تبليغاتX
مدرسه ما؛ مدرسه عالی شهید مطهری

 

 

چندی پیش با پدرم بحث می‌كردیم پیرامون آقای احمدی نجات و سیاست و از این جور مزخرفات. بعد از چندین سال ساكت ماندن و بحث نكردن، برای‌ام جالب بود كه هنوز می‌توانم خیلی‌ها را قانع كنم از خزعبلاتِ سیاسی!

پدرم در میانه‌ی حرف‌هایش حرف مهمی زد كه فكر می‌كنم جای تامل دارد:

"ما وقتی اوایل انقلاب می‌خواستیم كار كنیم، به ما می‌گفتند شما تجربه ندارید و بچه هستید! الآن هم تا می‌آییم و حرفی می‌زنیم و می‌خواهیم كاری كنیم می‌گویند كه شما پیر شده‌اید و بگذارید جوان‌ها كار كنند!"

صادقانه بودن یا نبودنِ این حرف مهم نیست. مهم انگیزه‌ای‌ست كه پدرم از این سخن داشت. تفاوتی كه نسل به اصطلاح سوم انقلاب با نسل‌های پیش از خود دارد. تفاوتی كه هر كس به زعم خودش آن را تفسیر می‌كند. آقایی و مسئولی از آن به عنوان گسست نسلی یاد می‌كند و نسل سوم را دور از آرمان‌های نسل‌های قبلی معرفی می‌كند و آقایی و مسئولی دیگر، نسل سوم را برتر از دو نسل پیش از خود می‌داند.

مسئولی كه سر در خشتكِ خود كرده است و نمی‌خواهند واقعیت حضور نسل‌های بعدی را در انقلاب پذیرا باشد، دست به یخه با نسل سوم حرف می‌زند و خود را آبا و اجداد و صاحب این انقلاب جا می‌زند. نسل سوم را عقب‌مانده از غافله‌ی ارزش‌های انقلاب معرفی می‌كند و خود را نماد انقلاب و مورد ظلمِ نسل سوم می‌خوانند. نسل سوم را نسلی معتاد و قرتی و سوسول و مهاجم فرهنگی خطاب می‌كنند و خود را فرزند خمینی می‌دانند و به دور از خطا.

آقایانی این گونه خود را مظلوم جا می‌زنند كه روزنامه‌های كیهان و اعتماد ملی(اگر روزنامه‌ حسابش كنید!) و بقیه‌ی نشریات را می‌گردانند. صدا و سیما و تریبون‌های ما هنوز به نسل سوم نرسیده است. مدرسه‌ی عالی شهید مطهری را هنوز نسل اولی‌ها می‌گردانند. امام صادق و دانشگاه تهران و حوزه‌ی علمیه‌ی قم را نیز همان‌ها می‌گردانند. قوه‌ی قضائیه نیز در دست همان نسل اولی‌هاست. فساد هنوز از همین مراكز دارد بلند می‌شود. هنوز مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی(به زعم بعضی‌ها : ملی‌!) و مجحمع تشخیص مصلحت نظام را نیز هنوز نسل‌های پیشین می‌گردانند. هنوز نیروی انتظامی و شهرداری و خیلی جاهای دیگر در دست نسل‌های پیشین است. هنوز كه هنوز است فسادها برای نسل پیشین است. نسل پیشینی كه تا همین دو روز پیش یقه پاره كن بودند برای نجات امت اسلامی و داعیه‌شان داعیه‌ی جهانی شدن و صدور انقلاب بود. بر هیچ كس پوشید نیست، فساد مالی و محتواییِ دست‌گاه‌هایی هم‌چون قوه قضائیه و صدا و سیما و ... . نكند مجوز برنامه‌هایی هم‌چون بزنگاه را نیز نسل سوی‌ها داده‌اند! نكند بعضی از اعضای مجلسِ خبرگان را نیز نسل سوم تایید كرده است. اعضایی كه هنوز دست چپ و راست خود را نمی‌توانند تشخیص نمی‌دهند!

حرفِ نسل سوم را در نقد فساد سیاسی و مالی مسئولان، به دور از مصلحت اندیشی می‌انگارند و آنان را تخریب‌كننده‌ی مسئولین نظام می‌دانند. وقتی می‌نشینی و می‌گویی كه مگر رئیس سازمان تبلیغات را نباید عوض كنند، می‌گویند تو مخالف رهبری هستی و ضد ولایت فقیه! وقتی می‌نشینی و فساد آقایان و آقازاده‌ها را ردیف می‌كنی و تعویض آن فرد را طلب می‌كنی، می‌گویند نباید این حرف را بزنی كه برای نظام بد می‌شود! وقتی می‌آیی و صدا و سیما را نقد می‌كنی، حرفت را نمی‌فهمند. صدا و سیمایی را كه بوی گندش چندین سال است بلند شده است و خیلی‌ها هنوز سرماخورده‌اند و بو را نمی‌فهمند.

پدرم آن شب حرف خوبی زد. اما جواب خوبی نشنید. نشنید كه:

"اوایل انقلاب كار خودتان را كردید، همین الآن هم دارید كار خودتان را می‌كنید!"

 

 

+ نوشته شده توسط هابیل در شنبه 13 مهر1387 و ساعت 10:31 |

 

مرثیه ای بر مظلومیت طنز اجتماعی:

امسال دو برنامه طنز تلوزیونی موفقیت زیادی کسب کردند و توانستند توجه مردم را به خودشان جلب کنند اما تمام پیام و اثر این دو طنز اجتماعی در جوسازی های سیاسی گم شد؛ یکی «مرد هزار چهره» که سراغ لایه های پنهان جامعه ایرانی رفته بود که همه ظاهر کاملا موفق و پاکی دارند و دوم طنز «بزنگاه» که با زبان صریح و بی پرده معضلاتی مثل اعتیاد و پول پرستی و تبعات منفی آنها را ـ اختلافات خانوادگی و طلاق و ... ـ به نمایش گذاشته بود. در مرد هزار چهره جامعه را قشر بندی شده و با معیارهایی مجزا و متمایز  از هم می بینیم که در آن هر کسی که به موقعیتی می رسد؛ پزشک، پلیس، هنرمند، تاجر ... از همه چیز به نفع خودش سوء استفاده می کند و به تنها چیزی که فکر نمی کند کیفیت خدمات و وظیفه ای است که باید انجام بدهد. در بزنگاه هم وضعیت جامعه مجموعه ای از ظاهر سازی ها و دروغگویی هاست که در بطن آن فقط پول و منافع شخصی خوابیده است. متاسفانه مرد هزار چهره رسما به دعواهای و انگ زنی های سیاسی کشیده شد و حالا بزنگاه هم به همان ورطه کشیده می شود.

به عنوان نمونه نگاه کنید به این لینک: از اکبر تا صابر! (ضرورت بررسی جامعه شناختی یک لطیفه و دیالوگ فیلم)

 نمایی از مجموع طنز بزنگاه

خیلی جالب است که مردم ما هیچ انتقادی را به خودشان نمی گیرند و همه اش دنبال اینند که طنز نویسان و طنز پردازان کدام سیاستمدار یا جریان سیاسی را منظور داشته اند. انگار در ایران هیچ تصوری نسبت به طنز اجتماعی وجود ندارد و واقعا همه چیز یا سیاسی است یا با عینک سیاسی دیده می شود. اینکه مردم ما تصور می کنند از بدو تولد در هاله عصمت قرار گرفته اند و ممکن نیست مصداق یکی از همین کج و معوج ها و کاریکاتورهایی باشند که در تلویزیون می بینند یا اصلا به ذهنشان خطور نمی کند که اگر به زندگی روزمره خودشان نگاه کنند ممکن است همین اشتباهات طنز آمیز را پیدا کنند پدیده بسیار جالب و درخور تأمل و تحقیقی است.

اتفاقا ما آدمهای اهل سیاست هم همیشه سهم مردم را کم می گیریم و وقتی با چنین پیامهای مثبتی روبرو می شویم به خودمان نمی گوئیم اینها همان رفتارهای سوء مردم خودمان است که بهشان اهمیت نمی دهیم و فراموششان کرده ایم، برعکس وقتی با طنزهای اجتماعی مثل مرد هزار چهره و بزنگاه روبرو می شویم مثل کارآگاهها دنبال کشف کردنیم که «آهان، الان این منظورش فلانی بود که فلان حرف رو زده یا فلان سوتی رو داده!!!». ما عموما مردم را فراموش می کنیم یا آنها را در حاشیه به حساب می آوریم و به هر دلیلی تصور مان از مردم تصور ناقص و نادرستی است.

