تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

کنفرانس 5 روزه مبارزه با نژادپرستی سازمان ملل (موسوم به دوربان 2) در ژنو سوئیس با سخنرانی بان کی مون دبیر کل سازمان ملل شروع شد. بان کی مون در ابتدای حرفهایش گفت که این کنفرانس به مبارزه جامعه بین الملل علیه نژادپرستی متعهد است و بعد با اشاره به کشورهای تحریم کننده اعلام کرد: من از اینکه این کشورها اقدام به اتخاذ چنین تصمیمی کرده اند عمیقا ابراز تاسف می کنم و امیدوارم دیگر چنین اقدامی نکنند! یعنی بچه های خوبی باشند و از این به بعد به حرف بان کی مون مهربان گوش فرا بدهند.

اول از همه کانادا و اسرائیل اعلام کرده بودند که در این اجلاس (که چهار هزار و پانصد سازمان ضد نژاد پرستی و مبارزه با تبعیض نژادی از سراسر جهان در آن حضور دارند) شرکت نمی کنند و شنبه گذشته هم آمریکا اعلام کرد که در این کنفرانس شرکت نخواهد کرد. پس از اعلام تصمیم آمریکا مبنی بر عدم شرکت در کنفرانس ژنو، کشورهای استرالیا، آلمان، ایتالیا، هلند، نیوزیلند و لهستان هم از محکوم شدن اسرائیل به نژادپرستی ترسیدند و این نشست را از بیخ تحریم کردند. وزیر امور خارجه ایتالیا (فرانکو فراتيني) هم سنگ تمام گذاشت، حیا را قی کرد و با دفاع از اسرائیل به همه اروپائی هائی شرکت کننده در این کنفرانس اعتراض کرد.

دوبار پیش نویس اجلاس به خاطر ناز و ادای آمریکائی ها عوض شد و از دویست و خورده ای صفحه به هفده صفحه ناقابل تقلیل پیدا کرد اما آمریکا پیش نویس سوم را هم نپذیرفت و بالاخره خیال خودش را راحت کرد و به بهانه لحن پیش نویس! اجلاس را تحریم کرد. البته خواجه حافظ شیراز هم می داند که ادامه برنامه عمل دوربان 1 چقدر با اعصاب دگم آمریکائی ها بازی می کند. در همین راستا خانم ناوی پیلای رئیس کمیساریای عالی حقوق بشر اول از تصمیم آمریکا شوکه شد و بعد هم از این رفتارها اظهار دلسردی کرد و در ادامه از باقی کشورها خواست حالا که اینطور شده است به جای سیاست فقط متوجه نژادپرستی باشند!

اما مگر می شود این دو تا (سیاست و نژادپرستی) را وقتی که پای تمدن غرب و فکر غربی در میان است از هم جدا کرد؟ مگر می شود نژادپرستی را جدای از معیارهای دوگانه، یکجانبه نگری، جنگ افروزی، اشغال، غارت و استعمار تصور کرد؟ مگر می شود فراموش کرد که بشر خودخواه مو بور و چشم آبی چه بلائی به سر مو مشکی های بی آزار آسیایی و آفریقایی آورده است؟ حتی اگر بشود فراموش کرد که دیروز چه بلائی سر سرخپوست و سیاه پوستها آورده، نمی شود فراموش کرد که امروز چه رفتاری با افغان ها و عراقی ها و فلسطینی ها انجام می دهد، ... هر چه باشد هنوز از این زخمها خون می چکد.

همه اینها در شرایطی اتفاق افتاد که قبل از اجلاس پاپ بندیکت شانزدهم از اجلاس دوربان 2 حمایت کرده و از همه کشورهای جهان خواسته بود که با اخلاص! در آن شرکت کنند و خودش هم هیئت واتیکان را برای شرکت در این اجلاس فرستاد. حتی ژاپنی ها (که در اینموارد باهوش تر از آلمانی ها هستند) از عدم شرکت آمریکا در کنفرانس اظهار تأسف کردند و مثل بعضی دیگر با تنزل دادن حضور خودشان به سطح سفیر راه میانه تحریم و عدم تحریم را انتخاب کردند. (ژاپن خیلی احتیاج دارد که خودش را در معرض توجهات قرار ندهد تا بوی ناجور نژادپرستی و ماجرای جنایاتشان علیه چینی ها و باقی مردم جنوب شرق آسیا از جائی بیرون نزند).  

