تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

امروز ـ شنبه ـ لاریجانی از دبیری شورای عالی امنیت ملی کنار گذاشته شد. لاریجانی پیش از این حداقل دوبار تقاضای استعفا کرده بود اما طبیعی است که به خاطر حساس بودن موضوع کناره گیری دبیرشورای عالی امنیت ملی، استعفاها در دفعات اول رد شود. پذیرفته شدن استعفای لاریجانی نشان از شدت اختلافات بین رئیس دولت و دبیر شورای عالی امنیت ملی دارد تا جائی که به احتمال فراوان میانجی گری رهبری نیز در حل اختلافات موثر نیافتاده و مقرر شده است تا شخص دیگری ـ سعید جلیلی ـ به جای لاریجانی مسئولیت شورای عالی امنیت ملی را بر عهده بگیرد.

دکتر علی لاریجانی لاریجانی نماد یک سیاستمدار معتدل و آرام است که دوره موفقی را در گفتگوهای دیپلماتیک خود با سولانا، نماینده اتحادیه اروپا و البرادعی، ریاست آژانس انرژی هسته ای پشت سر گذاشته است. او سیاستمداری است که اعتماد به نفس، آرامش و اقتدار حتی از نحوه ادای کلمات و نوع استفاده منحصر به فردش از واژگان خاص هویداست. در دو سال گذشته لاریجانی سهم عمده ای در تنش زدایی از پرونده هسته ای ایران داشته و در مقایسه با هیجان زدگی ها و برخوردهای احساسی ای که از دولت و شخص رئیس جمهور دیده شده او نیروی مغتنمی برای به نتیجه رساندن روند اطمینان سازی ها بوده است. موضع گیریهای خاص و بعضا عدم رعایت عرف دیپلماتیک از سوی رئیس جمهور باعث اضافه شدن موضوعات نامربوطی ـ مانند عدم مشروعیت اسرائیل و لزوم حذف آن ـ به سرنوشت پرونده هسته ای ایران و پیچیده تر شدن ماجرا شده است و باید بگوئیم لاریجانی در طول دوره خدمت خود با منحصر کردن موضوع هسته ای به منافع خاص کشور ایران ـ در عین حفظ و تاکید بر موضع گیریهای رسمی و بین المللی جمهوری اسلامی ـ وجهه کاملا متفاوت و سودمندی را از سیاست مقابله با طرفهای درگیر در پرونده هسته ای ایران به نمایش گذاشته است. حتی دوگانه بودن اظهار نظرها و اختلافات گذشته بین احمدی نژاد و لاریجانی هم بی فایده نبود و حداقل باعث تشکیک طرف های مقابل در تشخیص اراده واقعی ایران و پیش بینی تصمیمات آینده می شد. اما استعفای لاریجانی به معنای از بین بردن زمینه این شک و تردید است، به ویژه اگر دبیر آینده شورای عالی امنیت ملی روشی را در پیش بگیرد که از همسویی بیشتری با شخص رئیس جمهور برخوردار باشد احتمال بروز حساسیت های تازه به طور جدی افزایش پیدا خواهد کرد.

در مجموع، کناره گیری لاریجانی برای جمهوری اسلامی امری زیانبار و برای دولت نهم یک شکست سیاسی به حساب می آید. شاید بتوان گفت که کناره گیری عناصر کارآمد و شایسته ای مثل لاریجانی از دولت نهم شاهد خوبی بر عدم تمایل دولت نهم بر مشاوره و عدم استقبال از همکاری و مشارکت بیشتر است اما از طرف دیگر بعید نیست که جاه طلبی های لاریجانی برای مدیریت یکنفره پرونده هسته ای کار را به اینجا رسانده باشد و حتی ممکن است استعفاهای مکرر او به هدف در منگنه قرار دادن دولت و فشار برای به حداقل رساندن نقش آفرینی دیگران صورت گرفته باشد. به هر حال این موضوع تاثیری در نتیجه منفی ماجرا ندارد. تقصیر این عدم هماهنگی و عدم موفقیت به عهده هر کس که باشد نشانه واضحی از واگـرایی میان چهره های شاخص اصولگرایی و تنگ شدن دایره مشارکت و همکاری سیاسی برای به نتیجه رساندن موضوعات ملی است.

 


تتمه: تازه این اولشه بازتاب گسترده تغيير لاريجاني در رسانه‌هاي جهان | اینهم گفت‌وگویی جالب با «سعید جلیلی»  که خبرگزاری فارس اسفند ماه گذشته انجام داده و شریف نیوز هم منتشر کرده بود | خبرنگار مسلمان هم فرموده اند: سعيد جليلي يك پا ندارد پس لابد خیلی بهتر از لاریجانی است! | خدا اسلام و مسلمین را از شر دشمنانش محفوظ بدارد | یاجوج و ماجوج هم به جنگ جهانی سوم ربط دارند: جایگاه یاجوج و ماجوج در جنگ جهانی سوم |  و یک مطلب قابل توجه از وبلاگ روزگار: دکتر علی می رود، دکتر سعید می آید 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 28 مهر1386 و ساعت 16:46 |

 

سخن رهبری اشتباه در تعارف بود؛ آیت الله خامنه ای گفتند: « تصویر ملت روسیه در ذهن ما، تصویر روشن و خوبی است و این به علت مقاومتها و تدابیری است که ملت روسیه در مقاطع مختلف از خود نشان داده است» ... لازم نیست فکر کنید، حتی تأمل هم نکنید! این جمله هیچ محلی از اعراب و هیچ رنگی از صحت ندارد و جز یک اشتباه در تعارف نمی تواند چیز دیگری باشد. اینکه ملت روسیه برای خودش چه فداکاریها و جانفشانیهایی داشته و مثلا در جنگ جهانی اول یا جنگ دوم، در نبرد استالینگراد، در کندن ریشه نازی ها و نجات اروپا چه و چه ها کرده به خود ملت روسیه مربوط است، همانطور که جنگهای استقلال آمریکا به مردم آمریکا، تلاشهای مردم فرانسه برای انقلاب به مردم فرانسه و فداکاریهای سربازان ایرانی فقط به ایرانیها مربوط می شود. اما اینکه تصویر یک ملت برای ملت دیگر چه تصویری است بر می گردد به اینکه دو ملت چقدر و چگونه در زندگی هم تاثیر گذاشته باشند؟ تاریخ ایران و روسیه فریاد می کشد که نه تنها تصویر روسها برای ملت ایران تصویر روشن و خوبی نیست بلکه خیلی هم تصویر تاریک و کثیفی است و اگر بدتر از تصویری نباشد که ایران از انگلیس و آمریکا در خاطره اش ثبت کرده است بهتر از آنها هم نمی تواند باشد.

