تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

این نوشته را در کمال ناراحتی و عصبانیت نوشته ام و جملات و عبارات پراکنده و ناموزون است و فقط کسانی می توانند درکش کنند که کمی شبیه ما باشد پس لطفا نامحرم نخواند...

خیلی ناراحت و پریشانم، نمی دانم دردم را باید به چه کسی بگویم، این فریاد را کجا باید بزنم، انگار هیچ کس نیست که ناله ما رابشنود، کسی نیست درد شکستن داشته های معنوی ما را بفهمد. دین ما افتاده است دست آدمهایی که فقط ظاهرشان به دین می خورد اما بوی تعفن تفکرات شان خفه مان می کند، واقعا نفس کشیدن در این فضای تنگ چقدر سخت است و باقی ماندن بر امیدها و از دست ندادن اعتقادات چقدر دشوار شده ... نمی خواهم روضه بخوانم اما اوضاع امروز ما آنقدر گریه دار هست که احتیاجی به خواندن روضه نداشته باشد...

رادیو و تلوزیون ملی ایران که حالا صدا و سیمای جمهوری اسلامی شده، بعد از نزدیک به سی سال شعاردادن و نظریه پرداختن و ادعا کردن امروز بدون شک مانع ترویج فرهنگ اسلامی ماست. جایی که قرار بود دانشگاه اسلامی با شد و نقش مبلغی مثبت را برای فرهنگ اسلامی و ایرانی ما بازی کند در مسیری افتاده که ریشه دین و دینداری را می زند. برنامه های صداو سیما به جای پرداختن به محتواهایی اصیل و مایه دار به جذاب سازی های نامشروع و سطحی روی آورده اند، و حتی وقتی که می خواهند را جع به مسئله ای مذهبی برنامه بسازند چنان مشمئز کننده کار می کنند که ما مذهبی ها هم حالمان به هم می خورد چه رسد به کسانی که قرار است با این نمایشهای تصنعی دیندار[!] شوند. زهی اسف و زهی آه و اندوه ازاین ضربه خطرناک و از این زخم درد آور. اگر همین برنامه ها از یک رسانه غیر ملی! پخش می شد هرروز متهم می شد که پایگاه دشمن است و بازیچه دست امریکاست و غربزده ها وخودفروخته ها اداره اش می کنند و هزار کوفت و زهر مار دیگر اما حالا...!؟....از وقتی که مدیریت صداوسیما به لاریجانی رسید و هجمه فرهنگی هم اوج گرفت، سیاست سازمان در اثر تفکرات خام به سمت ترجیح بد وبدتر رفت و برای بازداشتن مردم از ماهواره و مابقی رسانه های مبتذل، جذاب سازی ها! شروع شد. اما باز هم لاریجانی را با همه معایبش می شد تحمل کرد. آقای مهندس! که بعد از لاریجانی آمده است روی هر چه دشمن را سفید کرده است.اگر دهها منتقد دردمندی که از برنامه های ضدفرهنگی تلوزیون انتقاد می کنند تبدیل به میلیونها نفر شوند و یکصدا فریاد بزنند که اقا! اینجایش اشکال دارد، مرغ همان مرغی است که برای مهندس و اعوان و انصارشان یک پا بیشتر ندارد. می نشینند و مثلا با یک میزگرد انتقاد پذیریشان را نشان می دهند اما باز همان اشتباهات اسفناک گذشته تکرار و تکرار می شود.

سریال نرگس یکی از برنامه هایی بود که انتقادهای زیادی را نصیب خود کرد. سازندگان این سریال نهایت استفاده را از مرگ یکی ازبازیگران زن سریال بردند و تا می توانستند آب بستند؛ آنقدرکه جیب مبارک نوه هایشان هم پر شود. از آنطرف تمام شبکه های صدا و سیما در برنامه های مختلف و رنگارنگ هر کدام به زبان و روشی داستان مرگ دختربازیگری را که روزها در بیمارستان بستری بود و بالاخره مرد بهانه کردند و به سهم خود تا می توانستند آب بستند و وقت پر کردند و پول گرفتند. این وسط حماقت آقای مهندس در تأیید این مسخره بازی بی نظیر بود. مهندس به جای اینکه جلوی این الگوسازی ناروا و پاپاراتزی تهوع آور را بگیرد 80 میلیون تومان ناقابل را هم هزینه مخارج خانم پوپک گلدره کرد و با گفته ها و ملاقات های خودش با بازیگران و دست اندرکاران سریال کذا به همه این دلقک بازی ها مهر تأیید زد. هنوز مزه گس سریال از دهن مردم نیفتاده بود که گند کار یک بازیگر زن دیگر از همان سریال درآمد و آبروریزیش به گوش خواجه حافظ شیرازی هم رسید. هیچ محفل و مجلسی نبود که از حرف کثافت کاری مزبوره خالی باشد و سوژه زرد پرطرفداری برای روزنامه ها وسایت های اینترنتی پیدا شد و کار به قوه قضائیه و دستگیری و محاکمه متهمان این جریان هم کشیده شد...واقعا باید از آقای مهندس پرسید که فرق پوپک که در راه بازگشت از سفر تفریحی شمال تصادف کرده بود با این یکی چیست؟ من نمی گویم که ممکن بود پوپک جای این باشد اما این را می گویم که ممکن بود این یکی جای پوپک باشد، آن وقت تصور کنید که در صدا و سیمای جمهوری اسلامی برای چه کسی چنان بساطی را به پا می کنند؟ رسانه ای که باید مبلغ اخلاق اسلامی و حافظ فرهنگ ما باشد به چه کسانی بها می دهد و تصویر چه جور آدمهایی را در ذهن مردم ماندگار می کند؟ صدا وسیما با کدام بازیگران، کدام کارگردانها و کدام مدیران می خواهد اسلامی! باشد؟

اما ماجرا تمام نشد. امروز سایت بازتاب خبری را ازیک نشریه بوسنیایی منتشر کرد که بر دل هر ایرانی مسلمان داغ می زند. خبر را اینجا ببیند. سالهای اوایل دهه هفتاد برای مردم ایران با بحران بوسنی و بحران نسل کشی صربها در مناطق مسلمان نشین آمیخته بود و یکی از دغدغه های اصلی دولت ایران در کنار مسئله فلسطین، جنگ بوسنی بود. کمک ها و جانفشانی ها و تقلاهای بسیاری شد تا حداقل از شدت رنج و عذاب مردم مسلمان این خطه از اروپا اندکی کاسته شود و بسیاری از برنامه های فرهنگی ما با سوژه هایی از فاجعه بوسنی همراه بودند. حالا در همان کشورعکس آقای خمینی را باید در کنار عکس همان کثافتی ببینیم که ..................

دیگر دستم راحت حرکت نمی کند...نمی دانم چه باید بنویسم. ایران را با خمینی می شناسند، چه دلیل خوبی!!!!!! نه ؟ به نظر شما خوب نیست؟ من نمی دانم وزارت خارجه چه برنامه ای دارد تا با این مسئله برخورد کند اما این واکنش هر چه که باشد اگر کمتر از احضار سفیر ایران و اخراج سفیر بوسنی باشد کم است. نمی شود تحمل کرد و نباید هم تحمل کرد. ما نه احتیاجی به بوسنیایی ها داریم و نه از آنها خوشمان می آید؛ اگر هم زمانی حمایتشان کردیم و ظیفه اسلامی و انسانی مان بود. چطور می توانیم در قیامت سرمان را جلوی اماممان بالا بگیریم ... چطور می توانیم از خجالت خون آنهمه جوان عاشق خمینی که ایران زمین را برای امثال پوپک و امیرآبادی امن و امان کردند آب نشویم ...چطور از این غصه دق نکنیم؟

می گویند آیت الله بهجت مدتهاست که نظر مثبتی به تلوزیون ندارند و مقلدین پایبند ایشان از تماشای تلوزیون و گوش دادن به رادیو پرهیز می کنند. من مقلد ایشان نیستم اما این را می دانم که مرجعی مانند ایشان بیراه حرف نمی زنند، اگر دیگران هم صدایشان درنیامده حتما به خاطر مصالحی است چون اگر هر شخص مطلعی در برنامه های رادیو و تلوزیون دقیق شود امکان ندارد که اشکالات آن را نبیند.خود این مسئله نشان می دهند که صداوسیما با مخاطب مذهبی چقدرفاصله دارد مشکل اینجاست که آن کسی که باید ببیند و نظارت کند و تذکر بدهد انگار خواب است. من می دانم که با این حرفم جواز کفر خودم را( البته از نظر بعضی ها) امضا کرده ام اما هیچ جوجه طلبه ای نیست که مسئولیت و نظارت را با کفایت کردن به یک مدیر ظاهر الصلاح اشتباه بگیرد اما؛ آنکه نباید اشتباه بگیرد اشتباه گرفته است. بله. جواب جگرهای کباب شده و دلهای سوخته بچه مذهبی ها دست یک نفر است و واقعا جای یک دستمریزاد ساده خالی است. هیچ دشمنی نمی توانست به این سادگی روح انقلابی ایران را به استحاله و اضمحلال بکشاند. صدا وسیمایی که با پول نفت این مردم سرپاست و کرور کرور هزینه می کند حالا دشمن شماره یک کسانی است که می خواهند بچه هایشان را مسلمان بار بیاورند. بله واقعا جای یک دستمریزاد خالی است.... دستمریزاد آقا! خوب حالمان را جا آوردی ... دستمریزاد.