اسرائیل در اجلاس نبود اما لابی صهیونیستی که از نظر بعضی ها «توهم توطئه» است و اساسا وجود خارجی ندارد سعی کرد حداقل در سالگرد هلوکاست مانع حضور پر رنگ ایران در کنفرانس نژادپرستی (به قول وزارت خارجه اسرائیل، کمدی تأسف بار) شود و یا جلوی ملاقات هانس رودولف مرتس (رئیس جمهور سوئیس) با احمدی نژاد سنگ بیاندازد اما تلاش مذبوحانه ای بود و بالاخره قرارها گذاشته شد. فرانسوی ها با آنکه بمب اتمی دارند ژست موش گرفتند و اعلام کردند اگر احمدی نژاد کلامی علیه صهیونیسم و اسرائیل به زبان بیاورد اجلاس را ترک خواهند کرد. سازمان دیدبان حقوق بشر هم نسبت به شرکت محمود احمدی‌نژاد در این نشست ابراز نگرانی! کرد و ژولیت دِریوِرو، مدیر حمایتی آن صراحتا گفته بود که: «دولت‌ها نباید بگذارند حضور احمدی‌نژاد روحیه سازنده مذاکرات را تقلیل بدهد.»

هر جور بود دوربان 2 به احمدی نژاد این فرصت را می داد که دوباره خودش را نشان بدهد اما حماقت های غربیها کاری کرد که به قول الجزیره اجلاس دوربان رسما به «اجلاس احمدی نژاد» تبدیل شود. عصر روزی که بان کی مون صحبت کرد احمدی نژاد پشت تریبون رفت و کنفرانس ژنو را به دیگ جوشانی مبدل کرد که علنا آمریکا را به عنوان غول خونخوار سرمایه داری در آن آب پز کرد. نه تنها آمریکا که غرب و سیاست های غربی را در موضع ضعف قرار داد. رئیس جمهور ایران در حالی که حمایت کشورهای عضو سازمان کنفرانس اسلامی و اعضاء غیرمتعهدها را همراه داشت با خونسردی و لبخند همیشگی همان حرفها و شگردهای زبانی را به کار برد و سخنان خودش را جاندار و منتقدانه به زبان آورد، پیشنهاد تغییر فوری ساختار شورای امنیت و حق وتو را مطرح کرد و با شجاعت اعلام کرد که: «در اقتصاد سرمایه‌داری، برده‌داری به شکل جدیدی بازسازی شده است».

هر چقدر صهیونیستها وسط صحبتهای احمدی نژاد داد زدند و شلوغ کردند در جواب همان لبخند معروف و نهایتا این جمله را تحویل گرفتند که: «اینها را ببخشید، اینها بی خبرند». احمدی نژاد اگر نام هلوکاست را هم به زبان نیاورد صهیونیست ها، اروپائی ها و آمریکائی ها و اذنابشان را یاد تعصبی می اندازد که بر سر هلوکاست راه انداخته اند طوری که حتی تاب و تحمل حرف زدن از تحقیق درباره آن را ندارند. احمدی نژاد پاشنه آشیل غرب و نظم نوین بین المللی را گیر آورده و هر بار که جائی سر و کله اش پیدا می شود خود به خود قدرتهای نگران را دستپاچه و منفعل می کند و خاطره آن نقطه ضعف را برایشان زنده می کند.

حالا بعد از این هر اتفاقی هم که در دوربان 2 بیافتد و این اجلاس هر خروجی ای هم که داشته باشد وضعیتی که با حضور احمدی نژاد و با سخنرانی او به وجود آمد از بین نخواهد رفت و از حافظه تاریخ پاک نخواهد شد. مهم این است که امروز غرب از مطرح شدن نام ایران در جائی که مسئله نژادپرستی بررسی می شود می ترسد و این یعنی جمهوری اسلامی منتقدترین موضع و نافذترین کلام را در اجلاسی دارد که برای رفع اشکال تبعیض و نژادپرستی تشکیل می شود.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 31 فروردین1388 و ساعت 21:20 |

 

