تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

نوشته زیر درباره جوی است که مسلمانها تحت فشار آن در موضع ضعف و انفعال قرار گرفته اند. البته این حالت خودبه خودی اتفاق افتاده و هیچ ربطی به توطئه یا دستهای پشت پرده ندارد. حالا اگر احساس می کنید فعلا زمینه فسفر سوزی فراهم نیست خواندن این نوشته را به وقتی موکول کنید که سرحال تر باشید و ذهنتان آماده درگیر شدن:

 

 

وقتی تصویری که از «مسلمان» به ذهن متبادر می شود یک تصویر کامل و آرمانگرایانه باشد توقع و انتظاری بیش از حد از مسلمانها پدید می آید و از آنجا که محقق کردن چنین تصویر آرمانی از عهده مجموع مسلمانها بر نمی آید کسانی که ظاهری معتقد دارند خود به خود در موضع ضعف و انفعال قرار می گیرند، چون وقتی وقوع حالت آرمانی غیرممکن است کوچکترین عیب و کاستی هم بزرگ دیده می شود و حضور مسلمانها همانطور که هستند دائما مورد انتقاد قرار خواهد گرفت.

طبیعی است کسانی که تعهد یا اعتقاد جدی ای به مذهب ندارند از حضور «دینداران موثر» در اجتماع ناخرسند هستند، این را مثلا از آثار اکثر فیلمسازان و رمان نویسان وطنی هم می شود فهمید. با اینکه این جماعت از حضور مسلمانهای معتقد و تأثیر گذار خوششان نمی آید اما اگر «مسلمان بودن» مترادف حالتی باشد که تمام خصائص خوب انسانی را یکجا جمع  کرده باشد اینها البته لطف می کنند و وجود چنین مسلمانی را می پذیرند! بنابراین برای اینکه نشان بدهند مخالف دین و دینداران نیستند همین تصویر آرمانی و مطلق را در آثارشان به نمایش می گذارند. [1] و [2]

نتیجه این می شود که در ذهن عموم مخاطبان یک تنگنا برای دیده شدن آدمهای معتقد به وجود می آید و آنهم اینکه مسلمانها یا آدمهایی فرشته خو و معصوم و بی اشتباه باشند ـ یعنی یک انتظار کمال گرایانه و معصومانه از آدمهای عادی ـ و یا اینکه اگر نمی توانند چنین کمالی نشان بدهند به لاک خودشان فرو بروند و کاری به کار دیگران نداشته باشند و اصلا اظهار مسلمانی نکنند. تنها در این صورت است که «موجودیت آدم دیندار» برای حضور در اجتماع پذیرفته می شود.

وقتی چنین تصویری از مسلمان جا افتاد هر کس که ظاهر یا ادعای مسلمانی دارد موظف است تمام و کمال خودش را با این انتظارات وفق بدهند؛ موجودی باشد فرشته خو و زیبا و نورانی و حتی خادم و بدهکار به دیگران! و اگر کوچکترین نشانه ای خلاف این توهمات از او دیده شود آدمهایی متوقعی که این انتظار نابجا را به عنوان الگوی مسلمان واقعی جا زده اند شروع می کنند به منبر رفتن و نصیحت کردن، به طرزی که هزار تا روضه خوان هم به گردپایشان نمی رسد. یعنی با وسط کشیدن اعتقادات و دم زدن از خدا و پیغمبر و قیامت چنان اوصاف «مسلمان واقعی» را پیش می کشند که خود خدا هم نعوذ بالله در خلقت چنین فرشتگان دوپایی در می ماند. دین به هر حال مجموعه بزرگی از توصیه ها و نصایح اخلاقی است که اگر کسی از طرف مسلمانی مورد انتقاد قرار بگیرد برای میدان گرفتن و کوبیدن شخصیت او حسابی دستش باز خواهد بود.

به تدریج یک تقسیم بندی اشتباه و یک دوگانه گمراه کننده هم در اجتماع به وجود می آید؛ دسته اول: آدمهایی که اظهار به اعتقاد نمی کنند و طبیعتا نباید هیچ انتظاری ازشان داشت چون آنها آزادند هر کاری دوست داشتند انجام بدهند و هر خطایی که مرتکب شدند «باید» بخشیده شود چرا که آنها ادعایی ندارند، و دسته دوم: آدمهایی که اظهار به اعتقاد می کنند که به خاطر مخفی نکردن اعتقادشان موظف اند به رفتار معصومانه پایبند باشند و کاملا محتاطانه رفتار کنند و با کوچکترین رفتار غیرمعصومانه دیگران این حق را پیدا می کنند که آنها را با انتقادهایشان له کنند. اسم این دوگانه را دوگانه « آدمهای بی مسئولیت منتقد و فرصت طلب» در برابر «آدمهای پر مسئولیت خنثی و منفعل» می گذاریم. وقتی این تقسیم بندی اصالت و موضوعیت پیدا می کند خود به خود منبر رفتن نامسلمانها برای مسلمانها تبدیل به یک روش و یک حق برای به گوشه رینگ بردن مسلمانها می شود. [3] و [4]

حزب اللهی ها

اگر خود مذهبی ها این حالت را بپذیرند به طور طبیعی ترجیح می دهند که «اظهار به اعتقاد» نکنند یعنی خود خواسته به لاک انفعال و پنهانکاری و دوری از تأثیر گذاری در اجتماع پناه ببرند تا دردسرهای این انتظار نابجا را متحمل نشوند. خیلی هایشان دین و مذهب شان را به محافل خودمانی محدود می کنند و به خاطر بهم نخوردن تصور مردم از دینداران کسانی را هم که مایل به تأثیرگذاری هستند توصیه به کناره گیری و احتیاط می کنند؛ نرو، نگو، نپرس، حرف نزن، مخالف نباش، انتقاد نکن، ... یعنی کاملا محتاط و محافظه کار محض! به چه قیمتی؟ به قیمت دست نخوردن تصویری آرمانی از اسلام که هرگز هیچ اصطکاکی با هیچ کس و هیچ چیز پیدا نمی کند و همه اش جاذبه است! یعنی به قیمت دست نخوردن چهره خیالی از دینداران؛ وقتی نمی توانیم دیندار واقعی باشیم پس بهتر است اصلا اظهار به مسلمانی نکنیم!!!

راه دیگری که برای فرار از انتظارات حداکثری به وجود می آید این است که مسلمانها یک تعریف متفاوت از اعتقادات خودشان بدهند که به وضوح «صورت تقلیل یافته دین» است و با واقعیت متعارف دین ناهمخوانی دارد. استفاده کنندگان از این راه مسلمان هستند اما اسلامشان شخصی است، این شخصی کردن اعتقادات راه گریزی است از فشاری که به مسلمانها برای «مسلمان عادی» بودن وارد می شود. اینها می گویند: «نه! من مثل دیگران نیستم، من عاشق زیبائی های اسلام هستم و اصلا این چیزهایی را که می گویند [مثلا احکام فقهی] را به هیچ وجه قبول ندارم». این دسته اسلام را همانطور که دلشان می خواهد می پذیرند، احکام فقهی را از عقل خودشان استخراج می کنند! و دین شان تبدیل می شود به یک مقوله خانوادگی، شناسنامه ای یا مناسکی و ظاهری و حتی احساسی. هر وقت هم به مطلبی دینی برمی خورند که به ذائقه شان خوش نمی آید «بدون شناخت و از روی برداشت شخصی» می گویند این به نظر من اسلامی نیست، من این را نمی پسندم و همچین اعتقادی ندارم، دین من چیز دیگری می گوید! بنابراین اینها «در واقع» مسلمان نیستند، بودایی، مسیحی، کنفسیوسی یا تئیست هایی هستند که به اشتباه اسم خودشان را مسلمان گذاشته اند.

اما مسلمانها برای به هم زدن این حالت باید چه رفتاری داشته باشند؟

دین برای مسلمان مهمترین داشته اش است، اولین چیزی که از مسلمان دیده می شود باید دینش باشد نه خانواده و قومیتش، نه نژادش، نه تحصیلاتش، نه شخصیتش، نه هیچ چیز دیگر. پس کسی که جرأت اظهار به مسلمانی ندارد یا از ترس اینکه مورد هجمه دیگران قرار بگیرد یا شخصیت بزک شده اش نزد دیگران به هم بریزد خودش را شیرین می کند یا دین اش را سانسور می کند یک مسلمان منفعل و اخته شده است نه حتی یک مسلمان عادی، چه رسد به مسلمان فعال و موثر.

از طرفی مسلمان اگر زبل و زرنگ و با عرضه باشد به دل مردم نمی نشیند، انتظار دارند تصویر همان آدم سرافکنده و بی خاصیتی را که توی ذهنشان رسوب کرده و مرتب در سریالهای تلویزیونی دیده اند ثابت بماند و چیزی به هم نخورد. اما مقاومت در برابر این حالت واجب است تا مسلمانی از موضع ضعف و انفعال خارج شود. مسلمان نه تنها گردن شکسته و خمود و بی عرضه نیست بلکه محکم، عزیز و پرصلابت است. مسلمان ها نباید اجازه بدهند این تصویر محتاط، بی خاصیت و توسری خور بر تصویر اسلام فعال و انقلابی و موثر غلبه پیدا کند.

جواب دادن به انتظارات حداکثری و توقعات بیجا و منبر رفتن های بی مورد متولدین خرطوم فیل هم آسان است؛ این هنر نیست که کسی بیرون گود بایستد و نصایح و توصیه های اخلاقی دین را به مسلامانها یادآوری کند، حرف زدن که کاری ندارد! اما اگر کسی به جای طلبکار شدن از دیگران با عمل اش آنها را متوجه اشتباهشان کند کار بزرگی کرده نه اینکه هر وقت خودش مورد انتقاد قرار گرفت شناسنامه دینی و اعتقادی طرف را برای له کردن او و پشیمان کردنش از انتقاد رو کند. کسی که می خواهد مسلمانها را نصیحت کند باید بیاید وسط گود، باید یک پله بالاتر باشد، اظهار مسلمانی کند، عمل درست نشان بدهد و بعد شروع کند به منبر رفتن و نصیحت کردن دیگران.

