تبليغاتX
مدرسه ما

 

سیدحسن موسوی (موسوم به خمینی) نمی خواهد از ساز زدن به نفع اصلاح طلبان و خنثی کردن شخصیت امام دست بردارد، امام حتما باید یک چهره مهربان و یک روحانی صلح کل باشد یا به یک شخصیت افتاده و اصالة الجواز سیاسی تقلیل پیدا کند که آغوشش برای پذیرفتن هر نوع سیاست و هر نوع روش زندگی باز است! چیزی که امروز به دروغ «بیت امام» خوانده می شود خودش عهده دار تحریف امام شده، نوشته زیر را خطاب به همین بشر نوشته ام:

 

جناب آقای سیدحسن آقای لُپ گلی!

اشرافیت از دو جا نشت می کند؛ ثروت و نسب! تو هر دو را داری و بدتر اینکه سعی می کنی نسبت ژنتیکت با امام را چماق کنی و مثل خان و اربابی که مالک است و دیگران رعیت و مکلف به ملاحظه اش رفتار کنی! می خواهی غوره نشده ادای مویز دربیاوری. اینجا می خواهم بگویم که اشرافیت تو از خیلی قبل تر ها ثابت شده و می دانم اینقدر هم به آن حساس هستید که توی جلسه مجمع تشخیص تلفات هم داده اید! نمی خواهم اداهای اشرافیت ات را نقد کنم یا آلت دست شدنت را برای یک مشت اصلاح طلب بی وجود به سخره بگیرم که اصلا ارزشش را نداری! می خواهم دو کلام حرف سطح پائین به زبان ساده بگویم که قدرت فهمش را داشته باشی و زیاد هم به مغزت فشار نیاید. قصه اینست که جدای از این اشرافیت، تو حماقت های بچگانه ای هم داری که خودت اصرار می کنی با دست خودت افشایشان کنی و فریاد بزنی که بعله! من عقب مانده هستم!

گریزی می زنم به چند وقت پیش که رفته بودی صدا و سیمای ضرغامی به مستند همان نسبت ژنتیک راجع به پدربزرگت اظهارنظر کنی؛ از جاهایی که حواس پرتی و عقب ماندگی ات را جلوی چند میلیون بیننده هوار زدی همانجایی بود که آن مجری پاچه خوار شبکه یک، همان فرزاد جمشیدی حراّف و عوام مسلک، از تو خواست که در پایان گفتگوی پربارتان رو به مرقد پدربزرگت چیزی بگویی و درد دلی بکنی، برگشتی و با اطمینان به نفس فوران کرده ات گفتی: «در خرابات مغان نور خدا می بینم، این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم!» و هیچ هم فکر نکردی که این چه خزعبلی بود که سر هم کردی! این چه درد دل بی ربطی بود که از سر بی سوادی به زبان آوردی!؟ نگفتی مردم پیش خودشان می گویند: ای خاک بر سر تو و آن درس خواندنت که می خواهی پس فردا علم کنی و به اتکاءش از این مردم بدبخت سواری بگیری؟ نگفتی مردم پوزخند می زنند و می گویند «دشمن دانا به از نادان دوست»؟

کاش صدا و سیما صاحب درست و حسابی داشت، که الحق باید می آمد همانجا یقه ات را می گرفت و با اردنگی بیرونت می کرد که اول بروی سواد ابتدایی ات را کامل کنی، بعد بیایی جلوی چند میلیون بیننده راجع به امام ناله های شاعرانه بزنی که: «این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم»! واقعا نور خدا می دیدی!؟ حالا گیرم که دیدی! نور خدا از مرقد خمینی عجیب است؟ بـا این حواس جمع و اطمینان به نفس فوران کرده ات می خواهی «شاخص» شناخت امام هم بشوی! برداشتی نامه نوشته ای که می خواهم کتبا جلوی تحریف امام را بگیرم! خودت را مسخره می کنی یا مردم را؟

الحمدلله که معلوم شد حماقتت فقط به آن ژست های مسخره و سواری دادن های سیاسی محدود نیست! با طلبکاری به صدا و سیما اعتراض می کنی که مستند شاخص خشونت طلبانه است! و چهره امام "من" را مخدوش کرده! اعتراض می کنی که: «چنانکه از منابع موثق شنيده‌ام، برنامه‌اي تحت عنوان شاخص در تلويزيون پخش مي‌شود و به گونه‌اي غير صادقانه و تحريف‌آميز، شخصيت جامع عارف کامل و مهربان و رهبري مقتدر امام خميني(س) را مخدوش نموده است.» اما آقای لُپ گلی! مستند شاخص هر شب چند بار از تلویزیون پخش می شود آنوقت تو نامه می نویسی که «از منابع موثق شنیده ام»!؟ خُب بیجا می کنی که از منابع موثق شنیده ای! غلط می کنی به چیزی که ندیده ای اعتراض می کنی! اگر زورت می آید خودت ببینی و در اندازه خودت (نه سهامدار مطلق امام) اظهار نظر کنی، بیخود می کنی که نامه می نویسی و اعتراض های پا در هوا سر هم می کنی! بیخود می کنی به اسم امام خودت را دلقک دوستان خراب سیاسی ات می کنی!

حالا خودمانیم، «منابع موثق» تو چه کسانی هستند؟ غیر از انصاری های معلوم الحال؟ و یک مشت پیر و جوان اصلاح طلب عقب افتاده تر از خودت؟ غیر از همانهایی که با بودجه های میلیاردی دور و برت جمع کرده ای و فکر می کنی «مردم» همین ها هستند و هر حقیقتی که هست را می شود و "باید" از زبان همین ها شنید؟ و هر حرف مخالفی که پیدا بشود ساخته و سعایت بدخواهان است؟ غیر از همین هایی که از امام دم می زنند اما از حرف های امام ترس به وجودشان می افتد؟ غیر از همین بوقلمون صفت هایی که بین امروز و دیروزشان فرسنگ ها فاصله افتاده؟ و تو اسمشان را نزدیکان امام می گذاری؟

آقای سیدحسن آقای لُپ گلی!

بگذار یک چیزی را دوستانه به تو نصیحت کنم! عصر قاجار و دوره ارباب رعیتی تمام شده! اگر زیر گوشت خوانده اند که داشتن «منابع موثق» و اطرافیان پاچه خوار و بادنجان دور قاب چین شرط مرجعیت و آقایی است اشتباه خوانده اند! اگر زیر گوشت خوانده اند که پس فردا "آقا" می شوی و اگر خودت بروی تحقیق کنی باعث عار و افتت می شود غلط خوانده اند! اگر زیر گوشت ناله کرده اند که تا بوده همین بوده و "آقایان" بیوتشان را اداره می کرده اند و بیوت به امورات مردم رسیدگی می کرده اند بی خود کرده اند! اگر فکر کردی که با اینکارهایت و این موقعیتی که به دست آورده ای ارج و قربی به ارث می بری و می توانی از مردم سواری بگیری کور خوانده ای!  این خواب ها را باید از سرت بیرون کنی که تو «هیچ» نیستی! هزاری هم که زور بزنی از هیچ بالاتر نمی آیی!

این را هم خالصانه اضافه می کنم؛ مگر فرزندان معنوی امام مرده باشند که ساکت بنشینند و بگذارند امثال تو کاری کنند که پس فردا بنیانگذار این حکومت متهم به راه انداختن سلسله خمینیه بشود، نه! خیالت تخت باشد که ماها نمرده ایم و می ایستیم و حماقت و ساده لوحی امثال تو را فریاد می زنیم، تا مردم بدانند که امام «یکی» بود و امثال تو نهایت افتخارشان انتساب ژنتیک به امام است نه انتساب به مرام امام! داد می زنیم که والله امام بیت ندارد! خودش رفت، پسرش رفت، همسرش رفت، بیتی از امام نمانده که تو یا برادرانت نماینده اش بشوید. چیزی که مانده و هست بیت شما نوه های لُپ گلی امام است، نه بیت امام!

 


تتمه: پاسخ مستقیم ضرغامی به سیدحسن: «نمي‌خواهم رنجنامه بنويسم كه يكبار براي هميشه پدر رنج كشيده شما از طرف همه ما بچه‌هاي انقلاب آن را به يادگار گذاشته است. سخن اين است همانگونه كه به حكم وظيفه فرزندي امام، اعتراض جدي به اقدامات صدا و سيما داريد؛ اي كاش همين گونه هم نسبت به حوادث 8 ماه گذشته و جفائي كه دشمنان انقلاب و اسلام به اساس نظام جمهوري اسلامي و ميراث گرانبهاي امام كردند ، و بغض و كينه ساليان خود را در كوچه و خيابان فرياد زدند؛ بيانيه مي‌داديد و آن اقدامات شرم‌آور را نيز محكوم مي‌كرديد. با شما ناگفته‌هاي فراوان ديگري نيز دارم . اين مقدار هم صرفاً به دليل علني شدن دستخط مستقيم جنابعالي بود كه تصور آن نمي‌رفت» | سرمقاله شریعتمداری: «فقط سران فتنه و مديران بيروني آنها از پخش سخنان روشنگر حضرت امام(ره) لطمه ديده اند و چنانچه آقاي سيدحسن خميني، خود اين برنامه ها را مشاهده مي كرد به يقين نگراني و سراسيمگي دشمنان امام(ره) را به عنوان نظر "منابع موثق " مطرح نمي كرد و حرمت و ساحت مبارك امام راحل(ره) را نمي شكست.» |  آهستان می نویسد شاخص ایرادی ندارد، اشکال از خود امام است: «نگاه اين جماعت به امام فقط براي اثبات خودشان است. يعني امام خميني، از نظر آنها كسي است كه به آقاي كروبي چند تا مجوز و چند تا حكم داده! امام كسي است كه آقاي موسوي نخست‌وزيرش بوده! امام كسي است كه سيدحسن خميني، نوه‌اش هست! امام كسي است كه آقاي صانعي مي‌گويد! امام كسي است كه مجمع روحانيون مي‌گويد! تا اين‌جاي كار، امام خيلي خوب است و بايد نظراتش زنده بماند. اما اگر بگوييم كه امام خميني مخالف سرسخت توطئه عليه انقلاب و جمهوري اسلامي و ولايت فقيه بود، ديگر نگاهمان جناحي شده است! اگر سخنان امام را درباره لزوم برخورد قاطع با عوامل ضدانقلاب و ضدنظام پخش كنيم، گزينشي عمل كرده‌ايم! اگر مخالفت امام را با ملي‌گراها و ضدانقلاب نشان بدهيم، امام را بد معرفي كرده‌ايم! بالاتر از همه اينكه امام را تحريف كرده‌ايم!» | دوست دیگری می گوید: «اعتراض جناب سید حسن خمینی با عنوان پخش تحریف گونه ی سخنان امام، مانند آنست که یک جلسه تفسیر موضوعی قرآن درباره موضوعات مختلف (مثلا یکی از آنها جهاد و شهادت باشد)برگزار کنند، بعد یکی بیاید بگوید: وا اسلاما، چهره رحمت قرآن مخدوش شد! چرا فقط آیات جهاد و شهادت و قتال را میگویید؟ برنامه شاخص، بصورت موضوعی، سخنان امام را تقطیع و در هر قسمت یک موضوع خاص را پخش میکند. این میشود تحریف و پخش گزینی غیرصادقانه؟» | دودینگ می نویسد: «اشاره به فرزندی امام، چه وجهی در این نامه دارد؟ و وظیفه‌ی فرزندی امام چه معنایی دارد که سیدحسن خمینی با توسل به این عبارت خواسته اعتراض جدی خود را ابراز کند. آیا مثلا همین نامه را اگر کسی غیر از فرزند امام می‌نوشت، قضیه تفاوت می‌کرد؟» | و دیگری+ می گوید: «آقای سید حسن خمینی ، ظاهرا خود را در کسوت ولیعهد می بیند نه یک شهروند عادی که فقط در شناسنامه اش نام پدربزرگش روح الله موسوی خمینی است. بنابر این هر گاه که این ولیعهدی احتمالا مخدوش می شود، به واکنش می افتد اما آنگاه که پدربزرگ را به موزه تاریخ فرستادند ککشان هم نگزید.» | حتی اقلیتی های مجلس شاخص را تأیید کردند | درباره شباهت نامه سیدحسن و مرعشی این را ببینید | و اینهم نامه دانشجويان عدالتخواه به ضرغامی: «سوال جدي اين جاست كه چرا رسانه ملي پس از گذشت دو دهه از درگذشت امام راحل به پخش اين سخنان اقدام مي كند؟! اي كاش جنابعالي، كمي زودتر قفل آرشيو خاك خورده صدا و سيما را به روي سخنان انقلابي حضرت امام مي شكستيد و اجازه نمي داديد عده اي اين سخنان و آن آرمانهاي بزرگ را در طول دو دهه از اذهان ملت و مسوولان پاك كنند» | حاج‌ سيدحسن‌آقا! اين تذهبون؟ : «اتفاقا آن منبع موثقي كه به آقاي سيدحسن خميني اطلاع داده، خوب مطلب را دريافت كرده است. قاطبه مردم نيز با ديدن آن مواضع امام(ره) در برابر جبهه منافقين، ناخودآگاه ذهنشان به فتنه اخير و منافقين جديد معطوف شد.»