وبلاگ تورجان از علی اشرف فتحی از وبلاگهایی است که معمولا می خوانم، به آن پیوند داده ام و حتی آن را به صفحه ام در فرندفید اضافه کرده ام تا خوانندگان بیشتری پیدا کند. با اینحال معتقدم تورجان هر وقت اسنادی و تاریخی بحث می کند خوب قلم می زند و بر عکس هر وقت سراغ تحلیل سیاسی می رود نوشته هایش شکل دیگری پیدا می کند. اخیرا از نوشته ای که درباره ستاد تبلیغاتی میرحسین داشت به مطلبی قدیمی تر درباره استان شدن قزوین راه پیدا کردم که از مصادیق همان نوشته های تحلیلی مورد انتقاد است:

 

 

مردم شهر قزوین ترک زبان نیستند و تنها روستاها و شهرهای کوچک غربی آن به تدریج ترک زبان شده اند. قزوینی ها از شاه دلخور بودند که به خاطر شهبانو فرح[!] که اصالت زنجانی داشت، زنجان را مرکز استانی قرار داده بود که قزوین را در تابعیت خودش داشت. سال 73 مردم قزوین که از وضعیت خدمات رسانی استانی ناراضی بودند و صدای اعتراض مکررشان هم به جائی نمی رسید برای جدایی از زنجان دست به شورش و تظاهرات خشم آلودی زدند که می گویند خسارات شهری فراوانی هم داشته است، اخبار ضد و نقیضی از گستردگی شورش و مقابله مردم با نیروهای ضد شورش از افواه به گوش می رسد که بهتر است فراموش شود و اصلا محل اعتنا قرار نگیرد.

بنابراین ریشه مسئله به زمان پهلوی ها برمی گردد که در تقسیمات کشوری شان یک تبعیض عجیب اتفاق افتاده بود و ضمن آن استانی به مرکزیت زنجان شهری به نام قزوین(!) را در خودش جای داده بود. منطقی است که شهری مانند قزوین با آن استعداد جمعیتی و سابقه فرهنگی و تاریخی که زمانی پایتخت کشور بوده نباید تابع شهری شود که در مقایسه با آن حداکثر یک شهر کوچک به حساب می آید (که اگر رشد و اهمیتی هم پیدا کرده مرهون همان تقسیم نادرست استانی در زمان پهلوی ها بوده). خود تورجان هم دراینباره نوشته است: «واقعیت آن است که در دوران پهلوی به لحاظ نفوذ خوانین ذوالفقاری زنجان در دربار به واسطه نسبت خویشاوندی آنها با فرح پهلوی و آذربایجانی الاصل بودن فرح، زنجان در جریان تقسیمات کشوری آن دوره به مرکزیت استانی رسید که هم همسایه پایتخت بود و هم شهر مهمی چون قزوین را در خود جای می داد.»

وقتی استانهای کوچکتری تشکیل می شود معمولا اعتراضی در مرکز استان بزرگ قبلی صورت نمی گیرد اما در مورد قزوین این اتفاق افتاد و زنجانی ها خودشان را در ادامه تبعیض علیه قزوینی ها محق دانستند! اعتراض عجیب و غریب زنجانی ها به استقلال قزوین محلی از اعراب نداشته و ندارد و شاید به همین خاطر تورجان هم از پس توجیه برنیامده و موضوع را اینطور پیچانده است که: «نزدیکی قزوین به تهران و غیر بومی بودن غالب استانداران زنجان منجر به رشد سریع قزوین و عقب ماندگی زنجان شد. طبیعتاً با جدایی قزوین از زنجان علاوه بر آنکه بین استان زنجان و تهران فاصله می افتاد، عملاً زنجانی ها همه سرمایه گذاری هایی را که با بودجه استانی شان در قزوین صورت گرفته بود  از دست می دادند. اینگونه بود که زنجانی ها به شدت مخالف جدایی قزوین از استان خود بودند.» اما اگر واقعا سرمایه گذاری های قبلی متوجه قزوین شده بوده معنی اش این است که بودجه های قبلی هم از کف زنجانی ها رفته و باقی ماندن قزوین در استان زنجان سودی به حال آنها نداشته و جدا شدن قزوین می توانست جدا شدن یک مزاحم تلقی شود، یعنی در حالت خوشبینانه فقط گستردگی استان زنجان در این قضیه منفعت و دلخوشی زنجانی ها به حساب می آمده است.

