تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

تفکر انسانمدار (اومانیستی) مدعی است که همواره میان جان انسانها مساوات مطلق قائل است و در اندیشه حقوقی و اجتماعی حاصل از آن هیچ چیز نمی تواند این «اطلاق مقدس» را از بین ببرد؛ جان انسانها موجودیت مقدسی است که هیچ عملکرد و هیچ قانونی نمی تواند متعرض آن بشود.

علت گرایش تمدن غرب به حذف مجازات اعدام و مخالفت با قوانینی مثل قصاص همین است و به همین ترتیب نهادهای حقوق بشری برای جرایم سنگینی مانند جرح و قتل، جاسوسی، خیانت و اقدام علیه امنیت مجازات هایی مثل جریمه، تنبیه و حبس را پیشنهاد می کنند و حتی اگر قاتلان خطرناک یا قاچاقچیان مواد مخدر به دار مجازات آویخته شوند صداهای اعتراض با پرچم دفاع از جان انسانها از همه جا بلند می شود. تفکر اومانیستی نمی پذیرد که جان انسان موضوع مجازات باشد یا تهدید به سلب آن راهکاری برای پیشگیری از ارتکاب جرایم بیشتر تلقی شود.

این نوع تفکر علیرغم آراستگی ظاهری در بن مایه خود با چالشی جدی مواجه است، چون امر مطلقی که به آن تکیه می کند حیثیت واحدی نیست. جان آدمی به تعداد افراد انسانی وجود دارد به نحوی که یکی می تواند متعرض دیگری شود. وقتی جان به عنوان منبع اختیار می تواند چیزی هم عرض خود (جان دیگری) را به خطر بیاندازد و یا از بین ببرد نمی توان یکی را مقدس و محترم شمرد و از ارزش و تقدس دیگری درگذشت. وقتی دو حیثیت مساوی متعرض هم می شوند ترجیح یکی بر دیگری خلاف عقل است و نمی توان با این مستند که یکی وجود دارد و دیگری از بین رفته است اصل مساوات را زیرپا گذاشت.

در تفکر انسان پرستانه کسی که وجود دارد و زنده است، چون زنده است باید محترم شمرده شود و این حکم ولو اینکه شخص زنده، دیگری را به قتل رسانده باشد جاری خواهد بود. این قانون از آنجا که موجود برتر و زنده را بر آنکه ضعیف تر بوده و از بین رفته مقدم می شمارد صراحتا به قانون جنگل شبیه است. چنین تفکری به فرآیند سهل انگاشته شدن جنایت در جامعه نیز منجر می شود، مجرم یا کسی که به قصد جنایت آلوده می شود به این می اندیشد که چون انسان است جان او محترم شمرده خواهد شد و در صورت ارتکاب جنایت همه چیزش را از دست نخواهد داد، بنابراین با زمینه روانی آماده تری جان و حیثیت دیگران را به خطر می اندازد.  

مستند مخالفین مجازات قصاص و اعدام حس تلافی جوئی است. آنها ابتدا قصاص و اعدام را به حس انتقامجویی نسبت می دهند و بعد با «احساسات انسانی» علیه این فرضیه باطل و خودساخته داد سخن سر می دهند. در صورتیکه تعیین مجازات قصاص و اعدام از ابتدا بر پایه حسابگری و لحاظ مصالح اجتماع صورت گرفته است و نه بر اساس احساسات کینه توزانه! با اینکه مجازات قصاص در بسیاری از تمدنها و فرهنگ ها مطمئن ترین ضامن و کاراترین بازدارنده در مقابل قصد قتل و جنایت شمرده شده اما تمدن غربی از آن روی گردانده و با تکیه بر «احساسات» و «مبانی سست فکری» نتیجه ای که خود به آن رسیده است را به صورت یکطرفه برای همه تمدنها و فرهنگ ها تجویز می کند.   

نظریه تقدس انسان بر تصور اشتباه از موجودیت انسانی بنا شده است. جان انسان به صرف اینکه جان یک انسان است «همواره» ارزشمند شمرده می شود و هیچگاه احتمال تغییر ماهیت  و تبدیل شدن آن به بلای جان انسانهای دیگر یا نابودکننده اجتماع در نظر آورده نمی شود. انسان مختار موجود مقدسی نیست که همواره ارزشهای فطری خود را حفظ کند، بلکه موجودی ممکن الخطاست که می تواند به کارهایی دست بزند که او را به مجودیتی غیرانسانی و حتی ضدانسانی تبدیل نماید. این یک نوع بحران ارزشگذاری در تفکر انسانمدار به حساب می آید که در آن مسئله بیگناه و باگناه مطرح نیست و اصلا گناه راهی به حیطه مقدس جان انسان ها ندارد! در تفکر انسان پرست غربی روان انسان مانند مصنوعی تصور می شود که در صورت ابتلا به هر نوع نقص و بیماری قابل درمان و بازگشت خواهد بود.  

تمدن غربی در مسائل انسانی دچار افراط و تفریط های بسیاری شده است، اروپا از جنایت های قرون وسطایی و خشونت ورزی های دهشت بار به تفریط های مدرن و به ظاهر انساندوستانه کشیده شده و با اینحال در تاریخ معاصر خود آتش افروز جنگ هایی بوده است که بیش از هر اتفاق دیگری جان انسانها را به خطر انداخته است. افراط و تفریط زمینه در جهل و بی اعتنایی به عقلانیت دارد اما فکر غربی که به ویژه در مسائل انسانی احساساتی، ظاهر اندیش و جزئی نگر است و به سادگی در برابر استدلالهای فریبنده دچار انفعال می شود حال پرچم دار عقلانیت و انساندوستی در جهان معاصر شده است.

 


تتمه: این بحران فلسفی و حقوقی در تمدن غربی با یک چالش دیگر مزدوج شده و آن نگاه جزئی، مبتنی بر احساسات و عاری از محاسبه و تحلیل به جان انسانها است. برای عقول عامه (Common sence) جان یک کرور انسان بدون اسم و رسم و عکس و فیلم و شرح و تفصیلات خبری کم اهمیت تر از جان یک نفر است که کشته شدن او همه این «عناصر رسانه ای» را به همراه داشته باشد و یا در زمینه ای عاطفی رخ داده باشد. [+] به خصوص زمانی که در پشت پرده منافعی از جنس اقتصادی یا سیاسی نهفته باشد چنین ازدواجی تسهیل می شود و تفکر انسانمدار به عنوان فلسفه، با روش کاسبکارانه و هدفمند ژورنالیسم به عنوان یک فرصت برتری در حوزه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به بهترین نحو پیوند می خورند و به همانجایی می رسد که استالین می گفت: «مرگ یک انسان تراژدی است، اما مرگ میلونها انسان فقط آمار است».  