ولادیمیر پوتین در دیدار با آیت الله خامنه ایحتی اگر موقتا تاریخ سیاه ایران و روسیه را کنار بگذاریم در برخورد چند ساله اخیر روسها هم نشانه روشن و مثبتی وجود ندارد. در فاصله کمی پس از جنگ، هاشمی رفسنجانی به شوروی سفر کرد و ایران در وضعیتی متزلزل مجبور شد بعد از 10 سال شعار نه شرغی نه غربی، رسما به پایگاه شرق نزدیک شود. گمانه زنی ها بر این بود که منافع استراتژیک و دشمنی مشترک با غرب می تواند آینده خوبی برای روابط ایران و روسیه رقم بزند اما شوروی ـ مخصوصا بعد از فروپاشی ـ سرعت خودش را در نزدیک شدن به غرب بیشتر کرد و رفتارهای پیچیده تری از خودش بروز داد. روسها به طور سنتی سیاستمدارانی حقه باز و دروغگو هستند و وقتی منافع خود را در دو طرف یک رابطه خصمانه ببینند گویی که بهترین فرصت را برای بهره برداری و سوء استفاده از هر دو طرف به دست می آورند و به همین دلیل مرتبا تغییر موضع می دهند. آنها نه کراهتی در دوستی صمیمانه با غرب نشان داده اند و نه در ابراز دوستی با ایران ثابت قدم بوده اند. در همه این سالها آنها جز به منافع خودشان به هیچ چیز فکر نکرده اند و به همین دلیل مرتب وعده های خود را زیر پا می گذارند و ایران را در وضعیت های سخت، تنها و حتی غافلگیر کننده قرار می دهند. (قبلا در دو نوشته مفصل به سرنوشت نیروگاه هسته ای بوشهر:یک نیروگاه خاموش بهتر از یک ژست ضعیف است و نقش ایران در نزاع موشکی روسیه و آمریکا: روسیه ایران را چند می فروشد؟ پرداخته بودم که نیازی به تکرار آنها نیست).

 انصافا به این می گن معما؛ خیلی از ما شاید دلمان می خواهد که نادرشاه افشار زنده شود تا با یک نگاه چپ او روسها جل و پلاسشان را جمع کنند و دست از سر سرزمینها و منافع ایران بردارند اما الان دیگر دوران نادر نیست و ما هم زور او را نداریم پس اگر با موجودات حقه باز طرف می شویم باید مثل خودشان از در دوز و کلک دربیائیم. شخصا فکر می کنم که معادله روابط ایران و روسیه یکی از پیچیده ترین معماهای سیاسی است که حل کردن آن به سود ایران و به ضرر روسیه از عهده هر بنی بشری ـ به ویژه گوشتکوب های دولت نهم یا گوجه های اصلاح طلب ـ برنمی آید؛ ما از یک طرف با آمریکا و شورای امنیت درگیری داریم و سر کل کل هم که شده نمی خواهیم ذره ای به آنها باج بدهیم، از طرف دیگر با روسها طرف قرار داد هسته ای و مبادلات اقتصادی هستیم و می خواهیم هر چه زودتر نیروگاه بوشهر تمام شود، حالا روسها دبه کرده اند و خوششان می آید که موضوع را کش بدهند، از طرف دیگر کشورهای ساحلی هم باید از بابت صلح مطمئن باشند تا از سر ترس به آمریکا نزدیک نشوند که در اینمورد روسیه کاملا با ماست، اما در مجموع ما خیلی تنها هستیم و هیچ دستاویز جدی ـ مخصوصا با بالارفتن قیمت نفت و عایدات ارزی روسیه ـ برای محتاج کردن روسها نداریم. اگر رابطه مان را با روسیه سرد کنیم از چند جهت ضرر می کنیم و اگر بخواهیم دوستی هایمان را تقویت کنیم بیشتر سرمان کلاه می رود. ایران فعلا روش صبر و طمأنینه را در پیش گرفته و می خواهد ببیند روسیه و آمریکا تا کجا می توانند جلوی قدرت گرفتن ایران سنگ بیاندازند؟ ماندن در این وضعیت کجدار و مریز هنری نیست اما گرفتن بعضی تصمیم ها که هر دو طرف را آچمز کند تا مسیر این قضایا به سود ایران جریان پیدا کند واقعا "مغز" می خواهد. از هر طرف قضیه که بگیرید یا به نفع آمریکا تمام می شود یا به سود روسیه ... فکر کنید! ... اصلا چطوره یه بازی وبلاگی برای حل این معما راه بندازیم؟! ... با روسیه چه کنیم؟

اخلاص داشته باشید، اینجوری کارتان راه می افتد؛ اظهار نظر این حقیر ـ دانشطلب ـ درباره ماجرای دانشگاه کلمبیا با یک نامه خطاب به احمدی نژاد آغاز شد که به مذاق خیلی ها خوش نیامد. بعد ماجرا با یک پست توضیحی ادامه پیدا کرد که در پاراگراف آخرش گریزی هم به نظر شخصی رهبر و فصل الخطاب نبودنش زده شد و حساسیت خیلی ها را تحریک کرد. اما هنوز چیزی نگذشته بود که شخص رهبری در دیدار با دانشجویان آب به آسیاب مطلب مذکور ریخت و صراحتا اعلام کرد که: « اعتراض به نظرات خاص رهبری، ضدیت با رهبری نیست» و انگیزه ای شد تا ما هم از موضع گیری ایشان طرفداری کنیم. اما این پایان ماجرا نبود چون وقتی پوتین به ایران آمد و با رهبری دیدار کرد جمله ای از مقام معظم رهبری درباره تصویر ملت روسیه برای ایرانیان صادر شد که مصداق جالبی بر امکان سهو و اشتباه شخص رهبر است، آنهم اشتباهی که هیچ تعارف و مصلحتی نمی تواند آن را انکار کند و اعتراض به آن به هیچ رو شائبه ضدیت با ولایت فقیه، تمامیت ارضی، امنیت ملی یا مذهب رسمی و ... ایجاد نمی کند. اتفاق مطالب مذکور و تذکر رهبری درباره حدود ضدیت با رهبری و بعد از آن اشتباه ایشان در روشن دانستن تصویر روسها برای ایرانیها تنها یک منشأ می تواند داشته باشد و آنهم اخلاص! است. پس در پاک کردن نیت ها بکوشید که کارتان را عجیب راه می اندازد و به یاد داشته باشید که اخلاص داشتن امتیاز نیست! بلکه شرط حداقلی برای هر کاری ـ مخصوصا وبلاگ نویسی ـ است. ( از شوخی گذشته، تازه گیها مور مورم می شود مثل بعضی از وبلاگ نویسها تریپ خودشیفتگی بردارم ببینم چه مزه ایه؟ [چشمک] )

