تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

تهران شهر زندگی نیست

تهران محیط زیست خود را به خطر انداخته، آبهای جاری و زیرزمینی را غارت می کند، سامانه بهینه ای برای فاضلاب و دفع زباله ندارد، مشکلات حمل و نقل در آن بیداد می کند، ترافیک مسئله ای عادی است و شهر با اندک بارندگی دچار گره های کور و آب گرفتگی های فراوان می شود، در زمستانها پدیده وارونگی (اینورژن) شهر را به اتاق گاز تبدیل می کند، قیمت زمین چنان بالاست که هرگونه بهسازی و نوسازی هزینه های گزافی برای شهرداری ها به دنبال دارد و حتی مرده های تهران هم با مشکل جا و مکان مواجه اند! تهران از لحاظ معماری و شهرسازی زشت و بی قاعده است و از نظر اقتصادی شهری گران و بی رحم و همین واقعیت هاست که زندگی مردم آن را می سازد.

حاشیه نشینی اقسام فساد و انواع جرایم را در تهران گسترش داده، شکاف طبقاتی و معضلات اجتماعی بیش از همه جا در تهران دیده می شود و با وجود انفجار جمعیت مهاجرت به تهران و اقمار آن همچنان ادامه دارد. تمرکز ادارات دولتی و علمی ـ دانشگاهی خود به خود سیل جمعیت را به سمت تهران می کشد و بیکاری و نبود امکانات رفاهی در مناطق دیگر مردم را از آب و خاک شان بیگانه و به سوی تهران می آورد. همه به تهران می آیند که پول در بیاورند، که راحت زندگی کنند، و این قید پول و راحت طلبی برای هر فرهنگی مصیبت بار است.

تهران شهری مضر برای محیط زیست، غیرایرانی، ناسالم، بی قاعده و قانون و به طور خلاصه مرکزی دودآلود برای اتلاف وقت و آزمایشگاهی برای ابتلا به انواع بیماری های روانی و اجتماعی است. با این وضع تهران شهر زندگی نیست و برای اکثریت مردم آن به شهر زنده ماندن تبدیل شده است. حتی از نظر سیاسی هم تهران پایتختی خوش یُمن برای ایران زمین نبوده است، در عمر پایتختی 200 ساله این شهر بدترین بلاهای ممکن بر سر کشور آمده و جز تحولات مثبت سیاسی ـ که لاجرم در پایتخت اتفاق می افتند ـ خیر چندانی از این شهر نوظهور نصیب کشور نشده است.

زلزله ما را خواهد کشت!؟

شاید بتوان همه مشکلات تهران را تحمل کرد اما زلزله مهلکت ترین خطری است که تهران را تهدید می کند. پایتخت ایران در معرض زلزله ای به قوت بیش از 8 ریشتر قرار دارد. حداقل صد گسل در تهران وجود دارد که سه تای آنها خطرناک تر از بقیه هستند؛ گسل 200 کیلومتری مشا، گسل 90 کیلومتری شمال تهران و گسل 20 کیلومتری جنوب ری. احتمال لرزش شدید هر یک از این گسل ها خطر یک ویرانی بزرگ و اتلاف نفوس فراوان را هشدار می دهد، زلزله ای که ممکن است مشکلات امنیت ملی ایجاد کند و خطراتی مانند تجزیه یا تهدید بیگانگان را هم به دنبال بیاورد. زلزله ای به این شدت اگر همزمان شهرهای پرجمعیت اطراف تهران مانند شهرری، ورامین، کرج و حتی قزوین را تحت تأثیر قرار بدهد بی گمان فاجعه ای مرگبار برای کشور اتفاق افتاده است.    

بنابراین و با توجه به تمرکز 14 میلیونی جمعیت در استان تهران (19 درصد از جمعیت کشور) زلزله فقط شهر تهران را تهدید نمی کند، این کل کشور است که با زلزله ای در استان تهران و شهرهای اطراف آن تهدید می شود. بخش بزرگی از جمعیت و امکانات کشور در این منطقه متمرکز شده و زلزله ای مهیب می تواند همه سرمایه ها و کرور کرور جمعیت آن را نابود کند. با این وضع به هیچ وجه نمی توان خطر زلزله را نادیده گرفت. تهران اگر پایتخت هم نماند تا مدتها قطب اقتصادی کشور باقی خواهد ماند و برای پیشگیری از مصیبت، همین امروز هم دیر است. بیش از سه دهه است که خطر زلزله تهران آشکار شده و سالهاست است که موضوع تغییر پایتخت به تعویق می افتد و حالا پس از سیطره ساختمانهای بساز و بفروشی با هر زلزله کوچکی زمزمه ای فراموش شده دوباره بر سر زبانها می افتد که: «پایتخت را باید تغییر داد!»

