تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

محمد مصدق و محمود احمدی نژاد شباهت های  زیادی با هم دارند، نه به این معنا که این دو نفر کاملا به هم شبیه هستند یا در موقعیت های دقیقا مشابهی قرار گرفته اند، اما با وجود تفاوت های جدی ای که بین شان وجود دارد در بعضی روحیات و رفتارهای سیاسی با هم شباهت های بسیاری دارند:

 

در دولت وثوق که احمدقوام وزارت مالیه را بر عهده داشت، مصدق معاون قوام بود و این مسئولیت را در دولت علاء الدوله نیز بر عهده داشت. در همین مقام بود که مصدق بر سر پرونده فساد مدیران متخلف مالیه لجبازی و پافشاری بی اندازه نشان داد و از همانجا بود که با وجود تهمت ها روزنامه رعد(سیدضیاء) به مرد فساد ناپذیر مالیه شهره شد. مسئولیت احمدی نژاد در شهرداری تهران نیز با شهرت او در مقابله با فساد مالی مدیران شهرداری همراه بود. تا قبل از دوره ای که احمدی نژاد مسئولیت شهرداری تهران را بر عهده بگیرد کارکنان و مدیران شهرداری تهران(شهرداریچی ها) خوشنام نبودند و باور مردم تهران این بود که شهرداری تهران محلی مملو از فساد مالی و اداری و پر از کارکنان متخلف است.

مصدق بر سر چیزی که به آن عقیده داشت معامله نمی کرد، در عین حال سیاستمداری تکرو بود، روحیه ای زودرنج و حساس داشت و به طرف چانه زنی و بده و بستان هم نمی رفت، حضور منفرد و بی رقیب را بیشتر دوست داشت و همیشه مخالف و در اقلیت بود، او مخالف خوانی تمام عیار بود. این عادت مصدق بود که برای گرفتن هر مسئولیتی پیش شرط می گذاشت و اختیارات کامل طلب می کرد. البته امروز قوانین ما اجازه چنین کمال گرائی و بلندپروازی هائی در سطح رئیس جمهور را نمی دهد اما احمدی نژاد در خصوصیاتی که گذشت بی شباهت به مصدق نیست، آن زیاده خواهی ها را نه در سر دارد و نه می تواند به منصه اجرا بگذارد اما در تکروی و حساسیت دقیقا مشابه مصدق است. مصدق اگر از کسی انتقاد ناروا یا تهمتی دریافت می کرد هیچگاه از حافظه اش پاک نمی شد و اجازه نمی داد تلخی های سیاسی ای که از سر گذرانده مشمول مرور زمان شود، احمدی نژاد هم در تمام این چهارسال گویا همچنان در خرداد و تیر 84 به سر می برد و با سخرانی های خاص و رویکرد تبلیغی خود در پی انتقام کشی از موج تخریب و اتهامی بود که مخالفان قدرتمندش از ابتدا برای او ترتیب دادند...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 27 اسفند1387 و ساعت 16:8 |
 

نقدی بر مطالب آقای دانشطلب در باب ضرورت نگاه اخلاقی:

از آن جائی که نگاه لیبرالی به بعضی موضوعات، ریشه در تقابل با کج فهمی ها و تفاسیر نادرست از دین دارد، اباحه گری خود یک نوع برخورد افراطی با این کج فهمی و تفاسیر نادرست از دین است که اثرات آن به آنجا کشیده شده که عده ای برای مقابله با رفتار اشتباه دینداران بسیاری از گزاره های دینی را به طور اساسی منکر شده اند.

از کج فهمی هائی که در نگاه دینی به مسائل اجتماعی در میان دینداران مشهود است نگاه اخلاقی به مسائل سیاسی و اجتماعی است، یعنی پنهان شدن پشت گزاره های اخلاقی برای توجیهه عملکرد خود و جلوگیری از نقد بسیاری از عملکرد ها (مثلا گزاره های اخلاقی مانند صبر در برابر بلا و مشکلات و قناعت، برای توجیهه ضعف عملکرد اقتصادی گزاره های مناسبی هستند). از آن جائی که فهم فلسفه اخلاق و تحلیل مبانی اخلاق با مشکلاتی همانند نسبیت اخلاق، ملاک حسن و قبح فعل اخلاقی، چگونگی تفکیک میان انگیزه فاعل با فعل و هم چنین فرق میان اخلاق و قانون مرتبط است، تفسیر نگاه اخلاقی امری دشوار است به گونه ای که تفکیک این موارد در عمل، از مسائل لاینحل فلسفه اخلاق به شمار می اید.