 ماجرای عذرخواهی نشریه بوسنیایی را با کلیک بر روی ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 30 آبان1385 و ساعت 19:7 |

 

حالا قبل از اینکه زیادی سیاسی شویم به یکی دو سوال ـ که ذهن خیلی ها را درباره این وبلاگ مشغول کرده ـ جواب خواهم داد:

 

چرا به دبیرستان معارف گیر دادی؟

برای پاسخ دادن به این قضیه لازم است بدون تعصب به فارغ التحصیلان دبیرستانهای معارف ـ خصوصا معارف تهران ـ نگاهی بیاندازیم. این بچه های ترگل ورگل که خودشان را ختم دینداری و سواد و معرفت و همه این چیزها می دانند بیشتر جمعیت مدرسه عالی را تشکیل می دهند و اتفاقا جالب است بدانید که در گفتگوی اینجانب با آقای نقیبی بر من معلوم شد که مسئولین مدرسه به این نظر رسیده اند که بیشتر از میان فارغ التحصیلان دبیرستانهای معارف دانشجو بپذیرند؛ و البته همه می دانند که این تصمیم در سالهای اخیر تا چه حد در یجاد محیط امن و امان برای مسئولین موثر بوده است. اختبار مختصری از تاریخ شورش ها و اعتراض های مدرسه نشان می دهد که عمده کسانی که در این مورد پا پیش می گذاشته اند از ورودی های رشته های غیر معارفی بوده است. حضراتی که از این دبیرستانها بیرون می آیند به دلیل کار عمیقی! که در شستشوی مغزی ایشان توسط مسئولین دبیرستان، معلمین و خصوصا مشاورینشان صورت گرفته است، نمی توانند با دیگران به خوبی رابطه برقرار کنند و لذا به خودی خود در مسیر حل مشکلات مدرسه که نیازمند اتحاد و یکدستی طلبه هاست مانع ایجاد می کنند. اینها از پذیرفتن دیگران به عنوان انسان عاجزند و شأن خود را اجل از آن می دانند که با غیر از خودشان نشست و برخاست داشته باشند و تا سالهای متمادی تعصبات کور و احمقانه ای درباره دبیرستان محل تحصیل شان دارند.این روحیات خصوصا در اوایل ورود به دانشگاه کاملا محسوس است. تمایل به کار جمعی بیشتر در میان خودشان دیده می شود و اگر مایل به کار با دیگران باشند ترجیح می دهند به چشم هدایت کننده و رهبر گروه! دیده شوند. خلاصه اینکه اینها به خاطر بی حالیشان، غرق بودنشان در تفکرات خیالی و تزریق شده، توجه شان به مسائل پیش پا افتاده ، و مهم تر از همه نقشی که در از میان رفتن انرژی اعتراض واصلاح طلاب داشته اند قابل انتقاد و البته اعتراض هستند. مطلبی هم که با عنوان «از مدرسه علوی تا دبیرستان معارف» نوشته شده بود فقط یک مقایسه تاریخی و یک تذکر درباره نتایج روند اشتباه آموزش و تربیت در دبیرستانهای معارف و البته هر نوع تفکر افراطی دیگری بود. (اضافه می کنم که همیشه می توان به قوه عقل و اراده خود را میان استثناها جای داد و اتفاقا این را مزیت کسانی می دانم که اشتباهاتی را که دیده اندبیان می کنند و از بازگو کردن حقیقت نمی ترسند. همین)

حالا چرا به حاجی امجد ما گیر دادی؟

امجدجواب این سوال را البته می توان به صورت دقیق در مقاله ای که با عنوان الگوی ما درباه شهید مطهری نوشته ام دید. به نظر من سلوک امثال امجد بارزترین نشانه و موید تفکر اشعری در فرهنگ مردم ماست. کسی که با ادا و اطوارهای نوظهور سعی دارد خود واطرافیانش را فرقه متمایزی جلوه بدهد و از جمع شدن دانشجوها و طلبه های ناآگاه و احساساتی در اطراف خودش بدش نمی آید و رفتارش شائبه مرید ومراد بازی دارد نمی تواند برای ما آموزنده و مفید باشد. سالهاست که طلاب تقاضای برقراری جلسه درس اخلاق را به سبک مدارس علمیه دارند اما مسئولین مدرسه به آقای امجد و رفت و آمد نامرتب او به مدرسه اشاره می کنند و خودشان را از این خواسته نجات می دهند. عمده کسانی که دور و بر امجد جمع می شوند فاقد تفکر اصولی و سالم درباره دین و اعتقادات دینی هستند. این افراد یا آنقدر کورند که کاستی های شخصی مثل امجد را برای رهبری افکارشان نمی بینند و یا آنقدر مغرض و متعصب اند که حاضر نیستند به اشتباهشان اعتراف کنند. من حتی بعضی دانشجویان دانشگاه تهران را دیده ام که دل خوشی از امجد نداشته اند؛ آخر کدام آدم عاقلی یک پیرمرد خوش خیال را ـ که گویی اصلا در این جامعه زندگی نمی کند ـ را به مسجد کوی دانشگاه می فرستد؟ بله! بسیاری هستند که از لطیفه گویی و مطایبه های حاجی امجد، حتی در شب قدر، تعبیرات عرفانی! می کنند و در مراسمات مختلف دور و بر او را شلوغ می کنند اما نباید فراموش کنیم که زیادی سیاهی لشکر دلیل بر درستی نیست. پیشنهاد من به چنین افرادی این است که یک بار هم که شده فکر کنند توجهی که به حاجی امجد نشان می دهند درست نیست، آنوقت اگر توانستند با عقل و استدلال برای خودشان ثابت کنند که امجد گزینه مناسبی برای درس گرفتن یک طلبه یا یک دانشجو است آنوقت بیایند و بعد از ارائه استدلالشان هر چه می خواهند به من فحش بدهند....

همه اینها قبول؛ دیگه با امامی چی کار داری؟

بد نیست در جواب آنهایی که فکر می کنند کم و کاستی های مدرسه زیر سر موسوی ـ یا هر کسی دیگری ـ است بگویم که در دین ما اگر کسی حاضر به پذیرفتن مسئولیتی شود نباید زیردستان خود را به چشم طفیلی یا رعیت نگاه کند و به آنها بی توجهی نشان بدهد، یک مسئول حق ندارد امور زیردستان خودش را به دیگرانی که به نظرش عادل می رسند بسپارد و خودش به کارهای شخصی خودش رسیدگی کند. اما آقای امامی همیشه خلاف این رفتار را از خودشان نشان داده اند. گویی که بچه های مدرسه وسیله ای هستند تا آقای امامی جای آرامی برای تحقیق و اقامه نماز داشته باشند و البته بودجه ای که در اختیار داشته باشند. با اینکه بخش اعظم درآمدهای مدرسه باید صرف نیازها و امکاناتی برای طلاب شود اما کمترین میزان آن سهم طلبه ها و افراد زحمتکش مدرسه است و اصلا معلوم نیست پولهای مدرسه به کجا می رود؟. نه کتابخانه آبرومندی، نه امکانات تفریحی و ورزشی قابل توجهی ، نه برنامه های فوق العاده ای و نه هیچ چیز خاص دیگری. واقعا مشخص نیست که این پولها به کجا می رود؟ آقای امامی موظف است که به اداره مدرسه و توجه به نیازهای طلاب به عنوان اولین وظیفه خود نگاه کنند و اجازه ندهند زیردستانشان به دور دیدن چشم نظارت ایشان هرکاری را که دلشان می خواهد انجام بدهند. به این نمونه دقت کنید...

