تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

چهار مسئله ای که در زیر می اید در واقع چهار جنبه از «یک مسئله» و همه شان هم تا حدود زیادی میراث «دولت مدرن» و از ملزومات آن به شمار می آیند. نمی خواهم قلنبه حرف بزنم، می خواهم درباره راننده تاکسی های عالم سیاست به زبانی لایق مقام و مرتبت خودشان حرف بزنم:

 

 

مسئله اول: عاقبت همه کارشناسی سیاسی جز آنارشیسم نیست

در آمریکای جنوبی و فرانسه روشنفکر ها به طور سنتی با مشهور شدن و رسانه ای شدن حق اظهار نظر پیدا می کنند، مثلا کسی که یک رمان خوب می نویسد یا یک جایزه ادبی یا سینمائی می برد فردایش می تواند راجع به بحران اقتصادی اظهار نظر کند یا درباره خطر تروریسم مصاحبه های متعدد انجام بدهد! این آدمها می توانند به اعتبار شهرت شان بدون هیچ تخصصی در سیاست، اقتصاد، بهداشت، ورزش و خلاصه همه چیز دخالت کنند و نظر بدهند. وضعیت ما در ایران به این بدی نیست اما کمابیش به همین بلیه دچار هستیم. این سوال برای من خیلی جدی است که چرا حرف زدن از سیاست در ایران اینقدر آسان تلقی می شود؟ چرا چهره های رسانه ای و مشهور برای مردم ما اعتبار کاذب دارند و حرفشان سندیت پیدا می کند؟ این مرض از کجا آمده است؟ مثلا چرا فرزاد حسنی یا رشیدپور یا همه مجری هایی که الگوی تقلیدی آنها را تقلید می کنند اجازه پیدا می کنند بدون عقبه کارشناسی یک مسئول را در منگنه سوالات عوامانه اما جنجالی و به ظاهر تخصصی خودشان قرار بدهند و چرا صداوسیما دلش خوش می شود که شفاف سازی کرده است نه آشفته سازی؟ اصلا عمیق تر از این حرفها؛ چرا دانشگاههای ما اینقدر سیاسی است؟ دوران دانشجوئی یک مقاله ای می خواندم که نوشته بود دانشگاه تهران سیاسی ترین دانشگاه دنیاست و البته هر دانشگاه نرفته ای هم می داند که سیاسی ترین دانشکده اش دانشکده فنی! است، انصافا خیلی آزار دهنده است. یعنی چه هر بچه هجده بیست ساله ای از راه می رسد درباره حکومت و مسائل سیاسی نظر می دهد؟ واقعا با این وضع چیزی جز آنارشیسم سیاسی دستگیرمان می شود؟

مسئله دوم: مخالفت کردن به مثابه روش کلاس دارد، اما فایده ندارد

آقا مخالفت کردن کلاس دارد! وقتی که مخالفت می کنی اینطور می شود که انگار چیزی می دانی که دیگران نفهمیده اند یا نظر تازه ای داری که هیچ ارشمیدسی تا حالا کشف نکرده است اما جان عزیزت مخالفت را برای کلاس گذاشتن به کار نبر یا برای اینکه اظهار وجودی کرده باشی مخالفت نکن! اینهمه مخالفت کردیم چه چیزی نصیبمان شد؟ کمی بی تفاوتی طی کنیم شاید چیز اضافه ای هم گیرمان آمد. مخالفت کردن یک روش خیلی ساده و پیش پا افتاده است که برای ابراز وجود یا عاقل نمایی خیلی به درد می خورد. تقصیر من نیست اما اینجا هم باید روح فرهنگ روشنفکری را مورد عنایت قرار بدهیم چون این مخالفت کردن با وضع موجود و نظریه پردازی کتره ای میراث بلافصل روشنفکرانی است که با همه چیز کار دارند الا هیکل ناراست و نادرست خودشان، وقتی این موجودات می شوند ملاک و معیار و الگو و همه اداهایشان باکلاس! تلقی می شود خب باید هم اینقدر مخالف خوان سیاسی از هر قشر و صنف و گروهی داشته باشیم. کار به جایی رسیده که هر کس لباس شیک و تازه ای هم می پوشد احساس می کند باید با یک چیزی مخالفت کند و اگر نظرش را ابراز نکند رسالت اش را انجام نداده است، چه رسد به کسی که مدرک و تحصیلات و ... ای بابا اینقدر نظر ندهید بگذارید هر کس سر جای خودش بنشیند! اینقدر همه چیز را به هم ریخته و آشفته نکنید! فقط در مورادی نظر بدهید که زحمتی کشیده اید یا مطمئن اید اطلاعاتتان یک انگستروم بالاتر از معدل عوام است و می توانید درباره مقدمات و تبعات نظریه تان هم صحبت کنید و نه فقط نفی وضع موجود و بستن اشکالات ربط و بی ربط به آن. نفی کردن هیچ نیازی به سواد و دانش و معلومات ندارد، فقط لازم است قشنگ حرف بزنی تا آدمهای بی اطلاع مثل خودت تصدیق کنند که مخالفت ات عالمانه و متخصصانه است!

مسئله سوم: گربه را از هر جا ول کنی به جمهوری اسلامی انتقاد می کند

ذائقه سیاسی بعضی ها مثال رفتار گربه است چونکه از هر جا ولشان کنی چهار دست و پا می آیند زمین، شما از مشکل ایدز بگیر تا ترکیدن لوله یا خراب شدن ساختمان یا تروریسم در بلوچستان همه چیز از دید «آدمهای مسئله دار» در سیاست ما به جمهوری اسلامی و اعمال ضد بشری! آن ربط دارد. طرف بر می دارد با هزار ژست و ادا تحلیل می کند که بعله فلان قضیه اینطوری است و در دنیا اونطوری است و ... اما آخر قضیه، حالا هر قضیه ای که باشد، حرف دلش این است که تقصیر جمهوری اسلامی است! جمهوری اسلامی تمام ظرفیت فکرشان را مشغول کرده طوری که روی این دستگاه و آدمهایش قفل کرده اند و هیچ متغیر دیگری برای تحلیل و علت یابی به ذهنشان خطور نمی کند. کافیست تخم مرغی از دست کسی بیافتد و بشکند تا بگویند تقصیر آخوندهاست! و اصلا با فرض گرفتن توهم توطئه مگر گزینه دیگری غیر از جمهوری اسلامی و آخوندها هم امکان دارد؟ سرجمع همه این نک و ناله ها می شود که یک کلام اگر جمهوری اسلامی نباشد همه چیز حل می شود، اما به خدا این کشور رفتن قاجارها و پهلوی ها را هم دید و هیچی نشد چه رسد به رفتن جمهوری اسلامی. انگار یک عده از بدو تولد با عقده جمهوری اسلامی بزرگ شده اند، سر هر مسئله ای موضوع را به جمهوری اسلامی و انقلاب و آخوندها ربط می دهند و تمام استعدادشان را به جای فهمیدن درست مسائل به چیدن یک تئوری توطئه از طرف مسئولین جمهوری اسلامی خرج می کنند. اینهمه توهم توطئه از ما برای حکومتی به خجستگی جمهوری اسلامی والله نوبر است. حالا اگر کسی از خانواده وابستگان به دربار باشد یا نزدیکانش از اعدامی های انقلاب باشند باز توجیه دارد که طرف به عقده جمهوری اسلامی مبتلا باشد و عامل همه بدیها را زیر سر نظام ببیند، اما کسانی که از این حکومت سود برده اند و سرشان در آخور است که دیگر نباید ساز مخالف بزنند! فلان شده ها اینقدر هم نادان هستند که درک نمی کنند همین کارشان باعث اهمیت کاذب جمهوری اسلامی می شود تا بزرگتر از آنچه واقعا هست به نظر بیاید. و البته ریشه اینها به یک مسئله بزرگتر و ریشه ای تر بر می گردد:

مسئله چهارم: دولت مهم تر است یا اکسیژن موجود در هوا؟

مصاحبه ها و گزارش های مردمی صدا و سیما را دیده اید؟ دیده اید از هر رطب و یابسی که می پرسند مردم جواب می دهند: «دولت باید حمایت کند» یا «مسئولین باید به فکر باشند» (؟) از مشکلات گاوداری گرفته تا ترافیک و کتابخوانی همه چیز برای مردم ما به دولت ربط دارد و اصلا تا دولت نیاید و دخالت نکند هیچ موضوعی حل نمی شود و گرنه دولت را اصلا برای چه کاری می خواهیم؟... واقعا چرا ذهن مردم ما اینقدر دولتی و حکومتی است؟ اگر مردمی نخواهند زحمت کشاورزی را متحمل شوند و فرض کنیم کشورشان هم نفت نداشته باشد دولت باید از کجا غذای مردم را بیاورد؟ اگر مردمی از نظم و نظامیگری فراری باشند دولت چطور باید امنیت شان را تأمین کند؟ اگر ملتی حال کتاب خواندن نداشته باشند دولت باید چه کار کند که مردم اهل فرهنگ و کتاب بشوند؟ ... مصیبت اینجاست که مردم این کار را از بزرگتر ها وعقلای خودشان یاد می گیرند، وقتی سر هر مسئله ای کارشناسان خبره! می آیند توی رادیو و تلویزیون یا مقاله نویسان ـ به واقع انشاء نویسان ـ بر می دارند صغری و کبری می چینند و آخر همه چیز مسئله را به دولت ربط می دهند و هیچ عامل ثانوی ای در تحلیل های اقتصادی، فرهنگی، خانوادگی، اجتماعی و ... شان دیده نمی شود واقعا هم نباید از مردم انتظاری داشت که به چیزی غیر از دولت امید داشته باشند و اگر دولت توی این مملکت مثل اختاپوس رشد نکند و همه جا دست نیاندازد باید تعجب کرد. نگاه کنید توی همین کشوری که روزنامه نگاران و روشنفکرانشان همیشه از حکومت نالیده اند بدون یارانه دولتی کاروبارشان لنگ لنگ است! دولت خودش دانشگاه درست می کند، برای تربیت دانش آموخته روزنامه نگاری هزینه می کند، بعد هم یارانه کاغذ می دهد که جناب روزنامه نگار برود علیه دولت هر چی از دهنش در می آید بنویسد، خوب با این وضع باید هم همه چیز به دولت ربط داشته باشد.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 23 آذر1387 و ساعت 6:41 |

 

اینکه آدم فرزند زمان خودش باشد حتما چیز خوبی است اما اینکه آدم محبوس در زمان خودش باشد خیلی بد است. محبوس بودن در زمان حال یعنی نادیده گرفتن تاریخ و تغییرات تاریخی ای که زندگی بشر از سر گذرانده است. کسی که در زمان حال محبوس است همه پدیده های معاصر برایش ملاک و معیار هستند، تصور می کند آنچه می بیند و آنچه می شنود آرمان تمام اعصار برای بشر بوده، یا تصور می کند حرکتی که بشر در زمان او انتخاب کرده حتما بهترین و مناسب ترین سیری است که بشر پیدا کرده و فکر می کند این همان مسیری است که بشر لاجرم، دیر یا زود، به آن می رسیده است. اما اینها فی الواقع تصوراتی خام و شتابزده اند، پیچیدگی های زندگی بشر بیشتر از این است که بتوان چنین حکمی درباره تاریخ بشریت صادر کرد.

زمانی نوشته بودم: «جوجه اردکها نقش عجیبی در شناخت بشری دارند، جوجه اردک ها به محض تولد اولین چیز متحرکی را که می بینند مادرشان تصور می کنند ودنبالش راه می افتند. اصلا مفهوم نقش پذیری از همین کار جوجه اردکها وارد جامعه شناسی شده است. شناخت سیاسی خیلی ها هم مثل جوجه اردکهاست، مثلا اولین دولتی را که می بینند یگانه دولت مطلوب تصور می کنند و رئیس جمهورش را عطیه الهی...». به نظر می رسد کسانی که به «فقر نگاه تاریخی» یا «فقر تاریخینگری» دچار هستند ذهنشان چیزی است شبیه ذهن جوجه اردکها، این آدمها عجولانه به دنبال شناخت و حرکت هستند و ساده ترین راه این است که اولین متحرکی را که می بینند تنها متحرک اصیل فرض کنند و به ساده ترین شکل ممکن یک دستگاه معرفتی معطوف به عمل ـ ایدئولوژی ـ را از دل پدیده های معاصر استخراج کنند، در صورتی که عقل، با وقوف به اندکی از دانسته ها و حقایق تاریخی، چنین برداشت ساده و مطلق انگارانه ای از وضعیت معاصر را بر نمی تابد.

در فرهنگ جدید تحصیل کردگان ما معرفت تاریخی درستی وجود ندارد، گذشته از یک سری اطلاعات پراکنده و درست و نادرست راجع به تاریخ جهان، گذشته درخشان ایران زمین یا عظمت مسلمین، نمی توان فهم دقیق تاریخی را از حافظه دانشجویان و اساتید و معلمان سراغ گرفت. عمده این کاستی البته مربوط به سلطه و تحکم معاصری است که نسبت به اصالت زمان حال و ساده سازی مسئله معاصر پیدا شده است. زیان درک ضعیف تاریخی وقتی مشخص می شود که بدانیم عقب ماندگی، سرخوردگی و روحیه تقلید و دنباله روی ما از غرب بی ارتباط به همین نادیده گرفتن پیچیدگی های تاریخی نیست، در صورتی که این درک ضعیف را تغییر می دادیم خیلی چیزها خود به خود به نفع ما متحول می شد.

