چهار مسئله ای که در زیر می اید در واقع چهار جنبه از «یک مسئله» و همه شان هم تا حدود زیادی میراث «دولت مدرن» و از ملزومات آن به شمار می آیند. نمی خواهم قلنبه حرف بزنم، می خواهم درباره راننده تاکسی های عالم سیاست به زبانی لایق مقام و مرتبت خودشان حرف بزنم:
مسئله اول: عاقبت همه کارشناسی سیاسی
جز آنارشیسم نیستدر آمریکای جنوبی و فرانسه روشنفکر ها به طور سنتی با مشهور شدن و رسانه ای شدن حق اظهار نظر پیدا می کنند، مثلا کسی که یک رمان خوب می نویسد یا یک جایزه ادبی یا سینمائی می برد فردایش می تواند راجع به بحران اقتصادی اظهار نظر کند یا درباره خطر تروریسم مصاحبه های متعدد انجام بدهد! این آدمها می توانند به اعتبار شهرت شان بدون هیچ تخصصی در سیاست، اقتصاد، بهداشت، ورزش و خلاصه همه چیز دخالت کنند و نظر بدهند. وضعیت ما در ایران به این بدی نیست اما کمابیش به همین بلیه دچار هستیم. این سوال برای من خیلی جدی است که چرا حرف زدن از سیاست در ایران اینقدر آسان تلقی می شود؟ چرا چهره های رسانه ای و مشهور برای مردم ما اعتبار کاذب دارند و حرفشان سندیت پیدا می کند؟ این مرض از کجا آمده است؟ مثلا چرا فرزاد حسنی یا رشیدپور یا همه مجری هایی که الگوی تقلیدی آنها را تقلید می کنند اجازه پیدا می کنند بدون عقبه کارشناسی یک مسئول را در منگنه سوالات عوامانه اما جنجالی و به ظاهر تخصصی خودشان قرار بدهند و چرا صداوسیما دلش خوش می شود که شفاف سازی کرده است نه آشفته سازی؟ اصلا عمیق تر از این حرفها؛ چرا دانشگاههای ما اینقدر سیاسی است؟ دوران دانشجوئی یک مقاله ای می خواندم که نوشته بود دانشگاه تهران سیاسی ترین دانشگاه دنیاست و البته هر دانشگاه نرفته ای هم می داند که سیاسی ترین دانشکده اش دانشکده فنی! است، انصافا خیلی آزار دهنده است. یعنی چه هر بچه هجده بیست ساله ای از راه می رسد درباره حکومت و مسائل سیاسی نظر می دهد؟ واقعا با این وضع چیزی جز آنارشیسم سیاسی دستگیرمان می شود؟
مسئله دوم: مخالفت کردن به مثابه روش کلاس دارد، اما فایده ندارد
آقا مخالفت کردن کلاس دارد! وقتی که مخالفت می کنی اینطور می شود که انگار چیزی می دانی که دیگران نفهمیده اند یا نظر تازه ای داری که هیچ ارشمیدسی تا حالا کشف نکرده است اما جان عزیزت مخالفت را برای کلاس گذاشتن به کار نبر یا برای اینکه اظهار وجودی کرده باشی مخالفت نکن! اینهمه مخالفت کردیم چه چیزی نصیبمان شد؟ کمی بی تفاوتی طی کنیم شاید چیز اضافه ای هم گیرمان آمد. مخالفت کردن یک روش خیلی ساده و پیش پا افتاده است که برای ابراز وجود یا عاقل نمایی خیلی به درد می خورد. تقصیر من نیست اما اینجا هم باید روح فرهنگ روشنفکری را مورد عنایت قرار بدهیم چون این مخالفت کردن با وضع موجود و نظریه پردازی کتره ای میراث بلافصل روشنفکرانی است که با همه چیز کار دارند الا هیکل ناراست و نادرست خودشان، وقتی این موجودات می شوند ملاک و معیار و الگو و همه اداهایشان باکلاس! تلقی می شود خب باید هم اینقدر مخالف خوان سیاسی از هر قشر و صنف و گروهی داشته باشیم. کار به جایی رسیده که هر کس لباس شیک و تازه ای هم می پوشد احساس می کند باید با یک چیزی مخالفت کند و اگر نظرش را ابراز نکند رسالت اش را انجام نداده است، چه رسد به کسی که مدرک و تحصیلات و ... ای بابا اینقدر نظر ندهید بگذارید هر کس سر جای خودش بنشیند! اینقدر همه چیز را به هم ریخته و آشفته نکنید! فقط در مورادی نظر بدهید که زحمتی کشیده اید یا مطمئن اید اطلاعاتتان یک انگستروم بالاتر از معدل عوام است و می توانید درباره مقدمات و تبعات نظریه تان هم صحبت کنید و نه فقط نفی وضع موجود و بستن اشکالات ربط و بی ربط به آن. نفی کردن هیچ نیازی به سواد و دانش و معلومات ندارد، فقط لازم است قشنگ حرف بزنی تا آدمهای بی اطلاع مثل خودت تصدیق کنند که مخالفت ات عالمانه و متخصصانه است!