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 19 بهمن1388 و ساعت 18:53 |

 

«یک لحظه طوفان می شود، باد داغ و تندی به صورتت می خورد و چشمهایت را می سوزاند، احساس بی وزنی می کنی، طوفان یکباره از جا بلندت کرده است، همه جا روشن می شود، انگار خورشید روی زمین افتاده باشد، پشت سرت درد می گیرد و روی زمین کشیده می شوی، احساس می کنی چشمهایت در حدقه می گردند و دیگر همه چیز تاریک می شود... همه جایت درد می کند، اصلا با تمام وجودت «درد» هستی، صداهای مبهمی می شنوی اما نه چیزی می بینی و نه چیز خاصی درک می کنی، درد آنقدر می آید که فقط به درد فکر می کنی، درد که زیاد می شود چشمهایت را باز می کنی، با درد بیهوش می شوی و با درد به هوش می آئی، اگر درد اجازه بدهد اسمت یادت می آید و کم کم می فهمی که روی تخت بیمارستان افتاده ای، آدمها از کنارت رد می شوند و بالای سرت رفت و آمد می کنند، هنوز دستگیرت نشده چرا؟ ترس هم سراغت می آید، که از جان من چه می خواهند؟ طوفان چه شد؟ تمام شده یا هنوز مردم را از جا می کند؟ سه چهاربار که به هوش بیایی و از هوش بروی تازه می فهمی که چرا در بیمارستان هستی، ... اتفاقی افتاد، انگار زلزله شد یا چیزی منفجر شد، ... اگر کسانی بالاسرت باشند که حرف بزنند یا پچ پچ کنند ممکن است بعد از چند ساعت بفهمی که بمبی منفجر شده است، آمده بودید زیارت، رفته بودید عزاداری، چشم هایت به مناره ها و گنبد های حرم بود که طوفان شد، حواست به ذکر عزاداری بود که از جا کنده شدی و تنها رنگی از سرخی خون و سیاهی دود به حافظه ات ماند، پدرت را کشتند، مادرت را زنده زنده سوزاندند، خواهر و برادرت را تکه تکه کردند و فرزندت را به خون غلتاندند...»

...

از حسینیه شیراز گرفته تا کربلا و کراچی و صعده شیعیان را بیگناه و مظلوم به خاک و خون می کشند و تکه تکه می کنند و باز سران قوم با ادعاها و اطوارهای مسلمانی و قیافه های مقدس می ایستند و تماشا می کنند. تماشا می کنند که عده ای وحشی تربیت شده با علم دینداری زیر چتر کفار حسابهای خودشان را با مردم شیعه! تسویه کنند. اما اولین اصل حقوقی اسلام این است؛ هیچ نامسلمان مسلحی، هیچ چکمه پوش متجاوزی نباید در بلاد مسلمانان حضور داشته باشد، «و لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا»، پرداختن به حقوق بین الملل قبل از اجرای این اصل محال است، همه ی حیثیت و آبروی مسلمانان به قدرت اجرای این اصل بستگی دارد، که اگر نباشد نباید از اسلام خبری گرفت، اسلام در جایی که این اصل برپا نشود وجود ندارد.

 ادعای مسلمانی در چنین شرایطی از عموم مسلمانان (جامعه و حکومت مسلمانان) پذیرفته نیست. قبل از برطرف کردن موانع این اصل و کنار زدن مخالفینی که دعوایی جز متروک کردن احکام اسلام و تضعیف و تشتت مسلمانان ندارند و نابود کردن آبشخورهایی که اسلام را به ابزار خشونت و قهقرا تبدیل کرده اند  تابلوهای مسلمانی به هر شکل و رنگی که باشند بی ارزش اند، بقیه حرفها و حکایت ها همه حاشیه ای و گمراه کننده اند. زیارت ها و تجمعات میلیونی به هیچ کاری نمی آید، نشستن ها و برخاستن ها و مصافحه کردن ها و لبخند زدن ها و حرف زدن ها هیچ ارزشی ندارد. دم زدن از مشکلات داخلی و بهانه کردن سختی ها فقط توجیه و رفع تکلیف است ...  

+ و +

خدایا اینهمه خفت و خواری را بر ما ببخش! از اینهمه ضعف و ذلت به خودت پناه می بریم!

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 17 بهمن1388 و ساعت 18:40 |

 

ايران به لحاظ پذيرش بيشترين تعداد پناهندگان به مادر پناهندگان جهان مشهور شده است اما باید انصاف بدهیم که فقط کمیت پذیرش مهم نیست، کیفیت پذیرش پناهندگان و نحوه برخورد با آنها هم مهم است. گرچه شخصا (به خاطر آمار بالای بیکاری در ایران و روی کار آمدن دولت تازه در افغانستان) طرفدار جلوگیری از مهاجرت و اخراج پناهندگان غیرقانونی بوده ام، اما به هیچ وجه سوء رفتار با پناهندگان را نمی پسندم. از سیاستمداران و رسانه های افغان هم به هیچ وجه خوشدل نیستم و گاهی که اظهار نظرهایی علیه ایران می کنند به غایت دلگیر و سرخورده می شوم، اما باز هم رفتار متقابل را دور از اخلاق و مرام ایرانی می دانم.

اما قصه سیاست از حکایت فرهنگ جداست. ما و افغانستان به هر دلیلی از هم جدا شده ایم و اکنون در یک سرزمین سیاسی به سر نمی بریم، با این وضع هنوز در یک سرزمین فرهنگی زندگی می کنیم و فکرمان را از آبشخورهای واحدی نوش می کنیم. بنابراین نمی توانیم و نباید یکدیگر را فراموش کنیم و فریب مرزهای روی نقشه را بخوریم و گمانم بر این برود که حساب «ما» و «آنها» جداست و بهتر است به فکر خودمان باشیم و مشکلات دیگران را به دیگران بسپاریم!  

اخیرا محمدکاظم کاظمی نوشته ای را منتشر کرده که در آن به وضعیت نخبگان افغان در ایران (بیشتر شاعران) و علل مهاجرت دوباره آنها پرداخته است. نیمه پایانی این نوشته را که به نظرم مهمتر آمد در زیر آورده ام. آوردن این نوشته هم اساسا «جهت اطلاع» است، جهت اطلاع از اینکه نخبگان مهاجر افغانستان در ایران چه وضعیتی دارند، اینکه شاعر سلیم النفسی مانند کاظمی چطور به این موضوع نگاه می کند، اینکه دغدغه های مردم و نخبگان افغان چه چیزهایی است و باقی قضایا.

...

مهاجرتی دوباره‌

... زندگی همیشه شیرین نیست و بسیاری از واقعیتهای دلپذیر، حقایق تلخی در پرده دارد. زندگی مهاجران در ایران سخت می‌گذشت و اهل قلم نیز بیرون از این جامعه نبودند. این آوارگان که گاه همه دارایی خود را در افغانستان‌ِ در حال جنگ وانهاده و دست خالی به ایران پناه آورده بودند، غالباً به کارهای دشوار اشتغال داشتند، کارهایی که چندان مجال و توانی برای فعالیت قلمی نمی‌گذاشت‌. بعضی از اینان در کشور خود تحصیل‌کرده بودند، متخصص شده بودند و صاحب مقامی بودند، ولی در ایران آن تحصیلات و تخصص‌ها به کارشان نمی‌آمد، چون مشاغل مجاز برای مهاجران در ایران تعریف‌شده و محدود بود. من خود به خاطر می‌آورم که باری وقتی عبدالوهاب مددی کتاب ارزشمند «سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان‌» را تألیف کرد، در هنگام دریافت مجوز اقامت به مشکل برخورد کرد، چون این تألیف‌، یک «کار» به حساب می‌آمد، کاری که مهاجران مجاز به انجامش نبودند. شهباز ایرج‌، مجری صدا و سیمای مزارشریف وقتی به ایران مهاجر شد، مدتی به کارگری ساختمانی مشغول بود و البته در همان حال‌، کتاب تألیف می‌کرد. عبدالمجید ایشچی استاد دانشگاه‌، در ایران نگهبان ساختمان بود. سید زکریا راحل در قم کارخانة کفش پلاستیک کار می‌کرد. سیدرضا محمدی باری به اردوگاه فرستاده شد، قهار عاصی از دست نیروی انتظامی سیلی خورد و فرزند عبدالوهاب مددی را از مدرسه اخراج کردند، به واسطة این که مدرک اقامتی لازم را نداشت‌.

ولی بسیاری از همینها با همه مشکلات مهاجرت‌، همچنان شعر سرودند و داستان نوشتند و کارهای هنری کردند و البته روز به روز از نظر روحی و جسمی فرسوده‌تر شدند. اینجا بود که موج دیگری از مهاجرت شروع شد، مهاجرت از ایران به کشورهایی که در آنها آدمها اگر به اعتبار شاعری و نویسندگی قدر و قیمت چندانی ندارند، به عنوان مهاجر حقوق یک شهروند عادی را دارایند، یعنی جهان غرب.

چنین شد که برادران زرگرپور رفتند؛ پرویز آرزو رفت‌؛ فائقه جواد مهاجر رفت‌؛ فریدون نقاش‌زاده رفت‌؛ فریدون رحیمی رفت‌؛ عارف رحمانی رفت‌؛ استاد محمدآصف فکرت رفت‌؛ محمدشریف سعیدی رفت‌؛ سیدنادر احمدی رفت‌؛ بشیر رحیمی رفت‌؛ الیاس علوی رفت و چه بسا که دیگرانی هم در تکاپوی رفتن‌اند. اینها فقط شاعران بودند، وگرنه اگر دکتر سلطان‌حمید سلطان‌، عبدالوهاب مددی‌، آصف سلطان‌زاده‌، احمدشاه فرزان‌، نبی قانع‌زاده‌، حمزه واعظی و دیگر اهالی فرهنگ و هنر را به اینان بیفزاییم‌، گروه کثیری می‌شوند که همه ایران را به قصد کشورهای غربی ترک کرده‌اند.

سوزنی هم به خویش‌

باری، برای این که برفها را یکسره به بام همسایه نینداخته باشیم‌، باید بپذیریم که گاهی این جماعت اهل قلم ما نیز کم‌حوصلگی به خرج داده و حتی در مواردی بیشتر به فکر باغهای سرخ و سبز فرنگ بوده‌اند. من خود به یاد می‌آورم که باری یکی از طلبه‌های شاعر ما در حوزة قم که راهی اروپا شد، در جایی نوشته بود که محیط قم برایش غیرقابل تحمل بوده است‌. البته او به این پرسش احتمالی پاسخ نداده بود که «خوب بر فرض که زی‌ّ طلبگی را خوش نداشتی‌، می‌توانستی صد کیلومتر این‌طرف‌تر به تهران بیایی و بعد بروی به جماعت روشنفکر اپوزیسیون ایرانی بپیوندی‌. لازم نبود که هزاران کیلومتر از آن محیط فرار کنی‌.» پس معلوم می‌شود که این کمابیش بهانه بوده است‌. در مواردی اندک این مهاجرتها توجیه‌پذیر نمی‌نمود، به ویژه از سوی کسانی که در ایران نیز کار و بار و عزّت و احترامی داشتند. جالب این که بعضی از این دوستان در نهایت به دامان خبرگزاریها و رسانه‌های غربی افتادند و یا مترجم و کارمند مؤسسات بیگانه در افغانستان شدند. ولی خوب باید پذیرفت که تعداد اینها بسیار نبود. به هر حال اگر آنان می‌توانستند با فراغت بیشتری در ایران به سر برند، چه بسا که سایة این محیط بر سرشان می‌بود و این خالی از تأثیر نبود.

