کمی تا قسمتی فسفر سوز است و متوجه هم هستم که این جور نوشته ها مناسب وبلاگ نیست اما چه کنیم که جای دیگری برای گفتن نداریم:
مردم همواره خواهان مجال و فرصت برای نقد حاکمان هستند و می خواهند تا آنجا که ممکن است در این موضوع آزادی داشته باشند و اگر حکومتی حق انتقاد مردمان را سلب کند اهل اختناق و سرکوبگر نامیده می شود. حکومت ها نیز خودشان را در نشستن بر جایگاه قدرت محق می دانند و حاضر نیستند به راحتی از «حق» خود بر ایجاد نظم و ثبات صرف نظر کنند. در نگاه اول هیچ راهی برای برطرف کردن این تقابل وجود ندارد، از طرفی زیر دستان همواره درباره قدرت به فعلیت رسیده داوری داشته اند و ناقص یا ظالم بودن حکومت را دلیلی بر حق انتقاد و تغییر حاکمیت می دانسته اند و از طرف دیگر حکومت هایی که اعتقادی به ظالم و جائر بودنشان ندارند دفاع و مقابله با دشمنان و بدخواهان را حق طبیعی خود تصور می کرده اند.
داستان به ظاهر غامض و پیچیده ای است چون در اینجا با دو منطق متفاوت سر و کار داریم که در واقع هر دو منطق قدرت هستند و نه منطق استدلال؛ از دید زیر دستان، مردمان حق انتقاد و تغییر حکومت را دارند و از دید زبردستان، حاکمان باید در موقع تعدی و تعرض به حکومت از خود کفایت و صلابت نشان بدهند. در این نزاع بی پایان از دیده هر طرف که بنگریم همان طرف در موضع حقانیت به نظر می آید، این دو نگاه متفاوت هیچ گاه به هم نمی رسند و از لحاظ نظری از پس یکدیگر بر نمی آیند. دو طرف از دو منظر متفاوت به موضوعی واحد نگاه می کنند و در واقع هیچ گاه صدایشان به هم نمی رسد.
نظریه اول: اندیشه قدیمی اما به ظاهر بی منطقی وجود دارد که در موضوع حکومت حق را همواره متعلق به کسانی می داند که قدرت را در دست دارند. هر قدرت مستقر و فعلیت یافته ای لازم است که از خودش دفاع بکند، عبارت «الحق لمن غلب» فحوای نظریه محافظه کارانه ای است که قدرت داشتن را مساوی حق داشتن می داند؛ قدرت به خودی خود مشروعیت می آورد و برای گفتگو با قدرت باید زبانی غیر از زبان قدرت انتخاب کرد. اگر قدرت بالفعل و مستقری وجود دارد نمی توان برای کنار زدن آن از موضع حقانیت وارد گفتگو شد و خواست کناره گیری و تعویض قدرت را با حاکمان درمیان گذاشت. قدرت حاکم همیشه برای خودش مشروعیتی به بار می آورد که اعمال حاکمیت و حق دفاع از حاکمیت پیامدهای طبیعی آن هستند. بنابراین نظریه، نمی توان از اقتضائات قدرت سرپیچی کرد و اولین و مهم ترین اقتضاء قدرت اینست که تصاحب قدرت، حق حفاظت از قدرت را هم به دنبال می آورد. قدرت اسباب تفنن نیست که هر گاه موجب دلزدگی یا دردسر شد کنار گذاشته شود! هرچند که طبیعت قدرت خود به خود چنین اندیشه ای را برای صاحبان قدرت دشوار و ناممکن می کند.
نظریه دوم: نظریه دیگری وجود دارد که در سوی مقابل نظریه قبلی قرار می گیرد و نفی هر گونه قدرت برتر را پیشنهاد می کند تا جامعه بر اساس آزادیهای فردی و همکاری های اجتماعی اداره شود. طبیعت اقتدارگرا و توسعه طلب قدرت باعث شده است تا عده ای اصل وجود حکومت را زیر سوال ببرند و «آنارشیسم» را راه حل مناسب تری برای اداره یک جامعه متعالی معرفی کنند. سرشت این اندیشه با نفی حکومت و مخالفت با اصل قدرت در هم آمیخته و هر نوع نظم، تمرکز و ثباتی را که به وسیله حکومت ایجاد می شود را ناشی از استبداد می داند تا جائی که در این اندیشه دمکراسی را هم شیوه اعمال استبداد اکثریت تفسیر کرده اند. در اندیشه آنارشیستی، مردمان نباید تابع قدرت برتری که بر آنها حکومت می کند باشند، بلکه با باطل و ممنوع کردن هر نوع استفاده از ابزارهای حکومتی باید حق را به جانب مردمان یا گروههای منتقد و مستقل داد و اجازه داد تا هر کس هر چه می خواهد و از دستش بر می آید در این بی چارچوبی انجام بدهد.
