تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

ایدئولوژی مار خوش خط و خال و ظاهر فریبی است، «نگاه ایدئولوژیک» به تاریخ، دین، سیاست و  همه موضوعات اندیشه، تفکر را از موضع اصلی خود خارج و منحرف می کند. بنابراین نیاز به شناخت ایدئولوژی یک نیاز کاملا ضروری است؛ایدئولوژی مار خوش خط و خال و ظاهر فریبی است، «نگاه ایدئولوژیک» به تاریخ، دین، سیاست و  همه موضوعات اندیشه، تفکر را از موضع اصلی خود خارج و منحرف می کند. بنابراین نیاز به شناخت ایدئولوژی یک نیاز کاملا ضروری است؛

 

1_«ایدئولوژی» از احتیاج به «عملگرایی» و نیاز به تدوین بایدها و نبایدهای فوری و راهگشا سر بر می آورد و به «وسواس استخراج» و «وسواس انطباق» تصورات و مقبولات با حوزه های علمی و دینی راه می یابد، این آفت خصوصا در فرهنگ ما که سابقه غنی تاریخی و دینی داریم نمود بارزتری دارد و ساده تر می توان علائم آن را تشخیص داد.

2_ایدئولوژی در به خدمت گرفتن علم و تلفیق آن با سنت های تاریخی و دینی ماهر است. ایدئولوژی با مبنا قرار دادن وضعیت موجود آن را به مثابه ملاک و امرنهایی دین توسعه می دهد و دستور العمل همیشگی را از تصورات و توهمات خود درباره آنچه امور حتمی و ضروری پنداشته است استخراج می کند. به همین سبب ایدئولوژی قشری گراست و مسائل را بدون عمق و فارغ از محتوا و «صوری» می بیند.

3_ سازندگان نظام های قشری و صوری از نبوغ فوق العاده ای برای توجیه تفکرات خود بهره می برند اما نبوغ آنها تنها بیشتر متوجه نظم و شباهت های ظاهری و جالب توجه جوانتر هاست.

4_نگاه ایدئولوژیک به امور دینی ظاهرا در پی مسیرهای عملی برای تحقق دین است اما جستجوی ایدئولوژیک در واقع مترادف است با بازخوانی دین به صورتی که خودمان می خواهیم، به نفعمان است، به کارمان می آید و یا به ذائقه مان مطابق می آید، در حالی که جستجوی حقیقی دین یعنی؛ تحقیق در امر دینی همانطور که هست. متاسفانه ایدئولوژی تمام تاریخ را با یک زبان می خواند، تکامل تدریجی تاریخ را نادیده می گیرد، تحمیل مسئله می کند و پرسش خودش را به همه چیز ـ تاریخ، اخلاق، علم و سیاست و ... ـ ارائه و از آنها پاسخهای دلخواه استفاده و استخراج می کند و همواره برای توجیه کار خود به اصطلاح فریبنده «نیاز امروز» متوسل می شود.

5_ایدئولوژی به سندسازی برای محکم نمودن پایه های خود رو می آورد، تمام فتوحات و موفقیت ها را به نام و حساب خود می گذارد اما تمام شکستها و دگرگونیها را به پای مخالفین می نویسد. ایدئولوژی از مزیت نگاه خاکستری که خصوصا برای مورخان امتیاز بزرگی محسوب می شود محروم است. همه چیز را یا سیاه می بیند و یا سپید، و در واقع همان تئوری «یا با ما، یا علیه ما» را به تمام امور سرایت می دهد.

6_ ایدئولوژی برای حیات و جانداختن خود نیازمند ابزار «توجیه» است و بدون آن نمی تواند کاری از پیش ببرد.

7_ عیب بزرگ دستگاه ایدئولوژیک این است که از کار می افتد. ایدئولوژی چون اساس و پایه محقانه ای ندارد از تولید و زایش مستمر، عقیم و ناتوان است هر چه جلوتر می رود بیشتر به کندی و کهنگی و شعارسازی میل می کند.

8_ اتکای به ایدئولوژی دوراندیشانه نیست، ایدئولوژی آسیب پذیر است چون از همان راهی که برای خود تولید وجاهت نموده از همان راه هم امکان ضربه پذیری و انتقاد را فراهم کرده  و آشکارا با آنچه از دور اندیشی و عاقبت بینی در فرهنگ اسلامی می دانیم در تضاد و تعارض قرار می گیرد.

9_ ایدئولوژی سازی مانند ساختن دین دولتی است، دین دولتی هم مانند آئین نامه هیئت وزیران یا بخشنامه اداری است که به تدریج دین را از محتوا خالی می کند و با اصالت دادن به نظم صوری پیام و محتوا را به قالب و شکلی بدون عمق تبدیل می کند، که حاصل آن جز تصلب و جمود و رکود و عقب ماندن از غنای اندیشه دینی نیست.

10_همه اینها را به عرض رساندم به آن جهت که تقلیل دین به ایدئولوژی بزرگترین آفتی است که غنای فرهنگی ما را تهدید می کند و بهتر است که از آن به «بیماری نگاه ایدئولوژیک» تعبیر کنیم. بنابراین  برخی کلمات کلیدی این بیماری عبارتند از: عملگرایی، وسواس استخراج، مهارت در تطبیق، گرایش به دستورالعمل سازی، توجه به وضعیت موجود، نیاز امروز، نگاه صوری، تحمیل مسئله، شعار سازی، سندسازی تاریخی، نگاه سیاه و سفید، توجیه، اصالت نظم ظاهری، فقر محتوایی، تصلب و جمود.  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 30 مهر1387 و ساعت 18:3 |

 

من حسين درخشان را نمي‌شناسم. حداقل نه آن قدري كه دانشطلب مي‌شناسد. شايد زياد هم اين نشناختن مهم نباشد. اما به نظرم اين مهم است كه ام‌روز عصر، حسين درخشان در همايش فرديد شركت كرده بود و حضور داشت. فكر كنم اين مهم باشد كه حسين درخشان بعد از سخنراني احسان شريعتي پيش احسان رفت و در مورد آزمون دكتري از او سوال پرسيد. فكر مي‌كنم اين‌ها مهم باشد. شايد براي شما. دوربين نبود تا اولين عكس حسينِ درخشاني را كه ظاهرن عددي نيست، روي مدرسه‌ي ما بگذارم.

 

نظرات دانشطلب اضافه شد:

هابیل عزیز!
این بشر که تو امروز اتفاقی دیده ایش، بیشتر از هر چیز یک دروغگوی تمام عیار است که مثلا وبلاگنویس مشهور این وبلاگستان درپیت ایرانی هم هست. طرف به راحتی هر چه تمام تر دروغ می گوید و ملت ساده دل را سر کار می گذارد. توی وبلاگش سریالی از نوشته ها را ردیف می کند که فلانی از من شکایت کرده و می خواهد پدرم را در بیاورد اما بعد به راحتی هر چه تمام تر می گوید: شوخی کردم!!! عینا مثل بچه هایی که از مسافرت به مریخ برای دوستانشان خالی می بندند عقده خود بزرگ بینی اش را با سر هم کردن داستانهای تخیلی و دروغهای شاخدار باز می کند و چه لذتی هم از این کار می برد. حالا هم در حال سرکار گذاشتن ملت با داستان بازگشت به ایران است!

من فقط مانده ام این عقل کلهایی که به او اهمیت می دادند ـ چه قبل از پاچه خواریهای هدفمندش از جمهوری اسلامی و احمدی نژاد که به طمع بازگشت سالم انجام می دهد و چه بعد از آن ـ آنها دیگر چه جور آدمهایی هستند؟ مخصوصا وقتی می بینم عناصر شگرف و پرمدعایی هم پیدا می شوند که تمام حواسشان به این پسرک حقیر است که ببینند چه عاروقی می زند بعد بیایند توطئه های ضدانقلاب خبیث را از روی نوشته هایش دنبال کنند حال گوارشی عجیبی بهم دست می دهد که متاسفانه نمی توانم برایت بنویسم! ... اما در کل شکار جالبی بود، اگر تو را به یک دوربین و یک کم حوصله و فوضولی مجهز می کردند خبرنگار خوبی از آب در می آمدی، باور کن جدی می گم ! :)

 

+ نوشته شده توسط هابیل در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 19:1 |

 

تصویر شماره شانزدهم افتضاح ملی 

برای مشاهده شماره شانزدهم به ادامه مطلب بروید یا روی تصویر بالا کلیک کنید

 افتضاح های قدیمی   +   افتضاح های جدید  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افتضاح ملی در دوشنبه 29 مهر1387 و ساعت 0:21 |

 

تصویر شماره پانزدهم افتضاح ملی 

برای مشاهده شماره پانزدهم به ادامه مطلب بروید یا روی تصویر بالا کلیک کنید

 افتضاح های قدیمی   +   افتضاح های جدید  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افتضاح ملی در شنبه 27 مهر1387 و ساعت 4:37 |

 

حسین درخشان اوضاع داره کم کم جالب می شه. حسین درخشان ـ که  خودش رو کُشت تا عالم و آدم رو خبر کرد که می خواد به ایران برگرده ـ تو نوشته اخیرش (بازگشت آرام) اول با تواضع خیره کننده ای نوشته:

«من اصولا عددی نیستم با یک وبلاگ و چهار تا خواننده‌ای که این ور و آن ور دارم ...»

اما چند سطر پائین تر گفته:

«ولی می‌خواهم یک خواهش هم بکنم. دوست‌ندارم هر برخوردی که سیستم امنیتی یا قضایی ایران بخواهد با من بکند تبدیل به چماقی تازه در دست بیزنس‌من‌های شارلاتان حقوق بشر در آمریکا و اروپا شود، که تنها چیزی که برایشان مهم نیست حقوق آدم‌های دیگر است. در نتیجه، راضی نیستم که کوچکترین خبر یا اعلامیه یا فعالیتی به زبان انگلیسی و در صحنه‌ی بین‌المللی یا رسانه‌های فارسی‌زبان هلندی و آمریکایی و انگلیسی و غیره پخش و انجام شود. اگر چیزی برای خبر دادن بود رسانه‌های قانونی داخل ایران طبیعتا آن را بر اساس وظیفه‌شان منعکس خواهند کرد که این از نظر من اشکالی ندارد.»

عجب تناقضی! بابا اصلا فرض کن تو را گرفتند و به صلابه هم کشیدند، همان بیزنس من های شارلاتان حقوق بشری هم توی بوق و کرنا کردند، مگر خودت نگفتی که مهم نیستی؟ پس چه اهمیتی دارد که صد تا مثل تو را به خاطر غلطهایی که کرده اند مجازات کنند؟ خودت که مهم نیستی، اون مخالفین قشنگت هم که مهم نیستند، پس این وسط چرا دیگران را احمق فرض می کنی؟ چرا یکی به نعل می زنی و یکی به میخ؟ چرا فکر می کنی اینقدر باهوش و باسوادی؟ مگر نمی دانی که به قول جناب ابوذر توطئه های ضدانقلاب که می خواست تو را رئیس وبلاگستان فارسی معرفی کند خنثی شده است؟ مگر نمی دانی که در تمام این سالها ضدانقلاب با تبلیغ اعدام و شکنجه نتوانسته به جمهوری اسلامی ضربه بزند؟

آقای درخشان! ما یک ضرب المثل آخوندی داریم که می گه: «طرف تواضع بدتر از تکبر انجام داده» حالا شده کار تو! تواضع ورزیدن هم آداب دارد پسر خوب؛ اگر واقعا مهم هستی و بایکوت شدنت توسط رفقای سابق و دشمنان فعلی ات اهمیت دارد، اگر اطلاعات و حرفهایی داری که به درد کسی می خورد، اگر چیزهایی می خوانی و یاد می گیری که هیجان زده ات می کند و می خواهی به گوش دیگران برسانی، اگر فکر می کنی می توانی به دیگران چیزی یاد بدهی، اگر همه اینها هست پس حرفهایت را بزن و برو! دیگر چه اهمیتی دارد که ایران باشی یا کانادا یا امریکا یا هر خراب شده دیگری؟

و اگر غیر این است و مهم نیستی و حرفی نداری اصلا چرا وبلاگ می نویسی؟ یا چرا وبلاگ سیاسی می نویسی؟ برو وبلاگ جوک و خنده درست کن، اما تویش از پست استراکچرالیزم سرگرم کننده ات هم بنویس! از زندگی خصوصی ات بنویس، یک عکس ادوارد سعید هم به جای عکس خودت بگذار، پیانو بزن، کراوات ببند، پاسپورت کانادایی بگیر، از اون کارهای بد انجام بده، بعد هم به دفاع کردنت از مظلوم افتخار کن، از فلسطینی ها، از ایرانی ها، از مسلمانها، از هر مظلومی که خواستی دفاع کن و برایشان حنجره ات را مستهلک کن، چون تو به عنوان یک حسین درخشان هر کاری دلت بخواهد می توانی انجام بدهی اما جان عزیزت فقط یک کار را انجا نده:

دیگران را احمق فرض نکن!