 


تتمه: [1] به طور کلی در آثار هنری ما چهار تصویر از آدمهای دیندار دیده می شود، اولی دیندار معصوم یعنی کسی که معصوم نیست اما عملکردی کاملا معصومانه و فرازمینی دارد، دومی دیندار وارفته و بی خاصیت، مثلا یک پیرمرد نورانی با اخلاق، ناصح و مشفق و یا یک پیرزن لب گور که دائم تسبیح به دست یا کنار سجاده است و سومی هم دیندار عشقی، مثل جوانی که فقط به اسم مسلمان است و الا نه ظاهری مذهبی دارد و نه ابایی از انجام کارهای قشنگی که دیگران انجام می دهد دارد، اسلام عرفان منقلی و اشعار مولانا و موسیقی رپ و ...، تصویر چهارم هم مسلمان منافق است که بیشترین سهم را در آثار هنری ما داشته و همیشه استفاده از این تصویر حربه ای برای کوبیدن مذهب بوده است. خودمانیم تا حالا از خودتان پرسیده اید چرا تا حالا مشکلات یک جوان مذهبی که می خواهد در اجتماع تأثیر گذار باشد و یا نگران حفظ دینش است سوژه فیلمها و سریالهایی نبوده که در تمام طول این سی سال ساخته شده است؟ یا چرا فقط در زیر نور ماه یک تجربه کوچک از مشکلات دینداران در اجتماع را دیده ایم؟  [2] سریال او یک فرشته بود و همه سریالهایی که روحانیت را شکلی معصومانه و همیشه راهنما و راهبر نشان می دهند در واقع بزرگترین خیانت را به روحانیت اسلام می کنند، آنها تصویری کلیسایی از روحانی می سازند که آنقدر متصل به الوهیت است که می شود پیش اش به گناه هم اعتراف کرد. بنابراین وقتی آن معصومیت  در عمل دیده نمی شود مردم روحانیت فعلی را به هر حال خطاکار می بینند و به تدریج روحانیت از چشم مردم می افتد  [3] در سریال میوه ممنوعه دختری که خودش مجموعه ای از خطاها را مرتکب شده بود منبر می رود و یک حاج آقای وجیه و با سابقه دینداری را در کوران انتقادات تند اخلاقی و اسلامی! قرار می دهد. این تصویر همان دوگانه آدمهای بی مسئولیت منتقد و آدمهای بامسئولیت خنثی و منفعل است که به مردم القا می کند که در صورت دیدن کوچکترین رفتار غیرمعصومانه از دینداران اجازه دارند شخصیت آنها را لجن مال کنند  [4] یک مثال ملموس برای دوستان مجازی ام می زنم؛ این همان شیوه امثال کمانگیر ـ چماقگیر بالاترین و تیرکمونچی فرندفید ـ برای فرار از انتقاد است. امثال او چون فکر می کنند خودشان حق دارند از هر شیوه ای برای تخریب دین، روحانیت و دینداران استفاده می کنند وقتی در موضع انتقاد از طرف یک مسلمان قرار می گیرند که حالشان را می گیرد  به حمله کردن با نصایح اخلاقی دین پناه می برند تا طرف مقابل را از خدا بترسانند! و از انتقاد کردن پشیمانش کنند |  این مطلب درباره تفاوت عقلگرائی مطهری از اسلام گرایان اشعری را ببینید؛ مطهری هم درست بر خلاف انتظار معمولی که همه از دینداران دارند عقل گرایی انتقادی و اعتزالی را انتخاب کرده بود.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 29 آبان1387 و ساعت 6:45 |

 

داستان رپ شاید برای آن اوج گرفت كه صدا و سیمای بی‌شعور ایران، دست در دستِ رضا عطاران، تیتراژهای مجموعه‌های داستانی "متهم گریخت" و "ترش و شیرین" و "خانه به دوش" را در گره خوردن با موسیقی رپ ساختند تا بینندگان خود را با سبك دیگری از موسیقی كه به تازگی باید وارد ایران می‌شد، آشنا سازند. از همین تیتراژها بود كه بعدتر، امیرحسین مدرس و محسن نامجو به جامعه‌‌ی موسیقی افزوده شدند. محسن نامجو به خاطر ویژگی‌های فردی‌اش، تا مدت‌ها به عنوان ملعبه‌ای برای جامعه‌ی روشن‌فكرنما مطرح بود و مانور تبلیغاتی در اطراف او هنوز هم ادامه دارد.

رضا عطاران، كه به نظر نیاز به ریزبینی‌ شخصیتی بیش‌تری دارد، با این حركت مداوم و مشكوك خود، به قشر قابل توجهی از جامعه، موسیقی رپ را عرضه كرد. رپ‌خوان‌هایی كه دسته‌بندی‌های مختلفی برای خود دارند و در گروه‌های مختلفی به فعالیت می‌پردازند. آن چه كه برای جامعه نمود عینی دارد ، آهنگ‌های این رپ‌خوان‌هاست، نه مدل زنده‌گي ايشان.

یكی از مهم‌ترین این رپ‌خوان‌ها، سروش لشكری یا سروش سیدی، معروف به "هیچ‌كس" است، كه خیلی‌ها وی را به عنوان پدر رپ فارسی می‌شناسند. "هیچ‌كس"، به نظر مهم‌ترین رپ‌خوانِ فارسی و ساكن ایران مي‌باشد كه طرف‌داران زیادی دارد. در بین رپ‌خوان‌های فارسی زبان، شعرهای هیچ‌كس از پخته‌گی بیش‌تری برخوردار است و مضمون اجتماعی‌تری نسبت به باقی رپ‌خوان‌ها دارد.

یكی از مهم‌ترین آلبوم‌های رپ فارسیف آلبوم غير رسمي هیچ‌كس است با عنوان "جنگل آسفالت". به نقل از آماری كه یكی از مراكز مهم كشور تهیه كرده بود، نسخه‌ی آن بیش از پنج میلیون بار رایت(Write) شده بود و به تعداد بسیاری زیادتری نيز دانلود شده بود. در این آلبوم است كه هیچ كس، آهنگی پیرامون شهر تهران با عنوان "اختلاف" می‌خواند. (این‌جا تهرانه، یعنی شهری كه/ هر چی كه توش می‌بینی باعث تحریكه ....) آهنگي كه زياد شنيده شد.

هیچ‌كس در یكی از آخرین كارهایش، كلیپی را وارد بازار كرد به اسم "یه مشت سرباز". كلیپی كه در آن رپ‌خوان‌های دیگری هم حضور دارند. متنِ(Text) این آهنگ، در بررسی‌ای اجمالی، نكات زیادی را در روی‌كرد هیچ‌كس به موسيقي رپ، نشان می‌دهد. استفاده از نمادهای مذهبی و ملی در این آهنگ به شدت مشخص است:

جان بر كف بودن، نام خدا برای شروع، شكرگذاری از خدا، فحش دادن دنیا، كَل كردن با آن‌وری‌ آبی‌ها، وطن، خانواده، رفاقت، مرام، پذیرش اشتباه در عدم تحصیل، امید دادن به مخاطب، ابراز تمایل برای مقابله با دشمن، بالا بودن پرچم، یاد كردن از شهدا، الگوگیری از آن‌ها در ساده‌گی و خاكی بودن، لوتی‌گری، دعوت به هم‌فكری و هم‌راهی در این عقاید، توجه به صلح و پایان جنگ، دعوت به نشاط و شادابی.

متن آهنگ را در می‌توانید در ادامه‌ی مطلب بخوانید. توجه به اين متن، نكات بیش‌تری را به دنبال خواهد داشت.


تتمه: مي‌دانم كه روي اين مطلب و يادداشت خيلي بهتر مي‌شد كار شود. اما وقت نيست ديگر | می‌شود و باید اقدام مشكوك دیگر صدا و سیما را در برنامه‌ی شوك بررسی كرد. برنامه‌ای كه با بودجه‌ی سازمان تبلیغات اسلامی و به دست یكی از دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) تهیه شده بود و موجب شد تا اعتراضاتی را به دنبال داشته باشد. جريان رپ با اين اقدام دچار انحراف خاصي شد | رپ‌خوان‌های دیگری هم هستند كه مهم هستند. هم‌چون یاس و رضا پیش‌رو و غیره كه بايد بررسي شوند | دسته‌بندی‌های گروه‌ها و نحوه‌ی این تقسیم‌بندی‌ها نیز مهم است. "صفر دو یك" "صفر پانصد و یازده" و غیره | ورود رپ‌خوان‌های زن نیز كه رو به افزایش است را نیز باید بررسی كرد. شاید بعدترها و شاید به دست دوستی دیگر | اين نوشته مي‌تواند در راستاي تروجي موسيقي رپ تلقي گردد. لازم است تذكر داده شود كه نگارنده با موسيقي رپ مخالفتي ندارد. انتقادها جنبه‌ي ديگري دارند. |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هابیل در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 1:49 |

 

همین دیشب یکی از بچه های فرندفید یک فید با عکس منچ چهارنفره ارسال کرد و موجی از خاطرات گرد و خاک گرفته را از ذهنم بیرون کشید. بعضی ها ـ مثل برژینسکی ـ معتقدند شطرنج یک بازی سیاسی است و تجربه آن به مهارت سیاسی کمک می کند اما به نظر من شطرنج نصف منچ چهارنفره هم محتوای سیاسی ندارد، شطرنج بیشتر شبیه حل معماست تا یک بازی سیاسی:

 

ما چهار دوست با فاصله های سنی نزدیک به هم بودیم، دوست بزرگ رنگ قرمز، من رنگ آبی، سومی رنگ سبز، و آخری هم زرد را انتخاب می کرد و چهارنفری دور هم می نشستیم و شروع می کردیم به بازی «منچ چهارنفره». بازی ما اما یک بازی ساده نبود بلکه به شکل پیچیده ای برپایه مجموعه ای از قرادادها و تبانی ها پیش می رفت که ممکن بود در طول بازی تغییر کنند. قبل از بازی یا حین آن، در عیان و یا در خفا، به وسیله چشمک و اشاره یا با دست دادن علنی، قرادادهایی بین دو نفر برقرار می شد که از زدن مهره های همدیگر اجتناب کنند و اگر مهره مخالفی قصد داشت مهره یکی از متحدین را حذف کند متحد دیگر به کمکش بیاید و با تهدید کردن مهاجم او را نجات بدهد. این قراردادها خیلی کم تا پایان بازی دوام می آوردند چون بالاخره بازی یک برنده داشت و بیشتر وقتها مجبور می شدیم برای اول شدن از روی هم پیمان خودمان رد شویم.

از نگاه من، دوست بزرگتر که در اکثر موارد کوچکترین دوست را به عنوان متحد در آستین داشت نماد بارز ابرقدرتی مثل آمریکا بود. همیشه با فریب دادن دیگران سعی می کرد گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و در خیلی از موارد هم موفق بود. دوست کوچکترین هم که همیشه گول می خورد و آخر کارش به جر زدن و دعوا می کشید بیشتر به همین کشورهای کوچک و وابسته شباهت داشت که هیچ استقلال رأیی از خودشان ندارند. دوست سوم سیاست مستقل و خودسرانه تری داشت اما بیشتر سعی می کرد با آن دو نفر متحد شود تا من؛ یک قدرتی متوسط و خوش شانس بود. (حالا من می گویم خوش شانس و شما می شنوید خوش شانس! تصور کنید وقتی یک نفر 4ـ 5 بار پشت سر هم تاس بیاندازد و 6 بیاورد اصلا چه اسمی جز «خود شانس» می شود رویش گذاشت؟ حتی وقتی من روش گرداندن تاس توی لیوان را برای جلوگیری از تقلب پیشنهاد کردم باز همان قصه تلخ تکرار می شد). اما من به عنوان تنهاترین عضو همیشه به دست و پا زدن برای نجات دادن خودم و گاهی هم خواهش برای رحم کردن! مشغول بودم، به هر حال هر استقلالی ای که بین سه نفر پرسپولیسی گیر بیافتد سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت.