عوارض و توابع این مهاجرت‌

مسلّم است که مهاجرت این گروه بیشتر برای رفع مشکل است‌، نه رفاه‌طلبی‌، چون رفاه‌طلبان زودتر از اینها و در اوایل دهة شصت راهی آن سوی آبها شدند. آنانی که در سال‌های اخیر مهاجر می‌شوند، به اعتبار دلبستگی به این زبان و این فرهنگ‌، سال‌ها در ایران دوام آورده و این کشور را بر دیگر جایها ترجیح می‌داده‌اند. یک شاعر یا نویسندة افغان‌، خود را در میان همزبانان همانند ماهی در درون آب احساس می‌کند، مگر این که این آب نیز او را به بیرون اندازد.

تا جایی که من دیده‌ام‌، بسیاری از این جماعت‌، از این بلاتکلیفی کشنده در رنج بوده‌اند و در بلاتکلیفی هم نمی‌توان کار کرد. کسی که از بام تا شام تنها دغدغه‌اش نان و نامه‌ [منظور نامه تردد یا اقامت است] باشد، چطور می‌تواند به مفاهیم والاتری بیندیشد؟ واقعیت این است که تنگناهای موجود، سطح همّت مردم ما را پایین آورده‌است‌. شاعری که تا دیروز در شعرش ندای حاکمیت مستضعفان بر کرة زمین را سر می‌داد، اینک در فکر این است که چگونه می‌تواند در بخشی از این کرة زمین‌، یک زندگی مستضعفی داشته‌باشد. کسی که تحقیر می‌شود، اثر ادبی و هنری‌اش هم محقر خواهد بود و کسی که سطح آرزوهایش پایین می‌آیند، سطح اثرش نیز افت می‌کند.

ولی این ضایعه تنها برای فرد نیست‌. مردم کشور ما نیز از این مهاجرت بی‌آسیب نمی‌مانند. جامعة افغانستان به شکل بدی در حال غربال شدن است و روزبه‌روز از درصد نخبگان کاسته می‌شود. جامعه‌ای که نخبگانش او را تنها بگذارند، به سوی پریشانی‌، دربه‌دری و بی‌پناهی بیشتر خواهد رفت‌. مردم کشور ما برای دفاع از حقوق خویش‌، برای حفظ هویت خویش و برای بازکردن گره کور مشکلات کشور خویش‌، نیاز به این نخبگان دارند. وقتی این غربال‌شدن بیرحمانه ادامه یابد و مرتب دانه‌درشت‌ها از این میان جدا شوند، ما یک تودة فقیر، بی‌پناه و بی‌هویت خواهیم داشت که جز انجام‌دادن کارهای شاق بدنی توان دیگری نداشته باشند.

انتظاراتی از میزبانان‌

درست است که مهاجران افغان در ایران کمابیش هزینه‌هایی برای این کشور دارند، ولی حقیقت این است که تعداد نخبگان افغانستان بسیار نیست و در مقایسة کل هزینه‌ای که ایران برای مهاجرین می‌کند، چندان ضایعات اقتصادی‌ای برای این کشور ندارد. از آن گذشته‌، در عرصة دانش و فرهنگ‌، نمی‌توان بسیار اقتصادی اندیشید. اگر فقط از زاویة اقتصاد ببینیم‌، رفتن هر خانوادة مهاجر از ایران‌، یعنی آزادشدن یک یا چند فرصت شغلی و قطع شدن یارانة آرد و بنزین و شکر برای چند نفر و خالی شدن چند نیمکت در مدارس ایران‌. ولی از آن سوی‌، این را از یاد نبریم که نخبگان مهاجر، در ایران بیشتر مولّدند تا مصرف‌کننده‌. تولید اینان‌، کفش و کلاه و موزاییک و آجر نیست که مانع تولیدکنندگان ایرانی شود، بلکه کالای فرهنگ و ادب است که در این عرصه‌، کسی جا را برای دیگری تنگ نخواهدکرد. مقاله یا کتابی که نجیب مایل هروی می‌نویسد، مانع نوشته‌شدن مقاله یا کتاب دوستان ایرانی نمی‌شود، بلکه عرصة ادب و فرهنگ ایران را از این پیش غنا می‌بخشد. نوار موسیقی‌ای که آقای مددی منتشر کرده‌، مانع انتشار نوار موسیقی دیگران نشده‌، بلکه بازار موسیقی ایران را تنوع داده‌است‌. شعری که محمدشریف سعیدی می‌گفت‌، مانع شعرسرایی دیگران نمی‌شد، بلکه بسیاری از جوانان ایرانی در قم و دیگر جاها را برسر شوق می‌آورد تا آن‌ها نیز چنین شعری بنویسند.

من گمان می‌کنم که متولیان سیاست و فرهنگ در ایران در این موارد می‌توانند از مدارای بیشتری کار بگیرند و حداقل بکوشند که این نیروی انسانی همین امروز به افغانستان منتقل نمی‌شود، این گونه از دست هم نرود که قابل جبران نباشد.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 16 بهمن1388 و ساعت 8:42 |

 

فرندفا شبیه فرندفید است، دقیق تر بگوییم خود فرندفید است منتها با تفاوت ها و اختلاف های جزئی، یک سایت تقلیدی که مانند همه انواع مشابه، هدف اصلی اش تبلیغات و کسب درآمد است و البته کیفیت نازل تری هم نسبت به نسخه اصل کاری دارد. تنها مزیت فرندفا برای داخل نشینان این است که فرندفا فیلتر نیست.

از سر کنجکاوی رفتیم تا فرندفا را یک تستی بزنیم و محیطش را تجربه کنیم. مقررات مختصری داشت و ظاهرا در چارچوب قوانین نظام جمهوری اسلامی بود! حساب کاربری را درست کردیم و اول یک بسم الله و بعد یک عکس و دو سه تا فایل صوتی فرستادیم تا سیستم دستمان بیاید. اما این فقط مقدمه بود. گشتی زدیم و دیدیم محیط یا لاس و لوس است یا از همین مذهبی ـ عشقولانه های بی خاصیت و جا دارد که خودمان دست به کار شویم و کمی موج سیاسی بفرستیم.

اول یک فیلم تقلید صدای کروبی گذاشتم که حذف شد، دوباره فرستادم و باز هم حذف شد! بعد لینکی گذاشتم که وضعیت اعتراض و تظاهرات را در ایران با کشورهای دیگر مقایسه کرده بود و عنوان کنایه آمیزی هم داشت. وقتی فیلم تقلید صدا دوبار حذف شد یکی از مدیران سایت تذکر خصوصی داد که از این چیزها نفرستید! اعتراضی نکردم اما حدس زدم که جریان از چه قراری است. بنابراین وقتی لینک دوم را گذاشتم و آنهم حذف شد خیلی جدی پرسیدم کجای قوانین تان نوشته شده که فرستادن مطالب سیاسی ممنوع است؟ جواب داد: لینک هایی که به تنش در فضای سیاسی اخیر(!؟) منجر شوند پاک خواهد شد و در صورت تکرار اکانت تان را حذف می کنم.  

پیش خودم گفتم این بشر تنش می خارد و دلش فحش می خواهد، اما خب در مرام ما نیست تا کسی فحش نداده چیزی بگوئیم (تازه اگر جواب هم بدهیم بدون رکاکت الفاظ جواب می دهیم). بعد از توضیحاتی که داد گفتم خب! پس لطف کنید و همین را توی قانون تان بگذارید و یک تیکه هم بهش انداختم که آخر قوانین تان هم اضافه کنید که تشخیص این موارد خیلی «عشقی» است و بستگی به سلیقه مدیران سایت دارد، و ضمنا یادتان باشد کسی هم دست توی دماغش نکند! اما این کافی نبود، باید چیز درشت تری بارش می کردم که واقعا لیاقتش را داشته باشد.

درجا یک تفأل سیاسی به فارس نیوز زدم و از سر اخلاص(!) یک خبر مشتی برای ضد حال زدن به چشمم خورد، نماینده روسیه در ناتو به آلبرایت جواب داده بود که: «مقایسه ناتو با "سگ" ممکن است برای این ائتلاف رنج آور باشد!» عینا همین خبر را توی فرندفا گذاشتم و لینک دادم. چون محیط خلوت بود با وجود بی ربط بودن حدس می زدم که طرف متوجه شود و منظورم را بگیرد، همینطور هم شد! فحش را گرفت و بلافاصله اکانت دانشطلب را حذف کرد

جالب بود که ظاهر فرندفا را مطابق با قوانین ساخته اند اما انتظارشان این است که در حد همان لاس زدن هایی که در چت روم ها معمول است باقی بماند. لینک و نوشته سیاسی را تحمل نمی کنند و طرف حاضر و آماده با چماق ایستاده تا اگر چیزی خلاف سلیقه نازنین اش بود بلافاصله حذفش کند. اینطوری است که احساس کردم سلیقه و تشخیص مدیران فرندفا حداقل آزادی را از کاربران می گیرد و طرف اگر بخواهد کاری غیر از چت کردن بکند اول باید پیش خودش حساب بکند که آیا مدیران سایت این جنایت(!) مرا می پسندند یا نه؟

خلاصه می کنم که سگ فرندفید شرف فرندفای سبز را دارد و اصلا همیشه این چیزهای تقلیدی و التقاطی خیلی بیخود از آب در می آیند. نسخه های دست دومی مثل بالاترین اکثرا گند می زنند تا اینکه کار مفیدی انجام بدهند. قبلا هم درباره فرندفید نوشته بودم که چطور سطح پائین شعور قرتی ها یک محیط آزاد را به گند می کشد طوری که الآن فرندفید هم فیلتر شده و هم اینکه فقط در جمع های ایزوله قابل استفاده است. با اینحال فرندفید با فرندفا قابل مقایسه نیست، در فرندفا مدیریت آنقدر سلیقه ای است که اجازه نمی دهند شما کاری را که حتی مطابق قوانین جمهوری اسلامی هم هست به راحتی انجام بدهید.  

 


تتمه: می گویند کلیک ست جانشینی برای فرندفید است، زیاد جذاب به نظر نمی رسد اما هر چه هست فکر نکنم سانسور لجنی داشته باشد | ایران نت هم یک شبکه اجتماعی جدید است که امیداورم این یکی به سرنوشت بقیه دچار نشود | در رابطه دوست نما و بالاترین هم حدس هایی می زنیم + | هابيل اضافه مي‌كند: بنده به عنوان اولين لينك، همين پست رو گذاشتم توي فرندفا و در كم‌تر از پنج دقيقه اكانتم حذف شد. مي‌شد يه تذكر داد و اگر پذيرفته نمي‌شد، بعدش اكانت حذف مي‌شد.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 10 بهمن1388 و ساعت 21:49 |

 

 

آیت الله خامنه ای در دوازدهم مرداد سال هفتاد و دو و در مراسمی که برای تنفیذ حکم دوره دوم ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی برگزار شده بود فرموده بودند:

«بحمداللَّه، مديريّت كشور، در دست يك شخصيت موجّه و آزموده و شناخته شده قرار گرفته كه بنده از سال 36 تا به حال، يعنى قريب چهل سال است، ايشان را از نزديك مى‏شناسم و در ميدانهاى مختلف، با هم و در كنار هم بوده‏ايم؛ با هم كار و با هم فكر كرده‏ايم. يك آزمايش چهل ساله، براى ايجاد اعتماد در انسان، كافى است. من در همه اين مدّت، ايشان را در راه خدا، در راه حقيقت، در راه اعلاى كلمه دين و پيشبرد اهداف اسلامى مشاهده كردم و هرگز ايشان را از اين راه، جدا و منحرف نديدم.»