تتمه: این را که دیده اید آقا من هم بازی؛ تعیین نرخ در دعوای بچه گانه حسین درخشان و کیهان بچه ها تحت وب ، با این نوشته عدو (یعنی من) سبب خیر شد تا ازدواج ابوذر با ابوذر ثانی به مبارکی و میمنت سر بگیرد، خدا همه خودشیفتگی های مملکت وجود ما را به صلاح برساند إن شاء الله! | وبلاگنویسی سیاسی ما کاملا در توهم به سر می برد، به جای بازیهای وبلاگی لطفا وبلاگنویسی سیاسی را تحلیل کنید، ببینیم اصلا همچی چیزی داریم یا همه اش سرگرمی و سرکاری است؟ | پیشنهادهای عباسحسیننژاد: دو عکس زیبا از مدرسه ما (1 و 2) | مسلسل افتضاح ملی را از دست ندهید |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 26 مهر1387 و ساعت 18:20 |
 

شنیده ام مجلس ایران یکی از پرکارترین مجالس دنیاست، با اینحال همشه هم وقت کم می آورد! تا جائی که یادم می آید پایان هر مجلس نمایندگان توصیه می کردند آئین نامه داخلی مجلس باید اصلاح شود تا وقت کمتری هدر برود و مجلس به کارهای مهمتر برسد اما فقط حرفش زده می شد و خبری از عمل نبود تا اینکه بالاخره مجلس هشتم آستین بالا زد، لاریجانی هم پشت قضیه را گرفت و کار اصلاح موادی از آئین نامه داخلی در شهریور ماه کلید خورد و پس از چند هفته در 21 مهر به پایان رسید .

اما خیلی حیف شد، چون نطق آزاد نمایندگان را حذف یا حتی محدود نکردند! نمی دانم اصلا می دانید نطق پیش از دستور چه بود یا نه؟ نطق پیش از دستور ـ که به نطق میان دستور تبدیل شد ـ یکی از بیخود ترین قسمت های مجلس بود؛ هر نماینده ای حق و نوبت داشت که پیش از آغاز به کار دستور مجلس هر چه دل تنگش می خواهد بگوید، و نمی دانید که نماینده ها چقدر روی این فرصت نطق آزاد حساس اند و چقدر دوست دارند همه حرفهایشان را در همان فرصت کوتاه بزنند و همه مشکلات را هم با همان نطق حل کنند!  

متاسفانه نمایندگان مجلس شورای اسلامی برای نطق هایشان انشاهای تکراری می نویسند و آن را با کمال حرارت و شتاب ـ در حالی که چشم به برگه شان دوخته اند ـ برای بقیه می خوانند. همه در انشاهایشان پای خدا و خون شهدا و انقلاب و امام را وسط می کشند. قریب به اتفاق نمایندگان بر خودشان واجب می دانند که اول وفاداری شان به همه ارزشها را اعلام کنند و بعد هم یکسری حرفهای شعاری و تکراری معمول را بزنند؛ یعنی پاره ای از اصول و مقدمه قانون اساسی را به عنوان حرفهای بکری که تا حالا زده نشده به خورد همکارانشان بدهند. در میانه هم یا رئیس جمهور یا یکی از وزرا و یا مسئولین استانی را خطاب قرار می دادند که به فلان بخش محروم ـ یعنی حوزه انتخابیه خودشان ـ از ابتدای انقلاب اصلا رسیدگی نشده، آنجا یک قسمت فراموش شده است و همه اش هم تقصیر مسئولین دولتی وقت و مخصوصا وزارتخانه هایی مثل نیرو و راه و بهداشت است. نمایندگان اکثرا از وقت تجاوز می کنند و تذکرهای رئیس مجلس را نادیده می گیرند و با همان سرعت و حدت به نطق کردن ادامه می دهند، همیشه این رئیس است که باید کوتاه بیاید و کمتر نماینده ای است که نطق خودش را نصفه و نیمه رها کند.

خلاصه این معضل آنقدر جدی هست که حتی سخنوری مثل حداد عادل هم نطق اش را از روی نوشته می خواند و تقریبا همان اداهای دیگران را در می آورد. (پیش خودم فکر می کردم ای کاش حداد به جای ترجمه کردن «نقد عقل محض» کانت کمی درباره «نقد نطق وکلا» فکر می کرد یا لااقل نطق خودش را همرنگ جماعت ارائه نمی کرد تا مگر دل ما هم الکی به چیزی خوش می شد!).

به هر حال خیلی بهتر شد که نطق را از اول جلسه حذف کردند. با این بار سنگین مشکلات قانونی و حقوقی ای که در مملکت ما وجود دارد نمایندگان وقت ابتدای مجلس ـ اول صبح ـ را صرف خواندن خطابه هایی می کردند که در سطح بسیار پائینی بود و با لحن خطابی و شعاری و اعصاب خورد کنی ادا می شد. اما از این به بعد و براساس آيين نامه جديد، مجلس بعد از تلاوت و ترجمه قرآن وارد دستور هفتگي می شود و اواسط جلسه «نطق ميان دستور» شروع مي شود.

اگر روزهایی که مجلس جلسه دارد ـ معمولا یکشنبه ها و چهارشنبه ها ـ رادیو فرهنگ را گوش نکرده باشید و طنین نطق های پیش از دستور به گوشتان نرسیده باشد چیز مهمی از دستتان رفته است! به نظر من نطقهای میان دستور هزار سال سیاه حرارت و تندی نطق های اول صبح را نخواهند داشت. حالا هم دیر نیست بنابراین پیشنهاد می کنم برای یک روز هم که شده رادیو فرهنگ را بگیرید، نطق های میان دستور را گوش کنید و اگر دیدید بنده درباره محتوا و حرارت این نطق ها اشتباه می کنم حتما مطلع ام کنید.

اصلاحیه اخیر مجلس 36 ماده داشت که بعضی هایش مثل همین نطق پیش از دستور به استفاده بهینه از فرصت مجلس مربوط می شد. از این اصلاحیه که بگذریم باید خدا را شکر کرد که دولت منحوس احمدی نژاد بالاخره فاتحه بودجه چندهزار صفحه ای را خواند و نمایندگان را از تقلای زمستانی برای گرفتن اعتبار برای حوزه های انتخابیه شان دور کرد و فرصت زیادی را به وقت مجلسی ها افزود. گرچه این قسمت را با نا امیدی نوشتم و می دانم شما هم با ناامیدی خواهید خواند: چه فرصتی؟ فرصت تدارک وامهای صد میلیونی برای نمایندگان فقیر؟ حتما خواهید گفت: فرصتی که برای مردم صرف نشود مگر ارزشی هم دارد؟

یوندهای تکمیلی: آئین نامه داخلی مجلس پیش از اصلاح  و تغيير تعداد ناطقان و زمان نطق پيش از دستور ایضا: تغییر مدت زمان نطق نمایندگان 

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 26 مهر1387 و ساعت 14:19 |
 

تصویر شماره چهاردهم افتضاح ملی 

برای مشاهده شماره چهاردهم به ادامه مطلب بروید یا روی تصویر بالا کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افتضاح ملی در پنجشنبه 25 مهر1387 و ساعت 15:48 |

 

1-   می خواهم خودم را وسط یک دعوای بچه گانه بیاندازم و حرفهایم را بزنم. می توانستم ساکت باشم اما خیلی حیف بود که این موقعیت را از دست بدهم. برای اینکه بدانید دعوا در چه موقعیتی انجام می شود اینها را بخوانید: به برادرم ابوذر درباره دین (حسین درخشان) و آخر تا کی منافق بودن؟ (ابوذر) و علاوه بر اینها چرا حسین درخشان را ترک کردم؟ (دادابیس).

 2-   حسین درخشان ـ به هر دلیلی ـ می خواهد به ایران برگردد، خوب برگردد! به کسی چه ربطی دارد؟ اگر جرمی مرتکب شده که مملکت قانون دارد و مأمورین امنیتی هم آماده اجرای قانون هستند. حالا مگر می شود کسی بیاید درخشان را محاکمه کند که تو فلان جرم را مرتکب شده ای و باید مجازات شوی و حق نداری به ایران برگردی؟ واقعا می شود؟ البته این حق را هر کسی دارد که از دولت بخواهد نسبت به بعضی مسائل حساس باشد یا به مأموران قضایی یا به خوانندگانش آگاهی بدهد اما اینکه از پیش خودش کسی را محاکمه کند و حکم صادر کند «توهم» است. (من هنوز نمی دانم ابوذر چیکاره حسن این مملکته که به خودش جرأت می ده اینطوری جای قانون و قاضی رو بگیره؟)

3-   تصور کنید حکومتی در جایی از دنیای کوچک ما وجود داشته باشد که ممکن است عنصری مثل و مشابه حسین درخشان برایش خطرناک باشد، آنهم در حد براندازی! تصور کنید، چنین حکومتی ارزش دفاع کردن دارد؟ بهتر نیست طرفداران پاسدارانی چنین حکومت ضعیف و زبون و بی دست و پایی جل و پلاسشان را جمع کنند و بروند سی خودشان؟  

4-   انصافا چه کسانی جز ابوذرها می تواند همان چهره ای را از اسلام و انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ارائه کنند که اروپائیهای بشر دوست یا آمریکائی های نگران دمکراسی دنبال آن هستند؟ چه کسانی چنین هنر والایی دارند جز امثال ابوذر؟ و چه چیزی جز محافل کیهانی می تواند اصول انقلاب را بیش از اینی که به انحراف کشیده شده ضیق و خراب و کثیف کند؟

5-   قسمتی از نوشته گل آرا حمزه درباره ضدیت درخشان با پایه های تئوریک حکومت ایران مورد توجه ابوذر قرار گرفته، گل آرا نوشته است: «حسین در آخر کار طرفدار دمکراسی و اصلاحات و ضد ولایت فقیه در ایران هستش. شما توی بلاگ های حسین رو بگردین و ببینین کجای این بلاگ ها از سیستم حکومتی ایران دفاع تئوریک کرده». اما من می خواهم جسارت کنم و بپرسم این وسط منظور از «ولایت فقیه» چیست؟ این سوال را به این خاطر می پرسم که از سوء تفاهم های معمول نسبت به موضوع ولایت فقیه باخبرم. حاضرم قسم بخورم که نه ابوذر و نه درخشان و نه خیلی های دیگر از ولایت فقیه چیزی فراتر از دو اسم (سیدعلی خامنه ای و روح الله خمینی) به ذهنشان خطور نمی کند.

6-   ابوذر اعتراف کرده شروع وبلاگنویسی اش به انگیزه مقابله و پاسخگویی به حسین درخشان بوده، و واقعا دلیل از این مهمتر مگر پیدا می شود؟ جانِ ابوذر، پیدا می شود؟ جانِ خود درخشان، پیدا می شود؟ ... از چنین وبلاگنویسی که مهمترین دغدغه اش رصد کردن نظریات سیال درخشان است چه انتظاری دارید؟ اصلا از چنین هواهای کثیفی چه انتظاری می توان داشت؟

7-   طبق افاضات اخیر جناب ابوذر کرامات ضدانقلاب خیلی زیاد است: ضدانقلاب به ما القا کرده است که درخشان یکه تاز میدان قلم اینترنتی است اما دروغ گفته! ضدانقلاب به ما القا می کرد که درخشان بی اهمیت است اما بی اهمیت نبوده! ضدانقلاب به ما می گوید که درخشان حزب اللهی شده اما واقعا نشده! وای چه ضدانقلاب خطرناک و بدی!؟ ای ضد انقلاب کجایی تا من روحت را تحویل جناب ابوذر بدهم؟ توچرا اینقدر بدی آخه؟! خیلی بدی! بد! بد، بد، بد!