منچ چهارنفرهاز طرفی زهردار ترین و خطرناک ترین عضو بازی ها هم من بودم، تقریبا به هیچ کس رحم نمی کردم و حتی موقعی که می توانستم یکی از مهره هایم را به خانه نهایی برسانم این کار را به بعد موکول می کردم و مهره ای را حرکت می دادم که میتوانستم با آن یکی از مهره های دیگران را حذف کنم. هر وقت هم که قراردادی داشتم چون می دانستم دوامی ندارد در اولین فرصت نهایت استفاده را می کردم و قبل از ضربه خوردن، پیمان دوستی را به نفع خودم می شکستم.

بازی ما بازی قدرت بود، حرف اول و آخر را قدرت در آن می زد نه پیمانهایی که هر آن امکان نقض شدنشان وجود داشت. قواعد اصلی بازی مبتنی بر قدرت تعریف شده بودند و قرادادهای فیمابین نمی توانستند این قانون همیشگی و ملموس را تغییر بدهند. هیچ مرجع بالاتری برای شکایت وجود نداشت و مجازات پیمان شکن فقط در مقابله به مثل خلاصه می شد؛ البته اگر امکان و قدرت مقابله به مثل به دست می آمد! خلاصه اعتماد کردن یک ریسک بود و خیانت دیدن یک احتمال طبیعی.

به خاطر همین خصائص من روش بازی منچ چهارنفره را یک الگوی کوچک از واقعیت جهان سیاست می دانم و احساس می کنم تجربه آن در طفولیت تأثیر مثبتی روی ذهنیت ام درباره مفاهیم قدرت، سیاست، اعتماد، قرارداد و تحمل دیگران به عنوان مخالف گذاشته است. مدتها این سوال توی ذهن ام بود که چرا اکثر مردم درک درستی از روابط قدرت و سیاست کشورها ـ علی الخصوص کشور خودشان به عنوان یک کشور تنها ـ ندارند؟ چرا اکثرا ذهنشان درگیر تبلیغات رسانه ها یا حقایق اندکی است که از روزنامه ها یا از آدمهای به ظاهر مطلع دریافت کرده اند؟ چرا بعضی واقعیت ها را نمی بینند و فقط به بعضی دیگر اهمیت می دهند؟ ... اما حالا پاسخ مضحکی برای همه این سوالها پیدا کرده ام: همه آنها که شانس بازی منچ چهارنفره را نداشته اند! [شمایل خودشیفتگی]

پس یادتان باشد منچ چهار نفره کمک زیادی به فراگیری سیاست می کند و اصلا یک دوره آموزش عملی برای «سیاست ورزی» است، همانطور که گفتم، خود من به خاطر تجربه تنهائی در میان متحدان مخالف، نسب به انزوای بین المللی ایران احساس همدردی زیادی دارم و فکر می کنم کاملا درک می کنم که سیاستمداران ایرانی با چه دشواریها و تنگناهایی برای حل مسائل سیاسی کشور روبرو هستند. با این وصف این از وظایف حتمی دولت است که از توسعه منچ چهار نفره حمایت کند!!! یادم می آید آن اوخر منچ شش نفره هم آمده بود، حالا خبر ندارم منچ با تعداد بیشتری هم آمده است یا نه؟ راستی این را هم فراموش نکنید که اگر خدا دو پسر یا بیشتر بهتان داد حتما تشویق شان کنید که منچ بازی کنند، شاید در آینده سیاستمداران بدردبخوری از آب درآمدند، البته شاید!

 


 تتمه: دو روایت متفاوت از تاریخچه این بازی: منچ و بازی آدم! عصبانی نشو! | تیتر تیکه صدا و سیمایی داشت ها، گرفتید یا نه؟ | هی ما می گیم سرنوشت مملکت نباید دست یک عده احمق بیافتد هی رفقا از ما ایراد می گیرند، خانم فروز رجائی فر فرموده اند: براندازی جمهوری اسلامی تنها با تاسیس سفارتخانه آمریکا ممکن است !!! یعنی ارزش کارشون اینقدر بوده ها، قدرشونو بدونید! اما قسمت جالب ترش اینه: «يك چيز جالبي بگويم كه شايد هم خودتان به آن دقت كرده باشيد، به نظر من قسم اين آقاي دلال ، قسم حضرت عباس و دم خروس است چون اسم انگليسي «American Iranian consul » را كه برعكس بخوانيد مي شود« CIA » .در حالي كه حضرات مي توانستند مثلا بگويند« American Iranian socirty » و به جاي «شورا » بگويند «انجمن» يا «كانون». اين به نظر من عمدي است» | جناب روح الله حسینیان هم فرموده اند: «ساده زیستی با پولداری مغایرت ندارد. ممکن است فردی پولدار باشد اما ساده زیست هم باشد و از پولش در مسیر انقلاب، اسلام و مردم استفاده کند». یادتان هست قبل تر ها راجع به یکی دیگر از افاضات ایشان نوشته بودم: درجه ایمانت چنده؟ | دبیرخانه مجلس خبرگان هم رسما خودش را با این نظرسنجی مسخره کرده است   

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 22 آبان1387 و ساعت 22:54 |

 

خیلی وقت است که چیزی درباره احمدی نژاد ننوشته ام. نزدیک به چهار سال از انتخاب احمدی نژاد می گذرد و از همین حالا تقریبا همه حوادث سیاسی رنگ و بوی انتخاباتی گرفته است. اما دور از این همهمه وفشار تبلیغاتی باید به این سوال پاسخ بدهیم که احمدی نژاد را واقعا چگونه دیده ایم:

 

احمدی نژاد یک آدم اجرایی موفق بود و خواسته اصلی مردم ـ رفع فقر و تبعیض ـ را خوب درک کرده بود. احمدی نژاد به این باور رسیده بود که او و گروه اجرایی اش یعنی تیم کوچک دوستان و اطرافیانش می توانند همانطور که در شهرداری، استانداری و فرمانداری موفق بوده اند در ریاست جمهوری هم موفق باشند اما مقام ریاست جمهوری علاوه بر اینکه به توانایی های اجرایی و مدیریتی نیازمند است محتایج به نگاه کل نگر و هوش و تجربه سیاسی نیز هست. نمی توان با همه مسائل به شکل اجرائی و جزی برخورد کرد. بنابراین اگر تجربیات اجرایی را کنار بگذاریم احمدی نژاد و گروه او از تجربه سیاسی (از آن قسمی که مورد نیاز ریاست جمهوری است) برخوردار نبودند.

روش سیاسی ای که احمدی نژاد نیازمند آن بود تا شعارهایش را عملی کند «صداقت با مردم» و «فریبکاری با دشمنان» بود. در عوض احمدی نژاد دنبال راضی نگه داشتن مردم با فریبکاری بود و به جای دودوزه بازی با دشمنان خارجی سعی کرد خودش را برای آنها شیرین کند. این همان اشتباهی بود که خاتمی از نوعی دیگر مرتکب شده بود. احمدی نژاد مردم را از واقعیت ها دور نگه داشت و سعی کرد با گفتن حرفهای دو پهلو و انداختن تقصیرات به گردن این و آن واقعیت ها را از دید مردم پنهان نگه دارد. تنها رابطه ای که احمدی نژاد با مردم داشت این بود که سعی می کرد با تکیه بر احساسات و معتقدات اسلامی و دم زدن دائم از اهمیت مردم «زور مردمی» دولت خودش را افزایش بدهد تا بلکه بتواند «مبارزه شخصی» خودش را پیش ببرد.

انتظار این بود که احمدی نژاد در مقابل دشمنان داخلی پشت پرده ها را رو کند و قضاوت را به مردم بسپرد اما او به مبارزه ای شخصی و لجوجانه روی آورد و سعی کرد با «اقدامات اصلاحی خاص» در دولت باعث عصبانیت مخالفان خود شود. در حالی که اطلاع مردم از فسادها و رانت ها و سوء استفاده ها باور به صداقت و مقبولیت قطعی احمدی نژاد را نتیجه می داد دولت از رو کردن نام مفسدان اقتصادی سر باز زد و مردم عملا از صحنه حذف شدند و فقط «لفظ مردم» به عنوان سلاحی در یک دعوای شخصی استفاده شد.

احمدی نژاد با حرکت در مسیر غیر از آنچه رای مردم بود با دشمنانش تنها شد و برای تقویت وضعیت خودش اشتباهات بیشتری مرتکب شد. او در بسیاری از موضوعات با لجاجت و یکدنگی از پذیرش نصیحت و راهنمایی های دیگران و مقتضیات فشای رسانه ای سرباز زد و راه شخصی خودش را برای موفقیت در پیش گرفت. اطرافیان و طرفداران سرسخت احمدی نژاد (کیهان و رجانیوز و پرتو و ...) هم در اشتباهات احمدی نژاد مقصر بوده اند. آنها با حمایت خود رویه احمدی نژاد را تایید کردند غافل از اینکه این روش روزی خود آنها را غافلگیر خواهد کرد و ممکن است آن روز خیلی دیر شده باشد طوری که انداختن تقصیر به گردن مخالفان یا کودتای رسانه ای ـ هرچند که تا حدودی واقعیت یافته بود ـ هیچ دردی را درمان نمی کند.

احمدی نژاد با این تصور که انتخاب او اتفاق بسیار مهمی بوده وظایف و شعارهایش را فراموش کرد و درباره اصلاحات حساس اقتصادی رویه ای ساده انگارانه و دستوری را در پیش گرفت. او که فکر می کرد تنها انتخاب شدنش برای مردم کافیست و کارها به هر حال و در هر صورت و به خاطر حضور او ! رو به اصلاح خواهد رفت در حقیقت به نوعی خودشیفتگی، خودمحوربینی رسیده بود و سخنان پیامبران گونه ای که گاه گاه مطرح می کرد نتیجه همین توهم بود. اما احمدی نژاد باید می دانست در این دنیا کارهای پیامبر نمایانه او «متعارف» تلقی نمی شود، که فی المثل نامه نوشتن به سران سیاسی پدیده ای متعلق به چند قرن پیش است و امروز شیوه های دیگری نیاز است.

احمدی نژاد در سفرهای استانی و سایر سخنرانی ها عمومی طوری سخن گفت که گویی مردم برای او تجمع کرده اند. مثلا در راهپیمائی ها طوری سخن گفت که انگار مردم به خاطر حمایت از او به خیابان آمده اند، در حال که مردم برای مسائل مهم تری راهپیمائی می کنند و تنها به امید حل مشکلات و خواسته های عمدتا اقتصادی شان به سیاستمداران دل می بندند. در یک کلام احمدی نژاد مردمگرایی واقعی اش را از دست داد، او مردم را به مفهوم و ابزاری برای توسعه قدرت دولت خودش تبدیل کرد. از مردمگرایی احمدی نژاد تنها لباسی ساده و تفاوتش با مسئولینی که تا خرخره از بیت المال به نفع خود و خانواده شان استفاده کرده و می  کنند باقی مانده است و این البته هنوز برای بسیاری از مردم «امید بخش» است.