پایتخت آینده کجا و چگونه خواهد بود؟

انتقال پایتخت هر مقدار که هزینه داشته باشد و هر زمان که طول بکشد باز هم بر پایتختی تهران امتیاز دارد. کشورهای هستند که پایتخت های اقتصادی و سیاسی مجزا دارند و کشورهای هم هستند که به دلایل امنیتی، یا اقتصادی و جمعیتی پایتخت خود را تغییر داده اند (مانند مالزی، برزیل و قزاقستان). پس نباید از این دوگانگی ها و تغییرها در هراس شد.

این اتفاق کمابیش وجود دارد که پایتخت کشور باید عوض شود اما بحث ها و مطالعه ها درباره مکان جایگزین به اتفاق نرسیده است. شهرهای کوچک جنوب استان مرکزی و غرب استان اصفهان بیشترین احتمال را برای انتقال پایتخت و ساختن شهری جدید با امکانات پیشرفته و پیش بینی شده دارند و بهترین گزینه نیز انتخاب شهری کوچک و ساختن شهری جدید در کنار آن است. این اقدام هم پایتخت را به مرکز کشور نزدیک می کند و هم می تواند فرصتی برای شهرسازی و بازسازی فرهنگی فراهم کند. تغییر پایتخت این فرصت را در اختیار دولتمردان قرار می دهد که توان و داشته های خود را در به رخ کشیدن داشته های کشوری کهن و قدرتمند به نمایش بگذارند.  

اما شهر آینده چگونه خواهد بود؟ به زودی این سوال به وجود خواهد آمد که در آینده چگونه پایتختی خواهیم داشت؟ آیا شهری می خواهیم مثل همه شهرهای مدرن و امروزی که تنها زور بشر را برای بالابردن آجر و شیشه و سیمان نشان بدهد؟ یا یک مدل تکراری و تقلیدی و از اساس بی هویت مثل آستانه قزاقستان یا خوابگاهی اداری مانند پوتراجاریای مالزی؟ یا شهری می خواهیم متفاوت از همه، که صیت شهرتش فراگیر شود و از همه جای دنیا خواهان زیارت و سیاحت در خیابانهایش شوند؟ می خواهیم نسخه دسته دوم نیویورک و شانگهای و توکیو یا حتی «تهران دوم» را بسازیم یا به دنبال شهری جوان و سربلند از تبار پایتخت هایی مانند نیشابور و قزوین و اصفهان می گردیم؟

در شهر آینده می خواهیم اول از همه به فکر برج ها و طرح های تخیلی برای تجارتخانه ها و مراکز خرید باشیم یا می خواهیم پیش از همه مصلای جامع شهر را بسازیم؟ می خواهیم به فکر حقوق ماشین ها و قطارها و آزادی ترددشان باشیم یا می خواهیم حرمت انسان را در باغ و بازار و مسجد و مدرسه و دانشگاه ایرانی نگه داریم؟ می خواهیم خوابگاهی بسازیم که وزارتخانه ها و کاخ های دولتی آن چشم ها را خیره کند یا شهری می خواهیم با محله هایی متفاوت و متنوع که مردمش حق زندگی و تنفس در هوایی فرهنگی را داشته باشند؟ ... هر چه خواهد بود اینبار باید که با احتیاط فکرد کرد، با احتیاط سخن گفت و با احتیاط دست به اقدام زد. نباید فکر کنیم همه مشکلات و احتمال ها را می دانیم و همه پاسخ ها در پناه بردن به مهندسی و نسخه کردن شهری از شهرهای پرمشکل دیگران نهفته است.

مشکلات قانونی و اجرایی

غیر از هزینه های بالا و کُندی دولت در اجرای طرح های بزرگ و خطر غلبه افکار مهندسی و بساز و بفروشی و راه یافتن دستهای فساد بر ساخت شهر جدید مشکلات قانونی هم بر سر راه تغییر پایتخت قرار دارند. اولین مشکل یعنی خلأ قانونی با مصوبه اخیر مجمع تشخیص مصلحت نظام حل شده است. این مصوبه دولت را ملزم می کند که تا سال 1404 یعنی تا پایان چشم انداز 20 ساله پایتخت سیاسی کشور را منتقل کند. همه مراکز و نهادهای دولتی تا 16 سال آینده باید به پایتخت جدید منتقل شوند، تهران پایتخت اقتصادی باقی خواهد ماند و شهری دیگر پایتخت رسمی و سیاسی ایران خواهد شد.