لذا نمی توان به راحتی در مورد اخلاقی یا غیراخلاقی بودن فعل شخصی نظر داد. و مهم تر از آن این که نگاه اخلاقی به بسیاری از مسائل  بیشتر در جهت پوشش مقدس دادن به مسائل و مانع شدن از کشف حقیقت امر به کار می رود. به طور نمونه وقتی در مسائل سیاسی در باره عملکرد یک حاکم و مسئول در نظام اسلامی بحث می شود، در محیط های مذهبی اولین چکشی که به طرف شخص منتقد پرتاب می شود این است که این امر غیبت محسوب می شود، یعنی با سلاح اخلاق مانع از نقد عملکرد یک مسئول می شوند حال آنکه نگاه اخلاقی در این قضیه جایگاهی ندارد، در احادیث هم وارد شده است که اگر یک عالم دینی به دستگاه حاکم جور نزدیک شد فاتهموه! (او را متهم کنید) و نگاه منفی به عملکرد او داشته باشید. هم چنین از موارد عدم غیبت می توان به جواز غیبت کسانی که ظلم کرده اند اشاره کرد که غیبت کردن آنها جهت تظلم گناه شمرده نمی شود.

از دیگر مواردی که به آن توجه نشده افتراق میان اخلاق فردی و اخلاق اجتماعی است. یعنی چه بسا بسیاری از گزاره های اخلاقی در حوزه فردی در نوع نگاه اجتماعی تبدیل به ضد اخلاق شوند و نکته آخر این که همچنان که دین قابلیت برای افیون شدن برای اذهان را دارد، تکیه افراطی بر نگاه اخلاقی و ضرورت آن، به مراتب بیشتر از اصل دین قابلیت برای افیون شدن را داراست.

 

+ نوشته شده توسط مـیـزان در یکشنبه 25 اسفند1387 و ساعت 23:50 |

 

ممکن است برای شما هم پیش آمده باشد:

وقتی که در پایگاههای وب 2 یا گفتگوهای اینترنتی توصیه ای، پیشنهادی و یا انتقادی را برای بهتر شدن موضوعی مطرح می کنید با این جمله باز دارنده مواجه می شوید که: چرا به همه چیز و همه کس نگاه اخلاقی دارید؟ ... بله، مدتی است تا حرفی و انتقادی راجع به «هر» موضوعی مطرح می شود این موضع گیری به ظاهر آشتی جویانه اصل انتقاد و پیشنهاد را زیر سوال می برد و گوینده آن ـ بدون اهمیت دادن به محتوای سخن عنوان شده ـ طرف مقابل را به دخالت نکردن و بی عملی دعوت می کند و بیشتر اوقات هم همین جمله «نگاه اخلاقی به همه چیز و همه کس» مانع شخص انتقاد کننده می شود.

اما مگر می توان نگاه اخلاقی نداشت؟ اگر دقت کنید همین جمله یک توصیه اخلاقی است که در مورد همه چیز و همه کس به کار می رود، یعنی شخصی که آن را استفاده می کند در حال اعمال یک نوع نگاه اخلاقی است، منتها در این حالت که خودش را از نگاه اخلاقی مبرا و طرف مقابل را به استفاده از آن متهم می کند. بنابراین جواب این سوال که آیا می توان نگاه تربیتی و اخلاقی نداشت منفی است. همه اذهان و عقول و همه الگوهای فکری نگاه تربیتی و اخلاقی خاص خودشان را دارند اما یا آگاهانه و به صورت آشکار آن را اعمال می کنند و یا ناآگاهانه و زیر پوششی از انکار نگاه اخلاقی آن را پنهان می سازند. بنابراین استفاده از جمله «نگاه اخلاقی به همه چیز و همه کس» در حد یک طرفند است که غالبا ناآگاهانه و بدون اینکه استفاده کننده از معنای دقیق و «خودشمول» آن مطلع باشد به کار می رود.

ریشه این تناقض در گفتار و عمل در کجاست؟

مبنای نگاهی که از آن سخن رفت را باید در فلسفه و سیاست جست، آنچه از ظاهر اباحه گری (نگاه لیبرال) بر می آید واگذاشتن همه چیز به حال خود است تا فرهنگ، اقتصاد و روابط اجتماعی هر آنطور که طبیعتا مایل هستند رشد کنند، این نگاه از نظر فلسفی انسانمدار است، یعنی انسان را فی نفسه موجود مقدسی می شمارد که همه خواست ها و تمایلات او جایز و حتی موجد ارزش اخلاقی است. بنابراین اباحه گری متضمن یک نوع نگاه و فلسفه تربیتی است که ظاهرا «هدایت» و ارشاد انسان و پدیده های انسانی و اجتماعی را نفی می کند اما عملا خالی از هدایت نیست چون به هدایتی متفاوت و پنهان معتقد است، هر چند که آن را نفی و انکار کند. (مثلا وقتی در اقتصاد از آزادی بازار سخن می گوید نگاهی را اعمال می کند که به قدرت بی حد و حصر سرمایه منتهی می شود و یا وقتی از آزادی آموزش و پرورش و عدم نظارت دولت بر رسانه ها حرف می زند نگاهی را دامن می زند که نفوذ سرمایه و قدرت را جایز می شمارد و راه تشکیل کاست ها قدرتمند اما ناپیدای اجتماعی را در پشت پرده سیاست باز می گذارد).

