تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

تصور کنید که شما در دستگاه حاکمیت یک کشور نسبتا کوچک و نسبتا قدرتمند حضور دارید، نه مثل حکمای دوران قبل از تجدد، بلکه بعد از آن. چیزی حدود سالهای 2000 تا 2007 میلادی! تصور کنید کشورتان هم در کره زمین خودمان باشد نه در کره ای مثل مریخ یا مشتری! خلاصه فرض کنید در همین زمین و زمان خودمان شما وزیر اطلاعاتی، عضو شورای امنیتی، مشاوری، نماینده ای، چیزی باشید در کشوری که توصیف اش کردیم.

حالا تصور کنید که این کشور گل و بلبل ـ که خیلی هم دوستش دارید ـ علاوه بر همه برکات و فراوانی ها به هر دلیلی، دشمن هم زیاد داشته باشد. یعنی از آسمان برایش کینه ببارد و از زمین هم خصومت بجوشد. فرض کنید دور تا دورش را پر کرده باشند آنهایی که آماده نشان دادن چنگ و دندان و بردن نصیبی باشند،... اصلا چرا سخت اش کنیم؟ دیالوگ های سلحشور توی آژانس شیشه ای را یادتان می آید؟ یک چیزی توی همون مایه ها! حالا تصور کنید که کشور نازنین شما نه تنها از اطرافتان بلکه از آنسوتر ها، یعنی از اون ور آب هم تهدید می شود، یعنی ـ خدای نکرده ـ آنقدرها مهم هستید که از آن طرف دنیا هم دشمن داشته باشید.

بعد از این باید تصور کنید که در زمان شما بشر توانسته است به راه حل های عجیب و غریبی در مناسبات زندگانی اش برسد. یعنی توانسته است دست به یک کارهایی بزند که بلا به دور، به عقل جن هم نرسد! ... مثلا توانسته است به جای اینکه جان دشمنانش را با توپ و تفنگ بگیرد، حال شان را با یک ترفند ها و رمز و رازهای پیچیده ای بگیرد! به جای اینکه خون و خونریزی و سر و صدا راه بیاندازد با پنبه سر ببرد طوری که آب هم از آب تکان نخورد! همه اینها را باید طوری تصور کنید که نمود عملی هم داشته باشد، یعنی فقط حرف نباشد و بشود گفت که فلان جا و فلان موقع بشر این هنرش را ثابت کرده است.

بعد از همه این مراحل باید یک تصورهایی بکنید که مایه شرمندگی است اما چاره ای هم از تصور کردنشان نیست. باید تصور کنید که بلانسبت در کشور شما آدم احمق هم پیدا می شود! یا خدای نکرده بعضی ها هستند که به خاطر پول یا شهرت، آب و گل شان را می فروشند، یا به خاطر دعوا سر یک تکه دستمال بی ارزش حاضرند قیصریه را به آتش بکشند. باید تصور کنید که در یک برهه زمانی، شما وجود چنین آدمهایی را بیشتر از پیش احساس می کنید، یا می بینید که بیشتر ابراز وجود دارند و بیشتر خودشان را نشان می دهند. بعد باید تصور کنید که کشور شما در زمان های خیلی خیلی دور از یک چنین آدمهایی ضربه های بدی خورده است و هنوز هم مردمتان خیلی از دست قماش وطن فروش، شاکی و دلخورند.

فکر کنم داریم به یک جاهایی می رسیم؛ یادتان باشد که شما خیلی هم آدم باهوش و با کمالاتی هستید و سرتان خدای نکرده در آخور خودتان نیست و نسبت به کشورتان به طرز فجیعی احساس مسئولیت می کنید. پس ممکن است شما به عنوان یک مسئول شریف فهمیده باشید که بعضی ها دارند نقش آبِ زیر کاه را بازی می کنند و بدون اینکه کسی متوجه شود برنامه هایی را برای آینده تدارک می بینند. خط و ربط هایی با خارج از کشور دارند و تا حدودی می توانید حدس بزنید که دنبال چه چیزی هستند و چه کارهایی را می خواهند برای رسیدن به هدف شان انجام بدهند. شرمنده ام اما در یک کلام شما ممکن است بفهمید که برای حفظ امنیت کشورتان ـ گلاب به رویتان ـ با یک عده جاسوس و برانداز طرف هستید.

اگر همه این تصورها را کردید دیگر مجبورید تصور کنید که چه کارهایی می توانید برای مقابله و نجات کشورتان انجام بدهید؟ چون بالاخره شما آدم با مسئولیتی هستید ... می توانید مقادیر معتنابهی داغ و درفش آماده کنید و هر آدم بی تربیت وطن فروشی را به این وسیله سیاست کنید، می توانید ترتیب برنامه هایی را بدهید که بدون سر و صدا بعضی ها، همینجوری، الکی، حضرت عزرائیل را ملاقات کنند، می توانید اعدام کنید، می توانید فقط دستگیر کنید و به محبس بیاندازید، می توانید اعتراف بگیرید و منتشر کنید، می توانید ازشان بخواهید جلوی دوربین تلویزیون حرفهایی را که به شما زده اند تکرار کنند، می توانید هر کاری کنید که باعث تردید کسانی شود که به شیوه همان آدمها اعتقاد دارند ...

همه این کارها را می توانید بکنید، اما یک کار را نمی توانید بکنید! نمی توانید بنشینید دست روی دست بگذارید و نگاه کنید، نمی توانید به حرف هر کسی که از راه می رسد و صدای بلندی برای فریاد کشیدن دارد یا حنجره آماده ای برای هرز گفتن دارد گوش کنید. نمی توانید از ترس محکوم شدن، وطن تان را بی خیال شوید و بگذارید طعمه اجنبی شود. نمی توانید از راهی که آمده اید برگردید، نمی توانید مقاومت نکنید، نمی توانید بترسید و میدان را خالی کنید، ... نمی توانید!  

 


تتمه: فرج سرکوهی را می شناسید؟ سردبیر سابق نشریه آدینه. از آن آدمهایی است که خیلی به جلوه فروشی و پهلوان نمایی علاقه دارد و به تحريف حقايق و منم منم معروف است. اینقدر هم که سر و صدا می کند 47 روز بیشتر در اوین نبوده است! (کلا من را یاد سعدی در فیلم "یک بوس کوچولو" می اندازد) حالا تصور کنید این آقا توی این چند سالی که خارج از کشور (آلمان) زندگی کرده چقدر منتظر فرصتی بوده که همه خیالاتی را که برای تبرئه شدن از اعترافاتش سر هم کرده یکبار دیگر به زبان بیاورد و مورد توجه قرار بگیرد. حالا آن زمان رسیده و حاصل خیالات اش را می توانید اینجا بخوانید: نشانه‌های جعلی بودن یک اعتراف. بیچاره آقا فرج ما آن زمانی که باید به مغزش فشار می آورد و می فهمید مملکتی که تازه از جنگ خلاص شده احتیاجی به شلنگ تخته های او و امثال سعیدی سیرجانی ندارد، حواسش جای دیگری بود، ... برای فسفر سوزاندن احتمالا کمی دیر شده است. به هر حال به 10 ـ 15 ساله گذشته این مملکت که نگاه می کنیم امثال سعيدی سيرجانی، ابراهيم اصغرزاده، فرج سرکوهی و سیامک پور زند و بعد از این هاله اسفندیاری و تاجبخش و ... را جز در زباله دانی تاریخش نخواهیم دید.| از محراب اندیشه: درباره جورج سوروس چه می دانیم؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 31 تیر1386 و ساعت 1:1 |

 

خیلی دور، خیلی نزدیک

 

امشب فیلم خیلی دور خیلی نزدیک اثر سید رضا میر کریمی از برنامه صد فیلم سیما پخش شد. این بار اولی نبود که این فیلم از سیما پخش می شد اما اینبار اتفاق عجیب و باور نکردنی در پخش این فیلم افتاد.

داستان فیلم درباره دکتر عالمی، جراح مغز و اعصاب است که بصورت اتفاقی در شب تولد ‍پسرش (سامان) از مریضی او که توموری مغزی است با خبر می شود و بدنبال پسر ستاره شناسش در کویر به راه می افتد. در صحنه هایی از فیلم متوجه می شویم که دکتر عالمی هیچ اعتقادی به خداوند ندارد و از اینکه متوجه شده با وجود تخصص بالایی که دارد نمی تواند هیچ کاری برای درمان پسرش انجام بدهد دچار آشفتگی و سرگردانی شده است. در آخر هم وقتی به تنهایی برای پیدا کردن پسرش در کویر سرگردان می شود بر اثر طوفان شن در خودرو مجهز اش! حبس می شود و جمله ای را که در ابتدای فیلم برای ناامید کردن همراهان یک مریض بدحال به کار برده بود برای خود او تداعی می شود: ته یک چاه تاریک در یک بیابان بی انتها در حالی که هیچ کس نمی داند کجاست و هیچ کاری نمی توان برایش انجام داد. اما معجزه در پایان فیلم اتفاق می افتد، جای پدر و پسر عوض می شود و سامان او را نجات می دهد.