8-   مدتی پیش در ملاقات رو در رو به ابوذر گفتم که خطر اصلی (همان ضد انقلاب ایشان) در صدا و سیما است، شما که ادعای انقلابی گری دارید چرا به خرابکاریهای صدا و سیما انتقاد نمی کنید، یا چرا آنطور که شایسته است (کیفا و کما) انتقاد نمی کنید؟ چرا محافظه کاری می کنید؟ یا چرا به کسی که بدون محافظه کاری انتقاد می کند تند می شوید؟ بحث من و ابوذر با وجود اتفاق بر بعضی مسائل ـ مثل خطرناک بودن صداوسیما ـ البته به جایی نرسید، و فکر می کنم چرایش برای شما هم واضح باشد.

9-   ابوذر آخر نوشته اش اختلاف گل آرا و درخشان را بهانه کرده و ضمن تشکر از خداوند به ماهایی که به چلغوز لینک می دادیم کنایه زده، یعنی: دیدید چقدر نفهم بودید! دیدید من بیشتر از شما می فهمیدم! حالا چه حقیقتی را هم کشف کرده؛ غربزده بودن حسین درخشان! من از طرف خودم می گویم که اگر چیزی شبیه به چلغوز از درخشان، گل آرا، خروس یا هر کس دیگری تولید شود با کمال اشتیاق به انتشار آن کمک خواهم کرد. تمام تلاشم را هم کردم که افتضاح ملی به مدرسه ما بیاید و آمد، لازم باشد به چلغوز هم تابعیت مدرسه ما می دهیم. این مشکل ما نیست که اشتراک مواضع را می فهمیم، مشکل از ابوذر است که همه چیز را سیاه و سفید می بیند، ذوق طنز و هنر ندارد و فقط نمازخوانهای معتقد به ولایت فقیه (= خامنه ای) را داخل آدم و غیرنجس حساب می کند.

10-  تازه گی ها در اثر امداد غیبی یک نماینده تازه برای خدا کشف کرده ام، یک ابوذر است در قد و اندازه کوچک. اما دور از شوخی محققان و علما باید بنشینند به طور جدی برای درمان این هواهای کثیف چاره ای بیاندیشند، اینطوری شوخی شوخی عقبگرد می کنیم و آینده روشن چشم اندازمان به خطر خواهد افتاد!

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 24 مهر1387 و ساعت 14:26 |

 

تصویر شماره دوازدهم افتضاح ملی

برای مشاهده شماره سیزدهم به ادامه مطلب بروید یا روی تصویر بالا کلیک کنید

 چرائی کوچ افتضاح ملی به مدرسه ما + بایگانی شماره های پیشین افتضاح ملی  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افتضاح ملی در سه شنبه 23 مهر1387 و ساعت 15:29 |

 

این روزها هر جا را که نگاه می کنی تب نظر سنجی بالارفته و همه هم نگران چیزهای مشترکی هستند؛ خاتمی یا احمدی نژاد؟ البته از نظر ما که فکر می کنیم این دو تحفه آسمانی مصائب فراوانی به مملکت ما وارد کرده اند این چیزها اهمیت چندانی ندارد و حدس هم می زنیم که در انتخابات بعدی اتفاق تازه ای نیافتد، بنابراین سراغ یک نظر سنجی متفاوت می رویم :این روزها هر جا را که نگاه می کنی تب نظر سنجی بالارفته و همه هم نگران چیزهای مشترکی هستند؛ خاتمی یا احمدی نژاد؟ البته از نظر ما که فکر می کنیم این دو تحفه آسمانی مصائب فراوانی به مملکت ما وارد کرده اند این چیزها اهمیت چندانی ندارد و حدس هم می زنیم که در انتخابات بعدی اتفاق تازه ای نیافتد، بنابراین سراغ یک نظر سنجی متفاوت می رویم :

 

نقطه آرمانی برای هر نظام سیاسی این است که مسئولین و مدیران سیاسی آن را متخصصان رشته های سیاسی پر کنند. در کشور ما رشته های انسانی و مرتبط به سیاست نه تنها رشد نایافته هستند بلکه از نظر اجتماعی هم مظلوم واقع می شوند، بیشتر بچه های با استعداد میل دارند دوره دبیرستان را در رشته های ریاضی و تجربی درس بخوانند و در دانشگاه هم در رشته های فنی ـ مهندسی یا پزشکی ادامه تحصیل بدهند چون در کشور ما پز دادن با رشته های انسانی اگر غیرممکن نباشد حتما خیلی دشوار است!

پیشینه جمهوری اسلامی پر شده است از مدیریت متخصصان غیر سیاسی، و فارغ التحصیلان رشته های انسانی سابقه کمی در مدیریت های سطوح بالا داشته اند. منظور از متخصصان سیاسی کسانی اند که در رشته هایی مثل حقوق، علوم سیاسی، روابط بین الملل، اقتصاد، مدیریت و رشته های مشابه تحصیل کرده اند و نه حتی رشته های دیگر انسانی مثل فلسفه و ادبیات. در بالاترین سطح سیاسی قبل از احمدی نژاد که رسما مهندس است! سه رئیس جمهور روحانی (آقایان خامنه ای، هاشمی و خاتمی) داشته ایم، رجایی هم فارغ التحصیل دانشسرای تربیت معلم بوده و فقط بنی صدر در رشته های اقتصاد و حقوق تحصیل کرده بود که البته او چون هوایش خیلی کثیف بود به درد جمهوری اسلامی نخورد. بین نخست وزیر ها هم میرحسین موسوی مهندس معماری، باهنر و مهدوی کنی روحانی و بازرگان هم که علنا مهندس ترمودینامیک بود! در تاریخ روسای مجلس هم وضعیت نسبتا مشابهی حکمفرماست.

خلاصه همانطور که از متن نظرسنجی برمی آید سیاست در کشور ما بین گزینه های غیر مرتبط دست به دست می شود و مخصوصا این اواخر که پای نظامیان و ستاره ها به میان کشیده شده جو به نفع ناکارشناسان عرصه سیاست به تلاطم افتاده است. بنابراین در آینده نزدیک هم اقبالی به فارغ التحصیلان سیاسی و انسانی نخواهد شد و بالفرض اگر اقبالی هم بشود هوای سیاست ما چنان کثیف است که مانع از تغییر شرایط به نفع قانونمداری، کارشناسی و برنامه های بلند مدت می شود، یعنی بدردبخورها هم در جو موجود استحاله می شوند و اطوارهای خنده دار دیگران را تقلید می کنند. نمونه واضح این حالت دکتر الهام است؛ الهام با اینکه دکترای حقوق جزا دارد و انتظار می رود نسبت به ارزش قانون شناخت صحیحی داشته باشد اما در کشمکش های پیرامون سهمیه بندی به عینه ثابت کرد که در قبال منافع سیاسی دولت هیچ ارزشی برای قانون قائل نیست و مصوبات مجلس را حتی به اندازه نوشته های آتشین همسرش قابل توجه نمی داند!

صد البته بخش عمده این ناهماهنگی ها و بی نظمی ها به مضیقه هایی که جمهوری اسلامی در دل آنها رشد کرده بر می گردد و بخشی هم به عقب ماندگی و غفلت در پرورش کارشناسان هماهنگ با اصول انقلاب مربوط می شود. مثلا با اینکه اعتماد کاملی به فارغ التحصیلان رشته های اقتصاد یا حقوق بین الملل به وجود نیامده و رویه و شعارهای جمهوری اسلامی هم برخلاف اصول کلی ای است که این رشته های دانشگاهی بر اساس آنها تدریس می شود، اما بعد از سی سال هنوز متخصصان مورد نیاز در رشته های مرتبط تربیت نشده اند تا آدمها سر جای خودشان بنشینند. دویست البته بار اصلی تغییر این شرایط ـ اگر ممکن باشد ـ به عهده خود مردم و نوع نگرش آنها به سیاستمدارن است و بعد انتظار انجام وظیفه از کسانی که سر کار فرستاده اند، و سیصد البته تا وقتی فرهنگسازی و آگاهی بخشی در سازمانهای مهمی مثل صدا و سیما تحت مدیریت مهندسان و فلسفه خوانها انجام می شود و نه کارشناسان ارتباطات و رسانه،... نباید خیلی به این تغییر نگرشها دلخوش کرد.

گزینه های این نظر سنجی هیچ کدام خوب نیستند، اما برای انتخاب بد و بدتر مجبوریم بدترین ها را بشناسیم. برای شناخت بدترین ها یک راه این است که در نظرسنجی ما شرکت کنید و از حکم خرد جمعی ملت هم با خبر شوید. و به این نکته ها هم توجه کنید:

بعضی از سیاستمداران ذو وجهین یا ذو وجوه هستند، مثلا ممکن است کسی روحانی باشد و در اقتصاد هم خبره باشد، بنابراین منظور ما بیشتر آدمهای تک بعدی سیاست است یعنی کسانی که فقط روحانی یا فقط نظامی یا فقط تاجر یا فقط ستاره هستند. اصلاح طلب ها اگر خواستند رأی بدهند فراموش نکنند که خاتمی و کروبی و عبدالله نوی و خیلی از دوم خردادیها روحانی هستند، این را گفتم چون بعضی هایشان خیلی زود تصمیم می گیرند و سریع گزینه دوم را انتخاب می کنند. اگر نظر دادید لطف کنید و توضیح هم بدهید، یعنی حاشیه بنویسید و بگوئید که با استناد به کدام سابقه و به چه دلیلی بدترین را انتخاب کرده اید، مگر اینکه همه تان گزینه آخر را انتخاب کنید.



  [تکمله ای که بعدا اضافه شد: می دانستم که باید بیشتر توضیح بدهم اما به خاطر طولانی شدن مطلب احتراز کرده بودم. یکی از دوستان در مخالفت با این نظرسنجی گفته است: «پيش فرضهاي شما تا حدود زيادي اشتباه است برادر! اينكه همه سر جاي خودشان باشند، حرف درستي است ... در همه جاي دنيا اگر حقوقدان و مديري را ديدي كه با سواد تئوريك دانشگاهي حقوق و مديريت بر كشورش حاكم است، بگو و اسمش را ببر! استثناها را هم در نظر بگیر ... ضمنا ديگران هنرپيشه هم داشتند كه رييس جمهورشان شد و ادعاي آقايي دنيا را هم دارند ». فکر می کنم این سوالات کمابیش در ذهن دیگران هم شکل بگیرد.

 اولا ما چه مرضی داریم که تا حرفی می شنویم نگاهمان را به آنطرف می اندازیم که ببینیم غربیها چه غلطی کرده اند که بعد برویم از آنها تقلید کنیم؟ چرا نگاه نمی کنیم به وضعیت خودمان و چرا فرض نمی کنیم که کشور ما در یک کره خالی و تنهاست و ما بدون اینکه الگویی برای تقلید داشته باشیم مجبوریم فسفرهای مغز خودمان را بسوزانیم؟ مثلا من اصلا به دلم ننشست که روزگار در واکنش به توهین به هفته دفاع مقدس سراغ مراسم تجلیل از سربازان در کشورهای غربی و شرقی رفته بود، بابا مگر خود ما عقل حکم کردن نداریم که برای اثبات درستی حرفمان مجبور شویم آویزان دیگران شویم؟! مثلا چه ربطی دارد که من بیایم بگویم سارکوزی و اوباما و پوتین و مدودف و کلینتون و ... یا حتی مصدق خودمان همه فارغ التحصیل حقوق بوده اند؟ چه ربطی دارد که بگویم بوش مدیریت بازرگانی یا تاچر علوم سیاسی خوانده اند؟

تازه حالا بیائیم به آمریکا نگاه کنیم که در آن هنرپیشه اش رئیس جمهور می شود و آقای دنیا هم هستند، همه می دانند که آنجا رئیس جمهور بیشتر یک نماد و تابلو است و این تیم های قدرتمند حزبی یا اتاق های فکر (که شهرستانها بهش می گن: Think Tank) هستند که کار اصلی را انجام می دهند و به رئیس جمهور کمک می کنند تا در یک الگوی ثابت و هماهنگ کشور را مدیریت کند. اما در مملکت ما ریاست جمهوری قائم به شخص است، رئیس جمهور همه کاره است و هر اراده ای داشته باشد می تواند بدون اتکا به کارشناسی و با استفاده از روزنه های قانونی آن را به انجام برساند. اگر خبر ندارید بدانید که مشاوران مقامات سیاسی کشور ما هم آدمهای با تجربه و خبره در امر دور زدن قانون هستند نه کارشناسان معتقد به اصالت و ضرورت قانون. 