احمدی نژاد مرتب با رسانه های بیگانه مصاحبه کرد اما با رسانه های مخالف داخلی چنان رفتار لطیفی نداشت. او برای خارجیها نامه نوشت، مرتب آنها را مورد خطاب قرار داد و هر جا که رفت همه را دعوت کرد که به ایران بیایند اما هیچ وقت الطاف مشابهی شامل حال مخالفان داخلی و حتی اصولگرایان واقعی که دلسوزانه او را نقد می کردند نشد. گرچه این رفتار او در قبال مخالفینش کاملا قابل توجیه است اما توجه بیش از اندازه او به رسانه های خارجی ابدا قابل درک نیست.

احمدی نژاد در پرونده هسته ای مسیر درستی را انتخاب کرده بود و ادامه همین مسیر با مدارا و تعادل کافی بود تا پیروزی نصیب ایران شود اما رئیس جمهور چون موقعیت خودش را تضعیف کرده بود سعی کرد با افراط و بزرگنمائی ـ خصوصا در سفرهای استانی و در برابر مردم محروم ـ موضوع هسته ای را آنقدر بزرگ کند که سایر مشکلات مردم در سایه آن دیده نشود در حالی که چندان احتیاجی برای این اقدامات نبود؛ مردم ایران نه تنها به ضررورت داشتن انرژی هسته ای معتقدند بکله کشورشان را نیازمند به بازدارندگی«سلاح هسته ای» می دانند چون تحمل هیچ کدام از مصیبت های تاریخی را که بدخواهی اجانب و ضعف نظامی گریبانگیر این کشور کرده را ندارند.

 


تتمه: معایب نوشتاری را اگر هست به بزرگی خودتان ببخشید و احمدی نژاد از نوع چهارم را اگر ندیده اید حتما ببینید | با این قسمت از این نوشته کلاشینکف ـ شیخ کلاش ـ تا حدود زیادی موافقم گرچه تیتر و جملات قابل نقدی دارد: مبنا و محور سیاست ... "ساده سازی" امور است و این فرض که اگر امور ساده شد، زود به نتیجه هم می رسد، با این فرض، اصولا افرایش توقعات مردم اساسا نامطلوب نیست، وعده ها داده می شود و سخاوت مندانه هدیه می شود، چون اساسا محدودیت و مانعی برای تحقق وعده ها متصور نیست، مفهوم سیاست و تدبیر در این گفتمان، شبیه سنت "تبرک" است، کافی است دست و اشاره دولتمردان نظر کرده بر کارها بخورد و متبرک شود تا کارها خودشان درست شود، "هاله نور" با همین نگاه، رویت می شود، ...، جابجایی و عزل وزیران و مدیران یک رویه ثابت می شود و حتی دامنه تغییر مدیران به استانداران و مدیران میانی درجه سوم هم کشیده می شود، حتی اگر ظواهر و آمار و واقعیات جامعه "چیز" دیگری را نشان دهد، غلامحسین الهام سخنگوی دولت از کاهش قیمت مسکن خبر می دهد و رئیس جمهور در کنفرانس خبری از بهبود وضعیت معیشت و قدرت خرید مردم سخن می گوید، این سخنان را نباید دفاعی ساده از عملکرد قوه مجریه دانست، بلکه در پس آن یک تئوری کلامی-معرفتی پنهان است |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 1:42 |

 

نوشته اخیر هابیل باعث شد دوباره آنچه را که مدتها دغدغه ام بود به یاد بیاورم؛ تفاوت نقد و غرغر! نقد با غرزدن فرق دارد اما این دو بسیار با هم اشتباه گرفته می شوند. مخصوصا در سیاست بسیار اتفاق می افتد که عده ای غرغر کردن و بد گفتن را به جای نقد جا می زنند و ناخواسته عیار نقد را در سرزمین فکری ما پائین می آورند. به هر حال ما مردمی هستیم که کم «نقد» می کنیم و زیاد «غر» می زنیم و لازم است که برای تفکیک این دو و احتراز از خلط آنها نگاهی به تفاوت های «نقد» و «غرغر» داشته باشیم و دانسته های خودمان را برای تفکیک این دو دوباره مرور کنیم:

 

 

ـ نقد سبک سنگین کردن عاقلانه است و تنها بر شمردن اشکالات نیست، شخص منتقد ابتدا محسنات را می بیند و سپس به اشکالات و بدیها می پردازد. نقد کردن یک فعالیت تحلیلی و عقلایی است، مبتنی بر استدلال است و نیازمند قدرت تحمل و تأمل. نقد دشواریهای خاص خود را دارد و تنها از عهده کسی بر می آید که در موضوع مورد نقد صاحب حداقل تخصص و اطلاعات باشد. نقد در یک «پارادیم» مشخص موجودیت می یابد و نیازمند یک «الگوی منظم فکری» است.

ـ غرزدن آسان است و نیاز به هیچ الگوی منطقی و ساختار مشخص برای توجیه ندارد، نقد از آگاهی عمیق بر می آید و غرزدن از نگاه سطحی و اطلاعات ظاهری و عوامانه، منتقد علت جویی و آسیب شناسی می کند اما شخص غرغرو تنها بدگویی می کند و بزرگنمایی. غر زدن از نگاه منفی سرچشمه می گیرید اما نقد از نگاه واقع بینانه و مبتنی بر آگاهی بر می خیزد. انتقاد باید دلسوزانه و همراه با شفقت باشد اما غرزدن جز به بدخواهی و احساس دشمنی صادر نمی شود. نقد به اطمینان و حتی حسن نیت احتیاج دارد. غرزدن با نوعی بدبینی و شکایت از زمین و زمان همراه است. در کل غرغر مثل کف روی آب است که به واسطه اتفاقات و جریانات سیاسی پیدا و ناپیدا می شود.

ـ ذهنی که به غر زدن عادت کرده است «فرصت طلب» است و از هر رطب و یابسی برای ایراد گرفتن بهره می جوید اما ذهن منتقد به دنبال اصلاح است و به همین دلیل اشکالات را می بیند و در کنار مشاهده و بیان آنها، «راهکار» هم ارائه می دهد. اما کسی که غرغر می کند فقط نقائص را بر می شمارد، شخص غرغرو با سرهم کردن همه اشکلات و بدیها و ربط دادن واقعیات چند پهلو کار خودش را توجیه می کند و حتی موارد صحیح را هم سیاه نمائی می کند. بنابراین غر زدن با توهم توطئه و مظلوم نمایی هم مرتبط است. در یک کلام غر زدن مبتنی بر احساسات است و نقد مبتنی بر عقلانیت.

ـ نقد روش صحیح ندارد، نقد خودش روش و راه صحیحی است برای اصلاح کردن، کسی که شرایط نقد را رعایت نکند «نقد بد» نکرده است بلکه اصلا «نقد» نکرده است. نقد بد وجود ندارد چون: «نقد همیشه خوب است».

ـ  غرزدن سوی دیگر دلدادن و کور و کر شدن است. همانطور که گفته اند حب الشیء یعمی و یصم، باید گفت: بغض الشیء ایضا یعمی و یصم. وقتی احساساتمان را برای قضاوت درباره چیزی استفاده می کنیم جای هیچ احتمال مخالفی باقی نمی گذاریم و کاملا یکطرفه و خط کشی شده به داوری دست می زنیم. بنابراین غرزدن با تعصب یا دلدادگی به یک جریان یا یک پدیده نزدیکی دارد.

ـ غر زدن اگر نظم هم داشته باشد اتوپیایی است و از نگاه تاریخی و درک ضروریات اجتماعی که عمدتا کُند اتفاق می افتند عاجز است و همیشه فراتر از آنها و بی نیاز از شناخت دقیق آنها و به صورت «رادیکال» و آرمانخواهانه نظر می دهد.

ـ انتقاد کردن با «امر به معروف و نهی از منکر» مناسبت دارد، اگر فقط به یکی از اینها یعنی تنها به امر معروف یا نهی منکر توصیه شده بود نمی توانستیم چنین سخنی بگوئیم اما کنارهم قرار گرفتن این دو نشان می دهد که در انتقاد صحیح، داشتن دیدگاه و پشتوانه نظری بسیار مهم است. کسی که فقط امر به معروف می کند فقط لیستی از خوبیها را نشان می دهد و کسی که فقط نهی از منکر می کند همیشه نیمه خالی لیوان را می بیند اما آنکه این دو را با هم جمع می کند نشان می دهد که «واقع بین» است و تفکراتش بر بنیان منظمی استوار شده. اثر حرف چنین کسی هم بیشتر است چون از موضع هماهنگ و قابل فهمی زده می شود. امر به معروف و نهی از منکر هیچوقت از هم جدا نیستند. لذا  انتقادهای مثلا فرهنگی یا اقتصادی هم اگر بدون دیدگاه مطرح شوند پشیزی ارزش نخواهند داشت.

ـ از نشانه های روانشناختی آدمهای غرغرو اینست که گناه تمام کمبودها و ناداشته ها و زندگی ناگوار خودشان را به گردن دیگران و شرایط بیرونی می اندازند و اگر علت عقب ماندگی هایشان را به خودشان ارجاع بدهی می گویند: من چکار می توانستم بکنم؟ من دستم به کجا بند بوده؟ من چه تأثیری می توانستم داشته باشم؟ و ...؟ نوع خاصی از این حالت که انسان خودش را از «عمل» جدا می کند و فلسفه وجودی خودش را در حرف زدن و تفسیر کردن شرایط و بدیهای پیرامونی خلاصه می کند در «روشنفکری» متجلی است. روشنفکری در «بی عملی» گرفتار است، همواره نسبت به شرایط موجود معترض است و هرگز خودش را در موضع تکلیف و باید و نباید نمی پذیرد. روشنفکر همه چیزها را برای سوژه های نقدش می خواهد و خودش را از همه چیز مبرا می داند. روشنفکری «مصونیت طلب» است و مخصوصا اگر فعالیت کردن با چنین حال و هوایی محل امرار معاش اش شده باشد دائما حرکت در مسیر اشتباه را تقویت می کند.

ـ خلط بین غرغر و نقد یک «حربه سیاسی» برای رسانه هاست و در کشور ما آنقدر استفاده شده که به بیماری رسانه ها تبدیل شده است. صاحبان رسانه ها کاملا سیاسی عمل می کنند به طوری که بیشتر از آنکه رسانه باشند «بوق تبلیغاتی» هستند و فعالیتشان زمانی معنا پیدا می کند که فرصت بهره برداری سیاسی مهیا می شود. بنابراین در مواجهه با جریانهای مخالف غرغر کردن و بدگویی به صورت «دستور کار» در می آید و انصاف و واقع بینی به راحتی ذبح می شود.