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت 18:23 |

 

در دنباله مطلب قبلی(وب 2 برای گفتگو تجربه ای شکست خورده است ... ) مثالهایی از شکست وب 2 ایرانی می آورم و می خواهم بگویم تأثیر انتخابات بر فضای کم ظرفیت وب 2 ایرانی مشهود بوده بطوریکه در کوران انتخابات عیوب وب 2 ایرانی به وضوح خودش را نشان داده است. سه مثال دم دستی من بالاترین، فرندفید و سفیرلینک هستند. بنده دو تجربه مشارکت در بالاترین و فرندفید داشته ام و در هر دو تقریبا شناخته شده هستم، سفیرلینک را هم گه گاهی رصد می کنم.

سایت بالاترین، همانطور که مطلع هستید سایت معلوم الحالی است اما بعد از انتخابات از لبه پرتگاه سقوط کرده و به صورتی درآمده که طرفداران جنبش سبز در مواجهه با مخالفان خود به کمتر از فحش های ناموسی رضایت نمی دهند و متأسفانه(!) صدا و سیمایی هم نیست که حساب طرفداران واقعی را از طرفداران بی اخلاق و هتاک جدا کند. فضا آنقدر هیجان زده و حساس است اگر عنوان دو پهلویی برای مطلبی انتخاب کنید که به ذائقه بالاترینی ها خوش بیاید به شیوه گله ای به شما مثبت می دهند، یعنی همان روش و مسلکی که «سایت بالاترین» به آن شناخته می شود؛ فریاد بکشید و فحش بدهید تا معتبر شوید و امتیاز بگیرید! اما همینکه یک نفر زحمت خواندن مطلب را به خودش بدهد و دستگیرش شود که ای دل غافل! این منظورش چیز دیگری است انگار که حکمی از ناحیه ولایت فقیه صادر شده باشد، همه خبردار می شوند و اینبار شروع می کنند به فحش دادن های شرم آور و منفی دادن های گله ای تا جائی که لینک شما «به صورت خودکار حذف» می شود. به هر حال بالاترین پیش از این هم حرکت نزولی داشت و حیثیت و آبرویی برایش نمانده بود اما با این انتخابات از پرتگاه افتاد و به قول یکی از دوستان، جو سفارشی نویسی و امتیاز طلبی در بالاترین چنان شدید است که هر اتفاقی که در واقعیت مایل باشید در بالاترین رخ می دهد و اینهم دلیلی جز تأیید های گله ای و بدون فکر و حسابگری ندارد.

در فرندفید اما فضا سالم تر از این بود به همین دلیل کسانی که با وصف «ارزشی» شناخته می شوند فعال شدند و حتی در برهه ای اکثریت داشتند اما همین باعث تحریک طرفی شد که از این جماعت خوشش نمی آمد و لذا در مناسبت مغتنمی مثل انتخابات دسته بندی ها و خط کشی ها شروع شد و رادیکالیسم بچه گانه فضای نسبتا سالم فرندفید را تخریب کرد. درست از شب انتخابات یک اتفاق عجیب افتاد و همان عده «نهضت بلاک»! در پشت پرده فرندفید به راه انداختند و همه کسانی را که مخالف خودشان می دانستند از دید خودشان حذف کردند، یعنی برنامه هماهنگی برای بایکوت کردن مخالفین که پیش تر مشابه آن در بالاترین هم اتفاق افتاده بود. (ظرف چند ساعت بیش از صد و خورده ای نفر خود بنده را بلاک کردند و همینطور هم این جریان ادامه داشت، بلاک یا مسدود کردن یک جور تحریم از مشارکت و مشاهده است).

فرندفیدمعنی این رفتار آنست که درست از وقتی که مسابقه واقعی انتخابات شروع شد و احتمال شکست خوردن در اذهان به وجود آمد و دلها شروع کرد به تاپ تاپ کردن که نکند احمدی نژاد دوباره ...، دیگر تحمل مخالف به طور کلی از دست رفت! و این در حالی بود که مثلا خود بنده اعلام کرده بودم در انتخابات شرکت نخواهم کرد و به خاطر اینکه حضورم با اعصاب کسی بازی نکند یکی دو روز عمدا وارد فرندفید نشدم تا مبادا ادامه بحث های سیاسی به خاطر فضای قطب بندی و رادیکال شده فرندفید به دعوا یا دلخورهایی منجر بشود. با اینحال طرفداران موسوی که قبلا فضا را با عوض کردن آواتورها و به رخ کشیدن رنگ ها و شعارهای سبز به کُری خوانی های بچه گانه و در حد استادیوم تنزل داده بودند تصمیم گرفتند اصلا مخالفین را از جلوی چشم شان حذف کنند تا اعصابشان به طور کلی راحت باشد، چشم شان به بیرون از حلقه خودشان نیافتد و با خیال راحت از توهم شیرین برتری و پیروزی لذت ببرند.

جالب اینجاست که در فاصله کمی و در واقعیت هم همین اتفاق افتاد و وقتی نتیجه انتخابات مشخص شد دیگر وزارت کشور و شورای نگهبان و نیروی انتظامی و صدا و سیما و قوه قضائیه و حتی مردم بسیجی و حزب اللهی و مسلمان هم بی اعتبار و یک کاسه شدند! و چون در صف موافقین و سینه چاکان میرحسین نبودند نسبت به آنها حمله و فحاشی شد و آرزوی حذف و تغییر و برخورد با آنها به میان آمد. منظور اینکه کودتای سبزها قبل از اینکه در بیرون آغاز شود خودش را در فضای مجازی و محیطی مانند فرندفید هم نشان داد، جائی که یک غیرسبز بی درنگ بایکوت می شود و غیرسبز خوب غیرسبز مرده است!