اما یک مشکل لفظی از قانون اساسی نیز بر سر راه این تغییر خودنمایی می کند. طبق اصل 54 قانون اساسی: «دیوان محاسبات کشور مستقیما زیر نظر مجلس شورای اسلامی است. سازمان و اداره امور آن در تهران و مراکز استانها به موجب قانون تعیین خواهد شد.» تنها مشکل موجود در این است که در اصل 54 شهر تهران تلویحا به عنوان پایتخت معرفی شده و تغییر پایتخت هم به نوعی مخالفت با این اصل و یا مستلزم تغییر قانون اساسی با همه تشریفات آن(!) خواهد بود. با این وجود مشکلات تهران و هراس از احتمال زلزله چنان بالاست که در تغییر پایتخت کسی به الفاظ قانون اساسی توجهی نخواهد کرد.

 


تتمه: برای ساختن «شهر» باید به سراغ فرهنگ و هنر رفت و از متفکران و اندیشمندان کمک خواست و کار را به هنرمندان و معماران متعهد سپرد، افکار مهندسی اگر به غیر از عمران (امور حمّالی) استفاده شوند جز همین بلبشو و افسردگی ای که همه کلان شهر ها را گرفته نصیب  کسی نمی شود. | همین مطلب در پارسینهپس از پاره کردن مای بی بی همدیگه و به جون هم انداختن مردم اوضاع به حالت عادی برگشته کارمند دیکتاتورها بودن و نون خوردن زیر دستشون برای معترضین به دیکتاتوری(؟) هیچ اشکالی نداره، از اون طرف اشتغال سران کودتای مخملی هم برای حکومت هیچ قبحی نداره | و جنگ پنهان درنفت كمتر از جنگ نظامي نيست این یکی + را هم بد نیست ببینید | به شدت از دست ندهید سخنرانی مصدق: ملتی که می خواهد با شرف زندگی کند برای حقوق حقه خود نباید از شورای امنیت بترسد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 19:28 |

 

در عالم اندیشه دو اشتراوس نام آشنا وجود دارد، یکی همان لئو اشتراوس متفکر فلسفه سیاسی و اندیشه لیبرالیسم و دیگری که روز سه شنبه 12 آبان (3 نوامبر) در سن یکصدسالگی در گذشت کلود لوی ـ اشتراوس مردم شناس معروف فرانسوی است.

 

کلود لوی ـ اشتراوسشاید درگذشت لوی اشتراوس برای ما ایرانیها چندان مهم نباشد اما او درباره اندیشه وحشی تحقیقاتی کرده و به نکاتی اشاره کرده که با تاریخ ایران و غرب و نگاه سنتی غرب به ایران بی ارتباط نیست. این ارتباط درباره ترس از وحشی ها و از اندیشه وحشی دانستن دیگران ناشی می شود. نوشته زیر اشاره کوتاهی است به این اندیشه و به بهانه مرگ کسی که تعریف متفاوتی از وحشی بودن ارائه کرد.

ایران باستان امپراطوری بزرگ و تمدنی بی نظیر بوده است و جز یونان همآوردی در کنار خود نداشته است. یونان باستان هم از لحاظ اندیشه و هم در تمدن و نظامیگری رقیبی برای ایران به حساب می آمده است. یونانیان با وام گرفتن از اندیشه های دیگران و زدودن زوائد و خرافات آنها روش عقلی جدیدی را به عنوان «فلسفه» بنیان گذاشتند، اما یونان فقط مهد فلسفه نبوده و جامعه یونانی هم مظهر کامل عقلانیت نبوده است. جامعه یونانی جامعه ای مملو از شرک و پرستش خدایان، جنگ طلبی و سلحشوری، مبتلا به فساد اخلاقی و شخصیت یافته با برده داری و تحقیر دیگران بوده است. اندیشه یونانی وقتی که در نسبت با دیگران دیده می شود مظهر خودپسندی و احساس استعلا است.