 


تتمه: مدعی نیستم که فقط نقد می کنم و هیچوقت غر نزده ام. ممکن است در مطالب مدرسه ما جاهایی هم دیده باشید که غر زده ام، اما همیشه حواسم بوده است که غرغر یا فریاد اعتراض را با نقد قاطی نکنم | بهترین روش برای نقاد خوب شدن اینست که به حافظه مان اهمیت بیشتری بدهیم و قدرت و شجاعت اعتراف کردن ـ حداقل در برابر وجدانمان ـ را به دست بیاوریم، این حالت در وجود آدم بهترین تأثیر را دارد، دقیقا مثل نقد که با نشان دان آثار سوء اشتباهات زمینه بهتر شدن را مهیا می کند | بعضی ها که هوایشان خیلی کثیف است هر نوشته ای می بینند مثل نقد با آن برخورد می کنند و انتظار دارند اخلاق و روش انتقاد صحیح در آن رعایت شده باشد در حالی که هر نوشته مخالفی نقد نیست؛ بعضی وقتها غرغر است و بعضی وقتها صدای بلند یک اعتراض | در پایان این نوشته را به امیدحسینی (نویسنده وبلاگ آهستان) تقدیم می کنم به خاطر دلایلی که خودش بهتر می داند | از همین وبلاگ: مختصری درباره احساسات در سیاست و البته:  از بین چهار واکنش یکی را انتخاب کنید  |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 17 آبان1387 و ساعت 7:25 |


چند روزی را كه به طور پیوسته در فضای وب‌لاگ‌های فارسی‌نویسِ سیاسی‌نویس چرخ بزنی و مطلب بخوانی و نظر بدهی، با طیفِ نوشته‌هایی مواجه می‌شوی كه همه سعی در انتقاد از اتفاقاتی دارند كه در دور و اطراف می‌افتد. انتخابات ریاست جمهوری آمریكا، استیضاح كردان، فعالیت‌های زیرزمینی دانشجویان دانشگاه .... و هزاران خبر و تحلیل متفاوت دیگر.

 گویا همه احساس تكلیف می‌كنند و می‌خواهند در این عرصه، حرفي داشته باشند و نظري بدهند و سعی در راهنمایی افكار عمومی و گاه مسئولین دارند و می‌خواهند روشن‌گری كنند و از این حرف‌ها.

بعضی به تخریب می‌پردازند و بعضی‌ها به افشای خصوصی‌ترین رابطه‌ها و مسائل اشخاص می‌پردازند و بعضی‌ها نیز سعی می‌كنند  روشن‌فكرمآبانه در جایگاهِ یك روشن‌فكر بیاستند و با نقدهای خود، پُز در كنند.

همه فكر می‌كنند باید انتقاد كنند. و اما آيا در هر كاری و در هر جایی باید دست به نقد زد؟ آیا لازم نیست گاهی نیز تخریب كرد؟ آیا لازم نیست گاهی خصوصی‌ترین اتفاقات را بر ملا كرد؟ آیا لازم نیست گاه به فحاشی پرداخت؟ آیا لازم نیست برخی اتفاقات و برخی اشخاص را به باد تمسخر گرفت و استهزاء كرد؟ آْیا لازم نیست برای برخورد با برخی پدیده‌ها و آدم‌ها، دست به كاری زد جز نوشتن؟ اما آیا انتقاد كفایت می‌كند؟!

چرا وب‌لاگرهاي سیاسی‌نویس، تا این حد نق می‌زنند و غرغر می‌كنند. چرا صرفا در فضای مجازی هستند و در فضای حقیقی دست به حركتی مصلحانه و ایجابی نمی‌زنند؟ تنبلی؟ بی‌حالی؟ بی اعتقادی به نوشته‌های‌شان؟ نداشتن هیچ نحوه تجربه در فعالیتي مثبت و كارا؟

به نظر می‌رسد كه جامعه‌ی وب‌لاگرهای سیاسی‌نویس، به جامعه‌ای با حرف‌هایی مختلف، جامعه‌ای عصبی، شاكی، نق نقو و غرغرو كه گاه برای به اثبات رساندن حرف خود، حاضر هستند از تحریف، فحّاشی، تمسخر و از این نوع استفاده كنند. كم پیدا می‌شود وب‌لاگی كه در آرامش و در فضای منطقی و با دیدی عمیق به كالبدشكافی وقایع و به تحلیلی جامع و دقیق از وقایع بپردازد.

 نق زدن و غرغر كردن در ميان وب‌لاگرهاي سياسي‌نويس نبايد به يك عادت تبديل شود.

 


تتمه: قابل توجه منتقدين عجول كه نگارنده‌ی این مطلب نیز خود را بعید و مستثناي از این جو نمی‌داند. اما این نكته و این بحث را برای این بیان داشته است تا با طرح بحث در میان وب‌لاگرها درمانی برای این وضعیت پیدا شود | اين مطلب كاملا بي‌ربط به اين مطلب را بخونيد. مخصوصا پي نوشت شماره‌ي دو را | نمي‌دونم كار خوبي هست كه از بعضي از وب‌لاگرهاي دوست و برادر(!) خواهش كنم كه در مورد اين موضوع مطلب بنويسند يا خير. بدم نمي‌آد پنج نفر رو اسم ببرم و دعوت كنم ازشون براي نوشتن در اين مورد توي وب‌لاگ خودشون |

+ نوشته شده توسط هابیل در پنجشنبه 16 آبان1387 و ساعت 17:46 |

 

تصویر شماره نوزدهم افتضاح ملی 

برای مشاهده شماره هفدهم به ادامه مطلب بروید یا روی تصویر بالا کلیک کنید

 افتضاح های قدیمی   +   افتضاح های جدید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افتضاح ملی در چهارشنبه 15 آبان1387 و ساعت 16:3 |

 

بزرگترین مشکلی که ما برای تحلیل اتفاقات سیاسی پس از انقلاب با آن مواجه هستیم عقب انداختن منطق از عمل است، منطق باید پیش از عمل کار کند در حالی که عده ای آن را فقط برای توجیه اتفاقاتی که رخ داده است به کار می بندند، پیرو بحث تسخیر سفارت این نوشته را هم ببینید:

 

 وقتی پای تصمیم گیری های بزرگ به میان می آید اشتباه در محاسبه ممکن است فاجعه آمیز باشد. وقتی یک کشور کوچک و با موقعیتی ضعیف و متزلزل می خواهد تصمیمی حساس در برابر یک قدرت نظامی بزرگ تر بگیرد نباید اشتباه در محاسبه انجام بدهد والا ممکن است نتیجه اشتباهش فاجعه به بار بیاورد:

تاوان اشتباه در محاسبه چقدر است؟

ژاپن برای توسعه امپراطوری خودش فقط یک اشتباه در محاسبه انجام داد اما تاریخ خودش را تسلیم آمریکا کرد. ژاپنیها پیش بینی کرده بودند که اگر ناوگان دریایی آمریکا را در «پرل هاربر» با یک ضربه جدی مواجه کنند می توانند ظرف شش ماه به تمام اهدافی که در نظر گرفته اند برسند، اما ژاپنیها فقط فکر شش ماه اول را کرده بودند نه شش ماه های بعدی را. نتیجه این شد که با وجود بسیج عمومی برای مقابله با آمریکا این کشور به اشغال درآمد و در نهایت با فاجعه اتمی مواجه شد. بعد از آن این آمریکائی ها بودند که برای اقتصاد، سیاست و فرهنگ ژاپنی ها برنامه ریزی می کردند؛ حالا ژاپن یک مستعمره آمریکاست اما به شکلی جدید و ناپیدا.

فتحعلیشاه با اینکه یک بار تجربه شکست از روسیه و قرارداد ننگین گلستان را داشت بدون محاسبه و در نظر گرفتن قدرت غول بی شاخ و دم روسیه تجربه تلخ جنگهای دور اول را تکرار کرد و عباس میرزا را روانه جنگ دوباره نمود. گرچه پیروزی های موقتی نصیب عباس میرزا شد اما وقتی «پاسکوویچ» وارد جنگ شد تا تبریز پیشروی کرد و با دادن اولتیماتوم پایتخت را تهدید نمود. اینجا بود که خود عباس میرزا نماینده ای برای تقاضای صلح فرستاد تا قرارداد ننگین تر ترکمانچای به امضا برسد و ایران به کلی از پس گرفتن سرزمین های از دست رفته اش نا امید شود.

صدام هم عادت نداشت چیزی را محاسبه کند، او در حمله به کویت بدون در نظر گرفتن قدرت آمریکا وارد عمل شده بود. نتیجه اشتباه فاجعه بار صدام این شد که آمریکا عراق را سالهای طولانی به ذلت و زبونی و خواری دچار کرد و با فلج کردن اقتصاد و سیاست اش قدرت نظامی اش را هم عملا بی اثر گذاشت تا اینکه به یک بهانه واهی و در یک موقعیت مناسب این کشور را به کلی اشغال کرد؛ رویای ناسیونالیسم عربی که به باد رفت هیچ، مردم یک کشور هم به سالها ذلت و بدبختی و حقارت دچار شدند و حالا هم باید حضور دائمی آمریکا را تحمل کنند.

فرماندهان جوان و مسئولین بی تجربه ایرانی در جنگ هشت ساله یک اشتباه در محاسبه انجام دادند و باعث طولانی شدن جنگ شدند. کسانی که فکر می کردند با ورود به خاک عراق و گرفتن یک امتیاز موفق به تنبیه متجاوز و نشستن سر میز مذاکره می شوند هرگز قدرت و دشمنی آمریکا را در محاسبات خود نیاورده بودند، آنها فکر می کردند اگر بخش مهمی از خاک عراق را اشغال کنند آمریکا دست روی دست می گذارد و تماشایشان می کند! نتیجه این شد که پس از اشغال «فاو» آمریکا رسما وارد خلیج فارس شد و بعد از چند ماه این ایرانیها بودند که با اشک و حسرت داروی تلخ صلح را می خوردند درحالی که صدام هنوز مایل به نبرد بود.

ساکاشویلی سرمست از حمایت دوستان غربی اش فکر کرده بود که حمایت آمریکا و اروپائیها برایش کافیست تا هر کاری که دلش می خواهد در قفقاز انجام بدهد اما این یک اشتباه بزرگ بود، اشتباهی که قدرت واقعی در قفقاز یعنی روسیه را در نظر نیاورده بود، نتیجه پیشروی نظامی و بدون محاسبه ارتش گرجستان در خاک خودش ـ اوستیای جنوبی ـ پاسخ سهمگین روسها بود، ضربه ای که خیال لشکر کشی دوباره را تا مدتها از ذهن گرجی ها دور می کند و جالب اینکه هیچ کمک و حمایت جدی ای هم از طرف غرب برای ساکاشویلی صورت نگرفت.