همانطور که اشاره کرده بودم در ایران فعلی نه تنها اتکاء و اعتمادی به کارشناسی وجود ندارد بلکه پدیده تحصیل و کسب مدرک فقط اجازه نامه ای برای راه یافتن به سیاست است و الا اگر کسی از این قیف رد شود ـ ولو با پول ـ بقیه مسیر را هر کاری دلش بخواهد می تواند انجام بدهد.

حالا این نظر سنجی چه فایده ای دارد؟ فایده اش این است: اگر قبول داریم که سیاست ما چنین بلبشویی است پس بیائیم فکر کنیم که کدام دسته و صنف بیشترین ضرر را زده اند و موانع بیشتری برای رسیدن نظام سیاسی به نقطه مطلوب ایجاد کرده اند؟ فکر نمی کنم این چیز بدی باشد که بپرسیم آیا این چکمه پوشها هستند که خطرناک ترند؟ یا سرمایه سالار ها؟ یا هنرمندان خوش صورت؟ یا ورزشکاران خوش تیپ؟ یا روحانیون با نفوذ؟

منظور ما این بوده که  بهتر است کشور هزینه با تجربه شدن افراد غیرمتخصص را نپردازد چون هزینه مجرب شدن افراد کارشناس خیلی کمتر است. منظور این بوده که دیگر یک پزشک (ولایتی) یا یک اهل فلسفه (لاریجانی) سکاندار حساس ترین مناصب دیپلماتیک کشور نشوند، اما انصاف هم می دهیم که این هر دو وظیفه شان را به نحو قابل قبولی انجام داده اند. سخن ما اینست که دیگر روحانیون پا به پستهای اجرایی مثل ریاست جمهوری نگذارند گرچه نمی توانیم از حق بگذریم که مثلا آقای خامنه ای به قول خودشان مملکت را از افتادن به ورطه سوسیالیزم نجات داده اند یا آقای هاشمی در سرعت دادن به سازندگی خوب عمل کرده اند. ما که نگفتیم همه مسئولین نظام باید از فارغ التحصیلان حقوق و اقتصاد و مدیریت باشند! لطفا دقت کنید: ما می گوئیم مسئولیت های سیاسی نباید به دست ناکارشناسان بیافتد نه حتی پست هایی مثل وزارت بهداشت و صنایع. ما می گوئیم اگر رئیس جمهور از حقوق و اقتصاد و مدیریت سر در بیاورد و قبلا تجربیات لازم را هم کسب کرده باشد آسیب ها و هزینه های کمتری را متوجه مملکت می کند. خطر یک مهندس بی تجربه هزاران بار بیشتر از یک حقوقدان یا اقتصاددان بی تجربه است، و یک حقوقدان با تجربه صد برابر بهتر از یک پزشک با تجربه است.

همان دوست در ادامه اعتراضش به این نظر سنجی گفته: «واقعيت اجتماع را كه ديگر نميتوان با توهمات اداره كرد»، می گویند آخوندی برای تبلیغ به روستایی رفته بود و سر منبر احکام شرعی می گفت که: آقاجان! با خواهر زن نمی شود ازدواج کرد، یکی از هم پای منبر درآمد و گفت: آقا ما کردیم و شد! شما چطور می گی نمی شه؟ حالا حکایت ماست؛ احمدی نژاد و خاتمی و هاشمی و دیگران با توهمات خودشان مملکت را اداره کرده اند، کی گفته با توهمات ما نمی شود؟ شما نشانی اش را بدهید ما خودمان حالی اش می کنیم که: می شود و می توانیم! ]

 

تتمه: تقدیم به هابیل عزیز که از شهرستان بازیهای صدا و سیما درباره معضلات فرهنگی شاکی است: شوک، برنامه ای درباره شیطان پرستی | آقا این قضیه گلشیفته الکی الکی جدی شد ها، محمدرضا.ق عزیز گفته: "دلم می خواست بدانم مرحوم ملاقلی پور اگر زنده بود، با دیدن پوشش جدید قهرمان “میم مثل مادر”ش، چه احساسی داشت" ... یادتان هست گفته بودم: خوب شد مرد! | و مسيح جان! تو هم مي‌تواني عريان شوي! | این رسایی هم عجب مارمولکیه! چرا؟ به خاطر اینجا، بند 6 و 7 و 8 را از دست ندهید، اما در کل خرسندیم که کامران یکتنه مسابقه را از کل نمایندگان گدا گشنه برده است | مجید مجیدی از سفرهای استانی انتقاد کرده : "برنامه مستندی را در تلویزیون دیدم که پیرزنی را نشان می داد که بواسطه خانه ای که در سفر استانی به او داده بودند بلند بلند دعاگوی مسئولان بود، آنهم برای رسیدن به بدیهی‌ترین حق اش! چرا ما باید طوری رفتار کنیم که کرامت انسانی را مقابل تلویزیون به حراج بگذاریم!؟" مجیدی این حرف رو می زنه ها! همون که همیشه مردم ایران رو بدبخت و نکبت و گره گوری نشون می ده | 20 مهر سالگرد تحمیل قرارداد گلستان بود. اصلا نام ایران شمالی را شنیده اید؟ جمهوری خودگردان تالش را چطور؟ هیچ از وضعیت تاتها [فارسها]ی جمهوری آذربایجان خبر دارید؟ |

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 22 مهر1387 و ساعت 23:2 |

 

 

  شماره دوازدهم روزنامه وزین افتضاح ملی

برای مشاهده شماره دوازدهم به ادامه مطلب بروید یا روی تصویر بالا کلیک کنید

  چرائی کوچ افتضاح ملی به مدرسه ما + بایگانی شماره های پیشین افتضاح ملی 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط افتضاح ملی در یکشنبه 21 مهر1387 و ساعت 20:25 |

 

بالاخره قرار شد نشریه طنز افتضاح ملی که کار بعضی بچه های مدرسه عالی است [تعجب نکنید] به مدرسه ما بیاید و به عنوان یک کاربر جدید در همین وبلاگ فعال باشد. تهیه کنندگان افتضاح ملی رضایت داده اند که گداخانه قبلی خودشان را رها کنند و به گداخانه ما بیایند تا دور هم خرابکاریهایمان را با هم منتشر کنیم. بنابراین سری جدید نشریه افتضاح ملی ـ اگر منتشر شود ـ با حفظ همان روحیه بی طرفی، غیر حرفه ای و همه طنز بینی اش از این به بعد یک بخش تازه از وبلاگ مدرسه ما خواهد بود. به امید روزی که همه فعالین مجازی از دانش آموختگان مدرسه ما در مدرسه ما جمع شوند تا به اتفاق هم مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی بزنیم!

 

اولین شماره افتضاح ملی که در مدرسه ما منتشر می شود: "شماره دوازدهم "

یک نوشته از همین وبلاگ درباره افتضاح ملی: در ستایش هجو و طنز سیاسی؛ از چلغوز تا افتضاح ملی

افتضاح ملی _ روزنامه ای برای همهو اینهم بایگانی افتضاح ملی است:

 شماره یازدهم |  شماره دهم | شماره نهم | شماره هشتم | شماره هفتم | شماره ششم | شماره پنجم | شماره چهارم | شماره سوم | شماره دوم | شماره اول |

 

 

یک نفر هم لطف کرده و ضمن تعریف از افتضاح ملی شماره های گذشته آن را در یک فایل PDF جا داده است که همینجا باید از زحماتش تشکر کرد. بنابراین اگر لینکهای بالا کار نکرد می‌توانید شماره های گذشته را به راحتی:

 از اینجا بارگذاری کنید (با حجم دو مگابایت)

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 21 مهر1387 و ساعت 15:45 |

 

فرانتس فانون کتابی دارد درباره «انقلاب الجزایر» که کتاب جالبی است. در آن گفته است که در طول انقلاب الجزایر علیه فرانسوی ها برخی از زنان حجاب را کنار گذاشتند، یا به خاطر حس و حال تجدد خواهی یا به خاطر آنکه می خواستند دوشادوش مردان انقلابی در خانه های تیمی و هسته های مبارزه علیه فرانسوی ها اقدام کنند. البته بیشتر به همین دلیل هم بوده است. تجربه کنار گذاشتن حجاب به خاطر مبارزه در ایران قبل از انقلاب هم در بخش هایی از سازمان مجاهدین خلق رخ داد، خصوصا بعد از آنکه از اسلام به مارکسیسم تغییر ایدئولوژی دادند.

فرانتس فانون در این کتابش از قول زنانی که حجاب را کنار گذاشته بودند می نویسد که گویا در آن روزهای اول که حجاب را کنار می نهند، احساس می کنند که ابعاد بدنشان را گم کرده اند و راه رفتن و حرکتشان به هم ریخته است.

 اینها را نوشتم به خاطر این که: گلشیفته فراهانی، هنرپیشه ایرانی،  بعد از بگومگوهایی که درباره اش شد که ممنوع الخروج هست یا نیست، بالاخره به آمریکا رفت تا در اکران فیلم «پيکره ای از دروغ» حاضر شود. خیلی سریع هم عکسهای بی حجابش همه جا را گرفت. البته چندان هم مهم نیست اما اگر گذری به سایتها و وبلاگهایی بیاندازید که درباره اش مطلب نوشته اند می شود فهمید که برای بعضی ها بی حجابی این هنرپیشه خیلی مهم بوده است و از شوق بی حجابی این دخترک ،بد به وجد آمده اند. عکسهایش را که دیدم چندشم شد. از ادا و اطوارهایش میشد فهمید که او هم جلوی دوربینها ابعاد روح و جسم خودش را گم کرده است. امیدورام به زودی پیدا کند و دیگر گم نکند.

بی حجاب شدن این هنرپیشه مثل بی حجابی خیلی های دیگر می تواند دو دلیل داشته باشد. یکی اینکه این یکی هم مثل خیلی های دیگر است که منتظرند تا چرخهای هواپیما از زمین فرودگاه ایران کنده شود تا آنها هم هواپیما را با اتاق پرو اشتباه کنند. یعنی همان تازه به دوران رسیده های 10 دیناری که اطرافمان کم نیستند.

دلیل دیگرش را هم باید در بی تربیتی و بدتربیتی بسیاری از نسل جوان در برخورد با آموزه های دینی جستجو کرد. نمیدانم چه راز و رمزی در میان است که در این سالها تمام تلاشهای ریشه ای و فرهنگی و انتظامی دولت در مقابله با بدحجابی به سنگ می خورد. شاید پول نفت پولی بدون برکت باشد. چون نه با آن توانستیم کمی از ارزشهای اسلامی را نهادینه کنیم و نه به درد دنیایمان خورد. نشانه اش هم همین که از روزی که آقای احمدی نژاد با هزار زحمت پول نفت را سر سفره مردم آورد، سفره آرایی مردم گران تر شد.

وبلاگی را می خواندم که در آن عکسهایی از عصر رضاخان و کشف حجاب انداخته شد. زنان بی حجاب دهات و قصبات در برابر رضاخان بی حجاب به صف شده بودند تا عکاس عکسش را بگیرد. آنها هم مثل گلشیفته ابعاد بدنشان را گم کرده بودند اما ابعاد روحشان را گم نکرده بودند چون خودشیفته نشده بودند و ادا و اطوار درنمی آوردند. به قول عزیزی بی حجاب های دیروز از باحجاب های امروز با حجاب ترند.

 از این پراکنده گویی ها که بگذریم عکسهای این دخترک فراهانی را که دیدم یاد این شعر افتادم که: پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود.