یونانیها زنان را موجوداتی نیمه انسان ـ نیمه حیوان می دانستند، وقتی درباره شهروند سخن می گفتند منظورشان مرد یونانی آزادی است که صاحب ملک و دارایی باشد و اجدادش به خدا یا خدایانی می رسد که نگهبان شهر بوده است. تمدن یونانی بر پایه ی وجود دولت ـ شهر و هم بر تمایز یونانی و غیریونانی استوار بوده است، از نگاه مرد یونانی انسان ها یا یونانی هستند و یا بربر (وحشی). حقوق بشر و شهروندي فقط به يونانيان آزاد مربوط مي شود نه بردگان،‌ خارجيان و يا زنان و كودكان. يونانيان همه خارجيان را «بـربـر» مي ناميدند و چون ايشان را از اعقاب خدايان المپ نمي دانستند در نظرشان خوار و خفيف بودند و مرتبه ای پائین تر از انسان داشتند.

نقش یونان باستان در شکل دادن تمدن غرب جدید بی نیاز از توضیح است. پس از قرون وسطی و رنسانس و در عصر روشنگری بازگشت به ارزشهای تمدنی یونان و تمایلات یونانیگری در بسیاری از اندیشمندان و متفکران غربی دیده می شود. در غرب امروز به دانش آموزان می آموزند که تاریخ «ما» با یونانی ها آغاز شده است و آنها بوده اند که آزادی و دمکراسی را ابداع کرده اند، بنابراین «ما» وارث تنها تمدن جهانشمولی هستیم که بر تمام تمدنها برتری دارد و اساسا قابل مقایسه با دیگران نیست. بی اغراق غرب جدید بر پایه های کهن یونان باستان استوار شده و بسیاری از عناصر فرهنگی و تمدنی آن را به همراه دارد. غرب امروز نیز صاحب همان روحیه برتری جوئی و احساس استعلائی است که نظیر آن را در میان یونانیان دیده ایم و برتری مرد سفیدپوست صاحب قدرت و دارایی را به عنوان اصل مسلم پذیرفته و آن را با افتخار بر دیگران تحمیل می کند.

غرب به صورت سنتی از شرق و تمدن و فرهنگ ایرانی در هراس است، غرب از اساس در همین تقابل با شرق شخصیت گرفته است. شکست های نظامی از ایران باعث ایجاد عقده حقارت در میان یونانیان شده بود و آنها چاره ای جز تحریف تاریخ درباره ایران و تحقیر سبک زندگی و اندیشه ایرانیان به روشهای مختلف نداشتند و این با فلسفه بربر دانستن دیگران هم هم آوا بود. ایرانیان به تاریخ اهمیت نمی دادند اما یونانیان برای ارضای خودشان هم که شده به تاریخ نیاز داشتند. هرودوت پیروزی یونانی ها بر ایرانیان را پیروزی بر «توحش»! معرفی می کند. اینکه امروز و بعد از دو هزاره و در دوره جنگ های جدید، اشغال کشورها و کشتار انسانها مبارزه ای برای آزادی و دمکراسی و علیه «تروریسم»! تبلیغ می شود ادامه گرفتاری غرب در همان «افسون یونانی» است.

بعد از اشغال آتن توسط خشایارشا، آشیل نمایشنامه ای به نام «ایرانیان» می نویسد و به عقده گشایی و تحقیر ایرانیان می پردازد بطوریکه حتی طرف شکست خورده جنگ را تغییر می دهد! واضح است که تماشای نمایشنامه آشیل جز تسکینی بر غرور شکست خورده یونانیان نبوده است. امروز هم بعد از چند ده قرن، سیمانمای هالیوود اثری درباره نبرد ترموپیل می سازد که چیزی جز بازسازی رویاپردازانه از نبردی کوچک و تحریف شکست یونانیان نیست؛ در 300 «مردان» سفیدپوست و قدرتمندی که برای آزادی می جنگند در برابر خیل سیاه پوستان وحشی و دور از تمدن (با اندام هایی «زنانه») قرار می گیرند که مردنشان البته بهتر از زنده بودنشان است. فرمانده اسپارت ها سفیر پارس را بی دلیل و بهانه می کشد و به سربازانش دستور می دهد که زندانی زنده نگیرید! مسلم است که غربی ها بدون یادآوری اصول اخلاقی با قهرمانان اسپارت همذات پنداری می کنند و از تماشای وحشی کشی آزادانه و با افتخار آنها لذت می برند چرا که: «وحشی ها سزاوار رفتاری متکی بر قوانین مقدس انسانیت نیستند» و «معنی تمدن قتل عام وحشی هاست».