نان و چای خالی. . . : ایام تابستان بود که من اتفاقا سری به مدرسه زدم. گویا به خاطر مشکلی که دولت با مراکزی مثل دانشگاه امام صادق (ع) و مدرسه عالی پیدا کرده بود از میزان بودجه ای که به مدرسه عالی می رسید کاسته شده بود و یا به هر دلیل دیگری مدرسه، آشپزخانه خودش را تعطیل نموده بود.مسئله بسیار درد آوری که منظورمن است محروم کردن نیروهای خدمات مدرسه از غذای ظهر بود. باورم نمی شد که مسئولین از خدا بی خبر مدرسه هیچ فکری برای خدمات نکرده اند و امثال مرتضی قضبانوئی بیچاره را که دائما در مدرسه اند و هفته به هفته هم خانواده شان را نمی بینند بدون غذا رها کرده اند. یادم می آید که یکی از بچه ها ـ که تابستان در مدرسه مانده بود ـ برای اینکه مرتضی را از درد گرسنگی نجات بدهد توانسته بود فقط کمی نان خشک خالی و یک استکان چای برایش دست و پا کند چون او برای تهیه غذای خودش هم مشکل داشت. طفلک مرتضی به همان نان و چای هم قانع بود و کلی تشکر می کرد...

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 28 آبان1385 و ساعت 20:45 |

عطف به مطلب پیشین:

اگر ما عادت کرده ایم به اینکه از مدیران و مسئولین بسیار تقدیر و تشکر کنیم و هر بار که برگ زرینی از خدمات آنها را ورق می زنیم تنها محسنات آنها را ببینیم بد جوری ضرر خواهیم کرد. ما یک تجربه بیست و چند ساله از یک انقلاب داریم که در طی همین مدت کوتاه از بسیاری از اهداف و آرمانهای خود فاصله گرفته و عمده علت آن هم عوض شدن راه و روش مدیران و مسئولین است. چیزی که عجیب است اینکه بعضی از ماها هنوز نشسته ایم و از بعضی چیزها دفاع می کنیم! یعنی اجازه داده ایم که اشتباهات و زیاده خواهی های مسئولین ـ که حالا به طبقه ای ممتاز تبدیل شده اند ـ حقوق مردم را از بین ببرند و نام اسلام را در اذهان ضایع کنند و ما هم از ترس به خطر افتادن اسلام! و ... بنشینیم و نگاه کنیم و همه را توجیه کنیم. انگار نه انگار که فشار مشکلات و نابسامانیها طاقت مردم را کم کرده و باعث به وجود آمدن یک طبقه گسترده از ناراضیان و شاکیان از حکومت شده است. بهتر است بازاندیشی کنیم و بدون تسامح به غلط کاریها و ناجوانمردی هایی که عده ای با قیافه طلبکارانه سر مردم در می آورند نگاه کنیم و با صراحت نتیجه گیری کنیم و نتایج آن را ـ هر قدر که وخیم و ناراحت کننده باشد ـ با آغوش باز بپذیریم.

در همین راستا اینجانب دانشطلب لازم دیدم که برای خالی کردن ذهن دوستانم از هجمه توجیهات خودساخته و عوضی پاره ای از معضلات مدیریتی را که بعضا مربوط به بعضی اشخاص سیاسی می شود در این وبلاگ بیاورم تا پذیرفتن ناکفایتی کوچک تر ها آسان تر شود. خسته شدم از بس با استدلال عاقلانه و  کلام انتزاعی نوشتم. حالا می خواهم از عینیات و محسوساتی بنویسم که لاجرم هر منطقی می داند که از یقینیات هستند و شک در آنها راه ندارد. پس شما هم بسم الله ....

 از این به بعد دو جور مطلب خواهیم داشت. درباره مدرسه عالی و کمی تا قسمتی سیاسی و اجتماعی ...

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 11:18 |

ما یک مشکل اساسی در جامعه خودمان داریم که خیلی هم ناشناخته نیست اما هیچ درک و تأمل جدی درباره آن نمی شود و بالتبع خبری هم از چاره اندیشی و پیدا کردن راه حل آن به گوش نمی رسد. مشکلی که درباره آن صحبت می کنم درباره مفهوم مسئولیت( پست و مقام ) است و اگر بخواهم منظورم را خیلی واضح وصریح بیان کنم باید بگویم؛ ما فهم درستی از مسئولیت و توابع آن نداریم. در ظاهر بیشتر از آنکه از الفاظ مقام، رئیس و مدیر و این چیزها استفاده کنیم لفظ مسئول را انتخاب می کنیم ولی شاید لحظه ای هم به این فکر نمی کنیم که مسئول اسم مفعول است از سأل به معنای کسی که مورد سوال واقع می شود!.(انتهی)

به این قضیه شرطیه متصله! دقت کنید؛ «اگردست یافتن به موقعیتِ ادارۀ یک مجموعه از زیردستان، با قرار گرفتن در موضع پاسخگویی و ارائۀ توضیح، رابطه ای نداشته باشد، آنگاه استعمال لفظ مسئول درباره یک مقام مافوق، خالی از توجیه خواهد بود». تصور نمی کنم کسی در صحت این قضیه و وجود ارتباط ضروری عقلی بین مقدمه وتالی آن ابهامی داشته باشد لیکن در جامعه ما عرف عملی درست در جهت عکس این قضیه جریان دارد و مردم بیشتر به یک قضیه شرطیه منفصله! با این مضمون اعتقاد دارند؛ « در یک نظام متشکل از ریاست و مرئوسیت؛ آدمها یا مسئول اند، یا مکلف به پاسخگویی».

محتوای اصل امتناع تناقض این است که شیء با نقیض شیء نه قابل جمع است و نه قابل رفع اما در قضیه اخیر که ظاهرا به دو امر نقیض ( مسئولیت و پاسخگویی ) اشاره شده اشتباهی صورت گرفته است. بر اثر همین اشتباه اولین و مهمترین اصل علمی و فلسفی زیر سؤال رفته و این ریشه همان مشکل اساسی در جامعه ماست؛ ما آدمهای منطقی و سالمی نیستیم.

رابطه مسئولیت و پاسخگویی به بداهت عقل مشخص است و هرحیوان ناطقی! می داند که نمی شود کاری را به دست کسی سپرد و او را به حال خود بدون بازخواست و انتظار پاسخگوئی رها کرد. می گویند دو نوع نظارت وجود دارد: استطلاعی و استصوابی(مراقب باشید بحث سیاسی نشود!). نظارت چه از نوع استطلاعی که منحصربه اطلاع رسانی است و چه از نوع استصوابی که منتهی به دخالت و اعمال نظر است، در مملکت عزیز ما مصداقی ندارد. اگر کسی در این مرز و بوم به مسئولیتی برسد به جای آنکه کار تازه اش را نوعی دردسر و مایه تکلیف و فعالیت بیشتر بداند به چشم یک امتیاز به مسئولیت تازه نگاه می کند. ایرانیها از مسئولیت به عنوان طعمه ای برای ارضای عقده های درونی و استفاده های اقتصادی و سیاسی بهره برداری می کنند، مسئولیت مساوی است با موقعیتی برای ابراز وجود، حرافی و شعار دادن و نظریه پردازی، راه انداختن نزاع های بچه گانه و تعطیل وظایف اصلی، هموار کردن راه پیشرفتهای آینده، حفظ و افزایش منافع مادی، عملی کردن تخیلات ذهنی و از این قبیل چیزها. لازم نیست خیلی راه دوری برویم؛ ایرانیهایی که از آن سخن گفتیم در کره مریخ زندگی نمی کنند و برحسب اتفاق عده ای از آنها در مدرسه ما رفت و آمد دارند و عده ای هم ساکن اند. (فتأمل!)

با همه این احوال نباید دستپاچه بشویم و خودمان را زود ببازیم. بالاخره ما اهل توجیهیم ودر این یک کار ید طولایی داریم، بیخود نیست که گفته اند: لولا التوجیه لهلک طلبه!. می گویند یک نفر آدم باسواد پسر بیچاره اش را فرستاد که برود و منطق بخواند. بعد از اینکه درس منطق پسر تمام شد پدرش او را روانه کوچه و بازار کرد. گویا در مرتبه اول هیچ چیزخاصی دستگیر پسر نشد. (پسرۀ خنگ!). پدر دوباره او را به تحصیل منطق واداشت و اینبارهم پس از اتمام آن، پسر را روانه کوی وبرزن کرد. اینبار پسر متوجه ماجرا شد و منظور از این کار را فهمید؛ وقتی او به پدرش گفت که در رفتار و کردار آدمیان چیزی جدای از منطق ندیدم پدر متوجه شد که تدریس منطق به پسرش فایده داده است.