ذهن و زبان انسان نمی تواند خالی از فلسفه و خالی از نگاه اخلاقی و تربیتی باشد، انسان چه یک راه را انتخاب کند و چه همان راه را انتخاب نکند به هر حال درگیر یک فلسفه و یک اندیشه در پس رفتارش است. سخن ارسطو که راه گریز از فلسفه را می بست حامل همین معناست: «اگر فیلسوفی باید کرد، پس باید فیلسوفی کرد، و اگر نباید فیلسوفی کرد، نیز باید فیلسوفی کرد». این مانعیت در گریز از فلسفه به ایدئولوژی نیز سرایت می کند. کسانی هستند که دم از ایدئولوژی زدایی می زنند در صورتی که خودشان دچار بدترین ایدئولوژی ها هستند و یا دم از مرگ ایدئولوژی می زنند اما خودشان تازه ترین و فربه ترین ایدئولوژی ها را سامان داده اند و فقط چهره زشت و ضمخت آن را در پس تبلیغات فریبنده و با تکیه بر نگاه تسامحی و ساده انگارانه مخفی کرده اند. حرفهای وبلاگ دادابیس در این مورد رساتر است:

«پرنفوذترین ایدئولوژیها اونیکه وجود خودشو نفی میکنه و انگشت اتهام ایدئولوژیک بودنو به طرف ایدئولوژیهایی میگیره که لااقل قبول دارند که ایدئولوژی اند. ایدئولوژیک ترین افراد توی جامعه اونایی اند که فکر میکنن بخاطر چند سال دانشگاه و آگاهی درباره وجود ایدئولوژی، دیگه ایدئولوژی ندارن و تفکرات اونها ماورأ ایدئولوژیه و به یه انسانیت و عقلانیت خالص و پاک رسیده اند. احمقانه تر از تفکر به اصطلاح ماورأ ایدئولوژی تلاش یه عده برای شناخت تمام و کمال ضمیر ناخودآگاه انسانه. ما هر چه بیشتر روی ضمیر ناخودآگاه چراغ قوه بندازیم، ناخودآگاه سوراخهای عمیق تری پیدا میکنه که توی اونها قایم شه.»

پس همانطور که گفته شد استفاده از جمله باز دارنده «نگاه اخلاقی به همه چیز و همه کس» یک طرفند و ابزار برای جا انداختن امور دلبخواهی، تقدس و آزادی تمایل انسان و اباحه گری در مورد فرهنگ و روابط اجتماعی است. ابزاری دیگری که همیشه همراه با این طرفند مورد استفاده اباحه گری بوده و هست «تقلیل اخلاق به خوشروئی» است، یعنی انحراف از رعایت اصول اخلاقی و تعهد واقعی به اخلاق و در عوض اهمیت دادن به آداب دانی و پنهان کردن دروغ و فریب زیر لوای خوشروئی. گویا این از التزامات نگاه اباحه گر است که ارزشهای بزرگ اخلاقی را زیر حجابی از خشروئی ریاکارانه و بزک شده همراه با لبخندهای تصنعی و تأیید های بی محتوا و مهوع پنهان می کند. این رفتار اساسا بی شباهت به اخلاق بازاریابی و کاسب کارانه نیست؛ عینا مثل فروشنده هائی که قشنگ، شسته رفته و و محترمانه حرف می زنند اما سر خریدار و مخاطب خود را کلاه می گذارند، آیا بی اخلاقی ای بزرگتر از این متصور است؟

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 23 اسفند1387 و ساعت 16:56 |


با پیروزی انقلاب اسلامی و ورود جدی دین و فقه شیعه در عرصه حکومت و ضرورت پاسخ‌گویی به مسائل جدید، باعث گردید که برخی علمای نواندیش در جهت پاسخ‌گویی به این نیاز مراکز دانشگاهی حوزوی را تاسیس کردند  که هدف از آن تربیت طلابی بود که بتوانند جواب‌گوی این نیاز باشند.

از خصوصیات چنین مجموعه‌هایی در اوان تاسیس این بود که خود موسسین  که از خبرگان و کسانی بودند که دغدغه‌ي دین و حکومت دینی را داشتند به  این امر مبادرت ورزیدند. در ابتداء با نیاز شدیدی  که احساس کرده بودند مبادرت به این امر نموده اند. هم چنین در مدیرت و برنامه ریزی حضور بیشتری داشتند.

لازم است که بعد از گذشت زمان یک تحلیلی از نوع عمل‌کرد این چنین دانشگاه‌هایی ارائه شود هم چنین به یک نوع آسیب‌شناسی این مراکز پرداخته شود. از آن جائی که معمولا این مراکز دارای متولیانی از علماء بزرگ هستند، معمولا در یک پوششی از قداست باعث شده که هیچ گونه نظارتی بر آن‌ها انجام نشود.

