تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

این نوشته قائدتا باید کمی زودتر در وبلاگ قرار می گرفت اما به خاطر اولویت مطالبی که دوستان زحمت می کشند و می فرستند، آن را با کمی تأخیر می بینید گرچه در اصل ماجرا هم خللی ایجاد نشده است :

 

 محسن رضایی چندی پیش گفته بود که از زمان مشروطه تا کنون تنها دو دولت در این کشور بوده اند که مدیریت اقتصادی داشته اند: رضاخان و رفسنجانی! خوب، از اینکه این دو نفر کنار هم قرار گرفته اند ملالی نیست چون اتفاقا رضا و رفسنجانی شباهت های زیادی با هم داشته اند؛ برخورد شدید با مخالفان، دردانه پروری و آقازاده سالاری، ترویج رابطه بازی، رانت خواری و فساد، تحقیر رعیت (مستضعفین)، دیکتاتورمآبی، ثروت اندوزی و بالاخره دست زدن به کارهایی که خواسته یا ناخواسته ضد فرهنگی و استحاله کننده هویت حقیقی این کشور بوده است.

در تاریخ مدرنیزاسیون ایران، رضا خان و رفسنجانی هر دو مبدع و محرک بعضی تغییرات اساسی و مبتنی بر واردات سخت افزار مدرن بوده اند و از قضا روشی هم که برای رسیدن به اهدافشان انتخاب کرده اند قرابت زیادی با هم داشته است؛ رضا و رفسنجانی برای پیشرفت کشور بیش از هر چیز مبتنی بر میل شخصی خود رفتار کردند به طوری که اگر در مورد رضاخان می توان صراحتا به دیکتاتورمآبی اش اشاره کرد در مورد رفسنجانی هم می توان به مصادیق حرکت سلیقه ای، بدون برنامه و مبتنی بر اراده فردی او در مدیریت کشور اشاره نمود. اما اینکه از کجای کار این دو نفر می شود برنامه و مدیریت اقتصادی را بیرون آورد، فقط خدا می داند! ... بنابراین برداشت من اینست که "برادر محسن" از سر احساسات و شباهت شخصیتی ـ در وجوهی که یاد شد ـ نام این دو نفر را در کنار هم قرار داده است.

رضا خان پهلوی !

برادر محسن ظاهرا نه نسبتی با رضاخان دارد و نه اینکه سیاست های رفسنجانی را تأیید می کند اما او از سالهای جنگ به این طرف رفته رفته به رویه خاصی که توسط این دو نفر و در دوره متفاوت باب شده بود، نزدیک شد و کم کم در حال علنی کردن تغییراتی است که در این سالها پذیرفته است. او ابتدا و برخلاف میل رهبر انقلاب از فرماندهی سپاه پاسداران استعفا داد و سعی کرد با حفظ یک سمت حکومتی در دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام، خود را برای دست یافتن به کرسی ریاست جمهوری آماده کند. اما در نهایت خودش متوجه شد که از میزان محبوبیتی که بتواند او را به دفتر ریاست جمهوری برساند بهره مند نیست و در نتیجه قسمش را شکست و از انتخابات کنار کشید. علاوه بر این چند سالی هست که برادر محسن وارد پشت پرده حوزه رسانه شده و با راه اندازی و حمایت از پایگاهی مانند بـازتـاب علنا رویکرد تخریب و شایعه پراکنی را برای رسیدن به اهداف خود انتخاب کرده است. از رویه او پیداست که برایش تفاوتی نمی کند که "اکنون" چه بر سر نظام سیاسی و اقتصادی کشور می آید و آیا اختلافات و کشمکشهایی که به دست امثال او ایجاد می شود هیچ موازاتی با منافع ملی دارد یا خیر؟ آنچه برای او مهم است شاید نتیجه ای باشد که از آینده این رویکرد سیاسی و رسانه ای و به زبان آوردن بعضی اظهارنظرها انتظار می کشد. به هر حال محسن رضایی اکنون در دبیرخانه مجمع تشخیص می نشیند، به خودش اجازه می دهد که از مردم و نظام طلبکار باشد، از بیت المال برای تأمین بازتاب و سایر اعوان وانصارش خرج کند تا با خیال راحت هرچه که از دستشان برمی آید بنویسند و در راه تخریب کردن سیاسیون، ذره ای هم منافع و مصلحت کشور و مردم را در نظر نیاورند.

اکبر خان هاشمی !

به عقیده بعضی ها مجموعه رفتارها و اظهارنظرهای برادر محسن نشاندهنده این است که او الّا و لابد خواب حکومت و دست یافتن به قدرت حداکثری را دیده است و از آنجا که هوش سرشاری! دارد، روشهای متفاوتی را هم برای رسیدن به قدرت پیش بینی کرده است. ظاهرا او از تصمیمی که گرفته است کوتاه نخواهد آمد و سعی می کند حتی اگر نتواند در شرایط عادی و با استفاده از روشهای قانونی، موفقیتی در انتخابات کسب کند برای شرایط غیرعادی و بحرانهایی مانند بحران رهبری و ... آمادگی کامل و برنامه ریزی شده ای داشته باشد. درست است که محسن رضایی هرگز محبوبیت بالایی در میان مردم نخواهد داشت اما او در بدنه سپاه و نیروهایی که سابقا در سپاه خدمت می کرده اند جایگاه خودش را دارد و همچنین بعضی مسائل فرهنگی و اجتماعی را هموار کننده راه خود می بیند. احتمالا افرادی مانند رضایی و قالیباف ـ که روحیه نظامی گری و زورگویی را امتیازی برای خود به حساب می آورند ـ به این نتیجه رسیده اند که مردم همچنان احساسات نوستالژیکی نسبت به اقتدار و نظامیگری در اداره حکومت دارند و از حضور چکمه پوشانی که برای پیشرفت کشور از هیچ فشاری دریغ نمی کنند و به نوعی مصداق "رضاخان حزب اللهی" ! هستند استقبال خواهند کرد.

محسن خان رضایی!در مجموع از محسن رضایی خیلی هم بعید نبود که چنان سخنی بگوید و رضاخان و رفسنجانی را در کنار هم قرار بدهد؛ درمیان همه شباهت هایی که یاد شد، رضا و رفسنجانی در یک موضوع شباهت کلیدی و بسیار مهم دارند و آنهم دُردانه پروری و آقازاده سالاری است. رضاخان که مشخصا «شاه» بود و هرچقدر ادعای جمهوری! و تجدد! می کرد همانقدر هم در افزودن به ثروت درباریان و قـــطـار فــرزنــدان و اعوان و انصار خودش سعی بلیغ می نمود. رفسنجانی اما با اینکه شاه نبود و فقط در میان عوام به "اکبرشاه" معروف شد همان رفتارهای شاهانه و درباری را در مدت کوتاهی به سنت مدیران و مسئولین جمهوری اسلامی تبدیل کرد به طوری که حالا مردم از متفاوت بودن یک مسئول و مخالفت او با این سنت متعجب می شوند!

محسن خان رضایی هم حتما می داند که اگر چنین سنتی در کار نبود حداقل ضرری که متحمل می شد این بود که می باید فرزندش را بالای دار می دید. پسر معروف محسن رضایی ـ احمد ـ که چند سال پیش و در اوج دوران اصلاحات به امریکا گریخت و یک جنجال رسانه ای تمام عیار را علیه شخصیت های نظام اسلامی و مشروعیت آن به راه انداخت اکنون بیش از یک سال است که به ایران بازگشته و با خیال راحت و بدون کوچکترین احساس خطری از طرف قانون و قوه قضائیه، زندگی می کند! در حالی که محسن رضایی، در همانزمان سخنان پسرش را محکوم و تصریح کرد که درباره او نیز همانند بقیه ایرانیان، قانون [؟] حکم خواهد کرد. واضح است که داشتن چنین سابقه ای برای یک فرد عادی به خاطر اقدام علیه امنیت ملی و خدمت به دشمن، مجازاتی کمتر از اعدام نمی داشت اما محسن رضایی چون دیگر "برادر محسن" نیست و تنش به مصلحت! آشنا شده و وقتی به کتب تاریخ سر می زند دیگر رضاخان را محسن خان! می خواند، و چون سنت رضاها و رفسنجانی ها در جمهوری اسلامی پاگرفته است، هیچ نگرانی ای از سرنوشت پسرش ندارد و می تواند به آینده اقدامات سیاسی اش امیدوار باشد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 30 مرداد1386 و ساعت 18:13 |

نوشته و عکسهای این پست را هم یکی از بچه های مدرسه ما ـ با نام مستعار هابیل ـ برای قرار گرفتن در این وبلاگ فرستاده است؛  

 

 

شهیدان بی سنگ قبر!

شهدا را که خیلی‌هامان آرزوی در میان آن‌ها بودن را داریم، در پیش گاه خدا اجر و قربی‌ست نا گفتنی كه در كلام و مقال نمی‌گنجد اما در جامعه‌ای شهیدپروری كه نهادِ حكومتی‌اش مرهونِ خونِ هزاران شهید است، دیدن اتفاقاتی از این نمونه كه نقل می‌شود، ذهن هر منصفی را آشفته می‌سازد ...

تصویر زیر مربوط است به شهرستان سعدآباد كه در استان بوشهر قرار گرفته است. پاركی‌ست در كنارِ رودخانه‌‌ی شهر كه در آن پنج شهید گمنام را دفن كرده‌اند. اما اكنون مقبر‌ه‌ی این پنج شهید گمنام، حال و هوایی اسفناك دارد. نه سنگ قبری و نه حتّا نشانه‌ای كه اگر كسی برای اولین بار از این‌جا رد ‌شود به وسیله‌ی آن در كنار این مقبره‌ها حضور پیدا كند و یادی از بزرگواری این شهیدانِ همیشه مظلوم كند. شهرداری شهرستان سعد آباد كه باید پیش‌گامِ اجر نهادن به مقامِ شهداء باشد هم كاری از پیش نمی‌برد و این قطعه‌ی نورانی در غربت و گم‌نامی و بی‌احترامی كامل به سر می‌برد. شورای شهر و سپاه و بنیاد شهید و حفظ آثار و غیره و غیره هم كه غیرت را تُف كرده‌اند و هیچ در این مدت اقدامی نمی کنند. البته این اتفاق تلخ نمونه‌های دیگری هم در همان استان دارد اما چرا باید شاهد چنین صحنه‌های ناروایی باشیم، نمی‌دانم. آیا نباید تا کنون فكری به حال پنج شهید گم‌نامِ سعد‌آباد می شد؟

  

شرممان باد!