به نظر یکی از محققین، مکانی که داستان مورد نظر در آن اتفاق افتاده به هیچ وجه قرابتی با ایران کنونی ما ندارد، لیکن قیل احد من المتاخرین که از این نظریه ، نکته ای قابل استخراج است بس دقیق و ظریف! نکته در اینجاست که محقق اول که ایرانی بودن پسر داستان را منکر شده صحت منطق را اصل گرفته است اما هیچ دلیلی بر صحت آن وجود ندارد(!!) اگر ما بخواهیم اصول منطقی را از ارسطاطالیس یونانی اتخاذ کنیم، لعل که به کفر و الحاد رایج در بلاد یونان قدیم گرفتار شویم و مستحق دخول در نار، و این با اصل حکمت خداوند در تعارض می افتد که بنده گانی را بیافریند ولی در مقتضیاتی قرار دهد که هیچ یک به بهشت وارد نشوند. از این رو راهی نمی ماند بر ترک منطق ارسطویی و تأسیس اصول جدیده ای که مفید منطقی ایرانی و بر اساس شریعت مقدسه باشد. لذا اگر کسی پرسید که چرا رابطه مسئولیت و پاسخگویی ( که رابطه یک چیز با خودش است ) چرا در ایران مصداقی ندارد به او جواب می دهیم که در منطق یونانی یا در منطق ایرانی؟ اگر منطق تو منطق ایرانی باشد اصلا این سؤال مطرح نمی شود چرا که از نظر ما منطق نظری هر قومی با منش رفتاری همان قوم قابل سنجش است و بیش از این مستلزم دلیل است. و حاصل الکلام آنکه؛ هیچ عزم و اراده و زحمتی برای رسیدن به منطق نظری و عملی اقوام کافر مشمول حکم وجوب نخواهد بود، الی الابد.( والسلام).

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 18:26 |

این همان نوشته ای است که می خواستم درباره نقادی بنویسم. در هر کاری محرک و هدفی وجود دارد و به اصطلاح علت غایی، خودش چیز تعیین کننده ای است پس خیلی صاف و پوست کنده باید از خودمان بپرسیم که وقتی انتقاد می کنیم هدف ما از انتقاد چیست؟ جوابش هم اصلا سخت نیست؛ ما می خواهیم شرایط عوض شود و رو به بهبود هم برود. ما وقتی از چیزی شکایت داریم و از آن انتقاد می کنیم که مطلوب نباشد و تغییر در آن را لازم بدانیم. همین مطلب که به ظاهر ساده می آید خیلی مورد بی توجهی قرار می گیرد و اختلافها هم از همینجا شروع می شود که ما واقعا نمی دانیم چه چیزی باید عوض شود و چرا.

یکی از اتفاقات تاریخی که در دوره مشروطه کاملا مشهود ومعلوم است سبک نگارش کسانی است که اصطلاحا مشروطه خواه خوانده می شوند. این افراد نوظهور برخلاف شیوه نگارش معمول آنزمان ـ که به رعایت القاب و انساب و ... در نوشته هایشان بی اندازه اهمیت می دادند ـ مراعات های بیهوده را تا اندازه زیادی کنار گذاشتند و به ساده گویی و نگارش روان و بی تکلف روی آوردند. شاید اگر تا قبل از اتفاقات مشروطه کسی آن متن ها را می خواند ازشدت صراحت و نامأنوس بودنشان حیرت می کرد اما یک اعتراض انقلابی که در همه سطوح جامعه جریان داشت باعث شد تا این سبک جدید پذیرفته شود و اثر خودش را بگذارد. علت رواج روزنامه های مشروطه خواه شاید این بود که شرایط دیگرعوض شده بود. در این بین کسانی پیروز بودند که پیش از تغییر شرایط ـ زمانی که چوب استبداد بدن همه را نوازش کرده بود! ـ به لزوم کنار گذاشتن این رعایت ها پی برده بودند و پس از امضای مشروطه چیزی برای گفتن داشتند.

مأنوس شدن با شرایط جدید همیشه سخت است و سازواری با آن کمی زمان می طلبد چرا که جا افتادن یک تفکر تازه در میان عموم حرکتی بطئی و کند است اما در مورد خواص و اهل نظر کمی تفاوت وجود دارد. بدیهی است که خواص نباید مانند عوام منتظر و منفعل باشند، آنها اگر ایجاد تغییری را به صلاح می دانند باید پیش قدم شوند و شرایط را برای زایمان! اوضاع تازه آماده تر کنند. شاید بد نباشد یک مثال دیگر آورده شود. اگر به اولین نامه اعتراضی که امام خمینی به شاه و اسدا...علم می فرستد نگاه کنیم می بینیم که ایشان هم با لقب اعلیحضرت، شاه را خطاب قرار می دهند و اگر به سایر نامه های اعتراض آقایان و مراجع هم نظری بیاندازیم می بینیم که دیگران بیشتر و با غلظت فراوان تری از القاب محترمانه برای شاه استفاده کرده اند. یک چیز خیلی واضح و مسلم است و آن اینکه خیلی ها تا این نوشته ها را نبینند باور نمی کنند و فکر می کنند از ابتدا اینطور بوده که همه مردم و علی الخصوص روحانیون، شاه را یک موجود خائن کثیف! و دست نشانده و.... می شناختند و هرگز استفاده ازچنین القابی برای او را جایز نمی دانسته اند. حاج آقا روح الله ـ آنزمان به این نام مشهور بودند ـ چون متفاوت از دیگران فکر می کردند از غلظت مطلب کاسته بودن و در ادای احترامات و دعا به جان شاه کمی آهسته تر از دیگران حرکت کرده بودند این نشان می دهد که شاه در نزد ایشان بیشتر از دیگران، و زودتر از دیگران، از جایگاهش سقوط کرده بود و ایشان ایجاد تغییر را بیشتر از دیگران ضروری می دانستند.

به نظر می رسد تغییر طرز تفکر نسبت به موضوعاتی که به آنها انتقاد خواهیم کرد باعث تغییر در شیوه بیان و اظهار نظر ما می شود و اگر این تغییر صورت نپذیرد لابد نشانه اینست که ما در نظرات خودمان چندان هم مطمئن نیستیم. این عدم اطمینان لزوما خود را به وضوح نشان نمی دهد بلکه وقتی در مافی الضمیرما تعارضات فکری وجود دارد و دو نوع تفکر داریم که با هم ایجاد مزاحمت می کنند خودبه خود در گفتار و نوشتار هم دچار حالت یک بام و دوهوا می شویم. دراین حالت از طرفی تغییر را لازم می دانیم واز طرفی از میان رفتن برخی ملاحظات و برخی موجودیت ها را هم برخلاف مصلحت می دانیم. شاید لازم است دوباره دست به دامان یک مثال شویم تا مسئله جنبه عینی و ملموس پیدا کند. ما از آقای امامی کاشانی راضی نیستیم چون ایشان نسبت به اوضاع طلبه ها بی توجهی نشان می دهند و به جای رسیدگی شخصی به اوضاع مدرسه همه کارها را به دیگران محول کرده اند و خودشان را از فکر بدبختیها و اعتراض های طلاب راحت کرده اند. حالا ما می خواهیم این شرایط عوض شود. جا دارد تا این سوال را از خودمان بپرسیم که آیا ما واقعا ظرفیت این را داریم که آقای امامی را لایق خطاب کردن با لفظ آیت الله ندانیم یا وقتی یک اشکال شرعی جدی به نماز جماعت ایشان می شود به خودمان بقبولانیم که ایشان دچار خود رأیی شده اند و وقتی به نماز جمعه می روند و با کمال ... روسای دانشگاه ها را نصیحت می کنند ـ که حقیر بارها شاهد بوده ام ـ و به مسئولین فرهنگی توصیه و پیشنهاد می دهند؛ آیا ما جسارت این را داریم که در ذهنمان آقای امامی را یک دروغگو بدانیم؟ این فقط یک سوال است و اصلا فرض کنید اینها همه فرضیاتی است که در عالم رویا شنیده اید؛ آیا آنقدر به حکم عقل مان و تشخیص شخصی مان متکی هستیم که یک انسان فرضی با چنین خصوصیاتی را ـ ولو کوه علم باشد ـ ساقط از مقام عدالت بدانیم؟

مصلحت و مصلحت اندیشی یک راه انحرافی و یک جاده گول زننده است برای فرار کردن از سختی عمل و دشواری تفکر صحیح. در مکتب ما مصلحت در انجام تکلیف نهاده شده است و اگر ما تکلیفی را از درونمایه شرع به دست آوردیم حق نداریم راجع به آن مصلحت اندیشی کنیم و به اصطلاح دست به عصا حرکت کنیم؛ مصلحت در ذات احکام شرعی نهاده شده و مکانیزم های احکام ثانوی و حکومتی وغیره برای توسعه میدان این مصلحت است. نمی توانیم در خارج از اراده شارع جایی برای مصلحت اندیشی باز کنیم و خلاصه: مصلحت اندیشی شرعی ( مستفاد از شرع ) درست است اما مصلحت اندیشی عقلی ( تکیه بر خرد انسانی ) کاملا در قطب مخالف قرار می گیرد. حالا فرض کنید کسی بیاید و اعتراض کند که چرا شما در مورد فقیه زبده و عالم وارسته ای مثل آقای امامی که مجمع الجزایر سیاست ومدیریت و فقاهت و معنویت و.... هستند اینطور قضاوت کرده اید واینقدر وقیحانه سخن گفته اید؛ چنین کسی احتمالا خواهد پرسید: یعنی شما بیشتر از آقای امامی ـ که فلان است و بهمان ـ می فهمید؟ اگر ایشان اینطوری بودند امام هیچ وقت ایشان را نائب التولیه مدرسه قرار می دادن یا هیچ وقت آقای خامنه ای با ایشان هم مباحثه ......./ این حرفها را باید دور ریخت. اگر بنا است خودمان اهل تشخیص باشیم و برای ایجاد تغییرات خودمان پیش قدم شویم و انتقاد کنیم هیچ جایی برای عرض اندام تشخیص دیگران باقی نمی ماند.