 

به نظر شما؛ آیا یک آزمایش چهل ساله برای اعتماد به اشخاص کافی است؟

 


تتمه: جواب از نظر شخص بنده منفی است. انسان غیرمعصوم تا آخر عمرش در معرض خطا و لغزش قرار دارد و هیچ عملکردی باعث نمی شود که به مقام مصونیت از گناه و ایجاد اعتماد کامل برسد. چیزهایی هم که در متون اخلاقی و عرفانی ما درباره رسیدن انسان غیرمعصوم به درجه کمال و تضمین الهی گفته شده بیشتر اغراق آمیز و قصه پردازی است (به زبان خودمانی خالی بندی های متصوفه است که در ادبیات مان رسوب کرده). ضمن اینکه سیاست زبان خودش را دارد، زبان سیاست زبان اخلاق یا زبان عرفان و تصوف نیست، زبان سیاست به زبان حقوق و معاملات نزدیک تر است تا زبان ادبی، عرفانی، اخلاقی، فلسفی یا هر چیز دیگری. قبلا هم از آیت الله طالقانی حاشیه ای آورده بودم که بی ارتباط به این موضوع نیست.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در جمعه 9 بهمن1388 و ساعت 5:58 |

 

نه به عنوان یک فوتبال دوست و نه به عنوان یک استقلالی از عادل فردوسی پور دل خوشی ندارم. نه سیاست کلی نود را مناسب می دانم و نه نحوه اجرای فردوسی پور را مفید به حال فوتبال دیده ام. برنامه نود به جای اینکه کمک حال فوتبال باشد به «علت» بسیاری از بی نظمی ها و حواشی زننده فوتبال تبدیل شده. در نود با صرف فوتبال مواجه نیستیم، فوتبال نودی چیزی است که از کرة القدم فاصله گرفته و به بوکس نزدیک شده است! اما ای کاش عیب بزرگ برنامه نود همین بود. متأسفانه نود به شدت سیاسی است و در نقد و بررسی هایش کاملا جانبدارانه عمل می کند و مرتب به سیاستمداران پنجول می اندازد. سیاست به خودی خود برای ورزش بد است، این را فوتبال دوستان واقعی خیلی خوب می دانند، اما روش نود کاملا برعکس است و فردوسی پور برای جذاب شدن برنامه به هر بهانه ای پای سیاست را به فوتبال باز می کند.  

اخیرا اتفاق عجیبی در برنامه نود افتاد و آنهم انکار نظرسنجی پرطرفدراترین تیم ها بود که پرسپولیس تقریبا با نصف آراء اول، استقلال با یک سوم آراء دوم، و تراکتور سازی با تقریبا یک دهم آراء سوم شد. مربی تراکتور در همان برنامه ادعای تقلب کرد و طرفداران تراکتور در ورزشگاه یادگار به زشت ترین شیوه های ممکن به نتیجه نظرسنجی اعتراض کردند. با همه انتقاداتی که نسبت به نود وجود دارد خیلی مسخره است که کسی ادعای تقلب پیامکی و تعویض آراء به نفع تیم محبوب فردوسی پور (پرسپولیس) را داشته باشد. نوشته هایی هم در نقد این ادعای مسخره در وبلاگ ها نوشته شد (+ و +) اما چون شباهت های این برنامه با انتخابات ریاست جمهوری و ادعای تقلب در آن خیلی زیاد بود بدندیدم چند مورد از این شباهت ها را فهرست کنم. برخی شباهت ها را با کمک این نوشته از جهان ­نیوز کامل کرده ام؛

1 ـ اطمینان به نفس. اعتماد به نفس بیجا باعث تلقی «ما همیشه پیروزیم!» می شود. اصلاح طلبان بعد از اینکه یک انتخابات را در سال 76 خوب بردند فکر کردند خبری شده! حتی توهمی به اسم آراء خاموش درست کردند که اگر آن آراء خاموش به صحنه بیاید ما همیشه پیروزی می شویم! اما جمعیتی که به آن دلخوش کرده بودند در انتخاباتی که بالای 80 درصد شرکت کننده داشت به میدان آمد و اتفاقا نتیجه ای خلاف میل اصلاح طلب ها حاصل شد. بعد از نظر سنجی پرشورترین طرفدارن نود هم تلقی «ما همیشه پیروزیم!» در میان تراختوری ها تکرار شد. «طرفداران تراکتور پرشور ترین تماشاچی را با بیشترین تماشاچی اشتباه گرفتند و هر کوی و برزن مدعی طرفدران میلیونی و پر طرفدارترین تیم ایرانی شدند، تا نتیجه ای که [در برنامه اخیر] رقم خورد و تمام این ادعا ها را از بین برد.»

2 ـ ادعای تقلب. وقتی آدم کم ظرفیت، کینه توز یا لجباز شکست می خورد اولین واکنشی که نشان می دهد «جر زنی» است. برای آدمی که می خواهد جر بزند مهم نیست ادعاهایش چقدر آسمانخراش باشد، مهم این است که شکست را به هیچ وجه نپذیرد. شکست خوردگان در انتخابات هم ادعاهای عجیب و غریبی مثل تقلب یازده میلیونی یا بدتر از آن جابه جایی کل چهل میلون رأی! و برد خودشان با سی میلیون رأی را مطرح کرده بودند. «عزیزان طرفدار تراختور [هم] این ادعا را تا جایی بردند که مدعی پرطرفدارترین تیم دنیا شده بودند ولی بعد [از دیدن نتیجه نظر سنجی] هضم واقعیت برایشان سخت بود» و با ادعای تقلب از پذیرفتن شکست شانه خالی کردند. این ادعاها اینقدر تکرار شده بود که وقتی گزارشگر نود از یکی از یک تراختوری ها پرسید؛ فکر می کنی رأی واقعی چقدر بود؟ با اطمینان به نفس جواب داد: بالای صد در صد!

3 ـ معیارهای قبیله ای. هر چند در قرن بیست و یکم هستیم اما استناد به معیارهای قومی و قبیله ای در انتخابات دهم با افاضات خانم زهرا رهنورد اولین روشنفکر زن ایران (که هیچ صدایی جز صدای دمکراسی از خودش در نمی آورد) اتفاق افتاد. او گفت که مردم لرستان داماد خودشان را ول نمی کنند و بروند به دیگری رأی بدهند! این یک ملاک است و ملاک های دیگر هم شبیه به هین است. تراختوری ها هم استدلالهای مشابهی داشتند، مثل اینکه وقت بازی تراختور بازار تهران تعطیل می شود و اصلا همه تهرانی ها ترک هستند و مگر می شود تیمی غیر از تیم آذربایجانی ها اول بشود؟ هیچ وقت هم به چیز دیگری غیر از این فکر نکردند. فردوسی پور هم در همان برنامه اول به کمالوند تذکر داد که: «درست است که شما در شهر تبریز و اطراف خیلی طرفدار دارید ولی در کل ایران این مقدار چقدر است؟»

4 ـ مهندسی رأی. بازندگان انتخابات خیلی سعی کردند با محاسبات ریاضی ـ تخیلی و با تکیه بر همان معیارهای قبلیه ای، یا با اتکا به میزان استقبال در سفرهای تبلیغاتی خودشان آراء استان ها را پیش بینی و میزان آراء هر کاندیدا را هم حدس بزنند! تراختوری ها هم چنین ایرادی داشتند، «استدلال آقای کمالوند این بود که چون در تبریز تیم تراکتور در هر بازی جمعیتی بین 60 تا 70 هزار نفر رو به ورزشگاه می کشاند و حتی در تهران تیم های تهرانی قادر به چنین کاری نیستند پس مشخص می شود که این نظر سنجی یک نظر سازی بوده و واقعیت ندارد»!

عادل فردوسی پور5 ـ استدلال یکطرفه. وقتی قرار است کسی یکطرفه به قاضی برود برای اثبات ادعای خودش به اطلاعات شخصی، جزئی و بهانه گیری های مبتذل متوسل می شود. یعنی فقط خودش را می بیند و خودش را! مثل آن کسی که گفته بود: « مردمی که در صف های طولانی رأی ...». تراختوری ها هم ادعا می کردند «در آن شب خاص اس ام اس های طرفداران تراکتور ارسال نمی شده است ... این هم یک شباهت دیگر که طرفداران نامزد معترض هم دقیقا همین مساله را ذکر می کردند که ما در هنگام رای گیری نتوانستیم رای بدهیم و زمان رای گیری به پایان رسید و ... [اما] فقط این طرفداران تراکتور نبودند که نمی توانستند رای دهند و این [مشکل در کل کشور و برای همه گزینه ها] عمومیت داشت»

6 ـ افتخار به توهم. مشخص است کسی که سرش را توی یقه اش فرو می کند و مرتب به خودش و اینکه چقدر طرفدار دارد و چقدر محبوب است و چقدر برایش هورا می کشند فکر کند و دیگران و مخالفان را ندید بگیرد دچار توهم می شود. توهمی که در انتخابات دهم دیده شد یکی از کم نظیر ترین انواع آن بود که فکر می کنم در تاریخ بشر نمونه های مشابه اش ـ اگر پیدا بشود  ـ خیلی اندک باشد. سبزها رسما از طرف مخالفانشان به توهم متهم شدند. وضعیت تراختوری ها هم مشابه بود، «فردوسی پور بعد [از] صحبت های آقای کمالوند [علنا به او گفت که من فکر می کنم] که شما دچار توهم شده اید» اما نه بازندگان انتخابات و نه کمالوند از این طعنه ها خجالت نکشیدند و برای اینکه به خودشا شک نکنند حتی بر توهمشان اصرار کردند.

7 ـ هوچی گری. تفاوت رفتاری اکثریت و اقلیت در هر دو مورد انتخابات و نظرسنجی قابل توجه بود. در هر دو مورد با اکثریت کم شور (اما مصمم) و با اقلیت پرسر و صدا (و مدعی) مواجه بودیم. وضع زندگی اکثریت مردم مطلوب نیست و نسبت به رئیس دولت هم بی انتقاد نبوده اند، اما اکثریت در ترجیح دادن او به دیگران شکی نداشته اند. اتفاقا استقلال و پیروزی هم روزهای خوبی ندارند، اما طرفداران متعصبی دارند که به هیچ وجه گزینه دیگری جز این دو تیم محبوب را انتخاب نمی کنند. اینها حتی در میان همشهری های تراختور هم بوده اند! نتیجه این می شود که اقلیت پرسر و صدا و هوچی گر برو و ظهور زیادی دارد اما اکثریت، خاموش و کم سر و صدا کار خودش را می کند. اتفاقا خود برنامه نود با بها دادن زیادی به تماشاگران تراختور مقصر نمود بیش از حد اقلیت تراختوری بود، همانطور که خود صدا و سیما پیش از انتخابات مقصر آب و تاب دادن به فعالیت های مخالفان دولت بود.

8 ـ قشون کشی. عطش پیروزی به هر قیمت باعث می شود تا بازنده بی اخلاق به قشون کشی، عربده کشی و فحاشی به عنوان روش هایی برای اثبات ادعای خودش(!) رو بیاورد. شکست خوردگان انتخابات مردم را به قشون کشی خیابانی دعوت کردند تا معلوم شود رأی چه کسی بیشتر است! مربی تراختوری ها هم بعد از دیدن نتایج تهدید کرد که «در بازی بعد تمام طرفدارهای تیم خوب تراکتور به ورزشگاه بیایند که به آقای فردوسی پور ثابت شود که تقلب شده و حتما 150 هزار نفر به استادیوم می آیند و این تعداد بیانگر دروغ بودن این نظر سنجی است». اما در بازی اخیر تراختور حدود 110 هزار نفر به استادیوم یادگار امام رفتند و علنا شعار «عادل فردوسی پور، بی شرف بی شعور» سر دادند اما این کارها هیچ کمکی به اثبات ادعای آنها نکرد، همانطور که قشون کشی سبزها در روزهای بعد از انتخابات و شعارهای مرگ بر دیکتاتور و ... شان هیچ کمکی بهشان نکرد.

9 ـ اتهام طرفداری. بازندگان انتخابات به مجری و ناظر انتخابات (وزارت کشور و شورای نگهبان) تهمت زدند که آدمهای اصلی اینها طرفدار نفر پیروز انتخابات بوده اند و به همین دلیل تقلب شده و انتخابات باید ابطال شود! تراختوری ها هم به مجری و ناظر نظرسنجی نود (مخابرات و عادل فردوسی پور) تهمت زدند که چون طرفدار تراختور نبوده اند پس حتما در نظر سنجی دست برده اند و تقلب شده! به قول خود فردوسی پور هر کسی به حال طرفدار یک تیمی هست، همانطور که هر کسی که در انتخابات شرکت می کند و به یک نفر رأی می دهد، اما این به هیچ وجه دلیل بر تقلب و دستکاری آراء مردم نیست. بدون افشاگری سبزها معلوم بود که مثلا وزیر کشور یا دبیر شورای نگهبان به چه کسی رأی می دهند، همانطور که بدون افشاگری کمالوند هم معلوم بود که فردوسی پور اگر بخواهد در نظر سنجی شرکت کند هرگز به تراختور رأی نمی دهد!

