركت می كنند. نکته دومی که در این زمینه باید گفت این است که هند و پاکستان در منطقه دارای اختلافات جدی و ژئوپلتیک هستند. این اختلافات و منازعه به رقابت شدید تسلیحاتی منجر شده و دو طرف به دسلاح هسته ای مجهز شده اند.در ابتدا هند آزمایش هسته ای خود را به راه انداخت و سپس پاکستان برای نشان دادن برابری خود با آزمایش‌های هسته‌ای هند در سال 1998 آزمایش‌های سلاحهای هسته‌ای را انجام داد و تنها کشور مسلمان دارای سلاح‌های هسته‌ای به طور رسمی گردید.

حال می توان به آرامی حدس زد که نفوذ طالبان و بسط قدرت آن در پاکستان و سقوط دولت فعلی آن توسط افراطیون طالبان  و دستیابی آنها به زرادخانه هسته ای پاکستان چه نتایج وحشتناکی برای منطقه و جهان خواهد داشت! ما در این مجال ضمن معرفی و نقش طالبان در پاکستان به بررسی احتمال سقوط دولت توسط طالبان و راه های جلوگیری از آن می پردازیم.

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 و ساعت 2:32 |

 

«احوال شخصیه» یک اصطلاح فقهی و حقوقی است و ورود و اظهار نظر درباره آن هم بایستی با نگاه فقهی و حقوقی انجام شود والا دستاویز برداشت های شخصی و سلیقه ای می شود. موضوع احوال شخصیه همانطور که از خود اصطلاح هم پیداست «اشخاص» هستند، قوانین احوال شخصیه در حیطه حقوق مدنی وضع می شوند تا مسائل شخصی مانند نكاح‌، طلاق‌، ارث، حضانت‌، قيمومت‌، ولايت‌، نفقه، نسب‌ و مانند آن‌ را تنظیم کنند:

 

در فرهنگ اسلامی اصل بر این است که ملت ها و مذاهب گوناگون در احوال شخصیه خودشان آزاد باشند. مثلا در زمان‌ عمر و فتح‌ مصر توسط عمرو عاص،‌ مصر به‌ چندين‌ بخش‌ تقسيم‌ شد و براي‌ هر بخش‌ يك‌ قاضى‌ قبطى‌ قرار دادند كه‌ دعاوي‌ دينى‌ و مدنى‌ غير مسلمانان‌ را برطبق‌ شريعت‌ آنان‌ حل‌ و فصل‌ مى‌كرد. به خصوص مذهب‌ اماميه‌ در  احوال‌ شخصيه‌ و حقوق‌ ارثيه‌، نسبت‌ به‌ پيروان‌ مذاهب‌ آسمانى‌ ديگر قوانين‌ مذهبى‌ خود آنان‌ را لازم‌ الرعايه‌ مى‌داند. فی المثل از امام‌ پنجم شیعیان روایت شده است که: «تجوز على‌ اهل‌ كل‌ ذوي‌ دين‌ ما يستحلون‌»، یعنی برای اهل هر دینی آنچه خودشان حلال می دانند جایز است و از همین مطلب اصل احترام به احوال شخصیه اقلیت های دینی استنباط شده است.(منبع)

طبق همین مبنا در اصل دوازدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران آمده است: «پیروان [مذاهب اسلامی] در انجام مراسم مذهبی، طبق فقه خودشان آزادند و در تعلیم و تربیت دینی و احوال شخصیه (ازدواج، طلاق، ارث و وصیت) و دعاوی مربوط به آن در دادگاه‏ها رسمیت دارند» و در اصل سیزدهم هم تأکید شده است: «ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی ... در حدود قانون در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آیین خود عمل می‌کنند.» (منبع) و در ماده 7 قانون‌ مدنى‌ هم درباره بیگانگان اینطور آمده است: «اتباع‌ خارجه مقيم‌ در خاك‌ ايران‌ از حيث‌ مسائل‌ مربوط به‌ احوال‌ شخصيه‌ و اهليت‌ خود و همچنين‌ از حيث‌ حقوق‌ ارثيه‌ در حدود معاهدات‌ مطيع‌ قوانين‌ و مقررات‌ دولت‌ متبوع‌ خود خواهند بود».