درست فکر کردن و نتیجه گرفتن سهل و ممتنع است اما اگر واقعا در مقدمات استدلالهایمان ـ که برگرفته از واقعیات بیرونی اند (یعنی بحث صغروی!!) ـ اهل تحقیق باشیم و راجع به وقوع یا عدم وقوع آنها اطمینان حاصل کنیم و از سوی دیگر با مطالعه وشناخت درست احکام شریعت و روح دین مبین اسلام آشنا شویم ـ بحث کبروی !! ـ جایی برای شک و دودلی و مصلحت اندیشی و این حرفها نخواهد رسید. حاکم ما باید عقل باشد و عقل جز این را اقتضا نمی کند. همانطور که عقل می گوید دولا دولا شتر سواری کردن میسر نیست وبالاخره یک بلایی سر آدم می آورد همان عقل هم می گوید که اعتراض وانتقاد بدون داشتن صراحت و قاطعیت در گفتار و عملکرد، اگر بلایی به سرمان نیاورد حاصلی هم در پی نمی آورد.

بیاییم با خودمان روراست باشیم. درپست های قبلی درباره انتقاد صحیح چیزهایی نوشته و نقل کرده ایم اما اگر حقیر بخواهم نظر شخصی ام را در اینباره ابراز کنم اینطور می گویم: هدف گذاری ، رعایت جوانب شرعی ـ و نه عرفی ـ ، پرداختن به مسائل اساسی ، شیوه نگارش صحیح ـ که در تعارض با محتوای انتقاد قرار نگیرد ـ ، تجدید نظر در تفکراتی که باعث دوام شرایط موجود می شوند و بعضی چیزهای دیگر که ان شاءالله باز خواهم گفت. اگر طولانی شد ببخشید. دوست دارم شما هم به میدان بیایید و با یادگاریهایتان دانشطلبان مدرسه عالی را یک قدم به همفکری و حصول نتیجه از زحماتشان نزدیک کنید.یاعلی!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 18 آبان1385 و ساعت 22:15 |

دانش آموختگان مدرسه عالی شهید مطهری گذشته از همه خصوصیاتشان موضوع پروژه اتحاد حوزه و دانشگاه هم هستند. با به میدان آمدن مراکزی مشابه که همین هدف را دنبال می کنند شاید قدیمی ترین و محتمل ترین گزینه برای این پروژه هنوز هم مدرسه عالی است. ترور آقای مطهری که هم با حوزه ارتباط داشتند و هم در دانشگاه جایگاه شایسته ای یافته بودند باعث شد تا مدرسه معقول و منقول به شهید مطهری تغییر نام بدهد و این نامگذاری با برنامه ای که برای تقریب دروس حوزوی و دانشگاهی در مدرسه پیش بینی شده بود مناسبت خوبی داشت. پس از چند سال و به ویژه با توصیه معروف امام خمینی مرتضی مطهری به الگوی ایده آلی برای دانش آموختگان مدرسه عالی تبدیل شد و حالا از دانشجویان مدرسه انتظار می رود تا در مسیری که امثال مطهری و مفتح و طالقانی پیموده اند قدم بزنند و با حفظ ارتباط با حوزه و دانشگاه به عناصری موفق برای تقریب و دوستی دانشجو و طلبه تبدیل شوند. الگو بودن مطهری برای دانش آموختگان مدرسه ما بهانه ای است تا اندکی به او بپردازیم...

مطهری چه ویژگی ای دارد که موجب تفاوت او بادیگران شده؟ نخستین بهره ای که می توان از آثار او برد چیست؟ چه چیزی تا این حد باعث محبوبیت و رونق نام و تفکر مطهری شده است؟ کلید شخصیت مطهری چه بود و زیر سایه چه عاملی می توان به تحلیل درستی از شخصیت او رسید؟

تبلیغات حکومت و جایگاه ویژه ای که مطهری در نزد رهبر انقلاب داشت عامل مهمی است که موج اقبال عمومی به سوی او را حفظ و تشدید می کند اما اگر این را تنها نکته مؤثر در محبوبیت او بدانیم منصفانه قضاوت نکرده ایم. آنچه مطهری را به اوج می رساند و محبوبیت و استقبال از آثار او را توجیه می کند محوریت تفکر و تعقل در شخصیت مطهری است؛ در یک کلام کلید شخصیت مطهری خردورزی است. ما در حیات فکری می توانیم سه دسته انسان داشته باشیم. انسانها یا اهل احساسات و یا اهل عقل اند؛ اهل عقل نیز به اهالی تقلید و اهالی تحقیق تقسیم می شوند. هدف مطهری این بود که به عنوان یک مصلح جامعه خود را به سمت عقل پیش ببرد و اگر قرار است تقلیدی در میان مسلمانان وجود داشته باشد آن تقلید باید تقلید با حجت باشد نه کورکورانه و از سر جهل. آرمان مطهری پیروزی عقل بر عواطف و عشق های به ظاهر دینی و پیروزی بر تقلید بود؛ چون این دو عامل وقتی بی بهره از عقل باشند خود به خود به نتایج ناگواری هم منتهی می شوند.

مطهری در مقام یک متکلم از اینکه اشاعره در تاریخ فرهنگ اسلامی بر معتزله پیروز شدند بی اندازه ناراحت بود. اشاعره نه در عقل عملی و نه در عقل نظری برای آدمی قدرتی قائل نبودند و عقل را ضعیف تر از داشتن قدرتی برای اتکا می دانستند. معتزله در مقام تکیه بر داده های عقلی انسانهای دلیری بودند منتها مقدس مآبی با تعطیل عقل سازگارتر می نمود. تسلیم و تبعیت و تعطیل و تحقیر عقل، خشک مذهبی و قشری فکر کردن همه از خصوصیات مشرب اشاعره بود؛ مشربی که عموم بزرگان فرهنگ ما ـ آنها که متعلق به جهان اهل سنت اند ـ از ایرانی و غیر ایرانی، اکثرا متعلق به آن هستند؛ غزالی، حافظ، سعدی و مولانا و ... همه گی اشعری بوده اند و لذا ما در یک فرهنگ اسلامی با غلبه اشعری گری زندگی کرده ایم. در آثار همین شاعران بزرگ به موارد بسیاری از تحقیر عقل و ترجیح عشق و اخلاص و احساس بر می خوریم که شاهد خوبی بر نفوذ تفکر اشعری در ایران است. تعقل ورزیدن کار دشواری است و همه کس قدرت تعقل ورزیدن را ندارد و ناتوانان به دنبال بهانه می گردند تا خود را آزاد کنند. نام عشق (ونه حقیقت آن) بهانه خوبی است تا اینان خود را از دشواری تعقل برهانند. نزاع همیشگی میان عقل و عشق در آثار بزرگان ما همواره به سود عشق و اخلاص و بندگی تمام می شود. به دلیل عتاب هایی که نسبت به عقل روا داشته شده کسانی که دنبال تنبلی و فرار از تعقل هستند بهترین حجت موجه را در آثار ایشان پیدا می کنند ومی توانند اندیشه های بلند آنان را به تعابیر سوء بکشانند.