انسان دوستی و انسانمداری شاید مهمترین عنصر فرهنگ یونانی و به تبع آن غرب جدید معرفی می شود اما این انساندوستی هم در چنبره تفسیر مضیق از «انسان» و همان کهن افسون یونانی گرفتار است. تاریخ جهان هیچ گاه آدم کشانی ندیده است که توان رقابت با موجود غربی را داشته باشند، حتی اقوام وحشی ترک و مغول که آوازه کشتار و ویرانگری تاریخی آنها از پس قرنها رعشه بر اندام هر منصفی می اندازد، حداقل در میزان آدم کشی، در مقابل آدمکشان غربی سربلند و روسپید هستند. نسل کشی ها و جنگ های صلیبی، جنگ های استعمار، جنگ های جهانی و جنگ افروزی های بعد از آن بخش های اساسی از تاریخ غرب و نشان دهنده عوامل واقعی و نهفته در ذات اروپا، و تمایلات امپریالیستی تمدن اروپائی هستند.

اما اگر لفظ تمدن را واجد بار ارزشی بدانیم متمدن واقعی کسی است (یا فرهنگی است) که بتواند انسانیت دیگران را تشخیص بدهد و تفاوت روش زندگی خودش با دیگران را دلیل بر برتری یا اصالت روش خود قرار ندهد و از آن بر فروتر بودن دیگران از مقام انسانیت دلیل نیاورد. بنابراین فرهنگی که شخصیت خود را بر مبنای نفی و تحقیر دیگران تعریف کرده باشد به واقع دور از تمدن و ارزشهای واقعی انسانی است.

از این رو باید در مفهوم «وحشی» و «توحش» نیز تجدید نظر کرد. به قول لوی ـ اشتراوس: «وحشي کسي است که معتقد است جماعت يا فردی کاملا به بشريت تعلق ندارد و شايسته رفتاري است که خودش در حق خودش بهيچوجه نمی پذیرد». و در عبارتی ساده تر وحشی کسی است که دیگران را وحشی بداند. همانطور که تودوروف در تأیید لوی ـ اشتراوس می نویسد: «ترس از وحشي ها خطري است که ما را وحشي بار مي آورد و شري که بر پا مي کنيم، از آنچه در ابتدا هراسش را داشتيم، بسیار فراتر خواهد رفت».

 

+ همین مطلب در پایگاه خبری تحلیلی پارسینه 

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 9:0 |

 

همه نظامها و جریانهای بزرگ سیاسی در معرض قضاوت تاریخ قرار می گیرند، این قضاوت گرچه به تدریج آشکار می شود و رخدادهای تاریخی باید مشمول مرور زمان شوند تا چهره تاریخی شان هویدا شود اما در زمانی نزدیک به اتفاقات هم می توان به حدسها و آینده نگری هایی درباره قضاوت تاریخ دست زد و راههای تغییر آن را پیشنهاد داد:

 

پس از فروکش کردن شورش های پس از انتخابات سوال مهمی که متوجه نظام جمهوری اسلامی شده این است که «تاریخ درباره جمهوری اسلامی چطور قضاوت خواهد کرد؟» آیا جمهوری اسلامی حکومتی زبون و ذلیل است که نمی تواند از پس چند مخالف سبکسر و هتاک بر بیاید؟ بزرگترین جرائم در کشور اتفاق بیافتد اما مجازات که هیچ! کمترین خطری هم متوجه مجرمین و محرکین اصلی ماجرا نشود و حتی بخشی از توان دستگاههای امنیتی برای حفظ جان آنها هزینه شود!؟ و تریبون های رسمی با داعیه حفظ حرمت اشخاص مانع صراحت و شفافیت درباره خیانت های صورت گرفته به حکومت شوند!؟ مسلم است که اگر به سوال تاریخ چنین جوابی داده شود هیچ چیز جز فاجعه اتفاق نیافتاده و به هر صورت ممکن «بـایـد» جلوی فاجعه را گرفت، گرچه دیر شده است اما هنوز فرصت برای کاستن از ابعاد فاجعه وجود دارد.