تفکر فارغ التحصیلان نظام آموزشی ما محبوس در زمان است، چه تفکر علمی شان، چه نگاه سیاسی شان، همه چیز برای آدمهای به اصطلاح آکادمیک ما بوی اصالت زمان معاصر را می دهد تا جائی که این به یک تصور عمومی تبدیل شده که بشر در قرون اخیر به بهترین راه و روش های علمی یا کارآمد ترین روشهای سیاسی و بهترین مناسبات اجتماعی رسیده است و چون مرکز تحول علم و فناوری و فلسفه و سیاست و قانون در غرب بوده است خود به خود یک دُگم نسبت به مرکزیت و اهمیت کانونی غرب به وجود آمده است. دگم هایی که می گوید مرکز علم آنجاست، تحولات سیاسی و اقتصادی در آنجا اتفاق می افتد، به روزترین و بهترین اندیشه ها در آنجا پیدا می شود، برای دست زدن به هر تحول و تغییری باید ببینیم دنیا آنها چه راهی را انتخاب کرده و حتی اینکه هیچ فعالیت و یا ثمره علمی و نظری بدون معرفی و شناخته شدن توسط غرب فاقد ارزش و اعتبار است! سخن از ستیز یا انکار اهمیت تحولاتی نیست که در غرب اتفاق افتاده، سخن از ملاک و معیار ساختن از رخدادهای معاصر است، در صورتی که با نگاه کل نگر و تاریخی، زمان حال تنها برهه و برشی از تاریخی است که قسمتی از آن را پشت سر گذاشته ایم و قسمتی دیگر را پیش رو داریم.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 18 آذر1387 و ساعت 4:0 |

 

شاید بحث‌هایی که این روزها بر گِردِ دو شخصیت معاصر، شریعتی و مطهری، در این وب‌لاگ و در وب‌لاگ واژگون در گرفته است، هنوز جای ِ تأمل گذارده باشد و باشد تا پرداختِ دقیق تر آن به میان آید. از این روست كه لازم می‌دانم نكته‌هایی را هر چند به اختصار بنویسم.

ـ شریعتی و مطهری، بی‌شك دو شخصیتی بودند كه فعالیت‌هاشان و حرف‌هاشان در چند دهه‌ی پیش، باعثِ ایجاد و تقویتِ جریان‌هایی در ایران شده است. دو شخصیتی كه گاه در تقابلِ با یك‌دیگر و در تضادِ با هم مطرح می‌شوند. این‌كه عاملِ ایجادِ این ذهنیتِ درست یا غلط چه بوده است، مهم است. این‌كه مطهری از شریعتی انتقادهای شدیدی داشته است و این‌كه شریعتی،‌ خود نیز به اشتباه‌های‌اش اعتراف كرده است و برای همین نیز اصلاحِِِ آثارش را بر دوشِ حكیمی می‌نهد و  غیره، همه مسائلی‌ست كه اظهار نظر پیرامونِ شریعتی و مطهری را منوط به دانستنِ آن‌ها می‌كند.

ـ برای‌ام جالب است كه دیدگاهی پلورال و تكثرگرا این‌ روزها فضای مجازی و حقیقی را در بر گرفته است. اسمش را نیز گذاشته‌اند جامعیت! تساهل و تسامحی كه سعی می‌كند هر كس را كه شاید اظهار نظری در مورد اسلام داشته است و دارد را در ذیلِ اسلام معنا كند و گفتمانِ انقلاب را در بر دارنده‌ی همه‌ی این گرایشات معرفی نماید. اشتباهی كه از سرِ تسامح است و می‌رود تا گفتمانِ انقلاب مجموعه‌ای نشرات، با تضادهای‌ ذاتی و اولی تعبیر شود. گاه هم كه كسی می‌آید و سعی در غربالِ نظرات و تعریفِ موضعِ گفتمانِ انقلابِ اسلامی می‌كند به انحصار گرایی و دگماتیسم متهم می‌شود. این روشن‌فكرنمایی بچه‌گانه، از سر آن است تا پُز دهیم كه انقلاب اسلامی خیلی خوب و خوشگل است و همه می‌توانند در ذیل‌اش تعریف شوند. آه!

ـ نكته‌ی انحراف در این است كه گفتمان‌ِ انقلاب را با فضای بازی كه جمهوری اسلامی برای بحث ایجاد می‌كند، اشتباه گیریم. اشتباه این‌جاست كه وقتی در ذیلِ حكومت اسلامی اجازه‌ی بحث و بررسی مطلب‌ها داده می‌شود و مكتب‌ها و تفكراتِ گونه‌گون به بحث پیرامون نظرات یك‌دیگر می‌پردازند، همه را ذیلِ اسلام و انقلاب معنا كنیم. به عنوان نمونه كسی آمده است و گفته است كه: "تکثری که درون گفتمان انقلاب اسلامی وجود دارد می‌تواند دو باره برای نظام تبدیل به فرصت شود. شاید دیر نشده باشد". گویی گفتمانِ انقلاب، گفتمانی‌ست كه در آن، همه‌ی نظرات درست است. نظراتِ شریعتی، نظراتِ مطهری، نظراتِ مصباح، نظراتِ ملكیان، نظراتِ فردید، نظراتِ امام، نظراتِ هر كسی كه به زور بتواند ماركِ روشن‌فكرِ دینی بودن را بر خود بزند. همه‌ی نظرات درست و است و تحتِ یك گفتمان تعریف می‌شود و می‌توان همه را همراه با این گفتمان تلقی كرد. اشتباهی كه برای نیروگیری برای انقلاب، این روزها تكرار و تكرار و تكرار می‌شود. آن هم بدونِ بررسی این كه آیا این تفكراتِ گاه به شدت متناقض، می‌تواند در ذیلِ یك گفتمان تعریف شوند یا خیر؟!

ـ خلطِ میان دو مفهومِ انقلابِ اسلامی در مقامِ یك نحوه نگاه و یك گفتمان، یا مفهومِ جمهوری اسلامی و نهضتِ مردمی برای تشكیل حكومتی مبتنی بر آرمان‌های اسلام، در متن‌های نوشته شده به وضوح روشن است. گاه انقلاب اسلامی به واقعه‌ای اشاره دارد كه در پنجاه و هفت به وقوع پیوست و گاه نیز، عنوان تفكری‌ست كه برآمده از نوعِ نگاهِ امام خمینی و جریانِ ناشی از آن شكل گرفته است. به وضوح میان این دو مفهوم دز این دو دیدگاه و یادداشت خلط شده است.

ـ حواس‌مان باشد كه تفكر و گفتمانِ‌ انقلابِ اسلامی كه مبتنی بر آزاداندیشی تعریف شده است، اجازه‌ی آن می‌دهد تا بحث‌های اندیشه‌ای به راحتی و در فضای باز، با او به سخن درآیند و مناظره كنند. اما این بدین معنی نیست كه همه‌ی جریانات، ذیلِ این تفكر می‌گنجد.