 

رضا شاه در میان زنان عشایر کشف حجاب شده (روزنامه کیهان)

 

 

+ نوشته شده توسط مهدوی در چهارشنبه 17 مهر1387 و ساعت 23:50 |

 

خبر افشای پنهانکاری نمایندگان توسط خبرگزاری فارس را حتما شنیده اید و از واکنشهای گسترده آن هم حتما خبر دارید.  نمایندگان به اصطلاح اصولگرای مجلس هشتم هنوز چیزی از عمر نمایندگی شان نگذشته که برای همدردی با مشکلات اقتصادی مردم و فشارهای ناشی از تورم به میزان ناقابل مجموعا نفری 100 میلیون تومان از محل بیت المال به جیب زده اند و حالا بعضی هایشان شاکی هم شده اند که چرا کامران ـ نماینده اصفهان ـ این مطلب را افشا کرده است! از طرفی جناب لاریجانی هم خوب عرضه شان را برای اداره مجلس و خط دهی به آن نشان دادند. ایشان که صدا و سیما را به گند پولهای بادآورده کشیده بود حالا با دفاع وقیحانه از خوردن خیار و سیب ثابت کرد که نمی تواند از کاریزمای خودش استفاده کند و جلوی اینجور زیاده خواهی ها و حرکتهای اشتباه را بگیرد. البته به وقتش که می رسد خوب بلد است به طبل رهنمودهای رهبر انقلاب و اجرایی شدن منویات ایشان بکوبد!

نمایندگان مااین نماینده ها همان آدمهایی هستند که آبروی دولت را سر تزریق نقدینگی و دامن زدن به تورم می برند اما نوبت خودشان که می رسد با خوش اشتهایی تمام و بیشرمی فزاینده 100 میلیون 100 میلیون نوش جان می کنند و صدایش را هم در نمی آورند. جالب است که اسم خودشان را هم گذاشته اند «اصولگرا»! و چه اصولگراهایی! با این وضع معلوم شد اصولی که اینها نگرانش هستند در واقع حساب های بانکی خودشان و آقازاده هایشان است نه اصولی که در قانون اساسی و در نوشته ها وگفته های بنیانگذار انقلاب و رهبر فعلی دیده می شود.  

حامد طالبی تکه های خوبی از نصایح آیت الله خامنه ای درباره اخلاق نمایندگی را در وبلاگش قرار داده اما مگر تکرار و تبلیغ این حرفها فایده ای هم دارد؟ اینها اگر گوششان بدهکار حرف حساب بود نگاه می کردند به هشت سال پیش و از افتضاح مجلس ششمی ها عبرت می گرفتند. این سنت سیئه را آنها علنی کردند که در اولین جلسه شان سراغ دغدغه های خودشان و خانواده هایشان رفتند، اول از همه مشکل تأمین معاششان را حل کردند و بعد که خیالشان از آینده بچه هایشان راحت شد سراغ قانون مطبوعات و اصلاح آن رفتند تا بتوانند از طریق کاغذ بیت المال عاروق های شکم سیری شان را به اقصی نقاط مملکت ساطع کنند.

همین است که می گویم این مردم از خود راضی و فرصت طلب هستند، حالا در جناج چپ باشند یا راست، بالا باشند یا پائین سر و ته یک کرباسند و همیشه خودشان را در موضع حقانیت و معصومیت می بینند و اگر جلویشان را باز ببینند چنان تخته گاز می روند که انگار نه قانونی هست، نه نظمی، نه خدایی، نه پیغمبری ... فقط و فقط خودشان و منافع وابستگانشان برایشان اهمیت دارد.

وقتی خود نمایندگان مجلس سطح نمایندگی را این مقدار تنزل می دهند که وکالت به فرصتی برای تأمین معاش و آینده شان تبدیل می شود چه انتظاری از دولتمردان و مسئولین اجرایی می رود که به قوانین و مصوبات مجلس وقعی بنهند؟ مگر ممکن است با این وضع مجلس در أس امور قرار بگیرد؟ اگر بنیانگذار جمهوری اسلامی با جدیت از مجلس و نقش آن صحبت می کرد و با علاقه از خاطراتش درباره شجاعت و مناعت طبع مدرس صحبت می کرد حالا حتما رهبر فعلی انقلاب از اینکه کنار این آدمها دیده شود باید احساس شرم و خجالت کند. حالا با جرأت می توان گفت که آوردن اسم مدرس کنار اسم این فرصت طلبها گناه کبیره است.

البته من شخصا افتخار می کنم که در انتخابات مجلس هشتم شرکت نکرده ام و به هیچ کدام از این نمایندگان فرصت طلب و خصوصا آن رئیس وارفته شان رأی نداده ام. و پیشنهاد هم می کنم زین پس به جای استفاده از دو واژه نامأنوس و غریبه «اصلاحطلب ها و اصولگرا ها» از دو واژه ایرانی و مأنوس «فرصت طلبها و منفعتگراها» استفاده کنیم، اینجوری بهتر می توانیم بفهمیم با چه کسانی طرف هستیم و با چه افکاری سر و کار داریم.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت 19:57 |

 

دیروز خاله و شوهر خاله و دخترخاله هایت آمده بودند خانه مان. مادرت مریض احوال است آمده بودند حالش را بپرسند، سر حرف باز شد و به جنگ کشیده شد، خاله ات مرتب نفرین می کرد، می گفت خدا بکشد اینهایی را که بچه های مردم را به جنگ فرستادند و مادرانشان را داغدار کردند، می گفت اگر خواهرم داغ نمی دید اینطور زمینگیر نمی شد، اما من هیچی جوابش را ندادم، هر وقت که می آید خانۀ ما همین حرفها را می گوید، عادت کرده زخم زبان بزند.

احوال دخترخاله هایت را پرسیدم، بزرگه همین تازه گیها دانشگاه قبول شده، موقعی که تو رفتی جبهه هنوز شیرخواره بود، وقتی مادرش نفرین می کرد او هم شروع کرد به حرف زدن، یک چیزهایی می گفت که انگار توی دانشگاه یاد گرفته بود، چون قبلا این حرفها را نمی زد اینرا می گویم و الا تو که می دانی من اهل قضاوت آدمها نیستم، می گفت این جنگ که اینقدر طول کشید اقتصاد مان را خراب کرد، می گفت ما را پنجاه سال عقب برده، تقصیر آخوندهاست که با صدام لجبازی کردند و الکی جنگ را طول دادند، می گفت اینها می خواستند کشور گشایی کنند و تا کربلا را بگیرند و به خاطر همین با صدام صلح نکردند، می گفت اینها نمی دانند که آمریکا چقدر قدرت دارد و نمی توانند جلویش بایستند و فقط مردم را بیچاره کرده اند، ... نمی دانم بابا! من که از سیاست و این حرفها سر در نمی آورم، اما حرفهایش جوری بود که دلم را خیلی سوزاند.

نکند شماها جنگ طلب بوده اید؟

راستی بابا! نکند تو جنگ طلب بوده ای!؟ نکند رفقایت جنگ طلب بوده اند؟! یادت می آید؛ گفته بودم جبهه که می روی همه حواست به امام باشد، خوب فکر کن به حرفهای امام ببین برای چی می ری بجنگی، تفنگ دست گرفتن غرور داره بابا، نکنه غرورش بگیردت و یادت بره برا چی رفته ای بجنگی؟ ها بابا! یادت که می آید؟ یادت هست گفتم به حرفهای پیشنماز مسجد فکر کن، یادت هست می گفت اگر خوزستان را بگیرند اصفهان و تهران را هم می خواهند؟ یادت هست می گفت اگر الان نجنگیم پس فردا عراقیها توی تهران پلیس می گذارند؟ یادت هست بابا؟ یادت هست می گفت توی سوسنگرد عراقیها چه کرده اند؟ یادت هست نصیحت می کرد که اگر اسیر گرفتید بدرفتاری نکنید، که بعضی سربازهای عراقی هم مسلمانند، نماز می خوانند و صدام زورشان کرده که جنگ بکنند؟ یادت هست خودم بهت می گفتم حواست باشد از ترست فشنگهایت را حرام نکنی؟ یادت هست گفتم اینها مال بیت المال است و  باید مواظب باشی؟

من به تو شک نکرده ام بابا! تو پسر منی و من پسر خودم را خوب می شناسم، اصلا شماها بچه های ما بودید اما امام بزرگتان کرد، فکر و ذکرتان امام بود، تربیت شما با او بود. خدا بیامرزدش، چقدر از دست اینهایی که حرف می زدند غصه می خورد، بابا من می دانم آخرش هم سر همین حرفها مریض شد و کارش به بیمارستان کشید. کاش اینقدر اذیتش نمی کردند، کاش اندازه ما کم سوادها قدرش را می دانستند، ... ای کاش لااقل مواظب باشند بچه ها چی توی دانشگاه یاد می گیرند؟ من نمی دانم بابا مگر این دانشگاهها با پول نفت نمی چرخد؟ مگر نفت ایران را از خوزستان نمی گیرند؟ پس چرا به این جوانها نمی گویند که از این حرفها نزنند؟ چرا بهشان یاد نمی دهند که دفاع کردن از خاک و ناموس با جنگیدن فرق دارد؟ اصلا فرق خاله بیسوادت با دختر دانشگاه رفته اش چیست؟ چرا هر دوشان یک حرف را می زنند؟ ها بابا؟ چرا فقط می خندی؟ چرا جوابم را نمی دهی ...

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت 0:5 |

 

 

چندی پیش با پدرم بحث می‌كردیم پیرامون آقای احمدی نجات و سیاست و از این جور مزخرفات. بعد از چندین سال ساكت ماندن و بحث نكردن، برای‌ام جالب بود كه هنوز می‌توانم خیلی‌ها را قانع كنم از خزعبلاتِ سیاسی!

پدرم در میانه‌ی حرف‌هایش حرف مهمی زد كه فكر می‌كنم جای تامل دارد:

"ما وقتی اوایل انقلاب می‌خواستیم كار كنیم، به ما می‌گفتند شما تجربه ندارید و بچه هستید! الآن هم تا می‌آییم و حرفی می‌زنیم و می‌خواهیم كاری كنیم می‌گویند كه شما پیر شده‌اید و بگذارید جوان‌ها كار كنند!"

صادقانه بودن یا نبودنِ این حرف مهم نیست. مهم انگیزه‌ای‌ست كه پدرم از این سخن داشت. تفاوتی كه نسل به اصطلاح سوم انقلاب با نسل‌های پیش از خود دارد. تفاوتی كه هر كس به زعم خودش آن را تفسیر می‌كند. آقایی و مسئولی از آن به عنوان گسست نسلی یاد می‌كند و نسل سوم را دور از آرمان‌های نسل‌های قبلی معرفی می‌كند و آقایی و مسئولی دیگر، نسل سوم را برتر از دو نسل پیش از خود می‌داند.

مسئولی كه سر در خشتكِ خود كرده است و نمی‌خواهند واقعیت حضور نسل‌های بعدی را در انقلاب پذیرا باشد، دست به یخه با نسل سوم حرف می‌زند و خود را آبا و اجداد و صاحب این انقلاب جا می‌زند. نسل سوم را عقب‌مانده از غافله‌ی ارزش‌های انقلاب معرفی می‌كند و خود را نماد انقلاب و مورد ظلمِ نسل سوم می‌خوانند. نسل سوم را نسلی معتاد و قرتی و سوسول و مهاجم فرهنگی خطاب می‌كنند و خود را فرزند خمینی می‌دانند و به دور از خطا.