مسئله سوم: گربه را از هر جا ول کنی به جمهوری اسلامی انتقاد می کند
ذائقه سیاسی بعضی ها مثال رفتار گربه است چونکه از هر جا ولشان کنی چهار دست و پا می آیند زمین، شما از مشکل ایدز بگیر تا ترکیدن لوله یا خراب شدن ساختمان یا تروریسم در بلوچستان همه چیز از دید «آدمهای مسئله دار» در سیاست ما به جمهوری اسلامی و اعمال ضد بشری! آن ربط دارد. طرف بر می دارد با هزار ژست و ادا تحلیل می کند که بعله فلان قضیه اینطوری است و در دنیا اونطوری است و ... اما آخر قضیه، حالا هر قضیه ای که باشد، حرف دلش این است که تقصیر جمهوری اسلامی است! جمهوری اسلامی تمام ظرفیت فکرشان را مشغول کرده طوری که روی این دستگاه و آدمهایش قفل کرده اند و هیچ متغیر دیگری برای تحلیل و علت یابی به ذهنشان خطور نمی کند. کافیست تخم مرغی از دست کسی بیافتد و بشکند تا بگویند تقصیر آخوندهاست! و اصلا با فرض گرفتن توهم توطئه مگر گزینه دیگری غیر از جمهوری اسلامی و آخوندها هم امکان دارد؟ سرجمع همه این نک و ناله ها می شود که یک کلام اگر جمهوری اسلامی نباشد همه چیز حل می شود، اما به خدا این کشور رفتن قاجارها و پهلوی ها را هم دید و هیچی نشد چه رسد به رفتن جمهوری اسلامی. انگار یک عده از بدو تولد با عقده جمهوری اسلامی بزرگ شده اند، سر هر مسئله ای موضوع را به جمهوری اسلامی و انقلاب و آخوندها ربط می دهند و تمام استعدادشان را به جای فهمیدن درست مسائل به چیدن یک تئوری توطئه از طرف مسئولین جمهوری اسلامی خرج می کنند. اینهمه توهم توطئه از ما برای حکومتی به خجستگی جمهوری اسلامی والله نوبر است. حالا اگر کسی از خانواده وابستگان به دربار باشد یا نزدیکانش از اعدامی های انقلاب باشند باز توجیه دارد که طرف به عقده جمهوری اسلامی مبتلا باشد و عامل همه بدیها را زیر سر نظام ببیند، اما کسانی که از این حکومت سود برده اند و سرشان در آخور است که دیگر نباید ساز مخالف بزنند! فلان شده ها اینقدر هم نادان هستند که درک نمی کنند همین کارشان باعث اهمیت کاذب جمهوری اسلامی می شود تا بزرگتر از آنچه واقعا هست به نظر بیاید. و البته ریشه اینها به یک مسئله بزرگتر و ریشه ای تر بر می گردد:
مسئله چهارم: دولت مهم تر است یا اکسیژن موجود در هوا؟