دانشجویان احساساتی و چپ نمای پیرو خط امام فکر کرده بودند که با تسخیر سفارت و گروگان گرفتن دیپلمات های آمریکائی می توانند شاه را پس بگیرند یا آمریکا را در موضع ضعف قرار بدهند!  بخت با ایران یار بود که آمریکا به دلایلی نتوانست وارد جنگ مستقیم و همه جانبه شود و به جز حمله مختصری که در طبس تدارک دید اقدام نظامی دیگری انجام نداد اما ابرقدرت بیکار ننشست و هر کاری که از دستش بر می آمد برای فشار به ایران انجام داد و تا همین امروز آنقدر خسارت و سختی به کشورمان وارد کرده است که در هیچ محاسبه ای نمی گنجد.

همیشه فرصت اشتباه کردن وجود ندارد

خداوند انقلاب ایران را تضمین کرد و تمام اشتباهات به نحوی به خیر گذشت و فاجعه بزرگی ـ بزرگ تر از شهدا و جانبازان و خسارات جنگ و تحریم ها و فشارهای سیاسی ـ اتفاق نیافتاد، اما خداوند به هیچ قومی تضمین نداده است که همیشه همین اتفاق تکرار شود. خداوند به هیچ قومی اجازه نداده که پیرو احساسات و بی تجربگی شان باشد و همیشه هم خطر از سرشان بگذرد! پس چرا ما باید عقل و قدرت محاسبه مان را اسیر اشتباه تاریخی عده ای جوان خام و بی تجربه و احساساتی بکنیم؟ چرا باید برای تسخیر سفارت بزرگداشت و مراسم و جشن روز دانشجو و دانش آموز بر پا کنیم؟

احساسات عقل را متهم به ذلت و زبونی می کند اما این تاریخ است که باید حکم واقعی و نهایی را بدهد. وقتی شاه عباس صفوی تبریز را به عثمانی واگذار کرد و به جنگ ازبکها رفت لابد کسانی بوده اند که او را متهم به زبونی و ذلت کنند اما اگر عقلایی در آنزمان وجود داشتند حتما متوجه محاسبه قدرت ناکافی ایران برای مقابله همزمان با ازبکها و عثمانی ها می شدند. نتیجه اینکه شاه عباس به خاطر قدرت تدبیرش یک اسطوره تاریخی است نه یک خائن زبون! کار شاه عباس همانقدر درست بود که حزم و احتیاط فعلی مسئولین ایرانی برای مدارا با فرصت طلبی های همسایگان ریز و درشت اش، کدام عقل سالمی حکم می کند که ما با همان احساسات انقلابی و برای دادن پاسخ دندان شکن به ادعای تصاحب سه جزیره به شارجه حمله نظامی انجام بدهیم یا سفارت امارات را تسخیر کنیم؟

مشکل موافقان گروگانگیری این است که وقتی می گوئیم اشتباه دانشجویان اینهمه آسیب و زیان به کشورما وارد کرده است می گویند اما همه اینها ـ منجمله جنگ ـ به نفع ما تمام شده است! و هرگز به این فکر نمی کنند که اگر می توانستیم جلوی اینهمه بدبختی و خسارت را بگیریم آیا نباید می گرفتیم؟ اگر می توانستیم با احتیاط جلوی اینهمه شرارت آمریکا را بگیریم آیا نباید چنین تدبیری می داشتیم؟ متاسفانه تا وقتی دستگاه تبلیغات جمهوری اسلامی چنین باورهایی را ترویج می دهد که جنگ به نفع ما بوده و به وقوع پیوستن آن به خیر و صلاح مملکت تمام شده است حرف زدن در برابر چنین موضوعاتی بسیار سخت و پر از سوء تفاهم خواهد بود.  

 


تتمه: علت اصلی نوشتن این مطلب بحثی بود که دیشب در فرندفید بین من و اسماعیل و مجید و علاقبند و الیاس و سوتک و ... در گرفت. بحث ما در فرندفید از اینجا شروع شد به اینجا کشید و در اینجا به پایان رسید | نوشته ای که سال پیش به مناسبت 13 آبان در همین وبلاگ گذاشته بودم: واقعیت های سیاسی 13 آبان | کلاشینکف هم به مراسم امروز 13 آبان رفته بود؛ دماسنجی برای شعار "مرگ بر آمریکا" 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 13 آبان1387 و ساعت 18:3 |

 

تصویر شماره هجدهم افتضاح ملی 

برای مشاهده شماره هفدهم به ادامه مطلب بروید یا روی تصویر بالا کلیک کنید

 افتضاح های قدیمی   +   افتضاح های جدید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افتضاح ملی در شنبه 11 آبان1387 و ساعت 18:2 |

 

آقا ما کچل شدیم، زبانمان مو در آورد اما درست نشد که نشد، هر چی تبلیغ می کنیم که آقا جان! وقتی از تهران به قم تشریف می برید سمت چپ جاده اگر دریاچه سفید رنگی دیدید زود نگوئید دریاچه نمک، به خورد ملت نمی رود! هر چه گفتیم یاد بچه هایتان ندهید که این دریاچه نمک است حرف توی گوش کسی نرفت که نرفت! وقتی می گوئی بابا این حوض سلطان است نه دریاچه نمک، می خندند! مسخره ات می کنند! با قیافه حق به جانب بهت پوزخند می زنند! طرف توی عمرش نکرده یک نگاه به نقشه کشورش که نه، به نقشه استان خودش بیاندازد اما وقتی بهش می گوئی این حوض سلطان است نه دریاچه نمک چنان نگاه عاقل اندر سفیهی به سر تا پایت می اندازد که آرزوی مرگ می کنی!

مشکل اما به جغرافیا شناسی مردم ما مربوط نمی شود، یعنی اصلا هیچ ربطی به اطلاعات جغرافیائی ندارد. می دانید که من هم نمی خواهم اینجا به کسی اطلاعات جغرافیایی بدهم. مشکل بزرگ تر از این حرفهاست و آن اینکه مردم ما اطمینان خاص و فوق العاده ای به دانسته های شخصی و عرفی شان دارند و اگر کسی بخواهد آنها را از جهل مرکب بیرون بیاورد ابدا غافلگیر نمی شوند. اصلا توی خون این مردم نیست که غافلگیر شوند، بلکه در کمال مهارت عنان سخن به دست می گیرند و طرف مقابل را متهم می کنند به بیسوادی و ندانستن و الکی حرف زدن. الحمدلله سواد مردم ما در بیشتر حوزه ها مثل همین تشخیص ندادن حوض سلطان و دریاچه نمک است و وقتی می خواهی مطلع شان کنی خون به جگر می شوی و به جایی هم نمی رسی. مردم ما همیشه فکر می کنند می دانند دریاچه نمک کجاست و یک هزارم درصد هم احتمال نمی دهند که آنچه می شناسند یک وقت دریاچه نمک واقعی نباشد.  

حالا از همین مردم چطور می شود سواری گرفت؟ یک نفر آدم خوش تیپ و تیغیده با کت و شلوار و کراوات، شیک و اتوکشیده بعلاوه عینک و کیف و کتاب وسایر لوازم روشنفکری، کافیست همین آدم بیاید بگوید: «این اصلا دریاچه نیست، این همان قله دماوند است که ادوارد چی چی برای اولین بار آن را در ایران کشف کرده و در کتابش هم آورده» این مردم قیافه حق به جانب و مطلع به خودشان می گیرند، سر تکان می دهند، تأیید می کنند و در یک کلام: «باورشان می شود»! بعد هم اگر بهشان انتقاد کنی می گویند: «حرف نزن! تو بیشتر می فهمی یا ایشون که در کالج کاهدانی سوئیس درس خوانده اند؟»

برای اینکه دریاچه نمک را ببینی باید خیلی زحمت بکشی، دیدن دریاچه نمک مشقت دارد و به این راحتی ها نیست. مرد می خواهد، مرد که صد کیلومتر توی بیابان در همان مسیری که از کنار بزرگراه به حوض سلطان نگاه کرده پیش برود، از خستگی و تشنگی و گرمای بیابان نترسد، و وقتی به دریاچه نمک رسید آنوقت خودش می فهمد که آن حوض کوچک کنار بزرگراه ضربدر ده هم بشود باز توی دریاچه نمک گم است، می فهمد که در خیال خام بوده و ندیده و نشناخته قضاوت می کرده، می فهمد که فهم و سواد آدمیزاد از اول نمناک و ناقص شکل می گیرد.

جدا از اینکه مطلب حکم ضرب المثل دارد که «بعضیها همیشه دریاچه نمک شان حوض سلطان است»، گریز من به صحرای کربلای نوشته ام باقی مانده؛ سواد این جوانهای حزب اللهی ما، امثال همین وبلاگ نویس های دوآتشه را می گویم، سواد اینها درباره موضوعاتی مثل ولایت فقیه یک چیزی مثل تشخیص ندادن حوض سلطان و دریاچه نمک است. همانطور که نمی شود به مردم عادی فهماند که آنچه کنار راه قم می بینند حوض سلطان است نه دریاچه نمک به این رفقای مخلص هم نمی توان گفت که این که شما می گوئید ولایت فقیه نیست. اما مگر می توان جرأت کرد و تذکر داد که این ولایت فقیه نیست؟! مغز خر خورده باشد کسی که جرأت کند بهشان بگوید وقتی عکس ولی فقیه را دیدید زود نگوئید ولایت فقیه، بابا این فقط حوض سلطان است، کجا تا دریاچه نمک؟! نه، مگر کسی از جانش سیر شده باشد،... فکر نمی کنم کسی جرأتش را داشته باشد.

تنبیهات:

1ـ این نوشته یک نقد درون گفتمانی بود و نباید علیه خود این گفتمان مورد سوء استفاده قرار بگیرد، مشابه این معنا در خارج از گفتمان فقهی هم مصداق دارد، مگر نه اینکه سواد روشنفکری هم در حد تشخیص ندادن حوض سلطان و دریاچه نمک است؟ مگر نه اینکه روشنفکران ما بعضی وقتها فرق کوه و دریاچه را هم تشخیص نداده اند؟

2 ـ این نوشته خطاب به خودم هم بود، من هم فرق حوض سلطان و دریاچه نمک را نمی دانستم اما همانطور که به خاطر آزار کرمهایم با پای خودم سراغ ورق زدن نقشه های جغرافی رفتم و غافلگیر شدم دوست دارم همیشه همین اتفاق بیافتد و بدون اینکه کسی خودش را برای رفع جهالتم به زحمت بیاندازد خودم پرسان پرسان دنبال «سوال» بگردم و برای پیدا کردن «جواب» در سوزاندن فسفرهای خودم خست نورزم.  

3 ـ نتیجه بحث از زبان ابن سینا؛ «کل ما قرع سمعک فذره فی بقعة الامکان، ما لم یذدک عنه قائم البرهان». یعنی هر چه به گوش تو خورد آن را ممكن بدان و در بوته امكان بگذار تا زمانی که برهان استواری آن را منع كند.