 


تتمه: عصرایران بررسی می کند: روابط ایران و روسیه در گذر تاریخ | جنگ‌های ایران و روسیه در دوره قاجار را از ویکی پدیا بخوانید | نوشته کلاشینکف شهرستان در همین رابطه: لذاید پنهان زندگی و ذوق زدگی های غريب از سفر پوتین به ايران! | و یک  عکس دیدنی از حاشیه اجلاس تهران از این قرارداد بزرگ خبر دارید: جنگنده های ایرانی با موتورهای ساخت روسیه به پرواز درمی آیند | اینهم مشکلی شده ها: دریای مازندران (کاسپین) یا خزر؟ |

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 26 مهر1386 و ساعت 6:56 |

 

 این آخریها صدا و سیما خیلی خودش را تحویل می گیرد و به طرز فجیعی برای خودش و اراده مدیرانش نوشابه باز می کند. عینا اتفاقی که درباره داستان رفتن احمدی نژاد به دانشگاه کلمبیا در صدا و سیما اتفاق افتاد در مورد سریال های تلوزیونی هم تکرار شد. صدا و سیما یک موج یکطرفه را برای موجه نشان دادن سریالهای ماه رمضان راه انداخت، طوری که انگار به موفقیت بزرگی دست پیدا کرده است. به هر حال ما تا آخر هم متوجه نشدیم که چرا باید سریالهای تلوزیونی ماه رمضان را موفق بدانیم؟ اینطور که به نظر می رسد آقایان صدا و سیمایی موفقیت را با پائین آوردن سطح شعور مخاطبان و ایجاد جذابیت کاذب برای آنها اشتباه گرفته اند چون تا آنجایی که به عقل ناقص ما می رسد این سریالها نه تنها از لحاظ هنری  چنگی به دل نمی زنند بلکه از نظر محتوا و مضمون مذهبی هم قطاری از اشکالات و اشتباهات هستند. (گویا صدای بعضی از علما و مراجع هم در آمده است. )

سریالهای مناسبتی آنقدر تکرار شده اند که از کلیشه های پول بادآورده، ازدواج، وسوسه شیطان و ... فراتر نمی روند و مخاطب هم از قبل می داند که با چه نوع داستان و چه نوع شخصیت هایی روبرو خواهد شد. تیپ ها و شخصیت ها هم فقط در جزئیات تغییر می کنند و الا همراه با کلیت داستان، آنها هم رنگ تکرار و تشابه گرفته اند. داستان این سریالها عموما غیرعادی و غیرقابل باور و فانتزی است. فیلمنامه ها ضعیف و پر از اشکلات جدی هستند و نویسندگان آنها انگار هیچ درکی نسبت به شرایطی مردم عادی ندارند. شاید به همین خاطر است که در اغلب این سریالها با پایان های ضعیف ـ و حتی مشمئز کننده که احساس سرکار رفتن به بیننده می دهد ـ مواجه هستیم و کارگردان نمی تواند به همان ترتیبی که داستان را پیش برده است آن را به پایان برساند. بعلاوه این سریالها انگار طوری برنامه ریزی شده اند که مردم را از آرایش به ظواهر مذهبی ناامید و به این تصور می رسانند که لابد هر کس ظاهری مذهبی دارد ریاکار و ظاهر فریب است و درستکاران واقعی ممکن است در هر رنگ و لباسی و با هر نوع عقیده ای یافت شوند. از آنطرف وقتی سازندگان سریالها به سراغ قشر روحانی ـ آخوند ـ می روند کاملا منفعل و منجمد عمل می کنند و به نوعی مسیحیت زدگی در نمایش شخصیت روحانی ـ که هیچ خطا و اشتباهی نمی کند و همواره بر صراط مستقیم است ـ دچار می شوند. این یک نوع به هم ریختگی فکری به بار می آورد که ناشی از نگاه ساده لوحانه و نامنظم به ظواهر مذهبی است.

اشکال تازه ای که اخیرا دیده می شود رنگ آمیزی سلیقه ای شخصیت هاست. علی القاعده قهرمانان داستان باید همان رنگی را داشته باشند که در طول داستان و با اعمال و رفتار خودشان پذیرفته اند و کارگردان نمی تواند برخلاف دریافتی که مخاطب از سیر داستان به دست آورده چیز دیگری را القاء کند. یعنی سازنده اثر نباید به خودش اجازه بدهد که خوبی و بدی را فراتر از فهم مخاطب تعریف کند بلکه باید اجازه بدهد که او با پیشینه ذهنی و فرهنگی خودش شخصیت ها را مورد قضاوت قرار بدهد. در غیر اینصورت مخاطب گیج و سردرگم می شود که چطور شخصیتی که به هر کار خلافی دست می زند در طول سریال موقعیت و پرداختی مثبت دارد؟ یا چرا زنی که در اثر بی توجهی به شوهرش زمینه نزدیک شدن او به دیگری را فراهم می کند فرشته به حساب می آید و نه یک مجرم ( او یک فرشته بود)؟ یا چرا دختری که پیشنهاد پدرش را برای اغفال یک پیرمرد پذیرفته بدون اینکه موقعیتی منفی پیدا کند در ادامه داستان ظاهر می شود (میوه ممنوعه)؟ ... [در همین ارتباط نمردیم و دیدیم ابوذر هم بالاخره یه چیکه حرف حسابی زد: یکی از مشکلات اساسی سریالهای صداوسیما ، نداشتن تفکیک روشن میان خط حق و باطل است. چنان نقش ها ، در حق و باطل آمیخته به هم حرکت می کنندکه خط روشنی از حق و باطل برای قضاوت – به یقین ، تا انتهای داستان – به مخاطب داده نمی شود و مخاطب در حق دادن درصدی و نسبی به عناصر و نقش ها تا انتها باقی می ماند که این خود جنایتی در حق ریشه های فرهنگی ما و جا انداختن پلورالیزم حداکثری معرفتی ( در تقسیم درصدی حق میان فرشته و شیطان ! ) است. اشکال دیگر، نداشتن پیام و منظور معرفتی قابل ادراک برای عموم مخاطب و حتی امثال من مدعی فرهنگ ! است]