اما علت اصلی در جای دیگری بوده است. از خود نوشته تورجان هم مشخص است که تحریکات سیاسی و زیاده خواهی بعضی مسئولین و نمایندگان زنجانی مسبب ماجرا و انتقال موج اعتراض به مردم زنجان بوده است. تورجان می نویسد: «نماینده زنجان در آن روزها احمد حکیمی پور (آقایاری) بود ... همان کسی [که عضو شورای شهر تهران!!! هم بود و ] سعید حجاریان را پس از ترور به بیمارستان رساند ... او در مجلس چهارم با شدت و حرارت تمام مانع از جدایی قزوین از زنجان شد و در این راه متحمل انتقادات فراوانی گردید ولی با قانع کردن نمایندگان راست گرای آن دوره، لایحه استان شدن قزوین را با رأی منفی مجلس مواجه کرد. این درحالی بود که او از نمایندگان اقلیت چپ(خط امامی) به شمار می رفت».

خُب! جناب فتحی فکر نمی کنند همین اصرار بیجا و درک نکردن مردمی که خواسته ای منطقی دارند باعث بحران آفرینی بعدی شده است؟ یعنی همانطور که خودشان نوشته اند: «هرچند مجلس چهارم لایحه استان شدن قزوین را رد کرد ولی قزوینی ها دست بردار نبودند و در مجلس پنجم که به برکت نظارت استصوابی، امثال حکیمی پور، دیگر موی دماغ نبودند ابتدا قزوین جزء استان تهران شد و سپس استان جداگانه ای گردید.» واقعا چرا قزوینی ها دست بردار نبودند؟ زیادی حق زنجانی ها را خورده بودند و از سر شکم سیری دست به شورش زدند؟ نکند نظارت استصوابی را هم قزوینی ها علم کردند تا بتوانند با خیال راحت استان بشوند؟

قسمت ناراحت کننده آنجاست که آقای فتحی به کرسی نشستن خواست قزوینی ها را به نابرابری قومیتی!!! ربط داده اند و از سر انفعال و ضعف تحلیل خودشان در برابر سیاسی کاری یک عده، به نتیجه عجیب «قومیت گرائی» رسیده اند، یعنی به خاطر یک دستمال کوچک قیصریه را در معرض آتش گرفتن قرار داده اند! در همین راستاست که نتیجه گیری عجیب بعدی را ارائه می کنند: «این نابرابری قومیتی بین قزوینی های فارس و زنجانی های ترک، در سال 76 منجر به رأی بسیار بالای زنجانی ها به محمد خاتمی شد. این رأی صراحتاً پاسخی به عملکرد ناعادلانه دولت هاشمی در حق زنجانی ها بود.» این ادعای ایشان آنقدر بی پایه و سست است که اولا نمی توان آن را ثابت کرد و ثانیا اگر فرض ایشان را درست بدانیم در آنصورت رأی بالای مردم قزوین به خاتمی و نمایندگان اصلاح طلب را چگونه باید تفسیر کنیم؟ رأی بالای مردم تهران به خاتمی را چطور؟ آیا این یکی هم به پیوستن قزوین به تهران و بعد مستقل شدن از آن مربوط است؟

البته جناب فتحی خودشان خوب می دانند که قزوین چه جزو استان زنجان باقی می ماند و چه از آن جدا می شد باز هم آدمهای موسوم به خط امامی که استعداد عجیبی در شلوغ کردن دارند و به طرز خارق العاده ای «حزب اللهی بازی» و «مخالف خوانی رادیکال» را به هم جوش داده اند در خیابانهای زنجان راه می افتادند و شعار می دادند: «دولت زوری نمی خوایم! ناطق نوری نمی خوایم!». و مطمئنا اگر آن شورش و تظاهرات قزوینی ها برعکس اتفاق افتاده بود الان امثال آقای فتحی سانسوری خبری آن را علم یزید کرده بودند، آن را به سیاست های هاشمی رفسنجانی مربوط می کردند و بعد به نفع قومیت خودشان شعار می دادند. 