«مردم» برای ما موجوداتی شده اند که همیشه بر حق اند و همیشه مظلوم واقع می شوند در حالی که اول و آخر سرنوشت یک مملکت را مردم آن تعیین می کنند و اوضاع هر کشور و مشکلات آن نشاندهنده خلق و خو و خواسته های همان مردم است. اگر در ایران فساد و رانت و پارتی بازی و ارتشا داریم، اگر بی اخلاقی داریم، اگر دچار معضل زرنگی و فرصت طلبی هستیم، اگر بهره وری مان پائین است، اگر رکورد دار مصرف نان و آب و گاز و برق هستیم، اگر در جامعه مان حق تقدم رعایت نمی شود، اگر دروغ و ریا و پول پرستی داریم،  اگر ... اگر ... اگر ...،  بیشترین تقصیرش بر گردن همین مردم متوقع و بیکاره است.

واقعیت این است که مردم ما "معمولا" و "عادتا" بسیار بد و غیرقابل تحمل هستند و البته در مواقع لازم و حیاتی و در مواقع خصوصا احساسی خارق العاده و شگفت انگیز ظاهر می شوند. اما این به هیچ وجه کافی نیست. امتیاز روشنفکر واقعی و متفکر هم همیشه در درست فکر کردن و خارج شدن از قالب های فکری متداول است ولی تفکر هم در مملکت ما به شکل قالب بندی شده و تعریف شده درآمده است. برای بهتر شدن مجبوریم این وضعیت را تغییر بدهیم و برای تغییر کردن پله اول پاک کردن نگاه است. پس بیائیم با دقت بیشتری به رفتارهای مردممان ـ خودمان، خانواده مان، همکاران یا همقطاران و هم صنفی هایمان ـ نگاه کنیم، شاید اینبار بدون راه انداختن نهضت و سر و صدا و تبلیغات موفق شویم کاری از پیش ببریم ...  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 12 مهر1387 و ساعت 20:19 |

 

 « اهم مصاحبه هایی که پیش از انقلاب پیرامون نقش آتی امام خمینی رحمه الله در رهبری آینده کشور پس از پیروزی انقلاب با ایشان شده بدین شرح است:

1)   مصاحبه با خبرنگار ان بی سی آمریکا ـ 20/5/1357ـ : سوال: در صورت رفتن شاه چه نقشی را حضرت آیت الله در حکومت آینده برای خود در نظر دارند؟ جواب: من برای خود نقشی جز هدایت (ملت و حکومت) برنمی گیرم. (صحیفه نور/ ج 3/ ص 107).

2)   مصاحبه با لوژورنال ـ فرانسه ـ 7/9/1357ـ : سوال: جمهوری ای که شما می خواهید تشکیل دهید، اسلامی خواهد بود، بنابراین آیا خواهید پذیرفت که در رأس آن قرار گیرید؟ جواب: اولا این مردم هستند که باید افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند و مسئولیت امور را به درست آورند و لیکن من شخصا نمی توانم در این تشکیلات مسئولیت خاصی را بپذیرم و در عین حال همیشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و ظیفه ارشادی خود را انجام می دهم (همان مأخد/ صص 269_270).

3)   مصاحبه با مجله اکونومیست  ـ 18/10/1357ـ : سوال: آیا شما قصد دارید که آزادی سخن، آزادی اجتماعات و آزادی مطبوعات و آزادی عبادات را تضمین کنید؟ جواب: ما به خواست خدای تعالی در اولین زمان ممکن و لازم برنامه های خود را اعلام خواهیم نمود ولی این بدان معنا نیست که من زمام امور کشور را به دست گیرم و هر روز نظیر دوران دیکتاتوری شاه، اصلی بسازوم و علیرغم خواست ملت به آنها تحمیل کنم. به عهده دولت و نمایندگان ملت است که در این امور تصمیم بگیرند. ولی من همیشه به وظیفه ارشاد و هدایتم عمل خواهم کرد. سوال: نقش روحانیت و رهبران مذهبی را در دولت آینده چگونه می بینید؟ جواب: روحانیون در حکومت آینده نقش ارشاد و هدایت را دارا می باشند (همان مأخذ/ ج4/ صص 179ـ180).

 

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 10 مهر1387 و ساعت 19:11 |

 

من هیچ وقت معنی این حرف که «انسان آزاد  آفریده شده است» را نفهمیده ام و هیچگاه درک نکرده ام که نویسندگان و خطبا چه سودی از تکرار این عبارت کلیشه ای و بی معنی می برند؟ یعنی چه انسان آزاد آفریده شده است؟ انسان فقط آفریده شده است و اساسا هیچ قید مفهومی ـ منجمله آزادی ـ نمی تواند کیفیت آفرینش انسان را توضیح بدهد. وقتی باید از آزاد آفریده شدن حرف بزنیم که امکان غیرآزاد آفریده شدن هم متصور باشد.

آزادی نسبتی است که انسان با شرایطش پیدا می کند و انسان در هنگام خلقت و زمانی که هنوز هیچ نسبت استقلالی با پیرامون خود برقرار نکرده چگونه می تواند آزاد باشد؟ اتفاقا اگر با نگاهی نازل تر به شرایط تولد و زندگی انسان نگاه کنیم او را موجودی کاملا وابسته و دربند می بینیم. بنابراین نمی توان آزادی را خصیصۀ ذاتی انسان معرفی کرد؛ انسان ذاتا آزاد است، انسان حق آزادی دارد و جملاتی از این قبیل جز سر هم کردن مشتی واژه های بی ربط به هم نیست.

وقتی می گوئیم انسان ذاتا آزاد است باید بپرسیم انسان باید از چه چیزی آزاد باشد؟ از جهان، که نمی تواند! از خودش، که نمی تواند! از خلقتش، که نمی تواند! از دیگران، که نمی تواند! ... پس چه چیزی می ماند از این واژه پرطمطراق و گمراه کننده؟ گویی که همه فلاسفه و اندیشمندان و روشنفکران دچار نوعی محافظه کاری در توضیح دادن واقعیت آزادی قرار گرفته اند و برای رم نکردن مردم از شنیدن حقیقت، چیزی را که واقعا وجود ندارد و اساسا نمی توان به این بی پروایی و اطلاق از آن سخن گفت، بیشتر ستوده اند و کمتر جسارت نمایاندن واقعیت تلخ آن را داشته اند.

آزادی غایت دست نیافتنی انسان است، خیال خام و رویای خوش کودکانه بشر است که زندگی سالم و عاقلانه هیچ حکمی جز فراموش کردن آن را تجویز نمی کند. انسان به امید دست یافتن به اوتوپیای آزادی ـ بهشت ـ تلاش مذبوحانه ای می کند و واقعیت ها و محدودیت های سازنده ی این دنیا را به پای آن قربانی می کند.

انسان به مراتبی از آزادی (رهایی) دست می یابد اما هیچگاه آزاد زندگی نمی کند، تنها می تواند شرایطی را که به نظرش بهتر می آید انتخاب کند و به این خوش باشد که زندگی آزادانه ای دارد، غافل و عاجز از فهم اینکه در مسیر رسیدن به این دروغ چه قربانی هایی داده و چه فتوحاتی به دست آورده است؟

 


تتمه: این نوشته اگر باری داشت بار فلسفی بود نه سیاسی، لطفا در نظرها ننویسید که : ای مخالف آزادی، ای طرفدار دیکتاتوری، ای آخوند احمدی نژادی! ای ... ، کلا فحش ندهید یا اگر فحش می دهید باربط بدهید | این فقط گوشه ای از ابتذال حقوقی در صدا و سیما است | گرچه از نعمت RSS محروم نبودیم اما خیر سرمان ما هم فید دار شدیم، برای خواندن فیدها  Snarfer  را امتحان کنید، آفلاین هم قابل استفاده است |

+ نوشته شده توسط دانشطلب در سه شنبه 9 مهر1387 و ساعت 19:16 |

 

از یادداشت های یک دانشجوی روانشناسی (آلمان هیتلری، اوایل قرن بیستم):

 آلبرت شوهر همسایه پائینی مان ـ السا ـ است، بازهم  آمده توی کوچه و فریاد می کشد، نزدیک ظهر است و رفت و آمدها به حداقل رسیده اما او انگاردوباره به سرش زده، احتمالا با زنش دعوا کرده یا از دست بچه نق نقویش کلافه شده که دوباره شروع کرده، به هر حال مثل آدمهای روانی فریاد می کشد، لباسهایش آشفته تر از قبل است، موهایش هم مثل همیشه؛ انگار از زمان تولدش به چیزی شبیه شانه برخورد نکرده است.