فرندفید هنوز فضایی قابل استفاده است اما برای کسانی که با جمع های دوستانه ی محدود و با تفکرات تقریبا یکدست راضی می شوند و بالاترین هم هنوز قابل توجه است منتها برای خنده و داشتن اوقات فرح انگیز! پتانسیل وب 2 برای استفاده های شایسته صفر نیست، اما تجربیات وب 2 ایرانی هرگز آنچه که باید باشد نیست و هر وقت به صورت جزئی و موقتی هم پیشرفتی داشته این پیشرفت از نظر عده ای با خطر قوت گرفتن آدمهای جیز!(هر نوع مخالف) مساوی تلقی شده و فضای سالم به هر بهانه ای ـ ولو منتشر کردن عکسهای پورنو  یا شوخی های ناسالم و استفاده از الفاظ غیر اخلاقی ـ به هم زده شده است.

سر آخر هم باید به سفیر لینک اشاره کنم که به عنوان یک فضای کوچک، با سابقه و یک نوع وب 2 محدود با خاصیت لینک گذاری و مهربانی متقابل! شناخته می شود. نظر شخصی من درباره سفیرلینک این بوده که فضای سفیرلینک از ابتدا با «لاشخوری سیاسی» پیوند خورده اما بعد از انتخابات و در کوران حوادث این خصیصه تشدید شد و با تیکه انداختن های مسخره، دسته بندی و مقابله های بچه گانه و بیانیه صادر کردن های سیاسی واقعیت خودش را بروز داد و ثابت کرد که احترام و تحمل مخالف حتی در چنین جمع کوچک و محدودی هم کمرنگ و بی ارزش است.

اما شاید منظور از لاشخوری سیاسی واضح نباشد؛ منظور از این اصطلاح خصیصه دشت کردن خبرها و مطالب تخریبی، افشاگرانه و با تکیه بر روی گاف ها و مسخرگی های دنیای سیاست است. لاشخور کاری با این ندارد که جسدی که قرار است تکه تکه اش کند جسد شیر است یا آهو و یا کفتار، لاشخور با نفس جسد(حیثیت مقتول و تخریب شده) سر و کار دارد، بنابراین عیب و ایراد و اشکال و گاف و سوتی و مسخرگی آرزوی همیشگی لاشخورهای سیاسی بوده است. سفیرلینکی ها عمدتا در خیال حادثه آفریدن و به اصطلاح «ترکاندن» هستند و از همین «هول و ولع زرد» است که خصیصه شهرستان بازیشان اوج می گیرد و طبیعی است که وقتی همه دنبال ایرادهای طرف مقابل هستند محال است که جو سالم و در عین حال رنگارنگ و متنوعی شکل بگیرد که وجود مخالف را چیزی غیر از دکوری برای تحقیر، تو سری خوری و به رخ آوردن عیوب برای داشتن لحظات لودگی و تمسخر بپذیرد.

 


تتمه: از قرار معلوم فرندفید به قیمت پنجاه میلیون دلار به فیس بوک فروخته شده، می گویند فیس بوک هم به تبلیغات فراوان تجاری تمایل دارد و هم ابایی از همکاری با سازمانهای امنیتی ندارد، آیا فرندفید کلا از دست رفته است؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 21 مرداد1388 و ساعت 22:4 |

 

کسانی که با اینترنت سر و کار دارند و به فضاهای مجازی سرگرم اند همه ی جامعه ایران نیستند اما نشانه های روانشناختی ایرانیها را می شود در همین فضاهای مجازی مشاهده کرد. می توان دید که ایرانیها چطور زندگی می کنند، چطور به آدمهای دیگر نگاه می کنند، چه انتظاراتی از دیگران دارند، چطور فریب می خورند، در چه جزیره های فکری و اعتقادی به سر می برند، چقدر از هم فاصله دارند، چقدر می توانند با هم ارتباط برقرار کنند، موضوعات مورد علاقه شان چیست و هزار و یک نکته دیگر ... وب 2 فضایی است که محتوای از پیش تعیین شده ای در آن وجود ندارد، محتوا را جمعیت کاربران و مشترکین تولید می کنند و بسته به میزان و نوع مشارکت، چهره یک فضای مجاز متغیر می شود. پس از مشارکت مهمترین خصیصه وب 2 امکان برخورد با مخالف و ایجاد زمینه گفتگو است. البته وب 2 می تواند وسیله ای برای سرگرمی و صرف ارتباط و دوستی با دیگران هم باشد اما نزول وب 2 به سطح «چت روم» که به گپ و گفت و مشارکت در گروههای دوستانه محدود می شود آنهم در حالی که ابزارهایی مانند مسنجر در دسترس هستند بی اعتنایی به ماهیت واقعی وب 2 به حساب می آید.

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 14:49 |

 

افغان های غربزده به شدت نسبت به ایران متوهم هستند، در رسانه ها و وبلاگ هایشان جمهوری اسلامی را شدیدا تحقیر می کنند و هر وقت دست به انتقاد می زنند دیوانه وار آسمان و ریسمان را به هم می بافند تا به خیال خودشان چنگی به صورت ایران انداخته باشند. همیشه سعی می کنند از ایران همان لولویی را بسازند که آمریکائی ها دوست دارند و وقتی نوع نگاه تاریخی شان به شوروی، آمریکا و پاکستان را با نوع نگاه به ایران مقایسه می کنیم می بینیم که ایران با آنکه خودش را همواره دوست و یاور افغانستان نشان داده است بدترین چهره را در میان این غربزدگان دارد. تخریب ایران برای این دسته از افغان ها ـ که عموما وابستگی هایی به سفارتخانه های خارجی در افغانستان دارند ـ هم نوعی باج دادن و خودشیرینی برای غربیهاست و هم ترمیم زخم هایی که غرور افغانستان در این سالهای جنگ و ویرانی برداشته است.

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 14 مرداد1388 و ساعت 7:47 |

 

کمی تا قسمتی فسفر سوز است و متوجه هم هستم که این جور نوشته ها مناسب وبلاگ نیست اما چه کنیم که جای دیگری برای گفتن نداریم:

 

مردم همواره خواهان مجال و فرصت برای نقد حاکمان هستند و می خواهند تا آنجا که ممکن است در این موضوع آزادی داشته باشند و اگر حکومتی حق انتقاد مردمان را سلب کند اهل اختناق و سرکوبگر نامیده می شود. حکومت ها نیز خودشان را در نشستن بر جایگاه قدرت محق می دانند و حاضر نیستند به راحتی از «حق» خود بر ایجاد نظم و ثبات صرف نظر کنند. در نگاه اول هیچ راهی برای برطرف کردن این تقابل وجود ندارد، از طرفی زیر دستان همواره درباره قدرت به فعلیت رسیده داوری داشته اند و ناقص یا ظالم بودن حکومت را دلیلی بر حق انتقاد و تغییر حاکمیت می دانسته اند و از طرف دیگر حکومت هایی که اعتقادی به ظالم و جائر بودنشان ندارند دفاع و مقابله با دشمنان و بدخواهان را حق طبیعی خود تصور  می کرده اند.