 

 متن کامل، به اضافه سایر عکسهای مربوط به مزار شهدای گمنام بوشهر را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 21:4 |

این نوشته را هم یکی از بچه های مدرسه عالی برای مدرسه ما فرستاده است. بعد از اینکه در مورد نوشته های ارسالی این توضیح را می دهم که قرار گرفتن آنها در وبلاگ به معنی تأیید محتوای همه آنها نیست، پیشنهاد می کنم مخصوصا دوستانی که با حقوق سر و کار دارند نوشته زیر را بخوانند

 

ناصر کاتوزیانامیرناصر کاتوزیان، از آن استادان سکولاری است که به قول احمدی نژاد باید سرشان داد کشید! گرچه ما هیچ وقت نشنیدیم احمدی نژاد سر کسی داد کشیده باشد و ما هم قصد داد کشیدن نداریم اما بد نیست با این بت سکولاریسم که در حال حاضر به آتاتورک دانشکده های حقوق تبدیل شده است، کمی آشناتر شویم:

کاتوزیان در سال 1310 به دنیا آمد. پس از طی دوران کودکی و نوجوانی به دانشکده حقوق دانشگاه تهران وارد شد و تا دوره دکتری را در همین دانشگاه خواند و به پایان رساند. گرچه آنروزها که وی به دانشگاه تهران آمد، دانشکده حقوق با وجود مرحومینی مثل سیدحسن امامی، شیخ محمد سنگلجی و محمود و علی اکبر شهابی و ... بی شباهت به مدرسه های علمیه و مجامع فقیهانه نبود، اما کاتوزیان در این محیط که پر از فقیه و آخوند بود درس خواند، و از بد روزگار از حقوقدانهای خارجه رفته ای که با استفاده از بورس تحصیلی به فرانسه و سوییس مهاجرت و در آن دیار مدرک حقوق خود را گرفته بودند، غربی تر شد. به هر ترتیب کاتوزیان در این محیط درس خواند و کمی بعد با دوز و کلکهایی که سر هم کرد وارد دستگاه قضاوت شد. این دوز و کلکها هم از این قرار بود که چون سن او کمتر از سن لازم برای قاضی شدن بود، تاریخ تولدش را که در شناسنامه آمده بود انکار کرد و وقتی قاضی به او گفت ادعایت را اثبات کن، گفت که آنچه در شناسنامه آمده است، اعلامات افراد عادی است، نه اظهارات مقام رسمی، پس خلاف آن قابل اثبات است و البته خلاف آن را هم با گواهی دروغ اثبات کرد و بعدترها هم، در کتاب خاطراتش به این کلک بازی خود اعتراف کرد! کاتوزیان مدتی بعد و به ادعای خودش به خاطر مخالفت با انقلاب سفید از دستگاه قضا کناره گرفت و در نتیجه مانند دیگر قضاتی که از کسوت قضاوت فاصله می گیرند وکالت را انتخاب نمود.

کاتوزیان با طرز تلقی خاص خود از عدالت از همان ابتدا که شروع به قضاوت کرد سعی میکرد آنچه را خود مطابق عدالت و انصاف میبیند، اجرا کند و تا حد ممکن قانون و قانونگذار را دور بزند. برای همین از همان ابتدا احکام صادرشده او با دیگر قضات تفاوت داشت و همین نگاه را به دانشکده حقوق آورد و در قالب الفاظ فریبنده "اجرای عدالت و پاسداری از ارزشهای اخلاقی" مروج حقوق قانون گریز شد. این ماجرا گذشت تا اینکه واقعه ای به نام انقلاب اسلامی (یا به قول کاتوزیان انقلاب 57) اتفاق افتاد و در دَوَران دوران، قانونی به نام قانون قصاص تصویب شد. برخی اساتید سکولار حقوق که بیشترشان درس خواندگان فرانسه بودند، در برابر این قانون موضع گرفتند و جالب اینکه سرگروه آنها هم ناصر کاتوزیان بود. پافشاری کاتوزیان در مخالفت با قانون قصاص و دیگر جبهه گیریهایش در برابر شورای نگهبان و انقلاب فرهنگی باعث اخراج او از دانشگاه شد. 11 سال در خانه نشست و او که نه منصب قضاوت داشت و نه از شارلاتانی و کاسب کاری و توانایی لازم برای وکالت برخوردار بود، فقط کتاب نوشت؛ دهها جلد که شاید تا الان به حدود 50 جلد هم رسیده باشد. او انصافاً کار بزرگی هم انجام داده است هرچند بسیاری از کتابهای او ترجمه کتابهای حقوق مدنی فرانسه (به خصوص درسهایی از حقوق مدنی مازو و شرح قانون مدنی مصر به خصوص کتاب سنهوری) باشد. یکی از دوستان فرانسوی ام که اصلیت الجزایری دارد و به خاطر عرق مسلمانی اش به ایران آمده تا در دانشکده های حقوق جمهوری اسلامی پای درس آدمهایی مثل کاتوزیان، حقوق اسلامی! بخواند می گوید: "کتابهای کاتوزیان را وقتی میخوانی احساس میکنی که کتابهای حقوق مدنی فرانسه را به زبان فارسی می خوانی"

اتوزیان در فقه هم دستی دارد و این به آن معنی نیست که صاحب نظر فقهی هم باشد. اساسا او فقه را زیاد جدی نمیگیرد و بیشتر سعی می کند بر مرکب حقوق فرانسه سوار شود، از کنار فقه بگذرد و احیاناً اگر چیزی از دستاوردهای فقیهانه به نظرش مطابق حقوق فرانسه بیاید! آن را هم به حساب بیاورد. وی چندان برای حقوق خوانی و حقوق نویسی به "فقه" توجه ندارد ولی اگر در فلان کتاب فقهی از فلان فقیه، جمله ای در تایید نظراتش بیابد، همان را شاهد سخنش میکند و مخالفان را هم ـ مانند خیلی از استادان حقوق ـ به تنگ فکری، تعصب و جمود متهم می کند. کار او مانند دیگر قدمای دانشکده حقوق روخوانی و از بر کردن حقوق فرانسه است البته باز هم همان قدمای دانشکده حقوق به جوانترهای دانشکده حقوق شرف دارند؛ قدما اگر حقوق فرانسه را از بر میکردند جوانترها که از زبان فرانسه هم بهره ای ندارند، کتابهای کاتوزیان را از بر میکنند مانند شهبازی استاد نابینای دانشگاه آزاد که افتخارش آن است که کتابهای کاتوزیان را حفظ است! کاتوزیان و آن دسته از شاگردانش که حرف استاد را به گوش جان نیوشیده اند، فقه را فقط تاریخ حقوق میدانند، تاریخی که تاریخ مصرفش به پایان رسیده است و فقط باید به آن نگاهی گذرا انداخت، نه مطالعه ای دقیق و موشکافی تحقیقی. این نگاه بعد از انقلاب در وی تقویت شد. چراکه قوانین علیرغم خواسته او اسلامی تر شده بود و بیشتر با طبع وی (مبنی بر غربی تر کردن حقوق ایران) ناسازگار بود و از طرف دیگر وی که 11 سال از دانشگاه اخراج بود، کلا دل خوشی از حاکمانی که جدیداً روی کار آمده بودند، نداشت. اما بعد از 11 سال، در دوره آن شیخ بهرمانی به دانشگاه بازگردانده شد و بعدها یکی از تامین کنندگان عقبه حقوقی اصلاح طلبان و دولت خاتمی شد. احتمالاً اگر تسامح کاریهای دولت شیخ بهرمانی او را به دانشگاه باز نگردانده بود، حجم کتابهای ترجمه شده از حقوق فرانسه به فارسی، در صدر جدول کتابهای ترجمه ای بود!!

سمت چپ خانم نشسته در ردیف اول، ناصر کاتوزیان و سمت راست او دردودیان رئیس اخراجی دانشکده حقوق است (عکس مربوط به مراسم بزرگداشت ناصر کاتوزیان)

آقای کاتوزیان، پس از ورود به دانشگاه به دلایلی خوش درخشید. اخراج 11 ساله او از دانشگاه، وی را در اذهان عمومی دانشجویان سیاسی و اساتید حقوق مطرح کرد. حجم بالای کتابهای نوشته شده از جانب وی و سخنانش که گاه رنگ و بوی سیاسی هم می گیرد، دلیل دیگر این محبوبیت بود. اما مهم ترین و اساسی ترین دلیل موفقیت کاتوزیان در ثبت نام خود به عنوان یک حقوقدان برجسته، کم کاریهای علمی دیگر اساتید این رشته است. در دانشکده ای که برخی از استادان آن (مانند حسنعلی درودیان که سال گذشته با هزینه هایی بالا بازنشسته شد) با گذشت دهها سال از عمر علمی شان، هنوز یک مقاله هم ارائه نداده اند و یک کتاب ننوشته اند،معلوم است که فردی مانند کاتوزیان با آنهمه کتاب و مقاله و با این پشتکار و رغبت علمی خوش می درخشد، حتی اگر مکتوبات او واگویه های حقوقدانان فرانسوی و مصری باشد.

بپردازیم به سیره اخلاقی حضرت استاد؛ مانند خیلی افراد دیگر، کاتوزیان هم چند برابر دانایی اش نخوت و تکبر علمی دارد. این را حتی می شود از آخرین کتابی که از او چاپ شده است، دید. آخرین کتابش «زندگی من» نام دارد و با عنوان فرعی «از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» به چاپ رسیده است. (سایت مهر اینبار هم پرت و پلا نوشته و کاتوزیان را استاد ممتاز حقوق اسلامی! دانشگاه تهران معرفی کرده است) استاد در این کتاب هم رسماً از خود تعریف و تمجید کرده است. او به جلساتی هم که برای بزرگداشت مقامش برگزار میگردد، معمولاً جواب منفی نمی دهد پس اگر خواستید در دانشگاهی برای سخنرانی او را دعوت کنید و پاسخ «نه» داد، نام جلسه تان را عوض کنید و بگویید جلسه ای در فلان دانشگاه برای بزرگداشت شما برپا شده است، بعید است که دعوتتان را نپذیرد! استاد عزیز کم حوصله هم هست و بنابر شنیده ها دربرابر سوالات دانشجویان زود عصبانی می شود مخصوصاً که اگر دانشجوی مذکور ناشی و تازه کار باشد و حال و هوای مباحثه و مذاکرۀ علمی به سرش بزند و به قول خودمان "جوگیر" شود و زود کنار نیاید و بخواهد با ایشان یکی به دو یا به قول خودمان کَل کَل کند. کلاً از دانشجویانی که مانند بز جناب اخفش با ریش تداشیده یا روسری نصف و نیمه، بر و بر استاد را نگاه کنند و کلامی بر زبان نیاورند و مدام با اشارات سر و چشم و ابرو و دهان و ... حرفهای استاد را یکی پس از دیگری تایید کنند و در صورت پیش آمدن اتفاقی سوالی هم آن را با صدای لرزان میپرسند و زود به پاسخ استاد قانع می شوند، خیلی خوشش می آید.