مثل همه سریالهای تلوزیونی این مجموعه ها هم ضرب آهنگ کندی دارند که نشان می دهد سازنده آنها بیشتر از هر چیز دغدغه پر کردن زمان را داشته است، در بیشتر آنها کلام و دیالوگ نقش برجسته ای دارد طوری که بدون نگاه کردن به تلوزیون هم می توان از ماجرای آنها سر درآورد، تجمل و سطح رفاهی که در آنها دیده می شود مثل همیشه غیرواقعی و غریبه است خصوصا که با فرهنگ ماه رمضان هیچ تناسبی ندارد و ... خلاصه اشکالات فراوان است و شمردن همه آنها ممکن نیست. حتی اگر تمام انعکاس ها و اخبار درباره جذابیت این سریالها صحیح باشد باید بگوئیم که صدا و سیما در به هم ریختن تصورات مذهبی مردم و از بین بردن سلیقه مخاطب و تغذیه ناصحیح آن موفق بوده است و نه پرورش این سلیقه و دادن خوراک مناسب، بنابراین جایی برای تعریف و تمجید و باز کردن نوشابه و سوء استفاده از امکانات تک صدایی باقی نمی ماند.  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 25 مهر1386 و ساعت 12:4 |

 

در جریان درج یکی دو مطلب اخیر یکی از دوستان برایم نوشت: «اینکه نظر رهبر فصل الخطاب نیست را نمی توانی به سادگی وارد ذهن دوستان کنی» و من فکر می کنم با وجود سطحی نگری و برداشت های ساده لوحانه و شعاری درباره ولایت فقیه، البته باید چنین مشکلی را بپذیریم. این خیلی سخت است که بر خلاف تصورات رایج درباره رهبری، از عقل مداری و شناخت صحیح نظام سیاسی ولایت فقیه سخن بگوئیم چرا که نظر شخص رهبری ـ خصوصا ـ در میان بعضی از جوانان مذهبی چنان جایگاهی پیدا کرده و به گونه ای احساسات و عواطف آنها را تحریک می کند که هر نوع موضع گیری در مخالفت با این باورها به چوب توهین و اتهام به بی سوادی! و غرض ورزی رانده می شود. اوضاع به گونه ای است که هیچ مقامی جز خود ایشان نمی تواند علیه این جریان موضع گیری کند و گویا تنها راه باقیمانده اینست که از بحث و استدلال درباره این موضوع دست برداریم و منتظر باشیم و ببینیم که آیا خود ولی فقیه این توهم و خیال باطل و بدعت خطرناک را از اذهان دور خواهند کرد یا خیر؟

دو سه سال پیش و در سفری که مقام رهبری به استان همدان داشتند در جریان یک سخنرانی به مقوله "ذوب در ولایت فقیه" پرداختند و کسانی را که با طرح این موضوع به دنبال باز کردن بابی برای منافع و خواسته های خودشان هستند، شدیدا مورد انتقاد قرار دادند. سخنرانی ایشان در همدان بسیار امیدوار کننده بود اما چون دیگران تمایلی به بررسی و موشکافی جوانب و ظرائف قضیه نشان ندادند و به موضع گیری و تایید شعاری و همیشگی حرفهای ایشان بسنده کردند این سخنرانی به صورت یک خاطره درآمد و مشکل مورد نظر نیز به قوت خودش باقی مانده است.

زدودن انحراف از ولایت فقیه تنها از شخص رهبری بر می آید

دیروز ـ سه شنبه ـ نیز یکی از روزهایی بود که رهبری در جمع دانشجویان مطالبی را عنوان کردند که در همان راستا قرار دارد. سخنان ایشان در رد ادعاهای گزاف و تصورات خامی که درباره نظرات شخصی رهبر شکل گرفته است کاملا قابل استفاده و مغتنم بود. ایشان در قسمتی از صحبتهایشان علنا اعلام کردند که: «اعتراض به نظرات خاص رهبری، ضدیت با رهبری نیست» و تاکید کردند که حمایت ایشان از دولت کنونی و دولت های پیشین طبق وظیفه قانونی ایشان انجام می گیرد و در مورد دولت کنونی نیز فرمودند: «دولت كنوني، انصافاً خدمتگزار، پركار، با ارزش و صددرصد مورد اعتماد است اما اين مسائل به معناي اطلاع رهبري از جزئيات همه فعاليتهاي دولت و تأييد آنها نمي باشد و حمايت از دولت به معناي مخالفت با انتقاد از آن نيست

باز هم باید بگوئیم که شنیدن این سخنان از شخص مقام رهبری امیدوار کننده است اما اگر این جلسه نیز در حد یک خاطره باقی بماند و مدعیان طرفداری از ولایت فقیه به شرح و بسط آن نپردازند و موضع گیری خودشان را درباره این سخنان اعلام نکنند متاسفانه باید نسبت به اثربخشی آن تردید کنیم. جا دارد که اصحاب فکر و اندیشه ـ که کمتر درباره نقش سیاسی رهبر، وظایف و اختیارات ولایت فقیه و حقوق و تکالیف مسلمین نسبت به زعمای سیاسی خود سخن گفته اند ـ نیز پا به میدان بگذارند و به صراحت و با جسارت مانع منحرف شدن اسلام از مسیر اصلی خود و به هدر رفتن زحمات علمای عقل گرای جهان اسلام شوند.

 