 


تتمه: برای اینکه مطمئن شوید حوض سلطان و دریاچه نمک فرق دارند: نقشه دریاچه نمک و حوض سلطان،  حوض سلطان،  دریاچه نمک آران | ای کاش برای حوض سلطان و دریاچه نمک ولایت فقیه هم لینک و عکس داشتم!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 11 آبان1387 و ساعت 0:0 |

داشتم اخبار مربوط به آقای كردان را مرور می‌كردم و می‌خواندم كه برخوردم به اظهار نظر آقای مصباحی مقدم كه مسائل اقتصادی مجلس در كمیسیونی به ریاست‌اش بررسی می‌شود.

آقای مصباحی مقدم در اظهار نظری مشكوك و تكان دهنده و در عین حال توهین آمیز این‌چنین می‌گوید:

"توصیه می كنم وی پیش از طرح استیضاح استعفا دهد و نگذارد مسئله به استیضاح كشد زیرا كه علاوه بر جعلی بودن مدارك تحصیلی وی مسائل دیگری از جمله مسائل حیثیتی(؟) نیز مطرح خواهد شد."

رفتار احمقانه‌ی بعضِ نیروهای اصول‌گرا با آقای كردان، علاوه بر مشكلات و مسائلی كه برای دولت و نظام ایجاد می‌كند، باعث می‌گردد تا نحوه‌ی تعامل این دو با یكدیگر به عنوان الگو در نهادهای مردمی و دولتی نیز اعمال شود. زمانی كه رئیس یكی از مهم‌ترین كمیسیون‌ها مجلس در مورد یك وزیری كه قانونا بر جایگاه وزارت تكیه زده است، این چنین می‌گوید، در درجه‌ی اول مسئولین و در درجه‌ی بعدی، مردم یاد می‌گیرن تا با با آن‌هایی كه مشكل و مسئله‌ای دارند، به همین نحو برخورد و مبارزه كنند. آبروی آدم‌ها را بردن و اعتبارحیثیتی ایشان را خدشه دار كردن، آن‌قدر ناپسند است كه نیازی به تشریح نمی‌بینم.

مصباحی مقدممصباحي مقدم آن‌قدر پر رو هست كه در ادامه نيز اضافه كند كه:

"اگر بنا باشد استيضاح وي راي نياورد به حيثيت مجلس لطمه مي‌خورد."

اميدوارم استيضاح كردان راي نياورد و پس از آن، خودش از سمتش استعفا دهد

خدا عاقبت ما را به خیر كند....

 


تتمه: متن اصلی خبر در خبرگزاري موج

+ نوشته شده توسط هابیل در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت 1:7 |

 

منتظر شدم آب و تاب گزارش آخر این بشر از آمریکا تمام شود تا این نوشته را روی وبلاگ بگذارم:

 

نمی دانم چقدر به اوضاع بی ریخت و درب و داغان گزارشگرهای صدا و سیما دقت کرده اید و آیا متوجه شده اید که خبرنگاری در صدا و سیما با چه فاجعه ای روبروست یا نه؟ مثلا دیده اید خبرنگاران و گزارشگران پاچه خواری را که موقع انتخابات از در سطل زباله تا ورقه امتحانی همه چیز را به انتخابات ربط می دهند تا بلکه مردم بیشتری را پای صندوق بکشانند و دل مدیران صدا و سیما را شاد کنند؟ دیده اید خبرنگاران خانم و جوانی را که از سر نابلدی یا نداشتن ذوق و قریحه چه گزارشهای آبکی ای تهیه می کنند و دلشان هم خوش است که خبرنگاری کرده اند؟ دیده اید گزارشهای مناسبتی و تکراری خبرنگارانی را که جز از سر تنبلی و برای رفع تکلیف ساخته نمی شوند و تا حالا هیچ چیز جذاب و هیچ نوآوری خاصی در آنها یافت نشده ؟ ... دقیقا در چنین فضایی است که امثال نجف زاده گل می کنند و تبدیل به پدیده! می شوند.

نجف زاده یک گزارشگر به شدت احساساتی است و اساسا هیچ پشتوانه منطقی و عقلائی پشت گزارش هایش پیدا نمی کنید، حتی اگر از او بخواهند دو دقیقه بدون نمایش نفرت انگیز حساسات در لحن و صدایش حرف بزند نخواهد توانست. متاسفانه نتیجه سی سال تجربه کار رسانه ای و حرفه ای! و خرج کردن پولهای یامفت در صدا وسیما شده است: «نجف زاده»! این بشر با آن احساسات زرد و صورتی و مهوعی که دارد بیشتر بدرد دخترها خانمهای ترشیده علاقمند به سیاست می خورد و حرفها و تصاویرش هیچ ربطی به واقعیت سیاسی جامعه ما یا هر جامعه ای که نجف زاده از آن گزارش و مستند تهیه می کند ( لبنان یا آمریکا یا هر جای دیگری) ندارد. نجف زاده از دنیای شخصی خودش و از احساسات و نگاه مبتذل خودش گزارش می گیرد، او خودش را برای مردم روایت می کند و با سانتی مانتالیزمی که انگار در درونش نهادینه شده یک قالب جدید و جذاب برای مدیران صدا و سیما و مردم از همه جا بی خبری که عقده کار متفاوت دارند درست کرده است، قالبی که حالا اینقدر مهم شده که وقتی مستند سفر به نیویورک پخش می شود واکنشهای مثبت و منفی به آن را می بینیم و من هنوز در عجب ام چطور اسم این گزارشها را «مستند»! می گذارند و اصلا چطور نجف زداه اینقدر برای ملت مهم شده است؟ (مقایسه کنید با کار خبرنگار شبکه ای مثل بی بی سی که طرف برای رو کردن باورهای نژادپرستانه به استخدام پلیس درمی آید و با کار گذاشتن دوربین مخلفی یک موج خبری و رسانه ای در انگلستان راه می اندازد یا نگاه کنید به خبرنگارانی که با مستندهاشون پشت پرده تبانی ها و رشوه های دنیای فوتبال را رو می کنند، به آنها می گویند مستند خبری به چیزهایی که نجف زاده هم می سازد می گویند مستند خبری!!)

این نوع گزارش های احساسی و یکطرفه سلیقه و تحلیل مردم را تحت الشعاع قرار می دهد و به تدریج ذهن مردم را به خوراک مناسبی برای فریب سیاسی مبدل می کند، عینا مثل اذهان مشنگ آمریکائی، همان اذهانی که توهم اربابی عالم را به مغزشان فرو کرده اند اما عقلشان به اسارت رسانه ها در آمده، مثل آب خوردن تحت تاثیر رقابتهای درون حزبی و برون حزبی قرار می گیرند آنقدر که برایشان از نان شب  هم واجب تر می شود، در حالی که اگر از خود آمریکائیها بپرسی بین دمکراتها و جمهوریخواهان واقعا چه فرقهایی وجود دارد نمی توانند جواب درست و حسابی بدهند، اما باز هم با همان رقابت های تبلیغاتی سرکار می روند! همان اذهان شوتی که دستگیری یک نفر در یک کشور جهان سوم برایشان بزرگتر از کشته شدن هزران نفر به دست ارتش خودشان جلوه داده می شود اما هیچ وقت از خودشان نمی پرسند که «چرا اینطور است»؟

نجف زاده یک پاچه خوار سانتی مانتال است، منتها از نوع حرفه ای تربله، نجف زاده حربه خوبی برای سرکار گذاشتن مردم است و اینکه مردم به مهمترین چیزی که فکر می کنند «پودر لباسشویی» باشد نه مهم تر از آن، نه وعده های سرکاری مسئولان، نه واقعیت های سیاسی، نه درد دلهای واقعی مردم یا ارتقاء شعور سیاسی شان. مدیران صدا و سیما و مسئولین سیاسی در ایران دوست ندارند مردم به چیزهای جدی و حساس فکر کنند و به خاطر همین از ظهور امثال نجف زاده استقبال می کنند. صدا و سیما هم با پول فراوانی که از نفت به جیب می زند و با بی مبالاتی و گشاده دستی در اصول حرفه ای و اخلاقی زمینه جولان چنین پدیده هایی را به خوبی آماده کرده و در نتیجه راه خوبی برای تغییر نگاه بینندگان تلویزیون پیدا شده است.

نمونه ایی از شاهکارهای احساسی نجف زاده را به یادتان می آورم: یادتان هست سر قضیه سقوط هواپیمای  C_130صدا و سیما برای کشته شدن خبرنگاران چه قشقرقی به پا کرد؟  یادتان هست چقدر راحت کشته شدگان ارتش در همان هواپیما فراموش شدند و مرگ چند خبرنگار به فاجعه ای بزرگ تر از سانحه سقوط هواپیمای وزیر و نمایندگان مجلس یا کشته شدن بیش از 300 سپاهی در سال 81 تبدیل شد؟ یادتان هست نجف زاده برای تحریک احساسات مردم چه فیلم مشمئز کننده ای جلوی دوربین بازی کرد؟ این نمونه نشان می دهد که صنف خبرنگاران صدا و سیما ـ مثل اصناف دیگر ـ آنقدر بهشان پرو بال داده شده که خودشان را مهمترین موجودات روی زمین تصور کرده اند و باورشان شده است که اجناس مهمی هستند آنقدر که تمام وقت تلوزیون را برای مرثیه رفقایشان قبضه کنند. و باید بگویم واقعیت تلخ قدرت گرفتن اصحاب رسانه در ایران هم به همان شکل غربی در حال اتفاق افتادن است و چند سال بعد باید شاهد باشیم که مرگ یک خبرنگار یا هنرپیشه بیشتر از یک رئیس جمهور اهمیت پیدا کند.

متاسفانه بعضی از مذهبی ها گول ظاهر او را خورده اند اما متوجه نسیتند که این پدیده بر خلاف ظاهرش اصلا مذهبی نیست بلکه امثال او اگر مبسوط الید تر از اینی که هستند باشند چنان ریشه مذهب و اخلاق را می زنند که خود مدیران احمق صدا و سیما هم چشمهایشان گرد شود. می توانم یک نمونه واضح در اینباره بیاورم:

قبل از تحویل سال 1387 و در کوران گزارشها نوروزی این نجف زاده پاچه خوار باز سراغ یک گزارش متفاوت رفت اما اینبار نهایت بیشعوری و بی فرهنگی خودش را ثابت کرد. این آغا با زیرپاگذاشتن همه اصول اخلاقی میکروفون دستش گرفت و از هر کس که رسید ـ زن، مرد، پیر، جوان و حتی خانم محجبه ای که در کنار شوهرش ایستاده بود ـ پرسید: «همه ما خاطرات متفاوتی از نوروز داریم، یکی از آن خاطره ها خاطره های عاشقانه است، شما چه خاطره عاشقانه ای از نوروز دارید؟» ...؟! ...؟! شما بودید چه جوابی به او می دادید؟ ...؟ البته مردم ایران هنوز آنقدر پشتوانه فرهنگی و تربیتی شان را از دست نداده اند که به نجف زاده جواب بدهند ـ حتی یک نفر ـ و او که بور شده بود آخر گزارش از این وضع متاسف شد!!! اما می دانید اگر نجف زاده این سوال را از من می پرسید چه می کردم؟ میکروفون را از دستش می گرفتم و اول از خودش می خواستم که یک خاطره عاشقانه نوروزی از خودش و یکی از اعضای خانواده اش به ویژه خواهر یا مادرش تعریف کند، واگر نمی کرد؟ انقدر کتکش می زدم که صدای سگ بدهد، جوری که هوس چنین گزارش گرفتنی از سر هر آدم بی تربیت و غربتی که اندازه خر راجع به اخلاق و حریم و حیا نمی داند بیافتد، البته اگر زورم می رسید! و اگر بیشتر زورم می رسید می رفتم سراغ تک تک آنهایی که اجازه پخش چنین گزارشی را به او داده اند یا اصلا گزارش اش را می بردم می گذاشتم جلوی رهبر انقلاب و ازشان می خواستم که به من طلبه بی سواد ثابت کنند که چطور می شود چنین افتضاح و گاف بزرگی را از صدا و سیما تحمل کرد و علیه گشاد بازی های مسئولینش دم بر نیاورد؟ حیف که نمی توانم، ...