قبلاً از رابطه ناخوش استاد با حاکمان پس از انقلاب گفتیم. این رابطه ناخوش از یک سو و ضعف اخلاقی از سوی دیگر، سبب شده است که ایشان از هرچه نهاد و دستگاه و قانون و آیین نامه و تصمیمی که ممکن است مربوط به جمهوری اسلامی باشد، خرده جویی کند و از همه دنبال بهانه ای بگردد. مثلاً گویا در یکی از کلاسهایش بی محابا به دستگاه قضایی و قضات و منشی های داگستری و دربان و غیرۀ دادگستری و من جمله بی سوادیهای دانشکده علوم قضایی تاخته است و یکی دو دانشجویی که زمانی گذرشان به دانشکده علوم قضایی افتاده بوده است را به بهترین نحو به قول خودمان "ضایع" کرده است. همه اینها در حالی است که کتابهای وی و سخنرانی هایش پر است از شعارهای اخلاقی و دفاع از اخلاق حسنه و رابطۀ حقوق و اخلاق و ارزشمدار کردن حقوق و ....


 [ اینهم یک نگاه مخالف به این نوشته از وبلاگ بچه های ورودی ۸۵ علامه طباطبایی: درباره دکتر کاتوزیان... ]

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 16:59 |

بیست و یکم مرداد ۸۵ بود که اولین پست مدرسه ما را ارسال کردم و حالا یکسال از عمر وبلاگ مدرسه ما می گذرد. گرچه سه چهار روزی گذشته است اما به همین مناسبت خیلی مهم! به یک سایت زرد! سر زدم و به همین نیت یک فال حافظ گرفتم. امیدوارم نتیجه این فال دیگر خیلی بوی سیاست ندهد:

 

 

سینه ام زاتش دل در غم جانانه بسوخت/ آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

 

تعبیر و تفسیرش هم با شما ...

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 12:7 |

آنچه در عکس می بینید تصویر رضا شاه پهلوی و پسران او؛ محمد رضا، علیرضا، غلامرضا، احمدرضا، عبدالرضا و حمیدرضا است

 آنچه در عکس می بینید تصویر رضا شاه پهلوی و پسران او؛ محمد رضا، علیرضا، غلامرضا، احمدرضا، عبدالرضا و حمیدرضا است. (محمدرضا و علیرضا پسران تاج الملوک آیرملو (دومین همسر رضا شاه) بودند، غلامرضا از همسر سوم او یعنی توران امیرسلیمانی زاده شد و احمد رضا و عبدالرضا و حمیدرضا (به علاوه محمودرضا که در عکس دیده نمی شود) چهار پسر عصمت دولتشاهی همسر چهارم رضا شاه بوده اند.)

[عکس را ذخیره کنید تا با کیفیت بهتری مشاهده نمایید]

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرتبط: حاجی شاه! ـ دودی شاه ! ـ پشم الدین شاه!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 0:19 |

رادار موسوم به گابالا ـ شهر قبله ـدر سال ۱۹۷۲ آمریکا و اتحاد شوروی، قرارداد منع تولید موشک‌های ضد بالستیک (ABM) را امضا کرده بودند و بر اساس آن اجازه داشتند فقط یک سامانه ضد موشکی برای مقابله با شلیک موشک‌های بالستیک تاسیس کنند . این سامانه شامل حداکثر ۱۰۰ سیستم رهگیر و تاسیسات راداری بود . سامانه های دو کشور در ایالت داکوتای جنوبی در آمریکا و اطراف مسکو در شوروی مستقر شدند. اما در دسامبر ۲۰۰۱ جورج بوش خروج یکجانبه از این پیمان را اعلام کرد تا "طرح دفاع ملی موشکی" را اجرا کند. متعاقبا پوتین هم در سخنرانی سالانه اش اعلام کرد که دیگر به تعهدات خود در "پیمان نیروهای متعارف در اروپا" پایبند نخواهد بود. این پیمان در سال ۱۹۹۰ میان سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) و کشورهای عضو پیمان ورشو در اروپای شرقی با هدف کنترل تسلیحاتی بسته شد. طبق پیمان نیروهای متعارف، شمار تانک های زرهی، توپخانه سنگین و جنگنده های دو طرف از حد معینی تجاوز نمی کرد. اما نصب سپر دفاع ضد موشکی در شرق اروپا تکان تازه ای به این ماجرا داد:

 

 

بحران در روابط واشنگتن-مسکو بر سر نصب سپر دفاع ضد موشکی فعلا و در نقطه اوج، آرام گرفته است. ماجرا اما روز ۲۲ ژانویه، هنگامی آغاز شد که کاخ سفید اعلام کرد قصد دارد با استقرار سیستم رهگیر موشک در لهستان و تاسیسات راداری در جمهوری چک، با تهدید موشکی کشورهایی نظیر ایران و کره شمالی مقابله کند. ولادیمیر پوتین در واکنش به این مساله، با لحنی بی سابقه هشدار داد که در صورت استقرار این سیستم دفاعی در کشورهای اروپای شرقی (که در گذشته نه چندان دور در حوزه نفود شوروی سابق قرار داشتند) روسیه موشک های خود را به سمت اهدافی در اروپا نشانه گیری خواهد کرد. وقتی جنگ لفظی بین کاخ سفید و کرملین بالاگرفت مقامات ایرانی هم بیکار ننشستند. علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی استقرار این سیستم به بهانه تهدید ایران را "جوک سال" توصیف کرد و گفت: "سخت است که باور کنیم مقامات آمریکایی نمی دانند موشک های ایرانی به اروپا نمی رسند."

اگر آمریکا بتواند سپر دفاع موشکی اش را در اروپای شرقی مستقر کند، سیستمی را کامل خواهد کرد که در حال حاضر در ایالات متحده، گرینلند و بریتانیا مستقر است. ۱۰ رهگیر در منطقه ای به بزرگی یک زمین فوتبال در لهستان مستقر خواهند شد و اهداف را در ارتفاع زیاد و از طریق "برخورد صرف" منفجر خواهند کرد. قطعات یک سیستم راداری هم که پیش از این در اقیانوس آرام جنوبی مستقر بود، پیاده شده تا به جمهوری چک انتقال یابد. سیستم سپر موشکی آمریکا برای مقابله با موشک های بالستیک یا قاره پیمایی طراحی شده که بیش از ۵ هزار کیلومتر برد دارند. تاسیسات زمینی این سیستم فعلا شامل ۸ رهگیر در آلاسکا و ۲ تای دیگر در کالیفرنیا است. در خارج از خاک آمریکا هم پایگاه های راداری در "فلائینگ دیلز" ( Fylingdales) بریتانیا و تولی Thule در گرینلند – قلمرو کشور دانمارک – واقع شده اند. مقامات رسمی هزینه نهایی استقرار این تاسیسات در خاک اروپا را بین یک میلیارد و ۶۰۰میلیون تا ۲ میلیارد و ۵۰۰میلیون دلار تخمین می زنند. قرار است سال آینده ساخت تاسیسات آغاز شود و اولین گروه از رهگیرها سال ۲۰۱۱ قابل استفاده خواهند بود. واشنگتن امیدوار است در سال ۲۰۱۳ سیستم به صورت کامل شروع به کار کند.

طبق اطلاعاتی که روسها ارائه می کنند هنوز در ایران هیچگونه آزمایش موشک‌های میان‌برد صورت نگرفته است. آنها می گویند به محض اینکه رادارهای شان اولین پرتاب آزمایشی (از سوی ایران) را ثبت کنند حداقل پنج سال زمان برای مقابله با این تهدید وجود خواهد داشت و روسیه و امریکا خواهند توانست اقدامات دفاعی مشترک را در اين راستا به مرحله اجرا درآورند. بر اساس ارزیابی‌های ارتش روسیه، ایران طی ۱۵ تا۲۰ سال آینده نخواهد توانست هیچ‌گونه تهدید موشکی مهمی را متوجه اروپا و آمریکا نماید و در حال‌حاضر ایران نه تنها توانایی تولید موشک‌های قاره‌پیما را ندارد بلکه تا تولید موشک‌های بالستیک با برد ۵ ـ ۶ هزار کیلومتر هم فاصله زیادی دارد و بعید است بتواند تا پایان دهه قادر به استفاده از موشک‌هایی باشد که خاک اروپا و آمریکا را هدف قرار دهند. مقامات ایرانی هم می گویند شهاب ۳ دوربرد ترین موشک ایران است که برد آن از ۲۰۰۰ کیلومتر بیشتر نیست. اما آمریکایی ها اصرار دارند که تا زمان تکمیل سیستم، موشک های ایرانی به اروپا هم خواهد رسید و می گویند همین حالا هم جمهوری اسلامی می تواند با پرتاب موشک از شمال غربی ایران، اروپای شرقی! را مورد تهدید قرار دهد.

آمريکا می گويد هدف از استقرار سپر دفاع ضد موشکی، مقابله با تهديد احتمالی از سوی ايران یا کره شمالی است اما واقعیت اینست که «هدف آنها کنترل روسیه است، نه ایران» بنابراین جالب ترین قسمت این دعوای سیاسی و تسلیحاتی زمانی بود که ولادیمیر پوتین در اجلاس گروه هشت در هایلیگندام آلمان پيشنهاد کرد که آمريکا، به جای استقرار سپر دفاع موشکی در لهستان و جمهوری چک، از پايگاه شهر قبله(Gabala) در جمهوری آذربايجان، برای زير نظر داشتن فعاليت های موشکی ایران استفاده کند و اضافه کرده بود که روسيه نه تنها در مورد پايگاه قبله، بلکه در زمينه پايگاهی ديگر که در جنوب روسيه ساخته می شود نيز حاضر به همکاری مشترک با آمريکاست. به این ترتیب امریکا به‌جای استقرار یک سیستم دفاع موشکی جدید در شرق اروپا می تواند از رادار گابالا و رادار در حال احداث آرماویر در جنوب شرقی روسیه برای کنترل برنامه موشکی ایران استفاده نماید. پوتین در کنفرانس خبری خود با لحنی کنایه‌آمیز گفته بود: «اگر آمریکایی‌ها واقعا نگران تهدید (ایران) هستند باید سیستم دفاع موشکی خود را در ترکیه و یا عراق مستقر می‌کردند، نه در جنوب لهستان».