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 و ساعت 20:45 |

 

خیلی وقت است منبر نرفته ام:

 

به قول مسعود شصت چی: «... یا هست؟ یـــا؟ ... نیست!» یعنی قضیه اصلا پیچیده نیست. اگر راحت و بدون ملاحظه سیاسی و جناحی فکر کنیم غربال کردن آدمها مثل آب خوردن است. می دانید دعوا سر چیست؟ دعوا سر این است که طرف تکلیف خودش را با خودش روشن نمی کند. هم از سابقه انقلابی گری اش دفاع می کند و هم از لیبرال بازی امروزش. این را کـه می گویم یاد عباس عبدی می افتم که هم از بالارفتن دیروزش از دیوار سفارت دفاع می کرد و هم از خدمت رسانی امروزش به منافع امپریالیسم جهانی! سوال اینجاست که بالاخره سیاستمدار باید اشتباه داشته باشد یا نباید اشتباه داشته باشد؟ چرا سیاستمدار ما خودش را معصوم می داند و اگر تغییر هم کرده باشد زیر بار نقد گذشته اش نمی رود؟

سیاستمدار برای ما مردم هم حکم معصوم را پیدا کرده است. در حالی که اشتباه کردن جزو زندگی و سیاست است، تعریف سیاستمدار خوب هم کسی است که کم اشتباه کند و اشتباهات گذشته اش را تکرار نکند، از یک سوراخ دوبار گزیده نشود و اهل محاسبه و توبه باشد. اما ما به جای دیدن اشتباهات و نقد کردن آنها تابع عملکرد اشخاص می شویم و سراغ توجیه و نظریه پردازی می رویم، یعنی حتی بر اساس اشتباهات اشخاص، مرام سیاسی جدیدی بر اساس بلبشوئی که در رفتار یک آدمی پیدا شده درست می کنیم.

ریشه ای بخواهم بگویم ما در بن فرهنگمان اشعری هستیم و اغلب اراده را بر فکر مقدم می کنیم. به خاطر همین است که یاد نمی گیریم به جای اینکه سیاستمدار محبوبمان را بپرستیم حساب دو دو تا چهارتا کنیم و ببینیم که این آدم خالصا مخلصا چقدر به درد مرامی که برای زندگی و عقایدمان انتخاب کرده ایم می خورد؟ همینطوری است که زود گول می خوریم، زود حرفهای قشنگ از آدمهای ظاهر الصلاح را باور می کنیم و هر وقت که می آئیم اهل حساب و کتاب هم بشویم از آنطرف بوم می افتیم؛ یعنی تا چیزی ته جیبمان را نگیرد اصلا محل هیچ حرفی نمی گذاریم.  

به سیاستمدار جماعت نباید سواری داد و نباید اجازه داد تا هر جور دلش می خواهد خودش را به مردم قالب کند. سیاستمدار همیشه باید لب تیز تیغ نقادی مردم را احساس کند تا نتواند هر جور دلش خواست گاهی افتان و خیزان و گاهی تند و شتابان حرکت کند، راست و حسینی پیش خودمان فکر کنیم اگر این آدم به درد مرام و آرمانی که انتخاب کرده ایم می خورد که هیچ! و الا اگر اینقدر مذبذب است که مشتی شعار شیزوفرنیک رو کند و از هر دری سخنی بگوید و همه زیبائی های عالم را در خودش جمع کند و هر روز به رنگی در می آید قبول کنیم که این آدمها فقط فرصت هایمان را مستهلک می کنند.

نگفته پیداست که دور و زمانه ما دیگر دور و زمانه انقلابی ها نیست، اصلا انقلابی بودن دیگر ارزش نیست، یک چیزی است در مایه های حماقت! خیلی جسارت می خواهد کسی با زبان صریح انقلابی بودن خودش را اعلام کند و بعد بند و تبصره و تفسیر به این انقلابی بودن نبندد و در عمل هم به مرام انقلابی اش پایبند باشد. حرفش البته تا دلتان بخواهد هست. حتی لیبرالها و محافظه کارها را هم که سراغ بگیرید یاد خاطراتشان که می افتند خودشان را جزو سابقین در انقلابی گری خیال می کنند، اما تقریبا همه (با سابقه و بی سابقه) در عمل یـا لیبرال بازی در می آورند و یـا محافظه کاری می کنند.