 تتمه: ان شاء الله اگر عمری بود (و البته اگر حس و حالی وجود داشت) در آینده و در حد خودم سعی خواهم کرد که پدیده ذوب در ولایت فقیه را بررسی و نقد کنم | واقعا سخنان رهبری در میان رسانه ها مظلوم واقع می شود. نگاه کنید و ببینید که در تمام این پایگاه ها ( مهر ، فارس ، ایسنا ، الف ، عصرایران ، فردانیوز و ... ) یک متن واحد و به صورت فرمالیته از سخنان ایشان گزارش شده است. وقتی ساده بودن اعزام یک گزارشگر و انعکاس دقیق سخنان ایشان را در کنار تکرار همیشگی این روش ـ گزارش کردن از پایگاه مقام معظم رهبری ـ قرار می دهیم معلوم می شود که نظرات رهبری واقعا چقدر! برای اصحاب این رسانه ها اهمیت دارد و چقدر منافع و کار خودشان مهم است. حتی انعکاس این مقدار از سخنان ایشان هم توسط پایگاه رسمی شان ظلم نابخشودنی است | این یکی را ببینید، جالب است | بخشهایی از سخنان رهبری هم درباره لزوم وجود انگیزه و روحیه مطالبه در میان دانشجویان بود که آرزو می کردم آن را در گوش مسئولین مدرسه عالی شهید مطهری فریاد بکشم (احتمالا بچه های دانشگاه آزاد و بسیاری از دوستان دیگر هم همین احساس را داشته باشند) | حاشیه‌هایی از دیدار اساتید با رهبر انقلاب را بخوانید و ببینید چطور با احساسات بچه گانه و حماقت آمیز خود آبروی «ولایت فقیه» را می برند | این را در توضیح به یکی از دوستان نوشتم که: «بنده اگر گفته ام زدودن انحراف از ولایت فقیه فقط از مقام رهبری برمی آید معنی اش این نیست که "چون حرف ایشان فصل الخطاب است پس فقط از ایشان بر می آید". بلکه منظورم این بود که با توجه به این شرایط نامساعد فقط ایشان ـ به عنوان شخص رهبر ـ می توانند از معنی صحیح ولایت فقیه بگویند و به چیزی متهم نشوند... پس این مطلب ریشه استدلالی دارد و صحت آن هیچ ربطی به نظر رهبری ندارد.» | بعدا اضافه شد: پيامدهاي تعريف جديد «ضدولايت فقيه»  و نیز این مقاله از جام جم: بازخواني نظرات رهبري 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 18 مهر1386 و ساعت 2:14 |

چون نظرات زیادی برای نامه ای که خطاب به احمدی نژاد نوشته شده بود ارسال شد و دشوار بود که همه را تک تک جواب بدهم و چون چند نکته اساسی در این مباحث وجود داشت که تذکر و یادآوری آنها لازم به نظر می رسید این مطلب را در تکمله آن نامه می آورم. امیدوارم توضیحات زیر به روشن شدن نقاط اختلاف کمک کند:

 

 احمدی نژاد مالک عزت و شرافت ما نیست که هر جور دلش خواست آن را خرج کند. / از روشهای نقلی و تاریخی برای دفاع از احمدی نژاد استفاده نکنید/ ممکن بود در اثر این ریسک اتفاقات بدتری هم بیافتد/ چرا صدا و سیما مراسم کامل را پخش نمی کند؟ / بین اهم و مهم، نباید طرف مهم را انتخاب کرد / ما باید کاری را انجام بدهیم که با ملاک عقل و مبانی دین مان سازگار باشد/ نباید انعکاس خارجی را محور قضاوت قرار بدهیم / مگر ما در مسائل داخلی امریکا دخالت می کنیم که آنها درباره مسائل ما نظر بدهند؟ / ما معتقدیم که این بهترین روش برخورد با فحاشی بوده است و عملکرد احمدی نژاد هم کاملا حساب شده، با آرامش و هوشمندانه بوده / مردم آمریکا از فردای کلمبیا حزب اللهی نشده اند / نظر شخصی رهبر فصل الخطاب نیست و ...

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 11 مهر1386 و ساعت 18:4 |

ماه سپتامبر تمام شد اما ...

 

...بیش از هفت سال است که خاطرات ماه سپتامبر با طاعونی به نام ۱۱ سپتامبر آلوده شده است. کشته شدن تنها ۳۰۰۰ نفر آنهم در حادثه ای کاملا مشکوک به بهانه ای برای قتل عام هزاران هزار انسان بی گناه در هر جای دنیا تبدیل شده است. شاید ۱۱ سپتامبر برای دولت آمریکا آنقدرها دلیل موجهی باشد تا اگر لازم شود نیمی از مردم جهان، به خاطر انتقام و به بهانه تضمین امنیت مردم آمریکا کشته یا آواره یا شکنجه و زندانی شوند و نیم دیگر هم به خدمت اقتصاد آزاد و استعمار پنهان سرمایه داران آمریکائی دربیایند. واقعیت اینست که مردم آمریکا نمی خواهند ۱۱سپتامبر خودشان را با هیچ ۱۱سپتامبر دیگری مقایسه کنند، چون آنها در اندیشه برتری و اربابی بر جهان هستند.

اما ماه سپتامبر تنها در این حادثه و تبعات نفرت انگیز آن خلاصه نمی شود. سپتامبر برای مردم شیلی و برای تمام کسانی که برای برابری و آزادی مبارزه می کنند نیز ماه نفرت انگیزی است. ماهی که درست در یازدهمین روز آن دولت مردمی سالوادور آلنده توسط یک کودتای آمریکائی سرنگون شد. ژنرال آگوستو پینوشه با حمایت سازمان سیا و طراحی زبیگنو برژینسکی خط قرمزی بر پایان حرکت مردم شیلی کشید و توانست دوران سه ساله ریاست جمهوری آلنده را که همراه با موفقیت او در ملی کردن معادن مس و شرکت های بزرگ شیلیایی بود به پایان برساند. اندیشه های ترور نیکسون و برژینسکی برای از بین بردن آلنده هر چند ناموفق بود اما عملیات آنها در بحران سازی و ایجاد فشار اقتصادی و رویگردانی مردم از آلنده کاملا موفق عمل کرده بود. تحریم کردن صنعت مس شیلی، سازماندهی اعتصاب کامیونداران، راه انداز راهپیمائی زنان خانه دار، خارج کردن سرمایه های خارجی، تقویت احزاب راستگرای شیلی مانند حزب دمکرات ـ مسیحی و تامین مالی ژنرال های مخالف آلنده اقداماتی بود که آزادیخواهان! آمریکائی برای رهایی مردم شیلی از دست یک پزشک دلسوز و مردمی انجام می دادند. آلنده اما شخصیتی نبود که در برابر تمام این فشارها سر خم کند. او همواره در نطق های پرشور خود با استناد به خواست مردمی برای انتخاب و باقی ماندن در عرصه سیاست، هر احتمالی برای ترک کرسی ریاست جمهوری را نفی می کرد.