...اوه، حالا خیلی زیاده روی می کند، مرتب داد می زند: «من نابغه هستم! من خیلی سرم می شود! اسم من را باید توی کتابهای تاریخ بنویسند! من می توانم دنیا را عوض کنم، نظریاتم دنیا را تکان خواهد داد». زنش می گوید آلبرت فکر می کند نظریات تازه ای کشف کرده اما فراموششان کرده و یادش رفته کجا آنها را نوشته است، بیچاره زنش! چطور تحملش می کند؟ کارمند ساده اداره ثبت اختراعات که حتی نشانی خانه اش را گم می کند چطور می تواند نابغه باشد؟ چطور ممکن است به فرمولها و نظریه های علمی جدیدی رسیده باشد؟ گمان کنم آلبرت علاوه بر این عیب بزرگ عقده ها و سرخوردگی های شدیدی هم از دوران کودکی همراه دارد که وادارش می کند اینطوری خودش را نمایش بدهد. آنطور که زنش می گفت از کودکی بچه درس نخوان و تنبل و مشکل داری بوده، تحصیلات دانشگاهی اش هم به جایی نرسیده اما سرش دائما توی کتابهای فیزیک است، البته چون زندگی کاری و خانوادگی چندان موفقی ندارد طبیعی است که زمینه رفتارهای شیزوفرنیک در او وجود داشته باشد، اینطور که من فهمیده ام سرش بزرگتر از حد طبیعی است و به بیماری «سربزرگی خوش خیم» مبتلاست، گرچه این خیلی به روان پریشی اش مربوط نمی شود اما بیماری اسکیزوفرنی پسرش ادوارد حتما رفتارهای خاص اش را تحریک می کند.  

صدایش آرامتر شده، بیچاره حنجره اش را داغان کرد، دو سه نفر که اهل این محله نیستند ایستاده اند و به اداهای آلبرت می خندند، به جز آنها کس دیگری به او محل نمی گذارد، همه یا عادت کرده اند یا درحال عادت کردن هستند! چند هفته پیش مارتا می خواست به پلیس خبر بدهد تا پاسبانها جلوی دیوانه بازیهای او را بگیرند اما همسایه ها دلسوزی کردند و گفتند: «چه اشکالی دارد؟ آلبرت آدم بی آزار و مودبی است و فقط در بعضی روزهای گرم به سرش می زند و داد و فریاد می کند، زود هم پشیمان می شود، والا باقی روزها توی خودش است و کاری به کسی ندارد، حتی حرف هم نمی زند!» مارتا متقاعد شد که سر و صداهای گاه و بیگاه آلبرت را تحمل کند، به هر حال صدای او از صدای سگ آقای هافمن بدتر نبود.

امروز باید زودتر خودم را به دانشگاه برسانم، قرار است بعد از ساعات تدریس انجمن نخبگان دانشگاه جلسه ای با عنوان «بررسی روشهای نخبگی سازمان یافته» داشته باشد، بعضی مقامات سیاسی هم برای سخنرانی دعوت شده اند، با مارگارت و سارا قرار گذاشته ایم که همراه هم به جلسه برویم، سارا یک بار به شوخی به من گفت؛ عیب آپارتمانت فقط سروصداهای آلبرت است! به هر حال امیدوارم هر چه زودتر سلامتی اش را به دست بیاورد.

 

 اما تاریخ اینطور نوشته نشد!

آلبرت اینشتین نه نظریاتش را فراموش کرد و نه دیوانه شد! او مسلما یکی از پیامبران تمدن جدید است. نظریه نسبیت عمومی او هنوز سرپاست و نظریاتی که درباره نور و حرکت و زمان ارائه کرده همچنان خودنمایی می کند.

فکر می کنید در جامعه خود ما چند تا از این آلبرت ها وجود دارد؟ یکی؟ ده تا؟ صد تا؟ یا هزاران هزار؟ چطور می شود آنها را کشف کرد یا کمکشان کرد که کشف شوند؟ وقتی نخبگی به رتبه آوردن در کنکور یا مدال آوردن در المپیادهای خارجی منحصر شده آیا اساسا امکانی برای خودنمایی نابغه های واقعی وجود دارد؟ انصاف بدهیم؛ امثال نیوتون و انیشتین در کدامیک از این المپیادها موفق می شدند؟ اصلا آیا می توانستند در این وضع علمی و آموزشی جایی برای خودنمایی داشته باشند؟ تا کی می خواهیم توان و استعداد علمی را به تست زدن و مدال آوردن و نوشتن مقاله در ISI  محدود کنیم؟ چرا نبوغ را به جغرافیای دبیرستانهای خاص و دانشگاههایی مثل شریف منحصر می کنیم؟ نظام آموزش ما چند قرن وقت می خواهد تا دست از خشکاندن استعدادها بردارد؟ سیاستمداران ما تا کی می خواهند دست از فرمول سازی برای نخبگی بردارند تا با تبلیغات و نمایش های ناروا نخبگی و نبوغ را به چاه تصلب و ساده سازی فرو نفرستند؟  

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 15:34 |

 

وقتی مطلبی می خوانید «نسبت»ی بین مواضع شما و مطالبی که با آن برخورد کرده اید پیدا می شود. گرچه این نسبت یک طیف است اما چهار حالت کلی را می شود از دل آن بیرون کشید:

حالت اول: موافقت کامل، احساس می کنید حرفی که خوانده اید منطقی بوده، حرف دل شماست و انگار خودتان نوشته اید، واکنش شما تائید و شعار و تکبیر! است و به نظرتان می رسد جز اعلام موافقت و احسنت باریک الله گفتن یا شکافتن زوایای مثبت مطلب کار دیگری نباید انجام بدهید.  

حالت دوم: موافقت نسبی، واکنش شما تکمیل و توضیح مطلب، اشاره به نقاط قوت و نشان دادن نقطه هایی است که از نظر شما قابل اصلاح و بهترشدن هستند. شما منطق نویسنده را پذیرفته اید، موافق کلیت مطلب هستید اما آن را کاملا تأیید نمی کنید بلکه سعی می کنید نقاط اختلافی را به نویسنده گوشزد کنید.

حالت سوم: مخالفت نسبی، احساس می کنید نویسنده سعی کرده در یک الگوی منطقی حرف بزند اما منطقی که به کار برده است از نظر شما مناسب نیست، فکر می کنید مغالطه ای صورت گرفته یا اشتباهاتی در سیر منطقی اتفاق افتاده است، اینجا بیشترین جایی است که قلم شما تحریک می شود تا نظراتتان را به صورت تحلیلی و انتقادی به اطلاع نویسنده مطلب برسانید، خوبی هایش را بگوئید، حقیقت جوئی اش را بستائید اما اعلام کنید با منطق و نتیجه مطلب به دلایلی موافق نیستید.

حالت چهارم: مخالفت مطلق، در اینحالت شما با مطلبی روبرو هستید که کاملا غیرمنطقی یا در مخالفت با بدیهیات نوشته شده، احساساتتان را تحریک می کند و تصور می کنید به شخصیت یا داشته های ارزشمندتان بدون هیچ دلیلی توهین شده یا آنها مورد سوء استفاده قرار گرفته اند. در اینحالت اگر شما دست به نقد و تحلیل ببرید قافیه را باخته اید، دقیقا برعکسِ حالت اول شما باید آماده مقابله به مثل باشید و با در نظر گرفتن شرایط به همان نسبت پاسخ مناسب ـ و نه نقد ـ را تحویل طرف بدهید.

نقد فقط در حالت دوم و سوم اتفاق می افتد که با مبنا و اساس منطقی ای سر و کار دارید اما اینکه در برابر هر مطلب بی ربط و یا هر نوشته چرندی منتظر نقد و بررسی باشیم انتظار گزافی است. حالا مُد شده هر کس در حالت چهارم اظهار نظر می کند مورد انتقاد قرار می گیرد که تو چرا نقد نکرده ای؟! چرا سراغ شخصیت طرف رفته ای؟! چرا نظراتت را به صورت تحلیلی عنوان نکرده ای؟! ... یاللعجب! قدیم ها چیز خوبی می گفتند که «جابه جا کنعبد و جابه جا کنستعین»، معنی اش هم این بود که هرجایی باید به تناسب شرایط رفتار کرد اما حالا انگار این چیزها معنی ندارد.  

متاسفانه بین بچه های وبلاگ نویس حالتی می بینیم که تلفیقی از تازه به دوران رسیدگی، ادای روشنفکری، عقل کلی و ژست صلح کلی و اعلام ظرفیت وسیع است، این وسعت هم در روشمندی اتفاق می افتد، یعنی اگر کسی آمد با قلمش به شما و شخصیت تان بیجاترین توهین ها را کرد و حیثیت تان را به بازی گرفت شما به هر حال باید بنشینید با صغری کبری گفتن او را نقد! کنید و از این حد هم حق تجاوز ندارید. (گاهی این توصیه فقط به شما می شود). دلیل شیوع این رفتار احتمالا نگرانی برای از دست ندادن دوستان، میزان بازدید ها و از چشم نیافتادن و عقب نماندن از قافله متوهم وبلاگنویسی است. به هر حال و به نظر حقیر در حالت چهارم دو کار بیشتر از دست بشر منطقی بر نمی آید؛ یا بی اعتنایی و نادیده گرفتن در صورتی که ـ مطلب یا نویسنده ـ اهمیتی نداشته باشد، و یا جواب دادن به همان سیاقی که نویسنده گستاخ استفاده کرده است.