جالب اینجاست که تنها صحنه پایانی فیلم بود که آن را تبدیل به یک اثر ماندگار و تاثیر گذار می کرد. پزشکی که هیچ اعتقادی به ماوراء نداشت، پایبند به اخلاق و خانواده اش نبود و حتی وجود خدا را انکار می کرد، در حالی که دائما نگران حال پسر خودش بود در یک وضعیت دشوار اسیر می شود اما به طرز معجزه آسا و معنا داری نجات پیدا می کند ـ سامان با کنار زدن شنهای روی ماشین دریچه سقف راباز می کند و اولین نور بعد از تاریکی مطلق از بالا به دکتر تابیده می شود.

اما افتضاح اینجاست که فیلم درست در جایی که چراغ سقفی خودرو دکتر، آخرین چشمک هایش را می زند یعنی در حال که دکتر در تاریکی محض باقی می ماند قطع می شود !!! و بلافاصله بعد از آن هم طنز تکراری و آبکی "شهر قشنگ" آغاز می شود ... این عجیب نیست؟ 

 

من هر چه فکر می کنم نمی توانم توجیهی برای حذف کردن صحنه پایانی فیلم پیدا کنم. همینقدر می توانم بگویم که: این یک افتضاح بود! 

 


این خبر را حدود ۲۴ ساعت بعد اضافه کردم: پخش مجدد «خيلي‌دور،خيلي‌نزديك» ازشبكه3

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 30 تیر1386 و ساعت 1:43 |

بخواهیم یا نخواهیم تلوزیون نقش بسیار مهمی در زندگی مردم پیدا کرده است. حتی اگر شما وقت خودتان را آنقدر ارزشمند بدانید که به تماشای هیچ یک از برنامه های تلوزیونی ننشینید اما اعضای خانواده، دوستان و سایر افراد اجتماع این کار را انجام می دهند و شما ناگزیرید با لحظاتی که آنها صرف تماشای تلوزیون می کنند همراه شوید و یا در سطحی عمیق تر نقشی را که تلوزیون در روابط آنها با شما می گذارد بپذیرید. اساسا به همین خاطر است که نمی توان از توجه و نقد تلوزیون گریخت. در یکی از نوشته های پیشین به تقلیدی و سطحی بودن یکی از سریالهای در حال پخش تلوزیون (چهل سرباز) اشاره کرده بودم و در زیر هم مطلب مختصری را درباره همان مشکل  اما در یک مورد دیگر می بینید:

 

این چند سالی که مدل طنزهای نود شبی باب شده است انتقادات زیادی هم به سازندگان این برنامه ها وارد می شود. خصوصا مشکلات فرهنگی ای که نوع طنز و بازی هنرپیشه ها ایجاد می کند بارها مورد توجه منتقدین قرار گرفته اما از آنطرف تغییری که نشان بدهد مدیران صدا و سیما برای منتقدین ارزشی قائل شده اند و خواسته های آنها را مورد توجه قرار داده اند دیده نمی شود. برعکس با وجود هزینه های بسیار بالایی که صرف این برنامه های روتین می شود، برنامه های که اخیرا ساخته می شود کیفیتی به مراتب پائین تر و مشکلاتی به مراتب بیشتر از نمونه های سالهای پیشین دارد، ... یعنی هر سال دریغ از پارسال!

مجموعه تلویزیونی "چارخونه" به کارگردانی سروش صحت که تابستان امسال از شبکه سوم پخش می شود نمونه بارز پسرفت در روند کیفی و سطح فرهنگی این برنامه هاست. تقلید از نمایش های طنزی که به کارگردانی رضا عطاران در تلوزیون نمایش داده شده است به وضوح در این مجموعه جدید دیده می شود؛ همان بازیگران، همان تیپ ها و همان شیوه های خنداندن اما در سطحی بسیار پائین تر از حد انتظار. بیشتر مردم معتقدند که بازی بازیگران این سریال تکراری است، صدای جیغ بازیگر زن آن غیرقابل تحمل است، موضوعات داستان ها جالب نیست و در یک کلام "چارخونه" حرف تازه ای ندارد و فقط برای پر کردن زمان و خالی نبودن عریضه ساخته شده است.

وقتی نویسنده و کارگردان موضوع جذابی برای طنزپردازی ندارد یا از خلاقیت لازم برای ایجاد طنزهای قوی برخوردار نیست به طنز کلامی و تکیه کلامهایی که بیشتر کودکان و نوجوانان مشتری آن هستند رو می آورد. اما این مشکل عمدۀ مجموعه های نود شبی نیست و می توان گفت که مردم تقریبا به این وضعیت عادت کرده اند و وجود سریالهایی را که بدون نگاه کردن به صفحه تلوزیون هم می توان از کل ماجراهایشان سر در آورد! پذیرفته اند. مشکلی که جدید تر است یا می توان گفت که به شکل تازه تری در این آثار زرد خودش را نمایش می دهد دستاویز قرار دادن بعضی موضوعات خانوادگی و اجتماعی ـ مثل خواستگاری ـ است که شوخی کردن با آنها تا این حد هیچگاه معمول نبوده است. ازدواج همیشه از موضوعات مورد علاقه برنامه سازان ایرانی بوده و هست، اما شکل نامناسبی از شوخی با این موضوع خانوادگی و حساس را می توان از مجموعه باغ مظفر به اینطرف مشاهده کرد.

سروش صحت اولین کارگردانی خود را با چهارخونه تجربه می کند!طنز چارخونه

در قسمت های اخیر مجموعه "چارخونه"، مسئله تشکیل خانواده به مسخره ترین و زننده ترین حالتی دستاویز بی توجهی های کارگردان ناشی قرار گرفته است. کشمکش مثلا طنز آمیز شخصیت های مرد داستان به رقابت بچه گانه بر سر تصاحب همسر! تبدیل شده و بازی بازیگر زن و عشوه گریهای او به حدی توهین آمیز و مشمئز کننده است که نمی توان هیچ توضیح قانع کننده ای را برای توجیه آن تصور کرد. برخورد از سر شوخی و مسخرگی با خواستگاری از زن، شاید برای عده ای از بازیگران سینما و تلوزیون ایران امر خوشایند و خنده داری باشد اما در جامعه ما خانواده هنوز ارزشمند ترین داشته انسانهاست و حرمت زنان جدی ترین بخش زندگی ایرانیان را تشکیل می دهد. واضح است که کارگردان این مجموعه وقتی متوجه ضعف کار خود و عدم توجه مردم شده، با اضافه کردن بازیگر جدید و راه انداختن این نمایش های ناپاک و زننده و بازی کردن با موقعیت های حساس خانوادگی قصد جبران چه چیزی را دارد؟ اما آیا هیچ دلیل عاقلانه و قانع کننده ای وجود دارد که توجیه گر صدمات فرهنگی و اجتماعی ای باشد که این گونه کارهای سطحی و دور از تعهد به بار می آورد؟ آیا هیچ چیز از مسئولیت مدیران صدا و سیما نسبت به این بی توجهی ها و سهل انگاری ها کم خواهد کرد؟

 


تتمه : از قرار معلوم یکی از دوستان وبلاگ نویس اصولگرا (وحید یامین پور) که در رادیو جوان کار می کرد به سلامتی دک شده است و باز سر و صدای بعضی دیگر بلند شده و پستهای وبلاگ هایشان را به نشانه ارادت تقدیم این دوست عزیز می کنند! ( این ، این ، این ، این ، این ، این ، این و ...)  فکر می کنم این قضیه شباهت عجیبی با قضیه اعتراض به تعطیلی ماهنامه سوره دارد. اگر یادتان باشد آنموقع هم چیزی نزدیک به یک انقلاب وبلاگی را شاهد بودیم. چیزی که هست حقیر این کارها را بی فایده و در حکم آب در هاون کوفتن می دانم! ... تا دلتان می خواهد خودتان را به در و دیوار بزنید، اصلا همه پست های وبلاگ تان را فدای این دوستتان و حرام صدا و سیما کنید. چه فایده؟ چه کسی به شما محل می گذارد؟ مردم که اهل وبلاگ نیستند که بخواهند با حرفهای شما چیزی بفهمند، مخالفان هم که وقعی به حرفهایتان نمی نهند، خودتان می نویسید و خودتان می خوانید، خودتان هم تایید می کنید ... اما قسمت مهم قضیه پاسخ دادن به این سوال است که چند بار از این اتفاقات باید بیافتد تا رفقای ما دستشان بیاید که استحاله فرهنگی یعنی چه؟ واقعا تا کی باید شاهد این اخراج ها و پلمپ ها باشیم تا حداقل خواب خرگوشی بعضیها تمام شود و از بعضی توهم ها بیرون بیایند؟ واقعا تا کی؟ [می دانم که همین جا هم بعضی ها منظورم را نمی گیرند]. امیدوارم این دوست عزیز از این سخنم ناراحت نشود اما باید بگویم از اینکه او دیگر روزی خور شبکه رادیویی جوان! نیست خرسند هم هستم، چرا که حالا اگر بخواهم وبلاگ یا نوشته ای از او را بخوانم با احساسی شفاف و رضایتمند می خوانم و مطمئن ام به نوشته های کسی سر زده ام که از قماش شل و وارفته ها و از جنس عوض شدنی نیست. این خیلی فرق می کند با اینکه با دودلی و با خیالات بد ...| اینهم راجع به اینکه یامین پور شانس آورده: اخراج «يامين‌پور» بي‌سابقه نيست | نوشته کیهان را درباره جشن دنیای تصویر و علی معلم دیده اید؟ جاي فرح و پهلبد خالي بود! عکسهای این مراسم را چطور؟ اینجا و اینجا و ... اگر جستجو کنید باز هم پیدا می کنید | درباره همین مراسم از وبلاگ زهر مار! بخوانید: تو حق داری مسعود جان!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 28 تیر1386 و ساعت 2:23 |