مصاحبه ها و گزارش های مردمی صدا و سیما را دیده اید؟ دیده اید از هر رطب و یابسی که می پرسند مردم جواب می دهند: «دولت باید حمایت کند» یا «مسئولین باید به فکر باشند» (؟) از مشکلات گاوداری گرفته تا ترافیک و کتابخوانی همه چیز برای مردم ما به دولت ربط دارد و اصلا تا دولت نیاید و دخالت نکند هیچ موضوعی حل نمی شود و گرنه دولت را اصلا برای چه کاری می خواهیم؟... واقعا چرا ذهن مردم ما اینقدر دولتی و حکومتی است؟ اگر مردمی نخواهند زحمت کشاورزی را متحمل شوند و فرض کنیم کشورشان هم نفت نداشته باشد دولت باید از کجا غذای مردم را بیاورد؟ اگر مردمی از نظم و نظامیگری فراری باشند دولت چطور باید امنیت شان را تأمین کند؟ اگر ملتی حال کتاب خواندن نداشته باشند دولت باید چه کار کند که مردم اهل فرهنگ و کتاب بشوند؟ ... مصیبت اینجاست که مردم این کار را از بزرگتر ها وعقلای خودشان یاد می گیرند، وقتی سر هر مسئله ای کارشناسان خبره! می آیند توی رادیو و تلویزیون یا مقاله نویسان ـ به واقع انشاء نویسان ـ بر می دارند صغری و کبری می چینند و آخر همه چیز مسئله را به دولت ربط می دهند و هیچ عامل ثانوی ای در تحلیل های اقتصادی، فرهنگی، خانوادگی، اجتماعی و ... شان دیده نمی شود واقعا هم نباید از مردم انتظاری داشت که به چیزی غیر از دولت امید داشته باشند و اگر دولت توی این مملکت مثل اختاپوس رشد نکند و همه جا دست نیاندازد باید تعجب کرد. نگاه کنید توی همین کشوری که روزنامه نگاران و روشنفکرانشان همیشه از حکومت نالیده اند بدون یارانه دولتی کاروبارشان لنگ لنگ است! دولت خودش دانشگاه درست می کند، برای تربیت دانش آموخته روزنامه نگاری هزینه می کند، بعد هم یارانه کاغذ می دهد که جناب روزنامه نگار برود علیه دولت هر چی از دهنش در می آید بنویسد، خوب با این وضع باید هم همه چیز به دولت ربط داشته باشد.



و واقعا چطور می شود مطهری و شریعتی را در کنار هم به عنوان صاحبان اندیشه انقلاب اسلامی معرفی کرد در صورتی که یکی به توضیح تئوریک تاریخ و کلام تشیع می پردازد و دیگری بدترین حملات لفظی را نثار جریان های تاریخی مانند صفویه و نهاد روحانیت می کند؟ چطور می توان مسامحه ساواک نسبت به شریعتی ـ که بی گمان به خاطر حملات شدید او به روحانیت بوده و باعث قبضه شدن حسینیه ارشاد به نفع شریعتی شد ـ را نادیده گرفت؟ چطور می شود مخالفت مطهری با شریعتی که او را خطری بزرگتر از مارکسیستها برای نسل جوان می دانست فراموش کرد؟ چطور می توان دست شریعتی را که از آستین فرقان بیرون آمد و مطهری را به جرم افکار ارتجاعی به خاک انداخت انکار کرد؟ یا وابستگی و تغذیه تفکر مجاهدین خلق از شریعتی را کمرنگ جلوه داد؟ بنابراین حرف از نقادی صریح و بی تعارف و کنار گذاشتن تبلیغات سیاسی یا موضع گیری های به ظاهر عاقلانه و تساهلی و به واقع ساده اندیشانه و تبلیغاتی است.
بحرانهای امنیتی و اقتصادی و البته از دست ندادن موقعیت اشراف و آمادگی تهاجمی علیه ایران (یا سوریه) فکر نمی کنند.