نظریه اول حق را به طرف قدرت مستقر می دهد و تفاسیر افراط گرایانه از آن می تواند محمل اندیشه های خطرناکی باشد، از آنطرف نظریه دوم حق را به جانب منتقدان قدرت می دهد تا جائی که اصل وجود قدرت برتر و حکومت را به زیر سوال می برد و پرسش از شیوه اداره جامعه را با جملات پرابهام و خیالپردازی های آرمانگرایانه پاسخ می دهد. نظریه دوم به خصوص در مقابل استدلال بر لزوم حکومت ـ لابد للناس من امیر، برا کان او فاجرا ـ تا حد زیادی الکن است و نمی تواند برای محاسن حکومت جایگزین قطعی و مناسبی معرفی کند. همانطور که گفته شد نظریه اول در نگاه نخست بی منطق به نظر می آید اما با نگاه اثبات گرایانه (پوزیتیویستی) آن اندیشه واقعی که راهی به عمل پیدا می کند همانا منطق الحق لمن غلب است. در ادوار تاریخ کسانی تکلیف حکومت را تعیین کرده اند که قدرتی در دست داشته اند، دست یازیدن به امر حکومت بدون تکیه کردن بر قدرت امری محال است.
شاید هیچ نظریه ای که به نحو وافی موضوع را حل بکند تا امروز هم وجود نداشته است اما آیا راهی برای جمع یا تلفیق دو نگاه یاد شده وجود ندارد؟ آیا نمی توان وجود قدرت برتر را پذیرفت و همزمان خواست زیر دستان برای انتقاد و تغییر را تأمین کرد؟ آیا هیچ راهی وجود ندارد که هم از آفات تمرکز قدرت جلوگیری کند و هم هرج و مرج ناشی از آنارشیسم را مهار نماید؟ به نظر می رسد که دمکراسی و سازوکارهای دمکراتیک نزدیک ترین پاسخ به این سوالات باشند. بنیان اندیشه های دمکراتیک همین است که کشمکش های قدرت را از بیرون نظام به درون نظام بکشند، قدرت های متقابل در خود حل بکنند و اجازه ندهند کار به براندازی و تغییر اصل حکومت بکشد. طبق این دستور حکومت ها باید هاضمه ای قوی داشته باشند تا قبل از اینکه نزاع ها به برخوردهای خصمانه و خونین تبدیل شود با راههای مسالمت آمیز، قانونی و از پیش تعیین شده در درون حاکمیت حل بشوند. از این طریق هم حکومت می تواند ثبات خود را حفظ کند و هم مخالفان می توانند از طرق مختلف حس مشارکت در قدرت خود را ارضا کنند. تفکیک قوا، انتخابات، تشکیل احزاب، آزادی بیان و ... ابزارهای همین هاضمه هستند.
پس حکومت های دمکراتیک اساسا برای این پدید آمده اند که نگذارند کار به مقابله با حکومت و زورآزمایی مستقیم با قدرت برسد چون اگر کار به این مرحله رسید دیگر حرف، حرف قدرت است و امر دائر می شود بر اینکه کدام طرف دعوا قدرت بیشتری دارد و جز این، منطق دیگری کارگر نیست. این امتیاز دمکراسی بر نظامهای غیردمکراتیک و دیکتاتورمآب است، حکومتی که روشهای دمکراتیک را می پذیرد ظرفیت بیشتری برای ماندگاری و عقب انداختن نبرد قدرت دارد، در عوض دیکتاتوری ها بسیار تنگ حوصله و کم ظرفیت اند تا جائی که نقد خود را مساوی با براندازی و تزلزل می دانند و حق هر گونه مخالفت و اعتراض را از مردمان سلب می کنند. با این راه حل، هم قدرت مستدام و مستمر می شود و هم خواست انتقاد و اعتراض مردمان فروکش می کند، یا اینکه قدرت به پاره ها و سهام هایی تقسیم می شود که ارضا کننده مخالفان است و فکر قبضه کردن قدرت به خاطر هزینه های بالای آن خودبه خود کمرنگ می شود.