حسن رحیم پور ازغدیاین چند روزه حس و حالی برای وبلاگ نویسی نبود ولی اتفاقی به مطلب عجیبی برخوردم که فورا به سوژه نوشتنم تبدیل شد:

 

 

 

اگر مخالفتی با رحیم پور نمی شد باید از اینکه سخنان رحیم پور را حتی اثر گذار بدانیم کوتاه می آمدیم اما این روزها در میان جوجه روشنفکرهایی که با یک جلسه نشستن پای سخنرانی سروش یا خواندن یک کتاب از شریعتی عالم الغیب و الخفیات می شوند و ایده آل سیاسی شان هم سیدخندان است و آلترناتیو اش شیخ مهدی و اتفاقا روزنامه اعتماد ملی و شرق و هم میهن را با اعتقاد می خوانند و از چلغوز هم خوششان نمی آید ... به وضوح می بینیم که چندان دل خوشی از رحیم پور وجود ندارد و مثل کسانی که از پشت سر به شان خنجر زده باشند وجودش را به هر عنوان و به هر دستاویزی مضر می خوانند، حتی سعی می کنند مزدورش جلوه بدهند و او را در حد آلت دست و مترسکی پائین بیاورند که فقط حرفهای دیکته شده ای را بازگو می کند! اخیرا دوستی پیدا شده که به وضع جالبی در صدد تخریب چهره رحیم پور بر آمده اما اینقدر ناشیانه زده و اینقدر از فرط نداشتن بهانه به بیراهه رفته که گویی رحیم پور زمانی در کودکی جایی در کوچه تنگی او را گیر آورده و کتک مفصلی به او نواخته که او حالا اینچنین بچه گانه به رحیم پور می تازد، انگار که می خواهد تلافی آن کتک را در بیاورد ... به این امید که شاید این ساده اندیشی و خوف کودکانه را نسبت به لولو هایی مثل رحیم پور! کم کنیم بد ندیدیم ما هم برداشت خودمان را از پدیده ای به نام رحیم پور بیان کنیم و از نوشته همین دوست عزیز هم کمک بگیریم.

...

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 18:9 |

آیت الله سید محمود طالقانیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسیاری از مردم در این اشتباه بوده و هستند که مردان صالح اگر زمامدار شوند محیط اصلاح می شود، یا می توان با موعظه و پند زمامداران را اصلاح نمود. اشتباه در همین است که توجه به نفسانیات انسان ندارند که تابع و متاثر از محیط است، شخص زمامدار و پادشاه چه بسا دارای نیت پاک و عواطف خوب است ولی محیط عمومی او را به هر خیانت وامی دارد و در همان حال خود را عادل و خدمتگزار می پندارد، در این محیط که از درد دل و بیچارگی مردم بی خبر است، هر جنایتی را اطرافیان و حاشیه نشینان عین عدل جلوه می دهند و مردمان جیره خوار هر بی دینی او را با دین منطبق می سازند.

    آیت الله طالقانی توضیح و پاورقی تنبیه الامه و تنزیه المله ص آخر چاپ34

 

 بحث درباره این مطلب: آیا می توان به حکمرانان اعتماد کرد؟

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 11:11 |

پشم الدین شاه پهلوی

پشم الدین شاه از این لحاظ نه ها! از اون لحاظ ...

مرتبط: حاجی شاه! ـ دودی شاه!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 15 تیر1386 و ساعت 12:31 |

محمد مهدی توکلیم

از اول که مدرسه ما راه افتاد دلم می خواست بچه های دیگر مدرسه هم لطف کنند و برای این وبلاگ مطلب بنویسند. این نوشته را دوست عزیزم محمد توکلی برای این وبلاگ نوشته است: 

 

شاید عکسهای ۱۰۰سال پیش زنان ایرانی را دیده باشید. زنانی با چادر و چاقچورهای بلندی که حتی در عروسیها هم از آنان جدا نمیشد و روبنده های سفیدرنگی که به ندرت از روی آنان کنار میرفت. تحولات اجتماعی از آن رمانهای جالبی است که خواندنش آدم را به اعماق فرهنگ و تاریخ میبرد و گاه در همان جا نگاه میدارد. مادر مادربزرگ من از همان نسل چادر و چاقچور بود یعنی همان نسلی که تا اواخر عهد قجر ادامه داشت. ابتدایش هم چندان مشخص نیست. گرچه در ایران باستان هم حجاب بی سابقه نبوده است اما واضح است که حجاب دقیق و کامل زنان با اسلام به ایران آمد. شاید با همان ورود مسلمانان به ایران و شاید در قرون بعدتر که اسلام جای خودش را در فرهنگ ایرانیان یافت.

شرکت زنان در جشنهای مشروطه

درازای داستان حجاب در ایران کم از قصه های هزار و یک شب ندارد. بعد از نسل چادر و چاقچور روزگار کشف حجاب فرارسید. کشف حجاب را از آغاز دوران رضاخان گقته اند. گرچه باید آنرا از قبلتر جستجو کرد. سالها قبل از آمدن رضاخان و همان زمانی که موج مدرنیته در قالب مشروطه خواهی به ایران هم رسید، یعنی از همان دورانی که سید جمال روزنامه خوانی را از زیارت عاشورا پر ثواب تر اعلام کرد و روشنفکران وطنی چون طالبوف و ملکم خان و ... لای درهای دنیای غرب را به روی ایرانیان کمی گشودند و برخی معممین چون طباطبایی و بهبهانی (که احتمالا یا نمیدانستند قصه مشروطه از چه قرار است یا پیشوایی جمعیت مردم جوگیرشان کرده بود) مردانه مشروطه خواه شدند، کشف حجاب حداقل در محافل خصوصی تر در ایران آغار شده بود و در مجامع عمومی هم روبنده های بلندی که تمام صورت را می پوشاند میرفت که به نقابهای مختصری تبدیل شود که تنها نصف صورت را می پوشاند. اما رضاخان این روند را اجباری کرد و برای همین نامش همیشه چسبیده شد به کشف حجاب. گرچه کشف حجاب را امثال طالبوف و میرزاده قزوینی پیش بردند.

 بعد از رضاخان دوباره چادرهای زنان برگشت. اما دیگر نه آن چادر و چاقچورهای قدیم و روبنده های بلند. این بار چادر چرخی به میدان آمد. یعنی همین چادری که امروز بر سر زنان متدین میبینید و شیخ فضل الله شهید وقتی که در بحبوحه مشروطه آن را تک و توک بر سر زنان زمان خودش دید آن را نشانه رواج بی بند و باری و بی دینی دانست. روزگار گذشت. زمان پهلوی دوم هم باری به هر جت سپری شد. زنان متدین همان چادرهای چرخی را بر سر داشتند که اغلب چادر نمازی بود و مشکی رنگ نبود و زنان غربزده و وابستگان حکومتی هم بی حجاب. اندکی از دانشگاهیانی که پای سخنان شریعتی و بازرگان و مطهری به سمت و سوی اسلام آمده بودند هم از روسری و مانتوهای بلندی استفاده میکردند که از نظر حفظ حجاب کم از آن چادرهای چرخی نداشت. موج انقلاب شکل حجاب زنان را هم عوض کرد. چادرها مشکی شدند و مانتویی ها چادر به سر کردند و بی حجاب ها کمی خود را جمع و جور کردند. زمان جنگ هم به همین منوال سپری شد. اما روزگار سازندگی و اصلاحات قوس نزول حجاب شروع شد. از همان راهی که آمده بودیم برگشتیم، حتی چند پله پایین تر. در گلپایگان 30-40 سال پیش آن طور که شنیده ام جز همسران فرماندار و رییس شهربانی و ... هیچ زنی بدون چادر نبوده است. آن چند نفر هم که بی حجاب بودند، هیچ یک بومی گلپایگان نبودند. تا چند سال پیش هم زنان گلپایگان صد در صد چادری بودند و حتی اگر غریبه ای گذرش به گلپایگان می افتاد بدون چادر در کوچه و بازار آفتابی نمیشد. اما امروز در گلپایگان هم میتوانید به وفور قدم زدنهای دختران و پسران را ببینید و این شهری که شاید قریب 150 سال باشد که حداقل یکی از مراجع تقلید هر دوره را بخود اختصاص داده است، الان دیگر میتواند دانشجویان دختر دانشگاه آزاد را ببیند را سگ به دست در دشتهای گلپایگان تفرج میکنند.