رادار گابالا که از سال ۱۹۸۵ فعالیت خود را آغاز کرده و در شمال جمهوری آذربایجان (در نزدیکی مرز داغستان و گرجستان) قرار دارد، با برد ۶۰۰۰کیلومتری قویترین سیستم روسی هشداردهنده حملات موشکی در سراسر اتحاد جماهیر شوروی به حساب می آید که پس از فروپاشی، از سوی جمهوری آذربایجان تا سال ۲۰۱۲ به فدراسیون روسیه اجاره داده شد. در اختیار داشتن این رادار کنترل فعالیت‌های موشکی در سراسر خاورمیانه، آسیا و شمال آفریقا را امکان‌پذیر می سازد. پايگاه گابالا در زمان جنگ سرد برای نظارت بر تحرکات نظامی آمريکا در منطقه اقيانوس هند استفاده می شد. این رادار قادر است محل شلیک موشک را نشان بدهد ولی فاقد دستگاه‌های پیشرفته برای تعیین مختصات موشک برای هدفگیری است. خصوصیت دیگر گابالا این‌است که همه‌جا را می‌بیند، به غیر از روسیه! یعنی با استفاده از گابالا نمی‌توان قلمرو روسیه را زیر نظر گرفت. به همین دلیل واشنگتن مصرانه خواستار اجرای طرح خود برای استقرار سامانه ضد موشکی در لهستان و چک است. آنها می گویند اين پروژه ها برای امنيت منافع آمریکا در اروپا ضروری هستند. دبیرکل ناتو (یاپ دی هوپ شفر) هم در اظهار نظری عجیب نزدیکی پایگاه راداری جمهوری آذربایجان به ایران و کره شمالی را مانع کارآیی آن دانسته! و در مورد استفاده از تجهیزات راداری آذربایجان در طرح دفاع ضدموشکی مشترک آمریکا و روسیه ابراز تردید کرده است.

پیشنهاد ارائه شده از سوی پوتین نمادی از زیرکی یک سیاستمدار روس در برابر سیاست‌های سلطه‌طلبانه آمریکاست اما در حالی که پوتین هدف این پیشنهاد را تنها اثبات نادرستی نظر واشنگتن درباره تهدید موشکی ایران در آینده عنوان کرده بود، جمهوری آذربایجان از این پیشنهاد استقبال کرد و الهام علی اف، رئیس جمهوری آذربایجان واکنش مثبتی نسبت به این پیشنهاد از خود نشان داد و گفته بود که این امر می تواند به نفع منافع استراتژیک! آذربایجان باشد. وزیر دفاع جمهوری آذربایجان (صفر آبیف) هم عنوان کرده بود که کشورش برای تغییر شکل قرارداد اجاره «رادار گابالا» به آمریکا و روسیه کاملا آماده است. در باکو طرفداران آمریکا و ترکیه از مدت‌ها پیش می‌گویند ‌اجاره رادار گابالا به روسیه نقض استقلال آذربایجان است و این قرارداد نباید پس از سال ۲۰۱۲ تمدید شود و برخی دیگر حتی از این نیز فراتر رفته و خواهان آن هستند که از آن سال به بعد این ایستگاه فقط به آمریکا اجاره داده شود!

پوتین در اجلاس سران هشت کشور صنعتی درباره تأثیر این پیشنهاد بر روابط تهران ـ مسکو گفته بود: «من فکر نمی‌کنم استفاده مشترک ما و ایالات متحده از ایستگاه رادار گابالا تاثیری بر سطح کنونی روابط‌ با ایران داشته باشد» اما برخی سیاستمداران ایرانی از این پیشنهاد روسیه ابراز نگرانی کردند و آن را خطری علیه امنیت ملی ایران برآورد کردند. با اینحال مقامات رسمی ایرانی در اولین واکنش خود به طرح روسیه گفتند که در مذاکرات با مقام های روسی، این مساله را پیگیری خواهند کرد. حداد عادل هم این پیشنهاد را علیه ایران ندانست. او در نشستی با خبرنگاران ضمن تأکید بر حسنه بودن روابط ایران و روسیه گفت که "بعید می داند روسیه از آمریکا دعوت کرده باشد تا ایران را مورد تهدید موشکی قرار دهد." محمد علی حسینی، سخنگوی وزارت خارجه ایران هم، اظهارنظرهای مقام های روسی در مورد سپر موشکی آمریکا را ضد و نقیض خواند و گفت که ایران با حساسیت این مساله را پیگیری خواهد کرد.

درست است که این نزاع به ظاهر امنیتی (و به واقع سیاسی و تسلیحاتی) اکنون آرام گرفته است و روسیه به راهکارهای عملی برای دفاع از خاک خود پناه می برد و به دنبال تقویت سیستم های دفاع ضد موشکی خود افتاده است، اما اینکه روسها به سادگی چنین پیشنهادی را مطرح می کنند و از آینده منافع دفاعی ایران غافل می شوند باز هم نشان از حسابگری بی حد و اندازه آنها بر سر همسایه دیرین و شریک فعلی شان دارد. بعید است که پوتین پیش از ارائه این پیشنهاد هماهنگی های لازم را با مقامات ایرانی صورت داده باشد و یا تلاشی در کسب موافقت آنها انجام داده باشد، بنابراین او بار دیگر ثابت کرد که هر چند روسها ارتباطات اقتصادی و سیاسی گسترده ای با ایران داشته باشند اما در معامله گری و قربانی کردن امنیت و منافع ملت ایران تردید نخواهند کرد بلکه با خودسری تمام و در حالی که هیچ اهمیتی به موجودیت این کشور و نظام سیاسی آن نمی دهند وارد عمل خواهند شد. این وضعیت بار دیگر سوال سنتی روابط ایران و روسیه را زنده می کند که واقعا روسیه ایران را چند می فروشد؟ و آیا هیچ موضوعی وجود دارد که روسیه حاضر باشد بر سر آن اندکی از منافع حداکثری خود کوتاه بیاید و نهایتا از زیرپا گذاشتن ایران و سوء استفاده از تنهایی آن صرف نظر کند؟

 

[ نوشته پیشین درباره نیروگاه هسته ای بوشهر : یک نیروگاه خاموش بهتر از یک ژست ضعیف است ]


تتمه: یک روز پس از نوشته قبلی درباره سرنوشت نیروگاه هسته ای بوشهر (۱۸ مرداد)،خبری منتشر شد که نشان می داد لحن روسیه نسبت به ایران تند شده است و گویا واقعا مسکو قصد راه‌اندازی بوشهر را ندارد! از طرفی در همانروز خبر دیگری در خبرگزاری ها درج شد که حاکی از این بود که بالاخره ایران از روسیه به دیوان لاهه شکایت می‌کند. (و این در حالی بود که همان منابع چندی پیش اطمینان داده بودند که با وجود تأخیر روسها ایران شکایت نخواهد کرد). اگر این گونه موضع گیریها و اظهار نظرهای پیرامونی به حد کافی جدی باشد باید گفت روابط تهران ـ مسکو از وضعیت سابق خارج شده و در حال ورود به مرحله تازه ای است. این تیرگی روابط و حساس شدن طرفین نسبت به مواضع یکدیگر بیشتر از هر چیز به آینده منطقه و بر هم خوردن سرنوشت صلح منجر خواهد شد. پس از این نیز تحلیل های سیاسی از حالت لفاظی های بی معنی خارج می شود و به صورتی شفاف و سرنوشت ساز مبدل خواهد شد.|+ خبری که همین امروز (۲۱ مرداد) منتشر شد: روس‌ها تاخیر دارند اما شکایت نمی‌کنیم ، کاظم جلالی مدتی پیش گفته بود که نباید اجازه بدهیم روسیه و امریکا و اروپا در یک محور به توافق برسند که از سخن او همراهی با روسیه و عدم شکایت از آنها به ذهن متبادر می شود. اما خود او مدتی بعد (۱۸مرداد) دم از شکایت زد (+) و حالا (۲۱مرداد) آن را پس می گیرد(+)!!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 21 مرداد1386 و ساعت 8:18 |

دکتر صادق زیباکلاموقتی زیبا کلام را می بینم ناخودآگاه خوشحال می شوم، نه به این خاطر که او را دوست دارم یا نظرات عجیب و غریبش را می پسندم بلکه تنها به این دلیل که او نمونه آدمی است که بد دفاع می کند و اگر در طرف مقابل تان قرار بگیرد حتما باید خوشحال شوید. او معمولا بعد از کلی گرد و خاک کردن و بزرگنمایی و استفاده از هر حربه ای برای کوبیدن طرف مقابل، چنان در برابر اعتدال و منطق هیجانش از دست می رود که اثر عکس نظریاتش در ذهن مخاطب ته نشین می شود. بنابراین او را به خاطر گاف هایش دوست دارم و اینکه تازه گی ها استاد عصبانی و ابن الوقت ما یک گاف تر و تمیز داده است که وسوسه این نوشته را هم مهیا کرده است. من دفاع زیبا کلام از روزنامه شرق را که در سایت فخیمه آفتاب منتشر شده است مصداق بارز این ضرب المثل می دانم که کوری عصا کش کور دگر شود، حالا بیشتر می گویم:

 

  

روضه هایی که زیبا کلام خوانده است از مهر و محبت آغازین اصولگرایان شروع می شود و به غضب و عناد آتی آنان بر روزنامه ها و اصحاب رسانه ختم می شود تا فضای غافلگیری و هیجان را خوب بپزد و از خواننده مصاحبه اش حزن و اشک لازمه را بگیرد. از هر دری هم گفته است؛ از مداحی صدا و سیما بر دولت نهم! و توطئه در سال انتخابات مجلس گرفته تا شوخی دانستن روز خبرنگار و اینکه در این فضای تنگ! دیگر جایی برای تبریک و تحنیت اش نمانده است. اما این سخنان یک بهانه و یک علت کلیدی بیشتر ندارد و آنهم بسته شدن شرق است. اگر شرق بسته نشده بود دیگر چنین روضه ای هم از چنین "ستون نویسی" نمی دیدیم. زیباکلام درباره تعطیلی شرق گفته است که بچه های شرق بعد از جریان تعطیلی هم میهن و رسیدن جوابیه های مفصل از دفتر ریاست جمهوری در وضعیت مضطرب و نگرانی قرار داشته اند و حالت آنها را به کسانی تشبیه کرده است که گویی مشغول خنثی کردن بمب بوده اند؛ دست از پا خطا نمی کردند که مبادا بمبی منفجر شود و کار دستشان بدهد.