از خصوصیات و حساسیت‌های دیگر مراکز این چنینی نسبت با سایر مراکز صرفا حوزوی یا دانشگاهی، این است که همانند تیغ دو لبه عمل می‌کنند. یعنی فارغ التحصیل‌های این مراکز امکان داشتن اندیشه‌های سکولار و مصادره نمودن دین به نفع مدرنیته وجود دارد در عین حال مواجه واقع بینانه و روشن بودن نسبت به مسائل روز در آن‌ها بیشتر است.

چون کسانی که صرفا در مراکز حوزوی درس می‌خوانند، تکلیف آن‌ها و نوع نگاه آن‌ها نسبت به مسائل مشخص و معلوم است یعنی می‌توان گفت که نگاه سنتی به دین دارند و مشغول فقه سنتی هستند و تکلیف خود را مشخص کرده‌اند و کسانی که در مراکز دانشگاهی هستند نیز چه مومن و یا غیر مومن تکلیف شان نیز معلوم است. یعنی نوع نگاه آن‌ها و تکلیف‌شان معلوم است یک دانشجوی مسلمان است و یا یک انسان سکولار. اما حساسیت این مراکز حوزوی دانشگاهی در این است که سعی در جمع  سنت و مدرنیته دارند. از مراکز خاص این چنینی می‌توان به دانشگاه مفید، مدرسه عالی شهید مطهری، دانشگاه امام صادق(ع) و دانشگاه رضوی را می توان اشاره كرد.

یکی از دانشگاه‌هایی حوزوی  دانشگاه مفید مي‌باشد. سیر اجمالی تاسیس این دانشگاه قابل بررسی است. وقتی این دانشگاه تشکیل گردید؛ ابتدائا با هدف تربیت محققین اسلامی دینی بود. به این صورت که کسانی را از طریق  کنکور سراسری انتخاب می‌کردند  و شرط ورود آن‌ها این بود که بتوانند در کنار دروس دانشگاهی دروس حوزوی را نیز بخوانند؛  به این صورت که صبح‌ها دروس حوزوی و بعد از ظهر دروس دانشگاهی تدریس می‌شد ابتداء تاسیس این دانشگاه به این صوت بود که با اشراف کامل آیت الله اردبیلی بود اما با گذشت زمان به این صورت شد که تدریس دروس حوزوی از آن برداشته شد و گفتند از طلبه های پایه 6 را گذرانده‌اند از آن‌ها به عنوان دانشجویان گزینش گردید.

اما کارکردهای مثبت و منفی آن‌ها به چه صورت بوده است که هرکدام در جای خود قابل تحلیل است.

دانشگاه مفید اکنون

اما امروزه فضا کاملا عوض شده است. دانشگاهی که قرار بود مرکز تربیت عالمان دینی باشد، تبدیل به یک بنگاه مدرک‌دهی شده است. روزی آقای اردبیلی در یک سخنرانی در دانشگاه فرمودند: "(ره ) به آخر دانشگاه مفید اضافه کنید این جا به نام  نام شیخ مفید(ره) است و باید فضای طلبگی در این جا حاکم شود ."

اما امروزه با مریضی و کسالت ایشان و سپردن امور به دست آقا زاده، قضیه برعکس شده است. آقا زاده ایشان چندین سال است حدود از سال 79 جهت اخذ دکتری در آمریکا به سر می‌برند که از بورس وزارت علوم استفاده کردند. ایشان که  داماد آقای شاهرودی رئیس قوه قضائیه است، از امریکا دانشگاه را اداره می‌کند و سالی چندین بار به دانشگاه سر می‌زنند.

دانشگاهی که به اسم حوزه و با بودجه و خمس مردم تشکیل گردیده بود، الان به دست آقا زاده ‌اي كه در امریکا نشسته، افتاده است که هر از چند گاهی سری به دانشگاه می‌زند و یک برنامه جدیدی می‌دهد و برمی گردد. خلاصه این که اگر از اهداف دانشگاه مفید روزي و زماني، تربیت مبلغین دینی بود، امروز تبدیل به یک بنگاه اقتصادی و مدرک‌دهی شده است و روزی اگر نخبه‌گان حوزه با رقابت شدید وارد این مرکز می‌شدند امروزه اکثریت ورودی های آن را کسانی تشکیل می‌دهند که در دانشگاهای دولتی قبول نشده و جهت اخذ مدرک راهی قم می شوند. فضای طلبگی و معنوی کاملا از آن رخت بربسته است. و دانشگاهی که با پول خمس امام زمان برای ترویج دین باید خرج می‌شد تبدیل به یک ملک شخصی آقازاده شده است.

نباید از خدمات و فارغ التحصیل‌های دانشگاه مفید گذشت که در مراکز پژوهشی از جمله در پژوهشگاه اقتصاد و فقه و حقوق از برجستگی خاصی بر خوردار هستند، اما امروزه دانشگاه به یک اضمحلال رفته است، دریغ از روزهای باصفا و محیط علمی دانشگاه که دیگر خبری از آن نیست.