10 ـ تلاش برای رفع شبهه. به خاطر گسترده شدن مسئله تقلب و شبهه افکنی شکست خوردگان انتخابت، ناظر انتخابات (شورای نگهبان) مجبور شد کارهایی بکند که طبق معمول انجام نمی شود، فرصت اضافه و انتشار آمار تفکیکی و شمارش اتفاقی آراء جلوی دوربینهای تلویزیون و ... اما این کارها هیچ فایده ای نداشت! در برنامه نود هم اتفاق مشابهی افتاد. «عادل مجبور شد که آرای استان آذربایجان را اعلام کند که تقریبا 80 درصد مردم به تراختور رای داده بودند» او حتی حاضر شد تمام آراء را به کمالوند بدهد و گفت «من تمام رای ها را در یک سی دی برای بررسی به شما می دهم و از آنجایی که این تعداد زیاد را نمیشود بررسی کرد به صورت رندم تعدادی از این شماره ها را بررسی کنید این یعنی منطق ... یکی از کاندیداهای معترض هم دقیقا خواستار بررسی تطبیق سریال شناسنامه و ته برگ ها بود که این کار دقیقا مورد تایید شواری نگهبان قرار گرفت... این سوال حتی در پاسخ به شبهات مطرح شده در سایت الف مورد سوال قرار گرفت (سوال 12)»

11 ـ بی توجهی به تاریخ. وقتی اصلاح طلبان در انتخاباتی پیروز می شدند هرگز به این فکر نمی کردند که باید به کار مجری و ناظر انتخابات شکایت کنند یا آنها را به طرفداری از دیگران و تقلب متهم کنند. اما وقتی شکست خوردند اوضاع عوض شد و اصلا حواسشان نبود که موفقیت های قبلی شان در همین نظام و با همین مجریان اتفاق افتاده است. تراختوری ها هم چنین وضعیتی داشتند. در نظر سنجی پرشورترین هواردارن «تیم تراکتور اول شد و هیچ اعتراضی هم نکرد ولی در این مسابقه بعد از شکست هم خط ها ایراد پیدا کرد و هم عادل دروغ گو شد[!] که ما را یاد بعضی افراد می اندازد که در صورت پیروز بودن راضی از رای مردم و در صورت شکست شاکی هستند.» این روش مسخره ترین نوع زیر توپ زدن برای بهم ریختن بازی است. مسخره است کسی که به عدل ناظر اطمینان ندارد پیامکی بفرستد، به همان مسخرگی که کسی که شورای نگهبان را قبول ندارد اما در انتخاباتی که شورای نگهبان ناظرش است شرکت می کند. شرکت کردن در نظرسنجی یک مجری «بی شرف» یا شرکت کردن در انتخابات یک حکومت «دیکتاتوری» عین حماقت است.

...

احتمالا باز هم شباهت هایی وجود داشته باشد که به ذهن من نرسیده است، اگر به ذهن شما رسید لطف کنید و در حاشیه ها بنویسید. کثرت این شباهت ها به نشان دادن مسخرگی و فضاحت سیرکی که متوهمین سیاسی بعد از انتخابات درست کردند کمک می کند. به هر حال مجبوریم قبول کنیم که در جامعه گل و بلبل مان علاوه بر همه مشکلاتی که داریم با پدیده شگفت انگیز «فوران نبوغ» هم، به خصوص در میان اقشار مرفه و برخوردار جامعه، مواجه هستیم.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 7 بهمن1388 و ساعت 6:24 |

 

روشی هست که آدمها وقتی کسی تحویلشان نمی گیرد یا بهانه ای برای دخالت ندارند به صورت آگاهانه یا ناآگاهانه آن را به کار می برند تا بتوانند توجیهی برای دخالت خودشان دست و پا کنند. این روش عبارت از این است که بعضی ها خودشان مشکلاتی را ایجاد می کنند تا با اشاره به آنها بتوانند برای حل مشکلات راه حل و برنامه بدهند، و یا کاری کنند تا دخالت شان برای حل کردن ماجرا توجیه پیدا کند، یا حتی دخالتشان ضروری به نظر برسد.

می گویند آمریکائی ها خودشان به افراطی گری در منطقه ما دامن می زنند، آنها سابقه دوستی با افراطی ها دارند و اصلا خودشان در تشکیل افراطی ترین گروه سیاسی شناخته شده (طالبان) نقش داشته اند. منطقه ای که غربیها به آن خاورمیانه می گویند به خاطر موقعیت اقتصادی، فرهنگی و سیاسی اش همیشه مورد توجه بوده و غربیها همیشه سعی کرده اند در این منطقه حضور نظامی داشته باشند. اما این حضور نظامی «بهانه» هم می خواهد و چه بهانه ای بهتر از افراطی گری؟ حامیان طالبان (عربستان سعودی، امارات متحده و پاکستان) دوستان نزدیک آمریکا بوده و هستند اما هیچ وقت رابطه آمریکا با آنها به خاطر طالبان تغییر نکرده و حتی این موضوع در مذاکراتشان هم سهم مهمی نداشته است.

این یک مثال بارز است از به کار بردن روشی که بنده اسمش را روش «ایجاد مرض و دخالت برای درمان» می گذارم. به وضوح می بینید که جای علت ها و معلول ها عوض شده است، این خود آمریکایی ها هستند که باعث رشد افراطی گری می شوند و دوستان خود آمریکا هستند که همه جوره از افراطی گری حمایت می کنند اما اقداماتشان دیده نمی شود. در عوض با قدرت رسانه و تبلیغات کاری می کنند که افراطی گری علت، و اشغال نظامی معلول تلقی شود. اما مردم اینجا خوب می دانند که قضیه برعکس است، روحیه سلطه طلبی آمریکا، کمکهایش به تشکیلات افراطی، حمایت های دوستان آمریکا و عطش نظامیگری علت واقعی رشد افراطی گری است.

حالا یک مثال داخلی هم می زنم؛ میرحسین موسوی در یکی از بیانیه هایش راهکارهایی را برای حل بحران ارائه کرد، پشت بندش کروبی هم بیانیه داد و او هم 5 راهکار برای حل بحران سیاسی کشور پیشنهاد کرد! لب پیشنهادها این بود که نظام از اقدامات و مواضع خودش عقب نشینی کند و کارهایی بکند که سرآخر به نفع اینها تمام بشود، ذکر مستمرشان هم قانون بود! اما خود اینها بودند که بعد از شکست شان دست به اعمال غیرقانونی زدند، طرفداران خود اینها بودند که ابتدائا قانون شکنی و خشونت آفرینی کردند، خود اینها بودند که قوانین موجود و مبانی نظام را زیر سوال بردند، خلاصه مسبب همه اتفاقات تلخ بعد از انتخابات خودشان بودند، اما حالا همینها با ژست طلبکار مدعی شده اند که مشکلات ایجاد شده را باید چاره اندیشی کرد! و راهکارهایش هم اینهاست! بفرمائید!

می بینید که خیلی راحت مرض ایجاد کرده اند و با اطمینان به نفس جای علت و معلول را تغییر داده اند. در هیچ یک از انتخابات قبلی (چه چپ ها شکست می خوردند، چه راست ها) چنین مشکلاتی که در این انتخابات به وجود آمد ایجاد نشد. اما بلافاصله بعد از این انتخابات بود که مسائل تازه ای در کشور مطرح شد که قبل از آن هیچ وقت به نحو قابل اشاره ای مورد توجه نبود. به عنوان مثال مسئله وابستگی دولت(؟) به روسیه و چین که به شعارهای عجیب در خیابانها منجر شد. یک مسئله دیگر هم زیر سوال رفتن حمایت های ایران از جریان مقاومت در غزه و لبنان بود.

طرح این مسائل خلق الساعه در حالی بود که طی سی سال گذشته (که شکست خوردگان در این انتخابات هم در مقاطعی از آن صاحب مسئولیت بوده اند) سیاست ایران نسبت به فلسطین یکسان بوده و هیچ تغییری نکرده است، همانطور که در رابطه دوستی ایران با چین و روسیه تغییرات جدی ای ایجاد نشده است.

با این حال میرحسین موسوی در پاسخ به پرسش های یکی از مراجع در مورد شعار نه غزه نه لبنان گفته بود: «باید از خود بپرسیم که چه کار کرده ایم که مردمی که تا کنون چنین شعاری سر نمی داده اند اکنون در راهپیمایی های پیاپی خود، چنین شعارهایی را سر می دهند؟ بعید می دانم کسی به خاطر انتقاد میرحسین موسوی از عملکرد دولت چنین شعاری را سرداده باشد. به نظر من اگر علت درمان شد، معلول هم درمان می‌شود. یعنی اگر به همان اندازه که دل مسوولان کشور برای قربانیان وهابی و حنبلی در نوار غزه می‌سوخت برای شیعیان امیرالمومنین علیه السلام و عزاداران حضرت سیدالشهداء علیه السلام می سوخت و از ریخته شدن خون پاکشان به درد می آمد و جلوی آن را می گرفتند کسی به خود اجازه طرح چنین شعارهایی را نمی داد.»

می بینید! به روی خودش هم نمی آورد که مشکلات ایجاد شده همه اش به خاطر تحریکات خودشان است و اقدامات حکومت دفاع در برابر خشونت طرفداران و اذناب خودشان بوده است. انگار نه انگار که خودشان دروغ ساختند و طرفدارانشان را فریب دادند و تحریک کردند، رسانه های حامی شان دروغ ها را بزرگ کردند، به ضد انقلاب خط دادند و ترس ایجاد کردند و برای اینکه موضوع جدی بشود تا توانستند برای یک باخت انتخاباتی و اتفاقاتی که خودشان مسببش بودند داستان پردازی کردند و در سکوت ناشی از ساده لوحی بازندگان اصلی انتخابات اینقدر بسط اش دادند تا جائی که به اصل نظام هم رسید! تازه می گوید بعید می دانم به خاطر انتقاد(؟) من به دولت چنین شعاری داده باشند! انگار که آن جماعت (که اسمش را مردم می گذارند) اصلا ربطی به اینها ندارند و هیچ شعاری هم در حمایت از اینها نداده اند.

واضح است که علت واقعی خود کسی است که ادعای درمانگری می کند اما علت را فرافکنی می کند تا عاملیت خودش در ماجرا دیده نشود. طوری وانمود می کند که گویی هیچ موضوعیتی در اتفاقات ندارد و فقط از کره مریخ آمده تا به شبهات موجود پاسخ بدهد و برای مشکلات راه حل ارائه کند و برود! از آنجا که اینها مخالف وضع موجود بودند و «به هر طریقی» می خواستند دخالت بکنند خودشان دست به ایجاد دردسر و مشکل زدند تا جایی برای درمان و نسخه نویسی وجود داشته باشد. بله! خودشان خطر ایجاد کردند، خودشان هم احساس خطر کردند!

زبان و فرهنگ ما واقعا گنجینه نابی است، بعضی حکایت ها و مثل هایش بی اغراق عمیق و حکیمانه هستند. حکایتی هست که منظور ما را از این روشی که عرض شد روشن تر می کند. می گویند سیاه روی کریه المنظری طفلی را برداشته بود و هی تکان تکانش می داد که این بچه چرا ساکت نمی شود؟ به او گفتند که تو بچه را زمین بگذار! مطمئن باش خودش ساکت خواهد شد. حالا حکایت همین روشی است که عرض کردم، کسی که واقعا علت ماجراست و خودش را وسط انداخته که چرا چنین است و چنان و چرا اینقدر بحران داریم، اگر او خودش را کنار بکشد و از دخالت کردن و بهم زدن اوضاع دست بردارد مشکلات هم خود به خود حل خواهد شد و وضعیت عادی دوباره برقرار می شود. 