میرحسین موسوی و زهرا رهنورد ورژن دهه هشتادیکی از نمونه هایی خارق العاده ای که همین رگه های شیزوفرنیک «انقلابی ـ لیبرال» را در اوخر دهه هشتاد برایمان به ارمغان آورده پدیده ای است که در خانم فــول پروفسور تمام زهرا کاظمی بروجردی (رهنورد) همسر میرحسین موسوی ظهور کرده است. این خانم روشنفکر مسلمان[؟] از یک طرف به سابقه انقلابی خودش تکیه می کند و از طرف دیگر وقتی برایش تبلیغ می کنند [زهرا رهنورد کیست؟] طاقچه افتخارات  ردیف می شود و  از بی حجابی قبل از انقلاب تا چادر و مقنعه دهه شصت و روسری دهه هشتاد همه را تمجید می کنند. ایشان حرفهایی درباره اسلام و کنوانسیون رفع تبعیض می زند که آدم تعجب می کند و در عین حال می گویند فمینیست نیست اما ... اما چی؟ فیمینیست نیست منتها همان حرف فمینیست ها را می زند!؟ باز از یک طرف می بینی سر پیری در حال لگد کردن پرچم آمریکا دیده می شود، یعنی لوس بازیهایی در می آورد که دیگر جوانهای انقلابی جدید هم به اینکارها محل نمی گذارند و متوجه کارهای جدی تر شده اند و از یک طرف دیگر همین آدم وقتی احمدی نژاد انتخاب می شود و هنوز مانده تا سر کار بیاید در یک اقدامی که اصلا بچگانه و از سر لجبازی و دماغ سوختگی نیست شیرین عبادی! را به دانشگاه الزهراء دعوت می کند و بعد هم البته از ریاست دانشگاه کنار گذاشته می شود.

حالا اگر سر برگردانید بیست سال پیش زهرا رهنورد را کنار شوهرش در دفتر نخست وزیری نگاه کنید شاید باورتان نشود این همان آدم است که امروز این حرفها را می زند و این اداها را در می آورد. به عنوان نمونه ببینید گاردین سال 68 درباره این خانم چطور قضاوت کرده است: «در دفتر نخست وزیر در جنوب تهران، جائی که "زهرا رهنورد" یک شاعره در حال به اتمام رساندن نمایشنامه اش در مورد "سلمان رشدی" نویسنده کتاب "آیات شیطانی" که انتشار آن منجر به قطع کامل روابط ایران و انگلیس در ماه مارس گذشته شده، می باشد، زیاده روی به نوعی متفاوت در جریان است. زهرا رهنورد زنی سخنور و قوی اراده است و ترجیح می دهد به عنوان یک زن و با "حقوق خاص خود" صحبت کند و به ندرت به حسین موسوی شوهرش که پنجمین نخست وزیر پس از انقلاب و فردی افراطی است اشاره می کند. بلافاصله پس از مرگ خمینی حلقه عروسیش را از دستش درآورد و گفت: "فعلا حوصله این چیزها را ندارم (!)". رهنورد از اینکه فردی حزب اللهی (منفورترین لغت برای غربیها و ایرانیانی که کشور را ترک کرده اند) و پیرو خمینی است به خود می بالد. او در سخنان خود چنین اظهار می دارد که: "به انقلاب نیاز داشته و قبل از وقوع انقلاب، در خلال انقلاب و بعد از آن در خدمت اسلام بوده و به دوری جستن از غرب سرمایه دار و شرق مارکسیست افتخار می کند".»

کاری با شیطنت و لحن نادرست روزنامه نویس گاردین ندارم اما تقریبا مطمئن هستم که گاردین امروز اگر بخواهد چیزی درباره زهرا رهنورد بنویسد اولا هرگز از چنین لحن و نگاهی استفاده نمی کند و ثانیا اصلا نمی تواند شبیه چنین تصویری از رهنورد به دست بدهد، او امروز اگر از گاردین سر دربیاورد چیزی خواهد بود در مایه های دستپخت روزآنلاین از زهرا رهنورد. خلاصه کنم بازی سیاست ما ناجور به تذبذب آلوده شده، آقایان و خانمها می خواهند هم از توبره بخورند و هم از آخور، همه افه ها و اطوارهای پر خریدار را از خودشان در بیاورند و مردم هم از همه جا بیخبر سواری لازمه را بدهند و کلا خوش خوشان ملت و مملکت مان بشود.

... «پس یا هست؟ یـــا؟ ... نیـست!»