تورجان در ابتدای نوشته اش هم (که در تمام آن مردم قزوین را به حساب نیاورده) با یک کنایه سیاسی کل قائله غائله را به وعده بشارتی! ربط داده و او را با صفت «احمدی نژادی» توصیف کرده است. تصور کنید بشارتی یک روز از خواب بیدار شده و به خودش گفته است باید قزوین را استان کنیم و مردم قزوین هم فقط و فقط به خاطر حرف آن روز صبح بشارتی احساس کرده اند که حقی ازشان ضایع شده و باید استان بشوند! خودمانیم اگر ایشان بشارتی را به خاطر حرفهای عجیبش احمدی نژادی می دانند نظرشان درباره آن نماینده اصلاح طلب تبریز با آن سخنرانی عجیب درباره امام حسین(ع) چیست؟ لابد باید او را «امام احمدی نژادی ها» به حساب بیاورند! ... و البته همه مان می دانیم تا وقتی که منش سیاسی و حزبی و قبیله ای را مبنای سخن گفتن قرار می دهیم هرگز زبان و عملکرد نادرست هم قطارانمان را لایق انتقاد و اعتراض و تمسخر نمی بینیم.  

حقیر فکر می کنم که اشکال خیلی از ما این است که در سیزده سالگی و از طریق خانواده و بستگان و قوم و قبیله مان اهل سیاست می شویم و خلاصه با واسطه عقل سیاسی پیدا می کنیم. اما اگر عجله نکنیم، به خودمان (خود مستقل از خانواده و قومیت مان) فرصت بدهیم تا در فضایی منتزع از این مسائل رشد کند و دچار پرستش های باطل نشود آنوقت اگر جائی مسئله عشیره و قومیت مان هم مطرح بشود محتمل است که فارغ از احساسات نوستالژیک و دور از تعصب و طرفداری های جانبدارانه قضاوت کنیم، البته فقط «محتمل» است.

 


تتمه: این را هم محض تذکر و پیشگیری از سوء تفاهم عرض می کنم؛ بنده قزوینی نیستم، اهل همین تهران دود زده، شهر مهاجرهای تازه به دوران رسیده هستم

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 30 فروردین1388 و ساعت 7:4 |

 

تراژدی داستانی است که هر دو سوی آن بد باشد، وقتی مسیر یک داستان به گونه ای پیش می رود که سرانجام آن بین دو انتخاب بد منحصر می شود تراژدی اتفاق می افتد، وقتی شاهنامه به گونه ای رقم می خورد که رستم و سهراب بی آنکه همدیگر را بشناسند مقابل هم قرار می گیرند تا یکی دیگری را از میان بردارد یا وقتی هملت بر سر دو راهی ای قرار می گیرد که مجبور می شود عمویش را بکشد یا خیانت او را نادیده بگیرد تراژدی اتفاق افتاده است. مهم این نیست که کدام یک از دو حالت بد اتفاق می افتد، مهم این است که موقعیتی تراژیک به وجود آمده است.

انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری برای منتقدین و دشمنان احمدی نژاد از همین جنس است. دلیلی وجود ندارد که انتخابات پیش رو پایان داستان کسی باشد که در اوضاع اشرافی گری سیاسی پا به میدان گذاشت و شوک های تعیین کننده ای به اقتصاد، سیاست و مدیریت کشور وارد کرد. احمدی نژاد چه انتخاب بشود و چه انتخاب نشود داستان تراژیکی که از زمان مطرح شدن او در شهرداری تهران آغاز شده است ادامه خواهد داشت. با این حساب تصور بازنشستگی یا حذف احمدی نژاد در انتخابات آتی تصوری عجولانه و دور از واقع بینی سیاسی است.

اگر احمدی نژاد در انتخابات ریاست جمهوری شکست بخورد پا از میدان سیاست بیرون نخواهد گذاشت، او خود را حامل وظیفه ای می داند که در هر صورت و در هر مقام و موقعیتی که باشد آن را پیگیری و مطالبه خواهد کرد، به خصوص اگر در انتخابات رأی قابل توجهی کسب کند یا در دور دوم شکست بخورد این احساس تکلیف در او قوی تر خواهد شد و با عزم بیشتری به پس از دوران ریاست جمهوری نگاه خواهد کرد، دورانی که احتمالا احمدی نژاد و احمدی نژادیها آن را مرحله افشاگری و انتقام کشی از دشمنان «دانه درشت» خود به حساب خواهند آورد. چهارسال ریاست جمهوری و بر هم زدن سنت های جا افتاده فرصت مناسبی برای پی بردن به پشت پرده ها، سوء استفاده ها، رانت خواری ها و فسادهای جاافتاده سیاسی و به دست آوردن گزک های سیاسی از مخالفین بود.