مشکل باقی است: اما جمع این دو نظریه هر چقدر هم که درست به نظر بیاید صوری و دستوری است و نه واقعی، چرا که روشهای دمکراتیک تقابل میان اعمال قدرت و نفی قدرت را از بین نمی برند و تنها مسیرهای میانه ای برای عقب انداختن، استهلاک یا دشوار ساختن این تقابل پیشنهاد می کنند. بالاخره کسانی پیدا می شوند که به قدرت محدود راضی نمی شوند و سلامت شیوه های دمکراتیک را بر نمی تابند و به همین دلیل از راههای پنهان و آشکار در صدصد توسعه قدرت خود بر می آیند. نمونه بارز و واقعی اندیشه ای که ثبات دمکراسی را نمی پذیرد «لنینیسم» است، دستور العمل لنین که عموم احزاب کمونیستی آن را به اجرا می گذاشتند چنین نسخه ای داشت؛ از کانالهای دمکراتیک برای براندازی دمکراسی بورژوازی استفاده کنید، در بازی دمکراسی شرکت کنید تا بتوانید در آینده یک نظام توتالیتر را حاکم کنید، وقتی قدرت سیاسی را در دست گرفتید و تبدیل به حزب حاکم شدید به موافقین خودتان پروبال بدهید، اجازه جمع کردن اسلحه و تیم های مخفی بدهید، وزارت اطلاعات را به نفع خودتان اداره کنید و خرده خرده یک اپوزیسیون قدرتمند و مسلح را در دل نظام پرورش بدهید تا بتوانند در موقع مقتضی با یک حرکت انقلابی کل نظام را در دست بگیرند.
همه این برنامه ها و نسخه نوشتن ها به خاطر این است که یک نظام دمکراتیک و قانونگرای امروزی هم اجازه نمی دهد کسی علیه نظام و به قصد شکستن چارچوب های موجود اقدامی انجام بدهد، چنین مقابله ای بازگشت به بازی خطرناک قدرت است. اجازه گفتگو و اختلاف و تنش و کشمکش البته وجود دارد اما اگر کسی بخواهد اساس همین آزادی و ظرفیت ها قانونی را از بین ببرد سخت ترین مجازات ها برای او در نظر گرفته می شود. هرگز به کسانی که بخواهند علیه پایه های یک نظام دمکراتیک کاری بکنند مهلت داده نمی شود، با روشهای دمکراتیک فقط ظرفیت بیشتری برای مبارزه مسالمت آمیز (آنهم برای کسب قدرت نسبی) به وجود می آید و هیچ روزنه ای برای بر هم زدن این چارچوب ها در نظر گرفته نمی شود چرا که کوچکترین روزنه مساوی است با تهدید کل نظام و از دست رفتن همه مزایای دمکراسی. دمکراسی ضعیفی که نتواند روشهای قانونی را با قدرت اعمال کند یا از اساس خود دفاع نماید در واقع از ابتدا علیه خودش تشکیل یافته است.
در این بحث دو پیام اساسی وجود دارد، یکی برای حکومت ها و دیگری برای مخالفین:
پیامی که این سخن برای حکومت ها دارد اینست که بهتر است نظام های سیاسی به جای مبارزه سرکوب گرانه با کسانی که آنها را برانداز می دانند به فکر قدرت و ظرفیت درونی خودشان باشند، اگر خودشان نیرومند باشند مقابله مخالفان را براندازانه یا خطرناک نخواهند دید و خواهند توانست با روشهای دمکراتیک افراد بیشتری را در بازی قدرت شریک کنند. حکومتی با ظرفیت وسیع که بتواند کشمکش ها را در درون خود حل کند و بیمار نشود حتما از استمرار و ثبات بیشتری هم برخوردار خواهد بود. اما پیغام دوم پیغامی است که به مخالفان رژیم ها داده می شود که در موقع روبرو شدن با قدرت، دیگر منطق حق و باطل کار نمی کند! برای سخن گفتن تنها می توان با زبانی که خود حکومت قبول دارد به صورت محدود وارد گفتگو شد و الا زورآزمایی با قدرت جز شکست طرف ضعیف نتیجه ای در بر ندارد. اگر مخالفین در حالی که ضعیف باشند تصاحب قدرت را هدف گرفتند و با حکومتی مقابله کردند همه واقعیت های سیاسی حق را به جانب حکومت می دهند تا مخالفین خود را هر طور که صلاح می داند شکست بدهد. کسی که قدرتی در اختیار ندارد و می خواهد با زبان قدرت مقابله کند در حقیقت سر سبز خود را به سرخی زبان اش فروخته است. بنابراین نمی توان به مقابله قدرت رفت اما هنگام آشکار شدن هزینه ها از حقانیت و بطلان گفتگو کرد یا برای توجیه عملکرد خود به ادبیات عدل و ظلم پناه برد.
+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 11 مرداد1388 و ساعت
5:59 |