+ نوشته شده توسط مـیـزان در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 21:48 |

 

در نوشته قبلی گفته بودم که ما در جنگ هشت ساله برای ایران جنگیده ایم نه برای اسلام اما این حرف به مذاق بعضی ها خوش نیامد و با اینکه درباره اش توضیح داده بودم باز هم جور دیگری تفسیر شد. با اجازه بیشتر توضیح می دهم:

 

 از ابواب اساسی که ناچاریم برای درست اندیشیدن به سراغ آن برویم باب فرار از تبلیغات است؛ معضلی که به آن دچار شده ایم و این مانع تفکر صحیح در میان ما شده است؛ به محض اینکه کسی، چیزی خلاف باورهای تبلیغاتی از زبان و قلمش خارج می شود تحریک می شویم و علیه او موضع گیری می کنیم، یعنی به جای فکر کردن و سنجیدن اسنادها و استدلالهای سخن مقابل، و مقایسه آن با باورهای خودمان، از زاویه تبلیغاتی به قضایا نگاه می کنیم و اگر آن را مطابق حرفهای رسمی متداول نیابیم بی درنگ دست و زبانمان را به مخالف خوانی و اتهام زنی آلوده می کنیم.

در الگوی فکر تبلیغاتی، استدلالهایی به کار می گیریم بدون اینکه مدلول و معنای آنها را بدانیم یا اینکه به لوازم استدلالمان پایبند باشیم. ریشه موضوع آنجاست که گزاره های تبلیغاتی گزاره هائی صرفا برای اقناع هستند نه برای ارائه برهان و استدلال. تبلیغات ذهن ما را آمیخته به دو عنصر «تناقض» و «توجیه» می کند، دائم با تناقض ها درگیر می شویم و برای زدودن آنها مرتبا دست به توجیه و تأویل می زنیم، یعنی برای گریز از بن بست های فکری به استعمال گزاره های تبلیغاتی بیشتر روی می آوریم! تبلیغات اجازه فکر کردن و بحث منطقی را از ما می گیرد تا جائی که به جای آوردن استدلال و برهان، گزاره های تبلیغاتی را بدون نشان دادن ربط و هماهنگی بین آنها و نتیجه مطلوب مان استفاده می کنیم، و به همین ترتیب در تفکر و گفتگو مدام باورهای تبلیغاتی را مرور می کنیم و اجازه نمی دهیم ذهن مان شکلی غیر از صندوقی از عقاید صلب، و یا کارکردی غیر از کارکردهای نازلی مثل اقناع و توجیه داشته باشد.

فکر تبلیغاتی به فقر «تحلیل» و فقر «اسناد» دچار است. تبلیغات در یک وضعیت ذهنی و انتزاعی فضا را خط کشی و نگاه آدم ها را سیاه و سفید می کند. وقتی به معضل نگاه تبلیغاتی دچار می شویم سعی می کنیم همه چیزهای خوب را به کارها و عقاید خودمان نسبت بدهیم و همه چیزهای بد را به هر وسیله و توجیهی از خودمان مبرا کنیم و به مسائل بیرونی و خارجی مرتبط کنیم. فکر کردن و درگیر کردن ذهن سخت است، در عوض تبلیغاتی و ساده فکر کردن راحت است، بنابراین پای «عادت» هم در فکر تبلیغاتی باز می شود؛ ذهن خیلی راحت به ساده فکر کردن جلب می شود و راحت تر از آن به روشهای ساده «عادت» می کند تا اینکه در دورباطل ساده انگاری و عادت گرفتار می شود.

علت اصلی ابتلا به فکر تبلیغاتی احساس علاقه و ارتباط با یک موضوع و تکیه بر احساسات برای دفاع از آن است. در چنین موضعی تبلیغات به ما القا می کند که ما همیشه در جنگ هستیم و نباید از خودمان ضعف نشان بدهیم بنابراین به باورهایمان به صورت یک کل پیوسته نگاه می کنیم که اگر گوشه ای از آن هم خدشه دار شود گویی به همه آن صدمه رسیده است، تبلیغات حتی جزئی ترین مسائل را به موضوعات پراهمیت و حساس تبدیل می کند. خلاصه کنم؛ الگوی فکر تبلیغاتی نظم ندارد و بر دودوتا چهارتا استوار نشده است، فکر تبلیغاتی مجموعه ای است از تکرار باورهای پرکششی که بیشتر به درد مناظره و رویارویی می خورد تا به کار واقع بینی یا عمق بخشیدن به دانسته ها در مقام تحلیل.

از این کلی گویی دور شویم و کمی هم به سراغ مصادیق برویم: اسلام برای ما آنقدر مهم است که هر کار مثبت و حتی به ظاهر مثبتی را به آن نسبت می دهیم، به همین دلیل نام و عنوان «اسلامی» بیشترین سهم را در تبلیغات ما پیدا کرده است؛ حکومت تشکیل می دهیم، توانائی تولید سوخت هسته ای پیدا می کنیم، ماهواره به فضا می فرستیم، در انتخابات شرکت می کنیم، ... همه کارهای مثبت و افختاراتمان را از دم به اسلام و عظمت اسلام ربط می دهیم در حالی که ممکن است هیچ ارتباطی هم به اسلام نداشته باشند و عموما کارهائی باشند که مسلمانان به حکم بدیهی عقل باید انجام بدهند و دین اسلام به صورت امضائی حکم تأیید بر آنها گذاشته است، پس درست نیست که در تبلیغاتمان اینقدر از اسلام مایه بگذاریم و همه چیز را تحت لوای نسبت «اسلامی»* ببریم.