آقایانی این گونه خود را مظلوم جا می‌زنند كه روزنامه‌های كیهان و اعتماد ملی(اگر روزنامه‌ حسابش كنید!) و بقیه‌ی نشریات را می‌گردانند. صدا و سیما و تریبون‌های ما هنوز به نسل سوم نرسیده است. مدرسه‌ی عالی شهید مطهری را هنوز نسل اولی‌ها می‌گردانند. امام صادق و دانشگاه تهران و حوزه‌ی علمیه‌ی قم را نیز همان‌ها می‌گردانند. قوه‌ی قضائیه نیز در دست همان نسل اولی‌هاست. فساد هنوز از همین مراكز دارد بلند می‌شود. هنوز مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی(به زعم بعضی‌ها : ملی‌!) و مجحمع تشخیص مصلحت نظام را نیز هنوز نسل‌های پیشین می‌گردانند. هنوز نیروی انتظامی و شهرداری و خیلی جاهای دیگر در دست نسل‌های پیشین است. هنوز كه هنوز است فسادها برای نسل پیشین است. نسل پیشینی كه تا همین دو روز پیش یقه پاره كن بودند برای نجات امت اسلامی و داعیه‌شان داعیه‌ی جهانی شدن و صدور انقلاب بود. بر هیچ كس پوشید نیست، فساد مالی و محتواییِ دست‌گاه‌هایی هم‌چون قوه قضائیه و صدا و سیما و ... . نكند مجوز برنامه‌هایی هم‌چون بزنگاه را نیز نسل سوی‌ها داده‌اند! نكند بعضی از اعضای مجلسِ خبرگان را نیز نسل سوم تایید كرده است. اعضایی كه هنوز دست چپ و راست خود را نمی‌توانند تشخیص نمی‌دهند!

حرفِ نسل سوم را در نقد فساد سیاسی و مالی مسئولان، به دور از مصلحت اندیشی می‌انگارند و آنان را تخریب‌كننده‌ی مسئولین نظام می‌دانند. وقتی می‌نشینی و می‌گویی كه مگر رئیس سازمان تبلیغات را نباید عوض كنند، می‌گویند تو مخالف رهبری هستی و ضد ولایت فقیه! وقتی می‌نشینی و فساد آقایان و آقازاده‌ها را ردیف می‌كنی و تعویض آن فرد را طلب می‌كنی، می‌گویند نباید این حرف را بزنی كه برای نظام بد می‌شود! وقتی می‌آیی و صدا و سیما را نقد می‌كنی، حرفت را نمی‌فهمند. صدا و سیمایی را كه بوی گندش چندین سال است بلند شده است و خیلی‌ها هنوز سرماخورده‌اند و بو را نمی‌فهمند.

پدرم آن شب حرف خوبی زد. اما جواب خوبی نشنید. نشنید كه:

"اوایل انقلاب كار خودتان را كردید، همین الآن هم دارید كار خودتان را می‌كنید!"

 

 

+ نوشته شده توسط هابیل در شنبه 13 مهر1387 و ساعت 10:31 |

 

مرثیه ای بر مظلومیت طنز اجتماعی:

امسال دو برنامه طنز تلوزیونی موفقیت زیادی کسب کردند و توانستند توجه مردم را به خودشان جلب کنند اما تمام پیام و اثر این دو طنز اجتماعی در جوسازی های سیاسی گم شد؛ یکی «مرد هزار چهره» که سراغ لایه های پنهان جامعه ایرانی رفته بود که همه ظاهر کاملا موفق و پاکی دارند و دوم طنز «بزنگاه» که با زبان صریح و بی پرده معضلاتی مثل اعتیاد و پول پرستی و تبعات منفی آنها را ـ اختلافات خانوادگی و طلاق و ... ـ به نمایش گذاشته بود. در مرد هزار چهره جامعه را قشر بندی شده و با معیارهایی مجزا و متمایز  از هم می بینیم که در آن هر کسی که به موقعیتی می رسد؛ پزشک، پلیس، هنرمند، تاجر ... از همه چیز به نفع خودش سوء استفاده می کند و به تنها چیزی که فکر نمی کند کیفیت خدمات و وظیفه ای است که باید انجام بدهد. در بزنگاه هم وضعیت جامعه مجموعه ای از ظاهر سازی ها و دروغگویی هاست که در بطن آن فقط پول و منافع شخصی خوابیده است. متاسفانه مرد هزار چهره رسما به دعواهای و انگ زنی های سیاسی کشیده شد و حالا بزنگاه هم به همان ورطه کشیده می شود.

به عنوان نمونه نگاه کنید به این لینک: از اکبر تا صابر! (ضرورت بررسی جامعه شناختی یک لطیفه و دیالوگ فیلم)

 نمایی از مجموع طنز بزنگاه

خیلی جالب است که مردم ما هیچ انتقادی را به خودشان نمی گیرند و همه اش دنبال اینند که طنز نویسان و طنز پردازان کدام سیاستمدار یا جریان سیاسی را منظور داشته اند. انگار در ایران هیچ تصوری نسبت به طنز اجتماعی وجود ندارد و واقعا همه چیز یا سیاسی است یا با عینک سیاسی دیده می شود. اینکه مردم ما تصور می کنند از بدو تولد در هاله عصمت قرار گرفته اند و ممکن نیست مصداق یکی از همین کج و معوج ها و کاریکاتورهایی باشند که در تلویزیون می بینند یا اصلا به ذهنشان خطور نمی کند که اگر به زندگی روزمره خودشان نگاه کنند ممکن است همین اشتباهات طنز آمیز را پیدا کنند پدیده بسیار جالب و درخور تأمل و تحقیقی است.

اتفاقا ما آدمهای اهل سیاست هم همیشه سهم مردم را کم می گیریم و وقتی با چنین پیامهای مثبتی روبرو می شویم به خودمان نمی گوئیم اینها همان رفتارهای سوء مردم خودمان است که بهشان اهمیت نمی دهیم و فراموششان کرده ایم، برعکس وقتی با طنزهای اجتماعی مثل مرد هزار چهره و بزنگاه روبرو می شویم مثل کارآگاهها دنبال کشف کردنیم که «آهان، الان این منظورش فلانی بود که فلان حرف رو زده یا فلان سوتی رو داده!!!». ما عموما مردم را فراموش می کنیم یا آنها را در حاشیه به حساب می آوریم و به هر دلیلی تصور مان از مردم تصور ناقص و نادرستی است.

«مردم» برای ما موجوداتی شده اند که همیشه بر حق اند و همیشه مظلوم واقع می شوند در حالی که اول و آخر سرنوشت یک مملکت را مردم آن تعیین می کنند و اوضاع هر کشور و مشکلات آن نشاندهنده خلق و خو و خواسته های همان مردم است. اگر در ایران فساد و رانت و پارتی بازی و ارتشا داریم، اگر بی اخلاقی داریم، اگر دچار معضل زرنگی و فرصت طلبی هستیم، اگر بهره وری مان پائین است، اگر رکورد دار مصرف نان و آب و گاز و برق هستیم، اگر در جامعه مان حق تقدم رعایت نمی شود، اگر دروغ و ریا و پول پرستی داریم،  اگر ... اگر ... اگر ...،  بیشترین تقصیرش بر گردن همین مردم متوقع و بیکاره است.

واقعیت این است که مردم ما "معمولا" و "عادتا" بسیار بد و غیرقابل تحمل هستند و البته در مواقع لازم و حیاتی و در مواقع خصوصا احساسی خارق العاده و شگفت انگیز ظاهر می شوند. اما این به هیچ وجه کافی نیست. امتیاز روشنفکر واقعی و متفکر هم همیشه در درست فکر کردن و خارج شدن از قالب های فکری متداول است ولی تفکر هم در مملکت ما به شکل قالب بندی شده و تعریف شده درآمده است. برای بهتر شدن مجبوریم این وضعیت را تغییر بدهیم و برای تغییر کردن پله اول پاک کردن نگاه است. پس بیائیم با دقت بیشتری به رفتارهای مردممان ـ خودمان، خانواده مان، همکاران یا همقطاران و هم صنفی هایمان ـ نگاه کنیم، شاید اینبار بدون راه انداختن نهضت و سر و صدا و تبلیغات موفق شویم کاری از پیش ببریم ...  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 12 مهر1387 و ساعت 20:19 |

 

 « اهم مصاحبه هایی که پیش از انقلاب پیرامون نقش آتی امام خمینی رحمه الله در رهبری آینده کشور پس از پیروزی انقلاب با ایشان شده بدین شرح است:

1)   مصاحبه با خبرنگار ان بی سی آمریکا ـ 20/5/1357ـ : سوال: در صورت رفتن شاه چه نقشی را حضرت آیت الله در حکومت آینده برای خود در نظر دارند؟ جواب: من برای خود نقشی جز هدایت (ملت و حکومت) برنمی گیرم. (صحیفه نور/ ج 3/ ص 107).

2)   مصاحبه با لوژورنال ـ فرانسه ـ 7/9/1357ـ : سوال: جمهوری ای که شما می خواهید تشکیل دهید، اسلامی خواهد بود، بنابراین آیا خواهید پذیرفت که در رأس آن قرار گیرید؟ جواب: اولا این مردم هستند که باید افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند و مسئولیت امور را به درست آورند و لیکن من شخصا نمی توانم در این تشکیلات مسئولیت خاصی را بپذیرم و در عین حال همیشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و ظیفه ارشادی خود را انجام می دهم (همان مأخد/ صص 269_270).

3)   مصاحبه با مجله اکونومیست  ـ 18/10/1357ـ : سوال: آیا شما قصد دارید که آزادی سخن، آزادی اجتماعات و آزادی مطبوعات و آزادی عبادات را تضمین کنید؟ جواب: ما به خواست خدای تعالی در اولین زمان ممکن و لازم برنامه های خود را اعلام خواهیم نمود ولی این بدان معنا نیست که من زمام امور کشور را به دست گیرم و هر روز نظیر دوران دیکتاتوری شاه، اصلی بسازوم و علیرغم خواست ملت به آنها تحمیل کنم. به عهده دولت و نمایندگان ملت است که در این امور تصمیم بگیرند. ولی من همیشه به وظیفه ارشاد و هدایتم عمل خواهم کرد. سوال: نقش روحانیت و رهبران مذهبی را در دولت آینده چگونه می بینید؟ جواب: روحانیون در حکومت آینده نقش ارشاد و هدایت را دارا می باشند (همان مأخذ/ ج4/ صص 179ـ180).

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت 19:11 |

 

من هیچ وقت معنی این حرف که «انسان آزاد  آفریده شده است» را نفهمیده ام و هیچگاه درک نکرده ام که نویسندگان و خطبا چه سودی از تکرار این عبارت کلیشه ای و بی معنی می برند؟ یعنی چه انسان آزاد آفریده شده است؟ انسان فقط آفریده شده است و اساسا هیچ قید مفهومی ـ منجمله آزادی ـ نمی تواند کیفیت آفرینش انسان را توضیح بدهد. وقتی باید از آزاد آفریده شدن حرف بزنیم که امکان غیرآزاد آفریده شدن هم متصور باشد.

آزادی نسبتی است که انسان با شرایطش پیدا می کند و انسان در هنگام خلقت و زمانی که هنوز هیچ نسبت استقلالی با پیرامون خود برقرار نکرده چگونه می تواند آزاد باشد؟ اتفاقا اگر با نگاهی نازل تر به شرایط تولد و زندگی انسان نگاه کنیم او را موجودی کاملا وابسته و دربند می بینیم. بنابراین نمی توان آزادی را خصیصۀ ذاتی انسان معرفی کرد؛ انسان ذاتا آزاد است، انسان حق آزادی دارد و جملاتی از این قبیل جز سر هم کردن مشتی واژه های بی ربط به هم نیست.

وقتی می گوئیم انسان ذاتا آزاد است باید بپرسیم انسان باید از چه چیزی آزاد باشد؟ از جهان، که نمی تواند! از خودش، که نمی تواند! از خلقتش، که نمی تواند! از دیگران، که نمی تواند! ... پس چه چیزی می ماند از این واژه پرطمطراق و گمراه کننده؟ گویی که همه فلاسفه و اندیشمندان و روشنفکران دچار نوعی محافظه کاری در توضیح دادن واقعیت آزادی قرار گرفته اند و برای رم نکردن مردم از شنیدن حقیقت، چیزی را که واقعا وجود ندارد و اساسا نمی توان به این بی پروایی و اطلاق از آن سخن گفت، بیشتر ستوده اند و کمتر جسارت نمایاندن واقعیت تلخ آن را داشته اند.