 


تتمه: جوابیه موسوی به پرسشهای چهارگانه آیت الله نوری همدانی به دلیل شدت ضایگی و پرت بودن جوابها "نسبتا" تکذیب شد! یعنی که بعضی رسانه های پاچه خوارش تکذیب کردند، اما رسما تکذیب نشد | خودمانیم قبل از اینکه اینها در انتخابات شکست بخورند و تصمیم بگیرند توی خیابان باخت شان را تلافی کنند فلسطینی ها وهابی و حنبلی نبودند؟ بعد که طرفداران ماهواره ای شان ـ که نمی خواهند هیچ جوره حمایتشان را از دست بدهند ـ شعارهای مزخرف دادند دفاع از قدس و فلسطین هم به دلسوزی برای وهابی و حنبلی ها تقلیل پیدا کرد؟ واقعا آیا ساده لوحی و وقاحت حدی هم دارد؟ | الان نوابغ سبز به این فکر می کنند که چطور چیزی سر هم کنند که بگویند بله جمهوری اسلامی هم خودش از این کارها می کند و .... کلا همه مشکلات را به ای نحو کان به جمهوری اسلامی ربط بدهند، این را دیگر همه ما فهمیده ایم که مرغ نوابغ یک پا دارد و کار کار خود جمهوری اسلامی است! | در اقتصاد هم اخبار زیادی شنیده می شود که بعضی شرکت ها برای سودجویی بیشتر از چنین روشهایی استفاده می کنند، مثلا شایعاتی زیادی هست که بعضی شرکت های داروسازی عمدا ویروس های جهش یافته ای را منتشر می کنند تا بعدا بتوانند برای فروش دارو یا واکسنی که خودشان زودتر از همه تولیدش کرده اند(!) مشتری جذب کنند و پولهای کلان به جیب بزنند.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 3 بهمن1388 و ساعت 17:26 |

 

سیدمجتبی میرلوحی (معروف به نواب صفوی) نخستین فریادگر و اولین پرچمدار حکومت اسلامی معاصر است. نواب به وضوح جلوتر از زمان خودش حرکت می کرد و نگاه تیزبین و روحیه غیرتمندی نسبت به اجرای احکام اسلامی داشت، فهم او از روحانیت و مسئولیت های آن متفاوت با جو زمانه اش بود و محافظه کاری و دست روی دست گذاشتن و احتمال تبعات را تحمل نمی کرد. از نظر نواب مسئولیت اجتماعی تا حد جهاد وظیفه هر مسلمانی بود، تهییج جوانان به برخورد با مظاهر فساد و اسلحه کشیدن بر روی دین ستیزان و عوامل فاسد حکومت نتیجه چنین برداشتی از مسئولیت اجتماعی بود. نواب صفوی در فضای پر تنش سیاسی، هوشمندانه دست به نگارش شبه قانون اساسی خود (راهنمای حقایق) زد و مطلوب جامعه اسلامی را با نگاه آینده نگر خود تصویر نمود.

چنین می توان گفت که در واکنش به تحریفات امثال کسروی و حکمی زاده و نگاه آینده نگرانه به حکومت اسلامی نواب صفوی و حاج آقا روح الله خمینی شرف همزمانی دارند، اما در دست یازیدن به اقدام و عمل هیچ کس مقدم یا حتی در کنار نواب صفوی قرار نمی گیرد.

با این حال آیت الله خمینی، رهبر انقلاب اسلامی، کلامی در نفی یا اثبات فدائیان اسلام به زبان و قلم نیاورده اند. بعضی ایشان را موافق روش فدائیان اسلام معرفی کنند، عده ای هم هر گونه نظر مثبت شان به مبارزه مسلحانه را منکر شده اند. اما چیزی که از مجموع اظهار نظرها و شواهد تاریخی می توان نتیجه گرفت چنین است که: حاج آقا روح الله خمینی به طور کلی با ترور و روش مبارزه مسلحانه موافق نبوده اند، هر چند با این روش صراحتا مخالفت نمی کرده اند اما مبارزه مردمی را به مبارزه سیاسی و حزبی (کاشانی و طالقانی) یا مبارزه مسلحانه (فدائیان اسلام) ترجیح می داده اند.

...

متن کامل را در ادامه مطلب ببینید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 1 بهمن1388 و ساعت 7:53 |
 

به عقابی که ز صیاد نترسید سلام!

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در یکشنبه 27 دی1388 و ساعت 15:52 |

 

می خواهم درباره روشی حرف بزنم که تحلیل را برای توده مخاطبان باورپذیر می کند. من متخصص رسانه و ارتباطات نیستم و نمی دانم این روشی که به تجربه دیده ام به صورت تعریف شده درآمده و یا اصطلاح خاصی برای اشاره به آن وجود دارد یا نه؟ اما به نظر من یکی از راه های کارآمد برای جذب توده مخاطبان یا «مخاطبان ساده لوح و مغرور» همین روشی است که رسانه های مخالف ایران با تیزهوشی از آن استفاده می کنند اما در میان اینطرفی ها کمتر دیده ام یا اصلا ندیده ام که استفاده کنند.

اگر با روانشناسی توده های مردم آشنا باشید می دانید که عموم مردم ـ حتی آنهایی که ظاهرا سطح سواد و تحصیلات بالایی دارند ـ خود به خود پیچیدگی های ظاهری را بر تحلیل های ساده و آسان ترجیح می دهند. یعنی بین یک تحلیل پیچیده و یک تحلیل ساده به طرفی گرایش دارند که پیچیدگی و ابهام بیشتری دارد. چرا؟ چون می خواهند شخصیت خودشان را فهیم و دشوارفهم جلوه بدهند. عموم مردم ناخواسته کاری را می کنند که دیگران متوجه درک عمیق و توان ذهنی بالایشان بشوند.

حتما شنیده اید که از قول گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر گفته اند: مردم دروغ بزرگ را زودتر از دروغ کوچک قبول می کنند! اما چرا مردم دورغ بزرگ را راحت تر از دروغ کوچک قبول می کنند؟ چون انکار دروغ کوچک از پس هر آدمی بر می آید اما راستی آزمایی دروغ بزرگ نیاز به تسلط بر ابعاد بزرگ و پیچیده تری دارد، که البته از عهده هر کسی هم بر نمی آید. بنابراین عموم مردم در برابر دروغ های بزرگ منفعل می شوند و حتی سعی می کنند با موضع گیری طوری وانمود کنند که انگار چیزی را می فهمند که در نگاه های معمولی و ساده به چشم نمی آید.

کمی تا قسمتی تزئینی!روشی که از آن صحبت کردم از همین گرایش مردم (سوء) استفاده می کند. یعنی دو نوع تحلیل متفاوت را در مقابل هم قرار می دهد که در یکی عناصر سادگی، شعاری و وضوح جریان دارد و در دیگری عناصری که به پیچیدگی، علمی و مبهم بودن ماجرا دلالت می کند. پس لازمه استفاده از این روش داشتن ژست بی طرفی است. شما ظاهرا بی طرفانه نظرات هر دو سوی مخالف را گزارش می کنید اما فقط گزارش نمی کنید، بلکه در «دو نوع متفاوت» گزارش می کنید. کیفیت گزارش کردن نظرات مختلف، خود به خود جهت گیری تحلیل شما را نشان می دهد.

این روش خودش یک نوع ساده سازی است. تحلیلگر ابتدا گرایش مردم به پیچیدگی های ظاهری را در نظر می گیرد و بعد بدون اینکه مخاطب متوجه شود ماجرا را با یک «تقسیم» ساده سازی می کند؛ تحلیل ساده ای وجود دارد و تحلیلی پیچیده و پر ابهام، و جایی که نظر تحلیلگر در آن (به صورت تلویحی) قرار می گیرد جانب پیچیده و پر ابهام است. دیگر کار ساده می شود چون اذهان ساده لوح (یعنی اذهان عموم مردم) خود به خود طرف تحلیل پیچیده ای را می گیرد که خودش هم از چسباندن اجزا و نشان دادن نظم منطقی آن عاجز است.

می توانیم به سطح جامعه هم برویم و این قضیه را جستجو کنیم. بارزترین نمونه ساده لوحانی که به پیچیدگی های ظاهری گرایش دارند راننده تاکسی ها هستند. پدیده راننده تاکسی با تحلیل عوامل پشت پرده، چیزهایی که نمی توان از آنها خبر گرفت و تئوری توطئه پیوند خورده است. اما این ساده ترین نوع تحلیل است و اصلا توهم توطئه را هم برای ساده سازی ساخته اند تا همه چیز را به لولوئی پیچیده ربط بدهد. لب کلام اینکه چیزهای پیچیده ای وجود دارد، که پشت پرده است، و ما از آن خبر دقیق نداریم، همه اتفاقات از همان روابط پرابهام نشأت می گیرد، و خلاصه کار کار خودشان است!

تحلیل های ماهواره ای هم چنین چیزی را تأیید می کند. همه ما آدمهای ماهواره ای را دیده ایم که از فرط شنیدن دروغ های بزرگ هیچ واقعیت مسلمی را قبول نمی کنند و به جای تحقیق کردن در واقعیت یک سری افسانه های توطئه آمیز را به جای واقعیت گرفته اند و بر سر آنها هم تعصب می ورزند. شخصیت های ماهواره ای حرفهای ساده ای می زنند اما حرفهایی که نقابی از پیچیدگی، اصطلاحات قلنبه سلنبه و تئوری و توهم توطئه دارد.

اما چه بهانه ای باعث شد که متعرض این روش رسانه ای بشوم؟ فرض کنیم در قضیه ترور استاد علی محمدی واقعیت برای ما روشن نیست. اصلا پاسخ به این سوال که ترور کار چه کسی بوده است را فعلا معلق می گذاریم یا یک احتمال پنجاه ـ پنجاه در نظر می گیریم تا ذهنمان مشغول عامل ترور نباشد، چون اصلا قرار نیست راجع به ترور مسعود علی محمدی یا مقصر آن صحبت کنیم. موضوع همین روشی است که از آن صحبت کردیم. بی بی سی فارسی لطف کرده و یک مصداق واضح استفاده از این روش را به نمایش گذاشته است:

«قتل فیزیکدان ایرانی: سوالات بیشتر از جوابها»

خودتان ببینید و قضاوت کنید که آیا همین اتفاق در گزارش بی بی سی، از عنوان گرفته تا خط آخرش، افتاده است یا نه؟

 


تتمه: گرایش شدید رسانه های خبری به ساده سازی را مدیون فرهنگ غرب هستیم، فرهنگ غربی از پیچیدگی های واقعی و معانی عمیق گریزان است و به سمت پیچیدگی های ظاهری که به ساده ترین زبان ممکن (زبان تصویر) بیان می شوند گرایش دارد | توهم توطئه را هم مدیون غربی ها و مخصوصا رفقای امریک مان هستیم! فی المثل طالبانی وجود دارد که هر جا آمریکا هوس لشکر کشی داشته باشد کافی است یک یک ترقه گذار (مثلا نیجریه ای) پیدا شود که خودش اعتراف می کند که با طالبان آنجا (مثلا یمن) ارتباط دارد! حتی ایران را هم می شود حامی طالبان(!) معرفی کرد آب هم از آب تکان نمی خورد! کجا ذهن ساده شده غربی که معتاد ایماژ ها شده می تواند تحلیل متفاوت دیگری بدهد؟ | این روزها توهم توطئه رفقای ما را هم مریض کرده! همه چیز یا تقصیر احمدی نژاد است یا تقصیر نفر اول مملکت، اصلا امکان ندارد حرفی بزنند که آخرش تخریب یکی از این دوتا نباشد، بالاخره احتیاج دارند با توهم توطئه پنجول بیاندازند، اینجوری نفس شان ارضا می شود | اینهم دو خاطره مناسبتی: 1_ خانومه که تو تاکسی جلو نشسته بود وسط بحث داغ سیاسی ما پرید و گفت مردم ما تا کی می خوان سر کار باشن؟ اینها هفده میلیون افغانی وارد کشور کردن و براشون شناسنامه درست کردن که رأی بدن (دقت کنید دقیقا به اندازه آراء سری پیش احمدی نژاد) خلاصه مردم حواسشون نیست و احمدی نژاد می خواد رهبر بشه! به این فکر می کردم که اصلا می دونست جمعیت افغانستان چقدره که هفده میلیون اش رو آورده ایران؟ تمام جمعیت واجد شرایط رأی افغانستان همینقدره، هفده میلیون! 2_ توی فرندفید آخر بحث یکی از این رفقای ماهواره ای برگشت گفت: ای بابا! اینا سری اول هم برای رأی آوردن احمدی نژاد اتوبوس اتوبوس آدم از شهرستان می آوردن تهران! و وقتی سوتی رو بهش یاد آوری کردم تازه داشت اصرار می کرد که بابا من خودم اتوبوس ها رو دیدم که ... با این نوناشون!