«دستورالعمل نویسی» در سیاست همیشه کار منطقی و موجهی نیست، بسیاری از سیاسیون به این عارضه دچار می شوند و با افراط در دستورالعمل نویسی از فضای واقعی جامعه فاصله می گیرند و به تدریج در چارچوب های ساختگی و انتزاعی ذهن خود گرفتار و محصور می شوند. با اینحال در بعضی موارد دستورالعمل نویسی ضروری ترین فعالیت سیاسی است، در مورد اخیر که نظام به وضوح دچار چالش سیاسی شده است و در مجازات مجرمین به تاکتیک همیشگی و نمایشی «مجازات آفتابه دزدها» پناه برده و در تلاش است تا این تصور را که «برخوردهای لازم انجام شده» را دامن بزند، به ناچار باید به دستورالعمل های عینی و صریح و تلاش برای عملی کردن آنها پناه برد و این تنها راه باقیمانده برای نظام است تا آبروی تاریخی و در معرض خطر خود را بازیابی کند.  

مهدی و فائزه هاشمی را محاکمه کنیدبرخورد با خانواده هاشمی ها مخصوصا دو فرزند هاشمی رفسنجانی (فائزه و مهدی) که دیگر کسی در ارتکاب جرایم علیه امنیت ملی از طرف آنها شک و شبهه ای ندارد واضح ترین پیام ها را به موافقین و مخالفین نظام صادر خواهد کرد. اکنون تسویه حساب با دانه درشت ترین صحنه گردان ماجراهای پس از انتخابات ضروری ترین مسئله برای این مقطع از تاریخ انقلاب است. خانواده هاشمی ها آنقدر بدنام و فاسد هستند که مطمئنا قاطبه مردم واکنش منفی ای به برخورد با آنها نشان نخواهند داد. بنابر شواهد، بسیاری از مخالفین هم از این حرکت استقبال خواهند کرد و محاکمه آنها را به مثابه بازگشتن نظام به اصول خود تلقی خواهند کرد. تنها واکنش منفی از سوی خود هاشمی ها و دارودسته شان خواهد بود که نمی توانند هزینه های سنگینی را به نظام تحمیل کنند و اگر هم بتوانند و بخواهند دست به چنین کاری بزنند باید از پیش مقدمات بستن دست و سلب اختیار از آنها آماده شود.

واضح است که کلید این ماجرا به دست مقام رهبری است و ایشانند که باید دستور پیگیری بدون تعارف را صادر کنند و در روند محاکمات هم پشتیبان قوه قضائیه باشند. قضیه حاضر از موقعیت هایی است که اجرای عدالت جز به خواست و دستور صریح رهبری محقق نخواهد شد. شجره خبیثه هاشمی ها را تنها یک دست می تواند از زمین بیرون بکشد و آن هم دست رهبری انقلاب است. با استناد به عملکرد گذشته، قوه قضائیه ضعیف تر و ناتوان تر از آن است که قادر باشد بدون پیگیری خصوصی ماجرا از طرف رهبری کاری در پرونده هاشمی ها پیش ببرد و با جوّی هم که از طرف شخص رهبری در پرهیز از ادامه ماجراها و یقه گیریهای تعیین کننده ایجاد شده است ضعف و محافظه کاری بیش از پیش بر قوه قضائیه چیره شده است، اما اکنون زمان محافظه کاری و رفع و رجوع اختلافات نیست، زمان زمان برخورد و تاوان گرفتن از محرکین فتنه پس از انتخابات است.  

اگر این برخورد در سالهای پیش انجام شده بود اثرات سیاسی آن متوجه خود نظام می شد و اکنون یک موضوع فرعی و شخصی بهانه ای برای چالش درونی و مخالفت علنی با نظام ایجاد نمی کرد. در صورتی که مسئله هاشمی ها پیش از این حل شده بود یک حربه مهم، که مهمترین حربه، از دست احمدی نژادی ها خارج می شد. در میانه های دولت نهم و پس از قطعی شدن امتناع احمدی نژاد از افشای «فهرست بلندبالای مفسدین اقتصادی» پیش بینی شده بود که او بر خلاف تمام قولهایی که به مردم داده است استفاده از این سلاح را به شب انتخابات و به نفع شخصی خود موکول خواهد کرد. علت خونسردی و اعتماد به نفس احمدی نژاد در دورانی که سبزها با تمام قدرت مشغول لجن پراکنی و دروغ سازی علیه دولت بودند هم همین قضیه بود، او سلاحی داشت که می دانست شلیک کردن آن بی برو برگرد جواب می دهد و خصم را، هر که باشد، به جای خودش خواهد نشاند. اما استفاده از این سلاح در شب مناظره با رقیب آنقدر تحریک آمیز اتفاق افتاد که بسیاری از خواص فاسد و سابقه داران در انقلاب را علیه دولت متحد کرد و تبعات آن نیز گریبانگیر همگان شد.