 


تتمه: این را هم ببینید: اعلامیه مشترک مطهری و بازرگان در باره شریعتی | پاسخ دانشطلب به مطلب واژگون را به درخواست خود دانشطلب اضافه می‌کنم: سلام، ممنون از توجهت، این چند نکته را اضافه می‌کنم: 1 ـ تعریف عامی که تو از «روشنفکری دینی» می‌دهی خروج از اصطلاح و در حکم وضع اصطلاح جدید است. نواندیشی دینی را اگر اشتباه نکنم فقط ملکیان استفاده کرده است که آنهم جا نیافتاده، به هر حال، روشنفکری دینی اصطلاح خاصی است که برای تلفیق اسلام با یک اندیشه مدرن به کار برده می‌شود، چهره‌های شناخته شده‌اش هم بازرگان، شریعتی و سروش هستند. گرچه از نظر سیاسی احزابی مثل جمعیت سوسیالیست‌های مسلمان به رهبری محمد نخشب و حتی قبل از آن دچار چنین افکار تلفیقی و التقاطی بوده‌اند. بنابراین اگر نواندیشی دینی را در مقابل سلفی‌گری و به عنوان حامل روح واقعی اسلام ـ تطابق با زمان ـ قبول کنیم اعم از روشنفکری دینی است، مطهری و خمینی و دیگران را می‌توان نو اندیش دینی به حساب آورد اما نمی‌توان «روشنفکر دینی» به حساب آورد. روشنفکری اصطلاح خاصی است که معنای تاریخی و فلسفی خاصی به همراه دارد. 2 ـ نوشته من درباره موضع‌گیری‌های فکری و فرهنگی بود. به هر حال محمدالیاس وقتی می‌خواهد موضع گیری فلسفی کند یا اندیشه مقبول خودش را معرفی کند نمی‌تواند بگوید من در این حوزه هم به شریعتی متکی هستم و هم به مطهری! نمی‌تواند چون متناقض‌نماست، چون متهم به عدم شناخت این دو و تناقضات فکری و فلسفی میان این دو می‌شود، چون همان‌طور که خودش نوشته است: «اختلاف میان مطهری و شریعتی سخن گفتن از بدیهیات است». البته وقتی می‌خواهیم از موضع‌گیری و گفتمان «سیاسی» حرف بزنیم «تکثر» تبدیل به ارزش می‌شود. اعتقاد به تکثر یا تساهل و تسامح و اخلاق اسلامی در حوزه اندیشه نقطه ضعف است و در سیاست، نقطه قوت. بنابراین من فکر می‌کنم نگاه من و تو بیش‌تر موازی و مکمل هم هستند تا مقابل هم. 3 ـ نمی‌توان همیشه و همه جا متفکرین را مسئول تبعات عملی افکارشان دانست، اما لااقل می‌توان گفت هر کسی که افکاری رادیکال تولید می‌کند باید نسبت به پیامدهای بیرونی‌ای که از تفسیر حرف‌هایش برمی‌خیزد پاسخ‌گو باشد. هر چند مارکس با تندروی‌های سوسیالیست‌های تخیلی مخالفت کرده باشد و هر چند کنت گوبینو و دیگران با نسل‌کشی‌های هیتلر و سایر نژادپرستان مخالف بوده باشند. اما نمی‌توان شانه‌ي آن‌ها را از زیر بار افکار تند و رادیکالی که تولید کرده‌اند خالی کرد. با این نگاه مارکس هم در همه خرابی‌ها و کشتارهایی که به بهانه تشکیل دیکتاتوری پرولتاریا انجام شد سهیم است و متفکرین نژادپرست هم در تمام اعمال غیرانسانی که با تمسک به افکار آن‌ها انجام شد مقصر اند. با این نگاه شریعتی از طریق افکارش قاتل مطهری است، تقصیر شریعتی نیست که فرقان خودش را پیرو شریعتی می‌دانست، اما تقصیر شریعتی هست که با کم‌ترین اطلاعات و از روی جهالت به سنت‌ها و نهادهای مذهبی حمله می‌کرد و به آن‌ها اتهام ارتجاع می‌زد، شریعتی باید می‌دانست که آثار قلمی و زبانی‌اش ممکن است تبعاتی داشته باشد که حتی نتواند آن‌ها را حدس بزند. 4 ـ تمسک به قیاس ابوذر و شریعتی به خاطر این‌که هر دو فریاد می‌کشیده اند! اصلا کار درستی نیست. ابوذر عدالت‌خواهی راست‌گو بود که در کنار پیامبر تربیت شده بود. اما شریعتی یک انسان خام و بی اطلاع که به شهادت بسیاری ـ از جمله مطهری ـ اطلاعات درستی راجع به اسلام نداشت و جاهلانه اظهار نظر می‌کرد. شریعتی تصور می‌کرد آن‌چه در دانشگاه‌های غرب آموخته است به آن دلیل که جامعه شناختی! یا علمی! است چراغ راه بشر برای ابدیت! خواهد بود و بنا بر این به خودش جرأت می‌داد بی محابا به آن‌چه دستاوردهای ارزشمند تاریخ و کلام تشیع است بتازد یا آن‌ها را آن‌چنان نازل کند که در کنار شخصیت‌ها و افکار چپ‌های انقلابی قرار بدهد و نعوذبالله با هم مقایسه‌شان کند. واقعیت این است که شریعتی هیچ فکری تولید نمی‌کند، یا ستایش می‌کند یا می‌تازد، بنا بر این شریعتی و امثال شریعتی بیش‌تر از این‌که سازنده باشند خراب کننده‌اند، بیش‌تر از این‌که به عقل متکی باشند از احساسات بهره می‌گیرند و بیش‌تر از این‌که نیاز به نقد فکری داشته باشند باید مورد تحلیل روان‌شناختی قرار بگیرند.

+ نوشته شده توسط هابیل در چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت 19:27 |

 

اخیرا متوجه شده ام که شریعتی در بین دوستان مسلمان و حزب اللهی جایگاهی وجیه تر از آنچه تا حالا فکر می کرده ام دارد و جالب اینکه یک نوع جدیت در پذیرفتن شریعتی به عنوان شخصیتی تأثیر گذار و الهام بخش دیده می شود. تا دو دهه قبل دم زدن از شریعتی در میان مذهبی ها یا طلبه های علوم دینی یک نوع روشنفکر نمائی یا دگراندیشی محسوب می شد اما عجیب اینکه بعد از اینهمه سال از فرسایش و فسردگی شریعتی همچنان جوانانی پیدا می شوند که پذیرفتن او را به عنوان یک متفکر شیعه نوعی موضع گیری ارزشمند و منصفانه! تلقی می کنند. به هیچ وجه اشکالی در مطالعه آثار شریعتی و حتی پیروی از شریعتی وجود ندارد تنها اشکالی که وجود دارد این است که نمی توان شریعتی را ستود و از تفکر او تجلیل کرد و همزمان و در کنار او مثلا از مطهری هم دم زد و هر دو را در زمره متفکران انقلاب اسلامی به حساب آورد، به ناچار باید از یکی از این دو دست برداشت.