آزادی غایت دست نیافتنی انسان است، خیال خام و رویای خوش کودکانه بشر است که زندگی سالم و عاقلانه هیچ حکمی جز فراموش کردن آن را تجویز نمی کند. انسان به امید دست یافتن به اوتوپیای آزادی ـ بهشت ـ تلاش مذبوحانه ای می کند و واقعیت ها و محدودیت های سازنده ی این دنیا را به پای آن قربانی می کند.

انسان به مراتبی از آزادی (رهایی) دست می یابد اما هیچگاه آزاد زندگی نمی کند، تنها می تواند شرایطی را که به نظرش بهتر می آید انتخاب کند و به این خوش باشد که زندگی آزادانه ای دارد، غافل و عاجز از فهم اینکه در مسیر رسیدن به این دروغ چه قربانی هایی داده و چه فتوحاتی به دست آورده است؟

 


تتمه: این نوشته اگر باری داشت بار فلسفی بود نه سیاسی، لطفا در نظرها ننویسید که : ای مخالف آزادی، ای طرفدار دیکتاتوری، ای آخوند احمدی نژادی! ای ... ، کلا فحش ندهید یا اگر فحش می دهید باربط بدهید | این فقط گوشه ای از ابتذال حقوقی در صدا و سیما است | گرچه از نعمت RSS محروم نبودیم اما خیر سرمان ما هم فید دار شدیم، برای خواندن فیدها  Snarfer  را امتحان کنید، آفلاین هم قابل استفاده است |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 9 مهر1387 و ساعت 19:16 |

 

از یادداشت های یک دانشجوی روانشناسی (آلمان هیتلری، اوایل قرن بیستم):

 آلبرت شوهر همسایه پائینی مان ـ السا ـ است، بازهم  آمده توی کوچه و فریاد می کشد، نزدیک ظهر است و رفت و آمدها به حداقل رسیده اما او انگاردوباره به سرش زده، احتمالا با زنش دعوا کرده یا از دست بچه نق نقویش کلافه شده که دوباره شروع کرده، به هر حال مثل آدمهای روانی فریاد می کشد، لباسهایش آشفته تر از قبل است، موهایش هم مثل همیشه؛ انگار از زمان تولدش به چیزی شبیه شانه برخورد نکرده است.

...اوه، حالا خیلی زیاده روی می کند، مرتب داد می زند: «من نابغه هستم! من خیلی سرم می شود! اسم من را باید توی کتابهای تاریخ بنویسند! من می توانم دنیا را عوض کنم، نظریاتم دنیا را تکان خواهد داد». زنش می گوید آلبرت فکر می کند نظریات تازه ای کشف کرده اما فراموششان کرده و یادش رفته کجا آنها را نوشته است، بیچاره زنش! چطور تحملش می کند؟ کارمند ساده اداره ثبت اختراعات که حتی نشانی خانه اش را گم می کند چطور می تواند نابغه باشد؟ چطور ممکن است به فرمولها و نظریه های علمی جدیدی رسیده باشد؟ گمان کنم آلبرت علاوه بر این عیب بزرگ عقده ها و سرخوردگی های شدیدی هم از دوران کودکی همراه دارد که وادارش می کند اینطوری خودش را نمایش بدهد. آنطور که زنش می گفت از کودکی بچه درس نخوان و تنبل و مشکل داری بوده، تحصیلات دانشگاهی اش هم به جایی نرسیده اما سرش دائما توی کتابهای فیزیک است، البته چون زندگی کاری و خانوادگی چندان موفقی ندارد طبیعی است که زمینه رفتارهای شیزوفرنیک در او وجود داشته باشد، اینطور که من فهمیده ام سرش بزرگتر از حد طبیعی است و به بیماری «سربزرگی خوش خیم» مبتلاست، گرچه این خیلی به روان پریشی اش مربوط نمی شود اما بیماری اسکیزوفرنی پسرش ادوارد حتما رفتارهای خاص اش را تحریک می کند.  

صدایش آرامتر شده، بیچاره حنجره اش را داغان کرد، دو سه نفر که اهل این محله نیستند ایستاده اند و به اداهای آلبرت می خندند، به جز آنها کس دیگری به او محل نمی گذارد، همه یا عادت کرده اند یا درحال عادت کردن هستند! چند هفته پیش مارتا می خواست به پلیس خبر بدهد تا پاسبانها جلوی دیوانه بازیهای او را بگیرند اما همسایه ها دلسوزی کردند و گفتند: «چه اشکالی دارد؟ آلبرت آدم بی آزار و مودبی است و فقط در بعضی روزهای گرم به سرش می زند و داد و فریاد می کند، زود هم پشیمان می شود، والا باقی روزها توی خودش است و کاری به کسی ندارد، حتی حرف هم نمی زند!» مارتا متقاعد شد که سر و صداهای گاه و بیگاه آلبرت را تحمل کند، به هر حال صدای او از صدای سگ آقای هافمن بدتر نبود.

امروز باید زودتر خودم را به دانشگاه برسانم، قرار است بعد از ساعات تدریس انجمن نخبگان دانشگاه جلسه ای با عنوان «بررسی روشهای نخبگی سازمان یافته» داشته باشد، بعضی مقامات سیاسی هم برای سخنرانی دعوت شده اند، با مارگارت و سارا قرار گذاشته ایم که همراه هم به جلسه برویم، سارا یک بار به شوخی به من گفت؛ عیب آپارتمانت فقط سروصداهای آلبرت است! به هر حال امیدوارم هر چه زودتر سلامتی اش را به دست بیاورد.

 

 اما تاریخ اینطور نوشته نشد!

آلبرت اینشتین نه نظریاتش را فراموش کرد و نه دیوانه شد! او مسلما یکی از پیامبران تمدن جدید است. نظریه نسبیت عمومی او هنوز سرپاست و نظریاتی که درباره نور و حرکت و زمان ارائه کرده همچنان خودنمایی می کند.

فکر می کنید در جامعه خود ما چند تا از این آلبرت ها وجود دارد؟ یکی؟ ده تا؟ صد تا؟ یا هزاران هزار؟ چطور می شود آنها را کشف کرد یا کمکشان کرد که کشف شوند؟ وقتی نخبگی به رتبه آوردن در کنکور یا مدال آوردن در المپیادهای خارجی منحصر شده آیا اساسا امکانی برای خودنمایی نابغه های واقعی وجود دارد؟ انصاف بدهیم؛ امثال نیوتون و انیشتین در کدامیک از این المپیادها موفق می شدند؟ اصلا آیا می توانستند در این وضع علمی و آموزشی جایی برای خودنمایی داشته باشند؟ تا کی می خواهیم توان و استعداد علمی را به تست زدن و مدال آوردن و نوشتن مقاله در ISI  محدود کنیم؟ چرا نبوغ را به جغرافیای دبیرستانهای خاص و دانشگاههایی مثل شریف منحصر می کنیم؟ نظام آموزش ما چند قرن وقت می خواهد تا دست از خشکاندن استعدادها بردارد؟ سیاستمداران ما تا کی می خواهند دست از فرمول سازی برای نخبگی بردارند تا با تبلیغات و نمایش های ناروا نخبگی و نبوغ را به چاه تصلب و ساده سازی فرو نفرستند؟  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 15:34 |

 

وقتی مطلبی می خوانید «نسبت»ی بین مواضع شما و مطالبی که با آن برخورد کرده اید پیدا می شود. گرچه این نسبت یک طیف است اما چهار حالت کلی را می شود از دل آن بیرون کشید:

حالت اول: موافقت کامل، احساس می کنید حرفی که خوانده اید منطقی بوده، حرف دل شماست و انگار خودتان نوشته اید، واکنش شما تائید و شعار و تکبیر! است و به نظرتان می رسد جز اعلام موافقت و احسنت باریک الله گفتن یا شکافتن زوایای مثبت مطلب کار دیگری نباید انجام بدهید.  

حالت دوم: موافقت نسبی، واکنش شما تکمیل و توضیح مطلب، اشاره به نقاط قوت و نشان دادن نقطه هایی است که از نظر شما قابل اصلاح و بهترشدن هستند. شما منطق نویسنده را پذیرفته اید، موافق کلیت مطلب هستید اما آن را کاملا تأیید نمی کنید بلکه سعی می کنید نقاط اختلافی را به نویسنده گوشزد کنید.

حالت سوم: مخالفت نسبی، احساس می کنید نویسنده سعی کرده در یک الگوی منطقی حرف بزند اما منطقی که به کار برده است از نظر شما مناسب نیست، فکر می کنید مغالطه ای صورت گرفته یا اشتباهاتی در سیر منطقی اتفاق افتاده است، اینجا بیشترین جایی است که قلم شما تحریک می شود تا نظراتتان را به صورت تحلیلی و انتقادی به اطلاع نویسنده مطلب برسانید، خوبی هایش را بگوئید، حقیقت جوئی اش را بستائید اما اعلام کنید با منطق و نتیجه مطلب به دلایلی موافق نیستید.

حالت چهارم: مخالفت مطلق، در اینحالت شما با مطلبی روبرو هستید که کاملا غیرمنطقی یا در مخالفت با بدیهیات نوشته شده، احساساتتان را تحریک می کند و تصور می کنید به شخصیت یا داشته های ارزشمندتان بدون هیچ دلیلی توهین شده یا آنها مورد سوء استفاده قرار گرفته اند. در اینحالت اگر شما دست به نقد و تحلیل ببرید قافیه را باخته اید، دقیقا برعکسِ حالت اول شما باید آماده مقابله به مثل باشید و با در نظر گرفتن شرایط به همان نسبت پاسخ مناسب ـ و نه نقد ـ را تحویل طرف بدهید.

نقد فقط در حالت دوم و سوم اتفاق می افتد که با مبنا و اساس منطقی ای سر و کار دارید اما اینکه در برابر هر مطلب بی ربط و یا هر نوشته چرندی منتظر نقد و بررسی باشیم انتظار گزافی است. حالا مُد شده هر کس در حالت چهارم اظهار نظر می کند مورد انتقاد قرار می گیرد که تو چرا نقد نکرده ای؟! چرا سراغ شخصیت طرف رفته ای؟! چرا نظراتت را به صورت تحلیلی عنوان نکرده ای؟! ... یاللعجب! قدیم ها چیز خوبی می گفتند که «جابه جا کنعبد و جابه جا کنستعین»، معنی اش هم این بود که هرجایی باید به تناسب شرایط رفتار کرد اما حالا انگار این چیزها معنی ندارد.  

متاسفانه بین بچه های وبلاگ نویس حالتی می بینیم که تلفیقی از تازه به دوران رسیدگی، ادای روشنفکری، عقل کلی و ژست صلح کلی و اعلام ظرفیت وسیع است، این وسعت هم در روشمندی اتفاق می افتد، یعنی اگر کسی آمد با قلمش به شما و شخصیت تان بیجاترین توهین ها را کرد و حیثیت تان را به بازی گرفت شما به هر حال باید بنشینید با صغری کبری گفتن او را نقد! کنید و از این حد هم حق تجاوز ندارید. (گاهی این توصیه فقط به شما می شود). دلیل شیوع این رفتار احتمالا نگرانی برای از دست ندادن دوستان، میزان بازدید ها و از چشم نیافتادن و عقب نماندن از قافله متوهم وبلاگنویسی است. به هر حال و به نظر حقیر در حالت چهارم دو کار بیشتر از دست بشر منطقی بر نمی آید؛ یا بی اعتنایی و نادیده گرفتن در صورتی که ـ مطلب یا نویسنده ـ اهمیتی نداشته باشد، و یا جواب دادن به همان سیاقی که نویسنده گستاخ استفاده کرده است.

الغرض یک نوع ترس و انفعال لیبرالی از مخالفت کردن در افکار بعضی ها رسوخ کرده است، حالت چهارم که آمیخته با غلیان احساسات و تحریک شدن غرور و غیرت است بین روشنفکران مورد تحقیر قرار می گیرد و من قبلا عرض کرده بودم که این جماعت هیچ وقت اعلام نمی کنند که نسبت به مسئله ای حساسیت و اعتقاد دارند، اعلام غیرت و مقابله را هم بی کلاسی و دور از شأن عقل کلی خودشان می دانند. حالا اگر شما هم چیزی در حالت چهارم بگوئید به عنوان نقطه ضعف ازتان آتو می گیرند و به رختان می کشند، در این وضعیت آدمهای ضعیف معمولا جا می زنند، اعتماد به نفس شان را از دست می دهند و کم کم در روش همان ها استحاله می شوند و کلا هر کس با این موج همراهی نکند مورد انتقاد قرار می گیرد.