داستان به ظاهر غامض و پیچیده ای است چون در اینجا با دو منطق متفاوت سر و کار داریم که در واقع هر دو منطق قدرت هستند و نه منطق استدلال؛ از دید زیر دستان، مردمان حق انتقاد و تغییر حکومت را دارند و از دید زبردستان، حاکمان باید در موقع تعدی و تعرض به حکومت از خود کفایت و صلابت نشان بدهند. در این نزاع بی پایان از دیده هر طرف که بنگریم همان طرف در موضع حقانیت به نظر می آید، این دو نگاه متفاوت هیچ گاه به هم نمی رسند و از لحاظ نظری از پس یکدیگر بر نمی آیند. دو طرف از دو منظر متفاوت به موضوعی واحد نگاه می کنند و در واقع هیچ گاه صدایشان به هم نمی رسد.  

نظریه اول: اندیشه قدیمی اما به ظاهر بی منطقی وجود دارد که در موضوع حکومت حق را همواره متعلق به کسانی می داند که قدرت را در دست دارند. هر قدرت مستقر و فعلیت یافته ای لازم است که از خودش دفاع بکند، عبارت «الحق لمن غلب» فحوای نظریه محافظه کارانه ای است که قدرت داشتن را مساوی حق داشتن می داند؛ قدرت به خودی خود مشروعیت می آورد و برای گفتگو با قدرت باید زبانی غیر از زبان قدرت انتخاب کرد. اگر قدرت بالفعل و مستقری وجود دارد نمی توان برای کنار زدن آن از موضع حقانیت وارد گفتگو شد و خواست کناره گیری و تعویض قدرت را با حاکمان درمیان گذاشت. قدرت حاکم همیشه برای خودش مشروعیتی به بار می آورد که اعمال حاکمیت و حق دفاع از حاکمیت پیامدهای طبیعی آن هستند. بنابراین نظریه، نمی توان از اقتضائات قدرت سرپیچی کرد و اولین و مهم ترین اقتضاء قدرت اینست که تصاحب قدرت، حق حفاظت از قدرت را هم به دنبال می آورد. قدرت اسباب تفنن نیست که هر گاه موجب دلزدگی یا دردسر شد کنار گذاشته شود! هرچند که طبیعت قدرت خود به خود چنین اندیشه ای را برای صاحبان قدرت دشوار و ناممکن می کند.  

نظریه دوم: نظریه دیگری وجود دارد که در سوی مقابل نظریه قبلی قرار می گیرد و نفی هر گونه قدرت برتر را پیشنهاد می کند تا جامعه بر اساس آزادیهای فردی و همکاری های اجتماعی اداره شود. طبیعت اقتدارگرا و توسعه طلب قدرت باعث شده است تا عده ای اصل وجود حکومت را زیر سوال ببرند و «آنارشیسم» را راه حل مناسب تری برای اداره یک جامعه متعالی معرفی کنند. سرشت این اندیشه با نفی حکومت و مخالفت با اصل قدرت در هم آمیخته و هر نوع نظم، تمرکز و ثباتی را که به وسیله حکومت ایجاد می شود را ناشی از استبداد می داند تا جائی که در این اندیشه دمکراسی را هم شیوه اعمال استبداد اکثریت تفسیر کرده اند. در اندیشه آنارشیستی، مردمان نباید تابع قدرت برتری که بر آنها حکومت می کند باشند، بلکه با باطل و ممنوع کردن هر نوع استفاده از ابزارهای حکومتی باید حق را به جانب مردمان یا گروههای منتقد و مستقل داد و اجازه داد تا هر کس هر چه می خواهد و از دستش بر می آید در این بی چارچوبی انجام بدهد.

نظریه اول حق را به طرف قدرت مستقر می دهد و تفاسیر افراط گرایانه از آن می تواند محمل اندیشه های خطرناکی باشد، از آنطرف نظریه دوم حق را به جانب منتقدان قدرت می دهد تا جائی که اصل وجود قدرت برتر و حکومت را به زیر سوال می برد و پرسش از شیوه اداره جامعه را با جملات پرابهام و خیالپردازی های آرمانگرایانه پاسخ می دهد. نظریه دوم به خصوص در مقابل استدلال بر لزوم حکومت  ـ لابد للناس من امیر، برا کان او فاجرا ـ تا حد زیادی الکن است و نمی تواند برای محاسن حکومت جایگزین قطعی و مناسبی معرفی کند. همانطور که گفته شد نظریه اول در نگاه نخست بی منطق به نظر می آید اما با نگاه اثبات گرایانه (پوزیتیویستی) آن اندیشه واقعی که راهی به عمل پیدا می کند همانا منطق الحق لمن غلب است. در ادوار تاریخ کسانی تکلیف حکومت را تعیین کرده اند که قدرتی در دست داشته اند، دست یازیدن به امر حکومت بدون تکیه کردن بر قدرت امری محال است.

شاید هیچ نظریه ای که به نحو وافی موضوع را حل بکند تا امروز هم وجود نداشته است اما آیا راهی برای جمع یا تلفیق دو نگاه یاد شده وجود ندارد؟ آیا نمی توان وجود قدرت برتر را پذیرفت و همزمان خواست زیر دستان برای انتقاد و تغییر را تأمین کرد؟ آیا هیچ راهی وجود ندارد که هم از آفات تمرکز قدرت جلوگیری کند و هم هرج و مرج ناشی از آنارشیسم را مهار نماید؟ به نظر می رسد که دمکراسی و سازوکارهای دمکراتیک نزدیک ترین پاسخ به این سوالات باشند. بنیان اندیشه های دمکراتیک همین است که کشمکش های قدرت را از بیرون نظام به درون نظام بکشند، قدرت های متقابل در خود حل بکنند و اجازه ندهند کار به براندازی و تغییر اصل حکومت بکشد. طبق این دستور حکومت ها باید هاضمه ای قوی داشته باشند تا قبل از اینکه نزاع ها به برخوردهای خصمانه و خونین تبدیل شود با راههای مسالمت آمیز، قانونی و از پیش تعیین شده در درون حاکمیت حل بشوند. از این طریق هم حکومت می تواند ثبات خود را حفظ کند و هم مخالفان  می توانند از طرق مختلف حس مشارکت در قدرت خود را ارضا کنند. تفکیک قوا، انتخابات، تشکیل احزاب، آزادی بیان و ... ابزارهای همین هاضمه هستند.