علی شریعتیو واقعا چطور می شود مطهری و شریعتی را در کنار هم به عنوان صاحبان اندیشه انقلاب اسلامی معرفی کرد در صورتی که یکی به توضیح تئوریک تاریخ و کلام تشیع می پردازد و دیگری بدترین حملات لفظی را نثار جریان های تاریخی مانند صفویه و نهاد روحانیت می کند؟ چطور می توان مسامحه ساواک نسبت به شریعتی ـ که بی گمان به خاطر حملات شدید او به روحانیت بوده و باعث قبضه شدن حسینیه ارشاد به نفع شریعتی شد ـ را نادیده گرفت؟ چطور می شود مخالفت مطهری با شریعتی که او را خطری بزرگتر از مارکسیستها برای نسل جوان می دانست فراموش کرد؟ چطور می توان دست شریعتی را که از آستین فرقان بیرون آمد و مطهری را به جرم افکار ارتجاعی به خاک انداخت انکار کرد؟ یا وابستگی و تغذیه تفکر مجاهدین خلق از شریعتی را کمرنگ جلوه داد؟ بنابراین حرف از نقادی صریح و بی تعارف و کنار گذاشتن تبلیغات سیاسی یا موضع گیری های به ظاهر عاقلانه و تساهلی و به واقع ساده اندیشانه و تبلیغاتی است.

عرصه تفکر عرصه ملاحظه و تعارف و سیاست بازی یا ثابت کردن روحیه تسامحی و اخلاق اسلامی! نیست، اینکه ما دایره مواضع خودمان را اینقدر گسترش بدهیم که شریعتی و مطهری و مصباح و ... را همزمان شامل بشود نه تنها به نتیجه درستی نمی رسیم بلکه به مشوش نمودن فضای فکری و فرهنگی خودمان دست می زنیم، در صورتی که به جای گشاده دستی و ساختن موزه افتخاراتی که هم شریعتی در آن جای داشته باشد و هم امثال مطهری نیاز مبرمی به پاکسازی، شفاف سازی و اتخاذ مواضع صریح و بی تعارف داریم تا مرزهای فکری و عقیدتی مان به روشنی از هم تفکیک شوند و مشخص شود که ما به چه نحوی و به چه میزان وامدار هر یک از متفکرین و یا شخصیت های انقلابی هستیم. اگر می خواهیم درباره انقلاب اسلامی و آبشخورهای آن اظهار نظر و موضع گیری کنیم باید بدانیم که بهتر است به جای استفاده از روشهای سیاسی به غنای تفکر انتقادی خودمان درباره هر یک از این شخصیت ها بپردازیم.

صد البته انقلاب اسلامی یک جریان واحد نبوده است، بلکه برآیندی از حرکت چندین نحله فکری و حزب سیاسی بوده است که پا به پای هم مبارزه برای انقلاب را پیش بردند و بین همه نقش اسلامگراها بیشتر از بقیه بوده است، جریانهای اسلامی عمده هم عبارت بودند از؛ التقاط اسلام و لیبرالیسم (بازرگان و سایر میانه روهای دولت موقت)، التقاط اسلام و سوسیالیزم (شریعتی و به دنبال او سازمان مجاهدین و گروههای مشابه)، اسلام فقهی و انقلابی (امام خمینی، اعضاء انقلابی موتلفه و فدائیان اسلام) و با یک فاصله اندک اسلام محافظه کار و فقاهتی (مطهری، اکثریت موتلفه و جامعه روحانیت تهران). اما فقط یکی از این جریانها می توانست محوریت و رهبری انقلاب را در اختیار بگیرد و آنهم تفکر فقهاتی و انقلابی آیت الله خمینی بود. باقی جریانها حول این محور اصلی گرد آمدند و به اعتبار نزدیکی به آن توانستند در میان مردم محبوبیت پیدا کنند. بنابراین نمی توانیم وقتی که از اندیشه انقلاب اسلامی یاد می کنیم همه اینها را با هم جمع کنیم و در کنار هم یک مجموعه فکری بیرون بدهیم، گرچه از نظر سیاسی تمام این گروهها در کنار هم جمع شدند و اساسا تاریخ انقلاب اسلامی بدون بررسی جداگانه هر کدام از این جریانها ناقص خواهد ماند.

اما سرمنشأ این پدیده (گشاده دستی در توسعه مرزهای فرهنگی) از دو حالت خارج نیست؛ این اشتباه یا از فقر فرهنگی و فقدان شخصیت های الهام بخش ناشی می شود یا متاثر از فقر دانایی کسانی است که خودشان را مدعی و مدافع انقلاب اسلامی می دانند. این آدمها در صددند به هر طریق که شده منابع بیشتری درباره شناخت فکر انقلاب اسلامی معرفی کنند و دایره مواضع شان را چنان توسعه بدهند که قادر باشند از شخصیت های متعدد و افکار متنوع استفاده تبلیغاتی انجام بدهند چرا که معرفی ده نفر لابد بهتر از محدود شدن به سه یا چهار نفر است! در صورتی که یک اشکال واضح دست و پا گیر این نوع تفکر می شود و آنهم تناقضات و ناهمخوانی های غیرقابل توضیح است که از طرفی باعث نارسایی و تشویش فکری و از طرفی نمایش ظاهری و تبلیغی فکر انقلاب اسلامی می شود.

 


تتمه: یک سخنرانی از رحیم پور ازغدی یادم است که در آن زور می زد تا مطهری و شریعتی را کنار هم جوش بدهد، اما همینکه زور می زد بهترین دلیل بر تبلیغی و سیاسی بودن سخنرانی اش است | یک نمونه از موضع گیریهای سیاسی را از سایت تابناک ببینید: آيت‌الله خامنه‌اي: شریعتی، یک چهره مظلوم | اخیر یک یا چند نفر آدم بیکار با استفاده از اسم دانشطلب برای دوستان وبلاگ نویس کامنت های آنچنانی می گذارند، لطفا محل نگذارید یا اگر زحمتی نیست پاکشان کنید. | اضافه شد: نوشته الیاس در پاسخ به این یادداشت: اگر سلمان بداند که در قلب ابوذر چه می گذرد و نظرات هابیل در ادامه بحث: گفتمانِ انقلاب اسلامي، مجموعه‌اي از نظراتِ متناقض و متضاد نيست

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 12 آذر1387 و ساعت 16:59 |

 

بعد از بالاگرفتن اختلاف ها و کشمکش ها بین موافقین و مخالفین و تظاهرات گسترده مردم عراق بالاخره نمایندگان مجلس این کشور رأی به تصویب توافقنامه امنیتی دادند. عراقیها با این کار هم هدیه خوبی به جرج بوش دادند و هم خیال اوباما را نسبت به آینده مسئله عراق راحت کردند. در صورتی که این توافقنامه به امضا نمی رسید وضعیت سیاسی عراق به شکل متشنج و بی ثبات باقی می ماند و حضور غیرقانونی نیروهای آمریکایی باعث ادامه فشارها و انتقادات به سیاست خارجی آمریکا می شد اما با امضای این توافقنامه مشروعیت لازم برای تسلط آمریکا بر عراق فراهم شده است.