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 24 دی1388 و ساعت 19:48 |

 

چند وقت پیش با یکی از کسانی که ایمیل های سیاسی برای دیگران می فرستند اتفاق «انگولک منطقی»  افتاد. طرف در یکی از ایمیل هایش فیلم یک گریه احساسی را فرستاده بود و زیرش نوشته بود که:

«آیا می توان مسلمان بود و به حال مادر سهراب نگریست؟ فیلم مصاحبه مادر سهراب اعرابی را ببنید حتما»

من هم که علاقه خاصی به هتک منطق های ماستی و سر به سر گذاشتن راننده تاکسی های رسانه ای دارم برایش جواب زیر را فرستادم:

«بنده مسلمان هستم و به حال هیچ مادری نگریسته ام. نه تنها مادر سهراب اعرابی ـ که نمی دانم برای چه باید به حالش گریه کنم؟ ـ نه حتی برای مادران شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی، نه حتی برای بیچاره تر از آنها یعنی مادران شیعیان عراق و مسلمانان فلسطین و افغانستان و پاکستان و یمن و ... مطمئن هم هستم که این اداها و ادعاهای گریه و دلسوزی همه اش سیاسی، عوامفریبانه و برای سوء استفاده و قدرت طلبی است.

بنده فکر می کنم اگر گریه در سیاست روا باشد هیچ کس به اندازه مام وطن مستحق گریه نیست که حیثیت و آبرو و تمامیت اش طعمه گرگ های خونخوار و مدعیان خود خوانده چوبانی! مردم و مملکت شده، آنهم با شعارهایی که بوی اسلام و مسلمانی می دهد و البته عده ای هم ساده لوحانه و از سر ندانم کاری به این ظلم و بدکرداری علیه وطن دامن می زنند.»

و او دقیقا همان واکنشی را که از قبل منتظرش بودم نشان داد:

«البت نگاه علوی چیز دیگری است بر خلاف نظر برادرمون دانش طلب! البت تنها مادرداغ فرزند دیده می داند که غم کشته شدن فرزند صد برابر بدتر از غارت خلخال مادراست و مادر سهراب حاضر است هزاران بار خلخال از وی به غارت ببرند اما داغ فرزند نبیند.

حضرت علی (ع) فرمودند: به من خبر رسيده بر زن مسلمان و زن غير مسلمانی كه در پناه حكومت اسلام بوده اند وارد شد ه اند، و خلخال، دستبند، گردن بند، و گوشواره‏هاى آن ها را به غارت برده اند؛ در حالى كه هيچ وسيله‏اى براى دفاع، جز گريه و التماس كردن، نداشته‏ است. ... اگر براى اين حادثه تلخ، مسلمانى از روى تأسّف بميرد، ملامت نخواهد شد، و از نظر من سزاوار است. نهج البلاغه (فیض الاسلام)، خطبه 27»

و حالا وقت ضربه منطقی بود:

«بنده از قبل حدس می زدم که شما به این واقعه استناد کنید. اما به نظر بنده این واقعه بیش از حد دستمالی شده و بیش از حد مورد سوء استفاده قرار گرفته.  آنچه حضرت علی را منقلب کرد بی عرضگی حکومت اسلامی (از بین رفتن اقتدار اسلام در بلاد تحت حکومتش) بود و نه صرفا مظلومیت دخترکی یهودی که خلخال از پایش کشیده بودن که اگر صرف خلخال کشیدن و مظلومیت اینچنینی مستحق گریه و دق کردن مسلمانها باشد مسلمانی روی زمین باقی نمی ماند!

پس آنچه امیرالمومنین را آشفته و بی قرار کرده بود و باعث چنان خطبه ای شد همان از دست رفتن حیثیت و آبروی وطن و حکومت اسلامی و بی حمیتی و بی تفاوتی عده ای بود که ملتفت این خیانت و تعرض آشکار نشدند.

بیایید ریا و ظاهر سازی و گریه ها و دلسوزی های سیاسی را کنار بگذاریم. عواطف انسانی شریف تر از این است که وسیله سیاست قرار بگیرد. مسلما خود شما هم اگر بر گریه کردن بر حال هر مادر دلسوخته و فرزند از دست داده ای مصر بودید الان باید وضعی بدتر از حضرت یعقوب می داشتید. آنقدر مادر دردکشیده در این کشور هست و آنقدر مسلمانها دچار کشتار و خونریزی بوده اند که اشک های شما کفاف گریه بر همه آنها را نمی دهد. بیائیم اگر تعهدی به وطن و دین و آبروی جمعی مان نداریم حداقل آزاده باشیم و راست بگوئیم. وقتی دیگران را به گریه تحریض و تشویق کنیم که خودمان اشک ریخته باشیم و مثال نقض قاعده ای که تبلیغ می کنیم نباشیم.»

بعد از این جواب، به نشانه خفقان کودکی که اولین بار با پدیده ای به عنوان «فکر» مواجه می شود جوابی نیامد و حالا فکر کنید که اصلا می خواست جواب بدهد، چه می توانست بگوید؟ می خواست بگوید نه امیرالمومنین برای همه مظلومین عالم طوری گریه می کرد که ... که نمی شود! می خواست بگوید نه به خاطر از دست رفتن اقتدار حکومت اسلامی نبوده؟ که وقتی جایگزینی نباشد نمی شود انکارش کرد.

خلاصه مصرف زیادی هر چیزی که بد باشد مصرف دوگوله خیلی هم پسندیده است، استهلاک هم ندارد، بهتر است در همین سال اصلاح الگوی مصرف از بسته بندی فابریک درش بیاوریم و از استفاده کردنش به جای کلیشه ها نترسیم.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در چهارشنبه 23 دی1388 و ساعت 15:57 |

 

حتی اگر کسی در ماههای اخیر در شهر تهران نبوده باشد و با چشم خودش ندیده باشد که چه اتفاقات و جنایاتی در شهر اتفاق می افتد چرندیات صدا و سیما را باور نمی کند. باور نمی کند که همه اتفاقات تهران توسط عده ای معدود(؟) اتفاق می افتد که خودشان را در صف معترضان(؟) جا می زنند. باور نمی کند که جنایات مردم خداجوی سبز به شیشه شکستن و سوزاندن بانک ها و آتش زدن اتوبوس ها و سطل آشغال ها محدود شود، باور نمی کند که حمله به پاسگاه های نیروی انتظامی و پایگاه های بسیج و مساجد برای اعتراض(؟) صورت گرفته باشد.

این مدت صدا و سیما از نشان دادن صحنه هایی که واقعیت ماجرا را نشان می داد خودداری کرده تا ابعاد واقعی ماجرا دیده نشود. صدا و سیما حتی به اندازه یک وبلاگ آهستان هم که در دو مورد تصاویری از وحشی گری سبزها به نمایش گذاشت نتوانسته است واقعیت ها را نشان بدهد. فیلمی اولی که آهستان منتشر کرد مربوط به وحشیگری پس از راهپیمائی 25 خرداد بود و فیلم دومی که اخیرا منتشر کرده است تصاویر دلخراشی از عاشورای سیاه امسال است که واضح تر از همه چیز حقیقت جنبش سبز و روش های اعتراضشان را نمایش می دهد. دیدن این فیلم را به هیچ وجه توصیه نمی کنم.

صدا و سیما از نشان دادن و گزارش کردن جنایات و وحشیگری های پس از انتخابات خودداری می کند، بهانه هایی هم برای این خودداری دارد و آن اینکه اولا اقتدار نظام و قدرت نیروی انتظامی زیر سوال می رود و ثانیا کسانی که علیه شان جنایت شده است خونشان به جوش می آید و اگر آنها اقدامات نظام را کافی نبینند و بخواهند خودشان دست به اقدام بزنند نظام پایگاه خودش را از دست می دهد و مجبور می شود جلوی مدافعان واقعی خودش بایستد.

اما اینها «بهانه» است، چه اینکه صدا و سیما با این خودداری به نفع وحشی هایی کار می کند که به راحتی در خیابان های شهر جنایت انجام می دهند اما از نظر صدا و سیما و کارشناسان محافظه کارش «عده ای معترض»(!) معرفی می شوند که البته «در میانشان» هم آدمهای مخالف نظام و هتاک وجود دارد. تقلیل دادن وحشی گری ها به «اعتراض» هنری بود که فقط و فقط از صدا و سیمای منافق پرور جمهوری اسلامی بر می آمد.

وقتی نمی توانند قضیه را جمع کنند مردم خودشان آرام آرام به صحنه می آیند و دست به اقدام می زنند. مردم هم گروه ها و دسته های مختلفی هستند و افکار و روشهای متفاوتی دارند، جلوی همه شان را هم نمی شود گرفت. اگر مردم بخواهند حساب خودشان را با کسانی که چند ماه تمام به همه داشته هایشان توهین کرده اند و آزادانه به حیثیت و اموال شان خسارت زده اند تسویه کنند به نفع هیچ کس نخواهد بود. به نفع نظام است که به جای شعار اقتدار، عمل مقتدرانه انجام بدهد تا کسانی که احساس ضربه خوردن می کنند «مجبور» به دفاع از خودشان نشوند.

اگر قرار باشد هر شعار کثیفی از کوی دانشگاه بیرون بیاید و هر نوع جنایت عده ای دانشجوی وحشی ندید گرفته شود و نیروهای دولتی هم مانند محافظ عمل کنند رخ دادن حادثه تلخی مثل کوی دانشگاه را هم باید انتظار کشید. وقتی دولت نمی تواند قانون را در جایی که تحت مدیریت خودش است اعمال کند باید این احتمال را هم قبول کند که کسانی که مورد حمله قرار می گیرند حق عصبانی شدن و دفاع از خودشان را داشته باشند. اگر قوه قضائیه نتواند به جرایم تحریک کنندگان رسیدگی کند و نیروهای امنیتی را هم به حفظ جان آنها بگمارد باید منتظر باشد تا مردم خودشان برای اجرای عدالت دست به اقدام بزنند.

سران نظام نمی خواهند وارد بازی های «حاد» سیاسی بشوند، از نظر آنها هر اتفاقی هم که رخ بدهد باید با تبلیغات مندرس صدا و سیمائی آن را اقدامات «عده ای آشوبگر» تلقی کرد و آنقدر آن را بی اهمیت تلقی کرد و در تفکیک معترضان و هتاکان سعی بلیغ نمود تا مخالفان هر روز در وحشی گری شان جری تر شوند و فرصت پیدا کنند تا بارها و بارها اقداماتشان را تکرار کنند تا جائی که به هتک مقدسات هم برسند. مخالفان دائما برای رسانه های بیگانه خوراک خبری مهیا می کنند و صدا و سیما با محافظه کاری و سکوتش فقط فضای مناسب بیشتری در اختیارشان قرار می دهد.

شجاعانه ترین اقدام صدا و سیما در تمام این مدت مصاحبه های تکراری و بی معنی ای بوده یک عده کارمند ـ خبرنگار برای رفع تکلیف و خالی نبودن عریضه تهیه می کنند و به خورد مردم می دهند، عجیب اینکه شدت و حدت اتفاقات هم تغییری در سیاست صدا و سیما ایجاد نمی کند! و همچنان همان گزارش های تکراری و مصاحبه های رفع تلکیفی پخش می شود.

نظام هیچ رسانه مدافعی ندارد، صدا و سیما تمام فضا را به رسانه های مخالف داده تا آنها هر طور که دوست دارند تبلیغات کنند. حتی برنامه رو به فردا که آنهم پس از تظاهرات سراسری  هشتم و نهم دی و با تعارف و ملاحظه کاری کمتری از شبکه سوم پخش می شود به مذاق آقایان خوش نمی آید(!) واکنش ها و مخالفت ها نشان می دهد که ظرفیت صدا و سیما بسیار کمتر از آن است که بتواند دست کم درباره اتفاقاتی که مردم با چشم خود شاهد آن بوده اند صراحت لهجه داشته باشد، به این ترتیب صدا و سیما سنگر اول نفاق و پایگاه اصلی مماشات با فتنه است.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در دوشنبه 21 دی1388 و ساعت 11:26 |

 

یک قانون اساسی بردارید و به دست علی مطهری بدهید، او از شما خواهد پرسید که: این چیست؟ شما هم خواهید گفت: قانون اساسی! او خواهد گفت: خب که چه؟ و شما جواب بدهید: که لمسش کنید و بالعیان ببینید که کشک نیست! که اقدام در نفی این قانون جرم، و مستحق شدیدترین مجازات هاست. آدمی که کاری خلاف قانون عادی مرتکب می شود فقط یک جرم عادی مرتکب شده اما کسی که اقدامی نافی قانون اساسی انجام می دهد با بنیان اجتماع درافتاده است.