پس حکومت های دمکراتیک اساسا برای این پدید آمده اند که نگذارند کار به مقابله با حکومت و زورآزمایی مستقیم با قدرت برسد چون اگر کار به این مرحله رسید دیگر حرف، حرف قدرت است و امر دائر می شود بر اینکه کدام طرف دعوا قدرت بیشتری دارد و جز این، منطق دیگری کارگر نیست. این امتیاز دمکراسی بر نظامهای غیردمکراتیک و دیکتاتورمآب است، حکومتی که روشهای دمکراتیک را می پذیرد ظرفیت بیشتری برای ماندگاری و عقب انداختن نبرد قدرت دارد، در عوض دیکتاتوری ها بسیار تنگ حوصله و کم ظرفیت اند تا جائی که نقد خود را مساوی با براندازی و تزلزل می دانند و حق هر گونه مخالفت و اعتراض را از مردمان سلب می کنند. با این راه حل، هم قدرت مستدام و مستمر می شود و هم خواست انتقاد و اعتراض مردمان فروکش می کند، یا اینکه قدرت به پاره ها و سهام هایی تقسیم می شود که ارضا کننده مخالفان است و فکر قبضه کردن قدرت به خاطر هزینه های بالای آن خودبه خود کمرنگ می شود.

مشکل باقی است: اما جمع این دو نظریه هر چقدر هم که درست به نظر بیاید صوری و دستوری است و نه واقعی، چرا که روشهای دمکراتیک تقابل میان اعمال قدرت و نفی قدرت را از بین نمی برند و تنها مسیرهای میانه ای برای عقب انداختن، استهلاک یا دشوار ساختن این تقابل پیشنهاد می کنند. بالاخره کسانی پیدا می شوند که به قدرت محدود راضی نمی شوند و سلامت شیوه های دمکراتیک را بر نمی تابند و به همین دلیل از راههای پنهان و آشکار در صدصد توسعه قدرت خود بر می آیند. نمونه بارز و واقعی اندیشه ای که ثبات دمکراسی را نمی پذیرد «لنینیسم» است، دستور العمل لنین که عموم احزاب کمونیستی آن را به اجرا می گذاشتند چنین نسخه ای داشت؛ از کانالهای دمکراتیک برای براندازی دمکراسی بورژوازی استفاده کنید، در بازی دمکراسی شرکت کنید تا بتوانید در آینده یک نظام توتالیتر را حاکم کنید، وقتی قدرت سیاسی را در دست گرفتید و تبدیل به حزب حاکم شدید به موافقین خودتان پروبال بدهید، اجازه جمع کردن اسلحه و تیم های مخفی بدهید، وزارت اطلاعات را به نفع خودتان اداره کنید و خرده خرده یک اپوزیسیون قدرتمند و مسلح را در دل نظام پرورش بدهید تا بتوانند در موقع مقتضی با یک حرکت انقلابی کل نظام را در دست بگیرند.

همه این برنامه ها و نسخه نوشتن ها به خاطر این است که یک نظام دمکراتیک و قانونگرای امروزی هم اجازه نمی دهد کسی علیه نظام و به قصد شکستن چارچوب های موجود اقدامی انجام بدهد، چنین مقابله ای بازگشت به بازی خطرناک قدرت است. اجازه گفتگو و اختلاف و تنش و کشمکش البته وجود دارد اما اگر کسی بخواهد اساس همین آزادی و ظرفیت ها قانونی را از بین ببرد سخت ترین مجازات ها برای او در نظر گرفته می شود. هرگز به کسانی که بخواهند علیه پایه های یک نظام دمکراتیک کاری بکنند مهلت داده نمی شود، با روشهای دمکراتیک فقط ظرفیت بیشتری برای مبارزه مسالمت آمیز (آنهم برای کسب قدرت نسبی) به وجود می آید و هیچ روزنه ای برای بر هم زدن این چارچوب ها در نظر گرفته نمی شود چرا که کوچکترین روزنه مساوی است با تهدید کل نظام و از دست رفتن همه مزایای دمکراسی. دمکراسی ضعیفی که نتواند روشهای قانونی را با قدرت اعمال کند یا از اساس خود دفاع نماید در واقع از ابتدا علیه خودش تشکیل یافته است.

در این بحث دو پیام اساسی وجود دارد، یکی برای حکومت ها و دیگری برای مخالفین:

پیامی که این سخن برای حکومت ها دارد اینست که بهتر است نظام های سیاسی به جای مبارزه سرکوب گرانه با کسانی که آنها را برانداز می دانند به فکر قدرت و ظرفیت درونی خودشان باشند، اگر خودشان نیرومند باشند مقابله مخالفان را براندازانه یا خطرناک نخواهند دید و خواهند توانست با روشهای دمکراتیک افراد بیشتری را در بازی قدرت شریک کنند. حکومتی با ظرفیت وسیع که بتواند کشمکش ها را در درون خود حل کند و بیمار نشود حتما از استمرار و ثبات بیشتری هم برخوردار خواهد بود. اما پیغام دوم پیغامی است که به مخالفان رژیم ها داده می شود که در موقع روبرو شدن با قدرت، دیگر منطق حق و باطل کار نمی کند! برای سخن گفتن تنها می توان با زبانی که خود حکومت قبول دارد به صورت محدود وارد گفتگو شد و الا زورآزمایی با قدرت جز شکست طرف ضعیف نتیجه ای در بر ندارد. اگر مخالفین در حالی که ضعیف باشند تصاحب قدرت را هدف گرفتند و با حکومتی مقابله کردند همه واقعیت های سیاسی حق را به جانب حکومت می دهند تا مخالفین خود را هر طور که صلاح می داند شکست بدهد. کسی که قدرتی در اختیار ندارد و می خواهد با زبان قدرت مقابله کند در حقیقت سر سبز خود را به سرخی زبان اش فروخته است. بنابراین نمی توان به مقابله قدرت رفت اما هنگام آشکار شدن هزینه ها از حقانیت و بطلان گفتگو کرد یا برای توجیه عملکرد خود به ادبیات عدل و ظلم پناه برد.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 11 مرداد1388 و ساعت 5:59 |