 


تتمه: این نه تبلیغ بود و نه تخریب، شما هم به هر کس که دلتان خواست رأی خواهید داد یا مثل من (که کارت ملی ندارم) اصلا رأی نخواهید داد! اینجا دارم می گویم آدمهای فرصت طلب زیاد شده اند و راههای تازه یادگرفته اند و ملت هم مثل همیشه حواسشان نیست که دارند سواری می دهند، حواسشان نیست که ته عقل شان باد خورده است یا نه اصلا عقل را بی خیال شده اند، زهر رهنورد که همه افه های دنیا را بخواهد و یا کروبی هم که با ساسی مانکن ملاقات کند  هیچ مشکلی ازمان درمان نمی شود | این را هم حواستان باشد که دور که دور محمودکشان است و هر کسی و هر چیزی که جلوی محمود سبز شود ارزش پیدا می کند، بنابراین بیشتر از اینها باید منتظر عملیات ژانگولر باشیم | این مطلب را حتما ببینید چه حجتی بالاتر برای زنان سرزمین من؟ متوجه خواهید شد که رگه های «فاشیسم دیپلماتیک» از کجاها و چطوری بالا می زند | بی دینی را هم از خودمان در نیاورده ایم، از فرمایشات خودشان است: «خود من دريك فاصله كاملا بي اعتقاد بودم. نه دين سنتي مادر و ماد بزرگم را قبول داشتم و نه هيچ چيز ديگر» |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت 15:54 |

 

تلفات ترورهای دیروز و امروز در عراق که به صورت مرتب هم در حال افزایش است شوک تازه ای به مسائل ایران ـ عراق ـ آمریکا وارد کرده است؛

 

فرض بر این است که یک گروه قدرتمند و بین المللی به نام القاعده وجود دارد که توان انجام عملیاتی به گستردگی حوادث یازده سپتامبر را داراست، این گروه اکنون در افغانستان و در عراق بیشترین فعالیت تروریستی را انجام می دهد. بعد از حوادث یازده سپتامبر، آمریکا از حکومت طالبان خواست که بن لادن را به عنوان مقصر و رهبر عملیات تروریستی یازده سپتامبر تحویل بدهد اما با امتناع طالبان مواجه شد، بنابراین آمریکا با حمایت ناتو افغانستان را اشغال کرد و بعد از مدتی، حمله به عراق را که با ترویج هراس بین المللی و به بهانه نابود کردن سلاح های کشتار جمعی سامان داده بود به علت نفوذ القاعده و انجام عملیات مکرر تروریستی، به اشغال طولانی مدت و سپس زمینه سازی برای حضور دائمی مبدل کرد.  

با اینکه تبلیغات رسانه های غربی تفکیک میان صدام، القاعده، طالبان، ایران و سوریه را برای مردم غرب دشوار کرده و همه اینها یک نیروی تروریستی متحد! و مخالف آمریکا شمرده می شوند در میان خود مردم منطقه بینش دقیق تری نسبت به اوضاع سیاسی وجود دارد و اگر کسی با کمترین اطلاعات خودش را جای رهبران و اعضاء القاعده یا گروه دولت اسلامی عراق و ... بگذارد به آسانی می تواند حدس بزند که گروههای تروریستی با عقاید سلفی و وهابی چه اهداف عقیدتی و عملیاتی را در برنامه خودشان گنجانده اند. اما ذهن مردم منطقه هم (خصوصا در تحلیل رفتار القاعده در عراق) با دشواری ها و سوالاتی مواجه است که باز شدن گره آن را تنها می توان با نیت خوانی و تکیه بر حدس های مستند شده سیاسی جستجو کرد.

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 4 اردیبهشت1388 و ساعت 21:45 |

 

مدتها پیش در یک سخنرانی از سروش درباره مطهری شنیدم که می گفت مطهری این امتیاز را بر دیگر متفکران مسلمان دارد که متوجه تاریخ و فلسفه غربی هم بوده و به عنوان نمونه به ارزش «روش» در تحقیق و پژوهش اهمیت داده است. چون اغلب متفکران مسلمان و گذشتگان بر تفكيك «موضوعى» پديده‏ها از يكديگر اصرار داشتند و در تفكيك علوم و تقسیم بندی آنها، حساسيت روشی دانشمندان امروز را به خرج نمی دادند.

از کتابهای بسیار تأثیر گذار در منظومه فکری ما ایرانیان کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» است. کمتر کتابی به این حد توانسته در ذهن و خاطره مردم ما تأثیر گذار باشد. از آنجا که باستانگرائی پهلوی نگاه یکجانبه ای به تاریخ ایران داشت و هجمه و حساسیتی فکری را علیه «گذشته ملی» و «مذهب رسمی» ایرن ایجاد کرده بود، مردم طبیعتا به دنبال راهی برای جمع گرایشات ملی و اسلامی شان بودند و این راه را در استقبال از ابتکار کتاب خدمات متقابل پیدا کردند. خیلی ها بدون اینکه حتی این کتاب را خوانده باشند از مضمون و ادعای آن به صورت اجمالی با خبر هستند و معتقدند مطهری در توضیح پیوند ایران و اسلام موفق عمل کرده است.  