اما این روضه خوانی استاد عزیز یک ایراد اساسی دارد و آن اینکه در این مملکت اگر سری به دارالمجانین اش هم بزنی و بگویی که می خواهیم مصاحبه با شاعره همجنس باز را در یومیه مان چاپ کنیم جز دهانهای باز مانده و چشم های گرد شده و زمزمه های «طرف دیوانه است» چیزی تحویل نمی گیرید. اصلا به همین خاطر است که هول و هیجانی که از بسته شدن دیگر روزنامه ها وجود داشت اینبار به وجود نیامد و شرم از اتهام به دفاع از کسانی که از لاسیدن با همجنس گرایان و افراد فاسدالاخلاق بیمی ندارند کار خودش را کرده است. بگذریم از اینکه فلسفه این فرهنگ چیست و چرا بعضی ها نمی فهمندش، اما اگر بچه های شرق واقعا در آن وضعیت خوف و ترس بوده اند و حتی نوشته های زیباکلام را با دو سه بار حک و اصلاح چاپ می کرده اند پس لابد کور بوده اند که گافی به این بزرگی بدهند و بمبی به این خطرناکی را نبینند و کاری کنند که همه بفهمند که شرق دوباره با پای خودش به بن بست رفته و چاره ای جز تمام شدن باقی نگذاشته است.

این چند وقت شرقی ها نشان دادند با آنکه ادعای ژورنالیسم حرفه ای شان سقف فلک را شکافته است، چیزی از کار رسانه نمی دانند و اگر مقبولیتی در بین بعضی خواص دارند جز به اداهای روشنفکری و به نعمت پولهای یامفتی نیست که سرازیر روزنامه و جیب های گشادشان می شود. آنها با ویژه نامه "میان ماه من تا ماه گردون" که در یکم تیرماه 84 چاپ کردند تا از ترور رسانه ای کاندیدای مخالفشان مطمئن شوند، نشان دادند که چطور هول حلیم سیاست می گیردشان و چطور ظاهر حرفه ای شان را هم فدای تفکرات سطحی و بچه گانه شان می کنند. بعد نشان دادند که چقدر راحت روزنامه شان را به خاطر اختلافات درونی فدای یک کاریکاتور می کنند و بعدتر نشان دادند که چقدر آسان از قوانینی غافل می شوند که به مخالفشان اجازه تصاحب تیتر یک را می دهد و حالا با این کار آخرشان ثابت کردند که چطور از حداقل درک و شعوری که برای فهم خطوط قرمز فرهنگی و اخلاقی لازم است بی بهره اند.

ای کاش زیباکلام نگاهی منصفانه به عقبه این روزنامه به ظاهر روشنفکر می انداخت و بعد با خبرنگار مصاحبه می کرد. شاید دکتر متوجه می شد که انداختن تقصیر تعطیلی روزنامه به گردن اصولگرایان و ترتیب دادن یک داستان پارانوئیدی از توطئه ای برای پیروزی در انتخابات مجلس هشتم، آنقدرها گزاف هست که بگویند اینهم هدفی جز پوشاندن آن اشتباه آشکار نداشته است. زیبا کلام عزیز می گوید که اصولگرایان از فعال بودن رسانه ها تا آستانه انتخابات هشتم می ترسند و به همین خاطر طرحی را برای تعطیلی هم میهن و شرق و ... ترتیب داده اند اما انگار این استاد گرانمایه فراموش کرده است که در هر چهار انتخابات گذشته که اصولگرایان پیروزی های مطلق یا نسبی ای داشته اند روزنامه های مخالف تا خود روز انتخابات منتشر شده اند و هیچ خبری از بگیر و ببند نبوده است. اساسا گویا استاد عزیز حواسشان نیست که در این ممکلت عامه اهل روزنامه خواندن نیستند و اگر با پای خودشان به سبزی فروشی سر بزنند یا حتی پایشان به کتابفروشی ای که آثار خودشان را عرضه می کند باز شود، نه تنها آنقدر که در دفتر شرق تحویل شان می گیرند مورد توجه نخواهند بود بلکه حتی شناخته نمی شوند! و اگر عنایت زیرکانه صداوسیمای منفور به دعوت از ایشان در میزگردهایش نبود شاید خیلی ها هم چهره شان را به زحمت می شناختند و از ایشان فقط اسمی را به یاد می آوردند که چندان محل تعادل و توضیح نیست و همواره آمیخته با هیجانات و عصبیت هاست.

زیباکلام عزیز که ساواک را هم با عملیات خارق العاده اش آشفته و دیوانه کرده بود که «بالاخره کمونیست است؟ مسلمان است؟ لیبرال است؟ چریک است؟»... و آخرش هم نفهمیدند، حالا ذهن همه مخاطبانش را به کار گرفته و آشفته کرده که «بالاخره این آدم نماز می خواند؟ پایبند به اخلاق هست؟ یا آنارشیست است؟ نان به نرخ روز خور است؟ یا اینکه یک انقلابی معتقد به اصول است که اگر به کشورش حمله شود اولین نفر دست به اسلحه می برد؟» ... مخصوصا اینبار که استاد خودشان را در مقام تهذیب روزنامه شرق و روزی نامه نگاران معلوم الحال و بی لیاقتش قرار داده که به تازگی چنان گاف فیل آسایی داده اند این سوالات بیشتر از قبل ذهن ها را به خودش مشغول می کند.

با شناختی که از روزنامه های محفلی چون شرق داریم می دانیم که اگر اینها در حال خنثی کردن بادکنک هم بودند اینقدر حواسشان پرت نمی شد که اینطور دستی دستی نان خودشان را آجر کنند منتها خاصیت محفلی بودن باعث می شود که گاهی آنچنان در امواج توهمات روشنفکری غرق شوند که احساس کنند در دفتر واشنگتن پست یا نیویورک تایمز نشسته اند و دود سیگارشان هم مانع می شود که ببینند کجا و برای چه کسانی می نویسند. بنابراین راهی نمی ماند جز اینکه به نتیجه التزامی سخنان زیباکلام (کوربودن بچه های شرق) ایمان بیاوریم. اشتباه شرق آنقدر بزرگ بود که بشود آن را در حد و اندازه یک خودزنی دانست اما چون ما مثل دکتر زیباکلام توهم توطئه نداریم نمی توانیم صراحتا چنین غیب گوئی ای هم داشته باشیم. بچه های شرق هم چاره ای از این ندارند که زیباکلام از آنها دفاع کرده است، آنها باید به یاد بیاورند که تقصیر اولیه گردن خودشان است که برای امثال او میدان باز کرده اند و حالا هر چقدر هم توبه کنند که مدافعی چون زیباکلام دارند به جایی نخواهد رسید .

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت 21:57 |

 اهميت راه اندازی راکتور بوشهر قابل مقايسه با اهميت راه اندازی اولين کارخانه ذوب آهن ايران در اصفهان است که تصادفا آن توفيق صنعتی نيز، عليرغم ناهمراهی های غرب به بهانه "مقرون به صرفه نبودن طرح" با همکاری شوروی سابق در دهه شصت خورشيدی حاصل شد. اما این روزها روسیه با توسل به بهانه های جدید و پافشاری بر موضع قطعنامه شورای امنیت و درخواست عقب نشینی از ایران از اتمام کار این نیروگاه طفره می رود:

 

 

راه‌اندازی نیروگاه اتمی بوشهر تا پیش از سال ۲۰۰۸میلادی امكان پذیر نیست... این جمله آب سردی بود که بر محاسبات هسته ای ایران ریخته شد. احتمال تکمیل نشدن نیروگاه بوشهر تا پاییز ۸۷ نشان داد که روس ها قصد ندارند در شرايطی که بحران بين ايران و شورای امنيت رو به گسترش است، اقدام به تکمیل نیروگاه بوشهر و ارسال سوخت هسته ای به ايران کنند. طبق برنامه زمان بندی شده قرار بود نيروگاه اتمی بوشهر در شهريور(سپتامبر) سال جاری راه‌اندازی آزمايشی شود و در آبان ماه (نوامبر) مورد بهره‌برداری نهايی قرار گيرد اما به دليل آنچه «بروز مساله مالی و فنی» خوانده شد اين برنامه به تعويق افتاد. روسیه بیش از ده سال است که ساخت نیروگاه اتمی بوشهر را به عهده گرفته و بیش از هشت سال است كه راه‌اندازی آن به بهانه‌های مختلف سیاسی، اقتصادی و فنی به تاخیر افتاده و با وجود تکمیل ۹۵ درصد نیروگاه، همچنان خبری از راه‌اندازی آن نیست.

قرارداد ساخت واحد اول نیروگاه بوشهر در ژانویه ۱۹۹۵ در تهران بین اتم استروی اکسپورت و سازمان انرژی اتمی ایران به ارزش حدود یک میلیارد دلار و قیمت عرضه راکتور ۸۰۰ میلیون دلار، امضا شد اما تا به امروز بيش از يک ميليارد دلار برای ايران هزينه مستقيم دربر داشته است. اين واحد قرار بود چهار سال پس از آغاز عمليات اجرايی آن به بهره برداری برسد. طبق توافق های پيشين بين ايران و روسيه، قرار بود  شش ماه قبل از موعد راه اندازی، سوخت اتمی مورد نياز به ايران ارسال شود. سوخت هسته ای نيروگاه بوشهر که حدود ۹۰ تن است، در انبار شرکت تول در شهر «نووسيبيرسک» واقع در منطقه سيبری روسيه نگهداری می‌شود اما تاريخ انتقال آن به نظر مديريت شرکت اتم استروی اکسپرت بستگی دارد. کارخانه تولید سوخت هسته‌ای نووسیبرسک ادعا می کند که سوخت تهیه شده برای استفاده در راکتورهای این نیروگاه در کانتینرهای پلمب‌شده در انبارهای این مجتمع غنی‌سازی نگه‌داری می شود و بازرسان ایرانی آخرین باردر پاییز سال ۲۰۰۶ به کارخانه آمده اند و با حضور آنها این سوخت در کانتینرهای مخصوص پلمب شده است. قرار بود نخستین محموله از سوخت نیروگاه ماه مارس (فروردین‌ماه) به تهران ارسال شود ولی روس‌‌ها با ذکر این بهانه که ساخت نیروگاه بوشهر از برنامه زمان‌بندی‌شده عقب‌تر است از ارسال آن خودداری کردند. تاخیر در تحویل سوخت مورد نیاز نیروگاه که بر اساس توافق طرفین باید اسفندماه سال گذشته به ایران تحویل می‌شد راه‌اندازی این نیروگاه را در هاله‌ای از ابهام فرو برده است.