درست است که شیعه رسما به اشاعره نپیوستند و حتی اخباریان شیعه به قدرت تفکر و حربه استدلال مغلوب تفکر اصولی شدند اما همانطور که مطهری هم مطرح می کند بسیاری از اصولیان عملا به همان مسیر اخباریگری و اشعری مسلکی رفتند. جامعه شیعی ما بیشتر به تحریک عواطف و احساسات مشغول است و غالبا احساس مردم مخاطب علما بوده است تا تعقل و تفکر آنان. تمام هم و غم علما این بوده که همه آنچه مطرح می شود را در مسیر تحریک احساس و گریز زدن به عواطف و گریاندن مردم قرار بدهند. تحریک مردم به غلیان احساسات بسیار آسانتر از تحریک مردم به تحقیق و تفکر است چرا که خطاب کردن مردم با عقل موجب بیداری فکری می شود و رفته رفته فرد را از حالت ارادتمندی بیرون می کشد و به اندیشه و مقاومت وا می دارد. برعکس؛ پیامی که در میان اشعریان رواج داشت پرهیز شخص متدین از خردورزی و ورود با ترس و جبن به وادی تفکر بود؛ که مبادا کسی از تکیه بر عقل و تفکر به وادی انحراف بیافتد. اشاعره انسان مطیع تر را مومن تر از انسان پرسش گر و اهل چون و چرا می دانستند. اشاعره معتقد بودند که شخص دلیر در مقام تفکر نمی تواند یک دیندار مخلص باشد و ضرورتا باید جلوی جولان عقل را گرفت.

بخواهیم یا نخواهیم مدتهاست که سرزمین ذهن ما از شراب این تفکر نوشیده و آلوده شده است و به همین علت است که بیشتر ما ایمان داشتن را با سربه زیرانداختن، فکر نکردن، نپرسیدن و بی حجت باورکردن معادل و مساوی گرفته ایم. این طرز فکر از خود ما نجوشیده بلکه نتیجه قرنها تحقیر عقل در سرزمین ماست. وقتی می گویند نپرس، دلیل نخواه، در برابر پیامبر و پیشوایان جسارت نکن و اینقدر گفتارها و کردارهایشان را زیر ذره بین تحلیل نگذار، این با مقدس مآبی عوامانه مناسب تر است، اما انسان تشریح گر و منتقد از نظر مردم ما در اعتقاداتش می لنگد و در ایمانش راسخ نیست. حقیقت اینست که ما هنوز به موقفی نرسیده ایم که بتوانیم عقل و ایمان را به نحو سازگارانه ای جمع کنیم در حالی که یک ظرفیت فراغ فکری و فرهنگی برای جمع مهربانانه این دو لازم است تا بی هیچ شائبه خصومتی در کنار هم قرار بگیرند. باید بپذیریم که هر چه انسانی به دنبال پرسشگری و انتقاد باشد لاجرم به ایمان هم بیشتر اهمیت می دهد و به اصطلاح، بیشتر از دیگران درد دین دارد. همانطور که در احادیث ما خواب عالم برتر از بیداری جاهل دانسته شده، پرس و جو کردن هم باید نزد مسلمانان امری مقدس دانسته شود.

حسن تشخیص مطهری در این بود که دریافته بود ما به روشن نمودن چراغ عقل ـ خصوصا در حوزه های دینی ـ محتاجیم و از همین روست که عقل فلسفی در تفکر مطهری حاکم بود. او می خواست از دین، اخلاق و تاریخ فهمی فلسفی داشته باشد. تبحر توأمان مطهری در علوم دینی و دانشهای فلسفی باعث توانگری او به عنوان یک متفکرنقاد شده بود. نکته های نیکو و دلیرانه مطهری که از موضع خرد ورزی و با حرمت نهادن به تفکر و نقد ابراز می شدند شأن واقعی شخصیت مطهری را نشان می دهند. او از خواندن و فهمیدن و به نقد کشیدن اندیشه های غریبه نمی هراسید و از این راه به نکته های نابی دست می یافت. من باب مثال مطهری معتقد است که ما شرقیها به اهمیت متدولوژی پی نبرده ایم و غربیها از ما جلو بوده اند یا در اصول فلسفه شناخت ذهن را مقدم بر شکل گیری فلسفه می داند، اینها تأثیر حتمی فلسفه مغرب زمین بر مطهری است. مطهری حتی«فقط» برای اینکه مارکسیسم را نقد کند آن را مطالعه نمی کرد بلکه در آن نشئه هایی از تفکر و تدقیق را یافته بود و مارکسیسم را هم راهی برای بیشتر آموختن تلقی می کرد.

مطهری از مرحله فهم گذشته و به خوبی به نقادی دلیر تبدیل شده بود. او نه تنها در حوزه فلسفه و کلام به بازنگری و نقادی می پرداخت بلکه چون متوجه آفات جدی در روحانیت و جامعه شده بود با نگاهی اجتماعی روحانیت و راه و روش آن را مورد نقد قرار داد. مطهری به کسانی که «کفایه را چهارلا بلد بودند» اما اهل عادت بودند می تاخت چرا که علم این عده را عادتشان می دانست؛ اینها یک قدم از علم خود فراتر نمی روند و هیچگاه توان دور شدن از خود، نگاه کردن از بالا و تجدید نظر در دانسته های قبلی شان را ندارند. بسیاری از چیزهایی که ما آموخته ایم از عادات ماست و وقتی کسی اهل عادت باشد (نه تحقیق) از مخالفت ها به شدت می ترسد چون مخالفین، خلاف عادت می گویند. اهل عادت تنها می تواند با مریدانی که با او تصدیق متقابل دارند به تفاهم برسد. هر مصلحی که ظهور می کند در قدم اول باید به مبارزه با عادات برود؛ اگر جامعه ای را با عاداتش وابنهند به رکود و پوسیدگی خواهد رسید. عادت به تفکر نکردن زبونی و جبونی می آورد و نباید باور کرد که یک قوم زبون صاحب دینداری عالی باشند؛ همه چیز چنین قومی ـ منجمله دینداریشان ـ دانی و مندرس است. باید اضافه کرد که آنچه در وجود آدمی ایجاد هراس می کند تعلق داشتن است، انسانی که تعلقاتی دارد که حاضر به ترک آنها نیست ترسوست. آنکه به مریدانی و مدرسی ومنبر و وجوهاتی دلخوش کرده است توان پذیرفتن مخالفان را و تاب تحمل سخن شان را ندارد. مطهری اما درست در قطب مخالف چنین حالتی می اندیشید و شواهد بسیاری از آثار او را می توان به میان آورد. واضح ترین و گویا ترین نمونه این طرز تفکر آزادانه و آغوش باز برای شنیدن حرفهای مخالف و سخنان تازه مصاحبه هایی است که در کتاب «پیرامون انقلاب اسلامی» بارها به چاپ رسیده و واقعیت شخصیت مطهری را به خوبی درباره مسائل اجتماعی و سیاسی و مذهبی تصویر می کند.

ما به انسانهایی نقاد و دلیر محتاج ایم و این چیزی است که می توانیم از مطهری بیاموزیم. اما سؤال اینست که سر این دلیری در چیست؟ انسان وقتی دلیر می شود که حقیقتی را به وضوح فهمیده باشد. عمده تزلزل در مقام عمل ناشی از تزلزلی است که در مقام نظر وجود دارد. کسانی که از مخالفان خود می ترسند در واقع پروای حقیقت را ندارند بلکه چون خودشان از مخالفت به مشکل می افتند، پروای خودشان را دارند و داعیه شان حفاظت از شخصیت است نه حفاظت از حقیقت و واهمه شان از بین رفتن متعلقاتشان است نه هتک و نابودی حقایق. 

 

(بیشتر این نوشته از سخنرانی آقای حاج فرج دباغ در بزرگداشت شهید مطهری اقتباس شده است.)

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 14 آبان1385 و ساعت 16:53 |

همه نظرات را خواندم. وقتی می بینم کسی به این خوبی درباره انتقاد و شیوه صحیح آن نظر می دهد نمی توانم لال بمانم و از او تشکر نکنم :

« سلام برادرم!
1- نفس فعاليت هاي دانش جويي بسيار جذاب و شيرين است و خود من هم شيريني اين نوع فعاليت ها را چشيده ام.
2- هدف گذاري معقول و منطقي براي اين گونه فعاليت ها از اهميت غير قابل انكاري برخوردار است كه نبايد از ديده تيزبين شما پنهان بماند.
3- رعايت همه جوانب عقلي شرعي و عرفي در اظهار نظر ها و دور نشدن از واقعيت ها و مشكلات اصلي و سرگرم مسائل پيش پا افتاده نشدن بسيار مهم است.
4- بنده اگر چه با تمام آنچه مي نگاريد موافق نيستم (دست كم در طرز نگارش) اما كم و بيش به خانه تان سركي مي كشم و همواره از خداي متعال توفيق و هدايت و عافيت براي شما و همه اهالي مدرسه مسالت مي كنم.»