وقتی انقلاب را از زوایه ای صرفا اسلامی می بینیم ذره ذره اش برایمان تقدس پیدا می کند و حتی شخصیت های انقلابی زیر تاریکه ای از عصمت می روند که همواره باید بزرگیشان را ارج نهاد و از انتقاد و صراحت لهجه درباره آنها پرهیز کرد. همینطور است وقتی که مثلا جنگ را از زوایه فیلمهای تبلیغاتی آوینی می بینیم؛ همه جنگ برایمان مقدس می شود و چیزی که مقدس است حتما مثبت است و حتما لازم و پرفایده بوده و ما هم ضرورتا در آن پیروز بوده ایم! این است که وقتی می گوئیم «ما برای ایران جنگیده ایم» بعضی ها غافلگیر می شوند که انگار سخن عجیبی گفته شده است. اما بدیهی است که ما تا وقتی که در مرزهای خودمان و برای حفظ حقوق و منافع خودمان می جنگیم، برای کشور و ملت مسلمان ایران می جنگیم نه برای اسلام. در جنگ هشت ساله به خاک ایران تجاوز شده بود و ما هم برای رفع فتنه از ایران جنگیده ایم، اگر زمانی رسید که برای نجات قدس و حرمین و عتبات که در ساحت شان خون ریخته می شود و تحت تجاوز نامسلمانان و زیر اسلحه مشتی متجاوز ومتعصب قرار گرفته اند دست به اقدامی زدیم آنگاه می توانیم ادعا کنیم که برای اسلام جنگیده ایم.

 در بحث و گفتگو درباره انقلاب اسلامی، حکومت جمهوری اسلامی و اتفاقاتی که در این سی ساله افتاده است تبلیغات بزرگترین نقش را داشته و هنوز هم قدرت تبلیغات حرف اول و آخر را می زند مثلا تبلیغات ما را وادار می کند که برای توجیه انقلاب عمران و آبادی این سی سال را با حکومت پهلوی! مقایسه کنیم، تبلیغات می گوید که تسخیر سفارت درست بود، تبلیغات می گوید که ادامه جنگ بعد از خرمشهر منطقی بود، تبلیغات می گوید که گفتگوی با آمریکا نفی انقلاب است، تبلیغات می گوید که غرب در افغانستان و عراق شکست[؟!] خورده است، تبلیغات می گوید که بوش آدم کند ذهن و نفهمی بود، تبلیغات ما را به این خیال می اندازد که غزه نیاز به نیروی استشهادی دارد، تبلیغات است که فکر ما را نسبت به رابطه رابطه ایران و کشورهای دیگر خراب می کند، تبلیغات می گوید که بچه های حماس عاشق! ایران هستند، تبلیغات است که می گوید هر اتفاق مثبت و ضد آمریکائی هر جای دنیا که بیافتد از آثار انقلاب ایران است، تبلیغات است که کم کاری ها و عقب ماندگی های مان را می پوشاند و ذهنمان را تخدیر می کند، تبلیغات می گوید که همه چیز خوب است، همه چیز به نفع ماست، کارنامه مان پر از افتخارات و عملکردمان همیشه و در طول تاریخ تا کنون قابل اعتنا و تقدیر بوده است.

اگر تبلیغات اینقدر دست و پا گیر نشده بود و برایمان حساسیت درست نکرده بود الان راحت تر می توانستیم با مخالفین گفتگو کنیم، اگر تلقی معصومانه از سیاست و حکومت و تاریخ را توهم نمی کردیم که پیدا شدن یکی دو اشکال کوچک را مساوی با ملکوک شدن کل حیثیت مان بدانیم الان پذیرفتن یک اشتباه برایمان اینقدر پرهزینه نبود. تصدیق همه این حرفها به معنای نفی ارزش تبلیغات نیست، بلکه به معنای محدود کردن تبلیغات و به کار گرفتن تبلیغات در سر جای خودش است، در جائی که مثلا نیاز به تحلیل سیاسی یا فرهنگی داریم تکیه کردن بر باورهای تبلیغاتی نقش سم را بازی می کند. از این گذشته همیشه بهترین روش تبلیغی احتراز از «فکر تبلیغاتی» و آموزش غیر تبلیغی فکر کردن است، اگر جای عقل را به احساسات بدهیم خیلی زود دچار کهنگی و فرسودگی می شویم و باید بترسیم از روزی که تبلیغات برای ما اصل و اساس شود و فضای فکر و تحلیل و تعقل مان را تنگ کند. 