زمانی که همکاری روسیه با ایران آغاز شد، این همکاری مزایای اقتصادی برای روسیه در برداشت. مبلغ ۸۰۰ میلیون دلار در آن زمان برای روسیه‌ حایز اهمیت بود اما با بالا رفتن قیمت نفت و افزایش درآمدهای ارزی روسیه، همکاری هسته ای این کشور با ایران در بعد اقتصادی ضعیف و در بعد سیاسی قوی شد. سال ۸۰ هنگامی که خاتمی به مسکو سفر کرد، روس‌ها مدعی شدند تا پایان سال آمادگی به راه انداختن نیروگاه بوشهر را دارند، حتی زمانی که از تاسیسات در ایران دیدار می‌کردند این وعده را تکرار کردند. اما از سال ۸۱ تاکنون این وعده‌ها به دلایل مختلف به تاخیر افتاده است.

نیروگاه اتمی بوشهر

اختلاف مالی میان ایران و روسیه بر سر نیروگاه اتمی بوشهر از اواخر سال گذشته میلادی علنی شد. طرف ايرانی بارها تأکيد کرد که بر خلاف آنچه طرف روسی ادعا می کند، به کليه تعهدات مالی خود در قبال ساخت این نیروگاه عمل کرده و حتی برای تکميل نيروگاه حاضر است پرداختهايی فراتر از تعهدات خود داشته باشد. ايران و طرف روسی تاکنون سه دور مذاکره برای حل اختلافات برگزار کرده اند. دور نخست مذاکرات ايران و روسيه در مورد مساله تامين مالی نيروگاه اتمی بوشهر ۱۶‬تا ۱۸اسفند ماه (۷ تا ۹ مارس) در مسکو و دور دوم از ۲۵تا ۲۹اسفند ماه (۱۶‬تا ۲۰مارس) در تهران برگزار شد و به دليل مصادف شدن با تعطيلات نوروز متوقف شد و دور سوم در بيستم فروردين برگزارشد. ايران ادعای روسيه مبنی بر پرداخت نکردن هزينه ساخت نيروگاه اتمی بوشهر را رد کرده است و می‌گويد از ۱۰ اکتبر ۲۰۰۶ تا ۱۴ مارس ۲۰۰۷ بيش از ۷۵ ميليون دلار و پنج ميليارد و ۶۰۰ ميليون تومان به شرکت روسی پيمانکار نيروگاه اتمی بوشهر پرداخت کرده است و از اول ماه مارس جاری ميلادی مبلغ ۱۸ ميليون و ۲۰۰ هزار دلار در حال انتقال و واريز شدن به حساب شرکت روسی اتم استروی اکسپورت است.

در مجموع به نظر می رسد دلايل سياسی نقشی مهمتر ازعلت های فنی در طولانی شدن زمان تکميل و راه اندازی آن داشته اند و مسائل مالی هم "بهانه" ای بیش نیست چرا که بعيد است دولت ايران برای هزينه کردن در پروژه ای که آن را با حيثيت سياسی خود پيوند زده است، از گشاده دستی مالی پرهيز کنند. وقتی هشدارهای روسيه تاثيری بر عزم مسئولان ايرانی برای ادامه برنامه هسته ای خود نگذاشت روس ها ناگزير شدند که از قرارداد ساخت نيروگاه اتمی بوشهر به عنوان ابزار فشاری بر ايران به منظور نرمش ایران در برابر قطعنامه ۱۷۳۷ استفاده کنند. بنابراین اصلی ترین علت این تاخیر را باید تنظیم روابط روسیه با آمریکا دانست. روسها خود را در دو جبهه درگير می بينند و به همین دلیل تعهد آنها برای راه‌اندازی نیروگاه بوشهر به محملی برای همکاری با غرب و به ویژه آمریکا تبدیل شده است. روسيه قصد ندارد بر سر بحران های منطقه ای، راه خود را به طور کامل از غرب جدا کند و طبیعی است که بدون هماهنگی با آمریکا به این تعهد عمل نمی کند. به همین دلیل هم روسيه حاضر نيست با وتوی قطعنامه های تحريم ايران، روابط رو به گسترش خود را با بلوک غرب به مخاطره بیاندازد.

روس‌ها در طول سال‌های اخیر نشان داده‌اند که شرکای قابل اعتماد و مطمئنی نیستند. آنها در سطح جامعه بين المللی نیز رفتار با ثباتی ندارند، تحرکات آشفته و مبهمی از خود بروز می دهند و مطابق شرایط و اقتضای سیاست جهانی و متغیرهای منافع خود، سیاست خویش را تغییر می‌دهند. روس‌ها معامله‌گری می‌کنند و به شکل یک دلال برای به دست آوردن منافع بیشتر در صحنه بین‌المللی ظاهر می‌شوند. گرچه روسیه از مزایای ابرقدرت نبودن حداکثر استفاده را می برد اما با همین رویه اقتدارش را به عنوان یک کشور قدرتمند و قابل اعتماد از دست داده است. روسیه که چنین سابقه زشتی در ارتباطات خارجی خود دارد درصدد است تا در نزاع هسته ای ایران هم از آب گل آلود ماهی بگیرد، از دو طرف دعوا باج بخواهد و دائما به دنبال افزایش سهام خود باشد.

از اينکه روسها ابتدا منافع ملی خود را در نظر دارند نبايد به آنان خرده گرفت. برای ما مهم اینست که رهبران ايران هوشيارانه عمل کنند و از روسیه بخواهند که نقش و سایه آمریکا را از روابط خود با ایران پاک کند. منافع هسته ای و ملی ایران نباید بازیچه زیاده خواهی اقتصادی روسها قرار بگیرد و آنها همچنان از نیاز ایران به همکاری و استفاده از توانایی های تخصصی شان سوء استفاده کنند. حتی اگر ایران هرگز نتواند در غیاب روسیه نیروگاه بوشهر را راه اندازی کند باید به خاطر داشته باشد که یک نیروگاه خاموش بهتر از نمایش یک چهره ضعیف و زبون از جمهوری اسلامی است. بنابراین برخورد قاطع و از سر اقتدار و گرفتن تضمین های جدی از روسها گزینه ای بهتر از روی آوردن به مذاکره و سعی در متقاعد کردن آنها به راه اندازی سریع تر نیروگاه بوشهر است.

 


تتمه: در یک نوشته دیگر انشاء الله به قضیه دعوای روسیه و امریکا بر سر سپر دفاع موشکی اروپا و نقش ایران در این نزاع می پردازیم.| از اینکه حضرت الهام فرموده اند مقصر چند شغله بودنم نیستم ! لابد باید نتیجه بگیریم که مقصر عمه دانشطلب است.| شما می دانید جواب این سوال را که مرکز اسناد چه ربطی به فرزاد حسنی دارد ؟ | تا حالا فکر می کردیم که تونل فقط توی فیلم هاست، هیچ از تونل سفارت انگلستان خبر دارید؟ | از اینکه خاتمی همه فلاسفه را می شناسد چطور؟ | عكس حواس پرتی اصلاح طلبان تركيه بر اثر ازدحام جمعيت هم که دیگه قدیمی شده و حتما دیده اید.| خوشحال می شوم اگر تا حالا در این بحث شرکت نکرده اید نظرتان را بفرمائید. همینجا از دوستانی هم که تا حالا شرکت کرده اند و یا بعد از این شرکت خواهند کرد تشکر می کنم. | +  نيرو گاه بوشهر؛ یک‌داستان ناتمام

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 17 مرداد1386 و ساعت 6:59 |

کاندیداتوری یکی از اساتید مدرسه ما برای عضویت در جمع شش نفره حقوقدانان شورای نگهبان بهانه این نوشته بود:

 

سید محمد صادق موسوی

شما دوستان عزیز به احتمال زیاد این چهره را نمی شناسید، اما بچه های مدرسه عالی اینطور نیستند. این چهره برای بچه های مدرسه ما، یک استاد با امتحان های وحشتناک، یک مدیر آموزش، یک حقوقدان، یک کاندیدای تازه شورای نگهبان! و مهمتر از همه یک علت موجه برای بسیاری از نارضایتی هاست! سید محمد صادق موسوی تقریبا همه کاره مدرسه است، بعد از آیت الله امامی کاشانی ـ تولیت مدرسه ـ مهم ترین مسئولیت اجرایی مدرسه عالی را دارد و چنان روحیه و اخلاقیاتی دارد که تقریبا هیچ کاری در مدرسه ما بدون صلاحدید و موافقت او به انجام نمی رسد.

نمی خواهم بگویم استاد موسوی یک دیکتاتور است یا اجازه نفس کشیدن به هیچ کس را نمی دهد اما به شدت محافظه کار است و دلش نمی خواهد تغییری در اوضاع و احوال کنونی مدرسه اتفاق بیافتد و این همان چیزی است که بچه های مدرسه مصراً خواهان آنند. در اثر مدیریت ضعیف این آقایان مدرسه عالی از بسیاری جهات افت کرده است، رغبت بچه های مدرسه نسبت به ادامه تحصیل در مدرسه از بین رفته و هیچ ذوق و نشاطی برای مباحث علمی و پژوهشی باقی نمانده است. دوره دکترای مدرسه عالی به بنگاه اقتصادی برای کسب درآمد مدرسه تبدیل شده است، واحدهای مدرسه عالی از نظر امکانات در مضیقه مالی و آموزشی قرار دارند و در حالتی هستند که تعطیل شدنشان آبرومندانه تر به نظر می رسد، اساتید مدرسه برای اینکه برای خود سابقه تدریسی مهیا کنند با کنار زدن اساتید مجرب، دوره های کارشناسی ارشد و دکترا را اشغال می کنند و در کل بسیاری از مشکلات آموزشی و صنفی و رفاهی را برای دانشجویان ایجاد کرده اند. مسئولین مدرسه هم برای کم کردن صدای اعتراضات سعی می کنند تا تنها از دبیرستانهای معارف دانشجو بگیرند، برنامه های فوق العاده را محدود کنند، فشار درس و مباحثات را سنگین تر کنند و با کسانی که زیاد سر و گوششان می جنبد رفتارهای آموزشی سختگیرانه ای داشته باشد تا اینطوری چشم ها را بترسانند و "اعتراض"ها را در نطفه خفه کنند.