 

به گزارش خبرگزاري برزخ:

در پي تشديد فشار قبر و احساس تنگي مردگان بهشت زهراء كميته حقيقت يابي در بهشت زهراء تشكيل گرديد كه علت اين تشديد فشار قبر مشخص شد اين كميته علت تشديد فشار قبر را حضور ميرحسين موسوي  و رفداران وي اعلام كردند. در عين حال  شب جمعه صداهايي از اطراف بهشت  به گوش مي رسيد  كه مردگان اعلام كرده اند كه دست از سر ما برداريد و ما را به حال خود واگذاريد. حداقل به قبرمان رحم كنيد واز ما سوء استفاده نكنيد. با توجه به نامه محسن رضايي به قوه قضائيه مبني بر تشكيل دادگاه بر عليه مامورين امنيتي در اين ميان به نظر مي رسد دادگاهي ديگر در بهشت زهراء بر عليه كساني كه باعث تشديد فشار قبر گرديده اند تشكيل گردد. احزاب مختلف مدفون در بهشت زهراء اعلام كرده اند كه تجمعي برعليه ستاد ميرحسين تشكيل داده و در عالم ملكوت از جدشان خواهند خواست كه بر كمر ايشان بزنند. اما حزب سبز و اصلاح طلب مدفون در بهشت زهراء با تماس هاي مكرر و رفت آمد هاي زياد در خواب افراد مختلف خواستار حضور هميشگي مير حسين در قبر و در كنار خود شدند و گفته اند: اگر درست مي گي خودت هم شهيد شو پيش ما بيا! گزارش ها حاكي از اين است كه مير حسين از اين خواسته كاملا طفره رفته و گفته شماها خل و چل بوديد و قضيه را جدي گرفتيد آدم عاقل كه براي حرف بي مبنا  جان خود را از دست نمي دهد.    

 

+ نوشته شده توسط مـیـزان در یکشنبه 11 مرداد1388 و ساعت 5:9 |

 

ادامه نوشته قبلی است، با این تفاوت که از گزارش ماجرا فاصله گرفته ام:

 

 مطلب قبلی: کودتای سبز شکست خورد، ایران نقطه توقف انقلاب های رنگی است

 

11_ در تحلیل های سیاسی به علت نهایی ماجرا پرداخته می شود، اینکه چه کسی کبریت را کشید سیاسی است اما اینکه چگونه و با دخالت چه عواملی شرایط حریق آماده شده است نیاز به تحلیل هایی دارد که کمتر سیاسی هستند و بیشتر به زمینه های انسانی و اجتماعی ماجرا می پردازد. آشوب سبز در تهران را هم نمی توان فارغ از زمینه های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی آن شناخت. اینکه چرا و چگونه چنین اتفاق بزرگی رخ می دهد نیازمند تحقیقاتی عمیق تر از تحلیل های سیاسی است. اولین نکته، تمرکز این اتفاقات در تهران است، شهری که «شکاف اجتماعی» در آن به وضوح خودش را نمایان کرد و جمعیت از خیابان انقلاب به بالا فرصت پیدا کرد تا انفکاک خودش را در یک بستر اقتصادی ـ فرهنگی به عنوان تافته جدا بافته نسبت به باقی کشور به نمایش سیاسی بگذارد. مهم تر از آن زمینه هایی است که به «وندالیسم جوانان تهرانی» منجر شده و اینبار بیکاری، بالارفتن سن ازدواج، مسئولیت گریزی، مهاجرت و حاشیه نشینی، اعتیاد، میل به هنجار شکنی، فرصت طلبی و پیشبرد زندگی با اعمال خشونت و روشهای نامتعارف اجتماعی الفاظی نیستند که درباره آنها حرافی شود بلکه واقعیت هایی هستند که عملا ایجاد بحران کرده اند. «شعور رسانه ای مردم» موضوع دیگری است که باید مورد بررسی محققانه واقع شود، تأثیرگذاری شبکه های ماهواره ای بر روی تفکر و روش زندگی مردم در کنار دافعه ی محافظه کاری و روش بسته صدا و سیما در انتشار اخبار داخلی و استفاده از پروپاگاندای باسمه ای و ساده لوحانه، یک نوع هرزگی فکری را به خصوص در میان اقشاری که نمادهای تازه به دوران رسیدگی و بی اصالتی هستند و محصول مستقیم سیاست های اقتصادی به شمار می آیند دامن زده است. «رفتارشناسی سیاسی» در برهه آشوب ها هم موضوعی درخور تأمل است، علاوه بر اینکه از حساب و کتاب ساده سیاسی و مبتنی بر اصول وطن پرستی خبری نبود، صورت اخلاق زدایی شده ای از سیاست به نمایش در آمد که نفاق، ریاکاری و کسب پیروزی به هر وسیله (عاری از گزینش های ارزشی و ضد ارزشی) قضاوت را در بالاترین سطوح با دشواری های جدی مواجه نموده بود.

12_ وقتی چنین اتفاق تلخی کشور را در می نوردد عده ای دائما به عقب نگاه می کنند و برای اطمینان از آینده به بازخوانی گذشته، نشان دادن حقایق و محاکمه مقصرین ماجرا می پردازند. عده ای نیز با روحیه تلافی جوئی سعی می کنند یک جریان شکست خورده را بیشتر بکوبند و علیه آن تبلیغات منفی انجام بدهند. اما باید به فکر بعد از این بود و آینده را با زبان آینده خواند. کسانی که شکست می خورند ابتدا دوره ای از سرخوردگی و افسردگی را از سر می گذرانند اما اگر در آنچه منظور دارند مصمم باشند پس از  دروه ای سکوت و رکود به استفاده از روشهای جدید روی می آورند. عموم جریانهای سیاسی پس از سرخوردگی و بازسازی وارد مراحل جدیدی می شوند و بدترین حالت ممکن زیرزمینی و رادیکال شدن جریانهایی است که از مشارکت پرهیز می کنند و مخفیانه به تولید هنر زیرزمینی و انتشار تحلیل های یکطرفه و سیاه و سفید مشغول می شوند. خط دهندگان آشوب سبز باعث غافلگیری حکومت شدند چه اینکه با خوش بینی به آنها نگریسته شد و احتمال اینکه در مسیر اپوزیسیون قرار بگیرند و تا مرز خروج از حاکمیت دست به اقدام بزنند منتفی بود. با این وضع از مقطع فعلی نگاه جدیدی به آنها خواهد شد و طبیعی است که بدترین احتمالات در مورد آنها در نظر گرفته شود. اینکه هسته هایی از آشوبگران و سیاستمداران به سازماندهی مخفیانه یا مسلحانه و استفاده از حمایت های خارجی روی بیاورند محتمل است و چنین وضعیتی، هم به سخت شدن کار نیروهای اطلاعاتی و امنیتی می انجامد و هم هزینه های اقدام را در طرف مقابل بالا می برد. برای خنثی سازی چنین جریانهایی البته راهکارهای تبلیغاتی و عملیاتی متعددی وجود دارد اما جمهوری اسلامی به محدودیتهایی در استفاده از روشهای امنیتی مقید است که نمی تواند روی همه آنها حساب باز کند.