پیش بینی احمدی نژاد شکست خورده در انتخابات دهم کار مشکلی نیست و از آنجا که شکست احمدی نژاد او را به اولین رئیس جمهور چهارساله تبدیل خواهد کرد تصور فریادهای مرده باد و فوران شهوت دشمنی ها و فحاشی ها و تحلیل های یکجانبه بعد از انتخابات هم کار سختی نخواهد بود. دشمنان احمدی نژاد که چهارسال تمام از دست او خون دل خورده اند و هر چه از دستشان برآمده برای مقابله با او انجام داده اند آنقدر دور اندیش نخواهند بود که شادی و پایکوبی شان را برای چندماهی که او پس از انتخابات سر کار می ماند پنهان نگه دارند و طبیعی است که خود به خود عزم و اراده او را برای تلافی جوئی و انتقام کشی بیشتر و بیشتر خواهند کرد.

اینکه احمدی نژاد پس از ریاست جمهوری حزب مخالفی تشکیل بدهد و به طور مستقیم به مبارزه سیاسی ادامه بدهد قطعی نیست اما اینکه از انواع و اقسام روشهای غیر مستقیم و رسانه ای برای نشان دادن واقعیت چهره های سیاسی ای که در طول چهارسال یک روز هم از سنگ اندازی و مقابله با او دست بر نداشته اند استفاده کند کاملا محتمل و معقول است. دولت آینده اگر دولت احمدی نژاد نباشد علاوه بر همه مشکلات باید روی یک جریان منتقد و مخالفت سیاسی هم که اشراف تمام عیاری بر مسائل کشور دارد حساب باز کند. علاوه بر این احمدی نژاد راههایی را در اقتصاد و سیاست خارجی باز کرده است که ادامه دادن آن از هر کسی بر نمی آید. از فردای خداحافظی احمدی نژاد و با اولین خودنمائی ضعیف رئیس جمهور بعدی دلها برای احمدی نژاد و حرکتهای انقلابی او که بی هیچ دغدغه ای دستور تغییرات بزرگ را صادر می کرد و خودش را بی واهمه به بطن مشکلات بعدی می انداخت تنگ خواهد شد.

با همه این احوال احمدی نژاد همچنان بخت اول برای تشکیل دولت دهم است. رقابت با کسی که در مسند ریاست جمهوری قرار دارد و در طول چهار سال چشم و گوش مردم او را به عنوان «رئیس جمهور» شناخته است کار بسیار دشواری است و تنها چیزی شبیه یک معجزه سیاسی می تواند احمدی نژاد را از چهارسال دوم ریاست جمهوری محروم کند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 26 فروردین1388 و ساعت 7:47 |

 

من از طرف الیاس به یک بازی خنک دعوت شده ام، نگاهی به نامه های قبلی انداختم و دیدم حرفهای قشنگی زده شده، من هم از همین حرفهای قشنگ استفاده می کنم، خودم را جای عموفیلترباف می گذارم و یک جوابی می نویسم، ببینیم چه می شود:  

 

 برادرزاده های عزیزم!

 سلام

کلی نامه برای عمویتان نوشته اید، دست تان درد نکند، زحمت کشیده اید. حالا عمویتان هم می خواهد به شما جواب بدهد. فیلترینگ یک ابزار است که کمترین حد کنترل را ممکن می کند. فیلترینگ ایران حتما مشکل دارد و حتما بی نظمی ها و اشکالاتی وجود دارد، اما این مشکل به «اصل» فیلترینگ ربطی ندارد. فیلترینگ یک واقعیت است، همه جا فیلترینگ هست، از اینترنت هم که بگذریم مثلا وقتی اروپائی ها جلوی پخش المنار را می گیرند یا وقتی تلویزیونهای آمریکا مجبورند برای نشان دادن تابوت سربازان آمریکائی مجوز کتبی کسب کنند، یعنی فیلترینگ هست و همه جا هم هست. از چین گرفته تا ایران و تا خود آمریکا فیلترینگ همه جا هست، منتها جاهایی که با دشمنی کمتری مواجه اند یا دشمنان ضعیف تری دارند و کمتر احساس خطر می کنند یا آنهایی که از نظر فرهنگی با جامعه ما متفاوت هستند طبیعتا فیلترینگ ضعیف تری هم دارند، اما فیلترینگ را نمی شود از اصل نفی کرد...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت 20:14 |