این نظر متعلق به « مطهر» است که یکشنبه 7 آبان ذیل « دیالوگ طلبه های بیکار» ابراز شده. ایشان به چند نکته خوب و اساسی درباره انتقاد صحیح اشاره کرده اند؛ هدف گذاری معقول، رعایت جوانب شرعی و عرفی، پرداختن به مشکلات اصلی وشیوه نگارش صحیح که البته تلویحا به آن اشاره کرده اند. خیلی دوست داشتم بیشتر از این نوع یادگاری نوشته شده باشد اما متاسفانه هنوز هم حجم بیشتر یادگاری ها پرخاش و جدال های بیهوده است. دوست خوبم آقای «محمد» هم که همیشه به من لطف دارند درباره شیوه انتقاد صحیح نظر داده اند که بخشی از آن را هم در اینجا می آورم:

« ...در انتقاد نمی شود طرف مقابل را در برج عاج نشاند و باز هم از او انتقاد کرد. انتقاد های این وبلاگ شاید کمی تند باشند اما با شناخت نسبت با اوضاع مدرسه و واقعی نوشته شده اند و به مذاق بعضیها خوش نمیاید اما این از نفس انتقاد برمی خیزد نه از بدخواهی. مضافا ما بعضی جاها کمی طنز و کنایه را لازم هم می دانیم...»

علاوه بر این، دو یادگاری دیگر هم درباره بی ادبی در انتقاد و داده شده که اولی مربوط به «علیرضا» و دومی مربوط به « سمیه» است که بازهم بخشی از این دو را در زیر می بینید:

« ...به نظر من مشکل بی ادبی که به آن اشاره کردید از نوع نگارش خود شما نشا’ت می گیرد...شما که توقع ندارید پاسخ بی ادبی را با ادب بدهند؟! معمولا جواب بی ادبی بی ادبی است. پس به این نتیجه می رسیم که کلید حل مشکل در دست خود شماست».

« ...در برخورد با بزرگان باید نهایت ادب و احترام را رعایت کرد اما شما به خاطر نظرات تان طوری از آنها انتقاد می کنید که مناسب شخصیت آنها نیست».

ازهمه کسانی که لطف کرده اند و نظر داده اند متشکرم. اما یک مشکل در یادگاری ها وجود داشت و آن جدال آقای احمد با محمد بود. آقای احمد فکر می کنند که محمد خود من (دانشطلب) است. متاسفانه باید آقای احمد را ناامید کنم. ایشان خیلی کنجکاو هستند که از هویت بنده سردر بیاورند و حتی با حروف مقطعه! حدس هم زده اند. قبلا هم کسانی نظر داده بودند و درباره هویت حقیر حدس هایی زده بودند. من برای اینکه تهمتی متوجه افراد نام برده شده نشود آنها را پاک کردم. این کار درستی نیست که وقتی شخصی علاقه ای به فاش کردن هویت خود ندارد درباره او بدبینی و گمانه زنی کنیم. من برای اینکه خیال آقای احمد (و احتمالا امثال احمد) را راحت کنم تا ایشان افکار قشنگشان را با خیالات بد آلوده نکنند یک تصویر از قسمتی از صفحه GMAIL شخصی خودم به عنوان نمونه تهیه کردم تا برای احمد مشخص شود که من از خیلی پیش از این با دوستم محمد و با همان ایمیلی که ثبت می کنند ارتباط داشته و دارم(چون هیچ کس برای خودش میل نمی فرستد). گرچه محمد با اینکار مخالف بود و فکر می کرد که شما بازهم به لجاجت و اصرار بر ظنیات تان ادامه می دهید اما من راه دیگری برای آسوده کردن ذهن زیبای شما پیدا نکردم.... (دقت کنید به تاریخ های فرستادن میل که مربوط است به 9 تا 14 سپتامبر. و این هم مربوط به بعد از اینست که محتویات قدیمی صندوقم را پاک کرده ام )...عکس بزرگ است پس آن را سیو کنید و بعد به سمت چپ تصویر هم دقت کنید...

راستی من خیلی دلم می خواهد بدانم آقای احمد وقتی از روشتهای اطلاعاتی اینترنتی! حرف می زنند دقیقا منظورشان چیست؟ .... بازهم اگر کسی درباره من کنجکاو است می تواند برایم ایمیل بفرستد تا در صورت لزوم به خودش بگویم که چه کسی هستم. امیدوارم دیگر مشکلی دراینباره به وجود نیاید چون افراط دراینباره باعث می شود من شک کنم که نکند تمام آماری که در کنتور وبلاگ ثبت می شود مربوط به خودم است و خودم هم خبر ندارم...!!!؟؟؟؟ فراموش نکنید مشکلات اساسی تری درباره مدرسه ما وجود دارد که بهتر است به آنها بپردازیم.

 در حال آماده کردن پست جدیدی درادامه پست قبلی هستم . ان شاء الله آن مطلبی که درباره نقادی وعده داده بودم را هم به زودی آماده خواهم کرد. از کمک تان دریغ نورزید....

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 12 آبان1385 و ساعت 17:16 |

الف ـ بعضی ها معتقدند مدرسه عالی جای بی برکتی است و از آن چیزی بیرون نمی آید یعنی کسی آنجا به جایی نمی رسد. مثلا این بعضیها می گویند که آقای مجتهدی تهرانی توی حیات مدرسه نگاهی به درودیوار و فضای مدرسه انداخته و گفته است که: نچ! اینجا کسی چیزی نمی شود، نور ندارد...(نقل به مضمون). می گویند مسجد و مدرسه ای که اس و اساسش برتقوا نباشد و به قول آقای ولایتی دیوارهایش با لیره های انگلیسی بالارفته باشد بهتر از این هم نمی شود. تا قبل انقلاب اینجا پاتوق طلبه های مفت خور درباری و به اصطلاح حیات خلوت حکومت بوده است. چیزهایی از ماجراهای مدرسه در زمان پهلوی ها تعریف می کنند که آدم خجالت می کشد آنها را بازگو کند. شاید به خاطر همین چیزهاست که از آن آخوندهای نورانی و باسواد بیرون نمی آید. بنده خدا امام هم انگار تو قیافه های بچه های مدرسه چیزی ندیده بود که گفته بود کاری کنید که لااقل یک مطهری! از بین شما پیدا شود.

ب ـ اینها شاید همه موثر باشند، به هر حال ما مسلمانیم و به چیزهایی فراتر از حساب و کتابهای مادی اعتقاد داریم، اما این همه آن چیزی نیست که در مدرسه بوده و هست. اگر این چیزها درست است مناجات ها و نماز شب های با اخلاص بچه های زمان جنگ هم درست است. شور و شوق معنوی بچه های اوایل انقلاب و بعد از آن هم قابل انکار نیست. اینها را باید باهم دید.

الف ـ اولا نیت و ارداده اولیه خیلی مهم و تأثیر گذار است. ثانیا مهم قالبی است که برای اینجا ریخته اند. وقفنامه اینجا را طوری نوشته اند که وابسته به حکومت می ماند. حوزه های علمیه همه مستقل بوده اند و باید هم مستقل باشند اما اینجا استثناست. اینجا به اراده حکومت وقت (هرچه که باشد) مدیریت می شود و این مشکل کمی نیست.

ب ـ الان که حکومت دینی است و تعارضی ایجاد نمی شود. بعلاوه مگر در بقیه حوزه های علمیه مشکلاتی وجود ندارد؟ مگر طلبه ها در بقیه مدرسه های علمیه از اوضاع آموزشی و رفاهی و غیره ناراضی نیستند. اینها مشکلاتی نیست که بشود به گردن حکومتی بودن مدرسه انداخت. مدرسه حکومتی هست اما اینکه خروجی آن هم حکومتی و سرسپرده حکومت باشد درست نیست. مثلا بودجه اینجا را از موقوفات و کارخانه پارچه بافی تهیه می کنند. این همان روشی است که بعضی مراکز دیگر مثل دانشگاه امام صادق (علیه السلام) هم با همان اداره می شوند اما مشکلاتی که در مدرسه هست در آنجاها نیست. عقب مانده بودن مدرسه ربطی به روش اداره آن ندارد.

الف ـ اتفاقا این همان نکته ای است که من می خواهم از آن نتیجه بگیرم. اگر جایی مثل دانشگاه امام صادق(علیه السلام) با بودجه ها کلان وابسته به حکومت و طرفداران حزبی حکومت اداره شود، و بخواهند آدمهایی تربیت کنند که در آینده به نفع حکومت کار کنند این نتیجه معکوس می دهد. نتیجه اش همان فارغ التحصیلان ضد حکومت دانشگاه امام صادق(علیه السلام) است و حتی آنهایی که با ظاهر طرفدار حکومت وارد دولت شده اند یا همانهایی که صداو سیما را پرکرده اند عملکردشان کاملا منفی و حتی ضد دینی است. ما علوم دینی را دارای ارزش فی نفسه می دانیم و مخصوصا در مورد علوم اسلامی انتظار داریم که اخلاص زیادی در کار باشد و از آن جز برای نشر اسلام و تبلیغ درست آن استفاده نشود.