 


تتمه: جمله حذف شده: تبلیغات فضای ذهن ما را اشغال کرده، نه تنها مانع می شود که واقعیت ها را ببینیم، بلکه مثل آب خیس [:)] جلوی سوختن فسفرهایمان را گرفته است | *می گویند از انگیزه هایی که امثال مرحوم آخوند خراسانی با شیخ فضل الله نوری و سیدکاظم یزدی و ... بر سر لفظ مشروعه مشکل پیدا کردند همین الحاق عنوان شرعی به حکومت و احتمال ناکامی های آینده بود که ترس از بدنامی اسلام را در پی داشت، هر چند نمی توان وسواس در این اندیشه را قبول کرد اما می توان در اصل آن تأمل کرد و دست به عصاتر درباره استفاده از الفاظ مشروعه و اسلامی و دینی و ... قدم برداشت | تبلیغاتی فکر کردن در سیاست فقط مشکل وفادارن به انقلاب اسلامی نیست، خیلی هائی که مثلا ابرقدرت بودن آمریکا را قبول کرده اند این باور چنان در ذهن شان رسوخ کرده است که فکر می کنند قرار است تا همیشه تاریخ این قدرت باقی بماند و فرهنگ و زبان غرب همیشه معیار و منبع باشد. همانطور که در ابتدا گفتم «عادت» نقش مهمی در ساده و تبلیغاتی فکر کردن دارد، مثلا اگر از دوران مدرسه توی گوشمان خوانده اند که آمریکا ابرقدرت نظامی و علمی و اقتصادی و سیاسی و ... است سخت است که این بت آمریکا را توی ذهنمان بشکنیم، یا اگر حقنه کرده اند که برای پیشرفت کردن و آدم شدن! لازم است یک زبان خارجی (مخصوصا انگلیسی) یاد بگیریم و برای این زبان یاد گرفتن هم کلی هزینه کنیم و زحمت بکشیم سخت است که قبول کنیم تمدن غرب به سرازیری افتاده و چیزی برای گفتن ندارد و اگر تا حالا با زور اسلحه و غارت ثروت ملت های ضعیف خودش را حفظ کرده امروز دیگر ورق کم کم بر می گردد و با قدرت گرفتن کوچکترها باید بر خودش بلرزد | موضوعی که در دوران طلبگی همیشه موجب بحث من و رفقایم می شد چرائی فرستادن زائر به حج عمره و سفرهای عمره دانشجوئی و ... بود. هیچ وقت حکمت فرستادن زائر عمره مستحبی را به سرزمینی که زیر یوغ مشتی وهابی تنگ فکر و متعصب قرار دارد درک نکردم. تاکی باید جنایتهای سعودی را در حرمین ببینیم و باز هم به روابط مسالمت آمیز و برنامه حج و زیارت و ... کمافی السابق ادامه بدهیم؟ ... که کارمندان حج و زیارت بیکار نشوند؟!! | از آیت الله مکارم درباره زورگوئی و بدرفتاری سعودی ها: سزاوار است همه مسلمین ‏جهان و وزارت خارجه ما این مسئله را بطور جدى از طرق بین‌المللى دنبال کنند | اینجا اگر نبودیم، به فرندفید سر بزنید، اصلا اگر پایه اید یک حساب کاربری درست کنید تا دور همی لحظه ها را به هم الحاق کنیم

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 10 اسفند1387 و ساعت 8:16 |
 

حاشیه ای بر مطلب اخیر تأملات:

 

اگر آیت الله خمینی در بازگشت به وطن هیچ احساسی ندارد نه «عارف نمایی» و «ریاکاری» و نه بی اهمیت تلقی کردن انقلابی است که خود 15 سال هزینه برای آن پرداخته بود، کسانی که خمینی را می شناسند می دانند که نداشتن احساس خاص در بازگشت به وطن کاملا واقعی و به خاطر روحیه «توکل» و سپردن سرنوشت به دست اراده الهی است، کسی که آنچنان روح بزرگی دارد، می داند چه کرده است، می داند چه می خواهد بکند، و می تواند حدس بزند که چه خواهد شد طبیعی است که «هیچ» احساس خاصی نسبت به ورود به میهن نداشته باشد. بازگشت خمینی برای کسانی غیرمنتظره و هیجان انگیز بود که فکر می کردند یک شخصیت انقلابی! برای تمام کردن کار انقلاب به ایران باز می گردد نه برای آنانکه می دانند رهبر و پدر ملت ایران که توسط نوکران اجنبی 15 سال در تبعید به سر برده بود با قدرت و صلابت به خانه خودش باز می گردد. پس علاوه بر حس توکل باید ارزش سیاسی و تبلیغی حرکت رهبر انقلاب را هم دریافت، این فرزندان هستند که باید از بازگشت پدر خوشحال باشند و سر از پا نشناسند نه پدری که وجودش نشانه اقتدار ملت است و احساساتی شدن برای او نقطه ضعف به حساب می آید، رهبری که می داند نباید با با مشعوف نشان دادن خودش پیروزی ناتمام بر دشمن را دست بالا بگیرد و آن را غلبه بر یک قدرت واقعی و نیرومند نشان بدهد. اما قصه جنگ و جام زهر قصه متفاوتی است.