فردی تعریف میکرد که در روزگار جوانی و جهالت، صبح ها برای اینکه پدر مرا برای نماز صبح از خواب بیدار نکند در اتاق خودم با همان حالت بی وضو و در عالم خواب بلند بلند اذکار نماز را میخواندم که خیال کنند در حال نمازم و به اتاقم نیایند. وضع حجاب جامعه ما هم چنین شده است. مانتویی تنگ و کوتاه و شال و روسری مختصری که گفته باشیم حجاب داریم. از قول یکی از روحانیون گلپایگانی، چند سال پیش شنیدم که: «بحمد الله از سر تا ته تهران را گشتیم و بی حجابی ندیدیم.». پدر آن فردی که گقتم، دلخوش به صدای بلند پسرش بود که در رختخواب سوره حمد را می خواند و امروز هم ما دلخوش به این هستیم که از سر تا ته تهران زنی یا دختری را پیدا نیمکنید که شالی چند سانتیمتری بر سر نداشته باشد، یا پسری را پیدا نمیکنید که حداقل شلواری تنگ و بلوزی بدون آستین نپوشیده باشد. داستان حجاب زنان در قلمرو داستان ورزش زنان هم تکرار شد. با این تفاوت که ورزش زنان جدیدتر و به روز تر است. شاید بزرگترین نپختگی دولت نهم، رویکرد این دولت درباره موضوع زنان و ورزش بود. هنوز به یاد داریم دستور رییس جمهور برای حضور زنان در ورزشگاهها را که با واکنش تند قشرهای مذهبی حتی طرفداران دولت روبرو شد. و به یاد داریم که دولت با تاملی معنادار و بی توجه به اعتراضات اقشار متدین و مراجع تقلید این دستور را ملغی کرد. یادم هست که چند سال پیش که اخبار ورزشی شبکه سوم روع به پخش صحنه های ورزشی زنان ایرانی نمود، مصباح یزدی به این عمل اعتراض کرد و اعتراضش توسط صداوسیما نادیده گرفته شد. از شیرین کاریهای بزرگ دولت نهم ورزش زنان و فرستادن تیمهای ورزشی زنان به مسابقات جهانی و حتی گاه برگزرای برخی مسابقات ورزشی مانند اسب سواری به صورت مختلط زنانه و مردانه بود. گرچه این عمل دولت نهم هم بی انتقاد نماند، و افرادی چون علم الهدی، امام جمعه مشهد بدان برآشفتند، اما این اعتراضات اثری نکرد و این بار دولت از مرکب خودش پایین نیامد.

اعتراض به بی بند و باری در ورزش بانوان

چند سال پیش در عصر خاتمی که چند دختر ایرانی برای مسابقات شطرنج (که البته تحرک و خودنمایی موجود در ورزشهای بدنی را به همراه ندارد.) به خارج کشور فرستاده شده بودند آیت الله علی صافی در مسجد قطب گلپایگان بر فراز منبر چنان سخنرانی کرد که مدتی را در بستر بیماری افتاد. اما امروز شاید حساسیت ما کمتر شده است. شاید عادت کرده ایم. از این حرفها که بگذریم برایم جالب است که اگر امروز شیخ فضل الله که روزگاری چادر چرخی را طرد میکرد یا هم قطاران او مانند شیخ عبدالنبی نوری و میرهاشم دوکی سر از خاک برداردند، چه میگویند. به قول یکی از دوستان طلبه ام (عبدالله اسکندری) دست تر به ما نمیدادند، مبادا که نجاستمان به آنها هم سرایت کند.


تتمه: ۱- این روزها تب و تاب روز مادر هم هست. شاید نسل ما آخرین نسلی بود که توانست معنای مادر ایرانی را بفهمد. کودکان امروز گویا چیزی کم دارند. مادرانی که برای 100 هزار تومان حقوق ماهیانه 70هزار تومان در ماه شهریه مهد کودک میپردازند و 20 هزار تومان برای کرایه راه میپردازند تا با 10 هزار تومان باقیمانده هم احتمالا آب میوه ای یا بیسکوییتی بخرند تا خستگی کار روزانه به در رود. مادانی که بچه های 3-4 ساله شان را با بازیهای کامپیوتری سرگرم میکنند تا خود بتوانند در کمال آرامش از ماهواره آخرین روشهای لاغری را پیگیری کنند. اما روز مادر به همه مادران مبارک باد حتی آنها که خود را از فرزنذانشان دریغ میکنند و در عوض مربی مهدکودک و بازی کامپیوتری به آنها میدهند.۲- این که چرا هفته زن از حجب نوشتم چون قصه زن ایرانی با داستان حجاب گره خورده است، چه کسی بخواهد یا نخواهد.۳- اینکه چرا اینقدر در نوشته ام دم از «گلپایگان» زدم، هم ببخشید چون بدجوری حس نوستالژیک سالهای کودکی که در گلپایگان بودیم به من دست داده بود، و گلپایگان نوشتارم کمی زیاد شد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت 2:30 |

(وضعیت خاتمی ) این طرح را اتفاقی پیدا کردم. به نظرم طرح بسیار زیبا و با معنایی آمد و فکر کردم چه خوب است که به صورت مجزا در وبلاگ بگذارم تا دوستان مستفیض شوند.

این طرح را اتفاقی پیدا کردم. به نظرم طرح بسیار زیبا و با معنایی آمد و فکر کردم چه خوب است که به صورت مجزا در وبلاگ بگذارم تا دوستان مستفیض شوند!. یک مطلب جدید و ناقص هم درباره این سید نوشته ام که اگر حال و روزمان اجازه بدهد تکمیل اش می کنم و إن شاء الله به زودی همینجا تقدیم می کنم.


تتمه: قبلا سه نوشته درباره خاتمی داشته ام که شاید دوست داشته باشید به آنها هم سر بزنید خاتمی چرا در داووس، داستان دو غریبه؛ خاتمی و اقتصاد ، حرفهای حساب، آدمهای بی حساب و واقعا تا کی؟ | این هم یک سایت جدید: سایت خبری تحلیلی فرارو | دردسرهای نوشته متفاوت را هم درک کردیم. مطلب قبلی باعث شده بعضی ها فکرهای بدی به سرشان بزند. من بدون هیچ توضیحی به دوستانی که تصور کرده اند ممکن است در این وبلاگ یک جمله بدون ذکر منبع نقل شود، توصیه می کنم به سرعت صاعقه اینجا را ترک کنند. قبلا از همکاری شان متشکرم | اینهم یک خبر جدید از مرکز اسناد انقلاب اسلامی: اصلاح طلبان تجدیدنظرطلب و پدرخوانده ها رونمایی شد

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 12 تیر1386 و ساعت 6:33 |

این روزها همه جا بوی بنزین می آید. برای اینکه خطر گرفتگی بوی بنزین و سردرد و سرگیجه اش تهدیدمان نکند بد نیست نوشته متفاوتی را بخوانید، پس:

« تقدیم می شود به همه احساساتی هایی که به سیاست علاقمندند»

ــ سیاست ظاهرا یک مقوله محفوف به عقلانیت و خرد است اما دنیایی که واقعیت های سیاسی در آن اتفاق می افتند دنیای معقول محض نیست. پاره ای از واقعیت های سیاسی هستند که نمی توان رخداد آنها را مطابق با عقل تفسیر کرد. علت این آشفتگی هم به "ذات انسان" برمی گردد چون یک انسان عادی هیچ گاه نمی تواند به طور کامل از قوانین عاقلانه بهره ببرد و نسبت به آنچه عقل می نامد، رفتارهای گریز از مرکز نداشته باشد. پس به غیر از عقل باید جای دیگری را هم برای عوامل تاثیر گذار باز کنیم. (احساسات)

ــ لازمه واقع بینی سیاسی همه جانبه نگری و کنار گذاشتن پیش خوانی های گمراه کننده است، اما آسانترین دارویی که می تواند ما را به یکجانبه نگری و ساختن فضای انتزاعی و شخصی رهنمون شود بها دادن به "احساسات" است. پس احساسات مهم است چون باعث ساخته شدن فضای ذهنی و انتزاعی می شود که در آن روابط ساختگی و شخصی شده حکمفرماست و این حالت انتخاب خوبی برای کسانی است که در عالم سیاست به دنبال موفقیت نیستند! به طور خلاصه می توانیم بگوئیم که هر گفتمان سیاسی یک نظام به هم پیوسته از باورها و استدلالها و تفسیر رخدادهاست و اگر اساس یک پارادایم سیاسی، یا مهمترین پایه های آن را روابط و اعتقادات احساسی و عاطفی تشکیل داده باشد، آنگاه آن گفتمان سیاسی بیشتر دچار اشتباه می شود و کمتر نتیجه می گیرد.

ــ احساسات سرعت بیشتری نسبت به عقل دارد و فهمیدن مطلوب آن آسانتر است. به خاطر همین سرعت وافر، احساسات نیازی به بیرون رفتن از خانه خودش نمی بیند و ترجیح می دهد از آنچه جلو چشمش رژه می رود روی برنگرداند. بر مبنای همین واقعیت است که در فضای احساسی جذب و طرد ها و نفی و اثبات ها جدی تر و جزمی تر هستند به طوری که فرصتی برای صبر و افتادن ابتکار عمل به دست عقل به وجود نمی آید. پس چیزی که "احساسات" در نقطه مقابل آن قرار دارد پیچیدگی و حوصله و صبر و تأمل است.