13_ پروژه اوباش زدایی و سرکوب هر نوع هنجار شکنی اگر در دستور کار حافظان امنیت کشور قرار نگیرد تا به اخته کردن جریانهای فرصت طلب بیانجامد، نوعی چراغ سبز برای تکرار چنین آشوب هایی تلقی خواهد شد. عقب نشینی و مدارا در قبال وندالیسم نه تنها به فروکش کردن آشوب نمی انجامد که همواره باعث فوران آن می شود. درمان آندسته بیماریهای انسانی که وجهه اجتماعی پیدا کرده اند بدون تنبیه امکانپذیر نیست و در تنبیه مجرمین، تناسب باید با توجه به هزینه های مستقیم و غیرمستقیم جرائم رعایت شود. اگر کسانی می توانند یا می خواهند فاجعه ای علیه حکومت بیافرینند قوای انتظامی، قضائی و امنیتی کشور باید سنگین ترین مجازات ها را پیش روی آنها قرار دهند. عده ای با اشاره به اقدامات زیربنائی و ریشه کن کردن عوامل اصلی، برخورد با سرشاخه ها را بیهوده جلوه می دهند در صورتیکه درمان همواره باید ترکیبی از این دو باشد. برخورد از پائین و دلخوش کردن به اقدامات فرهنگی وقتی در طرح های گذشته ناقص و تبلیغاتی انجام شد حتی موجبات تحریک افکار و تلافی جوئی هنجار شکنان را پدید آورد. پلیس تا حدود زیادی آبرو و اقتدارش را از دست داده است و باید برای ترمیم وجهه خود وارد عمل شود، ادامه طرح های امنیت و انضباط اجتماعی اینبار با جدیت بیشتر یادآوری خواهد کرد که اقدام علیه نیروهای انتظامی تنها به بدتر شدن وضعیت هنجارشکنان منجر می شود. این موقعیت مناسبی برای عقیم ساختن نطفه های آشوب سازی به حساب می آید. راه ناامید کردن برنامه ریزانی که به پتانسیل بالای جمعیت هنجارشکنان برای درگیری و بر هم زدن نظم شهر دل می بندند، مواجه کردن آن جمعیت ها با انتخابهای پر هزینه است. علاوه بر تقدیم لوایح تشدید مجازات، متلاشی کردن شبکه توزیع کنندگان اجناس قاچاق و مواد مخدر، اعمال مراقبت بر اراذل و اوباش محله ها، کنترل مکانهای ورزشی با محیط های ضدفرهنگی (عمدتا بدنسازی و زیبائی اندام)، قهوه خانه ها و مکانهای مشابه جرم خیز، برخورد با خودسری در استادیوم های ورزشی و خصوصا هواداران فوتبال و حتی اعمال شدید قوانین رانندگی نمونه هایی است که می تواند روحیه قانونگریزی و بر هم زدن نظم شهری را عقیم کند، فرصت هنجار شکنی اجتماعی را از بین ببرد و قدرت قانون را به متخلفین یادآوری کند.

14_ دولتی که بر سر کار خواهد آمد در بالاترین میزان مشارکت رأی قابل توجهی از مردم کسب کرده اما اقتدار 24 میلیونی رئیس جمهور آینده تا حدود زیادی کمرنگ شده و فرصتی برای تکیه کردن بر آن وجود ندارد. اگر رئیس جمهور نهم در دور دوم پیروز شده بود و اقتدار مطلق نداشت رئیس جمهور دهم رئیس جمهوری است که مخالفین، یک جنگ خیابانی علیه او به راه انداخته اند و اگر بالاترین میزان آراء را کسب کرده با بزرگترین اقلیت مخالف هم مواجه است. بنابراین راهی نمی ماند جز اینکه دولت عملکرد خود را تعدیل کند و آنطور که در گذشته اتفاق افتاد با موضع گیریهای خاص به تفرقه و شکاف اجتماعی که منظور نظر مخالفین است دامن نزند. دولت اولا باید راه خود را از قوه قضا و نیروی انتظامی جدا نماید و از مزایای مبهم سعه صدر و لبخند زدن به مخالفین صرف نظر کند، ثانیا بهتر است دست از افتخار کردنها و بزرگنمائی ها بردارد و شخص رئیس جمهور در نوع مصاحبه ها و سخنرانی هایش تجدید نظر کند، یعنی به همین میزان از دشمنان کفایت کند و با حرفها و اقدامات خاص بیش از این دشمن تراشی ننماید. ثالثا دولت باید زمین بازی را تغییر بدهد و از سیاست بازی و پریدن به دشمنان سیاسی صرفنظر و بر بهبود وضع اقتصادی مردم متمرکز شود. موفقیت های اقتصادی خواهی نخواهی اقبال عمومی برای رئیس جمهور به دنبال می آورد و خاطره و تصویر او را در میان مخالفین تغییر خواهد داد. بهتر است دولت حداقل در ماههای آینده خودش را در قبای کارگزاری نشان بدهد که به اجرای طرح ها و اصلاحات کم حاشیه مشغول است و به این ترتیب با عملکرد موفق (و غیرتبلیغاتی) مخالفین خود را خلع سلاح نماید.