جنگ و دفاع برای اسلام بزرگترین ارزش و آرمان مسلمانان است، هیچ عبادتی به اندازه جهاد در راه دین خدا ارزشمند نیست اما ما باید جسارت اعتراف به اینکه ما در جنگ هشت ساله «برای اسلام» نجنگیده ایم را داشته باشیم، اینکه بزرگترین آرمانها را به کارهای خودمان نسبت بدهیم ارزش نیست، ارزش آن است که واقعیت های را که اتفاق افتاده اند فارغ از نسبت دادن آنها به ارزشهای آرمانی بپذیریم. واقعیت این است که ما برای حفظ آب و خاک خودمان (که آن را مأمن و مأوای اسلام حقیقی و حقیقت طلب می دانیم) جنگیده ایم و در این جنگ دفاع از وطن را مقدمه حفظ اسلام و دفاع از اسلام را نتیجه طبیعی حفظ وطن می دانستیم.

اما از طرفی ما برای پیروزی در این جنگ به فرهنگ اصیل خودمان متکی بودیم نه احساسات ناسیونالیستی. یعنی برای دست زدن به جنگ و دفاع از وطن فقط به صرف حکم منطقی «لزوم حفظ وطن» تکیه نکردیم بلکه به اعتقادات دینی خودمان برای دست زدن به «جهاد دفاعی» متوسل شدیم و از فرهنگ شیعی و عاشورایی مان برای تقویت روحیه و سلحشوری سربازانمان کمک گرفتیم و آنقدر در این مسیر رفتیم که به مفاهیم عمیق عرفانی و الهی رسیدیم. محیط جبهه ها و روحیه سربازانمان را طوری تربیت کردیم که حقیقتا دستگاه انسان سازی و پرورش روحی به وجود آمده بود و اثر و عطر این محیط عرفانی و پر از ایثار حتی بعد از جنگ هم در اجتماعات مذهبی قابل استشمام بود و تنها در این سالهای اخیر است که کمرنگ شده و رنگ تبلیغاتی و آمیخته به زرق و برق های تصنعی به خود گرفته است.

فرهنگ ما فرهنگی اسلامی است و عناصر این فرهنگ دینی آنچنان در مردم ما قدرتمند است که هرگز قابل مقایسه با عناصر ملی گرایی ایرانی نیست، گذشته از اینکه به خاطر تاریخ سیاه باستانگرائی پهلوی هیچ احساس مثبتی نسبت به این نوع اعتقادات ملی گرایانه وجود ندارد حتی نمی توانیم عناصر ملی گرایی ایرانی را به شکلی خالص و ناآمیخته با فرهنگ اسلامی مان پیدا کنیم و هر تلاشی برای اسلام زدایی از فرهنگ ایرانی و «خلوص گرایی تاریخی» در ایران زمین محکوم به شکست بوده و هست. ملی گرایی ایرانی در بطن دین اسلام رشد کرده است و ذره ذره آن آمیخته به مفاهیم دینی و فرهنگ شیعی است. بنابراین ما برای حفظ وطن (نه برای اسلام) اما با تکیه بر فرهنگ اسلامی جنگیدیم.

جنگ ما تا خرداد سال 61 و پیروزی خرمشهر به نفع ایران به مرحله تعیین کننده رسید و بعد از آن را باید دوران فرسایش نبرد بین جبهه ایران و عراق بدانیم که وقتی به مرحله حاد و در آستانه یک تحول جدی قرار گرفت آمریکا به عنوان مداخله گر همیشگی وارد صحنه شد و قدرت نظامی و تسلیحاتی اش را علیه ما و منطقه تحت نفوذ مان (خلیج فارس) به کار گرفت و ما دیگر نتوانستیم مقاومت کنیم، چون دیگر تاب هزینه های سنگین و درگیر شدن در دو جبهه را نداشتیم. اگر آیت الله خمینی اعتراف به نوشیدن جام زهر می کند این یک اعتراف به شکست واقعی است، اعتراف به پذیرفتن صلحی است که قلبا به آن راضی نیست اما به خاطر فرسایش جبهه ها، تحلیل رفتن قوای خودی و بحران در اقتصاد کشور و وارد شدن آمریکا به صحنه ناچار از پذیرفتن آن بود. ما و عراق فرصت اینکه جنگ را بین خودمان تمام کنیم پیدا نکردیم و در موقعیتی قرار گرفتیم که عراق کم کم برای یکسره کردن کار ایران تا دندان مسلح می شد و آمریکا هم علیه ما وارد جنگ دریایی شده بود، چاره ای نداشتیم جز قبول اینکه ادامه نبرد نظامی هیچ نفعی به حالمان ندارد و تنها امضاء قطعنامه می تواند جلوی تاوان های سنگین تر بعدیرا بگیرد. این است که قبول آتش بس را برای رهبر ایران تبدیل به جام زهر می کند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت 23:52 |