ــ گفتیم که تصمیمات احساسی تصمیمات عاقلانه ای نیستند، یعنی احساسات مخالف عقل است پس ما برای اینکه عوامل زاینده گفتمان های احساسی را بشناسیم باید به سراغ تمام عواملی برویم که مانع ظهور و بروز عقلانیت هستند. ناآگاهی، مهمترین عاملی است که مانع جولان عقل می شود.(تمام طرفندها و شگردهای تبلیغی هم به این هدف می اندیشند که نوعی جهل یا آگاهی کاذب در اذهان ایجاد کنند). پس عوامل متضاد با عقلانیت را باید در ریشه هایی جستجو کرد که مانع آگاهی هستند یا به رشد آگاهی های کاذب می انجامند. اگر این عوامل را خوب بشناسیم به تقویت عقل می رسیم و تقویت عقل، محدود شدن احساسات را به دنبال می آورد.

ــ نقد، یک واقعیت کاملا عقلانی و آگاهی بخش است اما احساسات مانع نقد است. احساسات تقدس تولید می کند و این تقدس چون نشآت گرفته از روابط پیشینی منطبق بر عقل نیست به تعصب، تقلید کورکورانه و سایر آفات فکری منجر می شود. بنابراین می توانیم گفتمان های احساسی را گفتمان های فرا انتقادی بنامیم، به این معنی که معتقدین آن از پذیرایی نقد استقبال نمی کنند و سعی می کنند درستی معلومات و باورهای خودشان را فراتر از انگیزه ها یا توانایی های ذهنی مخالفان نشان بدهند.

 ــ استغناء از نقد اولا باید از لحاظ درون گفتمانی حل شود تا چهره بیرونی یک گفتمان سیاسی غیرعقلانی و فراانتقادی به نظر نیاید. یک گفتمان عقلانی باید بکوشد در درون خود مرتب به بازسازی و بازتعریف اصول و حرکت دهنده های اصلی خود بر طبق قواعد عقل بپردازد و ناظر باشد که این تفاسیر و بازتعریف های با آنچه در واقع اتفاق می افتد فاصله نداشته باشد و در کل؛ رویکرد تفاسیر و توضیحات چهره توجیهی ـ فرار از عقل ـ پیدا نکند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت 11:34 |

رفقایی که گاهی به مدرسه ما سر می زنند احتمالا یادشان می آید که زمانی درباره بنزین نوشته ای داشتم با این عنوان که: به زودی خبر خوشی برای دودکردن، انتخاب کنید؛ اقتصاد یا محبوبیت؟ یادتان می آید؟ حالا که طرح سهمیه بندی جدی شده و همان شب اول بخشی از مردم شریف و بنزین دوست! جایگاههای توزیع سوخت را آتش زده اند و بعضی فروشگاهها را غارت کرده اند و به بانک ها هم حمله ور شده اند خالی از خنده نیست که سری به آن مطلب و حواشی اش بزنید و اگر حالی برایتان باقی بود اینجا را هم یک نگاهی بیاندازید:

 

 

مسئولیت این بحران با کیست؟ احمدی نژاد؟

سیاست افزایش پلکانی قیمت سوخت به عامل روانی افزایش تورم تبدیل شده بود و علاوه بر این، میزان افزایش به قدری بود که هم موج تورم هرساله را ایجاد می کرد و هم فاصله موجود با قیمت تمام شده را از بین نمی برد. دو دولت قبلی تعهداتشان نسبت به افزایش ظرفیت تولید پالایشگاهها، تامین خودروهای عمومی و دوگانه سوز و اصلاح ساختار حمل و نقل شهری و بین شهری (ریلی) را هم انجام نداده بودند و با اینکارشان بعضی عوارض جنبی مانند رونق کاذب بازار خودرو را هم به اقتصاد ملی تحمیل کردند. این سیاست که بعد از طرح بنزین کوپنی زمان جنگ انتخاب شد باب مشکلات دیگری مثل ترافیک، آلودگی، اشتغال ساماندهی نشده و مهاجرت را هم باز نموده بود. بنابراین عمده مسئولیت این سرطان پیشرفته و بدخیم که از بنزین برای مردم و اقتصاد کشور درست شده بر عهده دو دولت قبلی است. دولت اخیر هم در دوساله خود تلاشهایی را برای اجرای تکالیف بازمانده و آمادگی برای تغییر در مصرف سوخت انجام داد اما این اقدامات هیچگاه به حد کاملی نرسید و بالاخره قرعه به نام اش خورد تا درمان این غده بدخیم از امسال آغاز  شود.

دولت هم چوب را خورد، هم پیاز را، هم فحش را، هم آتش را، هم غارت را...

با روندی که آخرین حلقه آن سه شب پیش اعلام شد یکی از بدترین حالت های کنترل مصرف سوخت اجرایی شد. قانونی که مجلس تصویب کرده بود هم افزایش قیمت داشت و هم جدول سهمیه بندی در آن لحاظ شده بود. علاوه بر این زمان اجرایی شدن این طرح با فاصله سه ماه از پیک اول قیمت ها ـ سال نو ـ انتخاب شده بود و از این هم که بگذریم دولت با دست خودش مشکلاتی را به نقائص این طرح اضافه کرد.

بهتر این بود که افزایش قیمت و اجرای سهمیه بندی همزمان باشند اما با افزایش قیمت بنزین از 80 تومان به 100 تومان پیک دوم قیمت های امسال در خرداد ماه اتفاق افتاده بود و حالا هم که سهمیه بندی عملی شده است پیک سوم قیمت ها جدی تر و بزرگ تر از نوسانات قبلی خودش را نشان می دهد. در این فاصله یکماهه و فرصت قبل از آن که دولت مرتبا بهانه می آورد تا از عملی کردن سهمیه بندی فرار کند و مجلس را دور بزند یا به مردم نشان بدهد که دوست ندارد تغییری در روند مصرف ایجاد کند، زیان های زیادی را متوجه خودش کرد. مردم که از قبل و از نظر روانی نسبت به بنزین حساس بودند در همین فرصت چنان با این قضیه درگیر شدند که آثارش از صف های طولانی که دبه دبه بنزین به خانه هاشان منتقل می کردند هویدا بود و حالا هم که سهمیه بندی رسمی شده مردم دست از سر جایگاههای سوخت بر نمی دارند (لابد می ترسند بنزین دیگر گیرشان نیاید!). اینها همه اثرات روانی تنش زدایی ساده لوحانه دولت است که اثر معکوس داد و در لحظه اعلام سهمیه بندی هم تنش و نا آرامی ایجاد کرد.

چه مردم با فرهنگی داریم نه!؟... اینه استعداد ایرانی!؟  

اینکه طبق قانون مردم می توانند ذخیره چهارماه (اخیرا شنیده شد شش ماه) آینده شان را بدون دغدغه مصرف کنند باعث می شود که ابتدائا هیچ کنترلی بر مصرف سوخت شان نداشته باشند و در اواخر چهار ماه هم طبیعتا سهمیه شان ته می کشد. این محرومیت موج نارضایتی دیگری را به همراه می آورد. از طرفی هم دولت قول داده است که به زودی فکری هم برای عرضه سوخت آزاد به قیمت واقعی می کند. عرضه سوخت به قیمت بالا مثلا بنزین لیتری 550 تومان ـ در حالی که بخشی از مردم ناچار از مصرف آن هستند ـ موج بعدی نارضایتی را هم ایجاد خواهد کرد. جالب است که دولت و مجلس که اینقدر نسبت به دونرخی شدن قیمت سوخت حساس بودند به صورت غیر رسمی دونرخی بودن را هم پذیرفتند! و خودبه خود یک تسلسل تغییر و تنش روانی ایجاد کرده اند. از همه بدتر اینکه شنیده می شود تغییراتی در جدول اولیه سهمیه بندی اعمال خواهد شد و نیز از خودروهای مسافر کش و تاکسی تلفنی مجددا ثبت نام به عمل می آید. اینها یعنی اینکه دولت بعد از پذیرش بحران یک پله دیگر هم از اجرای جدی قانون عقب نشسته است.

دولت چه کار می توانست بکند؟

اجرایی شدن پروژه کارت سوخت فرصت خوبی بود که دولت راهکارهای بهتری را برای تنظیم قیمت سوخت اتخاذ کند. به عنوان مثال دولت می توانست با پایه قرار دادن یک قیمت پائین ـ 80 یا 100تومان ـ و اعلام یک جدول سهمیه بندی، اضافه مصرف خودروها را به نرخ تصاعد بسپارد. به این ترتیب که مصرف کنندگان بتوانند در محدوده سهمیه خود از سوخت ارزان قیمت استفاده کنند اما فراتر از آن را با احتساب نرخ تصاعد بپردازند و مجبور باشند که خودشان به کنترل مصرف خودشان دست بزنند نه اینکه دولت سهمیه الزام آوری به آنها تحمیل کند. دولت می توانست در کنار این سیاست، راهکارهای دیگری مثل وضع تعرفه تصاعد به نسبت موقعیت جغرافیایی را هم در نظر بگیرد. به این ترتیب که خودروهایی که در تهران یا شهرهای بزرگ یا مناطقی نزدیک به آن سوختگیری می کنند نرخ تصاعد بالاتری برایشان محاسبه شود. (با این راه مالیات غیر مستقیم بنزین بیشتر از اقشار متوسط به بالا گرفته می شود نه از مردمی که در استانهای محروم از سوخت استفاده می کنند) البته این راهها در صورتی قابل بررسی بود که دولت به افزایش یکباره قیمت سوخت و از بین بردن احتمال همه بحران ها و مشکلات ثانویه ـ و البته پذیرفتن نرخ تورم حدود 40% که بانک جهانی تخمین زده است ـ مایل نمی بود.