سالوادور آلنده آلنده موسس حزب سوسیالیست شیلی در ۱۹۳۳ بود اما سوسیالیسمی که او در آرزوی آن بود با آنچه کمونیسم در شوروی، چین یا کره شمالی به بار آورده بود تا حدود زیادی تفاوت داشت. او نه معتقد به دیکتاتوری پرولتاریا (طبقه کارگر) بود و نه به تشکیل حزب فراگیر دولتی اعتقادی داشت. او از زمانی که شعار «نان، مسکن، کار» را انتخاب کرده بود قصد داشت تا تنها با روش های سوسیالیستی راه مردم را برای رسیدن به این سه رویای کوچک هموار کند. بنابراین او به جای تفکر درباره دیکتاتوری رنجبران، نگران وضعیت طبقه کارگر بود و به جای تشکیل حزب دولتی، به برابری و آزادی همه گانی فکر می کرد. آلنده تلاش می کرد تا کارگران و مهندسان در مالکیت صنایع شریک شوند، با افزایش مالیاتها بر میزان رفاه عمومی بیافزاید، زمینهای کشاورزی و ساختمانی را به شرط بهره وری اجاره مادام العمر بدهد و تصمیم گیری درباره تجارت خارجی و سیاست های پولی را به شوراهای کارشناسی واگذار کند.

آلنده در سال‌های ۱۹۵۲، ۱۹۵۸ و ۱۹۶۴ در انتخابات ریاست جمهوری شکست خورده بود اما او در ۱۹۷۰ دوران تبلیغات انتخابی موفقی داشت. آلنده روش تبلیغاتی خانه به خانه را انتخاب کرده بود و آنقدر در روش خود مصمم بود و به حدی در مسافرت به شهرها و روستاهای کوچک تلاش می کرد که دستیاران خود را از شدت کار برای روستائیان و طبقات محروم خسته کرده بود. قدرت عظیم ایمان و اعتقادی که آلنده به موفقیت داشت در کنار روحیه شوخ طبع و سرحال او شخصیتی ساخته بود که حتی دشمنانش را تحت تأثیر قرار می داد. تلاشهای آلنده بالاخره باعث اقبال مردمی و ارتقاء او از سمت وزارت بهداشت به کرسی ریاست جمهوری شد.

وقتی فشار بحران های داخلی افزایش پیدا کرد بسیاری از همراهان آلنده در جبهه چپ به او پیشنهاد کردند که او باید قدرت مردمی خود را تقویت و نیروهای مردمی متحد با دولت ملی را به صورت سازماندهی شده دربیاورد تا بدین صورت توان مقابله با بحران سازی های مخالفان را داشته باشد. واقعیت این بود که آلنده تنها بخشی از حکومت را در دست داشت و نظامی ها نیز با او مخالف بودند بنابراین دولت او احتیاج داشت که تشکل مردمی قدرتمندی را ایجاد و سازماندهی کند. فیدل کاسترو نیز به او پیشنهاد کرده بود که راه لنین را برای پیروزی انتخاب کند و ارتش را خلع سلاح نماید. اما آلنده با انتخابات به قدرت رسیده بود و نمی خواست بپذیرد که قدرت دیگری غیر از اراده مردم او را از قدرت کنار بگذارد. به همین دلیل بود که آلنده از گروههای تندروی کارگری حمایت نمی کرد بلکه برعکس، آنها را به آرامش و خویشتنداری دعوت می کرد تا مبادا اقدامات آنها باعث شایعات تروریستی و ترس بیشتر طبقه متوسط جامعه شود. مجموع این اتفاقات باعث شد تا بسیاری به این باور برسند که آلنده سیاست کافی برای کنترل اوضاع نداشته است اما واقعیت این است که او یک انقلابی نبود، بلکه یک سیاستمدار متعادل بود. طرفداران آلنده هم بعد از سرنگونی او به این نتیجه رسیدند که شجاعت کافی به خرج نداده اند و می توانستند با جمع آوری سلاح و تلاش برای هماهنگی نیروهای موافق و عملکرد سازماندهی شده ، از سقوط دولت آلنده به وسیله کودتای نظامی جلوگیری کنند.

۱۱سپتامبر ۱۹۷۳ از صبح زود مخالفان تصمیم خود را برای کودتا عملی کردند و نزدیک ظهر کاخ ریاست جمهوری توسط هواپیماهای ارتش بمباران شد. آلنده که می دانست دیگر راهی برای نجات باقی نمانده است در ساعت نه و نیم آخرین نطق خود را برای مردم شیلی ایراد کره بود. او بعد از بمباران هوایی آخرین نفرات باقی مانده در کاخ ریاست جمهوری را ـ که به محاصره تانک های ارتش درآمده بود ـ بیرون کرد اما خودش هرگز از آنجا خارج نشد. جسد او را در حالی یافتند که تفنگ اهدایی فیدل کاسترو را بین پاهای خود گذاشته و به مغز خودش شلیک کرده بود اما هنوز هم عده ای در واقعی بودن این صحنه تردید دارند و فکر می کنند که قتل او توسط کودتاچیان انجام گرفته است. جسد آلنده بدون کوچکترین اطلاعی به خانواده اش، در قبری بی نام و در جایی نامعلوم دفن شد. پس از آلنده، شیلی در مدت ۱۷ سال حکومت پینوشه به کشتارگاه و شکنجه گاه مخالفان دیکتاتور بزرگ خود تبدیل شد تا مردم شیلی بتوانند مزه حمایت آمریکا از آزادیخواهی و دمکراسی را با تمام وجود احساس کنند.

 


تتمه: مرکز اسناد نقض کپی رایت کرد: یازده سپتامبر فقط یازده سپتامبر آمریکا نیست! آقا ما کجا باید شکایت کنیم؟ :) | سایت  فرارو هم لطف کرده و همین مطلب را باز نشر کرده است: ماه سپتامبر تمام شد اما... | هیچ کس نمی خواد جلوی این خانم رجبی رو بگیره؟ آخه آيت الله احمدي نژاد دیگه یعنی چی؟ | و بهمن هدایتی باز هم حادثه آفرید: خبر و عکسهای حادثه گروگانگیری در خیابان کارگر+ فیلم | رفقا تحویل بگیرند: اظهارات گستاخانه مشاور بوش: از همه ایرانی‌ها متنفرم! | کپی جدید بالاترین را دیده اید؟ بیشترین را می گویم(... و همانطور که می دانید اینها همه شان (بالاترین و کیمیا و بیشترین) نسخه های دست دوم دیگ هستند)

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت 8:40 |

بهتر دیدم ای مطلب را به صورت نامه و خطاب به احمدی نژاد بنویسم: 