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 7 آبان1387 و ساعت 17:36 |

 

نطق پیش از دستوری كه امروز به بیانِ آقای لاریجانی آمد، آن‌قدر خنده‌دار و مضحك بود كه نمی‌دانم چرا مسئولین صدا و سیما دست به سانسور آن نزدند و آن را پخش كردند. صدا و سیمایی كه خیلی چیزها را به سهولت سانسور می‌كند، این بار سخنان مسخره‌ی لاریجانی را پخش كرد.

لاریجانی امروز در نظق پیش از دستور خود در باره‌ی مطالب منتشر شده درباره اعطای تسهیلات به نمایندگان اظهار گله مندی كرد و در سخنانی چنین گفت:

 "نمایندگانی که از شهرهای مختلف به تهران آمده‌اند تا در نهاد مجلس به قانون‌گذاری و نظارت اشتغال یابند از داشتن حداقل(؟) سر پناه برای اسکان محروم هستند."

 لاریجانی در ادامه‌ی سخنان‌اش به این نكته اشاره كرد كه:

 "هیات رئیسه برای تهیه مسکن نمایندگان از بودجه مجلس مبالغی که حداکثر(؟) 80 میلیون تومان است برای رهن مسکن آنان در نظر گرفت که در مناطق جنوبی(؟) تهران بتوانند خانه‌ای برای نمایندگان تدارک ببینند."

 دقت فرمودید: "حداقل سرپناه با 80 میلیون تومان در جنوب تهران". حرفِ مفت از این بزرگ‌تر تصور كرده‌اید؟! نمی‌دانم آقای لاریجانی چند وقت است در خانه‌ی شخصی می‌نشیند و چند وقت است از قیمت خانه و اجاره و رهن بی‌خبر است كه می‌خواهد با حداكثر با 80 میلیون تومان در مناطق جنوبی تهران، حداقل خانه را رهن نمایند. كاش از آقای لاریجانی پرسیده می‌شد كه منظور ایشان از مناطق جنوبی تهران دقیقا كجا می‌شود؟ تجریش؟ پاسداران؟ ولی عصر؟ میدان شهدا؟ میدان انقلاب؟ شوش؟ دیلمان؟ باقرشهر؟ یا ....

 آقای لاریجانی! مردم خر نیستند! مردم می‌فهمند كه با هشتاد میلیون در مناطق جنوبی تهران می‌شود خانه‌ی خیلی خوبی رهن كرد. گاه حتی می‌شود خانه‌ی به نسبت متوسطی خرید. نمی‌دانم شما حداقل سرپناه را چه می‌دانید. اما بد نیست كمی با مردمِ پایین دست بگردید تا بفهمید معنی حداقل سرپناه و مناطقِ جنوبی تهران چیست. تا بفهمید معنی حداكثر 80 میلیون در زبانِ مردمی كه به شما رای داده‌اند چیست.

آقای لاریجانی! شما رئیس مجلس جمهوری اسلامی ایران هستید و حرف‌تان نباید سست و مسخره باشد. اگر نمی خواهید با مستضعفین و پابرهنگان بگردید و كمی حال آن‌ها را درك كنید، حداقل قبل از صحبت‌های‌تان از مشاوران املاك قیمت‌ها را سوال كنید.

 


تتمه: مي‌توانيد هم‌چنين بخوانيد اين‌جا را | هم‌چنين‌تر مي‌توانيد ببينيد: نمايندگان مجلس، فقيرترين افراد | نماینده‌ای که خبر 100 میلیونی را اعلام کرد، محاکمه می‌شود! |
+ نوشته شده توسط هابیل در یکشنبه 5 آبان1387 و ساعت 20:38 |

 

اهل فضل یا فاضل به کسی می گویند که حکیم یا عالم نیست اما دانسته های فراوان و محفوظات خوبی در چنته دارد بنابراین وقتی لب به سخن باز می کند دیگران را از فضل خودش بهره مند می کند. بحث اهل فضل در حوزه های علمیه خیلی بوده و الان هم کمابیش هست، اینجور بحث ها را من خیلی دوست دارم. قدیم ندیم ها به طلبه های تازه وارد و کم تجربه هم می گفتند «فاضل مکرم» که اگر پیشرفت می کردند در مراتب بعدی به ثقة الاسلامی و حجة الاسلامی و آیة اللهی می رسیدند. به ریشه این لفظ (ف ض ل) هم که نگاه بکنید معنی زیادت می دهد، یعنی فضلاء کسانی هستند که چیزی اضافه از دیگران می دانند و می فهمند.

اهل فضل امروزی و کسانی که سواد میانه و معلومات زیاد دارند و سرشان درد می کند که برای دیگران حرفی بزنند بیشتر گرایش به کار مطبوعاتی دارند و در روزنامه ها فعال هستند. مقاله نویس ها (آنهایی که از خودشان می نویسند نه آنهایی که ترجمه یا کپی می کنند) اغلب چنین آدمهایی هستند و جالب است که بعضی از بزرگان و فلاسفه ایده های فکریشان را از همین مقالات معمولی روزنامه ها گرفته اند؛ پیش آمده که طرف حرفی زده که حامل معنای عمیقی بوده اما خودش متوجه باطن عمیق سخن اش نبوده است. اینکه فرموده اند «رب حامل فقه غیر فقیه و رب حامل فقه الی من هو افقه منه» دقیقا حالتی است که اهل فضل دارند، آنها ذوق پیدا کردن مطالب جالب را دارند اما ممکن است خودشان به باطن و معنای عمیق آن پی نبرند ولی آن را در جایی بیان کنند که در ذهن فهیم تر و باسواد تر از خودشان جرقه ای بزند و فکر تازه ای ایجاد کند.

بخشی از اهل فضل هم اینروزها وبلاگ نویسی می کنند، یعنی فضل شان را به صورت مجازی منتشر می کنند اما چون وبلاگنویسی هنوز در سطح پائینی است نمی شود وبلاگنویس ها را به طور کلی اهل فضل خواند. توی مهمانی های خانوادگی یا جمع های دوستانه هم خیلی ها دوست دارند اظهار فضل کنند و سواد خودشان را نشان بدهند، اما متاسفانه بیشتر حرفها به سمت سیاست میل می کند. انگار سیاست ساده ترین میدانی است که هر عقل و سوادی می تواند در آن جولانی بدهد، نظریه ای بسازد و خودی نشان بدهد، اما این بحث های سیاسی چون به نتیجه نمی رسد و بیشتر سبب مراء و جدال می شود همیشه اعصاب خورد کن و ناراحت کننده اند.

تمایل به اظهار فضل و سواد در دوره نوجوانی و جوانی خیلی زیاد است. جوانها وقتی چیزهای تازه ای یاد می گیرند با غرور شان قاطی می کنند و وقتی به دیگران عرضه می کنند طاقت نمی آورند کسی بدیل و معارض یا حتی مکملی برای سخنشان ارائه کند، یعنی فقط گوش شنوا می خواهند و تنها انتظار تحسین و تمجید دارند. اینها اهل فضل کم طاقت و عصبی هستند که اطلاعات و دانسته های تر و تازه ای دارند اما لحن بیان درستی ندارند یا موقعیت شناسی شان برای اظهار فضل ضعیف است یعنی برای جلب توجه بیشتر فضل فروشی می کنند تا اظهار فضل. جماعت جوان و هیجان زده ظرفیت نقد شدن را هم ندارند و زود به شخصیت شان بر می خورد بنابراین برای همنشینی باید چند سالی بهشان فرصت داد یا صبر کرد تا ازدواج کنند و مشخص شود که اصلا دل و دماغ اظهار فضل و سواد برایشان باقی می ماند یا نه؟

اما جای بسی حسرت است که دیگر بین آدمهای معمولی فاضل و باسواد مثل قدیم پیدا نمی شود و جدا باید حسرت خورد که مردم ما اینقدر راحت طلب و دور از فضل و ادب شده اند. آدمهای باسواد و فاضل امروز اگر هم پیدا بشوند اکثرا «کارشان سواد است» یعنی چیزهایی را که خوانده اند برای زندگی شان خوانده اند نه برای دانستن و فهمیدن یا به خاطر علاقه شان. بحث های ما دیگر مملو از حدیث و شعر و آیه نیست، مشاعره بین پیرمردها و بزرگ های خانواده ور افتاده است و در هم نشینی ها از هر طرف که می روند به سیاست می رسند! کسی کتاب نمی خواند، کتابخوان ها هم کتاب درست و حسابی نمی خوانند. جوانهای دانشگاه رفته هم که فقط بلدند درسهای دانشگاهشان را پس بدهند ـ آنهم ناقص و نادرست ـ و ظرفیت ها اینقدر پائین است که اکثرا به رشته تحصیلی شان تعصب دارند و علم اول و آخرین را در کف خودشان می بینند و بقیه علوم را طفیلی و حاشیه علم خودشان تلقی می کنند. اطلاعات بدردنخور و بی استفاده خیلی زیاد شده است، زبانهای گویا بیشتر از گوشهای شنواست و مردم ترجیح می دهند اطلاعات به ظاهر جذابی را که به گوششان رسیده با تعصب برای دیگران نقل کنند و کمتر کسی معلومات پخته، حلاجی شده و قابل استفاده ای دارد. در یک کلام الان مردم ما بیشتر اهل جهل هستند تا اهل فضل. و افسوس که:

از حشمت اهل جهل به كيوان رسیده اند    جز آه اهل فضل به كيوان نمی رسد

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 4 آبان1387 و ساعت 22:53 |

 

تصویر شماره هفدهم افتضاح ملی 

برای مشاهده شماره هفدهم به ادامه مطلب بروید یا روی تصویر بالا کلیک کنید

 افتضاح های قدیمی   +   افتضاح های جدید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افتضاح ملی در پنجشنبه 2 آبان1387 و ساعت 17:49 |