آیت الله خامنه ای بیش از دوازده سال است که وفاداران به نظام را بر سر قضیه هاشمی خون دل داده اند. از زمانی که در انتخابات ۷۶ پای صندوق رأی رو به مردم اعلام کردند که: «هیچ کس برای من هاشمی نمی شود» و رسما دوستی شخصی خود را آنقدر ارزشمند دانستند که ارزش چنین تأییدی را داشته باشد داستان هاشمی وارد مرحله حاد خود شد. پس از تحمل رانت خواری ها و رایج شدن فساد اقتصادی در فضای مدیریتی کشور اولین تاوان جدی، افشا شدن قتلهای زنجیره ای بود. زخم بعدی، افتضاح انتخابات مجلس ششم در تهران بود، (در آنزمان هاشمی برای اصلاح طلبان رادیکال حکم بهانه مخالفت و دشمن ضروری را داشت و تقلب و جلوگیری از ورود او به مجلس از اوجب واجبات). اقدامات و سخنان با زاویه هاشمی نسبت به آرمانهای انقلاب هیچ گاه متوقف نشده و با توهین به همه ارزشهای انقلابی و اسلامی در تبلیغات انتخاباتی سال 84 خودش را نمایان کرده است. پس از آن، ادعای تقلب و متهم کردن بسیجی ها به دست بردن در انتخابات هم مطرح شده و کارشکنی های چهارساله باند هاشمی علیه دولت در آستانه انتخابات دهم به اوج خودش رسید. نامه بدون سلام و والسلام هاشمی و کثافت کاری ها و خیانت های بعدی که هیچ نیازی به بازگویی آنها نیست تعیین کننده ماهیت واقعی این شجره خبیثه بوده است.

رهبری وقتی با تقاضای جدی دانشجویان در برخورد با محرکین اصلی اتفاقات پس از انتخابات و اعلام اسامی فائزه و مهدی هاشمی روبرو شد تنها یک راه برای فرافکنی داشت و آن اینکه در کمال تعجب رو به دانشجویانی که کمی بعد به افسران جوان جنگ نرم تبدیل شدند بگوید: «شما همه دانشجویان کشور نیستید!» یعنی خواسته تان فقط خواسته بعضی هاست و چون همه دانشجویان کشور نیستید خواسته هایتان چندان مهم و شایسته پیگیری نیست! شاید این هم قسمتی از پروژه خودشیرینی نظام برای مخالفین و قربانی کردن نیروهای اصیل در برابر مخالفین باشد اما دانشجویان نباید از چنین واکنشی دلسرد شوند یا قیافه اطاعت و مدارا به خود بگیرند. برعکس، باید کاری کنند که اینبار رهبری هم متوجه شوند که اگر آنها همه دانشجویان کشور نیستند اما ارزشمندترین دانشجویان کشور و صاحب قدرتمند ترین جریانهای دانشجویی هستند و اگر نبود همین محافظه کاریها و مصلحت سنجی های حکومت، تا به حال طومار بسیاری از مفاسد را در هم پیچیده بودند.

بنابراین جوانان دانشجو در بسیج دانشجویی، جنبش عدالتخواه، جامعه اسلامی و انجمن های مستقل دانشجویی نباید هیچ موضوعی را بر این موضوع مقدم کنند. در فضای تقریبا ثبات یافته حاضر نیروهای وفادار انقلاب باید تمام هم و غم خود را روی پیگیری همین قضیه متمرکز کنند و فعلا همین یک خواسته را از حکومت و قوه قضائیه بخواهند؛ «محاکمه غیرصوری آقازاده های گردن کلفت و قبل از همه محاکمه فائزه و مهدی هاشمی». این موضوع باید یک بار برای همیشه پیگیری شود و تا نرسیدن به نتیجه هیچ کس از حرکت و مطالبه باز نایستد. باید ثابت شود که اگر قرار باشد در این کشور گروهی با قدرت مطالبات خود را پیگیری کنند و به پیروزی برسند آن گروه وفاداران به نظام جمهوری اسلامی هستند. همراهی و همکاری با طلاب جوان و عدالتخواه حوزه های علمیه کمک فراوانی به دانشجویان خواهد کرد، آنها اگر بتوانند از این فرصت استفاده کنند و یک حرکت جمعی در بین این دو گروه ایجاد کنند تا مدتها بعد فضای حوزه و دانشگاه را به سمت و سوی عدالتخواهی و مبارزه با مفاسد سوق خواهند داد.