الغرض یک نوع ترس و انفعال لیبرالی از مخالفت کردن در افکار بعضی ها رسوخ کرده است، حالت چهارم که آمیخته با غلیان احساسات و تحریک شدن غرور و غیرت است بین روشنفکران مورد تحقیر قرار می گیرد و من قبلا عرض کرده بودم که این جماعت هیچ وقت اعلام نمی کنند که نسبت به مسئله ای حساسیت و اعتقاد دارند، اعلام غیرت و مقابله را هم بی کلاسی و دور از شأن عقل کلی خودشان می دانند. حالا اگر شما هم چیزی در حالت چهارم بگوئید به عنوان نقطه ضعف ازتان آتو می گیرند و به رختان می کشند، در این وضعیت آدمهای ضعیف معمولا جا می زنند، اعتماد به نفس شان را از دست می دهند و کم کم در روش همان ها استحاله می شوند و کلا هر کس با این موج همراهی نکند مورد انتقاد قرار می گیرد.

 


 
تتمه: درباره تفکیک آزادی بیان از آزادی عمل اگر ندیده اید ببینید | شخصیت آدمها ـ مخصوصا مجازی ها ـ چیزی است که ما از رفتار و گفتارشان دریافت می کنیم. اگر من کسی را فرصت طلب یا سوء استفاده چی خوانده ام از روی کارها و نوشته ها و افکارش بوده و شاهد هم آورده ام. بنابراین قضاوت درباره شخصیت افراد ـ اگر با افکارشان پیوند خورده باشد ـ اصلا چیز بدی نیست، ترس هم ندارد! مثلا درباره شخصیت خودم هم می توانم قضاوت کنم: من آدم رک و صریحی هستم، اغلب بی پرده حرف می زنم و برای بهتر رساندن مطلبم از نیش و کنایه استفاده می کنم، آدم صلح کلی نیستم، به بعضی موضوعات حساسم و کاملا جدی هم حساسم. به سوء استفاده و فرصت طلبی هم آلرژی دارم. حالا اگر کسی اینها را درباره ام بگوید نه تنها ناراحت نمی شوم بلکه توی دلم احسنت هم می گویم که چه خوب مرا شناخته | برای اینکه از دل خانم توحیدلو دربیاید و ثابت شود که با ایشان دشمنی ندارم و واکنشها به خاطر رفتار و افکار نامطلوبشان بوده یک کاری می کنم، آنهم اینکه در تحلیل چرایی ازدواج دختران ترشیده با جوجه خروسها کمکشان می کنم: ازدواج سخت شده است، مسائل اقتصادی و انتظارات بیجای خانواده ها امکان ازدواج آقا پسرها را به تاخیر می اندازد، دختر خانمها هم تحت تاثیر جو فمینیستی ـ صداوسیمایی حاکم از شوهر کردن به جوانهایی که از نظر سنی و تحصیلی و ... نسبت به آنها تفوق دارند سر باز می زنند، دخترهای امروز بیشتر دوست دارند خودشان را در هر زمینه ای ثابت کنند و مسلط بر شوهرشان باشند، بنابراین دخترخانمهایی که هر روز ازدواجشان به تاخیر می افتد کم کم از آمدن یک سوار مطیع با اسب سفید ناامید می شوند و به تدریح به فنون شکار محبت روی می آورند و در این میان چه کسانی به دام آنها می افتند؟ خب معلوم است؛ پسرهای کم سن و خام و ناپخته و احساساتی که اغلب مایه دار، صاحب قیافه و خوش تیپ و بی عرضه و راحت طلب و ماست تشریف دارند. (البته بعضی پسرهای عجول هم برای ازدواج آسانتر در میان دخترانی که در هراس ترشیدگی هستند شانس بیشتری برای گرفتن جواب بله دارند). اینها فکت هایی است که توی تحقیقات جامعه شناسی پیدا نمی کنید، حق تألیفش هم مال خودتان | فتوای ۲۰۰۹ : ثواب انتقاد از احمدی نژاد در شبهای قدر، هزار برابر است | + کفمان برید: یک نفر تیکه بالا درباره ازدواج دخترترشیده ها و جوجه خروسها را معذرتخواهی فرض کرده است!!! یعنی طنزش معلوم نبود؟!
 
+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 6 مهر1387 و ساعت 1:41 |

آقا اخلاص! آقا اخلاص! رفیق جان اخلاص! شما را به خدا اخلاص! هی من به شما بگویم اخلاص هی شما شوخی بگیر؛ حتما باید ثابت کنم؟ ... آره؟

 

 1- همین تازه گی ها بود که بعد از نود بوقی یک مطلب انقلابی آنهم بنا به احساس تکلیف از دستمان در رفت اما عدل یک نفر پیدا شد طلبه گی مان را به مطلب سنجاق کرد و کوبید توی سرمان! خدائیش هم رسمش نبود که کسی بردارد از آبروی اسم طلبه استفاده کند و یک مطلب خاص را ابزار فرصت طلبی خودش و ضایع کردن دیگری قرار بدهد. البت ما هم به محض متوجه شدن جوابش را دادیم فقط حیفمان آمد که استقبال مورد نظر به عمل نیامد. اما چه باک؟ بالاخره «اخلاص» کار خودش را کرد و حاج خانوم مربوطه در یک مطلب مفتضح «هفته دفاع مقدس» را هم دستاویز فرصت طلبی وبلاگی اش قرار داد و نوشت: شروع جنگ خانمان برانداز، بزرگداشت دارد؟  و متعاقبا هم ماستمالی ناموفقی نمود (+). (اینجا اصلا در موضع نقد نیستم، اصلا چرا آدم باید هر چرندی را نقد کند؟ با اینحال آهستان و ابوذر و نجمی و دیگران جوابهایی داده اند)

 2- حالا با این گاف فیل آسا راحت تر می توانم حرفم را بزنم: من نمی دانم چرا هر کس از مادرش قهر می کند هوس نوشتن و استدلال کردن به سرش می زند؟ چرا هر کس چهار تا کتاب ترجمه فرنگی عهد دوغ می خواند احساس عقلانیت می کند؟ چرا هر کس مدرک می گیرد باورش می شود چیزی بارش شده؟ چرا هر وبلاگ نویسی که فنی تر می شود احساس می کند داناتر هم هست؟ چرا بعضیها فکر می کنند دیگران خنگ و گول تشریف دارند و پس ذهن آنها را نمی خوانند؟ چرا بعضیها برای سوء استفاده کردن هم توان تفکیک بدیهیات را از غیربدیهیات ندارند؟ ... چرا؟ واقعا چرا؟

 3- در نوشته ای که سرکارِ مزبوره را فرصت طلب خوانده بودم حتی محافظه کاری کردم ـ بیشتر به خاطر مونث و مذهبی بودنشان ـ و نخواستم از ایشان ایرادهای پیش پا افتاده و ملانقطی بگیرم، یک نمونه اش اینکه ایشان اینقدر هول بوده که فرق مصالحه کردن و به مسلخ بردن آرمانها را ـ نه در تیتر و نه در متن ـ متوجه نشده بعد آمده برای ما با ادای روشنفکری از فونکسونالیسم و تاریخ مرجعیت دم زده است! ... جان «هخا» مضحک نیست؟

 4- فکر می کنم این مطلب از وبلاگ zahra-hb خیلی خوب چیزی رو که من حدس می زدم اما بهش مطمئن نبودم روشن کرده. (راهنمائی برای خواندن مطلب: کاربر اول=کمانگیر، کاربر دوم=حاج خانوم مربوطه)  اینجا لازم شد کمانگیر را از نگاه خودم و از روی برخوردهای سابقی که در بالاترین داشته ام برای کسانی که کمتر می شناسند معرفی کنم:

 «کمانگیر (آرش آبادپور) یک لیبرال عقب مانده است که برای ارزشهای نخ نمای قرن نوزدهمی سینه چاک می دهد و عزاداری برگزاری می کند، تیم کفن پوش راه می اندازد تا برای حفظ جان قاتلین مرزبانان ایرانی اعتراض کنند، دلسوزیشان را کانالیزه کنند و هرجا منفعتشان اجازه داد از جان یک انسان چیزی ارزشمندتر از شعور یک ملت بسازند و وقتی اتفاقی علیه شان بود ـ اتفاقی مثل کشتار کودکان بی گناه افغان ـ پشت تبلیغات و عقاید عوامانه پنهان شوند که خب! توی جنگ که حلوا پخش نمی کنند، لابد لازم بوده! عمق افکار کمانگیر و امثال کمانگیر را که بکاوید همین است وهرگز از فهم یک شهروند مشنگ آمریکایی که پای فاکس نیوز چیپس می خورد و با شنیدن اخبار جنگ افغانستان و عراق سرگرم می شود فراتر نمی رود، فروختن مملکت و مردم خودش را هم بد نمی داند، در ضمن ابدا اهل بحث و منطق نیست، به شدت خودشیفته است و بیمارگونه احساس می کند از بدو تولد در موضع حقانیت قرارگرفته! به قول یک وبلاگ نویس نکته سنج جواب دادنش هم طوری است که: انگار داره میگه خوب این عقلش تکمیل نشده، یک کروموزوم کم داره، آدم های زیادی هم مثل این یا بدتر هستند! ما هنوز با این ها طرفیم و باید آدمشون کنیم چون خودشون نمی فهمن!»