ازچه چیزی تاسف بخوریم؟

مخالفین به طرز بچه گانه ای خوشحال هستند که بالاخره داروی تلخ توسط دولتی خورده شد که چندان محبوب قلب آنها و روشنفکران و سیاستمداران نبوده و نیست! الان بعضی ها قند توی دلشان آب می شود و بعضی ها هم دارند با دم مبارک گردو می شکنند. سیر تا پیاز کارهای دولت را هم سرهم می کنند و به هم می بافند که با توپ سهمیه بندی به احمدی نژاد شلیک اش کنند؛ از سفرهای استانی گرفته تا روابط دوستانه با امریکای جنوبی و از سخنرانی های احمدی نژاد گرفته تا انرژی هسته ای، بافتن آسمان و ریسمان و سرودن نک و ناله هم که کنتور ندارد. اما وقتی این واکنش ها را از بعضی مدعیان روشنفکری و نویسندگان روزنامه ها می بینیم که چقدر صریح و بچه گانه، بدون اینکه راهکاری برای ارائه داشته باشند، هر چه مایل هستند به زبان می آورند... فکر نمی کنم لازم باشد خیلی به این سوال فکر کنیم که چرا این مملکت اینقدر عقب مانده و بدبخت است؟ لازم است؟... یعنی باید فکر کنیم؟

بازهم نیروی انتظامی!

بعضی دوستان از مطلبی که در آن به کتک خوردن دانشجویان توسط نیروی انتظامی شدیدا انتقاد کرده بودم خوششان نیامده بود و نیروی انتظامی را مستحق آن انتقادات نمی دانستند. خواهش می کنم این دسته از دوستان توجه کنند که نیروی انتظامی یکبار دیگر هم در مدیریت بحران نمره منفی گرفت و نتوانست جلوی چهار نفر آشوب طلب را بگیرد... البته نباید زیاد نگران باشند چون با دست بلند کردن روی دخترهای مردم اینقدر امتیاز مثبت گرفته اند که این منفی ها حالا حالاها اثرش را پاک نمی کند.


تتمه: باورتان می شود یکی از بدترین خاطرات رایانه ای ام درباره همین مطلب اتفاق افتاده؟ خیلی مفصل درباره مسئله بنزین و یک موضوع دیگر (نامه اقتصاد دانان) در یک فایل واحد مطلب نوشته بودم اما وقتی آمدم پای رایانه دیدم فقط دو خط از مطلب ام باقی است!!! باورتان می شود؟ هیمنجوری! الکی! شنیده اید می گویند طرف تا فیها خالدون اش سوخت؟ .../ سهمیه بندی بنزین باعث شد بعضی از مردم بافرهنگ! ما خودشان را خوب نشان بدهند. اتفاقا باعث شد که بعضی از وبلاگ نویس ها و روزنامه نگاران هم ـ اعم از موافق و مخالف ـ هول شوند و بچه گانه بودن تفکرات شان را به نمایش بگذارند. نمی خواهم اسمی از آنها ببرم فقط می خواهم بگویم تبعات این قضیه خیلی هم بدنبوده، بوده؟/ اگر پایه هستید اینها را هم بخوانید، اولی یک گزارش قدیمی اما جالب از واشنگتن پست است: ایران بنزین را به قمیت خودش می بلعد! بعد یک نوشت از آقای ایپکچی: دولت و ملت يکديگر را غافلگير کردند! اینهم از وبلاگ اتوپیا: انقلاب بنزینی! اینهم مطلب آخر از وبلاگ نقطه دید. + فتوکاتور 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 8 تیر1386 و ساعت 5:47 |

 

 تقلید، راه رسیدن به تجربه های زرد

راه آسان هنرمندشدن کپی برداری است و طبیعی است که هر تجربه موفق هنری، تقلید و کپی برداری را به دنبال خود می آورد. اگر اثر هنری در مرتبه اول موفق باشد در مراتب بعدی که سازندگان دیگری به دنبال تکرار آن "موفقیت" می افتند به تدریج آثاری تولید می شود که خودبه خود وارد حوزه زرد می شوند. کارهایی که به تقلید و به دنبال موفقیت صرف هستند اغلب سطحی، با سوژه های دستمالی شده، با محوریت جذب مخاطب و فاقد ابتکار و نوآوری لازم هستند.

دست یازیدن به هنروری در عرصه مقدسات، غنای هنری و ابتکار خاص خودش را می طلبد و مرهون اشراف همه جانبه تاریخی و صداقت در نمایش حقیقت آنهاست نه استفاده ابزاری برای رسیدن به محبوبیت و شهرت. حدود ده سال پیش طرح بزرگ و موفق سریال امام علی (علیه السلام) که به حق یک روایت منصفانه و هنرمندانه تلوزیونی از زندگی پیشوای اول شیعیان بود به نمایش درآمد و به یکی از پربیننده ترین و خاطره انگیزترین ساخته های تلوزیونی مبدل شد. گرچه نمی توان از اشکالاتی که به لحاظ محتوای مذهبی و نمایش دیداری برخی شخصیت ها در آن وجود داشت چشم پوشی کرد اما به جرأت می توان گفت که سازنده آن سریال در پی مصرف کردن و مایه گذاشتن از این نمایش های حساس برای جلب مخاطب نبود. شاید بتوان محمد رسول الله ـ ساخته کارگردان فقید عرب (مصطفی عقاد) ـ را الهام بخش سریال امام علی دانست اما نکته ای که در این میان جلب توجه می کند اینست که کارگردان امام علی برای رسیدن به تاثیرگذاری مشابه، تنها به تقلید صوری نپرداخت و تلاش درخوری برای افزودن به سطح کیفی کار خود انجام داد.

اما تجربه موفق این سریال که حجم بالایی از کارطولانی مدت و سلیقه هنری را مصروف خود کرده بود و درآن از بازی بهترین هنرپیشگان وقت سینمای ایران هم استفاده شده بودانگیزه کاذبی را برای تکرار این تجربه موفق ایجاد نمود. با فاصله ای نزدیک از اتمام این سریال دو کار متوالی از یک کارگردان ـ فخیم زاده ـ به نمایش تلوزیونی درآمد، سریال تنهاترین سردار که زندگانی امام دوم را روایت می کرد و سریال ولایت عشق که به زندگانی امام هشتم شیعیان می پرداخت. این دو کار که به مراتب از لحاظ هنری و ماندگاری ذهنی در مرتبه ای پائین تر و ضعیف تر از پروژه بزرگ امام علی (ع) بودند، نمونه های بارز هنر مقلد و شتابان برای تکرار موفقیت های ظاهری به حساب می آیند. کارگردان این دو سریال تقلید از تجربه گذشته را دستمایه به دست آوردن مخاطب قرار داد و آن را با جذاب سازی های کاذب و بعضا شرم آور ـ بدون اینکه حزم و احتیاط کافی در به کار بردن آنها خرج شده باشد ـ خلط نمود، اما باز هم نتوانست غنای هنری و ماندگاری ذهنی تجربه اول را بازسازی کنند.

 

چهل سرباز؛ وقتی یک نمایش رادیویی به تلوزیون می آید

رستم شاخ دار در مجموعه چهل سرباز!اخیرا مجموعه تاریخی جدیدی به نام چهل سرباز در تلوزیون به نمایش در می آید که از طرفی مصداق بارز تقلید زرد از تجربه های موفقیت آمیز است و از طرفی دیگر با نگاهی شیزوفرنیک و با خلط چهار روایت اسطوره ای (داستانهایی ازشاهنامه) تاریخی (زندگی فردوسی) مذهبی (زندگی امام علی) و یک روایت معاصر(جنگ تحمیلی) سعی در گسترده کردن حوزه موفقیت خود داشته است. اما سازنده اثر ـ محمد نوری زاد ـ که از ابتدا به نظر می رسید چیز زیادی برای گفتن ندارد، در پنج قسمت گذشته به خوبی ثابت کرد که یک کار سرسری و آسان را به پایان رسانده و تنها بودجه و فرصت سازمان صداو سیما را برای ساخت چنین اثر ضعیفی به هدر داده است.

از عمده ضعف های این سریال اینست که بارزترین چیزی که در آن مشاهده می شود دیالوگ است. گفتگوهای کلیشه ای میان شخصیت های این سریال آنقدر فربه شده اند که گویی هیچ ذوقی برای افزودن به آنچه در تاریخ مذکور و مضبوط است صورت نگرفته. در نتیجه نشستن به تماشای تصاویر تکراری از چهره کسانی که مرتب دیالوگ های مشابهی را و رد و بدل می کنند بیننده را خسته و منزجر می کند به طوری که اگر این دیالوگ ها به اضافه افکت های صوتی در قالب یک نمایش رادیویی پخش می شد، به مراتب تحمل آن آسان تر بود و با حس زیبایی شناسی مخاطب هم ارتباط بیشتری برقرار می کرد.