 

 عالم بر اساس، یک حرکت جبری در حرکت است و ما در خلقت و حرکت  مجبوریم. باید برویم، چون آمدنمان به خود نبود. تمام عالم و مردم دنیا نخواهند توانست یک دقیقه زمان را متوقف کرده و تحویل سال را به تاخیر اندازند. این از خواص  دنیاست، تغییر و تحول و ظرفیتش  آنْ به آنْ  و در حال شدن است. طبیعت و انسان در هر آنْ، مرگ و حیات را تجربه می‌کنند. این تغییر و تحول و حرکت  برای طبیعت است. چون طبیعت، عالم کون و فساد است. از خواص  حرکت، تغییر و کهنه شدن و نو شدن است. فان الدنیا ادبرت و اذنت بوداع و ان الاخره قد اقبلت و اشرفت (خ 28 نهج البلاغه). حرکت عالم بر اساس یک دور است: انا لله و انا الیه راجعون. تجلی این حرکت دوری در عالم طبیعت در فصول به این صورت تجلی یافته: بهار و تابستان و پائیز و زمستان و بهار. حرکت از یک نقطه و بازگشت دو باره به همان نقطه. همه از اوییم و به سوی او می‌رویم. در هر حرکتی دو عنصر  اساسی و دو تحول وجود دارد: گذشته و آینده؛ کهنگی و نوشدن؛ از دست دادن و به دست آوردن. در عید طبیعت عنصر نوشدن، تازه شدن، جدید شدن مورد توجه است. شادی این نو شدن طبیعت ما را هم شاد می‌کند. اما عنصر اول حرکت، که از دست دادن و کهنگی است، به فراموشی سپرده می‌شود.

توجه به بُعد دوم حرکت (نوشدگی) همان حس زندگی‌اندیشی و توجه به حیات و طبیعت است. نشان از یک نوع رویکرد ِ زندگی‌اندیشی در تفکر ایرانی است. توجه به عنصر اول حرکت، همان توجه به مرگ و گذشته و کهنگی است. اما نگاه  کامل توجه به دو بعد از حرکت است. عنصر کهنه‌شدگی و هم عنصر نوشدن. انسان باید برنامه حیات اندیشی خود را براین اساس بچیند که عنصر نو شده نیز هر آن در حال کهنه شدن است. نگاه سطحی و ظاهری و توجه به نوشدن آنْ به آنْ و لحظه‌ای و عدم توجه به گذشته و فرار از پیشین خود از لوازم آن فرار از ثبات گریز از سنت، روی آوردن به تجدد و نو شدن و لحاظ بعد دوم حرکت، فرار از مطلق اندیشی و روی آوردن به نسبیت در اندیشه و مُد در اندیشه و در لباس و ظواهر زندگی را در بر دارد. مُدگرایی به خاطر جدید بودن و تازه بودن ارزش پیدا می‌کند. هر چه نو است با ارزش، هر چه کهنه است بی‌ارزش؛ هرچه تازه است با ارزش،  هرچه گذشته است بی ارزش. شعار تحول، تغییر، هوای تازه، صبح امروز، به روز بودن، ملاک ارزش چنین انسانی است و در بعد سیاسی، دموکراسی  به خاطر وجود تغییر در درون آن با ارزش خواهد شد و شعار او این است که  حال را در یاب. 