حالا شما حسابش رو بکنید این حاج خانوم با سواد! و باهوش! داره انرژی شو تو چه تیمی هدر می ده و دنباله روی چه کسی رو می کنه؟ جانِ «ساکاشویلی» زندگی قشنگ نیست؟ (گمان کنم منظور ابوذر از «غضنفر پلخمونی خارج نشین» همین لیدر وبلاگهای اوا خواهری ـ کمانگیر ـ باشه).

5- وبلاگ نویسی هم عجب بچه بازی ای شد! محتوا به فنا رفت و چیزی که مانده فید و خوارک و قالب و برنامه و کوفت و زهرمار است. البته دست کسانی که وبلاگستان را به این روز انداختند درد نکند، جمهوری اسلامی نگران وبلاگهایی بود که با محتوای سیاسی علیه مواضع رسمی می نوشتند و به جریانات سیاسی به دیده انتقادی نگاه می کردند، اما حالا با این دست گل هایی که غضنفرهای عشق اپوزیسیون به آب می دهند و کلاس نقد و حرف را به اسفل السافلین می نشانند فکر کنم یواش یواش جمهوری اسلامی فیلترینگ را هم شل کند پس؛ اختگی وبلاگستان هم مبارک باد! 

 6- در پایان این مطلب را تقدیم می کنم به دوست عزیز محمد الیاس که هنگام برداشت من از نوشته قبلی اش درباره سرکار فوق الذکر ناراحت شده بود و حالا در دو مطلب متوالی (+ و +) به مزخرفات همان سرکار انتقاد کرده، مخصوصا در مطلب دوم طنز جالبی به کار برده و شیوه استدلال فضائی را خوب تصویر کرده است. من هم این را اضافه می کنم؛ «طبق مرام بچه های پائین شهر اگر حرفی از دهن کسی دربره باید محکم بایسته و بگه: من گفتم! اگر هم لازم شد باز باید محکم بایسته و بگه: من گفتم و اشتباه گفتم! اما تربیت بالاشهری طوری است که حتی قدرت نداره بگه: من گفتم، چه رسد به اینکه اعتراف به اشتباه هم بکنه، تنها هنرشون همینه که به شعور دیگران توهین بکنن و بگن «منظورم چیز دیگری بود و شما بد فهمیدید!» حتی عرضه ندارن بگن: «بدگفتیم یا بد نوشتیم که سوء تفاهم شد» ... و چه می ماند جز تاسف؟؟؟

 


تتمه: جدی است: فاتحه بخوانید برای عزیز از دست رفته ی کلاشینکف، ... اگر دوستی وبلاگی به یک فاتحه نیرزد پس اصلا به چه دردی می خورد؟ | مصاحبه احمدی نژاد با لری کینگ موفق تر از حد انتظارم بود، با اینکه سوالها تکراری و جوابها قابل پیش بینی بود اما رعایت ادب و متانت مجری آمریکائی ـ برخلاف مجریهای بیشعوری که قبلا با احمدی نژاد مصاحبه کرده بودند ـ فضای خیلی جالبی درست کرد، فکر می کنم این مصاحبه خیلی از آمریکائی ها رو به فکرکردن ـ کار سختی که از عهده هر آمریکائی ای بر نمی آد ـ واداشته باشه | حالا جان من حال کردید فرصت طلبی رو؟ کیف کردید چطور ریاکارانه اخلاصم رو به رختون کشیدم؟ دلتون بسوزه! می خواستید خودتون هم اخلاص داشته باشید! (ببخشید شکلک زبون نذاشتم! به هر حال با زبون یا بی زبون پروژه پروژه خودشیفتگی است) | تکمیلی +

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 5 مهر1387 و ساعت 7:30 |

 

همانطور که می دانید در ساختار ادبیات بین جملات خبری و انشائی تمایز قائل شده اند، در علم اصول ساختار و نوع جملات و در علم فقه «جملات انشائی» و صیغه های عقود شرعی موضوع بحث هستند، یعنی آندسته از جملات انشائی که ابزاری برای ایجاد حق یا انجام تکلیفی هستند محور توجهات و تفاسیر فراوان در احکام شرعی قرار می گیرند.

جی. ال. آستین (J._L._Austin)در قرن اخیر و با استقبالی که پس از ویتگنشتاین به فلسفه زبان شد این تفکیک در اندیشه های مغرب زمینی هم وارد شده است و یکی از کسانی که درباره آن سخن گفته «آستین» است: «جی. ال. آستین بین کاربردهای قطعی[constative] و زبانی_کرداری[performative] واژه ها و کلمات تمایز قائل شده و توجه خود را بر جملات زبانی_کرداری متمرکز ساخته است... آستین دو ویژگی متفاوت برای کاربردهای زبانی_کرداری بر می شمارد: نخست اینکه کاربردهای زبانی به هیچ وجه چیزی را شرح نمی دهند یا گزارشی درباره آن نمی دهند، لذا حقیقی یا کاذب نیستند؛ و دوم اینکه یک جمله، در واقع انجام یک عمل یا بخشی از انجام یک عمل به شمار می رود»*

دکتر سروش نیز در یکی از سخنرانیهایش (آزادی بیان معضل تاریخی ما) با توجه به این نکته گفته بود: «فیلسوفان و متفکرانی که در باب آزادی بیان می نویسند یک خط کشی ظریفی انجام داده اند ... ما در مقام استفاده از زبان همیشه سخن نمی گوئیم بلکه گاهی عمل می کنیم و اینها با هم فرق می کند ... گاهی فقط استفاده خبری از زبان می کنیم اما گاهی با زبان یک کاری می کنیم ... وقتی من می گویم معذرت می خواهم این خودش یک نوع عمل است یا اگر بگویم من به شما اخطار می کنم یا به شما هشدار می دهم یا شما را دعوت می کنم [اینها در حکم عمل است]، یعنی ما گاهی حرف می زنیم و با حرفمان عمل می کنیم، این کارها در دایره آزادی بیان نمی آید»

بنابراین مسئله ای که مغفول مانده و باید به آن توجه کرد تفکیک آزادی بیان از آزادی عمل و ممانعت از سوء استفاده از کاربردهای زبانی و قلمی برای انجام اعمالی است که در حیطه بیان نمی گنجند. مثلا وقتی کسی می گوید فلان عالم باید فلان کار را انجام بدهد، یا حوزه علمیه در معضلات فرهنگی شهر قم مقصر است، یا عباراتی شبیه به اینها، نمی توان گفت که او در حال استفاده کردن از حق آزادی بیان است، او در موضع حکم کردن قرار گرفته و لحن خاصش را برای محکوم کردن و طرد کردن و بستن صدای مخالف به کار برده است.

قوانین مربوط به آزادی بیان شامل سخنانی که برای محکوم کردن، اهانت کردن و مانند اینها به کار می روند نمی شود و اگر به این وسیله حیثیت افراد یا حقوق آنها نادیده گرفته شود وظیفه دستگاه قضا مداخله و برخورد با متخلفین است. اما سستی دادستانی ها برای پیگیری و رسیدگی به چنین اعمال مجرمانه ای هم  باعث جری شدن افراد و به بازی گرفتن آزادیهای بیان و هم موجب از بین رفتن احساس امنیت و زائل شدن اطمینان به حکومت می شود. در چنین شرایطی اشخاصِ مخالف خودشان رأسا اقدام به مقابله و پاسخ گویی به سوء استفاده های انجام شده و جلوگیری از هتک حیثیت افراد بر می آیند و نتیجه ناگواری که به دنبال خواهد آمد بالاگرفتن جو تنش و مقابله و از بین رفتن امکان استفاده های سالم از حق آزادی بیان است.