اتفاق تلخ تری که در این سریال به شکل بسیار زننده و مبتذلی تکرار شده است نوع نمایش معصومین علیهم السلام است. حساسیتی که در وجود شخصیت های مذهبی نهفته است خود به خود بیننده را نسبت به سوژه های سریال حساس می کند و حس کنجکاوی او را در معرض تحریک قرار یم دهد. بنابراین اگر سازنده اثر نتواند از روش های شایانی برای حل کردن مسئله حضور یک شخصیت مقدس در متن ماجرا استفاده کند پاسخ کوچکی به کنجکاوی بزرگ مخاطب داده است و تاثیری که باقی می گذارد بسیار منفی خواهد بود. به جرات می توان گفت که هر اشتباه و نقصی در این مورد به زوال آن چهره مقدس و اهورایی که از معلومات سابق مخاطب ساخته شده منجر می شود.

اگر در سریال امام علی نماهای بسیار محدود و انگشت شماری وجود داشت که ممکن بود امام علی در آن حضور عینی داشته باشد، در سریال ولایت عشق نماهای بسیاری بود که با استفاده از تکنیک های سینمایی شخصیت امام رضا پوشیده در هاله ای از نور به نمایش در می آمد و در چهل سرباز این نمایش به حداقل ذوق هنرمندانه و نمایش سطحی سقوط کرده است. مصطفی عقاد شاید از بهترین و هنرمندانه ترین شیوه برای اعلام حضور پیامبر اسلام استفاده کرده بود، در سریال امام علی هم نقائص موجود تاحدودی قابل چشم پوشی بود، این نقائص در ولایت عشق به میزان زیادی تکرار و توسعه یافت اما همانطور که گفتیم در چهل سرباز به مبتذل ترین و زشت ترین صورت سقوط کرد. این نشانه این است که بی تفاوتی مسئولین فرهنگی نسبت به حساسیت های کوچک چگونه جریان اشتباهات و انحرافات را پروار می کند و باعث توسعه آنها می شود.

به هر حال چهل سرباز از کمترین ظرافتی در این نمایش ها بی بهره است و در آن کمترین نشانه ای از درک حساسیت های مذهبی به چشم نمی آید. حقیر به یاد ندارم که در تلوزیون ایران سابقه به تصویر کشیدن حضرت زهرا (سلام الله علیها) وجود داشته باشد اما این کار در چهل سرباز به بدترین شکل ممکن و با جرات و جسارت فراوانی انجام شد ـ قسمت پنجم ـ و متاسفانه هیچ اعتراض و انتقادی هم نسبت به این سوء استفاده ناشیانه از مقدسات مذهبی اتفاق نیافتاد. به یاد می آورم که در جریان پخش سریال امام علی، تنها چند ثانیه و در نمایی محدود عثمان ـ خلیفه سوم ـ به نمایش درآمده بود اما نمایش همان چند ثانیه باعث عصبانیت برادران اهل سنت و تحریک غیرت مذهبی آنان شد، تا جایی که زمزمه هایی هم از صدور احکامی در حق کارگردان سریال شنیده می شد. متاسفانه در این طرف ماجرا هیچ تحرکی که مخالفت منطقی و مستدل با این روند اشتباه را یادآوری کند به چشم نخورد و اگر همچنان ادامه یابد معلوم نیست تقدس زدایی از شخصیت های مذهبی به کجا خواهد انجامید.


تتمه: شخصا محمد نوری زاد را در دو برنامه تلوزیونی ـ مردم ایران سلام و سیب سفید شب ـ دیده ام و با انگیزه ها و تفکرات او که از سال 81 منتج به ساختن چنین سریالی شده است کمابیش آشنا هستم. او در هر دو برنامه از عقده هایی سخن می گفت که گویی مانع جمع ایرانیت و اسلامیت مردم و نمایش آن بوده و طوری ادعا می کرد که گویی چهل سرباز، انقلابی را در تلفیق این دو جنبه فرهنگی فراهم آورده است! عقده های نهفته شخصی و نارضایتی مبهم او ـ که مشخص نیست از چه ریشه ای نشأت می گیرد ـ او را آنقدر جسور کرده و آنقدر به موضع اطمینان و غرور برده که به خود اجازه می دهد تمام مدیران هنری را متهم به نداشتن ضریب هوشی کافی! کند. او در برنامه دیشب حتی از کنایه زدن به وزیر فرهنگ ـ که به طور مهوعی انگیزه های سیاسی او را نشان می داد ـ دریغ نکرد. محمد نوری زاد از بدترین روش یعنی کوچک کردن دیگران و نزدیک نشان دادن خود به شخصیت بزرگی مثل آوینی  برای مطرح شدن خودش استفاده می کند اما متوجه نیست که باید در جای دیگری هنر نداشته خودش را اثبات می کرد. زمانی درباره مرگ رسول ملاقلی پور نوشته ای داشتم با عنوان خوب شد مرد!، و کمی بعد از نوشتن آن خبر دار شدم که قرار بوده رسول ملاقلی پور سریال امام حسین (ع) را برای تلوزیون کار کند. بسیار خرسند شدم که اجل مهلت اش نداد تا یک بار دیگر در تلوزیون جمهوری اسلامی مقدس ترین جنبه های اعتقادی مردم به بازی گرفته شود و اکنون هم شخصا آرزومندم که اگر هر کس دیگری خیال دست یازیدن به این مقدسات را دارد به گونه ای متوقف و منکوب شود ... چرا که جز دعا کار دیگری از دست ما بر نمی آید.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 6 تیر1386 و ساعت 2:26 |

به دعوت جناب روزی طلب (برادر حسن!) که از همه ی لینکدونی اش دعوت کرده به خاطره نویسی اما خودش ورداشته مقاله نوشته! چند تا از خاطرات خنک خودمان را از فضای سوم تیر می نویسیم؛

 

ــ هنوز آتش انتخابات خیلی گر نگرفته بود که من در یک نشریه دانشجویی که فقط داخل مدرسه منتشر می شد مقاله انتقادی تندی علیه هاشمی رفسنجانی نوشتم و عنوان اش را هم گذاشتم؛ "ماجرای او، شروعی داشت حسرتناک". یادم می آید سر منتشر کردن یا منتشر نکردن آن مقاله با یکی از بچه ها خیلی جر و بحث کردم و بالاخره هم حرف او درست درآمد و نوشته من دردسر ساز شد. چون آنموقع معمولا شبها تا نماز صبح بیدار می ماندیم، روزها هم تا لنگ ظهر خواب بودیم. روزی که قرار بود آن شماره را منتشر کنیم حدود ساعت 10 صبح بود که متوجه شدم آقای عترتی ـ مسئول اداره آموزش ـ همراه همان دوست عزیز آمده اند در حجره، که چی؟ استاد موسوی ـ معاون آموزشی مدرسه ـ نشریه رو موقع کپی گرفتن دیده و به خاطر اون مقاله همه نشریه رو توقیف کرده. بالاخره با همون وضع خواب آلود و حواس پرت، احضار شدیم به دفتر معاونت و استاد شروع کردند به نصیحت کردن و اینکه اینهایی که شما نوشته اید من هم با قسمت های زیادی از آن موافقم ولی مدرسه عالی جایی نیست که این چیزها منتشر بشود و از این جور حرفها. بعد از کمی جر و بحث ما با پررویی تمام گفتیم که قبول می کنیم که دیگر از امکانات مدرسه استفاده نکنیم ولی نوشته هایمان را با پول جیب خودمان بین بچه ها پخش می کنیم. آنموقع احساس می کردیم لازم است نسبت به خطرات این آدم هشدارهایی را به گوش بچه ها برسانیم.

ــ روز انتخابات من به عنوان عضو شورای نظارت سر صندوق رای گیری بودم. دم دم های ظهر که سرمان خلوت تر شده بود، دو تا از منشی های خانم اصرار داشتند تا از زیر زبان من بکشند که به کی رای می دهم، می خواستند مطمئن بشوند که به احمدی نژاد رای می دهم یا نه؟ من هم امتناع می کردم، می گفتم خلاف قانون است، تبلیغ است و شما هم نباید اسم کسی را بیاورید و آخر سر هم گفتم: بابا من به خاطر این ـ اشاره به کارت شورای نظارت که آویزان گردنمان کرده بودیم ـ نمی توانم بگویم. که یکی شان درآمد و گفت: خوب اونو بردارید و بگید. من هم کارت را درآوردم و محکم گفتم: احمدی نژاد! بنده گان خدا از این حرکت مسخره من به قه قه خنده افتادند.[توضیح؛ این منشی های خانم که اتفاقا از قشر زحمت کش معلمین بودند سن والده مرا داشتند، اینهم از باب اتقوا مواضع التهم].

ــ اما اتفاقات جالب دیگری هم در صندوق ما اتفاق افتاد. فکر می کنم صندوق ما جزو معدو صندوقهایی بود که در دور اول معین رای اول را آورد و در دور دوم هاشمی. دلیل اش هم این بود که اکثریت جمعیت آن منطقه را هموطنان کلیمی تشکیل می دادند و خوب طبیعی بود که آنها علاقه ای به رای دادن به احمدی نژاد یا لاریجانی نداشته باشند. نکته جالب دیگر این بود که در دور دوم هم ناظر احمدی نژاد حضور داشت و هم ناظر آقای هاشمی. موقع ناهار کسی برای ناظر احمدی نژاد غذا نیاورد ـ چون اینها حضورشان داوطلبانه بود و اصلا ستادی برای این کارها نداشتند ـ اما وقتی یک ناهار تک ای و پروپیمان با ماست و نوشابه و دسر (موز) و بقیه مخلفات آمد، لازم نبود کسی بپرسد که این غذا مال چه کسی است() خلاصه اعضای صندوق همکاری کردند و ناظر احمدی نژاد هم با ما غذا خورد و مجبور نشد برای تهیه ناهار بیرون برود. ساعات آخر رای گیری هم قرار گذاشته بودیم که رای هر کسی اول شد نماینده اش به تمام اعضای حاضر در پای صندوق بستنی بدهد، و ... بستنی هم از جیب ناظر آقای هاشمی رفت.