ب ـ وابسته بودن یک مرکز علمی به حکومت مساوی با این نیست که آن مرکز در فعالیت های خود اخلاص کافی ندارد. الان حکومت و دین در یک جهت قرار گرفته اند و اداره این نهادها هم به خاطر اینکه دینی هستند خودبه خود در مسیر دلخواه حکومت قرار می گیرد. نمی توان کسی را متهم کرد که به جای توجه به اصل دین و دروس اسلامی نیتش ریختن آب به آسیاب حکومت است.

الف ـ باید به صورت عینی به قضیه نگاه کنیم. یعنی ببینیم خروجی های مدرسه واقعا انسانهای باسواد و باتقوایی بوده اند به طوری که به صورت یک الگوی مطلوب قابل اشاره باشند؟ یا برعکس؛ می توانیم به کسانی اشاره کنیم که به محض روی آوردن فرصت های اجرایی و مسئولیت های حکومتی از هول حلیم به دیگ افتاده اند و قید تمحض در درس و خودسازی را زده اند و پی خدمت به اسلام از طریق مسئولیت های حکومتی! را گرفته اند.

ب ـ البته من قبول دارم که بعضی فارغ التحصیلان مدرسه با وجوداینکه در زمان تحصیل شان حرفهای مخالفی می زده اند اما بعد از پیشنهاد شدن بعضی مسئولیت ها رویه شان را عوض کرده اند و همان کارهای اشتباه اسلاف خود را تکرار کرده اند و الان هم اصلا مسئولین مردمی، خدمتگذار یا انتقادپذیر به حساب نمی آیند. اما تمام بحث دراینست که نباید همه را به یک چوب راند. اگر فرض کنیم تا حالا این حرفها درست از آب درآمده دلیل نمی شود که حکم آن را با مابعد هم سرایت بدهیم. ممکن است در سالهای آینده کسانی پیدا شوند که هم الگوی تقوا باشند وهم دانشمند و باسواد. به هر حال اگر همان یک نفر شبیه به آقای مطهری هم از این مدرسه بیرون بیاید شاید اصلا کسی دیگر به این حرف ها اهمیت ندهد.

شما هم می توانید با نظرات تان این دیالوگ را کامل تر کنید.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 5 آبان1385 و ساعت 20:35 |

نماز جماعت....مهم است به خدا

نماز جماعت در مسجدی به بزرگی و زیبایی و با امکانات مسجد شهید مطهری بسیار کم رونق و کسل کننده است. یکی از مواردی که باعث می شود تا نمازگزاران کمتری به مسجد مطهری بیایند مسائل حفاظتی است که دست و پاگیر مردم می شود و آنها را از خیر شرکت در نماز جماعت به امامت آیت الله امامی کاشانی منصرف می کند. یکی دیگر از موانع شرکت گسترده مردم و حتی طلاب در نماز جماعت طولانی بودن آن است که البته این مشکل مستقیما به شخص آقای امامی برمی گردد. با توجه با اینکه حضور بیشتر مردم در مدرسه و افزایش تعامل طلاب با عموم مردم خصوصا در هنگام نماز و در مسجد، اثرات مثبت انکار ناشدنی ای دارد لزوم تجدید نظر در رویه کنونی به شدت احساس می شود. به هر صورت آیه الله امامی کاشانی از روحانیون باسواد، مخلص و موجهی هستند که مومنین به نماز و منبر ایشان علاقه نشان می دهند و برطرف شدن این مشکلات برکات زیادی خواهد داشت.

چرا شمع شبستان را تخته کردند؟

دراولین و آخرین شماره ای که نشریه شمع شبستان توسط امور طلاب منتشر شد ـ شمع شبستانی که قبل از آن توسط روابط عمومی منتشر می شد به خاطر اشاره به بعضی قضایای مالی مدرسه بسته شده بود ـ داستانی با عنوانی « پیشنمازی که می شناختم » دیده می شد که البته در ابتدا اصلا حساسیت برانگیز نشان نمی داد اما همان داستان ساده، شمع شبستان را تا شورای امور طلاب و عصبانیت حاج آقای امامی هم پیش برد و موجب شد تا پرونده شمع شبستان برای همیشه بسته شود. صد البته این ماجرا برای هیچ یک از طلاب و دانشجویان و حتی مزدورانی! که شمع شبستان را در آنزمان منتشر می کردند فاش نشد و اطلاعات این قضیه چند ماه بعد کم کم واز روی گفته ها و شنیده ها به دست آمد. در آن مطلب راوی، قصه پیشنماز سالخورده ای را بازگو می کند که معولا نماز جماعت را آنقدر طول می دهد که جز عده ای پیرمرد و عده ای بیکار پشت سرش باقی نمی مانند و اما هر وقت کار شخصی برای خود همین پیرمرد نورانی پیش می آید نماز را با سرعت تمام می کند و به همراه خدم و حشم اش از مسجد بیرون می زند. راوی بالاخره به این نتیجه می رسد که پیشنماز مزبور از عدالت ساقط است و تصمیم می گیرد هرگز پشت سر چنین کسانی نماز نخواند. این داستان به آقای امامی کاشانی برخورده بود و ایشان که انتظار داشت امور طلاب نظارت کافی را بر مطالب نشریه داشته باشد گویا آقای بهرامی ـ معاونت امور طلاب ـ را هم مؤاخذه می کنند. هیچ اشاره صریحی که مخاطب بودن آقای امامی را ثابت کند وجود نداشت اما نویسنده مزدور! کار خود را کرده بود و معلوم بود که تلویحا آقای امامی را خطاب قرار داده است.

آیا نویسنده اشتباه کرده بود؟

این سوالی است که ما باید بتوانیم به آن جواب بدهیم و البته پاسخ ما باید کاملا منطبق بر واقعیت های دینی و مستند ارائه شود. آیت الله امامی کاشانی خودشان فقیه مسلمی هستند و اگر بدانند که این مسئله ایشان ـ یا هر امام جماعت دیگری ـ را از عدالت ساقط می کند باید به جای برخوردهای تند کمی هم از خودشان انعطاف نشان بدهند، با اینکار مسلما محبوبیت ایشان صد چندان خواهد شد.

نماز جماعت بسیار پسندیده است اما نماز جماعت طولانی مضر به حال مأمومین است و باعث پراکنده شدن افراد از نماز می شود. اگر امام جماعت متوجه این موضوع باشد و عمدا نماز را طولانی کند به حکم عقل رفتاری خلاف مصلحت مرتکب شده و اصرار بر آن نشانه لجاجت و سقوط او از عدالت است. طلاب حتما در دروس فقهی شنیده اند که امام جماعت باید رعایت حال اضعف مأمومین را بکند و از طولانی کردن نماز جماعت بپرهیزد. علاوه بر این منقولات و آیات و روایات زیادی وجود دارد که بر نکوهیده بودن این رفتار دلالت می کنند:

شواهدی از آیات و روایات

روایت شده است که کسی نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از امام جماعتی شکایت کرد که نماز را طول می داد. آن حضرت بسیار خشمگین شد و فرمود: إن منکم منفرین . . . الخ. ترجمه حدیث اینست که: برخی از شما(امامان جماعت) مردم را می رمانند. هر کس امام جماعت شود، باید نماز را زود تمام کند زیرا پشت سرش اشخاص ناتوان و سالخورده و گرفتار کار نیز هستند.(ابوعبدالله بخاری، صحیح بخاری، دارالقلم،1407،ص 341).

احادیث دیگری به همین مضمون وجود دارد که در آن ها واژه «منفر» آمده است. منفر کسی است که موجب نفرت و بیزاری مردم از آن می شود. بدین لحاظ حتی پیامبر، نماز جماعت را تند می خواند؛ در حالی که نماز های خودش را طول می داد. امیرالمومنین در نامه ای به مالک اشتر، ضمن این که به وی فرمود: بهترین اوقات شخصی خودت را به عبادت اختصاص بده، ولی درباره نماز جماعت فرمود: « هنگامی که با مردم نماز می گزاری نه چنان که مردم را متنفر سازی ونه این که نماز را ضایع کنی. زیرا در میان مردم کسانی هستند که بیمارند یا گرفتار کار. هنگامی که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) مرا به یمن فرستاد، از او پرسیدم که چگونه با مردم نماز بگزارم، آن حضرت فرمود: در حد توانایی ناتوانترین مردم نماز بگزار و با مومنان مهربان باش(نهج البلاغه؛ نامه 53)».

همچنین امیرالمومنین علیه السلام در نامه ای به حاکمان شهرها نوشت: صلوا بهم صلاه اضعفهم و لا تکونوا فتانین (نهج البلاغه؛ نامه 52) یعنی نماز جماعت را در حد توان ناتوان ترین مردم طول دهید و سبب فساد ( کراهتشان از نماز) نشوید.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 3 آبان1385 و ساعت 17:43 |