 


تتمه: * پست مدرنیته و پست مدرنیسم، فصل بیست و سوم (فلسفه و تفسیر، رویکرد زبان شناسی؛ ایده ها و امور) از دامیانتی گوپتا، و منبع اصلی: J.L.Austin, how to do things with words, ed J.O Urman (Oxford: O.U.P 1962), P.5 | آستین را در google از دست ندهید یا حداقل در ویکی پدیا ببینید | سروش در همان سخنرانی گفته بود: «سلمان رشدی نمونه خیلی گویایی است برای اینکه معنی سوء استفاده از آزادی بیان را دریابیم»، سلمان رشدی یک داستان ساختگی و فانتزی را دستاویز اهانت به پیامبر اسلام قرار داده بود و حالا نگاه کنید ببینید این پدیده پایگاه تمامیت خواهان به خودش جرأت می دهد مصاحبه ساختگی با مراجع تقلید بنویسد و حرفهای خودش را در دهان ایشان بگذارد، واقعا اعتماد به نفس افسار گسیخته هم خیلی چیز خطرناکی است | واکنش تابناک به این مصاحبه خیالی هم خالی از لطف نیست | از دست ندهید: چرا حسین درخشان را ترک کردم؟

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 25 شهریور1387 و ساعت 11:52 |

اول از هابیل عزیز برای ارسال نوشته قبلی تشکر می کنم که طفلک با زبان روزه و سر پر مشغله زحمت لینک دادن در بالاترین را هم کشید و کلا ما را شرمنده خودش کرد. حالا فکر کنم می خواهد نقدی هم بنویسد، خدا عاقبت رفاقت را به خیر کند! اما مطلب چیز دیگری است:

 

من وبلاگ «برساحل سلامت» از خانمی به نام توحید لو را زیاد نمی شناسم اما از یک دوست وبلاگ خوان شنیده بودم که صاحبش آدم فرصت طلبی است و همه اش دنبال این است که از اتفاقات و ماجراهای سیاسی و غیر سیاسی تحلیل های شترگاو پلنگی و مناسب تفکرات خودش بسازد. وقتی به وبلاگ محمد الیاس (واژگون) سر زدم دیدم در آخرین نوشته اش گفته: « ... وبلاگ خانوم دکتر توحیدلو که مدام در حال رصد سایت های خبری است تا خبری را پیدا کند و در مورد آن حرفی بزند و یک پست به آمار پست هایش اضافه کند» دستم آمد که حرف آن رفیق عزیز بیراه نبوده است.

حالا اتفاقی که افتاده اینست که دانشطلب بدبخت هم خوراک فرصت طلبی ایشان شده است، که چی؟ «ادب و احترام را رعایت نکرده» و «چقدر جالب است که یک طلبه اینقدر صریح به یک آدم تمامیت خواه پاسخ می دهد!» ... همه دستاویزشان هم همین نوشته آخر وبلاگ است. جالبتر اینکه در جای دیگری هم پیوند همان مطلب را به اشتراک می گذارند و کار به جایی می کشد که می نشینند درباره یک آدم ذاتا بی ادب وگستاخ! (یعنی من) صحبت می کنند، این به آن می گوید تو از دار و دسته اش هستی که لینک دادی او هم به این می گوید که نخیر! تو از گروه او هستی. نمی دانم چرا تا چنین اتفاقی می افتد عده ای از پیش خودشان یک آدم صغیر یا محجور می سازند که هیچ چیز نمی فهمد، فرق ادب و بی ادبی را نمی داند و لازم است به او بگویند که چه کار بدی کرده و خلاصه محتاج هدایت روشنفکرانه است!؟ آخر سر هم با ژست یک عقل کل سراغ تحلیل می روند که: ببینید! به طور کلی این ادبیات شایسته ی  ...

حالا سوال من از این خانم محترم این است که اگر واقعا نوشته من اینقدر بی ادبانه بود و موضع شما نسبت به آن منفی است و شما را نگران جو مثبت گفتگو کرده چرا به انتشار آن کمک کردید؟ اگر می خواستید چیزی درباره قائله ای که نوری زاد به پا کرده بنویسید چرا سراغ پاسخ های مودبانه تر سایت های اصولگرا نرفتید؟ اصلا مگر خودتان نگفته اید که: « ماجرا ... در این هفته در بسیاری از وبلاگ ها، خصوصا وبلاگ هایی با گرایش دینی و نویسندگانی که خود طلبه هستند مورد توجه قرار گرفت» پس چرا در کمترین زمان ممکن نوشته بنده را دستاویز قرار دادید؟

خانم محترم! لازم نمی دانم از خودم دفاع کنم و بگویم که از الفاظ دور از ادب استفاده نکرده ام، نخیر اتفاقا با صراحت می گویم که این جور حرف زدن بعضی وقتها لازم است و حکمت اش را هم کسانی می فهمند که نسبت به بعضی موضوعات حساسیت ها و نگرانی های جدی دارند. وقتی حقیری مثل آن نویسنده هتاک در کمال نادانی و تعصب به چیزهایی می تازد که از نظر ما ارزشمند و حیاتی است قلم که هیچ! لازم باشد اسلحه هم دست می گیریم و روبرویش می ایستیم، منطق که تعطیل شود جایی برای لطافت زبان و احترام و این حرفها باقی نمی ماند، طرف حرفهایی زده که اگر با پاسخ درخور روبرو نشود و برایش پشیمانی به بار نیاورد حساب آینده مان با کرام الکاتبین سر راست می شود.

سرکار باسواد! من بدم نمی آید که کسی حرفم را نقد کند یا ادبیاتم را نامناسب بداند، اما تعجب می کنم از کسی که بدون کمترین آشنایی چنین مصادره به مطلوبی کرده باشد و اینطور ماهرانه هنر سوء استفاده را به نمایش بگذارد و به این بهانه تحلیل های فضایی و من درآوردی هم از فونکسیونالیسم و تاریخ مرجعیت و ... هم بسازد. امیدوارم متوجه عرض بنده شده باشید؛ لب کلام بنده این است که شما با این کمالاتِ نمایان حتما متوجه می شوید که هر طریقه و روشی به مناسبت محل خودش موضوعیت پیدا می کند. فکر نمی کنم شما به جز نوشته آخری چیز زیادی از وبلاگ ما و نوشته هایی که قبل از تعلیق چند ماهه نوشته می شد خوانده باشید و الا خجالت می کشیدید و اینطور از آب گل آلودِ دغدغه های وبلاگ نویسِ کوچکی مثل من برای خودتان ماهی نمی گرفتید. 

 این سوال همیشه توی ذهن من بوده است که آیا جماعت روشنفکر نمای عشق شهرت هیچ وقت به چیزی فراتر از بیرون گود نشستن و تفسیر کردن این و آن اهمیت خواهند داد یا نه؟ هیچ وقت می شود که بگویند من به فلان مسئله حساسیت و اعتقاد دارم و غیرتم اجازه نمی دهد که ساکت بنشینم؟ حدس من این است که این طایفه این نوع موضع گیری و اعلام حساسیت را بی کلاسی! و دور از شأن عقل کلی خودشان می دانند و مدام در برج عاج خودشان حرفهای ثابتی را تکرار می کند، اشکالی هم ندارد، من هم خود را خسته نمی کنم و قصد هدایت کسی را هم ندارم فقط خواستم عنوان کرده باشم که خوب نیست آدم از هر نمدی برای خودش کلاهی بسازد.

تمام دغدغه من این بود که اسلامی که قرار است با تمامیت خواهی جمع بشود اصلا اسلام نیست اما خانم توحید لو خیال کرده چون به آقای مکارم توهین شده چنان واکنشی داشته ام و تیتر زده اند که: وقتی آرمان‌هایمان هم می‌شود وجه المصالحه! که یعنی طرف نمی تواند بین اصل و فرع تفکیک کند! خانم توحید لو فرموده اند: «با این نگاه فونکسیونالیستی باید آزرده شوم وقتی می بینم فردی می خواهد از همه مراجع بالاپوشی در خور حاکمیت بسازد» و من عرض می کنم؛ اصلا حیف وقت شریف شما نیست که به بحث درباره فقه و تاریخ فقه و ولایت ومسائل اینچنینی تلف شود؟ شما که دغدغه همه را خُرد می بینید و آن را به «یک نپسندیدن ناقابل» تقلیل می دهید بهتر نیست راه خودتان را از متدینین معتقد به ولایت فقهاء جدا کنید، بر ساحل سلامت خودتان بنشینید و همانطور که فرموده اید «البته باید تمرین گفتگو کنیم» به همان تمرین گفتگو بپردازید؟ یا این موضوع را تحلیل کنید که چرا این اواخر دختر ترشیده ها جوجه خروسها را به دام می اندازند؟

نوشته من یک اخطار کوچک و در حد خودم به امثال نوری زاد بود که فکر نکنند همه مذهبی ها و معتقدین به فقه اسلام مثل آنها فکر می کنند، تذکر محکمی بود به کسانی که تصور می کنند همه خوبیها در طرف خودشان جمع است و هر چه بدی و اشتباه هست از طرفی است که با آنها همراهی نمی کند و اگر همه مثل آنها فکر کنند دنیا گلستان می شود و تلنگری بود به آدمهایی مثل نوری زاد که اگر کاستی و ناراستی ای می بینند بدنیست به جای تحلیل و پیدا کردن مقصر نگاهی هم به هیکل ناراست و کارهای نادرست خودشان بیاندازند.