متاسفانه تا حالا هم هر چه اعتراض و انتقاد به روش های آقایان صورت گرفته است به جایی نرسیده و هیچ توجهی به خواسته های دانشجویان مدرسه صورت نمی گیرد. آیت الله امامی کاشانی توجه و اعتقاد ویژه ای به استاد موسوی دارند و چون خودشان را از رسیدگی به امور مدرسه جدا کرده اند، استاد موسوی و دیگران مبسوط الید به اداره مدرسه طبق خواسته های خودشان می پردازند. از طرفی هر چه نامۀ اعتراض و شکوائیه هم به دفتر رهبری فرستاده شده نتیجه ای نداده و می توان گفت مدرسه عالی زیر دست آقایان به یک جزیره فراموش شده تبدیل شده است. جزیره ای که گویی تنها حکمت اش تأمین آب و نان و کسب اعتبار علمی برای آقایان و کارمندان مدرسه است و هیچ مقام رسمی و هیچ مجلسی جرأت نزدیک شدن به آن و حتی سخن گفتن از یک تحقیق و تفحص ساده را هم ندارد.

همانطور که اشاره شد استاد موسوی اخیرا از طرف رئیس قوه قضائیه به عنوان کاندیدای عضویت در شورای نگهبان به مجلس معرفی شد اما نتوانست رأی لازم را بیاورد و از میان شش نفر معرفی شده، ششم شد! بعضی از همدوره ای های استاد موسوی و حتی کسانی که سابقه تحصیلی کمتری نسبت به او دارند در این چندساله به مناصب چشم گیری رسیده اند. شاید استاد موسوی به همین خاطر حوصله اش از ماندن در مدرسه سر رفته است و می خواهد مثل باقی همقطارانش آرام آرام راهی مناصب اجرایی و پست های مشاوره ای شود. اتفاقا در میان همان شش نفر کاندیدا، نفر اول محسن اسماعیلی بود که سالهاست در شورای نگهبان به عنوان حقوقدان حضور دارد، خاموشی هم که ریاست سازمان تبلیغات را گرفته است، حاج علی اکبری هم سازمان ملی جوانان را اداره می کند، بهرامی هم که تازه گی ها وارد مجلس خبرگان شده، شعبانی هم که پست مطمئنی در مقام وکالت و در وزارت اطلاعات دارد، ... خوب، چرا استاد موسوی قناعت کند و در مدرسه باقی بماند؟

از این که بگذریم اختلاف در داشتن و نداشتن مسئولیت باعث نمی شود که رابطه دوستی و نزدیکی استاد موسوی با کسانی مثل خاموشی و دیگران کمرنگ باشد. خبرگزاری مهر که متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی است (و قبلا اشاره کرده بودم که به نحو مضحکی به تریبون تیم قالیباف مبدل شده است) گویا بنگاه ارائه خدمات به دوستان شفیق هم هست، مثلا می توانید در این صفحه ببینید که این خبرگزاری تحت مدیریت پرویز اسماعیلی ـ برادرِ محسن ـ چه نونی به آقای موسوی قرض داده است تا راه او را برای ورود به شورای نگهبان هموار کند!!

ترفند هموار کردن راه استاد موسوی در پاگشایی به امور حکومتی فعلا ناکام مانده است اما هر چند اولین قدم به بن بست خورده باشد زمینه آشنایی اهالی سیاست با این چهره مهیا شده است. موسوی نه از نظر علمی چیزی از همتایان خود عقب است و نه از جربزه و فراست چیزی کم دارد. منتها این جربزه ها و فراست ها از همان جنسی است که نفعی به فرودستان نمی رساند و هر چه باشد متوجه منافع بالا دستیان می شود. همینکه می بینیم با مدیریت استاد موسوی بر معاونت آموزش و اشراف بر اداره مدرسه عالی چه بر سر آن آمده است نشان می دهد که اگر قرار باشد بعد از این پست و مسئولیتی هم به ایشان برسد چه بر سر دیگران خواهد آمد.

 


تتمه: ناگفته نماند که سازمان تبلیغات خدمات دیگری هم به دوستان ارائه می کند که از آنجمله آغوش باز انتشارات فخیمه امیرکبیر برای چاپ و نشر پایان نامه ها و تحقیقات رفقای گرمابه و گلستان است! نمونه هایش را ببینید : مباني نظري جهل و اشتباه و آثار آن بر اعمال حقوقي اثر استاد موسوی، خسارت معنوي در حقوق اسلام، ايران و نظامهاي حقوقي معاصر اثر استاد نقیبی (معاون پژوهشی مدرسه) ، بررسی فقهی و حقوقی اصل قانونی بودن جرایم و مجازاتها اثر استاد خاموشی و کتاب نظريه خسارت اثر استاد محسن اسماعیلی که البته این یکی در سال ۷۷ به چاپ رسیده است.| از بازتاب: حقوقدان پيشنهادي جديد شوراي نگهبان كيست؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 5:12 |

 

برای دیدن کاریکاتور روی این لینک کلیک کنید

اعترافات و تحلیل های ابطحی در دادگاه

 

تتمه: نمی خواستم این کاریکاتور را توی وبلاگ بگذارم اما بعد از لینک دادن به این مطلب در بالاترین(+) به من انتقاد شد که چرا ضرب المثل را در عنوان مطلب شکانده ام و اگر نمی خواهم عین ضرب المثل را استفاده کنم اصلا فراموش اش کنم بهتر است، بنابراین تصمیم گرفتم کاریکاتور بالا را که یکی از خوانندگان وبلاگ چند روز پیش آن را معرفی کرده بود (+) عینا به همان بالاترینی ها تقدیم کنم، چون این هم مثل یک ضرب المثل با الفاظ زشت است که صلاح نیست با تحلیل و تفسیر و تلطیف تغییر اش داد، همینجوری گویا تر است :) | کسی می داند اینجور مواقع غربیها چرا اینقدر راحت! هستند؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 12 مرداد1386 و ساعت 0:39 |

همان دوستی که لطف کرده بود و مطلب دسته گلی دیگر از سازمان میراث ضد فرهنگی را فرستاده بود همان دوست هم لطف کرده و عکسهایی از آن اتفاق را به عنوان شاهدی بر این ماجرای تلخ فرستاده است:

 

 

در اینجا می توانید شرح ماجرای عکسها را بخوانید

مابقی عکسها را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 11 مرداد1386 و ساعت 5:6 |

 

می خواستم درباره حرکت های وبلاگی بنویسم که متوجه شدم جواد نقی زاده (وبلاگ نقطه صفر) هم اعتکاف وبلاگ نویسان را بهانه کرده و نوشته جالبی پست کرده است که با آنچه در ذهن ام بود نزدیک است. نقی زاده در قسمتی از مطلب اش نوشته:

"... در جامعه‌ي امروز ما ملاك دين‌داري افراد به جاي اين‌كه عمل‌كرد تك‌تك اون‌ها و در نهايت فضاي اخلاقي جامعه باشه، بيشتر مسائلي سطحي و جريان‌گونه و به طور اخص مراسم‌هاي مذهبي (مثل ايام محرم، شب‌هاي قدر و اعياد مذهبي) هست. واقعيت اينه كه اين مراسم‌ها بيش از اون‌كه معلول عمق باورهاي ديني مردم باشه، جوي هست كه ناخودآگاه در جامعه ايجاد مي‌شه و نتيجه‌ي اون هم كوتاه‌مدت و نهايتا محدود به همان ايام برگزاري مراسم‌ها می شه ..."

فکر می کنم این واقعیت یکی از مهمترین آفت هایی باشد که جامعه به ظاهر مذهبی ما با آن درگیر است. این عادت کم کم ما را به جایی می برد که از ماهیت و هدف واقعی شریعت دور شویم و در عوض به یک سری مناسک ظاهری و زمانمند قناعت کنیم. احساس بنده این است که این آفت حتی در میان مذهبی های تحصیلکرده و آگاه هم شایع شده است.

این حقیقتی است که بخش مذهبی جامعه ما نمی تواند تا ابد با فضای مجازی قهر باشد و باید کم کم خود را برای استفاده از قابلیت های پنهان اینترنت آماده کند. این مدتی هم که شخصا فضای وبلاگ نویسی را تجربه کرده ام دستگیرم شده است که تعداد وبلاگ های ارزشی رشد قابل توجهی داشته اند. اما صحبت بر سر این است که این خیل تازه وارد نباید آن عادت های مسلکی و ظاهری رایج شده را به فضای وبلاگ نویسی هم وارد بکنند.

 به نظر حقیر توجه بیش از اندازه به حرکت های وبلاگی که به تازگی در میان وبلاگهای اصولگرا باب شده است، نمونه و نتیجه شیوع همین باورهای سطحی است. وبلاگ یک رسانه آزاد است که با روحیه نقد و استقلال طلبی هویت می یابد. وبلاگ نویس ـ مخصوصا اگر با نام مستعار بنویسد ـ اگر بخواهد در وبلاگش هم محافظه کار باشد، به سمت مواضع رسمی میل کند و حتی به یک شبکه منسجم و متحد با مواضع خط کشی شده بپیوندد از مهمترین اصل وبلاگ نویسی تخطی کرده است.

این حرکت ها اولا مخالف اصل استقلال وبلاگ نویسی است، دوم اینکه از ارزش محتوایی مطالب نوشته شده کم می کند، سوم جذابیت های وبلاگ را برای مخاطبان از بین می برد، چهارم به موضوعات مهم تاریخ مصرف می دهد و دغدغه دائمی نسبت به آنها را تضعیف می کند، پنجم حس خلاقیت و زاویه دید شرکت کنندگان را تحت تأثیر قرار می دهد، ششم امکان نقد درون گفتمانی را در میان شرکت کنندگان دائمی از بین می برد، هفتم مسئله اتحاد را از اصول به بعضی فروع موقت و بی ارزش تغییر می دهد، هشتم به شکل گرفتن یک حزب و دسته مشخص و مجازی منجر می شود که منتقدین احتمالی را دشمن می دارد و غیره و غیره...