علی مطهری خواهد گفت: منظورتان چیست؟ نمی فهمم! و شما پاسخ می دهید: به نفعتان است که قانون اساسی را ندید بگیرید یا ارزشش را در حد «کشک» پائین بیاورید. علی مطهری مودبانه خواهد گفت: بیشتر توضیح بدهید! واقعا متوجه کنایه های شما نمی شوم. و شما می گوئید: کشور ما کشور گل و بلبلی است، کشور طبقات و اشراف است، می گویند قانون و ساز و کارهای دمکراتیک دارد اما ارزش آن هرگز به پای جریانهای طبقاتی و اشرافیت نهان در جامعه و سیاست مان نمی رسد.

علی مطهری می گوید: باز هم دارید مبهم حرف می زنید. و شما می گوئید: واضح تر می گویم! اصلا یک مثال می زنم، با همان ساز و کارهای دمکراتیکی که دیگران به قدرت رسیدند و آن را بین خودشان دست به دست کردند آدمی به قدرت می رسد که در حاشیه بازی قدرت و اشرافیت است. تمام جرمش هم این است که با دمکراسی شاخ اشرافیت را شکسته است. چیزی که به او مشروعیت می دهد قانون اساسی و چیزی که با او در می افتد ساختارهای پنهان و قوانین نانوشته اشرافیت است.

از علی مطهری می پرسید: برای شما کدام ارجح است؟ قانون یا ساختارهای اشرافیت؟ علی مطهری می گوید: خب معلوم است، قا... و شما حرفش را قطع می کنید: دروغ می گوئید! شما خودتان بخشی از ساختار اشرافیت هستید. علی مطهری ناراحت می شود، چهره اش درهم می شود و می گوید: شما توهین می کنید! و باز شما می گوئید: اینطور نیست، آنچه را که "باید" می گویم. برای شما قانون اساسی معنای خاصی ندارد، قانون اساسی چیزی است که اگر به نفع یا به مصلحت تان نباشد می توانیم آن را ندید بگیرید و برای رفع و رجوع مشکلات تان قوانین نانوشته اشرافیت را غالب کنید.

علی مطهریدر کشور ما وقتی قانون، شخصی خارج از بازی های موجود را به قدرت می رساند سهامداران قدرت زیر میز بازی می زنند. با کثیف ترین روش ها دست به لجن مال کردن عواملی می زنند که خودشان قبلا با عاملیت همان عوامل به قدرت رسیده اند. ساختار اشرافیت سکوت و نظاره می کند، شما هم سکوت می کنید! بیش از چهارسال سخیف ترین توهین ها و بی مبناترین اتهام ها متوجه یک انتخاب قانونی می شود. اشرافیت بحران را زیر پوست جامعه رسوخ می دهد تا در موقع مقتضی به بنیانی که باعث این دردسر شده (قانون اساسی) ضربه کاری وارد کند و خودش را به موقعیت اولیه برگرداند. شما هم با آنها همسو می شوید. 

علی مطهری می گوید: کی و کجا؟ و شما می گوئید: بعد از چهارسال تهاجم مداوم، طرف ضعیف فرصتی پیدا می کند در یک منازعه لفظی تلافی کوچکی از روش کثیف طرف مقابل در بیاورد. انتظارش را ندارید اما یک تنه موفق می شود! فرض می کنیم آنکه خارج از ساختار اشرافیت است جرم عادی مرتکب شده اما اشرافیت یکباره بسیج می شود تا به هر قیمتی مانع را برطرف کند و برای اینکار از روی قانون اساسی (اینبار عملا و علنا) رد می شود. شما جرم عادی را می بینید اما اقدامات نافی قانون اساسی را ندید می گیرید.

علی مطهری لبخند می زند و می گوید: منظورتان حرفهایی است که اخیرا در مناظره شبکه سه زده ام؟ و شما با چهره ای جدی می گوئید: بله منظورم حرفهایی است که هر جا فرصت پیدا می کنید می گوئید! وانمود می کنید که بحران از منازعه کذا شروع شده و مقصر رئیس دولت است که با اینکه به اعتقاد شما در اطراف خودش آدمهای فاسدی حضور دارند فساد دیگران را بهانه می کند و به بزرگان نظام تهمت فسادهایی را می زند که خود شما هم به آنها انتقاد دارید! شما معتقدید رئیس دولت باید از اشتباه خودش عذرخواهی کند تا بتوان با یک طرح آشتی ملی(!؟) بزرگان و فرزندان انقلاب را در دل انقلاب نگه داشت.

علی مطهری با تکان دادن سر تأیید می کند: بله همینطور است. و شما می گوئید: و این چیزی نیست جز بازتولید همان ساختار اشرافیت که همواره خودش را بر قانون غالب می کند. شما به چه حقی دو طرف ماجرا را کنار هم قرار می دهید و هر دو را توأمان "مقصر" معرفی می کنید؟ چطور تقصیر شروع کننده ماجرا را که انواع و اقسامی از جرائم نافی قانون اساسی را مرتکب شده با کسانی که در مقام دفاع قوانین عادی را زیر پا گذاشته اند یکسان می بینید؟ چطور می توانید این دو تقصیر را طوری کنار هم قرار بدهید که قابل مقایسه با هم باشند که بعد بتوانید بگوئید البته تقصیر یکی از دیگری بیشتر است؟

آقای مطهری! شما هم بخشی از ساختار اشرافیت جامعه ما هستید. شاید به همین خاطر علاقه خاصی به روشهای بده بستان اشرافی و کدخدامنشی به نفع گردن کلفت ها و استوانه های نظام دارید. به همین دلیل است که می خواهید به همان روشی که مثلا رد صلاحیت خودتان ماستمالی شد برای بحران (که در واقع بحران بزرگان) راه حل بدهید. اما ای کاش به جای اختراع راه حل و حرفهای صد من یک غاز کمی سواد حقوق و قانون داشتید! کاش می دانستید قانونی که شکسته یا خم بشود قانون نیست و قانون منعطف در حکم کشک است و اگر انعطافی هم در قوانین لازم بیاید آن هم باید به طریق "قانونی" انجام بشود و روش های بازتولید شده در ساختار اشرافیت نمی تواند و نباید جای قانون را بگیرد.

اگر اینها را می دانستید و منصفانه خواستار اجرای عدالت می شدید آنوقت توپ شروع ماجرا را طوری از زمین اشرافیت بیرون نمی انداختید که گویی جرقه های بحران در جایی غیر از زمین شکست خوردگان  84 زده شده و منطقی غیر از این منطق اشرافی باعث هتک قانون اساسی شده است که: «سگ بیاید اما احمدی نژاد نیاید!»

 


تتمه: علی مطهری علاوه بر وابستگی ذهنی و عملی به ساختار اشرافیت به «مخالف خوانی» هم مبتلاست، در سالهای اصلاحات خودش را اصولگرا (کدام اصول؟) جاانداخته بود و طبق مُد روز سیاست های دولت خاتمی را نقد می کرد، در دولت نهم هم چون مُد روز حمله کردن کورکورانه به دولت بود علی مطهری منتقد سیاست های دولت شد و حتی در جلسات رأی اعتماد دولت دهم سیاست های فرهنگی دولت را لیبرال! توصیف کرد. یکی از جالب ترین عملیات های مخالف خوانی اش هم پس از مرگ منتظری با آن یادداشت عجیب اتفاق افتاد و روح آقازادگی خودش در این جمله متجلی کرد که: «اگر شهید مطهری بود این طور نمی شد»! | بنده علی مطهری را با دو درجه تخفیف «غضنفر اصولگرایان» می دانم | دکتر قنبری اخیرا در شبکه خبر می گفت: ابوموسی اشعری بر خلاف تصور غالب آدم ساده لوحی نبود، اتفاقا آدم زرنگی بود و می خواست هوای هر دو طرف دعوا را داشته باشد، در قضیه جمل هم آنقدر به حرفها و فرستادگان حضرت امیر بی اعتنایی کرد و [با وجود جنایات ناکثین] آنقدر از موضع گیری صریح امتناع کرد و مانع کمک رسیدن به سپاه حضرت امیر شد تا به ناچار از امارت کوفه برکنارش کردند (نقل به مضمون) قنبری می گفت او هم به اصطلاح امروزی ها به دنبال «آشتی ملی» بود و نمی خواست در طرفی موضع بگیرد که بخشی از بزرگان و صحابه پیامبر در سوی مخالفش قرار داشته باشند.

+ نوشته شده توسط دانشطلب در شنبه 19 دی1388 و ساعت 8:30 |

 

در موقعیت حساسی که می رفت تا نظام جمهوری اسلامی در بدترین محکومیت های اخلاقی و انزوای بین المللی قرار بگیرد مردم به میدان آمدند و ورق را برگرداندند. آنچه سه شنبه از گرگان و شیراز و رشت و تبریز و اصفهان و بندرعباس و ... دیده شد نشان داد که ایرانیان خود جوش به میدان می آیند تا لبریز شدن کاسه صبرشان و آمادگی شان را برای حذف غده های نفاق فریاد بکشند. و آنچه چهارشنبه از قم و یزد و کرمان و بوشهر و تهران و ... به نمایش درآمد ثابت کرد که «دین» و «ارزشهای دینی» از پس چند هزار سال هنوز بزرگترین محرک مردمان ایران زمین است.

عاشورا بزرگترین ارزش تاریخی شیعیان بوده و هست. مردم ایران کوچکترین بی ادبی را به نمادها و مناسک عاشورایی تحمل نمی کنند چه رسد به توهین و هتک حرمت آنها! وطن فروشان و فاحشه های سیاسی پس از موفقیت پروژه آشوب آفرینی و کشته سازی شان در روز عاشورا سوار بر اسب مست تبلیغات هر چه توانستند بر چهره جمهوری اسلامی لجن پراکنی کردند تا جائی که دهان کثیف پیر استعمار دوباره به جنبش افتاد، نژادپرست اشغالگر رقاصی کرد، فرانسوی بی غیرت مدعی و طلبکار ایران شد، ملحدان آل سعود از خوشی ضعف کردند و سگ مزور کاخ سفید تعطیلاتش را کنار گذاشت تا با پارس کردنهایش «ایران» را در موضع ضعف قرار دهد ... اما همه این بازی ها به یک تکان مردم به هم ریخت!

مردم وظیفه شان را انجام دادند. آنچنان محکم از نظامی که به دست خودشان بنا کرده اند دفاع کردند که جای هیچ حرف و سخنی را باقی نگذاشتند. آنچنان تعهدشان را به حرمت و عظمت سیدالشهداء اعلام کردند که هیچ روزنه ای برای تردید و تشکیک باقی نمانده است. مردم به میدان آمدند و به بهترین وجه ممکن راه اقتدار و اجرای بی برو برگرد قانون را برای نمایندگانشان هموار کردند. فرصت به پایان رسیده و حجت بر حاکمان تمام شده است. ملت ایران بیش از این نمی تواند شاهد هزینه شدن از اعتبار مذهب، حرمت رهبر فقید و  تقدس آئین های مذهبی خود باشد.

حکومت جمهوری اسلامی طفیلی خواست مردم مسلمان ایران و رهبری مقتدرانه آیت الله خمینی است. اگر نمایندگانی که با رأی و خواست مردم زمام این حکومت سربلند را به دست گرفته اند نتوانند همراه و همگام با مردم قدم بردارند و در پایمردی و ایستادگی از مردم خودشان عقب بیافتند شأن نمایندگی و کارگزاری شان را خود به خود از دست می دهند. مشروعیت حاکمان جمهوری اسلامی از خواست دینی و خداپرستانه مردم این سرزمین نشأت گرفته است، اگر عده ای نتوانند آنچنانکه مردم خواستند و بیان کردند لبیک بگویند و دست به اقدام بزنند خود را در مسیر ضعف و انحطاط و در خطر از دست دادن مشروعیت سیاسی شان قرار داده اند.

 

+ نوشته شده توسط دانشطلب در پنجشنبه 10 دی1388 و ساعت 4:29 |