اما آنچه در افواه از این کتاب به دست می آید این است که اسلام ارزشهای فرهنگی و حقوقی و اجتماعی زیادی را به ایران زمین آورده و باعث شکوفائی استعداد علمی و فرهنگی ایرانیان شده و از آنطرف ایرانیان هم خدمات زیادی به گسترش اسلام انجام داده اند. طبق این تصور، روش مطهری در بیان خدمات اسلام به ایران، همان روشی نیست که در مستند سازی خدمات ایران به اسلام به کار برده است. یعنی مطهری دچار یک تناقض و یک «اشتباه متدولوژیک» شده و این اشتباه طرح کتاب خدمات متقابل را در حد یک مغالطه پائین می آورد و او را به روش متکلمین (توجیه و دفاع از دین به هر وسیله ممکن) نزدیک می کند و این با شناختی که از او به عنوان متفکری عقل گرا و معتزلی مسلک سراغ داریم در تناقض است.

من که از سخن سروش درباره مطهری مترصد بودم تا مصداقی برای توجه روشی مطهری پیدا کنم متوجه کتاب خدمات متقابل شدم و چون آن را تکه تکه مطالعه کرده بودم به نظرم آمد که ممکن است این کتاب متضمن همین اشتباه باشد و مطهری با «غفلت روشی» کتابی نوشته است که از وحدت روش برخوردار نیست و نهایتا کتاب او را می توان در دوپاره مجزا از هم و از لحاظ اشاره به مستندات تاریخی ارزشمند دانست و نه از بعد نظری. طبق تصور معمول، این کتاب شایسته عنوان «خدمات متقابل» نیست چون در بخش دوم که خدمات ایران به اسلام را بررسی می کند خدمت ایران به اسلام را به خدمت ابزاری اهالی ایران تقلیل می دهد؛ ایرانیان مردمانی خالی الذهن و دور از تمدن و فرهنگ فرض می شوند که ورود اسلام به ارتقاء سطح زندگی و بهبود نظام اجتماعی آنها کمک کرده و در عوض آنها هم با گسترش اسلام و علوم اسلامی این خدمت را جبران کرده اند.

با همین اندیشه به سراغ مطالعه دوباره کتاب از اول تا آخر رفتم و در میانه های کتاب متوجه شدم که سخن سروش درباره مطهری در خدمات متقابل مصداق خوبی پیدا کرده است. مطهری هوشمندانه متوجه چنین تضاد احتمالی بوده و در قسمت دوم که می خواهد خدمات ایران به اسلام را بررسی کند آن را به دو قسمت تقسیم کرده است: اول ـ خدمات تمدنی ایران به اسلام  و دوم ـ خدمات مردم ایران به اسلام. البته مطهری متخصص نبودنش در تاریخ تمدن ایران قبل از اسلام را پیش می کشد و گذری اجمالی به خدمات تمدن ایران به اسلام می اندازند و خیلی خلاصه تمدن اسلام را در استفاده از نظام اداری، پزشکی، کشتیرانی و نظامیگری، هنر و علوم رایج در ایران زمین وامدار ایرانیان معرفی می کند.  

بنابراین خدماتی که تحت عنوان خدمات ایرانیان به اسلام نوشته شده بیشتر از هر چیز ردیه ای است بر ادعاهای کسانی که ورود اسلام به ایران را سیاه نمائی می کنند و دروغ زنانی مانند سر جان ملکم آن را به دو قرن سکوت! تعبیر می کنند، چنانکه گوئی عرب های مسلمان ایرانیان را به اسیری گرفته و وادار به آفریدن شاهکارهای علمی و ادبی در همان دو قرن کرده اند. به قول خود مطهری اینان در پوشش حمایت و مظلوم نمائی، به شعور و آزادگی ایرانیان صدر اسلام توهین کرده اند.

نمی دانم چقدر در این تصور که در حافظه عامه چنین تصور نادرستی از طرح کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام وجود دارد صائب هستم اما حداقل این تصور (هر چند شخصی و اشتباه بوده باشد) برای خودم یک نتیجه داشت و آن اینکه متوجه امتیاز روشی مطهری در کتاب خدمات متقابل شدم. مطهری از آندسته متفکرانی به حساب می آید که به دلیل دفاع از عقل و ارزش گفتار برهانی، نقادی و کشف اشتباهات او خدمتی به خود او به حساب می آید، یعنی کسی که مطهری را نقد می کند راه خود مطهری را پی می گیرد. هر چند این توفیق اینبار و درباره کتاب خدمات متقابل نصیب ما نشد.