بنابر آنچه گفته شد پیگیری محاکمه هاشمی ها هم «ضرورت» دارد و هم «اضطرار». وجه ضروری آن توضیح داده شد و وجه اضطراری آن هم در اینست که این قضیه باید در زمان حیات دو نفر انجام شود. محاکمه فرزندان هاشمی باید قبل از فوت خود هاشمی رفسنجانی و در زمان حیات رهبر فعلی انجام شود والا محاکمه شدن آنها هیچ ارزش و آبروی تاریخی برای نظام به دنبال نخواهد داشت. آنچه ایستادگی نظام را بر اصول اولیه خود ثابت می کند و جمهوری اسلامی را در مقابل قضاوت نسل های آینده آبرومند و سربلند خواهد ساخت کنار گذاشتن محافظه کاری و مصلحت سنجی و اجرای صریح و سریع عدالت در مورد مهم ترین چالش درونی نظام است، جمهوری اسلامی با محاکمه هاشمی ها به جای متهم شدن در تاریخ می تواند سربلند و با آبرو باشد و در زدودن مفاسد درونی خود به تاریخ فخر بفروشد!   

 


تتمه: محاکمه فرزندان هاشمی این فرصت را ایجاد خواهد کرد تا شخص هاشمی رفسنجانی اشتباهات بیشتری مرتکب شود و زمینه تصمیم گیری ها و برخوردهای بزرگتر را به دست خودش مهیا کند. | دامنه تأثیر برخورد با خاندان هاشمی آنقدر وسیع است که بر شمردن ثمرات آن واقعا دشوار است، موضوع هاشمی ها از آن تهدیدهایی است که در دل آن فرصت های بسیار بزرگی نهفته و صرف نظر کردن از آن به معنای چشم پوشی از اصلاح در حوزه های علمیه، در میان سابقین در انقلاب، در الگوهای مدیریتی و روابط سران نظام، در قوه قضائیه، در نفت و زمین و در خیلی جاهای دیگر است | توضیحات آیت الله مکارم شیرازی درباره تخلف از حکم حاکم شرع از نظر بنده ابدا موجه نیست. حرفهای ایشان حرفهای جدیدی نیست و در رساله های عملیه هم نوشته شده که اگر کسی به اشتباه بودن مستند حکمی یقین داشته باشد می تواند، بلکه بر او واجب است که، بر خلاف حکم عمل کند اما این فقط در حیطه تکالیف شخصی است و موضوعی که پیش آمده، تکالیف شخصی نیست. موضوع، مخالفت علنی و عمومی با حکم حاکم شرع است که باعث «تفرقه» در میان مسلمین می شود. بنده فکر می کنم مشکل در مورد شخص آقای مکارم از آنجا ایجاد شد که قبل از رویت هلال اعلام نمودند که نماز عیدفطر قم را ایشان اقامه خواهند کرد اما بعد از اینکه یک روز زودتر از پیش بینی ها، عید اعلام شد ایشان به بهانه کسالت از حضور در نماز خودداری کردند. هر چند در این تصمیم ندانم کاری صورت گرفته است اما به هر حال وسواس در این قضیه هم نادرست است و اگر شخص مراجع اعتراف می کنند که با مستندات فقهی با حکم مخالفت کرده اند بهتر است حساسیت کمتری خرج شود و جز تبیین فقهی، قضاوت خصوصی در مورد اشخاص صورت نگیرد. بنده هم در نوشته خودم گرچه کمی تند رفته بودم اما از قضاوت شخصی پرهیز کرده بودم | پیشنهاد می کنم احمدی نژاد و دوستانش بعد از ریاست جمهوری جمع شوند و دانشگاه جنگ روانی تأسیس کنند، با تاکتیک هایی که احمدی نژاد در سفر به نیویورک به کار برد و با این سفر جدیدش به مشهد ثابت کرد که اگر لیاقت ریاست جمهوری را هم نداشته باشد لیاقت ریاست دانشگاه جنگ روانی را حتما دارد

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 7:10 |