 


 
تتمه: درباره تفکیک آزادی بیان از آزادی عمل اگر ندیده اید ببینید | شخصیت آدمها ـ مخصوصا مجازی ها ـ چیزی است که ما از رفتار و گفتارشان دریافت می کنیم. اگر من کسی را فرصت طلب یا سوء استفاده چی خوانده ام از روی کارها و نوشته ها و افکارش بوده و شاهد هم آورده ام. بنابراین قضاوت درباره شخصیت افراد ـ اگر با افکارشان پیوند خورده باشد ـ اصلا چیز بدی نیست، ترس هم ندارد! مثلا درباره شخصیت خودم هم می توانم قضاوت کنم: من آدم رک و صریحی هستم، اغلب بی پرده حرف می زنم و برای بهتر رساندن مطلبم از نیش و کنایه استفاده می کنم، آدم صلح کلی نیستم، به بعضی موضوعات حساسم و کاملا جدی هم حساسم. به سوء استفاده و فرصت طلبی هم آلرژی دارم. حالا اگر کسی اینها را درباره ام بگوید نه تنها ناراحت نمی شوم بلکه توی دلم احسنت هم می گویم که چه خوب مرا شناخته | برای اینکه از دل خانم توحیدلو دربیاید و ثابت شود که با ایشان دشمنی ندارم و واکنشها به خاطر رفتار و افکار نامطلوبشان بوده یک کاری می کنم، آنهم اینکه در تحلیل چرایی ازدواج دختران ترشیده با جوجه خروسها کمکشان می کنم: ازدواج سخت شده است، مسائل اقتصادی و انتظارات بیجای خانواده ها امکان ازدواج آقا پسرها را به تاخیر می اندازد، دختر خانمها هم تحت تاثیر جو فمینیستی ـ صداوسیمایی حاکم از شوهر کردن به جوانهایی که از نظر سنی و تحصیلی و ... نسبت به آنها تفوق دارند سر باز می زنند، دخترهای امروز بیشتر دوست دارند خودشان را در هر زمینه ای ثابت کنند و مسلط بر شوهرشان باشند، بنابراین دخترخانمهایی که هر روز ازدواجشان به تاخیر می افتد کم کم از آمدن یک سوار مطیع با اسب سفید ناامید می شوند و به تدریح به فنون شکار محبت روی می آورند و در این میان چه کسانی به دام آنها می افتند؟ خب معلوم است؛ پسرهای کم سن و خام و ناپخته و احساساتی که اغلب مایه دار، صاحب قیافه و خوش تیپ و بی عرضه و راحت طلب و ماست تشریف دارند. (البته بعضی پسرهای عجول هم برای ازدواج آسانتر در میان دخترانی که در هراس ترشیدگی هستند شانس بیشتری برای گرفتن جواب بله دارند). اینها فکت هایی است که توی تحقیقات جامعه شناسی پیدا نمی کنید، حق تألیفش هم مال خودتان | فتوای ۲۰۰۹ : ثواب انتقاد از احمدی نژاد در شبهای قدر، هزار برابر است | + کفمان برید: یک نفر تیکه بالا درباره ازدواج دخترترشیده ها و جوجه خروسها را معذرتخواهی فرض کرده است!!! یعنی طنزش معلوم نبود؟!
 
+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 6 مهر1387 و ساعت 1:41 |

آقا اخلاص! آقا اخلاص! رفیق جان اخلاص! شما را به خدا اخلاص! هی من به شما بگویم اخلاص هی شما شوخی بگیر؛ حتما باید ثابت کنم؟ ... آره؟

 

 1- همین تازه گی ها بود که بعد از نود بوقی یک مطلب انقلابی آنهم بنا به احساس تکلیف از دستمان در رفت اما عدل یک نفر پیدا شد طلبه گی مان را به مطلب سنجاق کرد و کوبید توی سرمان! خدائیش هم رسمش نبود که کسی بردارد از آبروی اسم طلبه استفاده کند و یک مطلب خاص را ابزار فرصت طلبی خودش و ضایع کردن دیگری قرار بدهد. البت ما هم به محض متوجه شدن جوابش را دادیم فقط حیفمان آمد که استقبال مورد نظر به عمل نیامد. اما چه باک؟ بالاخره «اخلاص» کار خودش را کرد و حاج خانوم مربوطه در یک مطلب مفتضح «هفته دفاع مقدس» را هم دستاویز فرصت طلبی وبلاگی اش قرار داد و نوشت: شروع جنگ خانمان برانداز، بزرگداشت دارد؟  و متعاقبا هم ماستمالی ناموفقی نمود (+). (اینجا اصلا در موضع نقد نیستم، اصلا چرا آدم باید هر چرندی را نقد کند؟ با اینحال آهستان و ابوذر و نجمی و دیگران جوابهایی داده اند)

 2- حالا با این گاف فیل آسا راحت تر می توانم حرفم را بزنم: من نمی دانم چرا هر کس از مادرش قهر می کند هوس نوشتن و استدلال کردن به سرش می زند؟ چرا هر کس چهار تا کتاب ترجمه فرنگی عهد دوغ می خواند احساس عقلانیت می کند؟ چرا هر کس مدرک می گیرد باورش می شود چیزی بارش شده؟ چرا هر وبلاگ نویسی که فنی تر می شود احساس می کند داناتر هم هست؟ چرا بعضیها فکر می کنند دیگران خنگ و گول تشریف دارند و پس ذهن آنها را نمی خوانند؟ چرا بعضیها برای سوء استفاده کردن هم توان تفکیک بدیهیات را از غیربدیهیات ندارند؟ ... چرا؟ واقعا چرا؟

 3- در نوشته ای که سرکارِ مزبوره را فرصت طلب خوانده بودم حتی محافظه کاری کردم ـ بیشتر به خاطر مونث و مذهبی بودنشان ـ و نخواستم از ایشان ایرادهای پیش پا افتاده و ملانقطی بگیرم، یک نمونه اش اینکه ایشان اینقدر هول بوده که فرق مصالحه کردن و به مسلخ بردن آرمانها را ـ نه در تیتر و نه در متن ـ متوجه نشده بعد آمده برای ما با ادای روشنفکری از فونکسونالیسم و تاریخ مرجعیت دم زده است! ... جان «هخا» مضحک نیست؟

 4- فکر می کنم این مطلب از وبلاگ zahra-hb خیلی خوب چیزی رو که من حدس می زدم اما بهش مطمئن نبودم روشن کرده. (راهنمائی برای خواندن مطلب: کاربر اول=کمانگیر، کاربر دوم=حاج خانوم مربوطه)  اینجا لازم شد کمانگیر را از نگاه خودم و از روی برخوردهای سابقی که در بالاترین داشته ام برای کسانی که کمتر می شناسند معرفی کنم:

 «کمانگیر (آرش آبادپور) یک لیبرال عقب مانده است که برای ارزشهای نخ نمای قرن نوزدهمی سینه چاک می دهد و عزاداری برگزاری می کند، تیم کفن پوش راه می اندازد تا برای حفظ جان قاتلین مرزبانان ایرانی اعتراض کنند، دلسوزیشان را کانالیزه کنند و هرجا منفعتشان اجازه داد از جان یک انسان چیزی ارزشمندتر از شعور یک ملت بسازند و وقتی اتفاقی علیه شان بود ـ اتفاقی مثل کشتار کودکان بی گناه افغان ـ پشت تبلیغات و عقاید عوامانه پنهان شوند که خب! توی جنگ که حلوا پخش نمی کنند، لابد لازم بوده! عمق افکار کمانگیر و امثال کمانگیر را که بکاوید همین است وهرگز از فهم یک شهروند مشنگ آمریکایی که پای فاکس نیوز چیپس می خورد و با شنیدن اخبار جنگ افغانستان و عراق سرگرم می شود فراتر نمی رود، فروختن مملکت و مردم خودش را هم بد نمی داند، در ضمن ابدا اهل بحث و منطق نیست، به شدت خودشیفته است و بیمارگونه احساس می کند از بدو تولد در موضع حقانیت قرارگرفته! به قول یک وبلاگ نویس نکته سنج جواب دادنش هم طوری است که: انگار داره میگه خوب این عقلش تکمیل نشده، یک کروموزوم کم داره، آدم های زیادی هم مثل این یا بدتر هستند! ما هنوز با این ها طرفیم و باید آدمشون کنیم چون خودشون نمی فهمن!»

حالا شما حسابش رو بکنید این حاج خانوم با سواد! و باهوش! داره انرژی شو تو چه تیمی هدر می ده و دنباله روی چه کسی رو می کنه؟ جانِ «ساکاشویلی» زندگی قشنگ نیست؟ (گمان کنم منظور ابوذر از «غضنفر پلخمونی خارج نشین» همین لیدر وبلاگهای اوا خواهری ـ کمانگیر ـ باشه).

5- وبلاگ نویسی هم عجب بچه بازی ای شد! محتوا به فنا رفت و چیزی که مانده فید و خوارک و قالب و برنامه و کوفت و زهرمار است. البته دست کسانی که وبلاگستان را به این روز انداختند درد نکند، جمهوری اسلامی نگران وبلاگهایی بود که با محتوای سیاسی علیه مواضع رسمی می نوشتند و به جریانات سیاسی به دیده انتقادی نگاه می کردند، اما حالا با این دست گل هایی که غضنفرهای عشق اپوزیسیون به آب می دهند و کلاس نقد و حرف را به اسفل السافلین می نشانند فکر کنم یواش یواش جمهوری اسلامی فیلترینگ را هم شل کند پس؛ اختگی وبلاگستان هم مبارک باد! 

 6- در پایان این مطلب را تقدیم می کنم به دوست عزیز محمد الیاس که هنگام برداشت من از نوشته قبلی اش درباره سرکار فوق الذکر ناراحت شده بود و حالا در دو مطلب متوالی (+ و +) به مزخرفات همان سرکار انتقاد کرده، مخصوصا در مطلب دوم طنز جالبی به کار برده و شیوه استدلال فضائی را خوب تصویر کرده است. من هم این را اضافه می کنم؛ «طبق مرام بچه های پائین شهر اگر حرفی از دهن کسی دربره باید محکم بایسته و بگه: من گفتم! اگر هم لازم شد باز باید محکم بایسته و بگه: من گفتم و اشتباه گفتم! اما تربیت بالاشهری طوری است که حتی قدرت نداره بگه: من گفتم، چه رسد به اینکه اعتراف به اشتباه هم بکنه، تنها هنرشون همینه که به شعور دیگران توهین بکنن و بگن «منظورم چیز دیگری بود و شما بد فهمیدید!» حتی عرضه ندارن بگن: «بدگفتیم یا بد نوشتیم که سوء تفاهم شد» ... و چه می ماند جز تاسف؟؟؟

 


تتمه: جدی است: فاتحه بخوانید برای عزیز از دست رفته ی کلاشینکف، ... اگر دوستی وبلاگی به یک فاتحه نیرزد پس اصلا به چه دردی می خورد؟ | مصاحبه احمدی نژاد با لری کینگ موفق تر از حد انتظارم بود، با اینکه سوالها تکراری و جوابها قابل پیش بینی بود اما رعایت ادب و متانت مجری آمریکائی ـ برخلاف مجریهای بیشعوری که قبلا با احمدی نژاد مصاحبه کرده بودند ـ فضای خیلی جالبی درست کرد، فکر می کنم این مصاحبه خیلی از آمریکائی ها رو به فکرکردن ـ کار سختی که از عهده هر آمریکائی ای بر نمی آد ـ واداشته باشه | حالا جان من حال کردید فرصت طلبی رو؟ کیف کردید چطور ریاکارانه اخلاصم رو به رختون کشیدم؟ دلتون بسوزه! می خواستید خودتون هم اخلاص داشته باشید! (ببخشید شکلک زبون نذاشتم! به هر حال با زبون یا بی زبون پروژه پروژه خودشیفتگی است) | تکمیلی +

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 5 مهر1387 و ساعت 7:30 |