تصویب توافقنامه توسط مجلس عراق به این معنی است که آمریکا فرصت کافی برای حل مشکلات خود در عراق خواهد داشت تا بتواند این کشور را به یک ژاپن تازه تبدیل کند، در حالی که هیچ تضمین جدی ای برای انجام مفاد آن وجود نخواهد داشت. همانطور که لاریجانی گفته بود توافقنامه امنیتی فریبکارانه و بیشتر شبیه به یک سراب برای دولت عراق است، آمریکا به دنبال این است که هزینه مشکلات خودش را از جیب مردم عراق بپردازد و در صورت امضای توافقنامه این عراقیها هستند که باید برای تحقق آن به دنبال آمریکائی ها بدوند. تعبیر سراب برای حق انتخابی که آمریکائی ها برای عراقیها در نظر گرفتند تعبیر بسیار دقیقی است، ظاهر قضیه این است که توافقنامه یک برنامه ریزی سه ساله برای خروج نیروهای آمریکائی است اما در باطن آمریکا جز به فرصتی برای محکم کردن جای پای خود در عراق و عبور از مجلس عراق با تصویب توافقنامه خطر جنگ علیه ایران و سوریه را تقویت کردبحرانهای امنیتی و اقتصادی و البته از دست ندادن موقعیت اشراف و آمادگی تهاجمی علیه ایران (یا سوریه) فکر نمی کنند.

عراقیها احتمالا دل خوش کرده اند که ضمن توافقنامه آمریکائی ها متعهد شده اند تا پایان سال آینده میلادی نیروهای نظامی خود را از شهرهای عراق بیرون ببرند و آنها را در مراکز نظامی متمرکز کنند و بدون هماهنگی با دولت عراق هم به هیچ منطقه ای حمله نظامی نداشته باشند اما کجای تاریخ به یاد دارد که آمریکا به چنین شروط و تعهداتی پایبند مانده باشد؟ حمله نظامیان آمریکائی به یکی از روستاهای سوریه به بهانه تعقیب تروریستها بهترین نشانه برای عدم پایبندی آمریکا به هر نوع تعهدی است که نیروی نظامی آن را با محدودیت عملیاتی مواجه کند. برای آمریکا خیلی مهم است که در کشورهای اسلامی پایگاههای نظامی داشته باشد و از طریق برنامه های اقتصادی و امنیتی راه را برای تسلط اطلاعاتی و سیاسی و نهایتا کنترل دولت های منطقه پیدا کند.

مخالفان توافقنامه امنیتی چه از شیعیان و چه از اهل تسنن تهدید کرده بودند که در صورت موافقت مجلس عراق با این توافقنامه دست به قیام خواهند زد و شخصت هایی مثل ابراهیم جعفری نخست وزیر پیشین و شیعه عراق صراحتا با این توافقنامه مخالفت کرده بودند. به خصوص صدریون ادعای خود را درباره قیام با جدیت بیشتری اعلام کرده اند اما گذشته از عملی شدن یا نشدن این تهدیدهای لفظی مردم و سیاسیون عراق کم کم باید یک واقعیت محرز سیاسی را بپذیرند و آنهم اینکه فهرست اشتباهات و ندانم کاریهایی که باعث بدبختی و زیان همسایگان عراق شده است کم کم به حد غیرقابل تحملی می رسد. عراقیها باید بدانند ایرانیها بعد از فراموش کردن جنگ تحمیلی و ادعای بی شرمانه رئیس جمهور و برخی روزنامه های آن کشور درباره بی اعتبار بودن قرارداد 1975 الجزایر خیلی سخت خواهد بود که اشتباهی به بزرگی امضای توافقنامه امنیتی و تبعات آینده آن را فراموش کنند. علیرغم همه دوستی ها و قرابت فرهنگی و مذهبی میان مردم ایران و عراق هیچ دلیل موجهی وجود ندارد که عراق به یک متحد واقعی برای آمریکا تبدیل شود و دولت و مجلس آن کشور راه را برای فشار و حمله آمریکا به ایران هموار کنند. باقی ماندن فضای دوستی میان ایران و عراق در چنین شرایطی انتظار بسیار بزرگی است.

 


تتمه: آسوشیتدپرس نوشته است این توافقنامه با ۲۲۰ رای موافق از میان ۲۷۵ نماینده پارلمان به تصویب رسید اما طبق سایر گزارشها از مجموع 198 نماینده حاضر در جلسه پارلمان، 144 نفر از آنها به این طرح رای مثبت دادند | اخبار هنوز ضد و نقیض هستند: همه پرسی درباره توافقنامه خروج جولای 2009 برگزار می شود | و پیچیده سازی و ابهام آفرینی؛ راهبرد جدید غرب در قبال سوریه و ایران

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 7 آذر1387 و ساعت 19:20 |

 

قبل از اینکه فلسطین تبدیل به مسئله ای عربی شود مسئله ای اسلامی بود، این منطقه قرنها درگیر جنگهای صلیبی و کشمکش های مذهبی بوده است، زمانی بین مسلمانان و مسیحیان دست به دست می شده و حالا یهودیان بر آن تسلط دارند. فلسطین زمین مقدسی است که بهانه جنگهای متعدد بوده است، مسیحیان به خاطر تصاحبش جوی خون راه انداخته اند و مسلمانان از هیچ جنگی فرو گذار نکرده اند. حالا یک و نیم میلیون انسان در زندان کوچکی در همین ارض مقدس محاصره شده اند و مجبورند کمبود غذا و امکانات ساده زندگی را تحمل کنند. هر روز به خاطر این کمبودها کشته می دهند و هر روز هم اخبار بدبختی و دست و پا زدنشان میان ترس و مرگ در رسانه ها منتشر می شود؛ غزه در محاصره است اما در محاصره چه کسی؟

نوار غزه هفت گذرگاه دارد که شش تای آنها در اختیار دولت اسرائیل و یکی از آنها ـ گذرگاه رفح ـ در مرز مصر و فلسطین اشغالی در اختیار دولت مصر است، اما دولت مصر به درخواست محمود عباس این گذرگاه را به روی مردم غزه بسته نگه داشته تا شاید با فشارهای اقتصادی و حیاتی به مردم بیگناه، حماس را از مواضع خود دور کند تا به روند سازشی که فتح و اسرائیل به همراه دولت های عربی و آمریکا به دنبال آن هستند بپیوندد. بنابراین مردم غزه تاوان پشتیبانی شان از حماس را پرداخت می کنند و بیشتر از اینکه در محاصره اسرائیل باشند فشار دولت های عربی و اختلاف میان رهبرانشان را تحمل می کنند.