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

با سلام و احترام؛

 آقای دکتر احمدی نژاد! ما از اینکه شما دعوت دانشگاه کلمبیا را برای سخنرانی قبول کرده اید شدیدا ناراضی هستیم. ممکن است شما تصور کنید که سخنرانی موفقیت آمیزی داشته اید یا توانسته اید آنطور که مایل بودید پاسخ هایتان را به صورت مستقیم به اطلاع مردم آمریکا برسانید، ممکن است معتقد باشید که این سخنرانی بازتاب مثبتی هم در بعد سیاسی داشته است اما نباید فراموش کنید به بهانه حضور شما در آن دانشگاه اتفاق مهم تری رخ داده است و آن فحاشی و هتاکی یک روشنفکر آمریکائی به رئیس جمهور منتخب ایران و بالتبع استهزاء کل ملت ایران است. مردم ایران حساسیت غیرقابل انکاری نسبت به عرق ملی خود دارند و حاضر نیستند به هیچ بهانه ای آزادگی و سربلندی خود را بازیچه افراد بی فرهنگ و هتاک ببیند، بنابراین باصراحت به شما می گوئیم: متاسفانه شما بهره برداری سیاسی از حضور خودتان در نیویورک را در اولویت قرار داده اید و احترام و عزت ملت ایران را در پای این رفتار نسنجیده قربانی کرده اید، اطلاع رسانی و ایجاد چالش ذهنی به وسیله شما ممکن است مهم باشد اما در برابر توهین و هتاکی به ملت ایران هیچ ارزشی ندارد.

آقای دکتر احمدی نژاد! شما در سفرهای خارجی خود یک سیاستمدار مستقل و یا یک مسئول تبلیغات انتخاباتی نیستید، شما رئیس جمهور و نماینده مردم ایران هستید و ما انتظار داشتیم با توجه به اطلاعاتی که از ناآگاهی و انفعال مردم آمریکا در برابر تبلیغات سیاسی رسانه های غربی وجود دارد با شناخت و پیش بینی صحیحی رفتار می کردید، با علم به غرور و میل به تحقیری که از روحیات آمریکائی سراغ داریم شما نباید این ریسک را می پذیرفتید و نباید به این ارزانی فرصت توهین به ملت ایران را فراهم می کردید.

شما مرتبا حساب مردم آمریکا را از دولتمردان آن جدا می کنید اما متاسفانه باید گفت این نوع موضع گیری ها و سعی شما در جلب توجه مردم آمریکا هیچ فایده و جذابیتی برای ما ندارد. همانطور که حضور شما در مقام ریاست جمهوری و سفر به سازمان ملل معلول انتخاب اکثریت ملت ایران است، ظلم و زیانی که کشور ایران از سالهای دور تا امروز از جانب امریکا متحمل شده است ناشی از انتخاب و اراده مردم آمریکاست. شما در حالی از دوستی ملت ایران و مردم آمریکا سخن می گوئید که مردم ایران هیچ میلی به تعامل با بی فرهنگی، غرور و تکبر امریکائی ندارند و ترجیح می دهند اگر قرار است با کشورهای دیگری روابط مسالمت آمیز فرهنگی داشته باشند آن کشورها حداقل از جنس آمریکا، انگلیس، اسرائیل، آلمان و فرانسه نباشند که نخوت، خودخواهی و نژادپرستی آنها بر تمام مردم دنیا آشکار است. (ما انتظار نداریم که شما ناشیانه این عدم تمایل و شدت اختلاف را به زبان بیاورید بلکه انتظار داریم عملکرد سیاسی تان برآیندی از خواست های واقعی ملت ایران باشد، در واقع باید به همان خواسته هایی احترام بگذارید که شما را به ریاست جمهوری رسانده است).

آقای دکتر احمدی نژاد! اگر شما واقعا به ارزش و تفوق فرهنگ و تمدن ایرانی بر بی فرهنگی آمریکائی معتقد هستید نباید چنین اشتباه فاحشی مرتکب می شدید. شما در نمایش هائی که در آن صلح دوستی و ابراز محبت را به حد افراط می رسانید این فرصت را از مردمان آمریکا و اسرائیل می گیرید تا بالاخره متوجه نشوند که نوع زندگی آنها از نظر ملت ایران پوچ، بی ارزش و کاملا نکوهیده است. شما از این واقعیت ـ که عموم متفکرین و اندیشمندان ایرانی بر آن متفق هستند ـ خواسته یا ناخواسته غفلت می کنید و ارزشهای فرهنگی و اعتقادی ملت خود را مورد بی مهری قرار می دهید. شما باید متوجه باشید که اگر چالش مهم و تعیین کننده ای بین ایران و آمریکا وجود داشته باشد نه چالش های سیاسی و نظامی بلکه چالش بین پارادیم زندگی انسانمدارانه در مقابل الگوی حیات الهی و عرفانی است. این نزاع بین یک روح آرام و انساندوست برای صلح و حقیقت طلبی، در مقابل یک روح ماجراجو، متجاوز و مصّر بر بها دادن به خواسته های نفسانی است.

آقای دکتر احمدی نژاد! آیا متوجه هستید که با تاکید دائم بر سوا کردن حقوق و مسئولیتهای دولت و مردم آمریکا به چه ورطه ای وارد شده اید و چه گزاره هایی را به صورت التزامی قبول کرده اید؟ چه اتفاقی ممکن است بیافتد تا موضوعات مهم و حیاتی فراموش شوند و رئیس جمهور ایران پاسخگوی موضوعی مثل حقوق همجنسبازان شود؟ شما چطور اجازه می دهید خون کسانی که در راه استقلال کشور و مبارزه با آمریکا به شهادت رسیده اند فراموش شود و به جای آن نظر و عقیده مردم آمریکا نسبت به ملت ایران اهمیت پیدا کند؟ چطور مردمی را که علاقه وافری به دخالت در امور سایر ملل جهان دارند و به شکل پارانوئیدی احساس برتری به سایرین می کند و نیز به رفتارهای ناشی از بربریت شهره شده اند در کنار ملتی قرار می دهید که همواره متعهد به اصول اخلاقی و احساس دیگردوستی بوده است؟ به نظر شما نظامیان آمریکائی با اکراه ملت های مسلمان عراق و افغانستان را مورد کشتار و ظلم و تجاوز قرار می دهند یا از انجام مأموریت خود برای صدور آزادی و دمکراسی! خرسند هستند؟ آقای احمدی نژاد! شما حق نداشتید در موضع ضعف قرار بگیرید و مسئولیت خطیر خود را فراموش کنید ونباید صبغه دانشگاهی تان را بهانه گفتگو با مشتی آمریکائی طلبکار قرار می دادید. قصد ما این نیست که حسن نیت شما را زیر سوال ببریم اما معتقدیم که این حسن نیت باید در چارچوب و محدوده ای تعریف شود که توان نقض حقوق ملت ایران را از دیگران بگیرد نه اینکه به دستاویز سوء استفاده و فرصت طلبی دشمنان مان تبدیل شود.