15_ نیروهای اصولگرا و مذهبی در جریان کودتای شکست خورده یاران میرحسین موسوی به شدت ترور شده اند. ادبیات سیاه و حماقت مخالفین در گسترده کردن آشوب ها به دشمنی با گروهها و نمادهای مذهبی، وفادارترین و فعال ترین جمعیت کشور را دچار یأس و ناراحتی کرده است. سرمایه اجتماعی که بر پایه اعتماد متقابل افراد اجتماع ساخته می شود به شدت سقوط کرده و این در شرایطی که آنها احساس ناامنی می کنند و یا به دنبال فرصتی می گردند تا غافلگیری خودشان در نتیجه خوش بینی را تلافی کنند، یا نیروی واقعی شان را به دشمنان نشان بدهند خسارت بار و نگران کننده است. احساس اطمینان نیروهای مذهبی و اصولگرا (که موضعی محافظه کارانه نسبت به حکومت دارند) نباید نسبت به کفایت نیروی انتظامی و قوه قضائیه سلب یا کمرنگ شود. آنها که جزئی از مردم به حساب می آیند اشتباهی نداشته اند و تنها شخصیت و افکارشان در دعوای قدرت طلبی دیگران قربانی شده است، بنابراین به دنبال بازیابی هویت و شخصیت خودشان می گردند و ناگوار آنجاست که اقدامات حکومت را برای اعاده حیثیت خود ناکافی بدانند. اگر اقبال و توجه رسانه ای و تبلیغاتی حکومت همچنان در به دست آوردن دل کسانی باشد که در سوی دیگر ماجرا قرار داشته اند یا به هدف مجاب کردن کسانی باشد که همواره حرکتهای گریز از مرکز نسبت به آرمانهای انقلاب دارند، این خود به خود مساوی پشت کردن حکومت به اصیل ترین نیروهای حامی خود خواهد بود. شخصیت های سیاسی و حتی علمای مذهبی نشان دادند که از اکثریت مردم فاصله گرفته اند و فراموش کرده اند که با فداکاری کدام قشر و با توجهات کدام جمعیت معتبر شده اند، بازی سیاست را بیش از حد جدی گرفته اند و حالا علاوه بر شکاف میان اقلیت و اکثریت جامعه، مشکل اتکای نخبگان بر اقلیت و دوری آنها از پایگاه مردمی نیز به مشکلات قبلی اضافه می شود. رسیدن به وضعیت اتحادی که در سالهای قبل وجود داشت شاید به این زودی  ممکن نباشد، اما توجه به خواست های نخبه گرایانه و تکیه بر موضوعات کم اهمیت (اما مورد توجه خواص) راهی است که در ایران هر چند بار که تکرار شده است به همان میزان هم شکست خورده است: دشمنی و بدخواهی خواص گواراتر از ناامیدی عموم مردم یا یأس نیروهای وفادار نسبت به انقلاب است.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 3 مرداد1388 و ساعت 3:39 |

 

آقای شريعتمداري در يادداشتي كه در هفته اخيردر روزنامه شان نوشتند، در عباراتي قيم مابانه سعي كردند ضمن القاي پدر خواندگي خود از جريان اصولگرا ، توصيه هايي به اقاي احمدي ن‍ژاد بكنند. ايشان نگاشته اند: "اقاي دكتر احمدي نژاد  مي دانند كه پديد اورنده  جريان اصولگرايي نيستند بلكه برخاسته  از اين جريان _ والبته يكي از شايسته ترين انها_  هستند ، بنابراين لازمه قطعي احترام به توده هاي عظيم مردم اصولگرا آن است كه حكم معاونت اولي اقاي رحيم مشايي  را لغو كنند چرا كه اين جايگاه اگر چه در اختيار ريس جمهور است ولي متعلق به مردم است.... "

در اين عبارات توصيه گونه اما آمرانه چند نكته در خور تذكر است:

۱). به اعتقاد آقای شريعتمداري، دكتر احمدي نژاد برخاسته از جريان اصولگرايي است. آقای شريعتمداري  ما فراموش نمي كنيم كه همين جريان اصولگرايي در دوره پيشين انتخابات با تشكيل شوراي هماهنگي نيروهاي انقلاب، دكتر لاريجاني را به عنوان كانديداي اصولگرايان مطرح كردند و روزنامه جنابعالي نيز تا 26 خرداد مشخصا از ايشان حمايت مي نمود. اما گويا شما فراموش كرده ايد كه احمدي نژاد صد در صد فراجناحي وارد انتخابات شد و حتي حزب خودش (جامعه اسلامي مهندسين) هم از ايشان حمايت خاصي نكرد. اقاي پدر خوانده خود را به فراموشي نزنيد! در هر دو دوره انتخابات مردم بدون توجه به توصيه ها و نوشته هاي امثال جنابعالي به دكتر احمدی نژاد راي دادند. پس لطف فرماييد آقاي احمدي نژاد را  مصادره به جريان مورد علاقه خود نفرماييد.

۲). آقاي پدر خوانده! چرا سعي داريد  24 ميليون راي احمدي نژاد را، راي به جريان اصولگرايي بدانيد؟  راي جريان شما همان تعداد آرای لاريجاني است، اين 24 ميليون راي احمدي نژاد در حقيقت  "نه "ي بزرگي به جريانات موجود در جامعه است. اگر احمدي نژاد راي اورد به خاطر فراجناحي بودن و ويژگي هاي شخصي ايشان است. اقاي شريعتمداري! بد نيست بدانيد در ستادهاي شهرستان ها (كه عمده راي  احمدي نژاد بودند) به خاطر كم نشدن اراي ايشان خروار خروار از پوسترهاي با آرم تشكل هاي راست و سنتي فقط انبار مي شد.

3). عبارات  شما در وهله اول كلام امير سخن كه فرمود كلمه الحق يراد به الباطل را به ياد مي اورد. اري اقاي شريعتمداري حق گفتيد كه جايگاه رياست جمهوري متعلق به مردم است اما باطل مي انديشيد اگر خود را صداي مردم بدانيد.

پس پدر خوانده عزيز! لطف فرماييد من بعد فقط از جانب خودتان صحبت كنيد.

 


تتمه: 1). احمدي نژاد و كساني كه به سخنان وي ايمان دارند بايد هوشيار باشند كه عده اي دوست دارند سوار بر موج 24 ميليوني بشوند و  در دوره هاي بعدي  پستي صيد كنند. كما اينكه اين اولين جرقه هاي پدر خواندگي اقايان در حال نمود پيدا كردن است. 2). ما هم با نصب رحيم مشايي مخالفيم.

+ نوشته شده توسط مـیـزان در جمعه 2 مرداد1388 و ساعت 2:21 |