 


تتمه: فیلمی کوتاه از صحبتهای علامه طباطبایی درباره شهید مطهری فیلمهای دیگر دباره شهید مطهری را از  اینجا ببینید | نوشته اخیر هابیل درباره مطهری: مطهری؛ یک منبریِ تمام عیار |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 و ساعت 5:49 |

 

پس از اعلام محکومیت رکسانا صابری به هشت سال زندان سناتور بایرون، سناتور کنت کونراد، رابرت گیتز، هیلاری کلینتون و باراک اوباما یکباره درباره سرنوشت شخصی که بنابه گفته حداد (معاون امنيت دادسراي تهران) مدرکی دال بر تابعیت آمریکائی او وجود ندارد ابراز نگرانی کردند و فشار رسانه ای آنقدر زیاد شد که رئیس جمهور ایران هم تحت تأثیر قرار گرفت و در نامه ای به دادستان تهران خواهان رعایت عدالت! برای رکسانا صابری شد و یک روز بعد شاهرودی رئیس قوه قضائیه دستوری مبنی بر رسیدگی «دقیق و سریع» به تقاضای تجدید نظر در پرونده رکسانا صابری (که بدون دستور هم انجام می شد) را صادر کرد. (+)

رکسانا صابریحداقل سی سال است که آمریکا با ایران دشمنی می کند و در این سی سال به انواع و اقسام اقدامات منفی علیه ایران (منجمله جاسوسی) دست زده است. طبیعی است که جمهوری اسلامی حق دستگیری، محاکمه و مجازات کسانی را که علیه منافع امنیتی و سیاسی ایران فعالیت می کنند را داشته باشد. هر چقدر هم که رسانه ها و سیاستمداران غربی درباره اتهام جاسوسی یک نفر اظهار نگرانی کنند و از در انکار دربیایند این مسئله نباید روی عملکرد وزارت اطلاعات، دادگستری و قوه قضائیه تأثیرگذار باشد. تصمیم به برگزاری علنی یا غیرعلنی دادگاه به عهده قاضی هر پرونده است و جز اصحاب دعوی هیچ کس (حتی رسانه ها) حق دسترسی به اطلاعات پرونده های غیرعلنی را ندارد. اینها بدیهیاتی است که اینروزها زیر سوال می رود و یا اساسا نادیده گرفته می شوند.

همانطور که اخباری مبنی بر فعالیتهای جاسوسی در ایران درز می کند (+) هر از گاهی اخباری هم درباره دستگیری جاسوسان ایرانی در کشورهای دیگر به گوش می رسد اما هیچ وقت آن میزان حساسیت و سر و صدائی که رسانه ها و نهادهای حقوق بشری و سیاستمداران غربی با دستگیری جاسوسان اسرائیلی و آمریکائی در ایران به راه می اندازند از هیچ مقام و گروه و رسانه ای مشاهده نمی شود. به بعضی از این اخبار نگاهی بیاندازید:  پنج سال زندان برای حسن کشاری به جرم انتقال غیرقانونی قطعات F_14 (+) بازداشت جاسوس ایرانی [به نام محمود.ع] در نیروگاه اتمی آمریکا (+) يک ايرانی به دستور دادستانی فدرال آلمان به جرم جاسوسی برای جمهوری اسلامی ايران بازداشت شد (+) يازده سال زندان برای 'جاسوس ايرانی' [به نام رامین شهامتی] در باکو (+) دستگیری جاسوس ايراني [به نام علی اصغر منظرپور] در ورشو (+) هشت سال زندان برای جاسوس ایرانی در سوئد (+) و ...

 آمریکا مثل همیشه قواعد بازی را رعایت نمی کند، زیر توپ می زند و با دخالت و زورگوئی خواسته های خودش را پیش می برد. اما اینطرف دلنازک ها هم زود احساسات شان به غلیان می افتد و نگران می شوند و  خواستار نادیده گرفته شدن روند عادی قضائی یا تخفیف و بازنگری در مجازات محکومان می شوند. بر «حقوق بشری ها» حرجی نیست که ذره بین به دست منتظر کوچکترین بهانه قضائی هستند تا با خوش خدمتی اشک تمساح بریزند و جیب شان را پر پول کنند اما تحت تأثیر قرار گرفتن کسانی که نسبت به امنیت و اقتدار جمهوری اسلامی متعهد هستند (منجمله شخص رئیس جمهور) و روند عادی قضائی را نقض می کنند کاملا زیر سوال است. یک نمونه از اثرات منفی این نوع عملکرد اشتباه را از قلم یک سرمقاله نویس مطبوعات بخوانید:

امير دبيري مهر در سرمقاله صدای عدالت با عنوان تفاوت شهروند ايراني با شهروند آمريکايي به پرونده رکسانا صابری خبرنگار آمریکائی اشاره کرده و نوشته: از روز نخستيني که خانم صابري دچار اين گرفتاري شده تمام دستگاه تبليغاتي، ديپلماسي و رسانه‌اي آمريکا با تمام توان و امکانات در حمايت از خانم صابري فعال شده اند. حجم اين فشارها به حدي است که رئيس‌جمهور ايران نيز از موضع دفاع از حقوق خانم صابري وارد ماجرا شده و خواستار تامين حقوق نام‌برده مي‌شود.

به نوشته سرمقاله صدای عدالت چند سال قبل که يک تاجر ايراني مقيم آلمان به اتهام کمک به ايران براي دستيابي به تجهيزات هسته‌اي در آلمان بازداشت و 18 ماه در زندان‌هاي اين کشور تحت بدترين شرايط به سر برد هیچ اقدام شایسته ای از طرف دستگاه سیاسی ایران انجام نشد. آن‌چه که بيشتر از هر چيزي این شهروند ایران و ايرانيان را آزرده مي‌سازد انفعال و بي‌تفاوتي و بي‌تحرکي دستگاه ديپلماسي و تبليغاتي کشور است که نتوانست از اين مسئله کوچکترين تاثيري بر روند پرونده بگذارد. به نوشته این مقاله امروز در وضعيتي هستيم که ضعيف‌ترين و بي‌ريشه‌ترين کشورها نيز به خود اجازه مي‌دهند به شهروندان ايراني توهين کرده و حقوق اوليه آن‌ها را تضييع کنند زيرا از بايت واکنش‌هاي جدي دولت ايران هيچ نگراني به خود راه نمي‌دهند. اميدوارم اين سکانس دل‌آزار زودتر پايان يابد. (+)

 


تتمه: بهمن قبادی: رکسانا صابری نامزد من است و بی‌گناه؛ آزادش کنید | درباره اتهام جاسوسی تصور کن! اگه حتی تصور کردنش سخته  | و همچنین امنیت مدل ایرانی؟ یا مدل امریکایی | اضافه شد: از رکسانا صابری تا طلبه‌ی سیرجانی 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 و ساعت 5:39 |

 

کنفرانس 5 روزه مبارزه با نژادپرستی سازمان ملل (موسوم به دوربان 2) در ژنو سوئیس با سخنرانی بان کی مون دبیر کل سازمان ملل شروع شد. بان کی مون در ابتدای حرفهایش گفت که این کنفرانس به مبارزه جامعه بین الملل علیه نژادپرستی متعهد است و بعد با اشاره به کشورهای تحریم کننده اعلام کرد: من از اینکه این کشورها اقدام به اتخاذ چنین تصمیمی کرده اند عمیقا ابراز تاسف می کنم و امیدوارم دیگر چنین اقدامی نکنند! یعنی بچه های خوبی باشند و از این به بعد به حرف بان کی مون مهربان گوش فرا بدهند.

اول از همه کانادا و اسرائیل اعلام کرده بودند که در این اجلاس (که چهار هزار و پانصد سازمان ضد نژاد پرستی و مبارزه با تبعیض نژادی از سراسر جهان در آن حضور دارند) شرکت نمی کنند و شنبه گذشته هم آمریکا اعلام کرد که در این کنفرانس شرکت نخواهد کرد. پس از اعلام تصمیم آمریکا مبنی بر عدم شرکت در کنفرانس ژنو، کشورهای استرالیا، آلمان، ایتالیا، هلند، نیوزیلند و لهستان هم از محکوم شدن اسرائیل به نژادپرستی ترسیدند و این نشست را از بیخ تحریم کردند. وزیر امور خارجه ایتالیا (فرانکو فراتيني) هم سنگ تمام گذاشت، حیا را قی کرد و با دفاع از اسرائیل به همه اروپائی هائی شرکت کننده در این کنفرانس اعتراض کرد.