 


تتمه: خاطره جالب دهنمکی را درباره واجب شدن فحش و ناسزا بخوانید، قشنگ است، بالاخره گاهی فحش در راه خدا جان آدمها را نجات می دهد | درباره آن نوشته تند؛ من کاری را که لازم می دانستم و از دستم بر می آمد انجام دادم و حالا هم قضیه برایم تمام شده است چون آقایان مراجع صلاح کار خودشان را بهتر می دانند چیزی که می ماند به قول بچه ها همین جمله است که؛ خمینی شاهد باش، ما اعتراض کردیم! | نویسنده آهستان  که در وبلاگشان از نوری زاد دفاع کرده فرموده بودند: «فكر كردم با يه نقد درست و حسابي طرف هستيم... ولي همان پاراگراف اول قيد خواندن را زدم» و بنده جسارتا عرض می کنم که قصد من نقد نبود، واکنش و مقابله به مثل بود، نقد محترم و مقدس تر از این حرفهاست که خرج نوری زاد شود. اگر دقت کنید او آدمی است از همه چیز حتی از عنوان «بیائید زیارت جامعه بخوانیم» ! و رابطه دوستی با آوینی سوء استفاده می کند تا خودش را ثابت و دیگران را در موضع اتهام قرار بدهد | به دوستانی که احوالپرس بنده شده اند سلام می رسانم و متشکرم از اینکه فراموشم نکرده اند، از ارمینه بنده ی حساس خدا، از جواد رفیق با مرام، از دوست فهیم و فرهیخته رضا.ق که گفته بودند «یادم نمی آید دانشطلب درباره موضوعی اینقدر سفت و سخت و تند و گزنده سخن گفته باشد» که اگر بگذارند بعد از این هم چنین کاری نخواهم کرد، از محمد الیاس فعال و بی ریا که نمی دانم از کجا برداشت کرده که نعوذبالله من به سواد آقای خامنه ای اشکال کرده ام، از کلاشینکف شهرستان که حتما از نبودن و ندیدن ما خوشحال است، و بالاخره از بالاترینیها Rhye  و amirreader و Albert و سایرین، از همه ممنونم و قول می دهم اگر روزگار کمی سر سازگاری نشان بدهد حتما برگردم ......حالا جان من از این خبر آخر خیلی ناراحت شدید نه!؟| و نوری‌زاد عامل مشكلات فرهنگی قم است!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت 22:14 |
 

 

مطلب زیر به قلم دانشطلب و برای قرار گرفتن در مدرسه ما نوشته شده:

 

 

مخالفت با آزادی بیان در جمهوری اسلامی موضوعی تازه ای نیست اما تعرض به مرجعیت آنهم مرجعی که نسبت به مسئله دوستی با مردم اسرائیل حساسیت نشان داده از طرف یک عنصر وابسته به جریان تمامیت خواه نوع تازه ای از جنایت است،  اینها نوشته های یک کیهان نویس کثیف است:

مسئله بسیار مهمی که آقای مکارم به آن توجه نکرده اند این است که دخالت وتاکید ایشان درجابجایی مشایی ، علاوه بردخالت در وظیفه وکاررایج دستگاه های ذیربط ، دخالت درحیطه رهبری نیز هست . وقتی رهبری صاحب سخن و شجاع که پیش از ظهور هر خطری ، زنگها را به صدا درمی آورد، اداره جامعه ما را هم بلحاظ شرعی وهم قانونی به عهده دارد ، هرگز دراندازه احدالناسی حتی یک مرجع نیست که بخواهد برای یک امرحکومتی خط ونشان تعیین کند . یکی از علت های درهم پیچیدگی اوضاع ما درکشور ، همین دخالت های بی حدومرز مراجع و امام جمعه ها و روحانیانی است که درامور حکومتی دخالت می کنند و هرگز نیز مسئولیت عواقب ناشی از دخالت های مکررخود را نمی پذیرند.

من متاسفم که چرا جناب مکارم برای اثبات قدرت مرجعیت هم که شده حکم فساد سیاسی رحیم مشایی را صادر نکردند تا آنوقت معلوم شود قدرت سخنشان چقدر است؟ در تعجبم که چرا مراجع دخالت امثال مشایی در امور سیاسی را تحریم نکردند؟ من متاسفم که مراجع قم بیش از حد محافظه کاری می کنند و بیش از اندازه بازتاب های خارجی و شرایط بین المللی را در نظر می آورند و از بیم اختلاف اظهار نظر نمی کنند. من متاسفم که تبعیت از شخص ولایت فقیه در جمهوری اسلامی با خفقان و حذف همه کس ـ حتی مراجع تقلید ـ مساوی گرفته شده، من متاسفم که رهبری منزلتی والاتر از سلاطین قاجار یافته و مجیز گویان و ملیجکانی بیش از آنها پیدا کرده است.

 با این وضعیت باید خاک بر سر این نظام و طرفدارانش کرد. حقیقتا خاک بر سر جمهوری اسلامی که قدرت مراجعش به اندازه قدرت مراجع قاجاریه هم نیست: انگار نه انگار که اجداد همین مردم در دوره قاجار ده سال تمام در قفقاز به حکم مرجعیت با غول بی شاخ و دم روسیه جنگیده اند، انگار نه انگار سپهسالار صدراعظم برای رفع حکم تکفیر خودش را به آب و آتش می زد، ... مگر دوره مشروطه مردم به خاطر مهاجرت مجتهدین تهران جلوی گلوله نرفتند؟ مگر دربار قاجار نبود که با تلنگر یک مرجع تقلید تکان می خورد؟ مگر آقانجفی و شیرازی و نوری و خراسانی مرجع تقلید زمان قاجار نبودند؟ مگر محمدرضا نبود که سرش را جلوی بروجردی بالا نمی آورد؟... مگر انقلاب ایران مدیون حرکت مراجع نیست؟ حالا آفتاب از کدام طرف طلوع می کند که در جمهوری اسلامی مرجعیت طلبکار پیدا کرده است؟

محمد نوری زاد  آخوندهایی که در این نظام مسئولیت گرفتند و تا خرخره از بیت المال به صیغه بلعت نوش جان فرمودند حواسشان نبود که دارند آبروی روحانیت و مذهب را می برند و حالا توله های دست آموزشان طلبکار مرجعیت هم شده اند که چرا مردم بی دین می شوند؟ و کدام درازگوشی است که نداند مردم خصومتی با آخوندهای قم ندارند که سرشان در درس و بحث است و جز در موارد تهدید شریعت وارد سیاست و بازیهای بچه گانه اش نمی شوند. صدا و سیما که بوی لجن نفت از آن بلند است چه کاره دین بوده است؟ وزارت فرهنگ که از درآمدهای ارزی تآمین می شود چه غلطی می کند؟ سازمان تبلیغات که هر سال نگران افزایش بودجه اش است چه گلی به سر دین زده است؟  آن روزهایی که جناب خامنه ای با دولت کریمه اصلاحات طریقه مدارا گرفته بودند مگر سگهای کیهان نویس مسببان بی دینی مردم را رصد نمی کردند؟ یا شاید زمانی که خاندان هاشمی به توسعه تیول خود مشغول بودند مملکت از فیض رهبری محروم بوده است؟ چه چیزی بیشتر از مال اندوزی و قدرت طلبی روحانیون سیاسی و سکوت رهبری و قوه قضائیه باعث ناامیدی و شک و بی دینی مردم شده است؟ این همه مدت مراجع چه کاره بوده اند که حالا پاسخگو باشند؟ قرنهاست که روحانیت ساده زیست و عابد و زاهد در این مملکت حضور دارد و چشم متدینین برای صیانت از دینشان به زبان و قلم آنها دوخته شده اما در این زمان و در این نظام طرح تازه ای درافتاده که گویا با خفقان مرجعیت در حال تکمیل است.