نوار غزهاساسا بیشترین هزینه ای که مردم فلسطین پرداخته اند از بی عرضگی و خوش خیالی و غروری است که قومیت و رهبران عرب به آن دچار بوده اند، دولت هایی که هارت و پورتشان سقف آسمان را می شکافد اما هیچ وقت نتوانسته اند عرضه درست و حسابی از خودشان نشان بدهند. قبل از جنگ شش روزه 1967 که دولت های عربی به رهبری جمال عبدالناصر آغاز کننده آن بودند نه غزه در چنین محاصره ای بود نه بیت المقدس تحت تسلط اسرائیل و نه بلندیهای جولان و صحرای سینا به اشغال اسرائیل در آمده بود. وضعیت فعلی فلسطین محصول بی عرضگی دولت های عربی و تاوان شکستی است که در برابر اسرائیل متحمل شده اند، شکستی که ظاهرا در برابر تانک ها و هواپیماهای اسرائیلی بود اما در واقع علتی جز حماقت و خودبزرگ بینی عرب ها نداشت. به خاطر توهم و بی عرضگی سران عرب، اسرائیلی هایی که قرار بود به همت ارتشهای عربی به دریا ! ریخته شوند حالا در حال خفه کردن مردم غزه هستند، فلسطینی هایی هم که قبل از جنگ برادران عرب خوانده می شدند بعد از جنگ به مهاجرانی تبدیل شدند که دولت های عربی فقط حاضر شدند قسمتی از بیابانهایشان را برای ساختن اردوگاههای فلسطینی در اختیارشان قرار بدهند.

واقعا امیدی به نجات غزه وجود دارد؟

در حال حاضر هر گونه امیدی به نجات مردم غزه از وضعیت فعلی واهی و بی اساس است، اگر اوضاع به همین منوال پیش برود اسرائیل به اهداف خود خواهد رسید و پس از به رسمیت شناخته شدن توسط تمام دولت های عربی و ریشه کن کردن حماس و جهاد اسلامی احتمال اندکی هم وجود خواهد داشت که دست از محاصره و فشار بر مردم غزه بردارد و با تشکیل کشور فلسطینی نیز موافقت کند. اما هیچ امیدی به اینکه حماس بتواند وضعیت فعلی غزه را به نفع خودش تغییر بدهد وجود ندارد، با ادامه مقاومت اسلامی در نوار غزه سرنوشت این منطقه محاصره شده از دوحال خارج نیست؛ ادامه وضعیت کج دار و مریز و فاجعه بار کنونی، یا دست زدن به یک اقدام پرخطر و انتحاری که ممکن است موجب یک کشتار دیگر و سرکوب سرنوشت ساز در غزه شود.

علت اصلی این ناامیدی از بهبود اوضاع غزه باز هم به دولت های عربی بر می گردد، کمک رساندن به مردم غزه چه از گذرگاه رفح و چه از راه دریا و در پوشش کمکهای بشر دوستانه کار مشکلی نیست، اما برای دولت های باهوش عربی فعلا خطر ایران بیشتر از اسرائیل و نگرانی بزرگ تر آنها تزلزل اقتصاد جهانی و وضعیت به هم ریخته دوستان غربی شان است. عرب ها نگران هستند که ایران با دست یافتن به سلاح هسته ای به یک تهدید بزرگ در منطقه تبدیل شود و آنها هم برای فرار از این تهدید حاضرند دست به دامن آمریکا و اسرائیل بشوند، برای صلح در کنار پرز حاضر شوند و برای نجات اقتصاد آمریکا جامهایشان را به هم بزنند و کاری کنند که قیمت نفت به زیر چهل دلار برسد. هر چند خواهی نخواهی بلایی که سر بریتانیای استعمارگر آمد آرام آرام سر آمریکا هم خواهد آمد، منتها اینبار به جای جنگ جهانی این بحران اقتصادی است که استعمارگر را مجبور به عقب نشینی می کند و سرانجام همانطور که انگلیس نفوذ خود را در کشورهای دیگر از دست داد آمریکا هم از خاورمیانه خارج خواهد شد و فقط یک راه حل برای کُند کردن این روند وجود دارد و آنهم استفاده از حماقت عربی و بستن پیمان های صلح و دوستی و توافقنامه های امنیتی با دولت هایی است که هیچ وقت از تاریخ درس عبرت نگرفته و نمی گیرند.

چه کاری از دست ایران بر می آید؟

جمهوری اسلامی به حد کافی و در حد وسع خود به مردم فلسطین و مقاومت اسلامی آن خدمت کرده و با وجود مشکلات فراوان و تحریم های اقتصادی و سیاسی حتی در برهه هایی به کاسه داغ تر از آش مردم فلسطین تبدیل شده است. اما جمهوری اسلامی نمی تواند تا ابد به این وضعیت ادامه بدهد و اساسا به صلاح هم نیست که خودش را برای ادامه وضعیتی که مسبب آن دولت های عربی بوده اند به زحمت بیاندازد. موجودیت جمهوری اسلامی هر روز توسط آمریکا و اسرائیل تهدید می شود و دوستان عرب هم در فشار و تهدید علیه ایران مقصران بزرگی به شمار می آیند، از این گذشته به استثناء معدودی از سیاستمداران انقلابی و مسلمان ـ که نسلشان در حال انقراض است ـ سیاست در ایران رفته رفته به حل مشکلات بیشمار داخلی و دست برداشتن از آرمانخواهی و دغدغه های انقلابی محدود می شود و آینده جمهوری اسلامی حکومتی با تدابیری سکولار اما با ظاهری اسلامی و شعارهای انقلابی خواهد بود و طبیعی است که چنین حکومتی با وجود فشارهای فراوان اقتصادی از کمک به کسانی که فردای پیروزی شان خیانت می ورزند امتناع کند. عموم مردم هم به خاطر شایعات یا حقایقی که از کمک های ایران به فلسطینیان به گوششان رسیده و با توجه به فشارهای معیشتی که بر گرده خودشان وارد شده نظر خوشی به ادامه کمک به مردم غزه یا هر جای دیگری ندارند، تنها عده اندکی از جوانان هستند که به خاطر تعلق خاطر به شعارهای انقلابی و اسلامی نگران وضعیت مردم غزه هستند و حاضرند برای نجات آنها فداکاری های بزرگی انجام بدهند. اما بعید است بود و نبود این جوانان و فریاد های آنان تأثیری در تغییر شرایط فلسطین و یا شکستن محاصره غزه داشته باشد، حداقل تا حالا که نداشته است.