دوبار پیش نویس اجلاس به خاطر ناز و ادای آمریکائی ها عوض شد و از دویست و خورده ای صفحه به هفده صفحه ناقابل تقلیل پیدا کرد اما آمریکا پیش نویس سوم را هم نپذیرفت و بالاخره خیال خودش را راحت کرد و به بهانه لحن پیش نویس! اجلاس را تحریم کرد. البته خواجه حافظ شیراز هم می داند که ادامه برنامه عمل دوربان 1 چقدر با اعصاب دگم آمریکائی ها بازی می کند. در همین راستا خانم ناوی پیلای رئیس کمیساریای عالی حقوق بشر اول از تصمیم آمریکا شوکه شد و بعد هم از این رفتارها اظهار دلسردی کرد و در ادامه از باقی کشورها خواست حالا که اینطور شده است به جای سیاست فقط متوجه نژادپرستی باشند!

اما مگر می شود این دو تا (سیاست و نژادپرستی) را وقتی که پای تمدن غرب و فکر غربی در میان است از هم جدا کرد؟ مگر می شود نژادپرستی را جدای از معیارهای دوگانه، یکجانبه نگری، جنگ افروزی، اشغال، غارت و استعمار تصور کرد؟ مگر می شود فراموش کرد که بشر خودخواه مو بور و چشم آبی چه بلائی به سر مو مشکی های بی آزار آسیایی و آفریقایی آورده است؟ حتی اگر بشود فراموش کرد که دیروز چه بلائی سر سرخپوست و سیاه پوستها آورده، نمی شود فراموش کرد که امروز چه رفتاری با افغان ها و عراقی ها و فلسطینی ها انجام می دهد، ... هر چه باشد هنوز از این زخمها خون می چکد.

همه اینها در شرایطی اتفاق افتاد که قبل از اجلاس پاپ بندیکت شانزدهم از اجلاس دوربان 2 حمایت کرده و از همه کشورهای جهان خواسته بود که با اخلاص! در آن شرکت کنند و خودش هم هیئت واتیکان را برای شرکت در این اجلاس فرستاد. حتی ژاپنی ها (که در اینموارد باهوش تر از آلمانی ها هستند) از عدم شرکت آمریکا در کنفرانس اظهار تأسف کردند و مثل بعضی دیگر با تنزل دادن حضور خودشان به سطح سفیر راه میانه تحریم و عدم تحریم را انتخاب کردند. (ژاپن خیلی احتیاج دارد که خودش را در معرض توجهات قرار ندهد تا بوی ناجور نژادپرستی و ماجرای جنایاتشان علیه چینی ها و باقی مردم جنوب شرق آسیا از جائی بیرون نزند).  

اسرائیل در اجلاس نبود اما لابی صهیونیستی که از نظر بعضی ها «توهم توطئه» است و اساسا وجود خارجی ندارد سعی کرد حداقل در سالگرد هلوکاست مانع حضور پر رنگ ایران در کنفرانس نژادپرستی (به قول وزارت خارجه اسرائیل، کمدی تأسف بار) شود و یا جلوی ملاقات هانس رودولف مرتس (رئیس جمهور سوئیس) با احمدی نژاد سنگ بیاندازد اما تلاش مذبوحانه ای بود و بالاخره قرارها گذاشته شد. فرانسوی ها با آنکه بمب اتمی دارند ژست موش گرفتند و اعلام کردند اگر احمدی نژاد کلامی علیه صهیونیسم و اسرائیل به زبان بیاورد اجلاس را ترک خواهند کرد. سازمان دیدبان حقوق بشر هم نسبت به شرکت محمود احمدی‌نژاد در این نشست ابراز نگرانی! کرد و ژولیت دِریوِرو، مدیر حمایتی آن صراحتا گفته بود که: «دولت‌ها نباید بگذارند حضور احمدی‌نژاد روحیه سازنده مذاکرات را تقلیل بدهد.»

هر جور بود دوربان 2 به احمدی نژاد این فرصت را می داد که دوباره خودش را نشان بدهد اما حماقت های غربیها کاری کرد که به قول الجزیره اجلاس دوربان رسما به «اجلاس احمدی نژاد» تبدیل شود. عصر روزی که بان کی مون صحبت کرد احمدی نژاد پشت تریبون رفت و کنفرانس ژنو را به دیگ جوشانی مبدل کرد که علنا آمریکا را به عنوان غول خونخوار سرمایه داری در آن آب پز کرد. نه تنها آمریکا که غرب و سیاست های غربی را در موضع ضعف قرار داد. رئیس جمهور ایران در حالی که حمایت کشورهای عضو سازمان کنفرانس اسلامی و اعضاء غیرمتعهدها را همراه داشت با خونسردی و لبخند همی