اصلا مگر جرم پهلوی ها چه بود؟ شور روابط با اسرائیل را درآوردند و مرجع تقلیدی را که صدای اعتراضش پائین نمی آمد دستگیر و تبعید کردند و لجبازی سر همین قائله باعث رفتنشان شد، والا در فساد و ظلم و حیف و میل بیت المال و ساختن دربار که فرق چندانی بین جمهوری اسلامی و پهلوی و قاجاریه نیست. حالا جمهوری اسلامی عینا پا جای پای پهلوی ها می گذارد: مسئله ای به اهمیت دوستی با مردم اسرائیل ماستمالی می شود، به حرف مرجع تقلیدی که موضع خودش را اعلام کرده وقعی نهاده نمی شود و سگهای تربیت شده مرجع تقلید مزبور را در موضع محاکمه قرار می دهند، مبارک آیت الله خمینی باشد! مبارک طالقانی و مطهری باشد!

ایکاش آقای مکارم بجای دخالت درکارهایی که به حوزه های دیگرمربوط است ، باشجاعت تمام می آمدند و میلیاردها وجه مقلدینشان را به حساب دفتر رهبر، که خود مرجعی شجاع و مدیر و مدبرو متقی است و امتحانش را درعرصه های گوناگون پس داده و اداره یک کشور و توجه به انتظارات یک جهان با اوست واریز می فرمودند وسایرمراجع را نیز به این مهم دعوت می کردند و باتجمیع این وجوه ، دست رهبر را برای کارهای بزرگی که درپیش است ، می گشودند .

چشم همه متدینین روشن! خوش اشتهایی به جایی رسید که برای دسترنج هایی که با طوع و رغبت به مراجع تقلید سپرده می شود دندان طمع تیز کرده اند، مبالغی که باید بنا بر صلاحدید شخص مراجع صرف امور لازم شود حالا در طرح جدید و برای کارهای بزرگی که در پیش است! باید به کجا تحویل  شود؟ به دفتر رهبری!!! آنهم نه دفتری که از بودجه و اختیار محروم است بلکه دفتری که فارغ از هر نظارتی بنیادهای بزرگ با درآمدهای نجومی در آستین دارد. بنیاد مسکن ، بنیاد مستضعفان، بنیاد شهید و امور ایثارگران، کمیته امداد، صدا و سیما و سازمان تبلیغات و سپاه و غیره و غیره و  غیره ... بس نیست؟ ... کدام امتحان پس داده شده است؟ کدام کشور اداره شده؟ چه کار بزرگی است که تا به حال تکمیل نشده و قرار است انجام شود؟ نکند کافر کردن کامل مردم!؟

حالا که اینطور است اصلا چرا جناب مکارم و باقی مراجع قید درس و بحث را نزنند؟ چرا قلمشان را نشکنند و نروند پای درس آقای خامنه ای که ببینند ایشان فقه و اصول را چطور درس می دهند!؟ چطور است اصلا ادره املاک و اموال حوزه های علمیه و آستان قدس و همه موقوفات هم به دفتر رهبری واگذار شود تا ایشان به صلاحدید خودشان دخل و خرج کنند!؟ یا چطور است که درباره آیت الله سیستانی و وجوهات ایشان هم که مسلما از باقی مراجع بیشتر است تصمیماتی گرفته شود!؟... زهی بی شرفی و حماقت! زهی دنائت و حرام لقمگی!

مراجع ما را همان به که درمحدوده احکام شرعی به ایراد نقطه نظرات خود بپردازند و از ورود به عرصه هایی که تبحرش را ندارند پرهیز کنند .

لابد منظور همان عرصه هایی است که آقای خامنه ای در آن تبحر دارند!!! ایشان تبحرش را از کجا آورده؟ آقای خمینی تبحر مخالفت سیاسی را از کجا آورده بود؟ حقوق بین الملل خوانده بودند یا علوم سیاسی؟ شاید هم ازپدر به ارث برده اند؟ البته قبل از جمهوری اسلامی که امثال حسن خمینی در آن ارث اجدادی می برند و قوره نشده صاحب حقوق سیاسی می شوند خبری از ارث و میراث نبوده است. حالا چطور است سگهای کیهان نویس درباره بعد از این رهبر هم تصمیم بگیرند و خودشان جلو جلو کسی را که مناسب افکارشان است انتخاب کنند؟ چطور است بگوئیم مجتهدین مجلس خبرگان هم به طریق اولی به همان محدوده احکام شرعی کفایت کنند و وارد سیاست نشوند و اجازه بدهند حرام خورها خودشان راهی را برای ادامه اکل باطل شان پیدا کنند؟!

 اشتباه از این سگ یا سگهای دیگری که پای رهبری عوعو می کنند و به جای حاکمان به جان مراجع و مجتهدین افتاده اند نیست، اشتباه از زمانی است که یک شبه حجة الاسلامی تبدیل به آیت اللهی شد و مسببات سقوط شأن مرجعیت فراهم آمد، اشتباه  زمانی شد که سواد با سیاست و مرجعیت با رهبری یکی گرفته شد و تمام شئون «ولایت فقها» در شخص رهبر خلاصه شد، اشتباه زمانی پیدا شد که رهبری واحد با دیکتاتوری و تک صدایی خلط شد، اشتباه زمانی اتفاق افتاد که متفکرین کار را تمام شده فرض کردند و کاسه لیسان خودشان را جای متفکرین جا زدند، اشتباه زمانی رخ داد که مطهری به خون خودش غلطید، اشتباه زمانی جدی شد که ریشه نقد خشکید تا کار به جایی برسد که از آدمها بت بسازند و آزادی اظهار نظر و حق اعتراض انسانها را ـ حتی در حد مراجع تقلید ـ تمسخر کنند.

 

 


 

تتمه: من خودم منتقد و مخالف بعضی اظهار نظرهای مراجع هستم (و حتی در یک نمونه به اظهار نظر آقای مکارم درباره مقایسه اقتصاد ما با ترکیه انتقاد کردم ) اما اینکه کسی پیدا شود و حق اظهار نظر را ممنوع کند بی سابقه و خارق العاده و نشانه اوج حماقت و عصبیت است. ضمنا از فساد اقتصادی درباره آقای مکارم یا سایر آقایان مراجع ـ که نوری زاد زیرکانه و با اشاره به قضیه پالیزدار آن را در لفافه عنوان کرده است ـ هیچ اطلاع موثقی ندارم | نوری زاد یک عقده ای تمام عیار است و از یکسال و خورده ای پیش ـ لابد از زمانی که ضرغامی با او بد شده ـ به زمین و زمان گیر می دهد و  به جز مقام عظمای ولایت! و مقام ربوبیت از همه طلبکار است و دائما برای نشان دادن و اثبات کردن خودش دست و پا می زند. ببینید: درتعجبم که چرا هیچ کس از هشت سال نویسندگی سالهای پرالتهاب من شکایت نکرد [!] یا این: یک هنرمند دوستدارنظام ... کسی که شاید بیش از خودشان به روحانیت پاک وشریف خدمت کرده و دربرنامه های مستندش به شرافت و شوریدگی معرفتی آنان پرداخته است. [!] نوری زاد هار شده است و هاری او هم مسلما اثر خوردن پولهای نفتی کیهان و صدا و سیما و ... است.حالا فکر می کند همه مثل خودش خر تشریف دارند که نفهمند با اسم مستعار در وبلاگ خودش برای خودش کارنامه افتخارات می نویسد تا مگر چرندیاتش پذیرفته شود | او دنبال این است که مورد توجه قرار بگیرد و حالا به مقصود خودش رسیده  اما اگر سیستم درست کار کند باید طوری با او رفتار شود که فکر چنین عملیاتی از هر شخصیت فرصت طلبی گرفته شود از همین وبلاگ درباره آخرین شاهکار! تلویزیونی نوری زاد:  چهل سرباز؛ وقتی یک نمایش رادیویی به تلوزیون می آید | نوری زاد و حسین شریعتمداری و اغلب کیهانی ها کسانی اند که خودشان ـ و تنها خودشان ـ را نماینده رهبر می دانند و حق صحبت و اظهار نظر را فقط برای رهبر و برای نماینده راستین اش ـ یعنی خودشان ـ قائل اند و فقط وقتی از اوضاع سیاسی راضی می شوند که فقط خودشان از حکومت نفع ببرند و جز صدای خودشان صدای هیچ کس شنیده نشود؛ یعنی یک توتالیتاریسم تمام عیار. | اين هم واكنش يه نفر به اين مطلب: وقتی آرمان‌هایمان هم می‌شود وجه المصالحه!  و پاسخ آن :  اسلامی که با تمامیت خواهی جمع شود اسلام نیست

+ نوشته شده توسط هابیل در چهارشنبه 20 شهریور1387 و ساعت 1:40 |