 


تممه: این نوشته را به دعوت محمدالیاس و با بی حالی و بی رغبتی نوشتم، کسی را هم به نوشتن چیز تازه ای دعوت نمی کنم چون به نظرم نوشتن یا ننوشتن ما هیچ تغییری در این وضعیت ایجاد نمی کند. به جای این بازی وبلاگی کسانی را که نسبت به فلسطین احساس مسئولیت می کنند و اتفاقا این نوشته را می خوانند دعوت می کنم به این سوال فکر کنند و پیش خودشان پاسخ بدهند که: آیا حاضرید برای کشتن یک افسر اسرائیلی هم که شده عملیات شهادت طلبانه انجام بدهید؟ یا تمام دغدغه تان درباره مردم فلسطین به حرف زدن و مطلب نوشتن یا نهایتا کمکهای مالی ناچیز محدود می شود؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 4 آذر1387 و ساعت 13:30 |

 

چیزی که می خواهم درباره اش بنویس تمام ابعادش واضح نیست، همینقدر می دانم که اذهان خیلی از وبلاگ نویس ها و وبلاگ خوان ها گریبانگیر این موضوع هست . صحبتم سر حالت خاص و بیمارگونه ای است  که بین وبلاگ نویس ها شایع است و می شود اسمش را «تب زرد» گذاشت، بیماری ای که تنها یکی از عوارضش «مقایسه های زرد» است؛

 

تازگی ها به محض اینکه یک اتفاقی می افتد ـ در سیاست یا فوتبال یا هر چیز دیگری ـ بعضی وبلاگ نویس ها دو چیز با فاصله و تقریبا بی ربط به هم را از حوزه های متفاوت انتخاب می کنند و با ربط دادن آنها یک جور نوشته «ذهنی ـ تخیلی» را توی وبلاگ شان می گذارند. مثلا بعد از جام جهانی خیلی ها دایی را نسخه فوتبالی هاشمی رفسنجانی دانستند تا نارضایتی خودشان را از نفوذ هزار دستان بیان کنند، یا یکی سارا پالین را با احمدی نژاد مقایسه می کند تا در نکوهش پوپولیسم حرف بزند، دیگری انتخاب علی دایی را با انتخابات احمدی نژاد! مشابه می بیند و در غافلگیر بودن هر دو قصه پردازی می کند، یکی هم پیدا شده که قطبی را با خاتمی مقایسه می کند که بگوید بهتر است خاتمی نیاید و اساسا عبدالله نوری گزینه بهتری است و ... قس علی هذا.

 احساس شخصی ام این است که وبلاگ نویسان اصلاح طلب به خاطر روحیه ژورنالیستی شان ـ که یادگار دوم خرداد است ـ بیشتر دچار این آفت هستند، این دوستان چون موضوع برای نوشتن کم پیدا می کنند و از طرفی هم زیادی به خودشان فکر می کنند، آنهم فکرهای زرد و آشفته، درصد ابتلایشان به این تب زرد خود به خود بالاتر است. (ناگفته نماند که خود من هم قدیم تر ها یک بار این کار را کرده ام و با استفاده از مقایسه مطلب نوشته ام ـ وضعیت دولت پرودی را با دولت احمدی نژاد مقایسه کرده بودم ـ اما نه مقایسه ام خیلی بی ربط بود نه اینکه برای شمردن شباهت ها افراط و زرد نویسی کرده بودم).

الغرض، اکثر این نوشته های «ظاهرا جذاب» هیچ چیز جدیدی به مخاطب یاد نمی دهند و در عوض ذهن مخاطب را درگیر اطلاعات سطحی و نشانی های غلط می کنند و به جای ساده سازی، اتفاقات سیاسی را با پیدا کردن ربط های عجیب و  گمراه کننده در می آمیزند. یکی از ریشه های ماجرا شاید آنجاست که هنوز ما ایرانی جماعت اذهان قدرتمندی برای ظاهر بینی و استخراج شباهت های فریبنده و قائده سازی و قلم فرسائی داریم و همیشه روحیات مساعدی هم برای تشویق و تحسین چنین ابتکارات و آسمان ریسمان بافتن هایی از خودمان نشان داده ایم.

به نظر من یکی از دلایلی که در اندیشه و سیاست مان هنوز از چنگال ایدئولوژی رها نشده ایم همین ابتنای افکارمان بر «بازی کردن در محدوده دانسته ها» به جای عمق بخشیدن به آنها و درست فهمیدن پدیده هاست. بنابراین روحیات و استعدادهایمان به جای اینکه معطوف به آسان سازی باشد منحرف به خلط امور است، یعنی با استفاده از عناصر درونگرایی، غرق شدن در توهمات، عقده کار متفاوت و جدید، سندروم هه چیز سوژه بینی، و همه چیز پیچیده بینی بیشتر به روشهای «ذهنی ـ تخیلی» روی می آوریم و زورکی هم که شده می خواهیم چیزهای جالب توجه اما بی ارزش و سطحی بیرون بدهیم و به همین سرگرم باشیم.

ریشه بزرگتر این رویه غلط را البته باید در خاستگاه رسانه پیدا کرد. همان جایی که رسانه های نوین از دل آن بیرون آمده اند اتفاقا همان جایی هم هست که زردنویسی و پاپاراتزی و هزار و یک جور دردسر دیگر را به وجود آورده و ما هم  به عنون وارد کننده های مقلد از عوارض دست و پاگیر این انتقال مصون نیستیم. (به عنوان شاهد مثال این نوشته درباره تشابه بوش و احمدی نژاد که تقریبا یک سال پیش از هفته نامه اکونومیست منتشر شده را ببینید). حقیقت این است که وزنامه و وبلاگ مال ما نیست و پدیده های وارداتی هضم نشده محسوب می شوند. در این مدتی هم که از این ابزارها استفاده می کنیم بیشتر از اینکه رسانه را مال خود کرده باشیم نگاهمان به صاحبان اصلی آن بوده که ببینیم آنها چه کاری با رسانه انجام می دهند تا ما هم از روی دستشان شیوه های جذاب تر و تکنیک های جدیدتر را تقلید کنیم. این حرف به این معنی نیست که نباید روزنامه و وبلاگ داشته باشیم، فقط تذکری است که نبایدازنگاه انتقادی به رسانه و شیوه های اطلاع رسانی غفلت کنیم آنقدر که حتی حواسمان نباشد که از سر ساده دلی، تنبلی و شهوت جذاب سازی وقت و انرژی مان را در چه مسیرهای گمراه کننده، تکراری و بی فایده ای تلف می کنیم.  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 1 آذر1387 و ساعت 6:27 |