جمع میان نو کهنه

انسان متعادل به این فکر می‌کند که  آن چه اکنون نو است، لحظه‌ای دیگر  کهنه است. از خواص نو، کهنه شدن است كه در ذات اوست. با کهنه شدن به از تغیير به در آمده به ثبوت می‌رسد. حدیث: چه بسا لذت کم و خوشی زود گذر، ناگواری طولانی را در بر خواهد داشت. که اشاره به این که نباید در آن و لحظه زندگی کرد. خوشی آنی، تبدیل به ناخوشی طولانی خواهد داشت. پس انسان نباید در حال و آن و نوشدگی لحظه‌ای را دریابد. حدیث: در وقتی که خوشحالی و بیش از حد خوشحالید، به قبرستان بروید و وقتی ناراحت و غم‌گین هستید به قبرستان بروید. یعنی نگاه به مرگ نگاه به ثباتی در فرای لحظه حال است. نگاه به ثباتی که در آینده است. بر اساس حرکت دورانی که ذکر شد یاد آینده همان یاد گذشته است، و یاد گذشته همان یاد آینده است. هو الاول هو الاخر هو الظاهر هو الباطن. ذکر مرگ به عنوان تابلویی برای آینده و ذکرگذشته برای آینده. هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً:(انسان/1) مگر نه اين است كه مدت زمانى بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود؟ گذشته او که از هیچ بوده کن شده؛ آینده او به طرف مرگ و ثبوت در جهان آخرت و یا حداقل مرگ که امر حتمی است. کل نفس ذائقه الموت.

 


تتمه: به نظر اين مطلب نيز به خواندن مي‌ارزد.

 

+ نوشته شده توسط مـیـزان در پنجشنبه 6 فروردین1388 و ساعت 19:57 |

 

امسال به یکباره دو رئیس جمهور آمریکا و اسرائیل اقدام به ارسال پیام نوروزی برای مردم ایران کرده اند، هر چند اوباما بر خلاف پرز در پیام خود ناپرهیزی کرده و رهبران ایران را هم خطاب قرار داده اما با این کار عرف دیپلماتیک را نقض کرده و متوجه نبوده که دائما راههای ساده تر را فراموش می کند و برای چیزی که خودش آن را تغییرات می نامد به راههای دشوار و بزرگ روی می آورد، همانطور که سنگ بزرگ نشانه نزدن است فرستادن پیام نوروزی یا مثلا نامه نگاری مستقیم با رهبر ایران (که هیچگاه در روابط سیاسی مورد خطاب مستقیم نیست) هم خارج شدن از عرف دیپلماتیک و هم دشوار کردن راه گفتگو و مذاکره است. همه اینها نوید عدم موفقیت اوباما در فهم درست رابطه ایران و آمریکا و طرز گشودن راههای مذاکره است، اگر قرار باراک اوباما برای مردم و رهبران ایران پیام نوروزی فرستاداست رابطه ای اصلاح شود باید از پائین ترین مراحل آغاز شود نه اینکه منتظر تغییر دفعی و ماچ و بوسه نوروزی! باشیم.

از این گذشته آیا فرستادن پیام نورزوی از طرف رئیس جمهور آمریکا به این معنی است که مواضع رئیس جمهور آمریکا اهمیت خاصی برای مردم ایران خواهد داشت؟ یعنی ایرانیها همانطور که در آغاز سال نو منتظر پیام رهبر و رئیس جمهورشان هستند از امسال باید منتظر پیام نوروزی رئیس جمهور آمریکا هم باشند؟ اگر فرستادن این نوع پیام نوعی کنار زدن یا کم اهمیت کردن پیام رهبران ایران و به هدف ایجاد شکاف میان مردم و سران نظام تفسیر شود چه چیز می توان گفت جز اینکه آمریکا راه تازه ای را برای مقابله با جمهوری اسلامی پیدا کرده است؟

به هر حال می توان چنین نگاه بدبینانه ای هم نداشت و این پیام را یک گام از نوع آمریکائی برای گشایش رابطه و تفاهم تفسیر کرد و اینطور برداشت کرد که «رئیس جمهور آمریکا از مواضع قبلی خودش کوتاه نیامده، اما حداقل یک ابتکار جدید به خرج داده است». بنابراین باید درباره هدف این ابتکار سوال پرسید؛ آیا اوباما واقعا در پی گشودن درهای مذاکره با ایران است یا پیام نوروزی یک طرفند (از نوع چماق و هویج) برای وادار کردن ایران به عقب نشینی است؟ ...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 1 فروردین1388 و ساعت 23:1 |