بنده مخالف اصل حرکت وبلاگی نیستم و بر این عقیده هم نیستم که این حرکت ها ـ با همه عیوبشان ـ هیچ فایده ای ندارند، اما معتقدم اشکلات و مضار آن بسیار بیشتر از فواید اندک و موقتی آنهاست. همانطور که دوستان می دانند حقیر در حرکت خاطره نویسی سوم تیر شرکت کردم و در تتمه آن هم نوشته بودم که فضای وبلاگ اینجور بازی ها و خاطره نویسی ها را می طلبد اما این نباید باعث شود که بعضی دوستان در این سطح بمانند. اما به نظر می رسد که عمده وبلاگ های به ظاهر ارزشی به علت فقر محتوایی و کیفی، آمادگی زیادی برای استقبال از حرکت های اینچنینی دارند. آنها با این کار هویت یابی می کنند، به یک اتحاد صوری و شعاری دلخوش می شوند و در واقع راه آسان را برای انجام آنچه "تکلیف" خودشان می دانند انتخاب می کنند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 6:35 |

حتما یادتان می آید آن پستی را که فقط یک نقل قول کوتاه از مرحوم طالقانی بود. به این فکر کرده اید؟ را می گویم. یادتان آمد؟... سر آن مطلب با مصطفی (نوسینده وبلاگ شاهراه عدالت) بحث در گرفت. از آقای مصطفی اجازه گرفتم و خواستم که نظر آخر را هم ایشان بدهند تا تمام نظرات رد و بدل شده را به عنوان یک پست در مدرسه ما استفاده کنم. علت این کارم اینست که این بحث ها را از مهمترین موضوعاتی می دانم که نسبت به آنها دقت کافی صورت نگرفته است:

 

لینک حاشیه ای که مرحوم طالقانی در کتاب "تنبیه الامة و تنزیه الملة" نوشته اند

 

مصطفی: به نظرم آدم صالح، یعنی کسی که خداوند اون رو هدایت کرده. کسی رو هم که خدا هدایت کرد یعنی صالح شد به همین سادگی ها تن به افساد نمی ده. به هرحال اگر به توانائی افراد صالح در اداره و اصلاح امور جامعه شک کنیم، باید به فرموده حضرت حق و اولیا و انبیا هم شک کنیم(نعوذبالله) که صالحان را بهترین گزینه برای اداره امور جامعه معرفی کرده اند. هر کسی ممکنه تو بعضی شرایط تغییر کنه اما تعمیم اون به همه و بکار بردن این تعبیر که "بسیاری از مردم در این اشتباه بوده و هستند که مردان صالح اگر زمامدار شوند محیط اصلاح می شود" با اصل تعریف شریعت از شایستگی افراد صالح برای اداره امور کاملا منافات داره.

دانشطلب: فکر نمی کنی که آیت الله طالقانی هم در نوشتن آن جملات استثنایی بودن شخص معصوم را در نظر داشته است؟ یعنی با علم به اینکه شخص معصوم از شمول آن قضاوت ها خارج است آن جملات را بیان کرده است؟

...

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 7 مرداد1386 و ساعت 19:30 |

اگر به متونی که منجر به متصاعد شدن دود فسفر از مغزتان می شود حساسیت دارید توصیه می کنم این نوشته را نخوانید، می توانید با لبیک گویان حرکت وبلاگی علیه دانشگاه عمومی همراه شوید و فعلا در یک حرکت هماهنگ به داش عزت فحش بدهید تا بعد ... :

 

هاله اسفندیاریاا

اظهار نظرها در باره پخش برنامه «به نام دمکراسی» هنوز ادامه دارد. روشنفکران اهل رسانه که "اعتراف گیری" را باعث تقویت موقعیت حکومت (آنچه باید همواره به آن اعتراض کرد) می دانند و متوجه اند که این برنامه ها ممکن است سایر اقدامات امنیتی و پلیسی حکومت را توجیه کند، از در مخالفت در آمده اند. اصولا برنامه هایی مثل «به نام دمکراسی» بهترین بهانه را برای بالارفتن میزان مخالفتها به دست این طیف می دهد. اما فارغ از این جو، دیگرانی هم هستند که سعی می کنند بر رنگ و لعاب چهره مظلوم حکومت (که از طرف قدرتی بزرگ مورد هجومی پنهان واقع شده) بیفزایند. در مطلبی که 31 ام تیر ماه نوشته بودم، سعی کردم به نحوی منطقی و فارغ از حب و بغض نشان بدهم که «به نام دمکراسی»، مخصوصا در کشوری مثل ایران و در وضعیت امروز، چرا توجیه پذیر و قابل درک است؟ در این نوشته سعی کردم چند نکته را اضافه کنم:

 

ـ شناخت امنیت و تحلیل آن کار چندان دشواری نیست؛ امنیت بیشتر از آنکه در چارچوب های ذهنی تعریف شود مقوله ای عینی است. به همین دلیل اقدامات سلبی ای که به ایجاد امنیت منجر می شوند نقش مقدمی و مهمتری نسبت به رویکردهای ذهنی برای القاء احساس امنیت دارند. اگر امنیت را با توجه به اینکه دو پرده و دو جنبه سلبی و ایجابی دارد تحلیل کنیم بهتر می توانیم وارد موضوع اصلی بشویم. فعالیت های ایجابی برای ایجاد امنیت عمدتا با تبلیغات (تمام اقداماتی که منجر به نمایش قدرت خودی و القاء وضعیت امن می شود) حاصل می آید اما آنچه امنیت واقعی و عینی را ایجاد می کند همان اقدامات نظامی و پلیسی است که لازمه وجود هر حکومتی است. اقدامات سلبی را هم می توان به دو دسته تقسیم کرد؛ به این ترتیب که برای دفاع از امنیت هم می توان "دفاع غیرفعال" را انتخاب کرد و هم به "دفاع فعال"(یا "دفاع پیشگیرانه") دست زد.

 

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 15:47 |

مدرسه عالی شهید مطهری (سپهسالار سابق) چندین سال است که به بهانه بازسازی و مرمت زیر دست سازمان میراث فرهنگی افتاده اما ناراست بودن این مرمت حتی بر شاگردان این مدرسه هم هویدا شده است. نوشته زیر را یکی از بچه های مدرسه درباره اتفاق تلخی که اخیرا افتاده نوشته و برای مدرسه ما فرستاده است:

 

می نشینی و در و دیوار مدرسه عالی شهید مطهری را كه این روزها به وسیله مهندسانِ توانمندِ(!) سازمانِ میراثِ ضد فرهنگی، باز سازی شده است را خیره خیره نگاه می اندازی و به فكر آنی كه این همه دسترنجِ معمارانِ سازمان را چگونه قدر بدانی و چگونه اجر نهی؟ بر صندلیهای سبزِ حیاطی بزرگ كه یادِ گار دورادور است تكیه می زنی و به كتیبه ای كه به مهارت ساخته شده است نظر می افكنی و سعی می كنی خطوط زیبای كاشی نوشته هایش را بخوانی. خطوطی كه وقفنامه ی مدرسه عالی سپهسالار را درون خود جای داده است و زیبایی و ارزشش در بیرون مرزها بیش از درون شناخته شده است.

 خط كتیبهِ دورِ حیاط از آنِ میرزا غلامرضا است. خطی زیبا و خوشنما كه حكایتِ فرهنگ و هنری اسلامی ـ ایرانی است و پاسش باید داشت. می گویند میرزا غلامرضا وقتی در حالِ نگارش این كتیبه بوده است، چون از پسِ خرج و مخارج خرید كاغذ و تمرینِ خطوط بر نمی آمده، بر روی انگشت شستِ خودش تمرین می كرده و بعد از آن، نوشته مورد نظر را بر روی كاشی می نوشته است. و این همه كوشش و دقت و سعی و تلاش، اكنون بر تاركِ مدرسه عالی می درخشد و نور افشانی می كند.

نمایی از ضلع شمالی حیاط مدرسه عالی شهید مطهری

اما این همه نورانیت و فرهنگ، زیرِ دستانِ مهندسی به باد میرود. آن هم به راحتی آبْخوردن. دیروز(یعنی یكم مردادماه هشتاد و شش) داشتیم در همان حیاطِ ناشی از حیاتِ واقعی، زندگی می كردیم و نفس می كشیدیم. اما فرهنگِمان كه روی كتیبه فرهنگی و ملّی نقش بسته بود، از همان بالا سقوط كرد و تكه تكه شد. تكه تكه شد و محو! چرا كه به اصطلاح مهندسانِ سازمان میراث ضد فرهنگی، یادشان رفته بود تا هنگام باز سازی، كمی سیمانِ داخلی برای این همه فرهنگ و هنر، هزینه كنند. یادِشان رفته بود و این فراموشی(!)، هزینه اش خُرد شدن فرهنگ ملّی و دینی شد! به همین راحتی. صبحِ روز بعد در حیاطِ مدرسه قدم می زدم كه دیدم مسئول نظافت مدرسه دارد آشغالهای(!) دیروز را جمع میكند. همان تكه های خُرد شده فرهنگِ مملكتِ مان را. برای نیروی خدمات البته نهیبی بس بود تا به جای اینكه فرهنگِ کشورمان به زباله دانی برود، راهی گوشه ای دیگر شود تا شاید بعدترها بشود حداقل تکه هایش را بازگرداند.

ـ مهندسی كه مسئولِ باز سازی و ترمیم مدرسه عالی شهید مطهری بود را می شناختم. هر روز باید می دیدمش و این دیدنش خاری در چشم و استخوانی در گلو بود. هزینه های زمانی و مالی ای كه صرف بازسازی مدرسه شده است خیلی گزاف است؛ چند ميليارد! می گویند اصل ساختمان مدرسه را طی سيزده سال ساخته اند. اما این همه مهندس نما، بیش از ربع قرن را صرف مثلا باز سازی اش كردند. باز سازی ای كه بی نظارت صحیح انجام گرفت و نیمه كاره رها شد. همان مهندس، اكنون در دانشگاه طهران باز هم باز سازی می كند! اینبار دانشكده حقوق را نشانه كرده تا بدین وسیله فرهنگ و هنر را دو باره ....

عکسهای مربوط به این اتفاق را می توانید در اینجا ببینید

امضا: محفوظ


تتمه: حالا که بحث میراث و این حرفها شد چرت و پرت های ناصر پورپیرار وطن فروش را در وبلاگ حق و صبر (ایرانشناسی بدون دروغ [ایرانشناسی پر از دروغ] ) را دیده اید اصلا؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 3 مرداد1386 و ساعت 15:26 |