سانسور سخنان ابلهانه و پراز حماقت رئیس دانشگاه کلمبیا توسط صدا و سیمای جمهوری اسلامی امکان عصبانیت و جوشش احساسات مردم را گرفت و شما می توانید از بابت پاسخگوئی نسبت به رفتار خود آسوده خاطر باشید و باز هم به لبخندها و اظهار محبت های بی مورد و ـ خدای نکرده ـ به تکرار چنین برنامه هائی ادامه بدهید اما مطمئن باشید مردم ایران هرگز کسی را که نام و عزت آنها را در معرض توهین قرار بدهد نخواهند بخشید و در محکمه حسابرسی الهی نیز هیچ کس از گناه مخدوش کردن عزت مسلمین در برابر کفار و دشمنان دین مبین اسلام مبری نخواهد بود.

 

والسلام علی من اتبع الهدی

 


تتمه: خاتمی در جمع خبرنگاران:  احمدی نژاد نباید زمینه توهین رافراهم می کرد | متن نسبتا کامل گفتگوها در دانشگاه کلمبیا:  رئيس دانشگاه کلمبيا : اقاي احمدي نژاد تو يک ديکتاتور ظالم کوتاه فکر هستي ! | مخصوصا وقتی آدم می بینه که دیدگاه  رئیس دانشگاه کلمبیا درباره احمدی نژاد 5 روز پیش از سخنرانی در سایت شخصی اش درج شده بود زیبایی های دنیا رو بیشتر درک می کنه!اینهم صفحه دانشگاه کلمبیا در ویکی پدیا اولین مکانی که در آن هستۀ اتم شکافته شد،  اولین جایی که ایدۀ پست-کلنیال شکل گرفت و ... | و بالاخره طی یک اقدام متمدنانه مجلس‌آمریكا رأی داد: سپاه تروریست است! | خبر دارید که نامه های مبادله شده هاشمی رفسنجانی و صدام منتشر خواهد شد ؟ 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 21:26 |

من نمی دانم این ترکیب "اصولگرای اصلاح طلب" را اولین بار کدام شیر پاک خورده ای ساخته است اما فکر می کنم الان این اصطلاح دستاویز سوء استفاده سیاسی کسانی است که خود را مصداق آن معرفی می کنند:

 

در سالهای اخیر ترکیب گروههای سیاسی در تقابل اصولگرائی و اصلاح طلبی شکل گرفته است و این تقابل کم کم به فرسایش کشیده شده و طبیعی است که کسانی پیدا شوند و مدعی محسنات هر دو طرف این تقابل شوند. مدعیان شعار "اصولگرای اصلاح طلب" عمدتا از تازه واردان عرصه رقابت سیاسی و برخاسته از پایگاه اصولگرائی به حساب می آیند. بنابراین دو علت عمده برای شکل گیری این نیروی تازه سیاسی وجود دارد: اول فرسایش تقابل اصولگرائی/اصلاح طلبی و دوم تضعیف وحدت در میان گروههای اصولگرا. اگر گروهی چنین خواستگاهی داشته باشد باید گفت بیشتر از اینکه از یک پشتوانه فکری و برنامه ریزی شده برخوردار باشد ناشی از یک فرصت طلبی سیاسی برای طرح شعارهای تازه و جلب موافقت مردمی است.

آنچه از مطرح شدن مفهوم اصولگرای اصلاح طلب بیشترین زیان را می بیند حقیقت کلمه اصولگرائی است. وقتی به معنای اصولگرائی به شکل دقیق و منصفانه ای نگاه نشود، می توان آن را به عنوان یک ابزار سیاسی در نظر گرفت که طرح آن آراء قابل توجهی را جذب می کند. اما واقعیت این است که چنین برداشت و تلقی ای از اصولگرایی مخالف اصولگرائی است. آنها که چنین واژه ای را استفاده می کنند به معنای اصولگرائی متعهد نیستند و بیشترین هدف آنها جلب توجه آراء خاکستری جامعه است. اصولگرایی واقعی در ذات خود حامل معنای اصلاح طلبی نیز هست و همانطور که چندی پیش حجة الاسلام سید احمد خاتمی عنوان کرده بودند: «اصولگرایان واقعی در خط مقدم اصلاح طلبی دینی قرار دارند ... اصلاح طلبی ـ به معنای واقعی نه به معنای سیاسی آن ـ در متن آموزه های دینی ما قرار دارد . این مطلب که ما فکر کنیم اصولگرایان ، اصلاح طلب نیستند، نادرست است چرا که اصولگرای واقعی در خط مقدم سازندگی و مردم داری قرار دارد»

بنابراین دم زدن دائم از اصولگرائی اصلاح طلبانه نوعی خیانت و پشت پازدن به اصولگرایی به حساب می آید چرا که منظور طرفداران این اصطلاح از پیوست کردن اصلاح طلبی به اصولگرائی تأکید بر روح اصلاح طلبی در کلمه اصولگرائی نیست، بلکه منظور آنها سیاسی است و وقتی حاصل می شود که دو تلقی از اصولگرائی در اذهان تلقین شود؛ اصولگرائی اصلاح طلبانه و اصولگرائی غیراصلاح طلبانه، تا آنها بتوانند با این تقسیم ذهنی خود را از اصولگرایان پیشرو و مترقی جلوه بدهند. به هر حال اصولگرائی اصطلاح ناقصی نیست که احتیاج به توضیح و تکمله داشته باشد و آنهایی که با استفاده دائم از این اصطلاح به پیروزی های سیاسی دلخوش کرده اند باید متوجه باشند که در واقع ریشه و خواستگاه واقعی خود را تخریب می کنند. ممکن است حتی پیروزی های موقتی از این راه حاصل شود اما به دلیل پوچ و متناقض بودن این اصطلاح به زودی پایان عمر آنها فرا می رسد و مشخص خواهد شد که مجموعه اصولگرایان اصلاح طلب را کسانی تشکیل می داده اند که به هیچکدام از اصولگرائی و اصلاح طلبی تعهد نداشته اند و تنها مترصد فرصتی برای دست یافتن به کرسی های قدرت بوده اند.

 


تتمه: از همین وبلاگ و درباره اصولگرائی:  بازخوانی اصولگرایی؛ توفیق قدرت اصول بر اصول قدرت البته خودم از نوع نگارشش زیاد راضی نیستم، خوب نوشته نشده. 
+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 2 مهر1386 و ساعت 21:26 |