ــ آن شبهایی که بیدار بودیم بازار بحث سیاسی خیلی داغ بود، درباره اینکه چه کسی رئیس جمهور می شود و اتفاقاتی که ممکن است بعد از رای آوردن هر کدام از کاندیداها بیافتد صحبت می کردیم و گاهی هم جاروجنجال راه می انداختیم. اما یکی از قسمت های بانمک ماجرا تئاتر مختصری بود که بچه ها توی حجره بازی می کردند. قصه این تئاتر هم مثلا این بود که آیا کسی که رئیس جمهور می شود موقع گرفتن حکم تنفیذ دست رهبر را خواهد بوسید یا نه؟ [خاتمی و رفسنجانی این کار را نکرده بودند و خب بعضی ها این کار را نشانه تبعیت از رهبری می دانند] به هر حال ... مثلا احمدی نژاد با تواضع و حیا و گردن کج شده! می آمد خدمت رهبر و ایشان می گفتند: خُب، احمدی نژاد شمایی آقا؟ ـ احمدی نژاد: بله آقا با اجازه تون. ـ رهبر: خیلی خوب، خیلی خوب، کلاس چندی بابا؟ ـ احمدی نژاد: می رم اول آقا! ـ رهبر: باریک الله، احسنت، ... راست می گن شما حموم نمی ری بابا؟ ـ احمدی نژاد: می رم آقا به خدا! دروغ می گن، اینا همه اش زیر سر اکبره. ـ رهبر: حالا دستت تمیزه؟ ... بیا این حکم تنفیذ رو بگیر. [اینجا خاتمی با ناراحتی حکم رو به رهبر می ده و به محض اینکه رهبر می خواد حکم رو به احمدی نژاد بده او خودشو می اندازه رو دست رهبر تا دستشو ببوسه! ...] البته باید این صحنه را با نمایش بچه ها می دیدید تا حسابی خنده تان بگیرد.

من هم خیال خودم را راحت می کنم و از همه لینکدونی مدرسه ما دعوت می کنم اگر خاطره ای چیزی دارند بنویسند تا یک وقت خدای نکرده لال از دنیا نرویم، جمیعا!


تتمه: فضای وبلاگ اینجور بازی ها و خاطره نویسی ها را می طلبد اما این نباید باعث شود که بعضی دوستان در این سطح بمانند، از فضای انتخابات بیرون نیایند و از حالا به فکر انتخابات دو سال آینده هم باشند! شعارهای این دولت اصیل ترین آرمانهای انقلاب بود و حقیر مطمئن بودم که اگر فضای انتخابات فضای عادی ای باشد ریاست جمهوری احمدی نژاد مسلم است و اصلا نباید نگران رقبایی مثل قالیباف یا معین بود، من حدس می زدم که مثلا معین چهارم هم نشود و چهارم هم نشد. حالا توی فضای بعضی وبلاگ ها می رفتید، مگر می توانستید غیر از معین حرف دیگری بزنید؟ خیلی که می خواستید مخالفت کنید باید می گفتید هاشمی! منظورم این است که فضایی که مردم در آن زندگی می کنند با فضایی که در بعضی روزنامه ها، خبرگزاری ها یا بعضی وبلاگ ها و سایت ها (فضای روشنفکری) می بینید متفاوت است. درد مردم چیز دیگری است که اگر بچه های اصولگرا آن را نفهمند و مثل بعضی ها شم سیاسی شان از مباحث محفلی نشت کند، عاقبت شان بهتر از خاتمیچی ها نخواهد بود. این را مطمئنم و معتقدم که اصولگرایی یک پدیده اسلامی است که از یک طرف اینهمه نقد و ناله بعضی مدعیان را تاب نمی آورد و از آنطرف هم اینهمه توجیه و تقدیس را برنمی تابد. دولتی که الان سرکار است ـ و خود رئیس جمهور ـ نقاط قوتی دارند و نقاط ضعفی. این روزها نقاط ضعف بیشتر دیده می شود و من می بینم که بعضی رفقا دستی دستی دارند اصول شان (آخرتشان) را به دنیای دیگران می فروشند و از اینکه بعضی کارهای دولت را نقد کنند می ترسند و منتقدین را هم بدجور می نوازند. اما اگر این دولت بخواهد حرکتی بازاویه نسبت به شعارهایش داشته باشد با همان چیزی که سر کار آمده سرجایش خواهد نشست و مثل قبلی ها چیزی جز ناله و نفرین مردم مستضعف و محروم به درگاه خداوند نخواهد برد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 3 تیر1386 و ساعت 5:32 |
 

یکی از وبلاگ نویس ها اخیرا توی مطلب جدید اش نوشته: 

ایران کشوری ست شدیدا مذهبی و این مذهبیت بیش از هر چیزی ناظر به اخلاق است. پدر من دوست دارد من و خواهرم مذهبی باشیم، اما از تمام ملزومات مذهبی بودن ایرانی-شیعی ( مثل نماز، روزه، جهاد، زکات، خمس...) مسایل اخلاقی برایش مهم است و بیش از مسایل اخلاقی عام ( راستی، بهتان نزدن، غیبت نکردن...) مسایل اخلاق جنسی برایش مهم است. او می تواند قبول کند که من دروغ بگویم و متملق و ریاکار باشم اما نمی تواند ارتباط جنسی من با زنی را خارج از قواعد ازدواج بپذیرد. و شاید بتواند با دلی ریش از این چشمپوشی کند اما قطعا روابط جنسی آزاد خواهرم را نمی تواند تحمل کند.
اینکه این اعتقادات چقدر درست و منطقی ست بحثی ست جدا و اینکه چقدر واقعیت دارد بحثی جدا. در مباحث جامعه شناختی، بحث بیشتر از آنکه معطوف به حقیقت باشد به واقعیت معطوف است و گمان نمی کنم کسی در اینجا زندگی کند و این واقعیت را با تمام وجود لمس نکرده باشد.

یادم می آید حرفهای مشابهی در وادی سیاست از دکتر سروش، شنیده بودم

در جوامع دینی مثل جامعه ما خوب واقعا دین نقش بزرگی دارد، هیچ پرچمدار حرکت اجتماعی نمی تواند این نقش را نادیده بگیرد والا [در] پس قافله می ماند، قطعا اینطور است، حالا خوب یا بد، به هر حال یک نیرویی است دیگر و سیاست هم یعنی تئوری قدرت، یعنی آن جایی که قدرت هست شما برایش تئوری پردازی می کنید این مفهوم سیاست است، حالا در کشوری قدرت صنعتی هست، قدرت روحانی وجود دارد و ... . در کشور ما، به هر حال قدرت دینی وجود دارد. این قدرت دینی یک مقدارش به صورت اعتقادات و التزاماتی است که در مردم هست و یک مقدارش هم به صورت تجسمی است که در روحانیت ما پیدا کرده است و اینها مجموعا به نام قدرت دینی شمرده می شود.

من یادم می آید یکبار در یکی از جلسات اینجا توضیح دادم که یکی از مشکلاتی که نظام شاه داشت این بود که می خواست قدرت روحانی و قدرت دینی را به طور کلی ندیده بگیرد، یعنی بگوید همچین چیزی نیست، یا با او می شود بازی کرد، یا می شود آن را به حساب نیاورد، تعریف روشنی از رابطه خودش با روحانیت نداشت، در گذشته، یعنی قبل از نظام جدید سلطنتی در ایران نظام های دوران قاجار و قبل از او، اینها روابط تعریف شده ای با روحانیت داشتند. اصلا روحانیت به یک اعتبار یک پای قدرت بود و با هم یک داد و ستد های نانوشته ای می کردند. شاه در واقع این را اشتباه کرد. هم پدرش و هم خودش. می خواستند این مجموعه را کنار بگذارند، که خوب نشد. این از یک طرف، از طرفی هم به هر حال دین واجد یک سری ارزش های خیلی عالی و مفید است واقعا برای زندگی، چیزی نیست که آدم بخواهد کنارش بگذارد تا با او عمدا به مخالفت و مقابله برخیزد، کار درستی نیست اساسا، و به تعبیر همان ویل دورانت دین صد جان دارد یعنی شما یک سرش را می برید صدتا سر دیگر از توش در می آید، اصلا اینطوری نیست که بشود راحت از خیرش یا شرش راحت شد، یک واقعیتی است که همیشه خودش را تحمیل می کند. شما باید این را ببینید.

و حالا اگر کسی باز هم بخواهد همان راه را برود، یعنی واقعیت های اخلاقی و اجتماعی را نادیده بگیرد و سعی کند با استفاده از دروغ، بند و بست های سیاسی و تکیه بر کانال های پنهان قدرت سرپا بماند فکر می کنید تا کی بتواند مقاومت کند؟ ... واقعا تا کی؟ ...

سید خندان،... از دست اش در رفت!

 

 ؟؟؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 2 تیر1386 و ساعت 4:35 |